رویزیونیست ها و هنر (بخش دوم) برخوردی به دیدگاه رویزیونیستی “راه کارگر” از هنر

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۷ دقیقه

از سلسله گفتارهای رادیویی “صدای سربداران” (۱۳۷۰-۱۳۶۸)

هفته گذشته،دربررسی دیدگاه جریان رویزیونیستی راه کارگر نسبت به مقوله هنر دیدیم که چگونه این جریان با تخطئه هنر پرولتری و تلاش هائی که در این زمینه توسط پرولتاریای آگاه و هنرمندان کمونیست سراسر جهان انجام گرفته، می کوشد راه را بر مبارزه طبقاتی ـ درواقع بر مبارزه پرولتاریا علیه بورژوازی در این عرصه ببندد؛ درآن بررسی نشان دادیم که چگونه راه کارگر با تمسخر، از نبرد میان طبقات را حیطه ادبیات و هنر از وظیفه حزب پیشاهنگ در رهبری این نبرد حرف میزند و با این کار میکوشد، قلمورائی برای طبقات ارتجاعی و استثمرگر تبیت و جاودانه نماید. و این خصوصاً به کشورهای سوسیالیستی مربوط میشود که در آن حزب نقش رهبری کننده جامعه و دولت را بعهده دارد، و بورژوازی بطرق گوناگون ـ منجمله در عرضه ادبیات و هنر ـ می کوشد، سرمایه داری را احیاء نماید. در همانجا، بی پایه بودن حکم نویسنده نشریه راه کارگر تئوریک شمره ۶ مردادماه ۱۳۶۷ پیرامون فردی بودن تولید هنری را خاطرنشان ساختیم و گفتیم که این حکم چیزی جزء تقدیس و ترغیب گرایشات فردگرایانه یا انحصارگری هنرمند بورژوا بر تولید هنری نیست.

همه موارد بررسی شده، بر یک نکته دلالت داشت و آن ماهیت بورژوائی ارائه کنندگان این بحث ها و احکام، یعنی جریان راه کارگر بود. جریانی که در پوششی کمونیستی و کارگری فعالیت میکند و درست بهمین دلیل، آنرا جریانی رویونیستی می خوانیم. چرا که رویزیونیسم یا تجدید نظرطلبی هیچ نیست مگر سیاست و ایدئولوژی طبقات استثمارگر با رنگ و لعاب مارکسیستی.

اینک بحث را با برخورد به استدلالات راه کارگر برای دفاع و تبلیغ هنر بورژوائی در شرایط باصطلاح ویژه ایران ادامه میدهیم.

م . پیوند در همان مقاله هنر و وظایف حزب در قبال آن می نویسد:”درک انحرافی از مقوله هنر و رابطه آن با جامعه در قرن بیستم با درک نادرست از رئالیسم سوسیالیستی و درواقع با توسل  به آن ابعاد نوینی یافت….

اینکه معیار تایید یا اثر هنری، همین رئالیسم سوسیالیستی باشد و تا حد یک وسیله ایدئولوژیک در حیطه هنر تنزل یابد بگونه ای که حتی در تعیین اشکال هنری دخالت کند، نکته ایست که از جانب ما مورد تردید قرار گیرد.”

م . پیوند ادامه میدهد:”آیا دیوان حافظ و مولانا و شاهنامه فردوسی را میتوان اصولا با این معیار و چارچوبه سنجید؟”

نویسنده راه کارگر در اینجا دو بحث را با هم مخلوط کرده؛ یکی بحث تعیین سبک و فرم و قالب واحد برای یک محتوا و مضمون طبقاتی . و دیگری، تعیین جایگاه و موضع طبقات و تاریخی هر اثر هنری، با توجه به مضمون آن، و دوران تولد آن. رئالیسم سوسیالیستی که اصولا بعد از انقلاب سوسیالیستی اکتبر ۱۹۱۷ در اتحاد شوروی دوران رفیق استالین و در میان هنرمندان کمونیست خصوصاً نویسندگان آنروز جهان، بعنوان یک سبک رواج یافت، مسلماً تنها سبک مبین هنر پیشرو  و پرولتری نبود و نمی توانست باشد. این امر، از لایتناهی بودن طبیعت ناشی میشود؛ فرمها و اشکال بواسطه همین امر و بعنوان بازتابی از همین مسئله لایتناهی هستند. بهمین خاطر یک مضمون و محتوای طبقاتی پیشرو میتواند در سبک ها و قالب های گوناگون حضور یابد. البته سبک وقالب و فرم نیز مقوله ای منفعل و بی تاثیر بر مضمون و محتوا نیست. یک سبک و قالب مناسب میتواند یک محتوا را برجسته تر و زیباتر و ارزشمندتر بیان کند و یک سبک و قالب نامناسب میتواند حتی تاثیری عکس در انتقال آن مضمون و محتوا بگذارد. ولی بحث اصلی بر سر محتوا و مضمون طبقاتیست. دعوا آنجاست. فی المثل در مورد انتقادات قرار میگرفتند. این انتقادی ایدئولوژیک ـ سیاسی از محتوا ـ و البته نحوه کنار هم چیدن موضات و خط اتصال و توالی داستان بود. مثلا رمانگارد جوان یکبار مورد نقد حزب کمونیست اتحاد شوروی قرار گرفت و تصحیح شد. بنابراین نکته ای که از نظر راه کارگریها “مورد تردید قرار گرفت”، برخورد به محتوای آثار است. مثالی هم که زده اند این موضوع را نشان میدهد. کدام آدم عاقلی است که بخواهد دیوان حافظ و مولانا و شاهنامه فردوسی را با رئالیسم سوسیالیستی بسنجد؟ این آثار متعلق به دورانی کاملا متفاوت از تاریخ هستند؛ اما در عین حال، در خدمت به منافع طبقات معین قرار داده شده اند؛ عملکرد اجتماعی و تاثیر سیاسی معین خودرا داشته اند و امروز در چارچوب تاریخی دیگری عملکرد و تثیرات خاص خودرا دارند. اگر دعوائی باشد بر سر این تاثیر و عملکرد و آن مضمون طبقاتی ـ چه در مورد اشعار حافظ و مولانا، چه فردوسی ـ در گذشته و حال است. اما راه کارگریها می گویند اینها آثاری هستند که باید از سوی نیروهای پیشرو و انقلابی دفاع و تبلیغ شوند. اصلا فقط همینها هنر هستند. یعنی پرولتاریا در عصر انقلابات پرولتری و در راه ساختمان جامعه نوین و مناسبات نوین بر مبنای ایده های نوین، برود کشکش را بسابد.

بگذارید به یک نکته، اشاره کنیم. ممکن است بعضی ها بگویند، رویزیونیستهای راه کارگری خودشان هم به این آثار هنری گذشتگان اعتقادی ندارند؛ اما برای چرپ و بسیج افرادی که تعلق خاطری به حافظ یا مولانا و فردوسی دارند، این حرفها را میزنند. یعنی باید این موضعگیریها را نوعی فریب و بازارگرمی تلقی کرد. در جواب باید بگوئیم که، مسئله را باید طبقاتی دید. آنچه در آثار هنری گذشتگان آمده، بدرجات مختلف و در زمینه های گوناگون بیان ایده ها و آمال و خواستهای متکی بر مناسبات کهن است. این آثار در محدوده تعیین شده توسط جوامع طبقاتی، و ستم و استثمار موجود در این جوامع دور میزند؛ حتی اگر در زمن پیدایش خود بیان اعتراض و مقاومت و مبارزه علیه حکام جبار آن زمان بوده؛ و حتی اگر در ارتباط با جزمگزائی مذهبی رایج در گذشته، اشکال پرداخت شده تر و باصطلاح مدرنتری از تفکر مذهبی و فلسفه موجود را تبلیغ می کرده. بنابراین، آثاری نظیر آثار حافظ و مولوی و فردوسی جدا از تعابیر عقب گرا در جامعه ـ درست همانند سلطنت طلبان یا ملایان حاکم ـ اختلاف بنیادینی با بسیاری از ایده ها و مبنای ایدئولوژیک ندارند؛  بنابراین طبیعی است که از آن دفاع کنند. البته این دفاع میتواند آشکار و وقیحانه، یا پوشیده در لفافه تئوری بافی باصطلاح مارکسیستی باشد؛ که اتفاقاً راه کارگر هر دو نوعش را ارائه داده. مثلا در راه کارگر شماره ۶۱، فروردین ماه ۶۸، مطلب کوتاهی یافتیم تحت عنوان، سلطنت طلبان بدفاع از میراث ملی برخاست اند، که ظاهراً تلاشی است برای گرفتن پرچم حفظ میراث ملی از دست سلطنت طلبان. در این مطلب کوتاه، درافشانیهای این چنینی را پیدا کرده ایم:”تاریخ ما ایرانیان، تاریخ جنگ مردم علیه استبداد شاهنشاهی و استبداد مذهبی بوده. جنگی که فرهنگ ملی ما آئینه تمام نمای آن است؛ از جنگ آهوراو اهریمن، رستم و دیو سپید، کاوه آهنگر و ضحاک ماردوش، امم حسین و یزید گرفته تا جنگ مزدک و انوشیروان، بابک و معتصم عباسی، منصور حلاج و دستگاه خلافت، و با لاخره جنگ ستارخانها و علی موسیوها و حیدرعمواوغلی ها.

“متوجه شدید آن نبرد کمونیستهای انقلابی نظیر حیدرعمواوغلی و علی موسیو برای راه کارگر باصطلاح کمونیست ـ بشیوه ای شدیداً ناسیونالیستی ـ جزئی از تاریخ ما ایرانیان، و چیزی در ردیف جنگ رستم و دیو سپید، یا امام حسین و یزید است. بدون شک، فقط جریانی بورژوائی میتواند چنین مرز میان طبقات را آنهم در طی قرون مخدوش کند؛ و مبارزین ضد استثمار و ستم و نمایندگان طبقه کارگر را در کنار های افسانه ای؛ طبقات منقرض شده آنهم در دعوا برسر خلافت بگذارد.

البته همانطور که گفتیم، راه کارگر فرم تئوریزه شده و باصطلاح مارکسیستی استدلال را هم دارد. مثلا در همان مقاله م . پیوند می خوانیم که:”اصولا نمیتوان و نباید آنتاگونیسم طبقاتی درون جامعه را مستقیماً به حیطه هنر تعمیم داد، بگونه ای که از آن لزوم سازماندهی بیکار طبقاتی “هنرپرولتری” با “هنربورژوائی” نتیجه گیری شود.

زیرا اولا رئالیسم انتقادی در بسیاری از کشورها و از جمله ایران، هنوز قوام نیافته و جایگاه مستقل و قدرتمندی در میان سبک های هنری برای خود کسب نکرده است. ثانیاً مارکسیسم در تئوری زیبائی شناسی با وجود تلاشهای جدی و بسیار ارزشمند تعدادی از هنرمندان، نظریه پردازان و منتقدان کمونیست، هنوز به نظریات کامل و جامعی دست نیافته است.”

بفرمائید! اینهم استدلال تئوریک مختلف رویزیونیستها؛ ورود مبارزه طبقاتی به حیطه هنر موقوف! چون اولا، در ایران و بسیاری از کشورها هنوز وقتش نرسیده. بگذارید طبقات همدیگر را بهتر بشناسند؛ درواقع بگذارید طبقات ارتجاعی به انباشتن ذهن توده های ستمدیده با ایده ها و عقاید ارتجاعی خود توسط آثار هنری شان ادامه دهند. ثانیاً، مارکسیسم در زمینه هنر حرف زیادی برای گفتن ندارد، پس بهتراست بیخود خودش را سبک نکند و جای خودش را بشناسد. این استدلال هم دقیقاً ریشه در برخورد طبقات استثمارگر به پرولتاریا دارد که میگویند ترا چه به حیطه هنر؛ حیطه هنر مخصوص هنرشناسان  و هنرمندان طبقات توانگر و صاحب فرهنگ است. تو بهمان کاری که بلدی بچسب. یعنی به تولید کردن. جای خودت را بشناس.

خلاصه کنیم، راه کارگر بمثابه یک رویزیونیست، درست مثل سایر رویزیونیستها، هدفی جز تامین و تداوم سلطه بورژوازی بر عرصه هنر و ادبیات ـ بمثابه جزئی از روبنای حاکم ـ ندارد؛ البته در پوشش بحثهای شبه مارکسیستی. اما در عمل مشخص همسانی راه کارگر با جریانات ارتجاعی و ضد انقلابی کاملا آشکار میشود. آنجا که راه کارگریها به تبلیغ آثار هنری یا به آفرینش هنری دست میزنند، همان مضمون و ارزشهای کهنه و مرسوم را ارائه میدهند. کافی است در ترانه هائی که از صدای کارگر (رادیوی راه کارگر) پخش میشود تعمق کنید؛ کافیست در اشعار سروده شده توسط خودشان دقت کنید تا رد پای ایدئولوژی عقب مانده و استثماری را ببینید. از آن ترانه بیمزه عاشقانه که “نشستن ماه من، شاه من به برش” را آرزو میکند؛ تا سردادن نوحه انفعال آور “تو همچون من چهره ای افسرده داری؛ تو همچون من بی نصیب و خواری.”

حیف است در پایان این بحث، یک نکته مهم مطرح نکنیم. بهرحال، هرچه باشد راه کارگر یک نیروی رویزیونیستی هوادار سوسیال امپریالیسم شوروی است و علیرغم تلاشهایش در مستقل نمائی، باز هم بالا برود، پائین بیاید درتبعیت از سیاستهای روز شوروی ـ تکرار میکنم سیاستهای روز شوروی ـ قرار دارد. یعنی اینکه وقتی به شوروی انتقاد میکند که خودشان انقاد به گذشت را طبق مصالحشان آغاز کرده اند. این تبعیت راه کارگر در عرصه ادبیات و هنر هم بازتاب یافته. مثلا هفته گذشته، صدای کارگر رادیوی راه کارگریها، خبری هنری پخش کرد که آندره ی تارکوفسکی کارگردان شهیر روس مربوط میشد. تارکوفسکی کسی است که در دوره حکام قبل از گورباچف، مغضوب بود و سرانجام نیز از شوروی مهاجرت کرد و در اروپای غربی سکنی گزید. از لحاظ مضمون و محتوا، آثار او شدیداً فردگرایانه و اسیر در محدوده های روشنفکری ـ بورژوائی و جدا از توده هاست. از آن تیپ آثاری که تنها بخش کوچک و غالباً ممتازی از روشنفکران را مخاطب قرار میدهد و معمولا سرشار از غم و دلتنگی و روحیه خمود است؛ حتی اگر از شادی و خوشبختی حرف بزند. حالا حکام شوروی پس از مرگ وی در غرب، در تعقیب سیاستهای گلاسنوستی در پی بزرگدشت تارکوفسکی برآمده اند و خیال تجلیل از او بطرق مختلف را دارند ـ بعنوان یک افتخار ملی. راه کارگریها بهر گام اعلام این خبر، با آب و تاب به تعریف و تمجید از تارکوفسکی پرداختند. مسلماً اگر ۶ ـ ۵ سال پیش، راه کارگریها میخواستند از تارکوفسکی چیزی بگویند، جز فحش و ناسزا نبود. اما حالا بدون حرف زدن درباره مضمون و محتوای آثارش از او تجلیل میکنند. این را میگویند تبعیت رویزیونیستی از سیاست سوسیال امپریالیست شوروی در عرصه ادبیات و هنر.

رفقا و شنوندگان عزیز در این بخش از برنامه هنر و انقلاب توجه شما را به قسمتی از مقاله “آیا موسیقی مطلق، خصلت طبقاتی ندارد؟” نوشته چائوهائو، که بسال ۱۹۷۴ علیه خط بورژوائی در حیطه هنر، در خبرنامه پکن بچاپ رسیده، جلب میکنیم.