نشریه حقیقت شماره ۶۷

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۱۰۶ دقیقه

نشریه حقیقت

دوره سوم، شماره ۶۷، فروردین ۱۳۹۳

اوکراین؛ جنگ قدرت و تضادهای جهانی

«ما اجازه نمی دهیم نظم جهانی که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت و ساختار جهانی، با اقدامات یک جانبه ی یک کشور نابود شود.» این اظهارِ نظر صریح جان کری، وزیر امور خارجه ی ایالات متحده در «مصاحبه ی نوروزی» با صدای آمریکا (بخش فارسی) در مورد وقایع اوکراین و به کنایه در مورد ایران و جهت گیری های بین المللی هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی بود. این اظهار نظر از یک سو، ماهیت وقایع اوکراین را روشن می کند و نشان می دهد آن چه به واقع مورد مناقشه است نه «استقلال اوکراین» و «دموکراسی» و ادعاهای تبلیغاتی دیگر، بلکه، موضوع مرکزی، جدال بر سر حفظ سرکردگی امپریالیسم آمریکا بر «نظم جهانی» یا تغییر آن به نفع قدرت های امپریالیستی دیگر، از جمله روسیه است. از سوی دیگر، اشاره به وقایع اوکراین و ارتباط آن با ایران، نشان می دهد که سرشاخ شدن آمریکا و روسیه در اوکراین، تاثیرات مهمی بر رقابت های امپریالیستی بر سر ایران خواهد داشت که بی تردید سرمنشاء صف آرایی ها و نزاع های جدید در هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی ایران خواهد بود.

بحران اوکراین و حرکت تهاجمی امپریالیسم روسیه در دفاع از «منطقه ی نفوذ» امپریالیستی خود و الحاق کریمه به فدراسیون روسیه، روابط میان قدرت های امپریالیستی جهان را وارد مرحله ی جدیدی کرده است. اوضاع سیاسی جهان، عرصه ای که رقابت قدرت های بزرگ در آن جریان دارد و صحنه ای که مبارزات طبقاتی و اجتماعی و انقلابی در آن انجام می گیرد، دستخوش تغییرات مهمی است.

ماجرا از آن‏ جا آغاز شد که دولت اوکراین در روزهای پایانی سال ۲۰۱۳ از امضای توافق نامه ی تجاری پیشنهادی اتحادیه ی اروپا خودداری کرد و در مقابل، توجه خود را بیشتر به پیشنهاد اقتصادی دولت روسیه معطوف کرد. اقدامی که منجر به ناخشنودی قدرت های امپریالیستی غرب و همچنین احزاب پارلمانی اوکراین که طرفدارِ شراکت با امپریالیسمِ غرب هستند، شد و نهایتا اعتراضات خیابانی وسیعی علیه دولت به راه افتاد. این اعتراضات که عمدتا در میدان مرکزی شهر کیف (مایدان) متمرکز بود به درگیری های خونین با پلیس منجر شد و مخالفین رئیس جمهوری یانوکوویچ در روز ۲۲ فوریه با حمله به کاخ ریاست جمهوری عملا قدرت را در دست گرفتند. پلیس و ارتش اوکراین پس از متواری شدن یانوکوویچ به روسیه، موضع بی طرفانه  اتخاذ کرده و در عمل به پشتیبانی از دولت جدید پرداختند. در مقابل، امپریالیسم روس و قشرهای سرمایه دارِ اوکراینی که حامی شراکت با این قدرت امپریالیستی هستند نیز بیکار ننشتند. پس از روی کار آمدن دولت جدید در نقاط مختلف این کشور به ویژه در مناطق شرقی تظاهرات های خیابانی به حمایت از روسیه صورت گرفت. یکی از این مناطق، منطقه ی خودمختار کریمه بود که پارلمان محلی آن درباره ی ماندن یا جدایی از اوکراین روز یکشنبه ۱۶ مارس رفراندومی را برگزار کرد. اعلام استقلال کریمه که با حمایت روسیه صورت گرفت و سپس الحاق آن به فدراسیون روسیه با اعتراض شدید دولت اوکراین، اتحادیه ی اروپا و ایالات متحده ی آمریکا روبرو شد.

 

در میانه ی تند بادهای شرقی و غربی

در سراسر اوکراین شاید کمتر کسی باشد که نداند رویدادهای اخیر فقط محدود به فضای سیاسی داخلی این کشور نیست و یک پای تعیین کننده ی امور در خارج از مرزها قرار دارد. سرمنشأ و بستر اصلی وقایع اخیر اوکراین در واقع تضادهای متعدد و رقابت های شدت یابنده ی میان قدرت های امپریالیستی در سطح جهانی است. به عبارت دیگر بحران اوکراین تبارز کشمکش ها و جدال های سه جانبه و چند وجهی بین المللی میان روسیه و اتحادیه ی اروپا و آمریکا است که اکنون بر سر تسلط و نفوذ در اوکراین خود را نشان می دهد. در شرایطی که خاورمیانه و به ویژه جنگ داخلی سوریه به کانون اصلی رقابت و تضادهای دیپلماتیک میان روسیه و آمریکا تبدیل شده است، وقایع اوکراین در واقع حکم مهمانِ سرزده ای را دارد که به ناگاه از میان موجی از گمانه زنی و احتمال برآمد و طرفین را رو در روی یکدیگر قرار داد. بحران اوکراین و به تبعِ آن کریمه به هر شکلی که حل شود، فصل جدیدی را در تضادهای میان روسیه با اتحادیه ی اروپا و آمریکا و همچنین روابط میان اروپا و آمریکا گشوده است.

موقعیت خاص ژئوپلتیک و ژئواستراتژیک اوکراین این قابلیت را داشت که مجموعه ای از تضادهای اقتصادی، سیاسی و نظامی میان این قدرت ها را به ناگاه روی میز قرار دهد و آن ها را به رقابتی پیچیده با یکدیگر بکشاند. این موقعیت منحصر به فردِ اوکراین از یک طرف به جایگاه ویژه ی این کشور در میان جمهوری های شوروی سابق باز می گردد و از طرف دیگر به موقعیت استراتژیک آن در جغرافیای سیاسی جهان. اوکراین پس از روسیه، پیشرفته ترین و ثروتمندترین کشور شوروی سابق است که هم دارای منابع غنی و با اهمیت انرژی است، هم زیربنای اقتصادی و صنعتی قابل توجه و هم پتانسیل کشاورزی پیشرفته ای دارد.(۱)

اوکراین در معبر جغرافیایی مهمی میان اروپای شرقی با خاورمیانه و روسیه قرار دارد که هم مسیر عبور خطوط انتقال گاز به اروپای غربی است و هم راه ارتباطی روسیه با دریای سیاه. ناوگان دریای سیاهِ نیروی دریایی روسیه در بندر سواستوپولِ (Sevastopol) شبه جزیره ی کریمه قرار دارد که از نظر تأمین دسترسی نظامی روسیه بر اروپا دارای اهمیت حیاتی است. مجموعه ی این عوامل باعث شده است اوکراین به یکی از کانون های اصلی رقابت میان قدرت های امپریالیستی تبدیل شود و از فردای فروپاشی شوروی تاکنون امپریالیست های اروپایی و آمریکا به دنبال آن بوده اند تا نفوذ اقتصادی و سیاسی روسیه را در اوکراین کاهش داده و در عوض نفوذ اقتصادی و موقعیت سیاسی- نظامی خود را در همسایگی روسیه گسترش داده و تثبیت کنند. فروپاشی بلوک شرق در دهه ی ۱۹۹۰، دروازه های کشورهای شرق اروپا و اقمار سابق شوروی را به روی اقتصاد غرب و به خصوص اروپا گشود و این منطقه برای اتحادیه ی اروپا در صحنه ی رقابت های اقتصاد جهانی یک امتیاز مهم به شمار می آید. چرا که در این کشورها از یک طرف هزینه ی نیروی کار به نسبت اروپای غربی و مرکزی بسیار پایین است و از طرف دیگر نیروی کارِ آن دارای مهارت کاری بالا و قابل توجهی است و این دو ویژگی کشش بسیاری برای سرمایه های اروپای غربی به ویژه آلمان داشت. یکی از زمینه های اصلی برنامه های اروپا برای اوکراین در مورد ذخایر انرژی گازی این کشور است. گرچه صنایع و مصارف خانگی اوکراین به گاز روسیه وابسته است اما این کشور با کمک آمریکا طرح های وسیعی جهت از بین بردن وابستگی گازی خود به روسیه در دست تهیه و اجرا دارد. وزیر انرژی اوکراین در تابستان سال گذشته اعلام کرد که این کشور ضمن کاهش ۳۰ درصدی واردات گاز از روسیه و جبران آن از طریق اروپا به دنبال از بین بردن وابستگی گازی خود به شرکت گازپروم روسیه است.(۲) این امری است که بدون نفوذ گسترده ی سرمایه های آمریکایی ممکن نیست. وزارت انرژی اوکراین به دنبال آن است تا با مشارکت و سرمایه گذاری شرکت های بزرگ آمریکایی مانند شل، اکسلریت انرژی، شورون (chevron) و اکسون موبیل، صنایع گاز خود در میدان های گازی مانند یوزیفسکا، اویسکا و شیفسکا را توسعه دهد. روسیه نمی خواهد نفوذ گازی اش در اتحادیه ی اروپا را از دست بدهد و اروپا نیز که ۲۵ درصد گاز وارداتی اش از روسیه تأمین می شود تقریبا پذیرفته است که نمی تواند از گاز روسیه بی نیاز باشد، هر چند روسیه گاها کوشیده است از این مساله به عنوان اهرم فشاری بر اروپا در رقابت های دیپلماتیک استفاده کند. از میان قدرت های اقتصادی اتحادیه ی اروپا بیش از همه امپریالیسم آلمان به دنبال آن است تا مکنده های اقتصادی خود را هر چه عمیق تر در ساختار اقتصادی اوکراین فرو ببرد.

اما اوکراین برای ایالات متحده ی آمریکا بیشتر به لحاظ سیاسی و در عرصه ی رقابت جهانی با سایر قدرت های امپریالیسستی دارای اهمیت است. فروپاشی شوروی در آغاز دهه ی ۹۰، توازن قوای بین المللی را به طرز چشم گیری به نفع ایالات متحده تغییر داد به شکلی که امپریالیسم آمریکا خود را در موقعیت «یگانه ابرقدرت جهانی» تعریف کرد و کوشید از این موقعیت در جهت تضمین سلطه ی سیاسی-نظامی اش بر مناطق مختلف جهان استفاده کند. اما هژمونی جهانی آمریکا عامل ثابت و تغییرناپذیری نبود و به زودی دور جدیدی از تضاد و رقابت با قدرت های امپریالیستی بالفعل مانند اتحادیه ی اروپا، روسیه و قدرت های در حال عروج و شکل گیری مانند چین آغاز شد که لاجرم آمریکا را به هم آوردی و چالش با دیگر قدرت های امپریالیستی در مناطق گوناگون جهان کشاند. امپریالیسم دوباره اوج گرفته ی روسیه، خطر بالفعل و در حال عروجی است که خاطره ی جدال های نفس گیر دوران جنگ سرد با شوروی را برای هیئت حاکمه ی آمریکا تداعی می کرد و کاخ سفید هرگز دوست نداشت یک بار دیگر به چنان موقعیتی باز گردد. لذا استراتژی تحت فشار قرار دادنِ روسیه در نزدیکترین سرزمین های خودی اش را به عنوان راهی جهت محدود کردن توان نظامی-اقتصادی امپریالیسم روس در پیش گرفت. تلاش برای نفوذ در ساختارهای اقتصادی-سیاسی-نظامی جمهوری های عضو شوروی سابق چه در آسیای مرکزی و قفقاز و چه در اروپای شرقی، هدف بلند مدت و پرمناقشه ی استراتژیک آمریکا علیه روسیه و در سطح دیگری علیه اتحادیه ی اروپا بوده است و باز اوکراین در این طرح جایگاه ویژه ای دارد. اگر چه هدف اصلی ایالات متحده در اوکراین، محدود کردن نفوذ اقتصادی و سیاسی روسیه است اما آمریکا همزمان با اروپا نیز بر سر اوکراین رقابت می کند. در اوکراین میان اروپا – خصوصا امپریالیسم آلمان – و روسیه نوعی اشتراک منافع و اتحاد علیه آمریکا وجود دارد و روسیه و اروپا به نوعی سعی دارند اوکراین را میان خود تقسیم کنند و آمریکا تمایل ندارد چنین اتفاقی بیفتد. بنا بر این ایالات متحده تلاش دارد تا با نفوذ در اقتصاد اوکراین هر چه بیشتر به این کشور نزدیک شده و در صورت امکان اوکراین را به عضویت پیمان نظامی امنیتی آتلانتیک شمالی (ناتو) در بیاورد. ایالات متحده این روند را از همان دهه ی ۹۰ شروع کرد و از طریق اهدای وام و کمک های مالی عظیم کوشیده است هر چه بیشتر اوکراین را از روسیه و اروپا جدا کرده و در مدار مالی و سپس سیاسی خود قرار دهد. تا سال ۲۰۰۰ روابط اقتصادی و سیاسی اوکراین و آمریکا چنان گسترش پیدا کرد که طی این دوره، اوکراین به سومین دریافت کننده ی کمک های مالی-اقتصادی ایالات متحده تبدیل شد.(۳) پیوستن اوکراین به ائتلاف آمریکا و بریتانیا در تهاجم به عراق در سال ۲۰۰۳ و فرستادن ۱۶۰۰ نظامی به عراق قابل توجه است.

آمریکا و اتحادیه ی اروپا یک بار در اوکراین و در وقایع موسوم به «انقلاب نارنجی» در سال های ۲۰۰۴-۲۰۰۵ با یکدیگر علیه روسیه متحد شدند و کوشیدند از طریق یک کارناوال وسیع شورش و اعتراض و با حمایت از جناح های غرب گرا و پروآمریکایی در درون بورژوازی اوکراین، دولت متمایل به مسکو را ساقط کنند. در جریان وقایع اخیر و از آغاز اعتراضات خیابانی در شهر کیف، چهره های برجسته ی  اروپایی و آمریکایی به حمایت و تشویق و حتی توزیع پول و اسلحه در میان مخالفین یانوکوویچ پرداختند. جان مک کین سناتور جمهوری خواه آمریکایی، کاترین اشتون نماینده ی اتحادیه ی اروپا در سیاست خارجی و گیدو وستروله وزیر خارجه ی آلمان شخصا در میدان های شهر کیف حاضر شده و مخالفین را به تداوم اعتراضات شان علیه دولت فرا خواندند. همچنین آنگلا مرکل، صدر اعظم آلمان، یک هفته پیش از سقوط یانوکوویچ با دو تن از رهبران مخالفان دولت اوکراین یعنی ویتالی کلیچکو و آرسنی یاتسنیوک (Arseniy Yatsenyuk) دیدار کرد و گفت: «پیشرفت برای تشکیل یک دولت جدید در اوکراین ضروری است».

اما هیچ کدام از این تحرکات غرب از چشمان روسیه پنهان نماند. سران کرملین خوب می دانند که اوکراین گران بهاترین و مهمترین قطعه ی  غیر روسی شوروی سابق است که از دست دادن آن به معنای عدم دسترسی به اروپا و مترادف با بر باد رفتن رویای تبدیل شدن مجدد روسیه به یک قدرت جهانی است. زبیگنیو برژنسکی مشاور امنیت ملی دولت کارتر و از سرشناس ترین تحلیل گران سیاست خارجی آمریکا بر این باور است که «روسیه بدون اوکراین دیگر یک امپراتوری جهانی به حساب نمی آید و صرفا یک امپراتوری آسیایی است»(۴) حال آن که منافع سرمایه داری امپریالیستی روسیه ایجاب می کند که تحرک جهانی داشته باشد و برای تبدیل شدن به یک قدرت امپریالیستی تعیین کننده در سطح جهان تلاش کند، با برخی امپریالیست ها علیه برخی دیگر بلوک بندی کند، مناطق نفوذ جدید برای خود دست و پا کند و از مناطق نفوذ سابق خود حفاظت کند و غیره.

طبقه ی سرمایه دار روسیه و نظام اقتصادی-سیاسی آن از سال ۱۹۹۱ تا ۲۰۰۰ عملا درگیر یک شوک سیاسی ناشی از فروپاشی شوروی و تغییر و تحولات اقتصادی و سیاسی پرشتاب بود. روسیه در سال ۱۹۹۸ بحران اقتصادی و مالی شدیدی را تجربه کرد. پس از بحران سال ۹۸ بود که درون طبقه ی حاکمه ی روسیه یک اختلاف نظر و مبارزه بر سر چگونگی کنترل و مدیریت اقتصاد و سیاست بین الملل درگرفت که به برکناری بوریس یلتسین و به قدرت رسیدن ولادیمیر پوتین منجر شد. روی کار آمدن پوتین با یک تغییر جهت عمده در نگرش و عملکرد روسیه در عرصه های گوناگونِ استراتژی، اقتصاد و دیپلماسی همراه شد که این تغییرات به علاوه ی برخی تحولات در اقتصاد جهان مانند افزایش قیمت انرژی و عروج اقتصادی چین به عنوان یک قدرت سرمایه داری جهانی و شکل گیری اتحادیه ی اروپا و حوزه ی یورو به رشد و تثبیت موقعیت اقتصادی فدراسیون روسیه کمک بسیاری کرد. بدین ترتیب روسیه یک بار دیگر کوشید تا موقعیت خود را به عنوان یک نیروی امپریالیستی احیاء شده در سطح جهانی باز یابد و به این منظور در عرصه های مختلف اقتصادی، سیاسی و حتی نظامی به رقابت و رویارویی با قدرت های جهانی و به ویژه ایالات متحده ی آمریکا دست زد و این مهمترین چرخش استراتژیک پوتین نسبت به بوریس یلتسین بود.(۵) بازپس گیری حوزه های نفوذ سیاسی و اقتصادی سابقا تحت سلطه ی شوروی در اوراسیا و اروپای شرقی یکی از مهمترین محورهای برنامه های کلان پوتین بوده است که روسیه را به رقابت با اتحادیه ی اروپا و آمریکا و چین در مناطق مختلفی از آسیای مرکزی و قفقاز و شرق اروپا کشانده است. در این میان انرژی و صنایع نفت و گاز اهمیت فوق العاده ای برای روسیه داشته و در واقع نقطه ی قوت روسیه در صحنه ی جهانی به حساب می آید. روسیه تلاش دارد تا این امتیاز ویژه را حفظ کند و به این منظور طی دو دهه ی اخیر اقدامات وسیع و پرهزینه ای را انجام داده است تا زیرساخت های انرژی سایر جمهوری های شوروی سابق را به انحصار شرکت های نفت و گاز خود در آورد و اوکراین نیز شامل این طرح می شود.

پیچیدگی ماجرا آن‏ جا است که انرژی و انتقال گاز، خط رابطی است که اتحادیه ی اروپا، روسیه و اوکراین را به یکدیگر وابسته می کند چرا که اروپا نیاز مبرمی به گاز روسیه دارد و از طرفی درآمدهای دولت روسیه بدون صادرات گاز تقریبا به نصف کاهش می یابد. در این میان اهمیت دو چندان اوکراین آن‏ جا است که ۸۰ درصد صادرات روسیه به اروپا از طریق خاک این کشور صورت می گیرد. اما اقتصاد اوکراین در سطح وسیعی وابسته به روسیه است و به شدت در شبکه ی ساختار اقتصادی روسیه تنیده شده است، چنان که اوکراین بدون واردات گاز و سایر ملزومات صنعتی خود از روسیه دچار مشکلات بزرگی خواهد شد. به عنوان مثال صنایع نظامی اوکراین که یکی از مهمترین منابع تأمین درآمدهای این کشور است و سهم الارث دوران شوروی سابق نیز می باشد در بسیاری از موارد نیازمند قطعات تعیین کننده و حساسی است که در روسیه تولید می شود و اوکراین امکان ساخت و تولید آن را ندارد. روسیه جهت تجدید ساختار نفوذ اقتصادی خود بر جمهوری های سابق شوروی از سال ۲۰۰۷ «اتحادیه ی گمرکی اوراسیا» را با حضور قزاقستان و بلاروس تأسیس کرد که هدف آن جذب سایر جمهوری ها و افزایش توان اقتصادی اعضا و همچنین بالا بردن نفوذ ژئوپلتیک روسیه در این منطقه است. اما اتحادیه ی اروپا و آمریکا برای مقابله با قدرت یابی این اتحادیه و جلوگیری از پیشروی اهداف آن تلاش می کنند تا مانع از پیوستن جمهوری های کلیدی شوروی سابق مانند اوکراین به آن شوند و به همین منظور از طریق صندوق بین المللی پول برنامه ی اقتصادی ای با عنوان «مشارکت شرقی» را به این کشورها و از جمله اوکراین پیشنهاد کردند. برنامه ای که عدم پذیرش آن از سوی ویکتور یانوکوویچ به بحران اخیر منجر شد. روسیه برای جلوگیری از پیوستن اوکراین به اتحادیه ی اروپا و ناتو همواره از محدودیت های گمرکی و افزایش بهای گاز صادراتی اش استفاده کرده است. محدودیت هایی که با قوت گرفتن احتمال امضای توافق نامه ی تجاری اروپا از سوی یانوکوویچ در سال ۲۰۱۳ افزایش یافت و دولت اوکراین را در شرایط فشار مالی و اقتصادی شدیدی قرار داد چرا که روسیه و متحدین استراتژیک روسیه مانند قزاقستان و بلاروس مقصد ۶۰  درصد از صادرات صنعتی اوکراین هستند. اقتصاد اوکراین وابستگی ساختاری به این صادرات دارد و این محدودیت ها روند این صادرات را به شدت تهدید می کرد. اوکراین تا پیش از این کوشیده بود میان تضاد اتحادیه ی اروپا و روسیه حرکت بی طرفانه ای را به پیش ببرد و ضمن چانه زنی با روس ها جهت دریافت گاز ارزان، ظرفیت های اقتصادی خود را از طریق نزدیکی به اروپا افزایش داده و وابستگی اقتصادی اش به روسیه را کاهش دهد. مشکل اصلی اوکراین این بود که اتحادیه ی اروپا به دلیل بحران مالی نمی توانست پیشنهاد اقتصادی مطلوبی را پیش روی اوکراین بگذارد و لاجرم با کمک صندوق بین المللی پول و آمریکا طرحی را جلو گذاشت که حاوی برنامه های ریاضت کشانه ی نئولیبرالی بود و نتایج این طرح امکان شورش های مردمی علیه دولت یانوکوویچ را افزایش می داد و در مقابل، روسیه پیشنهاد وام ۱۵ میلیارد دلاری و کاهش قیمت گاز صادراتی تا بهای یک سوم را داد. پیشنهادی که به ظاهر در کوتاه مدت برای اقتصاد مقروض اوکراین به صرفه تر است اما بار دیگر بندهای اتصال و وابستگی اقتصاد این کشور به شبکه ی اقتصاد روسیه را تحکیم می کرد.

آن چه که در سطح بین‏ المللی به شکل گیری و تشدید بحران اوکراین کمک کرد، مجموعه‏ ی در هم پیچیده و چند وجهی از تضادهای اقتصادی و سیاسی میان قدرت‏ های امپریالیستی رقیب بود. قدرت‏ هایی که اگرچه به دلیل اقتصادِ به شدت جهانی شده و تولیدِ به شدت اجتماعی شده، عمیقا به یکدیگر وابسته هستند، اما هر کدام به عنوان صاحبان انحصاراتِ کلانِ اقتصادی در فرایند حرکتِ کور و آنارشیک اقتصاد سرمایه‏ داری لاجرم به رویارویی با یکدیگر کشیده شده و برای تضمین بقا و تدوام سودآوری‏ شان ناچارند با هدف بازتقسیمِ مناطق گوناگون جهان به رقابت و زورآزمایی با یکدیگر بپردازند.(۶) برای نمونه در شرایطی که روسیه و آلمان به عنوان دو قدرت امپریالیستی، پیوندهای اقتصادی عمیق و تقریبا ناگسستی‏ ای با یکدیگر دارند (به طوری که آلمان پس از چین دومین شریک اقتصادی روسیه است و بخش مهمی از انرژی لازم برای صنایع آلمان توسط گاز روسیه تأمین می‏ شود)، اما این دو کشور به حکم قانون ذاتی رقابت سرمایه‏ داری، در اوکراین رو در روی یکدیگر قرار گرفته و هر کدام به تقویت باندهای وابسته به خود می‏ پردازند. تضاد و رقابت را حتا در روابط میان ایالات متحده و اتحادیه ی اروپا که رسما با یکدیگر «متحد» هستند و به ظاهر مواضع مشترکی در قبال بحران اوکراین دارند، می توان دید. اخیرا فایل صوتی مکالمه‏ ی تلفنی مهمی میان ویکتوریا نولاند مشاور وزیر امور خارجه آمریکا و سفیر این کشور در اوکراین به بیرون درز کرد که طی آن نولاند تأکید دارد که پروسه‏ ی گذار به دولت جدید باید با مداخله‏ ی سازمان ملل به پیش برود تا اتحادیه اروپا از فرایند تصمیم گیری برکنار بماند. در پایان این مکالمه، نولاند جمله مهمی دارد که بیان گرِ نگاه ایالات متحده به اتحادیه ی اروپا در صحنه‏ ی جهانی است، او می‏ گوید: «لعنت به اتحادیه ی اروپا –

Fuck the EU».(۷) 

بنا بر این با  اوضاعی روبرو هستیم که قدرتهای امپریالیستی در نقاط مختلف جهان در شکار سود و گسترش مناطق نفوذ استثمارگری شان مدام علیه یکدیگر متحد شده یا رو در روی هم قرار میگیرند و در این فرآیند هفت میلیارد انسان کره ی زمین را محکوم به حیاتِ پر درد و فلاکت بار کرده و کره ی زمین را نیز به نابودی تهدید می کنند. سربلند کردن امواج انقلاب در یکی از مناطقِ تاثیرگذار جهان علیه کلیت این نظام و دولت های امپریالیستی و ارتجاعی، کاملا می تواند صحنه را عوض کند و به جای راه حل های امپریالیستی برای بحران های جهانی، فرآیند انقلاب بر دنیا غلبه کند.

نکته ی دارای اهمیت و مهمترین درسی که از رویدادهای اکراین باید گرفت این است که تمامی این قدرت‏ های امپریالیستی ماهیت استثماری مشابهی داشته و از زاویه‏ ی انقلاب پرولتری و منافع طبقه‏ ی کارگر و زحمت کشان جهان، هیچکدام بر دیگری الویت و ارجحیت ندارند. گزینش میان امپریالیست‏ ها و گشت به دنبال امپریالیسمِ «خوب تر» یا «کم تر بد» با هر تاکتیک و توجیهی که صورت بگیرد جز درغلطیدن به ورطه‏ ی رقابت‏ های کور و ارتجاعی قدرت‏ های بزرگ و دور شدن از به راه انداختن جنبشی برای انقلاب نیست. بنا بر این افشاگری علیه گرایشاتی که تلاش دارند تا «برتری نسبی» ائتلاف با یکی از جناح‏ های امپریالیستی را به نام تاکتیک یا «رئال پلتیک» و غیره تبلیغ و ترویج و توجیه کنند یک وظیفه‏ ی کمونیستی و انقلابی است. این گرایشات مانع از آن می‏ شوند تا توده‏ های مردم بتوانند فرصت مغتنمی که از دل تضادها و کشمکش‏ های حاد میان امپریالیست‏ ها و جناح‏ های مختلف بورژوازی برای به راه انداختن یک جنبش انقلابی به وجود آمده است را بینند.(۸)

 

گرگ های افسارگسیخته

برای توضیح رویدادهای اوکراین همچنین باید نگاهی به جناح های گوناگون طبقات حاکمه در این کشور بیاندازیم و پروسه ی شکل گیری و عملکرد آن ها طی دو دهه ی اخیر را بررسی کنیم. هر چند آن چه که امروزه در اوکراین می گذرد فقط به دو دهه ی اخیر محدود نمی شود بلکه پس لرزه های احیای سرمایه داری در اتحاد شوروی پس از سال ۱۹۵۶ و به قدرت رسیدن سرمایه داری دولتی بعد از روی کار آمدن نیکتا خروشچف نیز می باشد.

آن چه که امروزه در اوکراین با عنوان اُلیگارشی ها (باندهای مالی) معروف شده اند در واقع ترکیبی از بقایای بورژوازی دولتی دوران شوروی سابق با اقشار تازه به دوران رسیده در روند ادغام اوکراین در اقتصاد جهانی پس از پایان «جنگ سرد» است. بعد از فروپاشی شوروی، رویزیونیست های حاکم بر حزبِ به اصطلاح کمونیستِ این کشور مانند دیگر جمهوری های شوروی سابق به قدرت رسیدند و در واقع قدرت در دست بورژوازی این کشورها حفظ شد. لئونید کوچما نخست وزیر سابق اوکراین در زمان شوروی، در انتخابات سال ۱۹۹۱ به عنوان نخستین رئیس جمهور اوکراین انتخاب شد و تا سال ۲۰۰۴ در این مقام باقی ماند. کوچما به عنوان رئیس جمهور در رأس نهادی با نام «شورای خصوصی سازی» نیز قرار گرفت که مسئولیت آن حرکتِ با شتاب اقتصاد اوکراین از سرمایه داری دولتی به سرمایه داری «بازار آزاد» بود. این شورا طی دو مرحله تقریبا بخش های اصلی صنایع و کشاورزی اوکراین را از مالکیت دولتی خارج کرده و به بخش خصوصی واگذار کرد. اکثریت این بخش خصوصی را عناصر با قدرت و متنفذ در ساختار حزب و ارتش و نهادهای امنیتی در دوران شوروی تشکیل می دادند [یعنی همان بورژوازی حزبی در سیستم سرمایه داری دولتی]، به اضافه ی نزدیکان و آشنایان و اقوام آن ها. در روند پرشتاب خصوصی سازی، یک قشر بورژوازی انحصاری به وجود آمد که هر کدام با استفاده از ثروت های افسانه ای و قدرت تبلیغاتی رسانه ها توانستند به باندهای مالی عظیم با روابط بین المللی خاص خود تبدیل شوند. الکساندر بوزگالین استاد دانشگاه و سردبیر یک نشریه ی تحقیقاتی می گوید: «در اوکراین نیز دسته ای از مقامات شوروی سابق، به همراه عده ی معدودی از سرمایه داران نوکیسه به علاوه ی باندهای مافیایی قاچاق و تبهکاری بر مقدرات جامعه حاکم گشته اند. سیاست های حکومت و به ویژه خصوصی سازی که عملاً به شکل چپاول دارایی های عمومی پیاده شده، به تقویت و گسترش این دستجات شریک و رقیب انجامیده است که مجموعاً الیگارشی حاکم بر کشور را تشکیل می دهند. این نظام ضمناً برخی از خصوصیات عشیره ای را حفظ و ادغام کرده است. الیگارشی اوکراین از چند گروه تشکیل شده که هر کدام سهمی از صنایع، بانک ها و مؤسسات مالی، صادرات-واردات-توزیع و رسانه ها؛ به همراه لابی ها در نهادهای دولتی، فراکسیون ها و احزاب را در دست دارند».(۹) از همان آغاز مسابقه ی خصوصی سازی، دو جناح مختلف درون بورژوازی اوکراین شکل گرفت که هر کدام در دولت کوچما حوزه های نفوذ اقتصادی و سیاسی خود را کسب کردند؛ یکم جناحی که عمدتا منافع صاحبان صنایع سنگین بخش شرقی اوکراین را نمایندگی می کند و اصولا به روسیه وابسته است، اگرچه خواهان گسترش روابط با اتحادیه ی اروپا نیز می باشد، و دیگری جناحی که عمدتا منافع بانک ها و نهادهای مالی و اعتباری و توریسم و کشاورزی را نمایندگی می کند و به شدت خواهان افزایش ارتباط با اتحادیه ی اروپا و آمریکا است. پایه ی داخلی جناح اول بیشتر مناطق صنعتی و روس نشین شرق اوکراین است و نماینده ی شاخص آن ها ویکتور یانوکوویچ و حوزه ی نفوذ جناح دوم در مناطق مرکزی و کیف و غرب اوکراین است و چهره ی اصلی آن ها ویکتور یوشچنکو می باشد.

یانوکوویچ فرمان دار سابق ناحیه ی صنعتی دونتسک در شرق اوکراین و رهبر حزب مناطق است که روابط نزدیکی با سرمایه داران بخش شرقی دارد که پس از به قدرت رسیدن برنامه ی نزدیکی دوجانبه به روسیه و اتحادیه ی اروپا را مطرح کرد و هم زمان طرفدار پیوستن اوکراین به اتحادیه ی اروپا نیز بود.

ویکتور یوشچنکو رهبر حزب «اوکراین ما» و رئیس سابق بانک مرکزی است که در زمان کوچما برای مدتی به مقام نخست وزیری نیز دست یافت اما به دلیل اختلاف با صاحبان صنایع نفت و گاز و صاحبان معادن شرقی توسط پارلمان از سمت خود عزل شد. یوشچنکو نماینده ی اقلیت بورژوازی مالی و بانکی است که سرسختانه به دنبال ادغام هر چه بیشتر اقتصاد اوکراین در مدار سرمایه ی امپریالیستی غرب هستند. اما یولیا تیموشنکو رهبر حزب وطن و سرکرده ی یکی از بزرگترین باندهای مالی در اوکراین است که بنا به اعتراف روزنامه های آمریکایی مالک ۲۰ درصد ثروت اوکراین است و به ویژه در صنایع نفت و گاز نفوذ دارد.(۱۰) تیموشنکو روابط بسیار نزدیکی با مقامات آمریکایی و همچنین شرکت های نفتی و گازی روسیه داشت و در سال ۲۰۱۰ به اتهام سوءاستفاده از قدرت و اختلاس در معاملات نفتی با روسیه به ۷ سال زندان محکوم شد. روابط دوستانه ی او با اروپایی ها، روسیه و آمریکا در مقاطع مختلف نشان می دهد که هیچ کدام از شخصیت ها و جناح های بورژوازی اوکراین دلدادگی ویژه ای به هیچ دسته ای از امپریالیست ها ندارند بلکه فقط منافع اقتصادی خود را پیگیری می کنند. اما این دینامیک‏ های ذاتی سیستم سرمایه داری است که آن ها را در عرصه ی رقابت با یکدیگر به سمت گیری با این یا آن قدرت امپریالیستی وا می دارد.

نیروی سیاسی دیگری که در تحولات اخیر اوکراین مطرح شد و نقش مهمی نیز در چگونگی سیر امور بر عهده داشت؛ احزاب و جریانات فاشیست و راست افراطی بودند. این ها ائتلافی با نام «بخش راست Right Sector » تشکیل دادند که نقطه ی اشتراک شان دفاع شووینیستی از ناسیونالیسم اوکراینی و نفرت جنون آمیز نسبت به کمونیست ها، یهودیان و روس ها است. این در حالی است که بیش از ۱۷ درصد جمعیت اوکراین را روس تبارها تشکیل می دهند. دسته جات شبه نظامی فاشیست و نئونازی از آغاز اعتراضات در صحنه حضور داشتند اما به مرور نفوذ و گسترش شان بیشتر شد تا جایی که رهبری مایدان کاملا در دست آن ها قرار گرفت. رهبران احزاب و گروه های فاشیستی عضوِ «بخش راست» مانند حزب اسوُبودا (آزادی) در دولت جدید به پست های مهم نظامی و امنیتی و اجرایی دست یافته اند. رسانه های «جهان آزاد» عامدانه گسترش نازیسم در اوکراین را انکار کرده و دولت های اروپایی و آمریکا در عمل از آن ها دفاع می کنند.(۱۱) 

درجریان رویدادهای ماه های اخیر در اوکراین و در شهرهای مختلف مجسمه های لنین توسط فاشیست ها تخریب شدند. آن ها لنین و استالین را نمادهای هژمونی روسیه بر اوکراین می دانند و در عوض در جای جای مایدان گروه های جوانان نئونازی با تصاویر بزرگی از استپان باندرا رژه می روند. باندرا رهبر سازمان فاشیستی ناسیونالیست های اوکراین در جنگ جهانی دوم بود که پس از تهاجم آلمان نازی به اتحاد شوروی، به همکاری با هیتلر پرداخت و در کشتار ده ها هزار نفر از یهودیان و لهستانی ها دست داشت.(۱۲) باندرایی که متحد نازی های علیه اتحاد شوروی سوسیالیستی بود، آن هم در جنگی که ۴ میلیون اوکراینی برای دفاع از سوسیالیسم و انقلاب جان باختند. عکس های استپان باندرا و قدرت گرفتن اوباش فاشیست در خیابان های اوکراین، در کنار حمایت و سکوت جناح نارنجی بورژوازی اوکراین و متحدین شان در اتحادیه ی اروپا و آمریکا بیان گر ماهیت دردناک تراژدی ای است که می رود تا امید توده های مردم به تغییر و بهبودی وضعیت شان را در ویرانه های ائتلاف بورژواها و الیگارش ها و امپریالیست ها و فاشیست ها بر باد دهد.

مردم، انقلاب و واقعیت کمونیسم

اگرچه وقایع اخیر اوکراین با نقشه و سازماندهی برنامه ریزی شده و هدف مند جناحی از طبقات حاکمه آغاز شد اما در میان هیاهوی گرگ های افسارگسیخته ی جناح های مختلف بورژوازی اوکراین و حامیان امپریالیست شان، بخشی از توده های مردم اوکراین نیز حضور داشتند که از اقشار و طبقات مختلف از میان کارگران و مزد بگیران، روشنفکران و پزشکان و پرستاران و از میان دانشجویان و زنان و جوانانِ بی کار به خیابان آمدند تا راه نجاتی از وضعیت اسف بار فعلی شان پیدا کنند. خواننده ی رپ جوان اوکراینی موزیک ویدئویی با عنوان «انقلاب اوکراین» را روی یوتیوب قرار داد که با استقبال زیادی مواجه شد. این موزیک ویدئو البته دارای رگه های قوی ناسیونالیستی با استعارات و تشبیهاتی چون «مادر وطن» بود و ملی گرایی در کشور سرمایه داری شده ای چون اوکراین، ماهیتی ارتجاعی  دارد اما در قسمتی از آن، خواسته های بخش هایی از مردم و به ویژه جوانانی که علیه دولت یانوکوویچ دست به اعتراض زده اند را چنین منعکس می کند؛ رفاه اقتصادی، اشتغال و امنیت کاری، خدمات درمانی، بیمه های بازنشتگی، آزادی های سیاسی و اجتماعی، حق آزادی بیان، پایان دادن به حاکمیت الیگارشی ها و باندهای مالی و فساد و رشوه و سرکوب و تبعیض! تمامی این ها پیامدهای فلاکت بار حاکمیت سرمایه بر جامعه اوکراین و سایر نقاط جهان است. در میان قشرهای متوسط و خرده بورژوازی اوکراین به ویژه در میان جوانان این طبقه توهمی وجود دارد مبنی بر این که راه حل معضلات اوکراین نزدیکی هر چه بیشتر به اتحادیه ی اروپا و غرب است. آن ها وابستگی به روسیه را دلیل عقب ماندگی اقتصادی و سیاسی شان می پندارند و رویاهای خود را در «وحدت» اوکراین با اروپا جستجو می کنند. حال آن که معضل اساسی و عمده ی اوکراین این نیست که نظام سرمایه داری آن شریک دست دوم کدام قدرت سرمایه داری امپریالیستی، روسیه یا اتحادیه ی اروپا است. «روسیه یا اتحادیه ی اروپا» انتخاب هایی است در مقابل طبقه ی سرمایه دار اوکراین و توسط نمایندگان سیاسی و فکری آنان فرموله شده است. این فرمول هیچ معضلی از معضلات اکثریت مردم اوکراین از هر قشر و طبقه ای را حل نخواهد کرد. رهایی از کلیت نظام سرمایه داری و تمام جناح های آن راه حل معضلات مردم اوکراین است. در مقابل توهمات طرفدار غرب باید پرسید به راستی اتحادیه ی اروپا با مردم یونان، مجارستان، رومانی، استونی، اسلواکی چه کرده است؟ مگر عملکرد قدرت های اروپایی به خصوص آلمان و فرانسه در یونان را نمی بینند؟ مگر نمی بینند که چگونه مردم یونان تحت فشار ویرانگر فقر و گرسنگی بهای تجدید ساختار واحدهای اقتصادی و مالی قدرت های بزرگ اروپایی را می پردازند؟ بسته های پیشنهادی اروپا و صندوق بین المللی پول با یونان چه کرد که حالا قادر به حل مشکلات اوکراینی ها باشد؟ حتی تجربه ی خود اوکراین از سال ۱۹۹۱ تاکنون در زمینه ی نزدیکی اقتصادی به اروپا و پیاده کردن الگوهای نئولیبرالی صندوق بین المللی پول بیانگر این تجربه و این راه است. گرنوت ارلر، نماینده ی ویژه ی دولت آلمان در شرق اروپا پیشاپیش آب پاکی را با صراحت روی دست اکثریت مردم اوکراین ریخت و گفت: «اوکراینی ها باید صرفه جویی کنند و به خاطر محدودیت های بودجه و فشار بر مستمری بگیران و بازنشستگان کمبربندهای خود را محکم تر کنند.(۱۳)

در دورانی که اوکراین بخشی از شوروی سوسیالیستی بود (یعنی از ۱۹۱۷ تا ۱۹۵۶) مقامی برابر با تمامی جمهوری های شوروی داشت و مردم تحت یک نظام سوسیالیستی عادلانه و عاری از استثمار زندگی می کردند و سطح رفاه زندگی شان نیز مرتبا افزایش می یافت. در دورانی که سرمایه داری در شوروی احیاء شد و شوروی تبدیل به یک کشور سرمایه داری امپریالیستی شد، سود حاصل از فوق استثمار کشورهای تحت سلطه در آفریقا، آسیا و اروپای شرقی به دولت شوروی امکان آن را می داد که سرپناه و ثبات شغلی و حداقل معیشیت را برای اکثریت مردم ایجاد کند. چیزی که امروزه برخی از اوکراینی های بالای سن ۵۰ سال از آن با دلتنگی یاد می کنند و حتی آرزوی بازگشت به آن دوران را در سر می پرورانند.(۱۴) با فروپاشی بلوک شرق که نتیجه ی شکست امپریالیسم شوروی در رقابت های جهانی اش با امپریالیست های غربی بود، به فاصله ی کوتاهی سطح زندگی مردم به طرز وحشتناکی در اوکراین و بسیاری دیگر از جمهوری های سابق شوروی و کشورهای اروپای شرقی سقوط کرد و در میانه ی دهه ی ۹۰ نسبت جمعیت فقیر اوکراین به کل جمیعتش به ۶۶ درصد رسید.(۱۵) یک وضعیت رفاه نسبی البته در همان دوران در کشورهای اروپای غربی و آمریکا هم وجود داشت اما پس از شروع بحران اقتصادی جهان طی یک دهه ی اخیر این رفاه نابود شد و روند پرشتابی از فقر و بی کاری در میان طبقه ی کارگر در این کشورها نیز به وجود آمد. اما تفاوت غرب با شوروی در این بود که امپریالیست های اروپایی و آمریکا فاتح جنگ سرد شدند و این مساله به آن ها اجازه داد تا موقعیت ممتاز خود را در غارت نقاط دیگر جهان حفظ کنند.

پس از فروپاشی شوروی در اوکراین، دولت کوچما طبق پیشنهادات آمریکا و صندوق بین المللی پول به سیاست های ریاضت کشی و «شوک درمانی» نئولیبرالی تن داد و نتیجه ی این اقدامات افزایش ناگهانی بهای کالاها و خدمات عمومی مانند نان، حمل و نقل و برق تا ۵۰۰ درصد بود. این پروسه همراه بود با دست یابی الیگارشی ها و انحصارات مالی و اقتصادی عظیم و چهره هایی مانند تیموشنکو و یانوکوویچ به سودهای کلان و ثروت های افسانه ای و سقوط اکثریت مطلق مردم اوکراین به ورطه ی فقر و بی کاری که در ادامه به مهاجرت تعداد زیادی از اوکراینی ها خصوصا جوانان تحصیل کرده و ماهر به خارج از کشور و رشد الکلیسم، اعتیاد و فحشا منجر شد. از سال ۱۹۹۱ تاکنون سالانه هزاران دختر جوان از اوکراین و سایر جمهوری های سابق شوروی به بازارهای صنعت سکس و تن فروشی در ترکیه، دبی، اروپای مرکزی و حتی آمریکا می روند. اگرچه تن فروشی زنان در اوکراین غیر قانونی است اما تحقیقات دولتی نشان می دهد که دست کم ۵۰ هزار زن در سراسر اوکراین ناچار به تن فروشی هستند و به احتمال زیاد آمار واقعی بسیار بیش از این رقم است.(۱۶)

مردم و جوانان اوکراین علیه چنین وضعیتی به خیابان ها می آیند، آن ها یک راه حل واقعی و یک راه برون رفت از چنین وضعیتی را طلب می کنند، اما مشکل دقیقا این است که فضای سیاسی جامعه ی اوکراین فاقد یک نیروی سازمان یافته ی کمونیستی است تا بتواند رهبری این اعتراضات را در دست بگیرد و راه حل واقعی را پیش پای توده ها بگذارد. در فقدان چنین نیرویی و در فقدان آگاهی سیاسی و طبقاتی و تشکیلاتی در میان توده های مردم است که آنان به دام توهماتی مانند «امپریالیسم غرب بهتر است یا روسیه» گرفتار می آیند و سربازان این یا آن جناح از سرمایه داران می شوند.

توده های مردم در سراسر جهان از رنج و شکنجِ سرمایه داری به تنگ آمده اند و پاسخ واقعی برای گسست از چنین بحران و مخمصه ای هیچ چیز جز یک انقلاب کمونیستی با شرکت وسیع ترین توده های مردم و تحت رهبری یک حزب کمونیست واقعی نیست. اوکراین نیز از این واقعیت مستثنا نیست.

اما پس از شکست مرحله ی اول انقلاب های کمونیستی، بیش از سه دهه است که مردم در سراسر جهان در معرض بمباران مداوم تبلیغات ضدکمونیستی بورژوازی جهانی قرار گرفته اند و در کشورهایی مانند اوکراین این مساله حادتر است زیرا تصویری که توده های مردم از کمونیسم دارند، کمونیسم دروغین شوروی سابق است. در حال حاضر حزبی به نام «حزب کمونیست» در اوکراین فعالیت می کند که سران آن در واقع بقایای همان حزب رویزیونیستِ (بورژواهایی که نقاب کمونیسم بر چهره دارند) زمان شوروی امپریالیستی هستند. این ها رویزیونیست های فرصت طلبی هستند که رفرمیسم، پدرسالاری و ناسیونالیسم بارزترین عناصر هویتی شان است. این همان حزبی است که در تمام سال های دهه ی ۹۰ و در کوران خصوصی سازی های امپریالیستی، اکثریت پارلمان را در اختیار داشت و مجوزهای قانونی استثمار کارگران و کشاورزان سراسر اوکراین توسط رهبران این حزب در پارلمان مهر و امضاء می شد! در مقابل کمونیسمِ دروغینِ رویزیونیست ها باید یک افق کمونیستی رهایی  بخش و علمی نوین را طرح کرد. همچنان که در مقابل مترسک «انقلاب»های رنگین و نارنجی باید از انقلاب واقعی سخن گفت و حقانیت علمی و رهایی بخش انقلاب پرولتری را پیش چشم مردم و طبقه ی کارگر اوکراین کشاند. باید به اوکراینی ها گفت که به تاریخ معاصرشان یعنی به تاریخ واقعی اتحاد شوروی رجوع کنند، آن‏ جا که تحت رهبری انترناسیونالیسم حزب بلشویک و تحت رهبری خط انقلابی لنین و استالین از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ تا سال ۱۹۵۴ با پرولتاریای سایر جمهوری های شوروی دست در دست یکدیگر فارغ از هر ملیتی به مدت ۳۷ سال، یک جهان و نظم نوین را بنا نهادند و یک جامعه ی کاملا متفاوت را در سایه ی سوسیالیسم تجربه کردند که هر چند مُهر کاستی ها و اشتباهات تاریخی خود را بر پیشانی داشت اما سرمنشاءِ تغییرات انقلابی شگرفی هم در سطح شوروی و هم در سطح جهانی شد.

پرولترهای اوکراین و سراسر شوروی یک بار در اکتبر ۱۹۱۷ توانستند در بحبوحه ی جدال ها و تضادهای حاد و خونین امپریالیست ها و بورژواها و مرتجعین داخلی، یک انقلاب پیروزمند را به ثمر برسانند. ضرورت عینی بار دیگر ایجاب می کند که از شرایط بی ثبات و آشفته ی ناشی از رقابت ها و تضادهای قطب ها و بلوک های مرتجع و پوسیده استفاده کنند و ضمن در هم کوبیدن تمامی آلودگی های سیاسی موجود، پرچم سرخ رنگ یک انقلاب پیروزمند دیگر را برافرازند. اما میان ضرورت عینی تا تحقق آن فاصله ای است که باید با دست یافتن به کمونیسم انقلابی پر شود. برای برپا کردن چنین انقلابی باید به کمونیسم سرزنده ای مسلح بود که از خاکستر شکست های پیشین برآمده است تا پیشاهنگ رهایی آینده ی بشر باشد. سنتز نوین کمونیسم به عنوان محصول جمع بندی از پیروزی ها و شکست های تجربه ی پیشینِ پرولتاریای جهانی در دولت های سوسیالیستی شوروی و چین، سلاح کارآمدی جهت پیشاهنگی مردم در پیکارهای پیش رو است.•

 

پی نوشت ها

 

۱-اوکراین کارخانه ها و صنایع سنگین متعددی مانند فولاد [دهمین تولیدکننده ی فولاد دنیا]، صنایع نظامی و تسلیحاتی [چهارمین صادرکننده ی سلاح در دنیا]، تولیدات شیمیایی، ماشین آلات، کشتی سازی و غیره را از شوروی سابق به ارث برده است. همچنین از نظر کشاورزی موقعیت بسیار مناسبی دارد و بنا بر گزارش سازمان جهانی غذا در سراسر قاره ی اروپا به دلیل موقعیت آب و هوایی و نوع خاکش دارای بیشترین بهره وری ضمن کمترین مقدار سرمایه گذاری است و نزدیک به ۷۱ درصد خاک این کشور قابلیت کشاورزی دارد.

۲ http://in.reuters.com/article/2013/11/01/us-russia-ukraine-gas-idINBRE9A00CY20131101

۳- نیویورک تایمز – ۱۸ دسامبر ۲۰۰۴

۴- لوموند – ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۴

۵- در مورد موقعیت امپریالیسم روسیه در سطح رقابت های جهانی، رجوع کنید به: جابجایی ها و گسل ها در اقتصاد جهان و رقابت میان قدرت های بزرگ- نوشته ی ریموند لوتا  ترجمه منیر امیری.

http://cpimlm.com/showfile.php?cId=1001&tb=jahan&Id=17&pgn=1

۶- در مورد آنارشی تولید سرمایه داری و بحران های جهانی ناشی از آن، رجوع کنید به: درباره ی «نیروی محرکه ی آنارشی» و دینامیک های تغییر- نوشته ی ریموند لوتا  منتشر شده در نشریه ی حقیقت شماره ۶۶  دی ماه ۱۳۹۲

http://cpimlm.com/showh3.php?Id=578&p=66

۷ http://cpimlm.com/showfile.php?cId=1001&tb=jahan&Id=195&pgn=1

۸- در فضای سیاسی ایران این گرایشات را دو گروه نمایندگی می کردند؛ نخست، رفرمیست های سبز بودند که نوید دمکراسی و فضای باز سیاسی و شکوفایی اقتصادی برای اوکراین را در صورت وحدت با اتحادیه ی اروپا و آمریکا گوشزد می کردند و دیگری رفرمیست ها و رویزیونیست های چپ که معتقد بودند بالاخره ماندن زیر بال و پر روسیه بهتر از اتحاد با غرب است. مرتضی محیط و تعدادی از روویزیونیست های سابق و طیف توده ای ها این خط را تبلیغ می کردند.

 

 –۹ http://www.mashreghnews.ir/fa/news/288059

۱۰ Ukraine›s dance of the oligarchs – By Judy Dempsey – The New York Times- 23Dec, 2005

-۱۱ http://www.radiozamaneh.com/129316

۱۲- باندرا پس از این که در سال ۱۹۴۱ استقلال اوکراین را اعلام کرد توسط آلمانی ها به مدت سه سال زندانی شد و امروزه از سوی هیئت حاکمه ی اوکراین به خاطر آن سه سال زندان به عنوان سمبل استقلال اوکراین تبلیغ می شود! جالب آن جا است که یولیا تیموشنکو و ویکتور یوشچنکو این حاملان و قاصدین «دمکراسی و ارزش های غربی» پیش از این عنوان «قهرمان ملی اوکراین» را به باندرا اهدا کردند.

۱۳  http://tinyurl.com/qza99so

-۱۴ http://www.radiozamaneh.com/128398

-۱۵ Child poverty soars in eastern Europe- Fiona Werge- BBC News- 11 Oct, 2000

 

۱۶ http://en.wikipedia.org/wiki/Prostitution_in_Ukraine

به مناسبت روز جهانی زن، هشت مارس ۱۳۹۲-۲۰۱۴

 چه کسانی طناب دار را بر گردن جمهوری اسلامی خواهند انداخت؟

 رواج دین‌‌‌‌‌گرایی و تقویت زنجیرهای بردگی زنان

۳۵ سال پیش استقرار رژیمِ دینی (تئوکراتیک) جمهوری اسلامی در ایران به سرکردگی خمینی در واقع ناقوس شیوع دوباره‌‌‌‌‌ی دین‌‌‌‌‌گرایی در حیات سیاسی و ایدئولوژیک جوامع خاورمیانه و حتا جهان بود.

 نیروهای بنیادگرای اسلامی که به دور خمینی حلقه زده بودند، پروژه ی اسلامی کردن روابط اجتماعی میان مردم (به ویژه میان زن و مرد) و تقویت افکار دینی در جامعه را تبدیل به پرچم سیاسی خود برای به قدرت رسیدن کردند؛ جنبش انقلابی سیاسی مردم علیه رژیم شاه را به حرکتی ضد انقلابی و ارتجاعی تبدیل کردند و در انتها ضمن سازش با امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست‌‌‌‌‌های غربی به قدرت رسیدند و جمهوری اسلامی را بنا کردند.

 در دولت اسلامی، دین‌‌‌‌‌گرایی تبدیل به یکی از شاخص‌‌‌‌‌های برجسته‌‌‌‌‌ی حیات سیاسی و ایدئولوژیک جامعه شد و به طور عمده با تشدید پدرسالاری و مردسالاری، تحمیل افکار و اخلاقیاتِ سنتی کهنه در مورد زن و جایگاه زن در جامعه، معنا شد.

 پیروزی ضد انقلاب اسلام‌‌‌‌‌گرا در ایران، راهگشای توسعه‌‌‌‌‌ی ضد انقلاب فکری و اجتماعی در تمام خاورمیانه گشت و دین‌‌‌‌‌گرایی در سراسر این منطقه جهش‌‌‌‌‌وار رشد کرد. پس از آن در جنبش‌‌‌‌‌های اجتماعی گوناگون، چپ‌‌‌‌‌ها و سکولارها یک به یک سنگرها را در مقابل اسلام‌‌‌‌‌گرایان خالی کردند. مهمترین وجه برنامه‌‌‌‌‌ی اجتماعی این جریان و برجسته‌‌‌‌‌ترین نماد اسلام‌‌‌‌‌گرایی‌‌‌‌‌شان تحمیل اخلاقیات سنتی و دینی و حجاب و برقع و مطیع کردن زنان بود.

جمهوری اسلامی اولین رژیم در جهان بود که رسما و در قالبی شرعی، اعلام جنگ علیه زنان کرد. اسلام‌‌‌‌‌گرایان همراه با سرکوب نظامی و امنیتی با سلاح «ایدئولوژی» به سراغ توده‌‌‌‌‌های مردم رفتند تا با به اسارت گرفتن ذهن‌‌‌‌‌ها جامعه را به انفعال بکشانند. جنبش ارتجاعی اسلامِ سیاسی اتحاد و انسجام خود را حول «ایدئولوژی» بافت و خط تمایز خود با تمام نیروهای سیاسی دیگر به ویژه کمونیست‌‌‌‌‌ها را بر پایه‌‌‌‌‌ی «ایدئولوژی» کشید و جامعه و روشنفکران را بر این پایه قطب‌‌‌‌‌بندی کرد. مناقشه بر سر دین و به طور کلی بر سر «ایدئولوژی» نقشی بی‌‌‌‌‌سابقه در حیات سیاسی جامعه یافت. نبرد بر سر دین و دین‌‌‌‌‌گرایی به طور عینی تبدیل به بخش مهمی از مبارزه‌‌‌‌‌ی طبقاتی شد.

 خطای مرگ‌‌‌‌‌بار جنبش کمونیستی در اجتناب از مبارزه‌‌‌‌‌ی ایدئولوژیک با اسلام‌‌‌‌‌گرایی

 اما جنبش کمونیستی ایران و همچنین کل خاورمیانه واقعیت اجتماعی گسترش اسلام‌‌‌‌‌گرایی و ماهیت طبقاتی و ایدئولوژیک آن را ندید و به شدت از نبرد با ایدئولوژی اسلامی و دین پرهیز کرد و در نتیجه نتوانست در مقابل چالش ایدئولوژیک این حکومت دینی قد علم کند و مانع از آن شود که چنین سایه‌‌‌‌‌ی تاریکی بر ذهن و روح توده‌‌‌‌‌های تحت ستم بیفتد. جمهوری اسلامی با خیالی آسوده، جهلی سازمان‌‌‌‌‌یافته را در میان توده‌‌‌‌‌های مردم به پیش برد.  

 در فقدان چالش‌‌‌‌‌گری نیروهای کمونیست و سکولار، نیروهای بنیادگرای دینی تاثیرات مهمی بر افکار مردم و شیوه‌‌‌‌‌ی اندیشیدن آنان گذاشتند. این روندی بود که ضربه‌‌‌‌‌ی شدیدی به نیروهای کمونیست و زمینه‌‌‌‌‌های یک انقلاب کمونیستی زد٬ زیرا انقلاب امری آگاهانه و نیازمند آگاهی انقلابی است. چنان‌‌‌‌‌که مارکس گفت؛ نظم موجود قبل از آن که در عمل فرو بریزد، در اذهان فرو می‌‌‌‌‌ریزد. رواج تفکر دینی که روابط میان توده‌‌‌‌‌های مردم را نیز تحت تاثیر قرار داده و خصلت ارتجاعی‌‌‌‌‌تری به آن می‌‌‌‌‌دهد، ستون‌‌‌‌‌های وضع موجود را محکم‌‌‌‌‌تر می‌‌‌‌‌کرد.

  در مقابل این هجوم ضد انقلابی به ذهن و روح توده‌‌‌‌‌های تحت ستم و استثمار، جنبش کمونیستی پیشاپیش در نتیجه‌‌‌‌‌ی آلودگی به تفکرات اکونومیستی و کم‌‌‌‌‌بهایی به عنصر آگاهی خلع سلاح بود. آن‌‌‌‌‌چنان که در عمل و مبارزه‌‌‌‌‌ی جنبش کمونیستی اثری از «دو گسست رادیکال» که در مانیفست کمونیست به عنوان شاخص‌‌‌‌‌های حرکت به سمت کمونیسم بیان شده است٬ یافت نمی‌‌‌‌‌شد. از آن دو گسست (گسست از تمام روابط تولیدی سنتی و گسست از کلیه‌‌‌‌‌ی افکار سنتی) گسست دوم به کلی از دستور کار بسیاری از کمونیست‌‌‌‌‌ها حذف شده بود و گسست اول نیز به شکل عامیانه‌‌‌‌‌ی رفاه اقتصادی و مطالبات اقتصادی کارگران و دیگر محرومین جامعه تعریف می‌‌‌‌‌شد.

 چنین حذفی در شرایطی که یک حکومت دینی به قدرت رسیده و ایدئولوژی را دیرکِ «مشروعیت» خود در نگاه توده‌‌‌‌‌های تحت ستم و استثمار کرده بود، یک عقب‌‌‌‌‌نشینی بزرگ در مقابل جمهوری اسلامی و قرار دادن جنبش کمونیستی و کلیه‌‌‌‌‌ی جنبش‌‌‌‌‌های اجتماعی مترقی در موضعی دفاعی بود. اگر جنبش کمونیستی ایران و سایر کشورهای منطقه، با جسارت و شجاعت و آگاهی در مقابل پروژه‌‌‌‌‌ی رواج دین‌‌‌‌‌گرایی در کنار توده‌‌‌‌‌های مردم می‌‌‌‌‌ایستاد و آن را به شکست می‌‌‌‌‌کشاند٬ اوضاع جامعه و به ویژه وضعیت زنان به گونه‌‌‌‌‌ای دیگر رقم می‌‌‌‌‌خورد.

 تحمیل رژیم تئوکراتیک اسلامی بر کل جامعه، با حمله به حقوق زنان و تحمیل احکام خفقان‌‌‌‌‌آور شرعی بر آنان آغاز شد و بر این راستا ادامه یافت. اما در مقابل این تهاجم، جامعه شاهد رخدادِ تاریخی و شگفت‌‌‌‌‌انگیزِ شورشِ زنان بود که بلافاصله پس از فرمان حجاب اجباری خمینی در خیابان‌‌‌‌‌ها به نمایش قدرت پرداختند و به کل جامعه هشدار دادند که «ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم». شورش ۵ روزه‌‌‌‌‌ی (اسفند ۱۳۵۷) زنان مهمترین جنبش توده‌‌‌‌‌ای بود که بلافاصله پس از استقرار رژیمِ جمهوری اسلامی که رژیمِ جدید طبقات سرمایه‌‌‌‌‌داران بزرگِ وابسته به امپریالیسم در ایران بود، به پا خاست. این شورش قشری را به جامعه معرفی کرد با پتانسیل و ظرفیتی عظیم برای تبدیل شدن به پایگاهِ اجتماعی تداوم انقلاب و طلایه‌‌‌‌‌دار مقابله با شیوع تاریک‌‌‌‌‌اندیشی دینی. اما جنبش کمونیستی و چپ در آن زمان در حالی که اسیر تئوری‌‌‌‌‌های «متعارف» خود بود نتوانست این واقعیت را ببیند و درک کند که نیروی اجتماعی دیگری جز کارگران، با هشیاری رژیم جمهوری اسلامی را به چالش طلبیده است. جنبش کمونیستی می‌‌‌‌‌بایست در می‌‌‌‌‌یافت که رژیم جدید، دین‌‌‌‌‌گرایی و تشدید ستم بر زنان را تبدیل به موتور بازسازی و تحکیم همان نظام ستم و استثمار سابق که از رژیم شاه تحویل گرفته بود، کرده است. جنبش کمونیستی می‌‌‌‌‌بایست با تمام قوا به تقویت و گسترش جنبش زنان برای انقلاب می‌‌‌‌‌پرداخت؛ به ضدیت با دین‌‌‌‌‌گرایی بر می‌‌‌‌‌خاست و خلافِ جریانِ ایدئولوژیکِ مسلط حرکت کرده و آته‌‌‌‌‌ئیسم را در میان قشرهای تحت ستم و استثمار، به ویژه در میان کارگران ترویج می کرد. این‌‌‌‌‌ها ضرورت‌‌‌‌‌های عاجل زمانه برای گشودن راه پیشروی انقلاب اجتماعی بودند ــ ضرورت‌‌‌‌‌هایی که هنوز خودنمایی میکنند و پاسخ می‌‌‌‌‌طلبند.

 مقابله با دین‌‌‌‌‌گرایی و پدرسالاری دو مولفه‌‌‌‌‌ی سیاسی و ایدئولوژیک

در زمانه‌‌‌‌‌ای که دین یکی از اهرم‌‌‌‌‌های اصلی تحکیم و تقویت بردگی زنان است، یک جنبش واقعی زنان نمی‌‌‌‌‌تواند نسبت به مبارزه علیه آن بی‌‌‌‌‌اعتنا باشد یا از آن پرهیز کند. باید این واقعیت پذیرفته شود که خصلت یک جنبش واقعی زنان در ایران و خاورمیانه و سراسر جهان دربرگیرنده‌‌‌‌‌ی موضع آن علیه کلیه‌‌‌‌‌ی ادیان است٬ زیرا تمام ادیان رایج در جهان بر اساس پدرسالاری و مردسالاری بنا شده‌‌‌‌‌اند. سربلند کردن و گسترش یک جنبش زنانِ واقعا رهایی‌‌‌‌‌بخش در ایران زمانی میسر است که شمار فزاینده‌‌‌‌‌ای از زنان و کلیه‌‌‌‌‌ی ستم‌‌‌‌‌دیدگان و استثمار‌‌‌‌‌شوندگان جامعه نسبت به ماهیت زن‌‌‌‌‌ستیز ادیان (و در ایران به ویژه اسلام) و ماهیت زن ستیز دولت دینی آگاه شوند و به دیدگاهی علمی در مورد دلایل اقتصادی-اجتماعی ظهور دین در جامعه‌‌‌‌‌ی بشری و تداوم سلطه‌‌‌‌‌ی آن در جهان امروز دست یابند.

بخشی از این مبارزه، مقابله با جریان‌‌‌‌‌هایی است که تحت عنوان حمایت از حقوق زنان با مذهب مماشات می‏کنند و برای حفظ دین به روایت‌‌‌‌‌ها و خوانش‌‌‌‌‌های به اصطلاح معتدل از شریعت و اسلام تمسک می‌‌‌‌‌جویند. اینان، در عمل علیه زنان و رواج آگاهی رهایی‌‌‌‌‌بخش در میان زنان فعالیت می‏کنند و عملا به ورطه‌‌‌‌‌ی هم‌‌‌‌‌دستی با دولت‌‌‌‌‌ها و جریان‌‌‌‌‌های اسلام‌‌‌‌‌گرا افتاده‌‌‌‌‌اند. مهمترین نمونه‌‌‌‌‌ی این قبیل جریانات در ایران، ائتلافی از زنان حکومتی و غیر حکومتی است که «کمپین یک میلیون امضاء» را به وجود آوردند. این تفکر و این جریان  هرگز تحمیل روابط پدرسالاری دینی بر زنان و نهادینه کردن قوانین شریعت را زیر سوال نبرد و حداکثر تلاش خود را برای ایجاد سازگاری میان وضعیتِ تحتِ انقیادِ زنان ایران با مذهب و قوانین پدرسالارانه‌‌‌‌‌ی آن انجام داد. عملکردِ پیوسته‌‌‌‌‌ی این جریانات، پایین کشیدنِ افقِ انتظاراتِ زنان تا حدِ «اصلاحات» ناچیز در چارچوب نظامِ حاکم بوده است ــ «اصلاحاتی» که حتا با وجودِ ناچیز و حقیر بودن هرگز عملی نشدند. در مقابل این خطوط که می‌‌‌‌‌کوشند آشتی و سازش میان ستم‌‌‌‌‌گر و ستم‌‌‌‌‌کش را نهادینه و تئوریزه کنند باید با صراحت و جسورانه راه انقلابی را در میان زنان تبلیغ و ترویج و حول آن سازماندهی کرد.

 کدام سیاست و راه کار؟

 در مقابل جهل سازمان‌‌‌‌‌یافته‌‌‌‌‌ی دینی و ترویج ضد انقلاب فکری، تنها یک راه‌‌‌‌‌کار موجود است: نشان دادن واقعیت دین به مردم، به چالش گرفتن افکاری که از طریق ترویج دین به توده‌‌‌‌‌های مردم در مورد «طبیعت زن» و «جایگاه طبیعی زن و مرد در جامعه» آموزش داده شده است. به جرأت می‌‌‌‌‌توان گفت که این یکی از مهمترین مولفه‌‌‌‌‌های انقلاب فکری است که توده‌‌‌‌‌های تحت ستم و استثمار بدان نیاز دارند تا نسبت به واقعیات جامعه و سرچشمه‌‌‌‌‌های مادی شرایط پر ادبارشان آگاه شوند، امکان تغییر این شرایط، امکان انقلاب کمونیستی در سازمان اجتماعی بشر و از جمله در روابط میان زن و مرد را ببینند و منافع خود را در این راه جستجو کنند و برای آن علیه تمامیت ستم و استثمار بجنگند.

 همان‌‌‌‌‌طور که افکار سنتی دینی آموزش داده می‌‌‌‌‌شود، افکار مترقی، علمی و کمونیستی نیز باید به توده‌‌‌‌‌های مردم آموزش داده شود. در مقابل روند پر قدرت آموزش و ترویج افکار دینی و ارزش‌‌‌‌‌های سنتی و خرافی باید توده‌‌‌‌‌های مردم را حول شناخت علمی، اندیشه‌‌‌‌‌ها و اخلاقیات مترقی و کمونیستی آموزش و چشم‌‌‌‌‌اندازشان را گسترش داد. تنها٬ شناخت حقیقت به روش علمی است که امکان تغییر جهان آن‌‌‌‌‌چنان که به رهایی بشریت منجر بشود را فراهم خواهد کرد.

 این انقلاب فکری باید با مبارزه‌‌‌‌‌ی ستم‌‌‌‌‌دیدگان علیه شرایط ستم‌‌‌‌‌دیدگی‌‌‌‌‌شان همراه باشد. آن چه امروز در ایران این ستم‌‌‌‌‌دیدگی را در خود فشرده میکند حاکمیت دولت جمهوری اسلامی است که روابط ستم‌‌‌‌‌گرانه‌‌‌‌‌ی میان زن و مرد و سلطه‌‌‌‌‌ی افکار و رفتارهای ضد زن در جامعه را نگهبانی و تقویت میکند. این دولت با تمام روبنای فرهنگی و اخلاقی‌‌‌‌‌اش باید آماج یک جنبش زنانِ آگاه، متشکل و هدف‌‌‌‌‌مند باشد. در قلب چنین جنبشی گردان‌‌‌‌‌هایی از زنان کمونیست باید حضور داشته باشند که با صراحت و جسارت تبلیغ و ترویج و آگاه‌‌‌‌‌گری کنند که رهایی زنان فقط با استقرار یک جامعه‌‌‌‌‌ی کمونیستی تحقق می‌‌‌‌‌یابد و این‌‌‌‌‌که زنان باید زنجیرهای ستم خود را دریده و به رزمندگان و پیشاهنگانِ رهایی کل بشریت تبدیل شوند. این جنگی خونین و تمام عیار است که نیازمند ستون فقراتی از زنان آگاه با اراده‌‌‌‌‌ای انقلابی و آشتی‌‌‌‌‌ناپذیر است.

 نقد همه‌‌‌‌‌جانبه‌‌‌‌‌ی نظام اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی باید راهنمایی باشد برای این‌‌‌‌‌که بدانیم بر خاکسترِ این نظام چه نوع جامعه‌‌‌‌‌ای باید بنا کنیم. در جامعه‌‌‌‌‌ی نوین آینده روابط میان انسان‌‌‌‌‌ها به طور کلی، به ویژه میان زن و مرد چگونه خواهد بود؟ بر پایه‌‌‌‌‌ی تعاون و همبستگی آزادانه، مملو از احترام متقابل و نگاه به یکدیگر به عنوان انسان‌‌‌‌‌هایی کامل٬ یا مانند جمهوری اسلامی و کلیه‌‌‌‌‌ی جوامع طبقاتی کنونی در جهان رابطه‌‌‌‌‌ای استثمارگرانه، مملو از حس تحقیر و فرودستی و ستم؟! اخلاق ما، نظام ارزشی و فرهنگی ما چه باید باشد و انسجام اجتماعی و امنیت اجتماعی کل جامعه و آحاد آن با استقرارِ چه نوع روابطِ اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی تامین خواهد شد؟ معنای همه‌‌‌‌‌ی این‌‌‌‌‌ها برای مبارزاتِ امروزِ ما و ایجادِ همبستگی و اتحاد برای سرنگونی جمهوری اسلامی چیست؟

 در سراسر جهان و در میان تمام مذاهب و ادیان که ستون‌‌‌‌‌های وضع موجود و حاکمیت نظام سرمایه‌‌‌‌‌داری در جهان و کلیه‌‌‌‌‌ی کشورها هستند، بر سرِ بدن و استقلال زن جنگ است. در هر گوشه‌‌‌‌‌ای از جهان بدن زن به این یا آن شکل به تملک در آمده، تبدیل به کالا شده و سرکوب می‌‌‌‌‌شود. ستم بر زن و مبارزه برای رهایی زنان به طور عینی تبدیل به یکی از مهمترین مسائل روز جهان شده است و هر روز بر حدت و گستردگی آن افزوده می‌‌‌‌‌شود.

 چنان‌‌‌‌‌چه جنبشی انقلابی حول این مساله به راه نیافتد، بی‌‌‌‌‌شک دولت‌‌‌‌‌ها و طبقات مرتجع راه حلی ارتجاعی برای خاموش کردن زنان خواهند یافت. شرایط سال‌‌‌‌‌های اخیر و پس از خیزش‌‌‌‌‌های شکست‌‌‌‌‌خورده‌‌‌‌‌ی جهان عرب نشان داد که در فقدان رهبری انقلابی و کمونیستی، طبقات و جریانات واپسگرا دیگر به راه‌‌‌‌‌حل‌‌‌‌‌های ارتجاعی متعارف بسنده نمی‌‌‌‌‌کنند بلکه افراطی‌‌‌‌‌ترین راه‌‌‌‌‌حل‌‌‌‌‌های ارتجاعی را اعمال خواهند کرد. اوضاع کنونی دو راه و دو آینده را نشان می‌‌‌‌‌دهد: یا تقویت زنجیرهای بردگی زنان به شکلی که دین‌‌‌‌‌گرایان حاکم در جمهوری اسلامی از ۳۵ سال به این سو کرده‌‌‌‌‌اند و هرگز دست از آن برنخواهند داشت و یا درهم شکستن این زنجیرهای اسارت به انقلابی‌‌‌‌‌ترین وجه ممکن. اگر واقعیت ستم بر زن به صورت همه‌‌‌‌‌جانبه درک شود، پی بردن به این حقیقت دشوار نیست که محو ستم بر زن، جز از طریق رادیکال‌‌‌‌‌ترین راه حل یعنی انقلاب و آن هم انقلاب کمونیستی ممکن نیست. مقابله با رواج دین‌‌‌‌‌گرایی و تفکر دینی در میان مردم، راهگشای این راه حل انقلابی خواهد بود. بدون این که استثمارشوندگان و ستم‌‌‌‌‌دیدگان زنجیرهای اسارت ذهنی‌‌‌‌‌شان را در زمینه‌‌‌‌‌ی دین و پدرسالاری-مردسالاری پاره کنند، نخواهند توانست زنجیرهای طبقاتی را از پیکر خود و جامعه پاره کنند.

 حزب کمونیست ایران (م.ل.م)

۵ مارس ۱۳۹۲-۲۰۱۴

 

امپریالیسم روس دوباره سر بلند میکند

جا به جایی ها و گسل ها در اقتصاد جهان و رقابت میان قدرت های بزرگ: چه اتفاقی دارد می افتد و چه معنایی می تواند داشته باشد؟

 

متن زیر گزیده ییک سند تحلیلی بسیار مهم تحت عنوان «جا به جایی ها و گسل ها در اقتصاد جهان و رقابت میان قدرت های بزرگ: چه اتفاقی دارد می افتد و چه معنایی می تواند داشته باشد؟» است. این سند در چهار بخش به تحلیل از تغییرات و چرخش های بزرگ در اقتصاد جهانی امپریالیستی و مفاهیم ژئوپلتیکِ آن می پردازد. چارچوب ژئوپلتیکِ امپریالیسم که پس از جنگ جهانی دوم و بر پایه ی نتایج آن جنگ شکل گرفت به لرزه درآمده است و آن را اجبارا به سوی تغییرات بزرگ می راند ـ تغییراتی که بی تردید نرم و راحت پیش نرفته و همراه با تلاطمات و انفجارات بزرگ سیاسی در جهان است. آشوب در نظام اقتصادی و سیاسی امپریالیسم فرصت های بزرگی را برای آغاز مرحله ی دوم انقلاب های کمونیستی و پیشبرد انقلاب جهانی پرولتری فراهم می کند. اما فرصت ها و خطرات همواره هم زمان ظهور می کنند و می بینیم که آشوب در نظام جهانی امپریالیسم، توده های تحت ستم و استثمار را نیز میان قطب های امپریالیستی و ارتجاعی گوناگون تقسیم می کند. این اوضاع، وظیفه ی کمونیست ها را در زمینه ی افشای کلیه ی نیروهای امپریالیستی و ارتجاعی که توده های تحت ستم و استثمار را در رقابت های خود تبدیل به سیاهی لشگرِ برنامه ها و افق های ارتجاعی می کنند، صدچندان عاجل می کند. اما افشای این برنامه ها و افق های ارتجاعی بدون طرح روشن و نافذ آلترناتیو جامعهی کمونیستی و تبدیل آن بهیک نیروی مادی در میان توده های مردم راه درازی را نخواهد توانست پیمود.

 

 

مقاله ی «جابه جایی ها و گسل ها …» تاکید می کند که ایالات متحده ی آمریکا کماکان به لحاظ اقتصادی و نظامی، قدرت مسلطِ امپریالیستی در جهان است. آمریکا نگهبان نظم سرمایه داری جهانی است. اما موقعیت جهانی آمریکا تضعیف شده است. در عین حال، به طور بالقوه امکان آن هست که برخی قدرت هایا ائتلافی از قدرت ها چالش های بین المللی سهمگینی را (چه در سطح اقتصادی ویا استراتژیک) در مقابل امپریالیسم آمریکا بگذارند. مقاله به بررسی عروج چین در نظام جهانی و ظرفیت تبدیل آن بهیک قدرت جهانی می پردازد، با این تاکید که «چینیک جامعه ی سوسیالیستی نیست». نویسنده، در ادامه توضیح می دهد که سوسیالیسم در اکتبر ۱۹۷۶ سرنگون شد و اینکیک طبقه ی سرمایه دار جدید در چین حاکم است و امپریالیسم از طریق سرمایه گذاری ها ی شرکت  های فراملیتی و فعالیت های مالی جهانی که تحت نفوذ موسساتِ تحت کنترل امپریالیسم نظیر بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی است، عمیقا در جامعه و اقتصاد چین ریشه دوانده است.

خصلت و مفاهیم احتمالی گسترش و تقویت اتحادیه ی اروپا، در رابطه با رقابت های میان قدرت های بزرگ، موضوع بخش سوم از این سند است. در این بخش در مورد تغییر تدریجی «ناتو» که ائتلاف نظامی تحت رهبری آمریکا است و کشورهای مهم اتحادیه ی اروپا بخشی از آن هستند، می خوانیم. مقاله، روابط اتحادیه ی اروپا با روسیه و چین را برجسته کرده و نشان می دهد که این نزدیکی، عاملی است که می تواند اتحاد «آتلانتیک شمالی» را کاملا تغییر دهد.

 شاید بتوان گفت که در نمای اقتصادی جهان، عروج چین بزرگترین جابجایی تکتونیک (جابجایی تخته سنگ های قاره ای) است. اما بازگشت امپریالیسم روسیه نمایشی ترین واقعه ی غیرمترقبه است. در دهه ی اول قرن بیست ویکم، اقتصاد روسیه در حال سقوط بود. اما امروز، طبقه ی حاکمه ی روسیه قدرت اقتصادی روزافزونی دارد و آن را در معادلات سیاسی جهان به کار می گیرد. روسیه،یک دستور کارِ استراتژیک را تعقیب می کند که هر روز بیش از روز قبل در تضاد با امپریالیسم آمریکا قرار می گیرد.

این سند، در تحلیل از جنگ ها ی خاورمیانه می گوید این جنگ ها که برای حفظ امپراتوری ایالات متحده در اتحاد با اروپا بوده اند و هر دو را عمیقا درگیر کرده اند، نتایجی کاملا غیرقابل پیش بینی داشته اند و هنوز پایان ماجرا نانوشته است. برخورد جهانی میان امپریالیسم کهنه ی مسلط بر دنیا و استثمارکننده ی دنیا با بنیادگرایی کهنه ی اسلامی محصول دیگری از این اوضاعِ جا به جا شونده و تاثیرگذار بر آن است.

 نویسنده تاکید می کند عامل دیگری که قویا می تواند کلیه ی روندهای موجود و اوضاع جهان را در کلیت خود تحت تاثیر قرار دهد، سربلند کردن مبارزات انقلابی در این کشورها است.

برای کمک به درک وقایع اوکراین، در این جا گزیده ای از مقدمه ی بخش اول مقاله که تحولات ناگزیر در نظام جهانی را توضیح می دهد و بخش چهارم مقاله که مربوط به سربلند کردن دوباره ی امپریالیسمِ روسیه است را بازتکثیر می کنیم. در این نسخه، زیرنویس ها و توضیحات حذف شده اند. تمام مقاله همراه با کلیه ی توضیحات و زیرنویس ها در لینک زیر قابل دسترس می باشند:

http://cpimlm.com/showfile.php?cId=1001&tb=jahan&Id=17&pgn=1

 

نظام جهانی ساکن نیست

ایالات متحده ی آمریکا هنوز نیروی مسلط و برتر دنیا است، اما با فشارهای اوجیافته ی اقتصادی و ضروریاتِ فزاینده ی استراتژیک مواجه است. تغییر و تحولات عمده ای در نظام جهانی امپریالیستی در حال وقوع است. در مرکز این تحولات چرخش هایی است که در توزیعِ قدرتِ اقتصادی جهانی صورت گرفته و گروه بندی های جدیدی از قدرتِ ژئواکونومیک (جغرافیا ـ اقتصادی) و ژئوپلتیک (جغرافیا ـ سیاسی) در اشکال ابتدایی، به وجود آمده اند. منظور از این گروه بندی ها، بلوک های بالقوه ی متشکل از کشورهایی است که قابلیت فزاینده ای در به چالش کشیدن سلطه ی جهانی آمریکا دارند. در این معادله، چینیک عنصر به شدت دینامیک است.

….

امپریالیسم آمریکا به دنبال آن است که هژمونی (سرکردگی) خود را در محیط و بستری حفظ کند که توان اقتصادی اش در حال تحلیل رفتن و فرسایش است و نظام مالی بین المللی که بر مبنای نقش ممتاز دلار بر پا شده بود، گرفتار شکنندگی و بی ثباتی فزاینده است. مهم این است که همه ی این وقایع دریک دوره ی عدم ثباتِ پر تحرک در نظام جهانی، جریان دارد. در این دوره، با بازتر شدن شکاف ها در سرکردگی جهانی ایالات متحده، قطب های جدید قدرت در حال ظهورند.

فروپاشی بلوک سوسیال امپریالیستی شوروی در فاصله ی سال های ۱۹۸۹ـ۱۹۹۱ مُعرفِ مهمترین تغییر در مناسباتِ میانِ امپریالیست ها از زمان خاتمه ی جنگ جهانی دوم بود. به وجود آمدنیک چارچوب ادغام شده ترِ جغرافیا ـ سیاسی برای انباشت سرمایه کمک کرد تا موج عظیمِ «جهانی سازی» شتابیابد. این امر توسط فن آوری های نوین تسهیل شد و تحت پروژه ی نئولیبرالیسمی که آمریکا رهبریش را بر عهده داشت، قوام پیدا کرد. منظور از نئولیبرالیسم، خصوصی کردنِ دارایی ها ی حکومتی، گشایش بازارها به روی سرمایه ی خارجی، شُل کردن مقررات حاکم بر کسب و کار، کاهش هزینه های اجتماعی و محدود کردن سیاست های حمایت از کارگران است.

جهش هایی که در زمینه ی صنعتی کردن کشاورزی جهانی و ادغام تولید و حمل و نقل مواد خوراکی میان ملل گوناگون صورت گرفته، فرایند نابودی نظام های سنتی کشاورزی در مناطق روستایی جهان سوم را سرعت بخشیده است. این امر، فرایندی از رشد بی سابقه ی جمعیت شهری در طول تاریخ را به دنبال داشته که مرکزش جهان سوم است: منظور، حرکت اهالی از مناطق کشاورزی به شهرها و رشد سریع شهرهای قدیم و جدید است. برای نخستین بار در تاریخ بشر بیش از نیمی از جمعیت دنیا در شهرها زندگی می کنند. در این میان،یک میلیارد نفر ساکن زاغه های موقتی هستند که در درون و گرداگرد شهرهای جهان سوم قرار دارند. …

به علاوه، تضادهای نظام جهانی سرمایه داری به نحو خاصی که در فروپاشی اتحاد شوروی فشرده شد، حل شدند. این امر (و البته وجود عواملی دیگر) موجب سر بلند کردنِیک بنیادگرایی ارتجاعی و فراملیتی اسلامی بود که کسی انتظارش را نداشت. این جریان کماکانیک نیروی واقعی مادی و ایدئولوژیک در دنیا است.

اینک همین تحولات در کنشِ متقابل با عوامل زیر قرار دارند و از آن ها تاثیر می گیرند:

• سر بلند کردن سریعِ چین به مثابه ی قدرتی اقتصادی و نمایش قدرت آن در شرق آسیا، آسیای مرکزی و سایر مناطق استراتژیک جهان سوم.

• تحکیم اتحادیه ی اروپا بر اثر گسترده شدن مرزهایش در اروپای مرکزی و شرقی و ایجادیک منطقه ی منسجم پولی حول «یورو». هر دوی این ها، برای برتری «آمریکا ـ دلار»یک چالش محسوب می شود و مُعرفیک چارچوب اولیه ی شکل گیرییک قدرت آلترناتیو در مقابل نظم امپراتوری تحت هدایت آمریکا است.

• امپریالیسم روس که به مواد خام متکی است و با گذشت زمان اعتماد به نفس بیشترییافته است. این قدرت امپریالیستی رشته های ارتباطی خود را با اروپای غربی بیشتر می کند و بر آن فشار می گذارد؛ با حرکت های آمریکا مقابله می کند؛ و با وارد شدن در همکاری های استراتژیک گوناگون با چین در پهنه ی پر ثمرِ «اورـ آسیا» و همکاری با کشورهایی نظیر ایران، ونزوئلا و غیره در زمینه ی ارائه ی فن آوری بالا و تسلیحات پیشرفته به آنان، منافع امپراتوری خود را پیش می برد.

• ظهور مراکز انباشت منطقه ای جدید در جهان سوم. این امر عمدتا برخاسته و مبتنی بر گسترش و تعمیق روابط تولید سرمایه داری است که تحت هدایت امپریالیست ها انجام می گیرد و تقسیم کارهای جدیدی که ازیک «سرمایه داری شبکه ای» ادغام شده تر نشئت گرفته و شامل تمرکززدایی جغرافیایی تجهیزات تولیدی و شکل ها ی مختلف مقاطعه کاری است.یک نتیجه ی مهم این بوده که برخی رژیم های وابسته و تابع و کمپرادور اینک میدان مانور بیشتری در اختیار دارند. این به ویژه با افزایش قیمت های انرژی و کالا و شکل گیری قطب بندی های جدید قدرتِ ژئو اکونومیک (نظیر روسیه ـ چین) در ارتباط است.

• هدف دائمی امپریالیسم آمریکایعنی تضمین سلطه ی بلامنازع جهانی برای دهه های آینده بر شالوده ی نظامی گری و گسترش فزاینده ی شبکه ی مالی در خودِ آمریکا. این امر دربرگیرنده رشد انفجاری بخش مالی نسبت به بخش صنایع و کل اقتصاد و بسط ابزار مالی قمارگونه و بی ثبات کننده برای انباشت ثروت است.

این پدیده ها با دو تحول کاملا مرتبط به هم، در کنش متقابل قرار دارند و از آن ها تاثیر می گیرند:

یکم، ما با رقابت شدت یابنده ی جهانی بر سر منابع روبروییم. نیاز فزاینده ی قدرت های صنعتی عمده به انرژی و رقابت برای کسب کنترل این منابع، به آتش دامن می زند. عرضه ی انرژی در حال محدود شدن است (خواه نظریه ی «نفت در نقطه ی اوجِ مصرف» به لحاظ عملی معتبر باشدیا خیر.)

دوم، نگرانی های مربوط به محیط زیست جهانی در حال نزدیک شدن بهیک نقطه ی اوج است.یعنی جایی که بعد از آن شاید دیگر جامعه ی بشری نتواند جلوی لطمه ی درازمدتی که نصیب آب و هوا و اکوسیستم ها می شود را بگیرد و تاثیرات کوتاه مدت این وضع نیز بیش از پیش وخیم می شود. نگرانی ها ی زیست محیطی دارد بر تولید و قیمت مواد خوراکی، بر جابه جایی ها ی جمعیتی در پاسخ به بلایای طبیعی و بر ثبات اجتماعی تاثیر می گذارد. …

… این ها گرایش ها و وقایعی اتفاقی نیستند. در عمیق ترین رده، آن چه شالوده ی تغییرات را تشکیل می دهد خصلت و منطقِ نظام سرمایه داری است: اجبار به گسترش و به حداکثر رساندن سود برای به دست آوردن موقعیت برتر در رقابت، رشد کور و پر هرج و مرج، و افق های کوتاه مدت سرمایه داری. این ها تنش های ذاتی نظامی است که در آن، تولید به شدت اجتماعی شده و به شکل جهانی به هم پیوند خورده و در برگیرنده ی تلاش های متصل و دست ِجمعی هزاران و میلیون ها کارگر مزدی است، ولی ابزار تولید ثروت (همان ثروتی که به شکل جمعی تولید شده است) و حتی دانش به شکل خصوصی کنترل می شود و توسطیک طبقه ی قلیل العده ی سرمایه دار به کار گرفته می شود.

 

امپریالیسم روس دوباره سر بلند می کند

 

پایان جنگ سرد، گذار و بحران اقتصادی: ۱۹۹۸ ـ ۱۹۹۱

اتحاد شوروی حدودا ۳۵ سالیک کشور سوسیالیستی واقعی بود. انقلاب ۱۹۱۷ شوروی، اقتصادی را ایجاد کرد که مبتنی بر استثمار نبود. آن انقلاب منشاءِ اقداماتی رادیکال و الهام بخش در جهت ریشه کن کردن ستم بر زنان و دست یابی به برابری ملیت ها شد. اما از میانه ی دهه ی ۱۹۵۰ اتحاد شوروی دیگریک کشور سوسیالیستی نبود.یک طبقه ی بورژوای نوین به قدرت رسید و جامعه ی شوروی را به شکل خاصی از سرمایه داری امپریالیستی تبدیل کرد. در این نوع سرمایه داری، بورژوازی دولتی نیروی کار را استثمار می کرد. در این نوع سرمایه داری، رقابت میان بلوک های سرمایه در چارچوب مالکیت دولتی انجام می گرفت. با فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱، این سرمایه داری دولتی نیز فرو پاشید.

در نتیجه ی نابودی و تجزیه ی اتحاد شوروی، جنگ سرد میان آمریکا و شوروی نیز خاتمهیافت. این تغییری تعیین کننده در اوضاع کلی بین المللی بود. این واقعه، فرصت های جدید اقتصادی و استراتژیکی را در برابر امپریالیسم آمریکا گشود: فرصت ها ی جدید سرمایه گذاری، فرصت ها ی جدید برای حل درگیری ها به نفع آمریکا در بخش های متفاوت دنیا (مثلا مبارزه در آفریقای جنوبی)، فرصت ها ی جدید برای گسترش ائتلاف عمده ی نظامی آمریکایعنی «ناتو» با عبور از مرزهای اروپای شرقی.

رژیم جدیدی که در روسیه تحت رهبری بوریسیلتسین و با پشتیبانی آمریکا بر سر کار آمد، کوشید تا تجدید ساختار اقتصاد شوروی را در راستای نهادها و عملکردهای مشابه کشورهای سرمایه داری غرب به انجام رساند. این رژیم دروازه ها را به روی سرمایه گذاران غربی گشود.یک روسیه ی جدید درون چارچوب سلطه ی جهانی آمریکا به ظهور رسید.

 

الف. اصلاحات اقتصادی در دهه ی ۱۹۹۰

رژیمیلتسین با تشویق و همکاری مشاوران غربی و صندوق بین المللی پول که آمریکا بر آن مسلط است،یک سلسله اصلاحات را برای شکل دهی مجدد به اقتصاد و تحریک رشد به اجرا گذاشت؛ قیمت ها را آزاد کرد؛یارانه های ویژه و کنترل هایی که حکومت بر قیمت ها اعمال می کرد را کنار گذاشت؛ مشوق تاسیس بازارهای مالی و بورس شد. رژیمیلتسین، برنامه ی گسترده ی خصوصی سازی را رهبری کرد؛ بنگاه هایی که سابقا تحت مالکیت دولت بودند را به سرمایه گذاران خصوصی و گروه ها ی سرمایه گذاری فروخت؛ هزینه های تامین اجتماعی را کاهش داد.

شرط اعطای اعتبار و وام از سوی صندوق بین المللی پول این بود که حکومت روسیه این «شوک درمانی» را اعمال کند و به اجرا بگذارد.

در میان اصلاحات گوناگون، همه جانبه ترین تاثیرات را خصوصی سازی بر جای گذاشته است. در اتحاد شوروی سابق، فعالیت های صنعتی و تجاری و مالی اساسا توسط بنگاه های متعلق به دولت جلو می رفت. از سال ۱۹۹۷، بخش خصوصی بیش از ۷۰ درصد از محصول اقتصادی روسیه را در اختیار داشت.

کسب و کارهای خصوصی جدید و بی شماری ایجاد شد. اما حالا دیگر کنترل به دست قشر جدید نازک اما قدرتمندی از سرمایه گذاران و تجار ثروتمند افتاده بود. این قشر از طریق خرید و فروش و به دست آوردن حقوق مالکیت دارایی های دولتی سابق به سودهای کلان دستیافت و ثروت بی حسابی انباشت کرد.

تجدید ساختار سریع اقتصاد شوروی به بهبود و رشد اقتصادی منجر نشد. وام های خارجی و سرمایه گذاری مستقیم خارجی در آن سطحی که حاکمان روسیه پیش بینی می کردند، تحقق نیافت. فساد و چنگ اندازی به سودهایی که در کوتاه مدت حاصل می شود،یکباره همه جا گیر شد. درگیری های درونی طبقه ی سرمایه دار روس، سیر صعودی پیدا کرد. سرمایه گذاری صنعتی به شدت کاهشیافت. روسیه پا به ورطه ی بحران گذاشت.

آمار، تکان دهنده است: در فاصله ی بین سال های ۱۹۹۷ ـ ۱۹۹۱ محصول اقتصادی روسیه بیش از ۴۰ درصد سقوط داشت (این رقم بیش از چیزی است که آمریکا طی دوران «کسادی بزرگ» دهه ی ۱۹۳۰ تجربه کرد.) نرخ متوسط بیکاری در روسیه به ۱۳ تا ۱۵ درصد رسید.

نتایج «شوک درمانی» برای توده ی مردم نومیدکننده و وخیم بود. نابرابری درآمدها به شکل قابل توجهی افزایشیافت. از کار افتادن نظام خدماتِ همگانی و جابهجایی های گسترده باعث افزایش آشکار جرایم، بیماری های روانی و نرخ خودکشی شد. انتظار طول عمر از ۷۰ سال به ۶۵ سال سقوط کرد که این امر در جوامع صنعتی جدید در دوران صلح بی سابقه است.

 

ب . عوامل بین المللی و بحران ۱۹۹۸

عوامل درگیر در این وضعیت عبارت بودند از: اقتصاد ناکارآمد و پر هرج و مرج روسیه نمی توانست به شکلی رقابتی و سودآور به اقتصاد بین المللی «متصل» شود. در عین حال، بی ثباتی در اقتصاد سرمایه داری جهانی تاثیر متقابل خود را بر روسیه می گذاشت.

در تابستان ۱۹۹۷، شرق آسیا توسطیک بحران مالی عمده به لرزه درآمد. سرمایه گذاران خود را از بخش املاک، بورس و بازارهای ارز بیرون کشیده بودند. فشار بر روسیه رو به افزایش نهاد. سر رسیدِ بازپرداختِ بدهی ها به بانک ها و حکومت ها ی خارجی در حالی رسیده بود که نشانه ی چندانی از رشد اقتصادی به چشم نمی خورد.

روسیه قادر به بازپرداخت وام ها یش نبود. اعتماد سرمایه گذاران به سرعت رنگ باخت. در ۱۳ اوت ۱۹۹۸، بازارهای سهام و قرضه و ارزِ روسیه سقوط کرد. پول روسیهیعنی روبل بیش از ۶۰ درصد ارزش خود را صرفا طی چند ماه از دست داد. پنج بانک از ده بانک بزرگ روسیه ورشکست شدند. دو سومِ دست مزدهای واقعی دود شد و به آسمان رفت.یلتسین همه ی اعتبارش را از دست داد.

حال به گذشته برمی گردیم و به بخش هایی از این تصویرِ کلی تاریخی نگاهی می اندازیم.

فروپاشی بلوک امپریالیستی شرق به سرکردگی شوروی در سال ۹۱ ـ ۱۹۹۰، به موج جدیدی از «جهانی سازی» تحت سلطه ی آمریکا انجامید. بازارها و مناطق دنیا، ازجمله بلوک شوروی سابق، بیش از پیش به روی سرمایه ی امپریالیستی باز شدند.یک اقتصاد تولیدی در هم ادغام شده و مبتنی بر کار ارزان در حال شکل گیری بود که در چارچوب آن، چین به «کارگاه تولیدییا مشقت خانه» ی سرمایه داری بین المللی تبدیل شد.

سرمایه داری انحصاری روس، در این اقتصاد که بیش از پیش جهانی شده بود ادغام شد؛ اما از دو موقعیت نامناسب رنج می برد:

اولا، ادغام روسیه در شرایطی صورت گرفت که از نظر درونی در موضع ضعف قرار داشت. ناکارآمدی های صنعتی بر جای مانده از دهه ها ی ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ گریبان آن را گرفته بود. خصوصی سازی و اصلاحاتی که در جهت آزادسازی قیمت ها در دوره ییلتسین صورت گرفت نیز در ابتدا تاثیرات بی ثبات کننده ای داشت.

ثانیا، چارچوب بین المللی خارجی نیز برای سرمایه ی روس نامساعد بود. تلاطم در بازارهای مالی بین المللی، تثبیت وضع روبل و جذب سرمایه گذاری خارجی را با مشکل روبهرو کرد. قیمت ها ی جهانی کالاهایی که روسیه از آن ها سرشار بود (نفت و گاز طبیعی و سایر مواد خام) پایین بودند. این امر روسیه را در افزایش درآمدهای صادراتی اش ناتوان کرده بود.

به علاوه، امپریالیسم آمریکا تحت ریاست جمهوری کلینتون، در دهه ی ۱۹۹۰ به شدت در پی آن بود که میدان مانور امپریالیسم روس را محدود کند. کلینتون، سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) که ائتلافِ نظامی تحت رهبری آمریکا در اروپای غربی است را به سوی گسترش بیشتر و ادغام کشورهای بلوک شوروی سابق در اروپای شرقی و بالتیک در درون خود می راند.

 

ریاست جمهوری پوتین: طرح جدید امپراتوری در چارچوب بین المللی تغییریافته و تحریک آمیز

بحران مالی ۱۹۹۸ نوعی نقطه ی عطف بود. اقتصاد روسیه با سر به زمین خورده بود. مبارزه ی درون طبقه ی حاکمه ی روس بر سر کنترل و مدیریت اقتصادی، سیاست بین المللی و چهره ی بین المللی روسیه تشدیدیافته بود. در این چارچوب، ارائه ییک چهره ی رقابت جوی جدیدِ سرمایه دار اما با تاکید بر جهت گیری استراتژیکِ تحت هدایت دولت و با ایدئولوژی کلی «اُروـ آسیایی» (و کمتر غربی) آغاز شد.

 

الف. تجدید ساختاری دیگر

ولادیمیر پوتین این جهت گیری جدید را تبیین کرد و بر سرش جنگید.

ابعاد سیاسی و اقتصادی این جهت گیری عبارت بود از:

• بازسازی قدرت دولت روس.

• خلع قدرت از آن چه نیروهای پوتین نامش را «الیگارک های جدید» گذاشته بودند.یعنی قشر ثروتمند جدید سرمایه گذار؛ اعمال کنترل بر دارایی های آنان به ویژه در عرصه ی نفت و گاز طبیعی؛ برقراری مجدد کنترل قدرتمند دولتی بر بخش انرژی و نیز بر امور بانک داری و ارتباطات (به قصد خاموش کردن صدای مخالفان).

• اولویت بخشیدن به صنایع مربوط به مواد خام نظیر گاز طبیعی و نفت و نیز مواد معدنی و فلزات؛ بهره جویی از افزایش تقاضای جهانی برای مواد خام صنعتی. روسیه دارنده ی بزرگترین ذخایر گاز طبیعی در جهان است و دومین تولیدکننده ی بزرگ نفت است.

• احیای صنایع نظامی که توسط دولت اداره می شود و افزایش سهم صنایع نظامی روسیه در بازارهای تسلیحاتی دنیا؛ گسترش و تجدید ساختار تامینات مالی نیروهای مسلح روسیه.

ابعاد ژئوپلتیک این جهت گیری عبارت است از:

• اعمال مجدد نفوذ روسیه بر آن چه حاکمان روس نامش را «محیط خارجی همسایه» نهاده اند. منظورشان کشورهایی مانند گرجستان و اوکراین و سایر کشورها در منطقه ی قفقاز و آسیای میانه هستند که قبلا بخشی از اتحاد شوروی سابق محسوب می شدند و بعد از فروپاشی شوروی مستقل شدند.

• مقابله با امپریالیسم آمریکا از طریق اتخاذ سیاست «نگاه به شرق» با هدف تشکیلیک ائتلاف ژئوپلتیک با چین و سیاست «نگاه به غرب» با هدف برقراری ارتباط ژئواکونومیک با اتحادیه ی اروپا (یعنی با بلوک اقتصادی ـ سیاسی تحت رهبری قدرت های امپریالیستی اروپای غربی).

پوتین به لحاظ ایدئولوژیک می خواستیک فضا و جنبش سیاسی ناسیونالیستی ـ شووینیستی را با هدف ایجاد پایگاه اجتماعی برای امپریالیسم دوباره برخاسته ی روس به وجود آورد.

 

ب. چارچوب بین المللی

ترکیبی از عوامل مساعد بین المللی باعث شد که پوتین بتواند این دستور کار را به جلو براند. این عوامل شامل افزایش قیمت منابع انرژی، رشد سریع اقتصادی چین، گسترش اتحادیه ی اروپا، تحکیم «یورو» (پول اروپایی) و نقشِ در حال گسترش آن در معاملات پولی بین المللی منجمله در عرصه ی نفت بودند. (رجوع کنید به بخش سوم از همین مجموعه تحت عنوان «اتحادیه ی اروپایک رقیب بالقوه برای سلطه ی ایالات متحده»)

در عین حال، عامل بین المللی دیگری در برابر طبقه ی حاکمه روسیه مطرح شد که آن ها را با ضرورتی جدید روبهرو کرد.

رژیم بوش از حملات ۱۱ سپتامبر استفاده کرد تا جنگی را برای دستیابی به امپراتوری بزرگ آمریکایی به راه اندازد. آمریکا این کار را تحت پوشش «جنگ علیه ترور» آغاز کرد. هدف از این «جنگِ بی انتها» تضمین سلطه ی جهانی آمریکا برای دهه های آینده است. اولین پرده ی این نمایش، سرنگون کردن رژیم طالبان در افغانستان بود.

آمریکا در جریان دورخیز و تدارک برای جنگ افغانستان، شروع به ایجاد پایگاه های نظامی در چند کشور آسیای میانه کرد. با این کار، امپریالیسم آمریکا با قابلیت های فزاینده ی نظامی جهت حضور در مناطقی که فراتر از مرزهای افغانستان بودند، درست پشت گوش روسیه ایستاد. امپریالیسم آمریکا با فشاری منظم، رقابت بر سر کنترل تولید و انتقال نفت و گاز طبیعی در آسیای میانه را به راه انداخت.

 

سر بلند کردن مجدد در عرصه ی انرژی و امور نظامی

رشد اقتصادی روسیه در فاصله ی ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۷، سالانه ۷ درصد بود. این نرخ رشد در میان کشورهای عمده ی صنعتی موسوم به «G8» از همه بالاتر است. سرعت رشد بازار سهام روسیه در بالاترین  رده های جهانی قرار دارد. در حال حاضر، روسیه بعد از چین و ژاپن، سومین دارنده ی بزرگ ذخایر ارزی بین المللی است. ذخایر ارز خارجی، درآمدهایی هستند که از طریق صادرات و سایر اشکال جریان یابی سرمایه، به صورت دلار ویورو و سایر ارزهای مهم دنیا به دست می آیند. تصمیمات روسیه در مورد این که دلارها را نگهداردیا بفروشد می تواند تاثیر قابل توجهی بر توان بین المللی دلار بگذارد.

چرخش کامل اقتصادی روسیه محصول دو عامل مرتبط به هم است.

اولا، قیمت های نفت و گاز طبیعی و سایر منابع طبیعی در بازارهای جهانی طی سال ها ی ۲۰۰۰ افزایشیافت. در نتیجه درآمدهای صادراتی روسیه اوج گرفت.

ثانیا، رشد صادرات، اقتصاد روسیه را در بخش های دیگر نیز به تحرک در آورد. بعضی توانایی های صنعتی خفته که مربوط به دوران قبل از ۱۹۹۱ می شود را دوباره فعال کرد. به علاوه، درآمدهای صادراتی، وارد کردن تجهیزات و فن آوری پیشرفته برای فعال کردن مجدد بخشی از قابلیت های صنعتی کهنه ی روسیه را امکان پذیر می کند. …

 

الف. انرژی به مثابه ی بخشی استراتژیک

با احیای اقتصاد روسیه، پوتین طرح تحکیم بخش های گاز طبیعی و نفت را تحت نظارت خود پیش برد. او کنترل دولتی بر آینده دارترین ذخایر انرژی که در منطقه ی شرقِ دورِ روسیه واقع اند را اعمال کرد. پوتین برای فعالیت بنگاه های انرژی خارجی،یک رشته قوانین و مقررات سفت و سخت تعیین کرد.

«گاز پروم»یعنی شرکت گاز طبیعی روسیه، حلقه ی اصلی بخش انرژی استراتژیک این کشور است. حدود ۸ درصد تولید ناخالص ملی روسیه توسط این شرکت انجام می گیرد. حکومت روسیه، سهام دار عمده ی «گاز پروم» است. دمیتری مدودف که اوایل سال ۲۰۰۸ جانشین پوتین شد، قبلا مدیر عامل «گاز پروم» بود.

«گاز پروم» بزرگترین شرکت تولید گاز در دنیا است. این شرکت بعد از «اکسون  ـ  موبایل» و «جنرال الکتریک»، سومین شرکت بزرگ دنیا محسوب می شود. «گاز پروم» چیزی حدودیک چهارم تایک سوم ذخایر گاز طبیعی دنیا (که تا به حال شناخته شده) را در اختیار دارد و صاحب بزرگترین شبکه ی انتقال گاز دنیا است.

روسیه از طریق این شرکت، خطوط انتقال گاز و صادرات گاز از مناطق حوزه ی خزر و آسیای میانه به اروپا را کنترل می کند. این شاملیک رشته توافقات با قزاقستان و ترکمنستان و ازبکستان است.

«گاز پروم» حضور مستقیم خود در بازار اروپا را تقویت کرده است. این شامل خرید شرکت های اروپای غربییا سهام دار شدن در این شرکت ها، ایجاد زیرساخت ها  و کارهایی است که بده و بستان نامیده می شود: سرمایه ی اروپای غربی نیازمند حضور در عرصه ی نفت و گاز روسیه و روسیه نیر نیازمند حضور در بخش تسهیلات حمل و نقل و توزیع در اروپای غربی است.

اروپای غربی برای تامین نزدیک به ۲۵ درصد گاز طبیعی مصرفی خود به روسیه متکی است. در سال ۲۰۱۰، خط لوله ی گاز «شمال اروپا» که از زیر دریای بالتیک می گذرد، وابستگی روسیه و آلمان بهیکدیگر را بیشتر خواهد کرد. روسیه نیز به نوبه ی خود به بازار اروپا نیاز دارد که ۷۵ درصد نفت خام صادراتی این کشور را جذب می کند.

روسیه ی تحت رهبری پوتین به دنبال بسط نفوذ خود در اروپا است؛ کشورها را درگیر معاملات درازمدت انرژی می کند و هدفش تضعیف ائتلاف اتحادیه ی اروپا ـ ناتو است. همکاری صنعتی ـ فن آورانه ی فزاینده ای میان روسیه و «یی آ دی اس» (شرکت هوا ـ فضای اروپای غربی) وجود دارد. روسیه در پی افزایش سهام خود در این شرکت است.

در عین حال، درون اتحادیه ی اروپا این نگرانی موجود است که وابستگی فزاینده به روسیه در زمینه ی تامین انرژی، میدان مانور اروپا را محدود خواهد کرد. در عین حال که روابط اتحادیه ی اروپا با روسیه عمیق تر شده، اروپا به دنبال متنوع کردن ذخایر انرژی خود بوده است.

روسیه از انرژی به مثابه ییک سلاح سیاسی استفاده کرده است. در ژانویه ی ۲۰۰۶، روسیه موقتا جریان گاز طبیعی ارسالی به اوکراین را قطع کرد. اوکراین کهیکی از جمهوری های اتحاد شوروی سابق بود، اینکیک دولت مستقل است که قصد عضویت در «ناتو» را دارد.

 

ب. ابعاد نظامی

رژیم پوتین که با درآمدهای صادراتی خود سر حال آمده بود، هزینه های نظامی اش را افزایش داد. در حال حاضر روسیه از نظر مخارج نظامی در رتبه ی سوم دنیا قرار دارد (این بر حسب مقایسه ی قدرتِ خرید کشورها اندازه گیری شده است.)

در فاصله ی بین سال ها ی ۲۰۰۷ ـ ۲۰۰۳، روسیه در زمینه ی تجارت اسلحه در رتبه ی دوم جهانی و در فاصله ی نزدیکی با آمریکا قرار داشت. روسیه برای سر پا نگهداشتن پایه ی صنعتی و تکنولوژیکی خود اتکاءِ زیادی به صادرات اسلحه دارد. روسیه بخش تولید تسلیحاتی را تکامل داده و فن آوری پیشرفته و برتر را به کار گرفته است.

فروش و تحویل اسلحه، وسیله ای برای گسترش نفوذ ژئوپلتیکِ روسیه در آسیای میانه، خاورمیانه و آمریکای لاتین نیز هست. (ونزوئلا مصرف کننده ی مهم تسلیحات روسی محسوب می شود.) تحویل سیستم های پیشرفته ی تسلیحاتی به ایران، این اجازه را به روسیه داده تا حضورش در خاورمیانه را گسترش دهد و آزادی عمل ایالات متحده در قبال ایران را بدون مواجهه ی مستقیم با امپریالیسم آمریکا تحت تاثیر قرار دهد.

 

ج. بررسی واقعیات

 

احیای اقتصاد روسیه اصلا به ایجاد جامعه ای عادلانه تر منتهی نشده است.

در بعضی بخش های صنعتی، کارگران مجبورند ساعات طولانی به اضافه کاری بپردازند. حقوق بازنشستگی قطع شدهیا کاهشیافته است. بهبود اقتصادی به افزایش درآمدها و دستمزدها انجامیده، اما نابرابری اجتماعی همچنان گسترده است. در سال ۲۰۰۵، درآمد متوسط دهک بالایی جامعه ی روسیه (ثروتمندان) ۱۵ برابر دهک پایینی (تهی دستان) بود. در سال ۲۰۰۸، نشریه ی «فوربس» از وجود ۸۷ میلیاردر در روسیه خبر داد که جمع ثروت آنان تقریبا نیم تریلیون دلار است. روسیه از نظر تعداد میلیادرها، بعد از آمریکا در رتبه ی دوم جهانی است.یکی از رازهای کثیف در بهبود اقتصادی روسیه این است که کارگران مهاجر نقش مهم و فزاینده ای در عملکرد اقتصاد بازی می کنند. برخی ارزیابی ها خبر از وجود ۱۴ میلیون کارگر قانونی و غیرقانونی خارجی در روسیه می دهد که این حدود ۱۰ درصد کل جمعیت روسیه است. حوادث و حملات نژادپرستانه و ضد خارجی رو به افزایش است.

مراقبت ها ی بهداشتی ـ درمانییک مشکل اجتماعی عمده محسوب می شود. تا همین سال ۲۰۰۵،یک پنجم بیمارستان های روسیه فاقد آب گرم و تسهیلات فاضلاب بودند.

اقتصاد گسترده ی زیرزمینی و غیر قانونی که توسط شبکه ی جنایت سازمانیافته و تقویت می شود مثل قارچ رشد کرده است. روسیهیکی از مهمترین نقاط عبور و انتقال در صنعت بین المللی سکس است.

 

 رقابت قدرت های بزرگ در آسیای میانه و ارتباط با چین

روسیه در میان قدرت های عمده ی امپریالیستی، منحصر به فرد است، چون که برای تامین نیازهای انرژی خود وابسته به واردات نیست. اما روسیه مثل همه ی قدرت های امپریالیستی به سوی گسترش جهانی کشیده می شود. امپریالیسم روس بایک ضرورت مشخص مواجه است: اعمال کنترل بر تولید انرژی و خط لوله های انرژی در آسیای میانه، برای گسترش اقتصادی و انباشت توان استراتژیک روسیه امری اساسی است.

در عین حال، امپریالیسم آمریکا برای بسط نفوذ و کنترل در منطقه آسیای میانه و حوزه ی خزر و عقب راندن نفوذ روسیه، طرح ها و دستور کار خود را دارد.

 

الف. رقابت در زمینه ی انرژی

حوزه ی دریای خزر بعد از فروپاشی اتحاد شوروی، میان هشت کشور نوبنیاد ازجمله آذربایجان و گرجستان و قزاقستان، به علاوه روسیه و ایران تقسیم شد. این منطقه ظرفیت آن را دارد که طی ده سال آینده به تولیدکننده ی عمده ی نفت و گاز طبیعی تبدیل شود. اینجا عرصه ای حیاتی برای سرمایه گذاری شرکت های نفتی بین المللی است.

همین حالا، امپریالیسم روسیه موقعیت ممتازی در دسترسی به ذخایر انرژی آسیای میانه دارد و تقریبا انحصار انتقال گاز طبیعی از آسیای میانه در اختیار این کشور است. اما مبارزه بر سر کنترل جریان نفت و گاز طبیعی از حوزه ی دریای خزر به بازارهای اروپا و آسیا دارد، حاد می شود.

شرکت های آمریکایی، اروپای غربی و ژاپنی بر سر آن چه به خط لوله ی «BTC» معروف شده، همکاری کرده اند. این خط لوله، نفت آذربایجان را از طریق گرجستان به ترکیه انتقال می دهد و روسیه را کاملا دور می زند. آمریکا از این خط لوله که وسیله ای برای تضعیف نفوذ روسیه است، به لحاظ مالی و سیاسی قویا حمایت کرده است.

روسیه و ایالات متحده درگیر رقابتی شدید در این منطقه هستند. این شامل مانوردهی دیپلماتیک، استقرار پایگاه های نظامی و توافقات تسلیحاتی، تمرینات نظامی و ائتلافات امنیتی است. اخیرا، این رقابت امپریالیستی بهیک درگیری آشکار نظامی بین گرجستان (کهیکی از متحدان نزدیک آمریکا است) و روسیه منجر شد.

ایالات متحده راه تبدیل گرجستان به سَرپُلِ ارتباطی امپریالیست های آمریکایی و غربی در منطقه را در پیش گرفته است. روسیه نیز به نوبه ی خود به مناطق تجزیه پذیر کمک کرده است. هر چقدر که «ناتو» با فشار به سوی شرق راه می گشاید، روسیه نیز بیش از پیش به منطقه ی قفقاز و دریای خزر به چشمیک «حوزه ی نفوذ ویژه» می نگرد.

 

ب. ظهور ائتلاف روسیه ـ چین

در حالی که اقتصاد جهانی دستخوش تغییرات بزرگ است و رقابت میان قدرت های بزرگ حادتر می شود، امپریالیسم روسیه به سمت برقراری اتحاد نزدیک تر با چین و پیوند بیشتر با اقتصاد عظیم و بسیار پویای سرمایه داری چین پیش می رود.

چین بعد از آلمان، دومین شریک بزرگ تجاری روسیه است. توان مالی گسترده ی چین، انجام سرمایه گذاری های مشترک متعدد و فزاینده ای را در بخش اکتشاف، میان شرکت های دولتی نفت روسیه و چین در منطقه ی شرقِ دور روسیه ممکن ساخته است. طی ۱۵ سال اخیر، چین در رده ی اول مصرف کنندگان تسلیحات روسی قرار داشته است.

هر دو کشور برای محکم کردن موضع خود در آسیای میانه در حال مانور دادن هستند. هر دو کشور، ایالات متحده و مداخلات و اقداماتش برای ایجاد شبکه ای از پایگاه های نظامی در منطقه را محکوم کرده اند. هر دو کشور، در مبارزه با جنبش های بنیادگرای اسلامی که مخالف رژیم های حاکم هستند و تهدید به تجزیه طلبی می کنند، منافع مشترک دارند.

در سال ۲۰۰۱، روسیه و چین مشترکا «سازمان همکاری شانگهای» را تشکیل دادند. این سازمان،یک ائتلاف نظامی و امنیتی در آسیای میانه است. سایر اعضای اصلی آن را قزاقستان، قرقیزستان، تاجیکستان و ترکمنستان تشکیل می دهند و ایران و هند نیز به عنوان ناظر در آن شرکت دارند.

«سازمان همکاری شانگهای» تحرکات آسیای میانه را تغییر داده است. در سال ۲۰۰۵، روسیه و چین از رئیس جمهور ازبکستان که در تنگنا قرار گرفته بود و همچنین از سرکوب اعتراضات توسط وی، حمایت کردند. متعاقب این واقعه، خروج قوای آمریکا از ازبکستان اتفاق افتاد. در سال ۲۰۰۵، «سازمان همکاری شانگهای» اولین تمرین های مشترک نظامی خود را در چین به اجراء گذاشت. در سال ۲۰۰۷، این سازمان اولین تمرین های نظامی خود را در آسیای میانه برگزار کرد. این سازمانیک تحول بسیار مهم در روابط بین المللی است.

 

نتیجه گیری: برخی موضوعات و پرسش ها که باید در نظر گرفته شود

با سر بلند کردن دوباره ی امپریالیسم روس، موضوعات و پرسش های متعددی مطرح می شود:

• امپریالیسم روس از افزایشِ مداومِ قیمت ها ی انرژی سود برده است. اما ساختار اقتصادی روسیه به صادرات انرژی محدود است (این در حالی است که صنایع انرژی روسیه، خود مستلزم نوسازی قابل ملاحظه ای در عرصه ی فن آوری است.) اگر قیمت ها ی انرژی کاهشیابدیا سقوط کند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ واضح است که تنظیمات اقتصادی کنونی روسیه نمی تواند پا بر جا بماند. روسیه هم زمان و همگام با قیمت ها ی فزاینده ی انرژی است که ذخایر ارز خارجی را انباشت کرده است. روبل بر همین مبنا تقویت شده است. بحران روبل در سال ۱۹۹۸ اقتصاد روسیه را به ویرانی کشاند. تا چه اندازه این امپریالیسمِ به پا خاسته از ساختارهای مالی امنی برخوردار است؟

• کارکرد صنایع روسیه هنوز در سطح هزینه ها و استانداردهای کیفی بازار جهانی نیست و آن میزان سرمایه گذاری که برای رسیدن به چنین سطحی مورد نیاز است را نیز دریافت نمی کند . اینیکی از نقاط ضعف صورت بندی سرمایه ی روسی است که دامنه ی نفوذ و توان رقابتی اش را محدود می کند .

• روابط روسیه با اتحادیه ی اروپا پیچیده و متناقض است. آیا اتحادیه ی اروپا برای برقراری ارتباط نزدیک تر و استراتژیک تر با روسیه حرکت خواهد کرد؟ چنین اقدامی به معنی پیوند قدرت اقتصادی برتر اتحادیه ی اروپا با قابلیت نظامی برتر روسیه خواهد بود و می تواند تناسب قوای موجود میان نیروهای بزرگ دنیا را به طور کیفی دستخوش تغییر کند. فشارهای تعرضی آمریکا در آسیای میانه بخشا به این دلیل است و سعی می کند حلقه های اتصال روسیه و اروپا را در زمینه ی انرژی محدود کند.

• اگر اقتصاد روسیه تضعیف شود، چه تاثیری بر روابط روسیه با چین خواهد گذاشت؟یایک تکان ناگهانی و غیر منتظره در چین، ازجملهیک تلاطم سیاسییا اجتماعی، چه تاثیری بر اوضاع کلی بین المللی و در این میان، بر محاسبات استراتژیک روسیه خواهد گذاشت؟

• بر عکس، اگر روسیه به رشد خود ادامه داده، نوسازی پایه ی صنعتی خود را آغاز کند و دستور کار جهانی اش را با قدرت جلو ببرد، امپریالیسم آمریکا در برابر چالش هایی که ممکن است از جانب روسیه مطرح شود و در برابر احتمال جدی تر تشکیل بلوک روسیه ـ چین چه عکس العملی نشان خواهد داد؟یا دست به چه اقدام «پیشگیرانه ای» خواهد زد؟

اقتصاد دنیا و سیاست های جهانی دستخوش تغییرات عظیم است. عرصه ای که رقابت قدرت های بزرگ در آن جریان دارد و میدانی که مبارزات طبقاتی و اجتماعی و انقلابی در آن انجام می گیرد، به شکلی تکان دهنده و سریع در حال تغییر است.

تاریخ ثابت کرد که نوکر امپریالیسم کیست!

به مناسبت سی و دومین سالگرد قیام سربداران در آمل

قریب به سی سال پیش هنگامی که رفیق بهروز فتحی، از اعضای رهبری اتحادیه ی کمونیست های ایران (سربداران) و از قیام گرانِ آمل، در اسارت و تحت شکنجه‏ های وحشیانه‏ ی رژیم جمهوری اسلامی قرار داشت در پاسخ به بازجویان و شکنجه‏ گرانش که به قیام مسلحانه ی سربداران تهمت «آمریکایی» بودن می‏زدند گفت:

«تاریخ ثابت می کند که چه کسی نوکر امپریالیسم است!»

 

برای کمونیست‏‏های انقلابی ای که قیام سربداران را سازمان داده و رهبری کردند روشن بود که «ضدامپریالیسمِ» مرتجعین اسلامی حاکم بر ایران هیچ نیست مگر تحمیل شکلِ دهشتناک‏ تری از همان نظام ستم و استثمارِ شاهنشاهی که با تاریک اندیشی و استبداد دینی همراه شده است. عمر سی و چند ساله ی جمهوری اسلامی اثبات کرد که اسلام‏گرایان حاکم در ایران هرگز پا را از چارچوبه  ی نظام سرمایه‏داری امپریالیستی فراتر نگذاشتند. این واقعیت که ریشه‏های ایدئولوژی و برنامه ی اجتماعی جمهوری اسلامی به اعماق تاریخ در ۱۴۰۰ سال پیش باز می‏گردد در تضاد با آن نبود که کلیت حیات اقتصادی ایران را در شبکه ی جهانی نظام سرمایه داری امپریالیستی حتا عمیق تر از رژیم شاه ببافد و با فوق استثمارِ زندگی هفتاد و چند میلیون نفر مردم ایران، ثروت‏‏های افسانه‏ای نصیب نظام امپریالیستی کند. این رژیم، در پس هیاهوی «ضد امپریالیستی»اش بند نافِ خود را با نظام جهانی هرچه محکم تر کرد و امروزه تلاش دارد تا به صورت آشکارتری وارد اتحاد و همبستگی  با قدرت‏های امپریالیستی شود تا مبادا شریان های حیاتی پیوندش با نظام جهانی سرمایه‏ داری قطع شود.

 

به واقع: تاریخ ثابت کرد که چه کسانی نوکران امپریالیسم هستند!

«ضد امپریالیسمِ» جمهوری اسلامی، از یک سو چانه‏زنی با قدرت‏های امپریالیستی برای تحکیم موقعیت قشرهای اسلام گرای طبقه‏ی سرمایه دارانِ کمپرادور-فئودال در ایران بوده است و از سوی دیگر تحمیل ایدئولوژی، اخلاق، فرهنگ و ارزش‏های منسوخ اسلامی بر جامعه در تقابل با ایدئولوژی و ارزش‏های منسوخی که رژیم شاه با کمک امپریالیست‏ها بر جامعه تحمیل کرده بود. این ضدیت، ضدیتی سراسر ارتجاعی بوده است و حاکمیتِ رژیم تئوکراتیک، حاکمیت رژیمی که دین و دولت را ادغام کرده است از عوامل اصلی انحطاط و قهقرای بی‏سابقه در روابط اجتماعی میان مردم از جمله تشدید ستم بر زن و رواج ارزش‏ها و فرهنگ کهنه و گسترش خرافه و جهل بوده است.

جمهوری اسلامی نظام خود را با سرکوب خیزش زنان علیه تحمیل اخلاق و سنن اسلامی، سرکوب جنبش‏های عادلانه ی ملل تحت ستم ایران در خوزستان و کردستان و ترکمن صحرا، با یورش به آزادی تفکر و خلاقیت هنری و جوشش انقلابی کارگران و زحمت کشان ایران شروع کرد و با کشتار پیشروانِ آگاهِ جامعه در زندان‏ها آن را تحکیم کرد. علیه چنین رژیمی بود که در سال ۱۳۶۰ اتحادیه ی کمونیست‏های ایران به مردم فراخوان خیزش و قیام برای سرنگونی آن را داد و در همین رابطه و در بیانیه ی آبان ماه سال ۶۰ سربداران نوشت:

 

ای مردم ایران! … جمهوری اسلامی، خمینی و دارودسته‏اش چیزی جز یک دستگاه فساد و زور و قلدری آخوندی نیست. خمینی دغل کار رژیم مطلقه ی سلطنتی را در شکل و شمایل مذهبی و بر تلی از بدن‏های متلاشی شده ی جوانان انقلابی ما بار دیگر احیاء کرده است. حکومت شلاق و چوبه  ی اعدام خمینی و شرکاء، روزی نیست که خون صدها جوان و نوجوان، زن و مرد و حتا فرزندان خردسال مردم را به زمین نریزد. صدای گلوله همچنان از زندان ها و بازداشت گاه‏های فراوان جمهوری اسلامی به گوش می‏رسد…. آشوب و شرارت خمینی و دارودسته‏ اش ملت را به عزا و کشور را به سوی اضمحلال و از هم ‏پاشیدگی کامل کشانده است. حکومت جهل و خودپرستی و خیانت این پیر روباهِ متقلب، صنعت و کشاورزی و علم و فرهنگ ملی را به حال رکود و افول کشانده و آسایش و امنیت فردی و اجتماعی را در میهن ما به یک‏ باره از میان برداشته است. … ای رفیقان کارگر و ای برادران و خواهران رنجبر در همه ی شهرها و روستاها!…. یک دل و متحد به پا خیزید! از توپ و تشر توخالی و تیر و تفنگ پوشالی مشتی اشرار و اوباش بی‏آبرو نهراسید. خیمه و بارگاه این خیره سران را که هوای سلطنت به سرهای بی مغزشان زده است باید بی رحمانه به آتش کشید….

شکست قیام سربداران و دیگر مبارزات انقلابی در سراسر ایران، به ویژه کردستان به معنای تحکیم رژیم جمهوری اسلامی بود. به رغم گذشت سی و دو سال از شکست قیام سربداران، هنوز خاطره و درس ها و فراخوان تاریخی آن قیام طنین می‏افکند که راه نجات تنها در گرو سرنگونی تمامیت جمهوری اسلامی و استقرار یک قدرت سیاسی و دولت بنیادا متفاوت و نوین است. دولتی که نه تنها متعلق به طبقه ی سرمایه داران و کارگزاران آنان و استوار بر نهادهای ایدئولوژیک- فرهنگی و ارزش ها و سنت های این طبقه نیست بلکه عزم سرنگونی آن را داشته و دارای خصلت طبقاتی کاملا متضادی با ارتجاع حاکم است. نام این دولت دیکتاتوری پرولتاریا است و بر آن است تا با اتکا به توده های آگاه مردم تمامی مظاهر و سرچشمه  های ستم و تبعیض و استثمار، جهل و خرافه و سرکوب را ریشه کن کند. 

سی و دو سال پس از قیام سربداران هنوز ضرورت یک جنبش انقلابی برای سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار یک دولتِ دیکتاتوری پرولتاریایی پیش پای جامعه و به ویژه پیشروان کمونیست آن قرار دارد. هنوز تردیدی نمی توان داشت که بدون کسب قدرت سیاسی همه چیز توهم است و همچنین کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا بدون رهبری یک حزب انقلابی کمونیستی که دارای خط سیاسی و ایدئولوژیک صحیحی است، غیرممکن می باشد.

درس های انقلاب شکست خورده ی بهمن ۵۷ و همچنین قیام سربداران بیان روشن این واقعیت است که بدون دخالت گری نیروهای کمونیست انقلابی با افق و برنامه‏ای انقلابی در اوضاع، هیچ تغییری در مسیر رهایی مردم حاصل نخواهد شد و جامعه از وضعیتی بد به وضعیتی بدتر سقوط خواهد کرد. اگر ما کمونیست های انقلابی نتوانیم در بحران‏های حاد و افزایش یابنده  ی این جامعه و جهان نقش بازی کنیم بار دیگر نیروهای ارتجاعی بازیگر اصلی صحنه خواهند شد. به منظور انجام این وظیفه ی خطیر تاریخی، امروزه بیش از هر زمان دیگر نیاز است تا یک هسته ی مستحکم از انقلابیون کمونیست که مجهز به آخرین دستاوردها و عالی ترین سطح آگاهی  جنبش کمونیستی بین المللی هستند، در صحنه حضور یابند و بازیگر اصلی صحنه  ی سیاسی ایران و منطقه شوند.

در سال ۶۰ جنگی عادلانه که نماینده‏ ی منافع اکثریت مردم ایران علیه ارتجاعِ سرمایه، امپریالیسم و اسلام بود از سوی سربداران برای سرنگونی جمهوری اسلامی به راه افتاد. تحقق آن اهداف و وظایف سیاسی هنوز تنها راه نجات اکثریت جامعه است و امروز بر عهده ی نیروهایی است که با آگاهی و درک نوینی از خصلت رهایی بخش جامعه ی آینده در حال تدارک جنبشی برای انقلاب هستند. انقلابی از نوع انقلاب‏های سوسیالیستی قرن بیستم در روسیه و چین اما در عین حال بسیار متفاوت تر از آن ها و همه ی نبردهایی که جامعه بشری تا کنون به چشم دیده است.

 

حزب کمونیست ایران (م.ل.م)

بهمن ۱۳۹۲

مراسم انترناسیونالیستی در بزرگداشت سربداران

در تاریخ ۵ بهمن ۱۳۹۲ در بزرگداشت قیام آمل مراسمی انترناسیونالیستی با حضور رفقایی از چند کشور برگزار شد. متن زیر ترجمه ی سخنانِ یکی از هواداران حزب کمونیست انقلابی آمریکا و گروه مانیفست کمونیست انقلابی در این مراسم است.

 

برخی از ما افتخار آشنایی با رفقایی را داشتیم که در تدارک و جنگ سربداران فعال بودند یا جان خود را در امواج ترور ارتجاعی که ملّایانِ درنده خو به انتقامِ قیام آمل به راه انداختند، از دست دادند. برخی از این رفقا به دلیل خدماتشان در ترویج کمونیسم و آموزه های مائوتسه دون در آمریکا، احترام عمیقی در میان رفقای حزب کمونیست انقلابی آمریکا داشتند. برای من افتخاری واقعی است که امروز همراه با رفقا و هواداران حزب کمونیست ایران (م.ل.م) و کمونیست های انقلابی از دیگر نقاط جهان در این جا هستم تا به یاد آنان ادای احترام کنم.

امروز در موقعیتی نیستم که تاریخچه ای از سربداران را ارائه بدهم یا به درس آموزی گسترده از آن بپردازم. ما و دیگران به یادگیری از این تجربه ی غنی ادامه خواهیم داد. در این جا فقط می خواهم در مورد یک قیام شکست خورده اما قهرمانانه چند کلام بگویم. نمونه های دیگری از «قیام ها» در تاریخ انقلاب پرولتری هست که شکست خوردند اما راه را برای پیشروی آینده باز کردند. کمون پاریس را به خاطر بیاوریم. تا آن جا که می دانم، مارکس حتا قبل از این قیام امید کمی به پیروزی آن داشت. اما وقتی که قیام آغاز شد او نیز مانند بسیاری از پاریسی ها قلب خود را به درون این مبارزه پرتاب کرد و درس های تعیین کننده ای از آن بیرون کشید که تا همین امروز یاور ما هستند.

یا به یاد بیاوریم که چگونه لنین قیام عید پاک دوبلین را گران قدر دانست؛ قیامی که از جهات بسیار، ضعیف تر از قیام آمل بود و بسیار راحت تر از قیام آمل سرکوب شد. فکرش را بکنید که چگونه لنین آن هایی را که این قیام را «کودتا» خوانده و کم اهمیت دانستند، خوار شمرد و مورد شماتت قرار داد.

به این فکر کنید که ما چگونه به سربداران افتخار می کنیم و یادشان را گرامی می داریم و این احساس را مقایسه کنید با حس تحقیر و نفرتی که به درستی هر انسان با شعور و شرافتمند نسبت به آن رویزیونیست ها و خائنینی دارد که در شکار انقلابیون به رژیم کمک ‏کردند و در گوشه ی خیابان ها ایستاده و انقلابیون را شناسایی کرده و با انگشت به شکارچیان نشان دادند.

در میان رزمندگان سربدار گیجی زیادی در مورد خط و سیاست و استراتژی موجود بود اما این اشتباه ها، اشتباه رفقایی بود که عزم جزم کرده بودند از اپورتونیسم راست گسست کنند، مصمم بودند بیرق انقلاب را که در حال سقوط بود بلندتر کنند و پرچم کمونیسم را برافراشته نگاه دارند. به این معنا آنان فرزندان به حق کموناردها بودند.

امروز، جنبش کمونیستی در سطح جهان و در خاورمیانه ضعیف است. آن چه باب آواکیان در مورد موقعیت آن می گوید درست است: در سطح جهان کمونیسم به مویی بند است. نتیجه آن است که باید با تمام قوا آن را نجات دهیم و تنها راه نجاتش آن است که آن را به سطحی عالی تر برسانیم. ما می دانیم که رفقای ما در ایران همانند کمونیست های انقلابی در همه ی کشورها، ضعیف هستند. اما در عین حال می دانیم که آنان هنوز در حال مبارزه اند، می دانیم که این رفقا نه تنها خاکستر گرم مبارزات گذشته و تداوم مبارزه در ایران و در سراسر جهان را با خود حمل می‏کنند بلکه همچنین در این جهان در زمره ی عده ی قلیلی هستند که با قدرتمندی به دفاع از سنتز نوین بلند شده اند و برای گسترش آن در جهان می جنگند. آیا می توان تردیدی در این امر داشت که قهرمانی، دوراندیشی و فداکاری سربداران، پایه و اساس بسیار مهمی را برای شکل گیری و پیشروی حزب کمونیست ایران (م.ل.م) فراهم کرد؟!

امروز در ایران و جهان، ما نیازمند سربدارانی بیشتر، سربدارانی بهتر با درکی تیزتر در مورد هدف و حتا دوراندیش تر هستیم. نیازمند توانایی بالاتر در ادغام توده های مردم در فرایند یک مبارزه ی پیوسته هستیم. اما نمونه ی سربداران، در تمام دورانی که شعله های مبارزه ی انقلابی برای استقرار یک دولت پرولتری در ایران یا در دیگر نقاط جهان دوباره برافروخته می شود، به ما الهام و شجاعت خواهد بخشید و با شعله ور شدن نبرد و رسیدن لحظه ی شیرین پیروزی، مبارزینِ آینده اندکی تامل کرده و به یاد سربداران خواهند گفت: «رفقا، سپاس!».

جنگ باید انقلابی باشد؛ مثل قیام سربداران

قیام آمل رویدادی است که باید نه فقط در سالگردش بلکه همواره به یاد داشت. اهمیت آن فقط در بزرگداشت یک حرکت انقلابی و تقدیر از انقلابیون جان باخته ی آن نیست. این قیام بعد از سی و دو سال هنوز ادامه دارد، قبل از هر چیز در مبارزه ای که از سال ۱۳۵۷ تا کنون بین انقلابیون ایران و ضدانقلابِ اسلامی در جریان بوده است. این قیام، علی رغم زندگی کوتاه و عرصه ی محدود جغرافیایی آن، ضربه ای جدی بر رژیم تئوکراتیک اسلامی بود، ادعای انقلابی بودن آن را برملا کرد و جایگاه تاریخی آن را به عنوان میراث خوارِ رژیم سلطنتی و مهره ای زنگ زده در نظم بین المللی سرمایه داری شناساند. مبارزاتی که در ۱۳۵۶ شروع شد و می رفت که با ظهور بحران وضع انقلابی در ۱۳۵۷ و در صورت وجود رهبری انقلابی، به سوی انقلاب برود، در بهمن ۱۳۵۷ با به قدرت رسیدن دارودسته ی خمینی به سرعت به ضد انقلاب تبدیل شد. نیروهایی که انتظار می رفت درک درستی از این تحولات داشته باشند و انقلاب را در راس برنامه ی خود بگذارند، یعنی سازمان های کمونیستی از جمله اتحادیه ی کمونیست ها، دچار سردرگمی و راست روی شدند و نتوانستند وحدت طبقاتی ارتجاع اسلامی را در ورای گوناگونی باندهای به قدرت رسیده ببیند. قیام آمل حرکتی بود در جهت مخالف این سیاست و درک تسلیم طلبانه. این قیام نه تنها جسارت انقلابی گروهی کوچک در مقابله با یک دولت مسلح به ارتش و سپاه و کمیته و بسیج و زرادخانه ی مجهز بشمار می رفت، بلکه گسستی جسورانه از راست روی، رفرمیسم و پراگماتیسم بود.

به قدرت رسیدن مرتجعین اسلامی در ایران مساله ی فقط ایران نبود و پیامدهای آن را امروز در سراسر دنیا در ورود ده ها جریان مرتجع اسلامی به عرصه ی سیاست می بینیم. امروز قدرت های امپریالیستی و دارودسته های بنیادگرا همه جا را به عرصه ی تاخت و تاز خود تبدیل کرده اند و دنیا را به آتش قتل و فقر و گرسنگی و آوارگی کشیده اند. دنیای امروز، به ویژه خاورمیانه به عرصه ی جنگ امپریالیسم و ارتجاع علیه بشریت تبدیل شده است. در این شرایط، سرنگونی رژیم اسلامی ایران وظیفه ای انترناسیونالیستی است.

نه تنها شکست انقلاب در بهمن ۱۳۵۷ بلکه مبارزات سال های اخیر در کشورهای عربی همه نشان دادند که هیچ راهی برای درست کردن وضعیت جامعه ی ایران و جهان نیست جز مبارزه ی انقلابی، برچیدن نظم اجتماعی و سیاسی موجود و بنیاد نهادن نظامی که نافی نظم طبقاتی کنونی باشد. هرگونه توهم در مورد این که می توان این نظام را اصلاح کرد به اتلاف زندگی و حیات جوانان منجر می شود و هرگونه توهم در مورد این که نظام سرمایه داری امپریالیستی اوضاع ایران را برای ما درست خواهد کرد به دهشت منجر خواهد شد. جنگی که امروز در خاورمیانه در جریان است و مدام گسترش می یابد، جنگ طبقات ارتجاعی علیه هم‏ دیگر و علیه مردم است، زیرا جنگ جزیی لاینفک از جامعه ی طبقاتی است و روابط طبقاتی خصمانه سرچشمه ی برخوردهای مسلحانه و جنگ ها است. بنا بر این سوال این نیست که جنگ آری یا نه. چرا که نمی توان با موعظه به مصاف جنگ رفت. سوال این است که چه نوع جنگی؟ در ارزیابی از هر جنگ و مبارزات مسلحانه ی گوناگون از جمله سربداران در درجه ی اول باید پرسید که رهبری جنگ کدام جریانِ طبقاتی و سیاسی است؟ سیاست این جنگ چیست؟ از آن جا که جنگ ادامه ی سیاست به طریقی دیگر است، در ارزیابی از خصلت و ماهیت هر جنگی اول باید سراغ سیاست حاکم بر آن، افق و برنامه و رهبری آن رفت و بعد باید پرسید آیا جنگ و مبارزه ی مسلحانه ی مورد نظر، جنگی هست که جامعه ای دیگر با خصائل و کیفتی دیگر را منعکس  کند و اگر موفق شود،  می تواند چنان جامعه ای را برقرار کند؟! همچنین، اگر می توان گفت که یک جنگ بر مبنای رهبری و افق و برنامه اش، انقلابی است، سوال این است که استراتژی نظامی اش چه باید باشد که بتواند نیروی دشمن را شکست بدهد و دولت را سرنگون بکند و بعد بتواند به برچیدن نظم موجود و ساختن جامعه ای نوین بپردازد؟ ساختن جامعه ای نوین چالشی به مراتب جدی تر از کسب قدرت سیاسی است و احتیاج به آگاهی انقلابی (رهبری حزب و تئوری) دارد. برنامه ی اصلاح طلبی که پروژه ای جهانی است هدفش انسانی کردن چهره ی فلاکت بار و دهشتناک نظم جهانی سرمایه داری از طریق تغییر قانون اساسی، انتخابات آزاد، و برقراری رژیم حقوقی (شهروندی، برابری در قبال قانون، حکومت قانون…) و اصلاحات قانونی دیگر است. این پروژه نه می تواند و نه می خواهد که پدیده ی جنگ و توسل به آن را خاتمه بخشد، بلکه مانند سایر تجربه های ملت سازی و دولت سازی بورژوایی هدفش قانونی کردن خشونت است نه حذف آن.

 

امیر حسن پور

۲ بهمن ۱۳۹۲ – ۲۲ ژانویه ۲۰۱۴

نگاهی به بن بست “بهار عربی”،

علل عروج بنیادگرایی اسلامی، معنای آن برای جهان امروز و چه باید کرد

متن زیر سخنرانی اصلی در  کنفرانس داخلی «گروه مانیفست انقلابی در اروپا» می باشد. موضوع اصلی این کنفرانس به بن بست رسیدن “بهار عربی” بود – فوریه  ۲۰۱۴

مفهوم تئوریک پایه ای که می خواهم شرح داده و به کار برم چیزی است که آواکیان دو منسوخ نام داده است.  قبل از ورود به تعریف می خواهم تصویری از این پدیده بدهم. از این رو می خواهم نگاهی کنم به آن چه در بهار عربی رخ داد. یک بن بست با دو دیواری که همین دو منسوخ ها هستند.

سه سال پس از وضعیتی بسیار مساعد که در آن مردم عرب شعار می دادند “مردم متحدند” ، “حرمت” و “نان، آزادی و عدالت اجتماعی” و شورش آنان آسمان ها را روشن کرد اکنون وضعیت بسیار تاریک شده است و هر وقت صدایی بلند می شود که منافع واقعی مردم را بیان می کند سکوت همه را فرا می گیرد.

 

در مصر مردم متحدانه مبارک را سرنگون کردند. مبارک یکی از ستون های سلطه ی آمریکایی و امپریالیستی در خاورمیانه بود. اکنون مردم در صفوف مختلف پراکنده شده اند و در میان منگنه ی اخوان المسلمین و نیروهای مسلح مصر گیر کرده اند. تلاش اخوان در ایجاد حاکمیت اسلامی شکست خورد و نیروهای مسلح مصر که اصلا توسط ایالات متحده شکل گرفته و حمایت مالی شده است دست به کودتا زد. متاسفانه امروز صحنه سیاسی را رقابت میان این دو نیرو تعریف می کند.

 

لیبرال ها و سازمان های چپ و جوانان، همه از کودتا حمایت کردند. برخی از آنان از نتایج امر ناراضی اند اما نارضایتی شان به نام همان نظام و ارزش هایی بیان می شود که ارتش می گوید مدافعش می باشد: “آزادی” که به ویژه به معنای آزادی “بازار آزاد” و دموکراسی کاپیتالیستی از نوع غربی و نظام انتخاباتی آن است. “بازار آزادی” که اکثریت مردم این کشور و هر کشور دیگر را له کرده است و دموکراسی کاپیتالیستی از نوع غربی و نظام انتخابات آن که هرگز هیچ تغییر اساسی در هیچ نقطه جهان به وجود نیاورده است.

 

اسلام گرایان علیه این ها هستند. شاید اکنون در عقب نشینی باشند اما نقد آن ها به بی اخلاقی و ستم گری مخالفین شان، افشاگری هایشان از عوامفریبی و فساد و تبعیت برده وار از غرب از طرف کسانی که در قدرت هستند، نفوذی بیسابقه یافته است.  اخوان امید داشت که در مصر حاکمیت اسلامی را با قبول سلطه ی اقتصادی نظام امپریالیستی جهانی ترکیب کند. وقتی جان کری وزیر امور خارجه اوباما کودتای نظامی خونبار علیه یک رژیم منتخب را به خاطر “احیای دموکراسی” تحسین کرد این امر نه تنها فکر همزیستی مسالمت آمیز اسلام گرایان با سلطه آمریکایی در مصر را در هم شکست بلکه همچنین چهره ی واقعی و اهداف ایالات متحده را به نمایش گذاشت.

 

ژنرال ها دارای توپ و تانک های بزرگ هستند اما آنان و نظام اقتصادی و سیاسی مورد حمایت آنان چیزی ندارد که به توده های فقیر شهر و جمعیت عظیم روستاها و به طور کلی به اکثریت مردم مصر بدهد.  آنان نمی توانند تضادهای حاد اجتماعی و اقتصادی را حل کنند. در واقع شورش توده های مردم علیه رژیم مبارک نمادی بود از شورش آنان علیه این تضادهای حاد اجتماعی و اقتصادی.

 

اسلام گرایان نیز نمی توانند این مسئله را حل کنند. اما می توانند تسلی دروغین دینی، صدقه های عوامفریبانه ی مسجد و اتحاد خفقان آور “امت مومنین” که قاتل تفکر انتقادی است را به خورد مردم بدهند.  اسلام گرایان مصر در محلات زاغه نشین مانند ایمبابا و در محلات طبقه متوسط مانند ناصرسیتی و محلات بالای شهر مانند هلی پلیس پایه دارند. آنان به ویژه در میان فقرای روستا و مناطق بسیار عقب نگاه داشته شده مانند جنوب قاهره و شمال شبه جزیره سینا پایه دارند. و اصلا قصد ندارند که دست بکشند.

 

هیچ کس نمی تواند دقیقا بگوید که اوضاع چگونه پیش خواهد رفت. اما می توان گفت که ثبات سیاسی درازمدت محتمل نیست. و هر کس فکر می کند که بنیادگرایی اسلامی ضربه مهلکی خورده است خواب می بیند.

 

در تونس، جایی که نیروهای چپ به ظاهر نقش بسیار قوی تری را در خیزش مردم داشتند، چپی ها و کمونیست های سابق زیر بال لیبرال ها پنهان شده اند و لیبرال ها هم به دنبال دست یافتن به ائتلاف حکومتی با اسلام گرایان هستند. و اسلام گرایان بهتر از هر کس می توانند در خیابان ها و زاغه ها مردم را بسیج و سازماندهی کنند. رهبر حکومت ائتلافی ملی جدیدی که اخیر در حضور سفرای اروپا و ایالات متحده انتخاب شد رئیس بزرگترین شعبه تونسی شرکت توتال است. توتال بزرگترین شرکت فرانسوی است. آیا به خاطر تشکیل چنین حکومتی بود که مردم جنگیدند و کشته شدند و بن علی را سرنگون کردند؟ و در تونس، هم حزب النهضه و هم اسلام گرایان بیرون از آن، از جمله هزاران جوان تونسی که در زیر بیرق سیاه اسلام گرایان در سوریه می جنگند، در حال قوی تر شدن هستند.

 

در سوریه، بنیادگرایان اسلامی سنی در حال جنگی داخلی برای استقرار دولت اسلامی هستند و نفوذ خود را به لبنان و عراق هم گسترانده اند. آمریکا سخت تلاش کرده است که اوضاع را در دست بگیرد و فکر می کرد می تواند از شر اسد خلاص شود و کنترل سیاسی و اقتصادی مستقیم تری برقرار کند. اکنون نمی داند که چه باید کند.

 

آواکیان اولین بار تحلیل “دو منسوخ” را چند سالی پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ یعنی حمله به مرکز تجارت جهانی ارایه کرد. از آن زمان تمام تلاش های ایالات متحده برای از بین بردن بنیادگرایی اسلامی به ضد خود بدل شده است و اسلام گرایان به مثابه چالشی بزرگتر نمایان شده اند. هرچند چالشی در مقابل خود نظام کاپیتالیستی نیستند اما حداقل با ساختارِ  کنونیِ سلطه ی ایالات متحده آمریکا در خاورمیانه و آفریقای شمالی ضدیت دارند – ساختاری که وابسته به قشرهای قدیمیِ طبقات ارتجاعیِ وابسته به آمریکا می باشد.

 

آواکیان نوشت: «در این جا با تقابل میان جهاد از یک سو و مک ورلد/مک صلیبی از سوی دیگر مواجهیم (Jihad vs. McWorld/McCrusade)  یعنی میان قشر منسوخ در میان بشریت تحت ستم و مستعمره زده با قشر حاکمه ی تاریخا منسوخ نظام امپریالیستی مواجه هستیم. این دو قطب ارتجاعی در همان حال که ضد هم هستند اما  یکدیگر را تقویت می کنند. سمت گیری با هر یک از این “منسوخ” ها در نهایت هر دوی آن ها را تقویت خواهد کرد.» و اضافه می کند که «این فرمولبندی بسیار مهمی است و برای درک بسیاری از دینامیک های محرک وقایع جهان در مقطع کنونی لازم است. در همان حال باید بدانیم که کدامیک از این دو قطب “تاریخا منسوخ” بزرگترین لطمات را به بشریت زده اند و خطر بزرگتری برای آن هستند: یعنی قشر تاریخا منسوخ حاکم در نظام امپریالیستی به ویژه امپریالیست های ایالات متحده.»

 

نکته ی اساسی در این جا آن است که اسلام گرایی یک جواب ارتجاعی است به یک نظام ارتجاعی. در واقع گسترش آن مدیون نحوه ای است که نظام کاپیتالیستی و امپریالیستی توسعه یافته است – یعنی نوعی که این توسعه پیامدهای اقتصادی و اجتماعی دهشتناک داشته و اعمال جنایت کارانه ی خود امپریالیستها و این که با اعمال خودشان، گفتمانشان را بی اعتبار کرده اند.

 

ریموند لوتا در کتاب آمریکا در سراشیب که همراه با فرانک شانون نگاشته است می گوید: «منظور این نیست که امپریالیسم صرفا کشورهای تحت سلطه را عقب نگاه می دارد یا این که از طریق تجارت نابرابر و غارت عریان از آنان ثروت بیرون می کشد، هر چند این هم رخ می دهد. اما امپریالیستها باید این کشورها را بر مبنایی امپریالیستی رشد دهند – به ویژه بر اساسی که برای سرمایه خارجی مساعد است و در تضاد می باشد با رفاه اکثریت توده های مردم این کشورها و در تضاد با شکل گیری یک فرماسیون اجتماعی نسبتا منسجم. حتا در جایی که روابط سرمایه داری وسیعا وارد این کشورها شده است، این بر مبنایی نیست که به رشد سرمایه داری مستقل بینجامد.»

 

آواکیان عروج بنیادگرایی دینی را عمیقا و در جزییات در کتاب “رهایی بدون خدایان” تحلیل کرده است.  این کتاب می خواهد اذهان مردم را از زنجیرهای مذهب رها کند و در همان حال یک تحلیل علمی پیگیر تاریخی از ادیان و نقش آنان در جهان به دست دهد – از جمله این که تحت شرایط مشخص کنونی جهان چرا مردم به دین روی می آورند. او همچنین در مقاله “راه دیگری را باز کنیم” به این مسئله می پردازد.

 

آواکیان خاطرنشان می کند که در چند دهه ی گذشته تغییرات عظیمی در وضعیت بشریت رخ داده است. رشد گلوبالیزه ی سرمایه داری روش زندگی گذشته مردم را درهم شکسته است اما به جای آن چیز معتبری به آنان نداده است. باورهای کهنه که قطعیت و تسلی می داد جای خود را به باور دیگری که مستحکم تر باشد، معنا دار و اخلاقی و شرافتمندانه باشد نداده است.

 

این به معنای آن است که پیشروی پیروزمندانه ی “مدرنیسم” پوشالی است. میلیاردها انسان در بیرون درهای آن در روستاها افتاده و در حال پوسیدن هستند و یا از زمین هایشان رانده شده اند و در زاغه ها زندگی بخور و نمیر و با مشاغل بی ثبات را می گذرانند. تلویزیون ساته لیت و دسترسی به اینترنت به آنان زندگی هایی را نشان می دهد که هرگز نمی توانند بدان دست یابند و یا جهانی که هرگز نمی توانند واردش شوند. در واقع جهانی است که در آن تحقیر می شوند. آن چه در غرب “دموکراسی” نام گرفته است برای مردمی که تحت رژیم های مورد حمایت غرب زندگی می کنند بیشتر مساوی با درهم شکسته شدن است. در سراسر خاورمیانه و ورای آن، بیرحمی هارگونه ی اسراییل علیه فلسطینی ها و حملات و تهدیدهای دایم علیه همسایه هایش که از حمایت بی دریغ آمریکا برخوردار است به مردم یادآوری می کند که ماهیت “غرب” و اخلاق آن اساسا ستم گرانه و عوامفریبانه است. در جهان واقعی قدرت های امپریالیستی و نظام آن و ارزش هایشان هیچ چیزی ندارند که به مردم بدهند.

 

فاکتورهای دیگر هم در کار هستند. شکست ناصریسم، بعث ایسم، جنبش رهایی بخش ملی در الجزایر و ناسیونالیسم عرب به طور کلی در پیشروی علیه سلطه ی خارجی. کارزار طولانی توسط سرویس های امنیتی ایالات متحده و دیگر قدرت های غربی و اسراییل در خفه کردن و درهم شکستن جریان های انقلابی و سکولار در کشورهای عربی، از جمله آماج قرار دادن روشنفکران سکولار فلسطینی به عنوان تروریست. در همان حال، همان سرویس های امنیتی چندین دهه از سازمان های اسلامی حمایت کرده اند. و بسیار مهم تر، شکست موج اول انقلاب، شکست سوسیالیسم، اول در شوروی و بعد چین (و فروپاشی بلوک مابعد سوسیالیسم در شوروی). اکنون هیچ کشور سوسیالیستی در جهان نیست که به عنوان مثال و الگو و پایگاه آزاد شده عمل کند. به جای آن به قول آواکیان « هجوم بی وقفه ی امپریالیستی و دنباله روان روشنفکر آنان با تبلیغات گسترده در مورد شکست و افول کمونیسم در حال حاضر موجب بی اعتبار شدن کمونیسم در میان قشرهای وسیع مردم شده است – از جمله در میان کسانی که بی وقفه به دنبال راهی برای مقابله با سلطه امپریالیستی، ستم و سقوط به قهقرا  هستند.»

 

این دیدگاه را با دیگر مفاهیمی که در مورد بنیادگرایی دینی به ویژه اسلام گرایی موجود است مقایسه کنیم.

 

اسلام گرایی جوابی به فقر نیست. گفتیم که این جریان نه به دلیل فقدان توسعه بلکه به دلیل توسعه به وجود آمده است و یک نوع خاص از توسعه امپریالیستی برایش صحنه آرایی کرده است.  اسلام گرایی محصول جهل نیست. بلکه آموزش داده می شود.  اسلام گرایی به ویژه در میان قشرهای تحصیل کرده دارای پایه است. اسلام گرایی شکلی از ضد امپریالیسم یا جنبشی که می توان آن را متحد جهانی مبارزه علیه نظام امپریالیستی خواند نیز نیست.  هیچ یک از نیروهای اسلام گرا دارای برنامه یا حتا تمایل به از بین بردن وابستگی کشورهایشان به بازار جهانی و سرمایه امپریالیستی را ندارند. اسلام گرایی حتا ناسیونالیسم نیست بلکه دارای پروژه ای کاملا متفاوت است. در واقع وجود ملت ها را نفی می کند. به جای متحد کردن مردم کشور آن ها را بر مبنای دین متفرق می کند.

 

یک ایدئولوژی منسجم است که شکل های جدید و کهنه ی روابط استثمار و ستم از جمله ستم بر زنان را نمایندگی می کند – این نظریه که زن “مکمل” مرد است در مرکز این ایدئولوژی قرار دارد. مدافع روابط پدرسالاری عمومیت یافته در سراسر جامعه است. هیچ چیز خوبی از درون آن بیرون نمی آید.

 

در عین حال، اشتباه است اگر نتیجه بگیریم که هیچ تضاد واقعی میان امپریالیسم غربی و اسلام گرایی نیست. اسلام گرایان نه تنها روبنای سیاسی و بخش بزرگی از روبنای ایدئولوژیکی را که غرب بر این کشورها تحمیل کرده است بلکه اعتبار جهانشمول ارزش های ادعایی غرب را  به چالش می گیرد – و یک جهان بینی جهانشمول (و ارتجاعی) دیگر را به جای آن پیشنهاد می دهد. این مربوط است نه به ضدیت آن با سرمایه داری به طور کلی بلکه صرفا ضدیت با برخی از شاخص های نظم جهانی امپریالیستی در عین حال که اساسا به دنبال یافتن جایی در نظام امپریالیستی هستند. منظور از نظام امپریالیستی، سلطه ی طبقات حاکمه ی سرمایه داری انحصاری در کشورهای امپریالیستی بر جهان و سازمان اقتصادی آن است.

 

در برخی از کشورها، بیرق اسلام گرایی به دست طبقات استثمارگر کهنه۱ افتاده است که منافعشان و اقتدارشان توسط توسعه امپریالیستی تضعیف شده است. اما همانطور که در ایران دیده ایم و در یک مسیر دیگر در عربستان سعودی و کشورهای خلیج دیده ایم، در هر جا که آنان قدرت دولتی را در دست دارند، خصلت سنتی شان توسط روابط شان با سرمایه امپریالیستی دستخوش تعدیل می شود. در کشورهای دیگر – به طور مثال، مصر و ترکیه–  موفقیت اسلام گرایی مرتبط است با ظهور سرمایه دارهای جدید تر که در بیرون از محافل حاکمه ی مرتبط با دولت رشد یافته اند.

 

اما حتا برای آن نیروهای اسلام گرا که جایی را در نظم جهانی امپریالیستی یافته اند امور ساده نیست. (به این معنا که به سادگی نمی توانند دینامیک های ایدئولوژیک اسلام گرایی را “تعدیل” ببخشند و “اصلاح” کنند.) زیرا در انسجام بخشیدن به این جریان ها و رژیم ها و جنبش اسلام گرایی، دینامیک های ایدئولوژیک واقعی در کارند. وقتی دین به مثابه منبع نهایی حقانیت اخلاقی و مشروعیت سیاسی برافراشته شود، منطق خودش را می یابد. حتا در ترکیه، به اصطلاح یک الگوی “ملایم” از اسلام سیاسی نتوانسته است جلوی عروج شکل های “افراطی”تر را در درون و بیرون آکپ (حزب توسعه و عدالت) بگیرد. “موفقیت” اقتصادیِ آکپ که در راس ادغام بیشتر ترکیه در سرمایه داری گلوبال نشسته است، اسلامیزه کردن اجباری جامعه ترکیه را برای پروژه ی اردوغان واجب تر کرده است در حالی که در همان حال تضاد میان نیروهای سیاسی اسلام گرا و سکولار را حادتر کرده است.

 

مضاف بر این، یک تضاد ذاتی هست میان توان ایالات متحده در استفاده از مشروعیت اسلامی برای تقویت سلطه ی منطقه ای خود و نقشی که اسراییل به مثابه نگهبان قابل اعتماد این سلطه گرایی دارد.

 

این ها عواملی هستند که اسلام گرایی را به مثابه یک جنبش جهانی تبدیل به یک معضل برای ایالات متحده و دیگر امپریالیست ها کرده است هرچند که امپریالیستها به استفاده کردن از بنیادگرایی اسلامی به خاطر اهداف خود ادامه خواهند داد. چرا باید کشوری مانند عربستان سعودی که عمیقا وابسته به بازار جهانی امپریالیست ها و سرمایه امپریالیستی و تحت الحمایه ی آمریکا است و واقعا یک دولت وابسته است، به دلیل حمایت از جهادگرایان تبدیل به دردسری برای ایالات متحده شود؟

 

طنز تلخ این است که اوضاع در خاورمیانه به طور کلی به شدت برای ایالات متحده و متحدین آن که بخش عظیمی از ثروت و قدرتشان وابسته به کنترل این منطقه است، خطرناک می باشد. تضادهایی که مقابل آنهاست انفجاری تر از همیشه شده است. بسیار محتمل تر است که رخدادها از کنترل آن ها خارج شود و به سوی هیچ نوع ثباتی نرود. و در همان حال، امیدهایی که توسط بهار عربی برانگیخته شد درهم شکسته شده اند. سوال اینجاست که چرا و چه می توان کرد؟

 

مشکل این جا نیست که امپریالیست ها بسیار قدرتمند هستند – ما هنوز با نیروی واقعا مهلک آنان و این که چه می توانند بکنند مواجه نشده ایم. مشکل بزرگتر و تراژدی در این واقعیت نهفته است که پرچم ضدیت با امپریالیست ها، عملا و بیش از اندازه به لحاظ برنامه ای و ایدئولوژیک، به طور فزاینده ای در دست قطب منسوخ مقابل، یعنی اسلام گرایان قرار گرفته است. این وضعیت غیرقابل اجتناب نبوده و نیست. ما می توانیم شروع به تغییر این وضعیت کنیم.

 

قبلا بحث کردیم که چگونه عروج بنیادگرایی دینی به قول ریموند لوتا «یک فرآیند پیچیده ی تغییرات در ترکیب اجتماعی و طبقاتی، از ایدئولوژی و جنبش های اجتماعی است که در تداخل است با تغییرات اقتصادی، و ضرورت و نیاز شدید به یک اخلاقیات رهایی بخش و ریشه کن کردن پدرسالاری خود را نشان می دهد.»

 

دلیل عمده ی به بن بست رسیدن بهار عربی فقدان یک آلترناتیو انقلابی است. این فقدان را توده های مردمِ طبقاتِ مختلف حس می کنند و گیج و آشفته می شوند. باید از خود بپرسیم  چرا  خیزش های دهه ۱۹۶۰ (دهه ی ۱۳۴۰) در خاورمیانه با احیاگری دینی رقم نخورده بودند در حالیکه تلاطمات اجتماعی امروز آشکارا و به طرق مختلف توسط تلاش آشکار دین برای دست یافتن به قدرت زمینی تعریف می شوند.  در این جا، ما با انواع متفاوتی از انسان ها سر و کار نداریم بلکه با شرایط متفاوتی روبرو هستیم.

 

بسیاری به دهه ی ۱۹۶۰ با دلتنگی می نگرند اما آن دهه قابل تکرار نیست. تکرار آن غیرممکن است زیرا دهه ی ۱۹۶۰ نمی تواند یک راه برون رفت برای اوضاع کنونی باشد. آن چه می تواند واقعا اوضاع را عوض کند، به راه افتادن یک جنبش رهایی بخش علیه هر دو قطب منسوخ و تمام مظاهر و باورهای آن و  تبدیل چنین جنبشی به یک نیروی مادی در خاورمیانه است. 

 

اوضاع در منطقه و کشورهای این منطقه فقط راجع به بازگشت به وضعیت گذشته نیست. نظم امپریالیستیِ گذشته که تحت سلطه آمریکا بوده است در آشوب است و هیچ نظم نوینی در چشم انداز نیست. برخی از ساختارهای کهنه ی قدرت منطقه ای ترک برداشته است و امپریالیست ها واقعا انتخاب امنی ندارند.

 

ژنرال ها، لیبرالها، چپ رفرمیست و اسلام گرایانِ تیپ های مختلف — هیچ یک از آن ها نمی توانند یک راه حل واقعی به توده های مردم ارایه دهند زیرا آنان حقیقتا منسوخ هستند؛ یعنی، نظام آن ها و قدرت سیاسی آن ها مانع و سد راه مقابل پیشروی بشریت است.

 

سه سال گذشته با بحران های انقلابی و اوضاعی رقم خورده است که طبقه حاکمه نمی تواند به شکل های گذشته حکومت کند و توده های مردم نیز دیگر نمی توانند به طرق گذشته تن دهند. اما این نیز آشکار شده است که بحران انقلابی به تنهایی و بدون کار یک حزب انقلابی و ظهور یک جنبش کمونیستی انقلابی در میان توده ها، نمی تواند تبدیل به یک امکان واقعی انقلاب کردن شود. کمونیسم به مثابه یک علم و یک هدف باید راهنمای این جنبش باشد و این جنبش حتا اگر کوچک است اما باید از هر فرصتی استفاده کند تا تبدیل به یک عامل تاثیر گذار عمده در سراسر جامعه شود و قدرت خود را بسازد که بتواند به موقع قدرت سیاسی را کسب کند. 

 

چنین چیزی بدون یک جهش در عرصه تئوری ممکن نخواهد بود — یعنی در این زمینه که مشکل چیست و راه حل کدام است. سه سال گذشته نشان داده است که یک اقلیت کوچک می تواند بر باقی جامعه تاثیرات قدرتمندی داشته باشد زمانی که این اقلیت کوچک منطبق بر منافع اساسی توده های مردم حرکت کند.

 

عامل مساعدِ بزرگ آن است که امروز یک چارچوبه ی اساسی تئوری رهایی بخش موجود است.  سنتز نوین کمونیسم انقلابی که توسط آواکیان تکامل یافته است، انقلابیون هر کشور را قادر می کند که در کلیت خود ببینند که دنیا نیازمند چه نوع دگرگونی انقلابی است و چه نوع دگرگونی انقلابی ممکن است.

 

هرکس که بخواهد برای رهایی توده ها مبارزه کند باید با پیشرفته ترین درک علمی که تاکنون شکل گرفته است درگیر شود. زیرا بینش، متد و تحلیل کمونیستی انقلابی منطبق بر واقعیت است و می تواند برای مشکلاتی که منبع حرکت و شورش توده های مردم است پاسخ دهد. دیدی که آواکیان از سوسیالیسم و کمونیسم ارایه می دهد پایه در  جمعبندی از تجربیات سوسیالیسم در قرن بیستم دارد. سنتز نوین باید راه خود را از میان امواج دروغ و توهمی که توده های مردم از آن ها رنج می برند بگشاید و به جلو برود. اما این سنتز پتانسیلا دارای قدرت جاذبه ی بسیار عظیمی است.

 

استقرار جریان انقلابی کمونیستی و ریشه دواندن آن در میان شمار فزاینده ای از توده های مردم، از پایین و در سراسر جامعه یک ضرورت عاجل است. توده های مردم در شمار فزاینده باید این آرمان را در دست بگیرند و نقش فعالی در تغییر جهان بر عهده بگیرند؛ تغییری که هیچ جهان بینی و جنبش دیگری نمی تواند و به نفعش نیست که برایش بجنگند. پیشاپیش توده های بسیاری حتا بدون این که افق روشنی داشته باشند و بدانند که فداکاری آنان چه چیزی را به همراه خواهد آورد، آماده ی فداکاری اند. اما زمانی که افق علمی یک جامعه ی نوین و رهایی بخش، به توده های مردم انگیزه دهد و در هر گام شمار فزاینده ای را در بر بگیرد و تبدیل به نیرویی در مبارزه حول همه معضلات و موضوع هایی شود که هر روز در مقابل همه هست و بعد از خیزش عربی تبدیل به موضوع بحث و مناظره در میان میلیون ها تن شده است، آنگاه معجزه ی بزرگی رخ خواهد داد.

    

تمام خاورمیانه یک دیگ جوشان تضادها است. وضعیت جاری پر از خطرات اکستریم برای مردم و موانع بزرگ در مقابل انقلاب است. اما این وضعیت همچنین مملو  از مشکلات بزرگ است برای امپریالیست ها و تمام طبقات حاکمه فعلی و آن ها که در صف انتظار برای تبدیل به طبقه حاکمه ی آتی ایستاده اند. سوال این نیست که آیا اوضاع سخت تر خواهد شد یا نه. سوال این است که نتیجه اش چه خواهد بود. به نظر من، این سوال هنوز جواب نگرفته است. بحران هنوز تمام نشده است و هنوز به شدت نیاز به کار انقلابی است و فرصت های کم نظیر برای انجام کار انقلابی هنوز موجود است. اگر یک جنبش انقلابی راه افتد که نیروی کافی برای درهم شکستن قفل “دو منسوخ” را داشته باشد و بیشتر از آن، اگر انقلابی در یکی از این کشورها رخ دهد مطمئنا تغییری واقعی و به شدت مورد نیاز و ضروری در وضعیت کنونی منطقه و جهان رخ خواهد داد.

 

در پرتو آن چه گفته شد می توان اهمیت عاجل درگیر شدن با سنتز نوین کمونیسم و درک را دریافت. این وظیفه ای است عاجل برای همه انقلابیون و کمونیست های همه نقاط جهان. آن ها باید هر آن چه در توان دارند انجام دهند و به تحقق آن کمک کنند.

 

کسب قدرت توسط اسلام‌گرایان در ایران

متن زیر سخنرانی یکی از رفقا در کنفرانس داخلی «گروه مانیفست انقلابی در اروپا» می باشد. موضوع اصلی این کنفرانس به بن بست رسیدن «بهار عربی» بود – فوریه ۲۰۱۴

من سخنان خود را حول سه موضوع مهم مربوط به دیدگاه های تئوریک و خط های مربوط به واقعه ی عروج اسلام گرایی و رابطه ی آن با نظام سرمایه داری-امپریالیستی و قدرت های امپریالیستی سازمان داده ام. برای توضیح این مساله تجربه ی ایران و اتحادیه ی کمونیست های ایران را به عنوان موضوع مورد بررسی انتخاب کرده ام.

 

۱) ضد امپریالیسم جمهوری اسلامی

۲) تعیین کننده بودن تغییر فکر توده ها و شیوه ی فکر کردنشان، برای انقلاب

۳) ارتباط رشد بنیادگرایی دینی با احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی

 

۱) کسب قدرت توسط اسلام گرایان در ایران یک زمین لرزه ی سیاسی بود که تاثیرات پایدار جهانی بر اندیشه های سیاسی گذاشت و به عنوان یک اندیشه برنامه ی رقیبِ کمونیسم و رهایی از طریق انقلاب های کمونیستی قد علم کرد. این جریان ادعا کرد که نه پروژه ای سرمایه دارانه است و نه سوسیالیستی. ادعا کرد که یک فرهنگ، ایدئولوژی و سبک زندگی واقعا غیرغربی است. ضد غربی بودنش بسیاری از روشنفکران ضد امپریالیست را شیفته ی خود کرد. پس از نشستن خمینی بر جای شاه، در سال ۱۳۵۷ میشل فوکو به دیدار خمینی شتافت و او را تحسین کرد. فمینیست های فرانسوی به او هشدار دادند، اما او حاضر شد در ازای آن چه ضد امپریالیسم اسلام گرایان می خواند بر حمله ی اسلام گرایان به زنان چشم فرو ببندد. تقریبا تمام چپ ایران در ابتدا چنین رفتاری پیشه کردند. میشل فوکو پس از ملاقات با خمینی اعلام کرد که جمهوری اسلامی و خمینی یک آلترناتیو واقعی در مقابل کاپیتالیسم هستند. باید خاطرنشان کرد که میشل فوکو یک «فرد» نبود. موضع او در مورد جمهوری اسلامی و خمینی در واقع نشانه ی تفکری بود که در حال غلبه بر قشر روشنفکران مترقی جهان بود. موضع او گردش مهمی را در تعلق خاطر این قشر نمایندگی می کرد: گردش از تعلق خاطر به انقلاب های سوسیالیستی به جانب «آلترناتیوی» دیگر.

اگرچه پی آمدهای عملی موضع میشل فوکو و امثال او به فوریت احساس نشد (هر چند که نماد آن شیفت مهم بود) اما تحلیل غلط از ماهیت رژیم جدید در ایران توسط نیروهای کمونیست انقلابی – مشخصا اتحادیه ی کمونیست های ایران که بازیگر مهمی در صحنه ی سیاسی و در جنبش انقلابی بود – پی آمدهای فاجعه باری داشت. این مورد برجسته ای است که نشان می‏دهد درک غلط تئوریک می تواند درها را به روی خط و برنامه ی سیاسی غلط باز کند – درست در لحظات تاریخ سازی که بیش از همیشه داشتن یک خط درست سیاسی و ایدئولوژیک در مورد راه و برنامه ی انقلاب مورد نیاز و تعیین کننده است.

موضع اتحادیه در مورد خمینی چندین نوسان داشت. در ابتدا در اطلاعیه ای تحت عنوان «اعلی حضرتی دیگر» اعلام کرد که تغییر مهمی اتفاق نیفتاده است و این رژیم صرفا تغییر نگهبان است. این موضع گیری تقریبا توسط اکثریت چپ حتا چپ انقلابی رد شد به طوری که برخی بر این پایه که خمینی دارای پایگاه عظیمی در میان فقرا و طبقه ی متوسط است این موضع گیری را اولترا چپ خواندند.

بلافاصله پس از اشغال سفارت آمریکا توسط دانشجویان خط امام، خط غلط اتحادیه شکوفا شد. اتحادیه گفت که این رژیم دارای خصلت دوگانه است: از یک طرف دارای خصلت ضد امپریالیستی است زیرا به امپریالیسم حمله می کند و از طرف دیگر دارای خصلت ارتجاعی است زیرا به انقلاب حمله می کند – مانند حمله به کردستان، کشتار جوانان عرب در خوزستان … حمله به اعتصابات کارگری و غیره.

این خط پس از این که جنگ ایران و عراق آغاز شد، تحکیم شد. اتحادیه آغاز جنگ را حمله ی امپریالیسم به انقلاب ایران ارزیابی کرد و یک خط میهن پرستانه را در دفاع از سرزمین پدری (که در واقع پس از حمله ی خمینی به زنان تبدیل به یک سرزمین «پدری» واقعی شده بود) فرموله کرد و در نتیجه سازمان نیروهای چریکی پیشمرگه ی خود را در کردستان منحل و نیروهای خود را به جبهه ی جنگ با عراق فرستاد. هرچند اتحادیه می گفت که این جنگ میهنی را باید مستقلا پیش ببرد و برای آن «پایه ی توده ای» بسازد اما چنین امری غیرممکن بود زیرا این جنگ در واقع جنگی ارتجاعی میان دو دولت ارتجاعی بود و جمهوری اسلامی به طور کامل بر فرایند جنگ سلطه داشت یا خیلی زود سلطه یافت.

باید گفت که اتحادیه هرگز مانند آژیت(۱)، اسلام گرایان را رومانتیزه نکرد.اما جرات نیروهای اسلام گرا در ایجاد مزاحمت برای قدرت های امپریالیستی و توانشان در بازی میان ابرقدرت های امپریالیستی آمریکا و شوروی تمام فضای سیاسی را اشغال کرده بود و فشار طاقت فرسایی بود. در یک کلام، حل معمای به اصطلاح «ضد امپریالیسم» اسلام گرایان و ماهیت ارتجاعی و نه مترقی آن یک موضوع خطی بزرگ بود.

اتحادیه، شروع به توجیه تئوریک موضع خود مبنی بر «ضد امپریالیست» خواندن خمینی کرد و این کار را از طریق به اصطلاح «تحلیل طبقاتی» انجام داد. اتحادیه نیروهای اسلام گرا را نماینده ی خرده بورژوازی سنتی قلمداد کرد. «سنتی» بودن آن ها قرار بود جنبه ی ارتجاعی شان را نمایندگی کند و خورده بورژوا بودنشان جنبه ی ضد امپریالیستی شان را. تصویر جامعه ی آینده ای که نیروهای اسلام گرا ارائه می دادند و شاخص های آن، برنامه ای که برای تحمیل چنین جامعه ای داشتند و ایدئولوژی اسلامی که دیرک این برنامه و راه تحقق آن بود اصلا جایگاهی (حداقل می توان گفت جایگاه مهمی) در این «تحلیل طبقاتی» نداشت. نوع جامعه ای که این نیروهای اسلام گرا در حال ساختنش بودند اساس این تحلیل طبقاتی را تشکیل نمی داد، بلکه ترکیب طبقاتی حامیان و پایه ی توده ای خمینی معیار اصلی را در این تحلیل تشکیل می داد.

(در حاشیه خاطرنشان می کنم که در جنبش چپ تحلیل های دیگری نیز از خصلت رژیم جمهوری اسلامی می شد. به طور مثال یک تحلیل این بود که جمهوری اسلامی یک رژیم کاستی است و تحلیل دیگر نیز این بود که این رژیم، رژیمی «نابهنگام» است، یعنی رژیمی است که منطبق بر زیربنای سرمایه داری ایران نیست و بنا بر این، به زودی جای خود را به رژیمی «متعارف تر» خواهد داد.)

 

اشکال تز «خصلت دوگانه» چه بود؟

اولا، حقیقت نداشت. حتا «ضد امپریالیسم» رژیم خمینی و اسلام گرایان ماهیتی ارتجاعی داشت. خمینی برای اولین بار زمانی اسم و رسمی در صحنه ی سیاسی ایران یافت که با اصلاحات امپریالیستی رژیم شاه یعنی «انقلاب سفید» مخالفت کرد. مخالفت خمینی عمدتا با تقسیم زمینِ ملاکین میان دهقانان و به ویژه با دادن حق رای به زنان بود. بنا بر این این مخالفت یک مخالفت ارتجاعی با اصلاحات امپریالیستی بود.

ثانیا، این نیرو، نیرویی نبود که بیرون از چارچوب امپریالیسم تولید شده و صرفا پس مانده ای از عصر ماقبل سرمایه داری باشد که با سماجت بقا یافته است. هرچند که ریشه ی اینان به زمان های قدیم باز می گردد اما در شکل جدیدِ بنیادگرایی اسلامی از نو قالب ریزی شده و با قشرهای جدیدی که توسط کارکرد امپریالیسم تولید شده اند، پیوند خورده اند – یا این که توسط این قشرها در آغوش گرفته شده اند.

در واقع دینامیک «دو منسوخ»(۲) که آواکیان فرموله کرده است، قلب مساله را بیان می کند. برای درک این دینامیک باید با واقعیت آن گونه که هست روبرو شد و از علم برای کشف حقیقت مساله استفاده کرد. قدرت علم در این نهفته است که چیزهایی را برملا می کند که انتظارش نمی رود. به همین دلیل، در مقابل خود مقاومت تولید می کند. اما پافشاری بر این مقاومت و انکار حقیقت، منجر به اپورتونیسم و حتا ارتجاع می شود. واقعیت این بود که: بله اسلام گرایان یک نیروی سیاسی جدید در میدان هستند که برای امپریالیست ها دردسر آفرین هستند، اما ارتجاعی هستند و دستور کار ضد امپریالیستی شان ماهیتی ضد مردمی دارد.

نگاهی بیندازیم به آن درک تئوریک که منجر به آن شد که «ضد امپریالیسم» خمینی به عنوان ضد امپریالیسم دیده شود. این موضوع ربط داشت به نگرش اتحادیه ی کمونیست ها و دیگر نیروهای جنبش کمونیستی بین المللی به امپریالیسم. امپریالیسم به عنوان یک دشمن خارجی دیده می شد و نه به عنوان شبکه ای از روابط سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی که به جامعه نفوذ کرده و آن را از بالا تا پایین از نو ساخته و سوخت و ساز آن را شکل داده است و «دشمن خارجی» بودنِ آن صرفا نوک این کوه یخ است. این دگرگونی، یعنی ادغام ایران در نظام سرمایه داری جهانی، به صورت تابع و در خدمت آن، تاثیرات بسیار عمیقی بر روی صورت بندی اقتصادی-اجتماعی و همچنین ترکیب طبقاتی کشور داشته است.

شکی نیست که سرمایه داری خارجی – مشخصا سرمایه داری غربی، به ویژه از یک قرن گذشته بدین سو ایران را از نو ساخت، اما نه به شکل خودش و به صورت کُپیه ای از نظام های سرمایه داری غرب. (آن اتفاقی که مانیفست کمونیست پیش بینی می کند و می گوید که سرمایه داری به هر جا سر می کشد و آن جا را مانند خودش می کند، رخ نداد). برای مدت طولانی پس از این ادغام، بقایای فئودالیسم شاخص برجسته ای از خصلت کشور بود. این واقعیت، در میان نیروهای کمونیست به این خط پا داد که «امپریالیسم نه می خواهد و نه می تواند نیروهای مولده را رشد دهد».

یعنی، امپریالیسم به خاطر این که نیروهای مولده را رشد نمی داد و قدرت متفرعنی بود که استقلال سیاسی کشور را به رسمیت نمی شناخت، مورد نقد قرار می گرفت. اما واقعیت آن است که امپریالیسم نیروهای مولده را رشد داد و کنترل سیاسی اش بر ایران مرتبا دستخوش دگرگونی می شد. در واقع به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی نوعی از استقلال سیاسی از قدرت های امپریالیستی را که تاریخا ایران را تحت کنترل داشتند برآورده کرد و این امر بسیاری از نیروهای سیاسی مخالف را خلع سلاح کرد.

طنز ماجرا این جا است که بسیاری از نیروهای چپ به رژیم اسلام گرا نیز از دریچه ی رشد نیروهای مولده نگریسته اند و بر این مبنا آن را ارتجاعی توصیف کرده اند. در حالی که در واقعیت، تحت جمهوری اسلامی سرمایه داری رشد بسیار کرده است – البته آن نوع سرمایه داری که سرمایه داری کمپرادوری نام دارد و توسعه ی اقتصادی آن موجب شکل گیری یک اقتصاد معوج (اقتصادی که در آن بخش های مختلف در توازن و پیوستگی با یکدیگر رشد نمی کنند) می شود. حتا تغییرات روبنایی بسیاری رخ داده است که در تضاد با روبنای سیاسی تئوکراتیک رژیم است. به طور مثال در زمینه ی زنان: امروزه حداقل در شهرهای بزرگ بکارت به عنوان یک استاندارد اخلاقی اهمیت سابق خود را از کف داده است.

خلاصه کنم: داشتن درکی صحیح از واقعیت یک پدیده و از دینامیک های آن برای رسیدن به راه حلی صحیح در تغییر رادیکال آن پدیده، تعیین کننده است. استقلال از امپریالیسم را نمی توان مستقل از نابود کردن تمامیت دولت یعنی، نابودی ساختار اقتصادی- اجتماعی زیربنایی و فرهنگ و ارزش های آن و هرچیزی که در حیطه ی «۴ کلیت»(۳) می گنجد، به دست آورد. به علاوه، نمی توان در چارچوبه ای محلی به این استقلال دست یافت. این به چه معناست؟ یعنی یک انقلاب واقعی در عین حال که در یک کشور انجام می شود اما باید به مثابه ی بخشی از پروسه ی واحد انقلاب جهانی انجام شود و دارای خصایل و قوای محرکه ای باشد که آن را به بیرون از مرزهایش و به روی صحنه ی جهانی پرتاب می کند.

 

 ۲) نکته ی دومی که می خواهم به آن بپردازم تعیین کننده بودن روبنا است. ما می دانیم که در تغییر انقلابی یک جامعه، روبنا نقش عمده را دارد و می دانیم که دولت بخش تعیین کننده ی روبنا است. اما روبنا شامل افکار مردم و تغییر انقلابی شامل تغییر دادن افکار مردم نیز هست و بدون این کار، انقلابی در کار نخواهد بود. این وظیفه را لنین در اثر خود به نام چه باید کرد؟ به تفصیل تشریح کرده است و آواکیان در «چه باید کرد غنی شده» آن را پردازش بیشتر کرده است. خلاصه اش این است: ذهنیت توده های مردم باید از زنجیرهایش رها شود تا آنان برای انقلاب به حرکت در آیند.

امروز، دین یکی از مهمترین زنجیرها است که ذهن توده های مردم را به اسارت گرفته است. زنجیر دین یک زنجیر اجتماعی نیز هست زیرا در مقطع کنونی، به شدت در زمینه ی شکل دادن به روابط ستم گرانه در میان توده های مردم نقش بازی می کند و در قلب این روند، تقویت روابط پدرسالارانه است.

در جواب به یکی از سوال ها که آیا دین را باید مورد نقد رادیکال قرار داد یا خیر، باید بگویم که: بله، باید به طور رادیکال نقد کرد. نقد رادیکال یعنی به ریشه ها زدن و برای پیشبرد این وظیفه باید کارزارها و جنبش هایی که دین را افشا می‏کنند به راه انداخت. اسلام گرایان جامعه را حول دین پولاریزه کرده اند. در آمریکای شمالی نیز فاشیست های مسیحی تلاش کرده اند و می کنند همین کار را بکنند. بنا بر این باید به مساله این طور نگاه کنیم که فرصتی است برای رها کردن ذهن توده ها از زنجیر اما همچنین به طور عینی بخشی از وظیفه ی انقلابی ما است که عدول از آن در واقع یعنی عدول از ضرورت هایی که انقلاب در مقابل ما قرار داده است.

نگاهی به انقلاب چین که در سال ۱۹۴۹ به پیروزی رسید بیندازیم. بدون نقد دینِ کنفسیوسی امکان نداشت که حزب کمونیست چین و انقلابی که رهبری می کرد بتواند در میان توده های مردم چین، به ویژه دهقانان که اسیر افکار کنفسیوسی بودند، ریشه بدواند. از اسلام به عنوان دینی یاد می شود که روابط اجتماعی را سازمان می‏دهد. دین کنفسیوسی نیز شباهت بسیار به آن داشت و در عرصه ی ایدئولوژیک نگهبان اصلی و اعمال کننده ی اصلی روابط پدرسالاری فئودالی در جامعه ی آن زمان چین بود. در میان انقلابیون این درک رایج بود و هست که گویا حزب کمونیست چین صرفا از طریق برنامه ی ارضی «زمین به هرکس که رویش کار می کند» و جنگ خلق دهقانان را جذب انقلاب کرد. اما این فقط یک جنبه ی مساله است. اولا، برنامه ی ضد فئودالی فقط محدود به انقلاب ارضی نبود و باید خاطرنشان کرد که این برنامه زنان را نیز شامل می شد. این برنامه ی ضد فئودالی در عین حال شامل «حق طلاق» نیز بود و نقش مهمی در زمینه ی درهم شکستن ستون های فئودالیسم در چین بازی کرد. ثانیا، تحقق این دو مولفه ی تعیین کننده (زمین به دهقان و رهایی زنان از قیود روابط پدرسالاری فئودالی) بدون زدن ضربات سخت به دین کنفسیوسی ممکن نبود و ضربه زدن به دین کار ساده ای نبود. کادرهای حزب کمونیست چین در این کارزارها به دست دهقانانی که از گرفتن زمین خوشحال بودند اما از «حق طلاق» و کارزارهای ضدکنفسیوسی هراس داشتند، کشته می شدند. متاسفانه این فاکت ها کمتر در اسناد جنبش کمونیستی بیان شده است و عمدتا در تاریخ نگاری های فمینیست هایی چون سیمون دوبوار، شیلا روباتوم و غیره می توان به آن ها دست یافت.

نکته در آن است که توده ها می توانند تحت ستم و استثمار شدید باشند اما افکارشان آنان را به سوی هم گرایی و سازش با نظام ستم و استثمار حاکم و حتا جنگیدن در زیر پرچم طیف گوناگونی از نیروهای ارتجاعی براند. اما اگر زنجیر افکارشان گسسته شود، می توانند طبق منافع شان برای رهایی خود و بشریت بجنگند. طیف متنوعی از خط های اکونومیستی و دنباله روانه در جنبش کمونیستی هرگز این نکته را درک نکردند.

می توان نتیجه گرفت که، امروز عمل کردن به «چه باید کرد؟» لنین شامل مقابله ی قاطع و پایدار با تهاجم ایدئولوژیک نیروهای بنیادگرای دینی است.

۳) نکته ی سوم من در مورد چین است: در تحلیل از فاکتورهایی که به سربلند کردن اسلام گرایی به مثابه ی آلترناتیوی در مقابل امپریالیسم پا داده اند، به فاکتور شکست دیکتاتوری پرولتاریا در چین در سال ۱۹۷۶ به شدت کم بها داده شده است. این شکست یک میلیارد نفر را به امپریالیست ها تحویل داد و به نظام امپریالیستی امکانات عظیمی داد که خود را نوسازی کرده و نفس تازه کند. در زمینه ی ایدئولوژیک نیز امتیاز فوق العاده بزرگی را برای نظام امپریالیستی تامین کرد که دست کمی از فرصت های سیاسی و اقتصادی ای که در نتیجه ی این شکست در دست نیروهای امپریالیستی قرار گرفت، نداشت.

با الهام از فرمول بندی رفیق آواکیان که گفته است سربلند کردن دین گرایی سیاسی بیان غریبی است از حدت یابی تضاد اساسی عصر سرمایه داری، (یعنی، تضاد میان هرچه اجتماعی تر شدن تولید از یک سو و هرچه خصوصی تر شدن تصاحب و کنترل تولید در مقیاس جهانی از سوی دیگر) این فرمول بندی را پیشنهاد می کنم: رشد و گسترش بنیادگرایی اسلامی و دیگر شکل های بنیادگرایی دینی در جهان امروز، شکل غریبی است از پایان یک مرحله از انقلاب های کمونیستی (از کمون پاریس آغاز شد و با احیای سرمایه داری در چین در سال ۱۹۷۶ پایان یافت) و ضرورت آغاز مرحله ای جدید از آن؛ مرحله ای که ادامه ی مرحله ی قبل خواهد بود اما بسیار متفاوت از آن نیز خواهد بود – تفاوت هایی که در سنتز نوین توسط رفیق آواکیان مدون شده، در زمینه ی خصلت دولت دیکتاتوری پرولتاریا در جوامع سوسیالیستی آینده، مشخص شده است.

این واقعیت عینی دو ضرورت و بنا بر این دو وظیفه را در مقابل ما قرار می‏دهد. یکم، ممانعت از این که میراث آن مرحله از انقلاب های کمونیستی و به طور کلی تاریخ دو انقلاب سوسیالیستی عظیم در شوروی و به ویژه چین دفن شود و ضرورت دومی که این واقعیت در مقابل ما قرار داده است، آن است که با جمع بندی از تجارب مثبت و منفی مرحله ی اول، کمونیسم و انقلاب کمونیستی را تجسمی دوباره بخشیم.

جهل بزرگی در مورد انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم موجود است. این جهل بزرگ وظیفه ی بزرگی را برای ما تعریف می کند. این جهل بزرگ، جهل دینی در میان توده ها را نیز سوخت رسانی می کند. سدها را باید بی مهابا شکست و از هر فرصتی برای ایجاد آگاهی عظیم در مورد این وقایع استفاده کرد. تلاش بزرگی توسط رفیق آواکیان و آر.سی. پی در زمینه ی تدوین درست تاریخِ آن انقلاب ها و سنتز درس های آن صورت گرفته است و نگاه به آن انقلاب ها از بلندای سنتز نوین اهمیت آن ها را صد برابر روشن تر به ما نشان می‏دهد. شناساندنِ واقعیت آن انقلاب ها که برای همیشه چهره ی جهان را عوض کردند همراه با سنتز نوین در میان توده ها، وظیفه ی بزرگ این دوران برای تدارک موج بعدی انقلاب های کمونیستی است.

 

توضیحات:

۱-آژیت: رهبر حزب کمونیست م.ل هند (ناگزالباری) که از اعضای شرکت کننده در جنبش انقلابی انترناسیونالیستی بود. آژیت معتقد است که نیروهای اسلام گرا نماینده ی احساسات ملی گرایانه ی ضد امپریالیستی در کشورهای تحت سلطه ی امپریالیسم می باشند و کمونیست ها باید با این احساسات متحد شوند ولی ایدئولوژی اسلامی را به عنوان یک ایدئولوژی ارتجاعی نقد کنند. در واقع هیچ رابطه ای میان ایدئولوژی ارتجاعی که آگاهانه تدوین شده و تعلیم داده می شود و برنامه ی سیاسی این جریان نمی بیند.

۲- دو منسوخ: دو منسوخ یا دو پوسیده عبارتی است که اشاره دارد به دو قشر از مرتجعین امپریالیست و اسلام گرا که در تضاد با یکدیگر قرار دارند.

۳- ۴ کلیت به ۴ جنبه از جامعه ی طبقاتی اشاره دارد که به گفته ی مارکس گسست از آن ها جوهر انقلاب کمونیستی را تشکیل می دهد. این نظریه ی مارکس در جریان «انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریایی» در چین سوسیالیستی به شکل «چهار کلیت» فراگیر و توده ای شد: گسست از کلیه ی تمایزات طبقاتی، گسست از کلیه ی روابط تولیدی که سرچشمه ی تمایزات طبقاتی هستند؛ گسست از کلیه ی روابط اجتماعی که منطبق بر این روابط تولیدی هستند و گسست از کلیه ی افکار و ایده ها و سننی که از این ها برخاسته و توجیه گر و تقویت کننده و نگهبان آن ها هستند.

موعظه دینی از منبرِ بر استخوان بنا شده، ما نیاز به اخلاق داریم اما نه به اخلاق سنتی

توضیح مترجم: قسمت اولِ متن زیر قطعاتی پراکنده از کتاب «موعظه ی دینی از منبرِ بر استخوان بنا شده، ما نیاز به اخلاق داریم اما نه به اخلاق سنتی» نوشته ی باب آواکیان منتشر شده در سال ۱۹۹۹ توسط انتشارات بنَِر (Banner) و قسمت دوم آن بخشِ ششم از سخنرانی هفت‏ گانه‏ ی باب آواکیان در سال ۲۰۰۷ می‏ باشد. لازم به توضیح است که توضیحات داخلِ {} متعلق به مترجم است. عناوین نیز توسط مترجم اضافه شده است.

 

اخلاق کمونیستی تنها آلترناتیو در مقابل اخلاق دینی

«اخلاق سنتی» که امروزه برایش کف می زنند همواره توجیهی برای دهشتناک ترین ستم ها و در خدمت نیازهای اساسی جامعه ی ستمگر بوده است. در مقابلِ سنتِ دینی- اخلاقی، تنها آلترناتیو واقعی در مقابل انسان ها اصول کمونیستی و بیان این اصول در اخلاق کمونیستی است. باور، تبعیت و آموزه های دینی انسان را برده می کند. بر خلاف این سنتِ برده کننده، اخلاق کمونیستی راهنمای انسان در دست یافتن به آینده ای بی نهایت بهتر از وضع موجود است. در این کتاب من به این مسائل خواهم پرداخت؛ اخلاق چه نقشی را در جامعه ی بشری بازی می کند، اخلاق کمونیستی چیست و بر چه پایه ای قرار دارد؟ چرا اخلاق کمونیستی به طور رادیکال از انواع دیگر اخلاقیات متفاوت است و به کدام نیازها و منافع خدمت می کند؟ اخلاق کمونیستی، نه تنها به نیازهای مادی مردم جواب می دهد بلکه «نیازهای معنوی» آنان را نیز برآورده می کند و بالاخره این که، این چشم انداز را چگونه می توان متحقق کرد؟

اصول کمونیستی دارای یک جنبه ی تعیین کننده است و آن از بین بردن نابرابری میان زن و مرد و میان خلق ها و ملل گوناگون است. نقطه نظر و متدولوژی کمونیستی روشن می کند که ستم بر زن به طور لاینفک با تقسیم جامعه به طبقات و استثمار و ستم های گوناگون مرتبط است. این دو، در طول هزاران سال جامعه ی طبقاتی با هم همراه بوده اند. از بین بردن ستم و استثمار و تمایزات طبقاتی به طور لاینفک به رهایی زنان وابسته است. به عبارت دیگر رهایی زنان بخشی حیاتی از «۴ کلیت» است و تمام جنبه های روابط جنسی و خانوادگی اساسا باید بر حسب این که چگونه به رهایی خدمت می کنند، ارزیابی شوند.

اخلاق کمونیستی از آن چیزهایی حمایت می کند که مبارزه برای رهایی زنان را تقویت می کند و با آن چیزهایی مقابله می کند که زنان را خوار و ستم بر آنان را به هر شکلی تشدید می کند (از جمله انحطاط جنسی مربوط به مراحل پایانی «امپراتوری» و ستم گری پورنوگرافیک و همچنین ستم گری انجیلی).

….

بررسی مسائل اجتماعی خاص و نیز بحث در باره ی اصول عمومی شان نشان می دهد که اخلاق کمونیستی در جهان کنونی دارای پایه های مسلم و کارکرد مشخص است. همان طور که انگلس گفت: برای اولین بار در تاریخ، تکامل جامعه ی بشری همراه است با این واقعیت که رشد نیروهای تولیدی جامعه ی بشری به آن حد رسیده است که بشر در کلیت خود می تواند روابطی در میان خود برقرار کند که مبتنی بر استثمار و ستم نباشد و بدون نیاز به تقسیم جامعه به طبقات می تواند نیازهای مادی و فرهنگی خود را تولید کند.

اخلاق کمونیستی مانند بقیه اخلاق ها بدون زمان و مکان نیست. یعنی عملی شدن هر نوع اخلاقی وابسته به پایه های تاریخی و اجتماعی هر عصر است. به این دلیل، اخلاق کمونیستی دارای کیفیت جهانشمولی برای عصر کنونی است و منطبق بر جهشی است که بشریت در این عصر باید انجام دهد. این اخلاق، باید تبدیل به ابزاری برای تسهیل و تقویت آن جهش باشد. هرچند مخالفین ایدئولوژی کمونیستی آن را یک «مذهب نوین» قلمداد می کنند اما این طور نیست. البته رویزیونیست هایی که به قدرت رسیدند آن را از محتوا تهی و تبدیل به «مذهب دولتی» کردند. اما ایدئولوژی کمونیستی یک مذهب نیست بلکه برعکس، متکی است بر یک رویکرد علمی برای درک نیروهایی که در جامعه و طبیعت عمل می کنند و راهنمایی است برای پیشروی تاریخی بشر و امکان آن را فراهم می کند که بشر بتواند این نیروهای طبیعی و اجتماعی را درک کرده و آن ها را دگرگون کند؛ یک شالوده ی واقعی و محکم را برای اصول و اخلاق منطبق بر آن جهش بزرگی که جامعه ی بشری باید انجام دهد، ارائه می دهد.

 

آیا بدون «خدا» می توانیم آدم های خوبی باشیم؟

آیا ما می توانیم بدون «خدا» آدم های خوبی باشیم؟ کمونیسم می گوید: بله! این سوال عنوان یک مقاله ی بسیار مهم در نشریه ی آتلانتیک بود و سوالی است که در جامعه ی معاصر مرتبا آن را تبلیغ می کنند. البته همیشه در کنار این سوال ادعا می کنند: «کمونیسم مرده است». این تبلیغات، به طور غیر مستقیم یعنی قبول این واقعیت که کمونیسم تنها امیدی است که جهان امروز دارد. تنها امید واقعی موجود در جهان امروز است که می تواند شرایط جامعه را عوض کند. جامعه ی امروز جامعه ای است که در آن روابط میان انسان ها سودجویانه، ستم گرانه و استثمارگرانه است و افکار مسلط، منطبق بر این روابط است و اخلاقیات مسلط نیز منطبق بر این روابط بوده و بازتاب آن می باشد. کمونیسم تنها امید و علم تبدیل چنین جامعه ای به جامعه ایی است که در آن این روابط و افکارِ منطبق بر آن میان انسان ها نباشد.

جواب به سوال بالا را در دو سطح باید داد: سطح اول این است که اگر قرار است «خوب» باشیم باید بتوانیم بدون «خدا» خوب باشیم زیرا خدایی وجود ندارد. سطح دوم: در عصر ما «خوب» بودن به حول نفی و طرد تمام روابط ستم و استثمار و تمایزات میان انسان‏ ها، میان زن و مرد، میان طبقات متخاصم، میان مللی که با یکدیگر متخاصمند و غیره می چرخد. به عبارت دیگر ۴ کلیت انقلاب کمونیستی، و ما باید بتوانیم بدون اعتقاد به خدا به چنین اخلاقی دست یابیم. مائو گفت: «عصر کمونیسم زمانی خواهد رسید که تمام نوع انسان داوطلبانه و آگاهانه خود و جهان را تغییر دهد.» (در باره ی پراتیک)

انجام این امر نیازمند درک جهان (که شامل درک جامعه ی بشری و موجودات بشری) است. یعنی درک آن ها به همان گونه که هستند، بدون نیاز به خدا یا یک نیروی ماوراءالطبیعه.

 

با ظهور کمونیسم «گناه» نیز خواهد مرد

با ظهور کمونیسم «گناه» نیز خواهد مرد. «گناه» یعنی انحراف حاصل کردن از راه خدا. از آن‏ جا که خدایی هرگز نبوده، «گناهی» نیز هرگز وجود نداشته است. اما جدا از این مساله وقتی شرایطی برسد که موجودات بشر آگاهانه و داوطلبانه خود و جهان را تغییر دهند دیگر پایه یا نیازی به اعتقاد به خدا و بنا بر این «گناه» نخواهد بود.

البته در جامعه ی کمونیستی ما کماکان درست و غلط؛ خوب و بد خواهیم داشت. اما معیار خوب و بد این خواهد بود که چه چیزی منطبق است بر واقعیت عینی و چه چیزی خدمت می کند به بدست آوردن آزادی از بطن ضرورت و تقویت توان جامعه و افراد و تکامل همه جانبه ی آن ها. اما مفهوم «گناه» دیگر موجود نخواهد بود.

مفهوم «گناه» مانند مفهوم مشترک یا عمومی «طبیعت انسان» یک مفهوم دیگر است که اصلا بدون مکان و زمان نیست. برعکس، در طول تاریخ، این مفهوم تغییر یافته و نسبت به تغییرات اجتماعی و غیره شکل متفاوتی به خود گرفته است. جوامع مختلف و طبقات مختلف درون همان جوامع به گونه ای متفاوت به آن نگریسته اند.

 

کل تاریخ هیچ نیست مگر تغییر دائم در «ماهیت انسان»

ارسطو می گفت مفهوم خوشحالی همان قدر که برای حیوانات معنی ندارد برای بردگان نیز بی معنی است. اما بردگانِ زمان ارسطو مطمئنا با این مفهوم اخلاقی توافق نداشتند. در گذشته ی نه چندان دور برده داران و حامیان نظام برده داری در آمریکا، از استدلال های ارسطو استفاده می کردند. بدون شک برده داران میان «طبیعت انسانی» بردگان و «طبیعت انسانی» خود، تفاوت می دیدند. امروز در بیشتر نقاط جهان برده داری بخشی از «طبیعت انسان» دانسته نمی شود. اما این تغییر فکر به دنبال تغییر در نیروهای تولیدی جامعه رخ داد. به عبارت بهتر به قول مارکس، تغییر در «طبیعت انسان» بر پایه ی تغییر در نیروهای تولیدی اجتماعی و روابط تولیدی و در پی آن تغییر در روبنای سیاسی و ایدئولوژیکِ جامعه رخ می دهد. مارکس گفت: «کل تاریخ هیچ نیست مگر دگرگونی دائم «طبیعت انسان»». {توجه کنید که «طبیعت انسان» را در داخل گیومه می گذاریم. زیرا چنین چیزی یا به طور کلی چیزی به نام «ذات انسان» یا «ماهیت انسان» چه به معنای مثبت یا منفی آن وجود ندارد. همان طور که باب آواکیان توضیح می دهد، در هر دورانی از تکامل جامعه ی بشری تعریف عمومی و غالب در جامعه از «ذات انسان» عوض شده است.}

اما چرا با وجود تمام تغییراتی که در شیوه ی تولیدی و روابط اجتماعی و طبقاتی رخ داده، برخی از مختصات عمومی «طبیعت انسان» در جوامع متفاوت دست نخورده مانده است. {مثلا، این باور که زن ضعیف تر از مرد است به عنوان «طبیعت انسان» قلمداد می شود و باوری است که در طول تاریخ تکامل جامعه‏ ی بشری از جامعه ی برده داری تا کنون برجای مانده است.} دقیقا به آن دلیل که در جوامع متفاوت، در طول تاریخ، یک چیز هنوز باقی مانده است و آن این که تمام این جوامع مبتنی بر تقسیم طبقاتی بوده و حیات اقتصادی و لاجرم حیات سیاسی و فرهنگی و فکری جامعه در انحصار یک گروه حاکمه ی کوچک بوده است. هر چند شکل های این تقسیم طبقاتی و انحصار قدرت سیاسی و فرهنگی در دوره های مختلف و در جوامع متفاوت تغییر کرده است، اما اساس آن دست نخورده مانده است. به این دلیل است که برخی «سنت ها»ی مربوط به شکل های اجتماعی گذشته به حیات خود ادامه داده و تاثیرات عظیمی بر جامعه می گذارند.

اما از سوی دیگر همین مساله می تواند تناقض های حادی به بار آورد: امروز به نظرِ بیشترِ کسانی که ارزش های انجیل و «سنت یهودی-مسیحی» را تبلیغ می کنند، چیزهایی مانند برده داری، چند همسری و معشوقه داری، فتح زنان به مثابه ی غنیمت جنگی و تجاوز دسته جمعی به زن و همچنین کشتار کودکان، همه‏ گی «گناهان بزرگ» محسوب می شوند اما شخصیت های برجسته ی انجیل، یعنی کسانی مانند داوود و پل و شخص شخیص «خدا» همه ی این کارها را کرده اند و حتا برخی مواقع این کارها را نه به عنوان «گناه» بلکه به عنوان «ثواب» تشویق کرده اند.

وجود همین تناقض باعث شده است که طرف داران «ارزش های سنتی» انجیل {و قرآن} برای توجیه این ارزش ها دست به آکروبات بازی های عجیب و حیرت انگیز بزنند. از طرف دیگر و مهم تر، این وضع نشان می دهد که جهان به طور اضطراری و عاجل نیازمند گسست بنیادین از «مالکیت سنتی» و «افکار سنتی» است؛ دو گسستی که مساوی است با انقلاب کمونیستی.

 

خداباوری «ذات» انسان نیست

کارن آرمسترانگ(۱) در کتاب تاریخ خدا که یک ارزیابی از ادیان تک خدایی عمده در جهان و تکامل تاریخی آن ها است، می گوید «شواهد دین را می توان در سراسر تاریخ بشر یافت». منظورش از «سراسر تاریخ بشر» از جوامع کمونی که تمایلات طبقاتی و تقسیم کار ستمگرانه ی میان زن و مرد در آن ها موجود نبود است تا به امروز. او از این حرف نتیجه می گیرد که این مساله می تواند نشان‏ گر آن باشد که دین یک گرایش جهانشمولِ همیشگی نوع انسان است. آرمسترانگ می گوید، «مطالعه ی من در باب تاریخِ دین نشان می دهد که موجودات بشر حیوانات معنوی اند و می توان استدلال کرد که انسان راست قامت (homo sapiens)، انسان دینی (homo religiosus) نیز هست.» (به نقل از مقدمه ی «تاریخ خدا» نوشته ی کارن آرمسترانگ)

آرمسترانگ در همان حال که این حرف را می گوید تشخیص می دهد که دین دارای یک کیفیت پراگماتیک است و اصولا نمی تواند بدون این کیفیت باشد: «همه ی ادیان تغییر یافته و تکامل می یابند. اگر نکنند، بی مصرف می گردند.»(صفحه ی ۸۴)آرمسترانگ می خواهد تضادی را در دین حل کند. زیرا دین قرار است کلام خدا یا خدایانی باشد که ورای موجودیت انسان بوده و به هیچ وجه وابسته به روابط اجتماعی و میثاق های اجتماعی نیستند. با این وصف، در واقعیت مجبور بوده اند که مرتبا تغییر کرده و تکامل یابند. او این تضاد را به این طریق می خواهد حل کند که برای خدا یک جوهر قابل تغییر ارائه کند. جوهری که انسان دینی می تواند به آن نزدیک شود اما هرگز نمی تواند آن را کاملا به چنگ آورد.

اما در طول تاریخ دیده ایم و امروز نیز می بینیم که میان گروه های اجتماعی و طبقات متفاوت، نظرات متفاوتی در مورد این که چه چیزی «طبیعی» است و چه چیزی «طبیعت انسان» است، وجود دارد. انسان هایی که دارای بینش های طبقاتی متفاوتند متون دینی و آموزه های آنان را به گونه ای متفاوت تفسیر می کنند. حتی میان تفاسیر جیم والس {یک مسیحی لیبرال} و پت رابینسون{از رهبران فاشیست های مسیحی آمریکا که مرده است} می توانیم این تفاوت را ببینیم.

انگلس نشان داد که برای اولین بار در تاریخ بشر ما به جایی رسیده ایم که نه تنها انسان نیازی به تقسیم جامعه به طبقات ندارد بلکه این تقسیم تبدیل به مانعی در مقابل تکامل همه جانبه ی جامعه و مردم شده است و به همین ترتیب، افکار مربوط به جامعه ی طبقاتی در همه ی اشکالش تبدیل به مانعی در مقابل این تکامل اجتماعی شده است.

انگلس می گوید تا پیش از این در میان مردمِ همه ی نقاط جهان یک «توافق عمومی» موجود بود که نیروهای ماورالطبیعه و خدا وجود دارند. اما این اعتقاد ربطی به چیزی به نام «نیاز درونی» انسان به باور به خدا ندارد. بلکه تبارز این واقعیت است که موجودات انسانی و جامعه ی بشری هنوز به آن نقطه از تکامل و پیشرفت خود نرسیده بودند که بتوانند یک دیدگاه و روشی را برای فهم جهان ارائه دهند که منطبق بر یک رویکرد علمی جامع و منظم باشد. اما امروز ما به آن نقطه رسیده ایم و کمونیسمِ مارکسیستی آن نقطه نظر و روش می باشد.

آرمسترانگ تشخیص می دهد که بی خدایی کامل تنها زمانی امکان پذیر شد که تغییرات انقلابی در علم و تکنولوژی رخ داد و تحولات فکری منطبق بر این انقلابات علمی و تکنولوژیک به وقوع پیوست که همه ی این ها همراه بود با ظهور سرمایه داری. او می گوید: «تا قبل از این که منظومه ای از استدلالات منسجم ظهور کند که هر یک بر شواهد علمی استوار بودند، هیچکس نمی توانست وجود خدا را انکار کند؛ خدایی که دینِ وی شالوده ی حیات اخلاقی، حسی، زیباشناختی و سیاسی اروپا بوده و بر آن حاکم بود. تا قبل از ظهور این استدلالات، انکار وجود خدا صرفا می توانست یک باور فردی یا ضربانِ گذرایی باشد که شایسته ی توجه جدی نبود.» (صفحه ی ۲۸۷)

او تشخیص می دهد که باید این سوال را طرح کند: «در سال هایی که در پیش است ایده ی خدا چگونه به بقای خود ادامه خواهد داد؟ در چهار هزار سال گذشته این ایده مرتبا خود را بر نیازهای زمانه منطبق کرده است اما در قرن کنونی، به طور روز افزون، تعداد بیشتری در می یابند که این ایده دیگر کارآیی خود را از دست داده است. زمانی که افکار دینی تاثیر خود را از دست می دهند کم کم زوال می یابند.» (صفحه ی ۳۷۷)

با وجود این، آرمسترانگ قادر نیست چشم انداز آینده ای را ببیند که نه پایه ای برای دین و خدا موجود است و نه نیازی به آن و حتی اگر ایده ی وجود خدا به ذهن کسی برسد، «صرفا یک باور فردی یا ضربان گذرایی خواهد بود که شایسته ی توجه جدی نیست»!

آرمسترانگ نظریه ی کسانی را بیان می کند که احساس می کنند انسان‏ ها با کنار زدنِ باور به خدا یک چیز حیاتی و یک چیز اگزیستانسیالی را از دست خواهند داد. یک انتقاد دیگر از کمونیسم (و یک شکل دیگر از تحریف کمونیسم) آن است که گفته می شود، کمونیسم یک رویکرد مکانیکی بی احساس نسبت به هستی و جایگاه و نقش انسان در آن است. این انتقاد مرتبط است با قاطی کردن عمد یا غیرعمدِ ماتریالیسم مارکسیستی با معنای عامیانه ی ماتریالیسم که جیم والاس در مقاله اش به آن اشاره می کند. او «ماتریالیسم» را با مصرف گرایی و گرایش به انباشت ثروت معنی می کند یعنی همان طور که در دایره المعارف واتیکان معنی شده است. اما ماتریالیسم مارکسیستی یک معنای کاملا متفاوت دارد. در واقع این جامعه ی بورژوایی است که مشخصه اش حرص و آز بی پایان در انباشت ثروت های مادی به قیمت تحمیل رنج های بی حساب بر اکثریت مردم است. اتفاقا از این‏ جا است که نگرش بدبینانه نسبت «ماهیت انسان» شکل گرفته است. اما مارکسیسم فراخوان آفریدن شرایطی را می دهد که «عشق به پول» دیگر قوه ی محرکه ی جامعه نیست و نه تنها پول بلکه تمام روابط نابرابر و از خود بیگانه کننده ی میان انسان ها که اجبارا پول یکی از ویژگی های اصلی آن است، محو خواهند شد.

همان طور که انگلس توضیح داده است نکته ی اصلی ماتریالیسم مارکسیستی رابطه ی میان ماده و فکر است. مارکسیسم معتقد است که تمام هستی عبارت است از ماده ی در حال حرکت که می تواند در اشکال بی نهایت متفاوت وجود داشته باشد، ماده دارای آغاز یا پایانی نیست هرچند مرتبا دستخوش تغییر می شود و اشکال خاص ماده به وجود می آید یا از میان می رود؛ جهان مادی منبع و پایه ی تشخیص درستی یا نادرستی تمام افکار است و در واقع خود مغز و فرآیند فکری آن اشکال خاصی از ماده ی متحرک است. (فرآیندهای شیمیایی و الکتریکی در مغز و غیره)

 

شالوده‏ های مادی برخاستن جامعه‏ ی بشری

اگر ماتریالیسم مارکسیستی را در مورد شناخت از جامعه ی بشری و تاریخ تکامل آن بکار بریم روشن می شود که شالوده های تمام جوامع بشری این است که انسان ها گرد هم جمع می شوند تا نیازهای مادی زندگی خود را تولید و بازتولید کنند و برای این که چنین کنند، آنان باید روابط معینی را میان خود برقرار کنند. این روابط، روابط تولیدی است. این روابط تولیدی در هر مقطع از تاریخ بشر، مبتنی بر سطح رشد و خصلت نیروهای تولیدی در آن مقطع است. نیروهای تولیدی مشتمل است بر زمین، ماشین آلات و دیگر ابزار تولید تکنولوژی و از همه مهم تر خود مردم و شناخت، دانش و توانایی آنان در انجام تولید. شیوه ی تولید (یعنی روابط تولیدی که در نیروهای تولیدی پایه دارد) به ایجاد یک روبنای سیاسی و ایدئولوژیک منطبق بر خود، پا می دهد.

اما ورای این ها مارکسیسم بر روی این واقعیت تمرکز می کند که نیروهای تولیدی مرتبا تکامل یافته و انقلابی می شوند اما روابط تولیدی (به طور کلی روابط طبقاتی و اجتماعی) که تکاملات در چارچوبه ی آن ها رخ می دهد، همواره از رشد نیروهای تولیدی عقب می افتند و زمانی که این تضاد به نقطه ای می رسد که روابط تولیدی (و روبنای سیاسی ایدئولوژیک آن) وارد تخاصم با رشد نیروهای مولده می شوند و تبدیل به مانعی در مقابل رشد آن می شوند، عصر انقلابی به وجود می آید.

از زمان به وجود آمدن جامعه ی طبقاتی، این مبارزه، شکل مبارزه ی میان طبقات را به خود گرفته است. در هر مرحله، مبارزه بین دو طبقه در می گیرد: از یک طرف، طبقه ای که نماینده ی روابط تولیدی کهنه و روبنای کهنه است و تبدیل به مانع مستقیم در مقابل جهش الزامی جامعه و تکامل نیروهای تولیدی شده است و از طرف دیگر، طبقه ی بالنده ای که نماینده ی روابط تولیدی نوین و روبنای نوین است که می تواند بر این مانع فائق آمده و راه رشد بیشتر نیروهای تولیدی را باز کند.

و بالاخره مارکسیسم نشان داد که این فرآیند و تمام تاریخ مبارزه ی طبقاتی به جایی رسیده است که پرولتاریا (طبقه ای که در جامعه ی سرمایه داری معاصر، استثمار وی شالوده ی انباشت سرمایه داری است) می تواند برخاسته و حاکمیت سرمایه را سرنگون کند و سپس با اتکا به قدرت خود زیربنای سرمایه داری را درهم شکند و جامعه و جهان را انقلابی کند و نقطه ی پایانی بر همه و هرگونه ستم و استثمار و تقسیم جامعه به طبقات متخاصم بگذارد…..

 

میان خیال و واقعیت عینی باید تمایز گذاشت

آیا می توان چیز دیگری به جای آن گذاشت که الهام بخش تر و عمیق تر از این باشد؟ مارکسیسم ایده آلیسم فلسفی را رد می کند. ایده آلیسم فلسفی شکل های گوناگون به خود می گیرد اما جوهرش این است که در رابطه ی میان فکر (ایده ها) و ماده، این فکر است که تعیین کننده می باشد. ایده آلیسم فلسفی رابطه ی میان ماده و ایده ها را وارونه نشان داده و قوای محرکه ی واقعی در جامعه و طبیعت و روابط میان جامعه و طبیعت را تحریف می کند. کمونیسم مارکسیستی قادر است مردم را با ایده آل ها و چشم اندازهای عالی به حرکت در آورد، اما نه بر پایه ی دروغ، بلکه بر پایه ی یک درک حقیقی و عمیق و مرتبا در حال تکامل نسبت به واقعیات جامعه و جهان. کمونیسم مارکسیستی قادر است مردم را در تحقق چنین جامعه ای رهبری کند.

منظورمان از کمونیسم، کمونیسم واقعی و زنده ی مارکس، لنین و مائو است و نه کمونیسم دروغین خروشچف، برژنف و دن سیائوپین. این کمونیسم «روح انسانی» را سرکوب نمی کند بلکه آن را به طور کامل آزاد می کند. این کمونیسم خیال پردازی و تامل مداوم در باب جوانب گوناگون زندگی و جهان و همچنین در باب آن جوانبی که منبع همیشگی راز و شگفت زدگی انسان هایند را سرکوب نمی کند بلکه به آن امکان شکوفایی کامل می دهد. اما ما معتقد نیستیم که راز و شگفت زدگی صرفا مساوی است با پدیده های ناشناخته و ناشناختنی. ما معتقد نیستیم که تبارز این راز و شگفت زدگی فقط می تواند باور به یک جوهر ناشناختنی و تغییرناپذیر که در ورای واقعیت مادی قرار دارد، باشد{باور به خدا}. کمونیسم این را رد می کند. کمونیسم می گوید ما باید میان خیال و واقعیت عینی تمایز بگذاریم و تمایز میان آن ها را مخدوش نکنیم. کمونیسم می گوید، نیروهای ماورالطبیعه و پدیده هایی که انسان ها در خیال خود آفریده اند، غیر واقعی اند. کمونیسم نه تنها می گوید این ها غیر واقعی اند بلکه برخلاف نظر دینی، معتقد است که این ها نیروهای حاکم بر هستی نمی باشند.

آرمسترانگ در مقدمه ی «تاریخ خدا» می گوید: «در سراسر تاریخ، مردان و زنان یک جنبه ی معنویت را تجربه کرده اند که به نظر می آید در ورای جهان مادی قرار دارد. در واقع یکی از خصایل حیرت انگیز ذهن انسان آن است که می تواند مفاهیمی که این گونه به ورای جهان مادی می روند را در ذهن بسازد.»

واقعا چنین است. اما آرمسترانگ ادامه می دهد و می گوید این توانایی حیرت انگیز ذهن انسان بدون آن که بیان دینی بیابد از بین خواهد رفت. او به طور مکرر، نقش دین را با هنر یکی می کند و اصرار می کند که دین و هنر، «کارکردی مانند علم ندارند.» (صفحه ی ۳۰۶)

 

دین، هنر و علم

این درست است که دین و هنر کارکردی مانند علم ندارند. این تمایز، تمایز بسیار مهمی است. علم برخلاف هنر و دین دارای این هدف است که پدیده ها و فرآیندها و پویش های تغییر و تحول درونی آن ها را کشف کرده و توضیح دهد. هرچند علم باید از خیال پردازی نیز استفاده کند و باید بگویم که بهترین علم ها بدون داشتن مقدار زیادی خیال پردازی غیرممکن بوده اند. اما هدف اصلی آن تبدیل ناشناخته به شناخته است؛ تبدیل اسرارآمیز به چیز قابل شناختن، تشریح کردن و نشان دادن است. اما دین و هنر پدیده ها را به گونه ای نشان می دهند که «عالی تر از زندگی است». یعنی آن ها صرفا درگیر کشف و بازتاب واقعیت آن گونه که هست نیستند. بلکه درگیر وام گرفتن از زندگی واقعی برای شکل دادن وقایعی هستند که تنها می توانند در خیال هستی بیابند ولی از مردم می خواهند که به عنوان چیزی که واقعی است آن را باور کنند.

همگونی میان مذهب و هنر را باید به رسمیت شناخت اما مهمتر از آن باید تفاوت اساسی میان آن ها را درک کرد. هنر مستلزم «تعلیق ناباوری» است (تعلیق ناباوری یعنی قبول چیزهای فی الواقع ناموجود، قبول وقایعی که فی الواقع رخ نمی دهند، به مثابه ی چیزهایی که موجود بوده و در حال رخ دادن هستند). هرچند هنر مستلزم قبول چیزهای خیالی به عنوان واقعیت است منتهی این را فقط در محدوده ی کم و نسبی، مستلزم می کند. اما دین، از جمله هنر دینی، از مردم می خواهد که بازتاب خیالی وقایع و چیزهایی را که ارائه می دهد، مردم به عنوان واقعیت بپذیرند. (البته برخی آثار هنری صرفا بازتاب حوادث واقعی و انسان های واقعی است، هرچند در این مورد نیز هنر باید «عالی تر» از زندگی باشد اما با بقیه ی هنرها فرق می کند.)

اگر مذهب خود را به همان شکل و با همان انتظاراتی که هنر ارائه می دهد، ارائه می کرد آن گاه دیگر مثل امروز، ضررمند و مانعی در مقابل تکامل همه جانبه ی انسان نمی بود. هنر به مردم اجازه می دهد که به آن به صورت آفریده های خیالی بنگرند. اگر مذهب نیز خود را این گونه به مردم ارائه می کرد دیگر مذهب نبود. در هر حال در آینده نیز انسان مانند گذشته خیال پردازی خواهد کرد و هنر خواهد آفرید اما بدون مذهب.

در سراسر فرآیند جهانی- تاریخی انقلابی برای گذر از عصر استثمار بورژوایی و رسیدن به رهایی کمونیستی، ما باید با تمام کسانی که می توانیم متحد شویم. از جمله با کسانی که باورهای مذهبی خود را حفظ می کنند اما مایلند همراه ما بجنگند و به شورش ستم دیدگان علیه نظام ستم گرانه کمک کنند. ما با همه ی کسانی که منافع اساسی شان با اهداف انقلابی توده های تحت ستم سازگارتر است تا با ستم گران و حکام ضد انقلابی، متحد خواهیم شد. اما در عین کوشش برای ایجاد چنین وحدتی و در عین احترام گذاشتن به باورهای مذهبی آن ها، برای برقراری رهبری یک ایدئولوژی کاملا علمی و عمیقا رهایی بخش که کمونیسم است سخت کوشش خواهیم کرد.

 

شکوفایی «معنویات انسانی» در عصر کمونیسم

انقلاب کمونیستی و جهان کمونیستی که از این انقلاب متولد خواهد شد، هنر و خیال پردازی و «معنویات انسانی» را در ابعادی وسیع تر شکوفا خواهد کرد: در ابعادی که تا کنون، بشر آن را تجربه نکرده است. این انقلاب زنجیرهای بندگی دینی و خرافات را درهم خواهد شکست و همان طور که سرود انترناسیونال می گوید «ذهن را از زندانش رها کرده» و به آن امکان صعود به اوج های ناشناخته و قله هایی را خواهد داد که در گذشته حتا در مخیله نمی گنجیدند. این بخشی از مبارزه ی آگاهانه و داوطلبانه ی اکثریت بشر برای تغییر خود و جهان خواهد بود. آن طور که در خاطراتم در مورد جنبش آزادی بیان در برکلی نوشتم: زمانی که مائو فراخوان ترکیب رمانتیسم انقلابی با رئالیسم انقلابی در هنر و در بقیه ی فعالیت ها را داد، در واقع می خواست گرایشات ماتریالیستی مکانیکی را کنار بزند و تاکید کند که توده های مردم را باید با ارائه ی شورانگیزترین و عالی ترین چشم اندازها الهام بخشید و این کار را باید آن چنان کرد که در عین شکوفا کردن قدرت خلاقه و رویا پردازی انسان ها، عمیق ترین درک درست از واقعیات و عمیق ترین درک از ابزار و وسایل ضروری برای انقلابی کردن جامعه را به آن ها ارائه دهیم.

در زیر کلامی از شعبده بازی به نام «رندی حیرت انگیز» را نقل می کنم تا بگویم انقلاب کمونیستی به روحیه ای که در این جملات بیان شده، میدان رشد و گسترش فراوان خواهد داد: «شبه روانشناسی، یک دروغ و توهم است. تمام ادعاهای معجزه آفرینِ دیگر نیز همین طور. من به این که چه می کنم آگاهم. علم به این مساله و باورهایی که دارم، جهان موجود را برای من کمتر هیجان آور و کمتر اعجاب انگیز نکرده است و برای شما نیز نباید بکند. بالعکس وقتی شما می فهمید که هیچ نیرو یا خرد اسرارآمیز و ماورالطبیعه شما را به وجود نیاورده و شما تحت حمایت هیچ قدرت یا هستی ناشناخته ای نیستید، زمانی که بفهمید محصول میلیون ها آزمایش در فرآیند تکاملی هستید و نه نتیجه ی تخمی که توسط موجودات غیر زمینی بر روی زمین پرتاب شده، آن گاه جهان برایتان بسیار هیجان انگیزتر می شود…. برای مدت زمانی بیش از اندازه طولانی، بر امپراتوری ذهن، یاوه حکم رانی کرده است. اما خوب نگاه کنید: امپراتور لخت است».

 

تمام تاریخ هیچ نیست مگر تغییر مداوم ماهیت انسان

 

متن زیر گزیده ای از سخنرانی ششم از «هفت سخنرانی» باب آواکیان است(۲) 

 

والاس تحت نام ستم دیدگان حرف می زند ولی ایدئولوژی «مسئولیت فردی» را برای کوبیدن آنان استفاده می کند.

او می گوید، صدای پیامبرانه ی مذهب باید در سیاست شنیده شود زیرا این به نفع جامعه است و باید هم راست و هم چپ را رد کرد.

در مورد «هم چپ و هم راست را رد کردن» من گفتم: تلاش والاس این است که به ورای محافظه کاری و لیبرالیسم رفته و عوامل مثبت هر دو را ترکیب کند و این نوع «سنتز» را ایجاد کند؛ تلاشی که شکست خورده و موضع و جایگاهی که غیرقابل دوام است. در «منبرِ استخوان ها» گفتم:

«نقطه ی عزیمت والاس درک درست از رابطه ی میان آگاهی و وجود اجتماعی نیست. او نقش تعیین کننده ی نیروهای مادی و محرک های اساسی را که روابط اجتماعی و ارزش ها را شکل می دهند، نمی‏ فهمد و درک نمی‏ کند که همین عوامل، مکررا زمینه ی جهش های انقلابی و دگرگونی های انقلابی در این روابط اجتماعی و ارزش ها را نیز آماده می کنند.»

مارکس در مورد اصلاح طلبِ اتوپیستِ پرودون گفت: «پرودون می خواهد سنتز باشد اما اشتباهِ مرکب است. او می خواهد به عنوان مرد علم به ورای بورژوازی و پرولتاریا صعود کند اما صرفا خرده بورژوایی است که مرتبا میان سرمایه و کار این ور و آن ور پرتاب می شود؛ اقتصاد سیاسی بورژوایی و کمونیسم.» (مارکس، فقر فلسفه)

اگر ما به‏ جای «مرد علم» بگذاریم «مرد مذهب و معنویات» موقعیت والاس بیان می شود.

والاس در مقاله ی «سیاست پیامبرانه» می گوید «این صدای پیامبرانه ی مذهب باید و می تواند تبدیل به قطب راهنمای سیاست و روابط میان انسان ها شود.»

در جواب کافی است به دهشت های نهفته در آن «صدای پیامبرانه ی مذهب» و متون مذهبی که والاس به آن‏ ها معتقد است و تبلیغ می کند اشاره کنیم: بردگی، غارت زنان از جمله اسیر کردن آنان به عنوان پاداش جنگی و بهره‏ کشی جنسی از زنان، کشتن زنانی که موقع ازدواج باکره نیستند، کشتن همجنس گرایان، کشتن زنان تحت عنوان جادوگر، باورهای خرافی مانند شیطان و غیره و تبلیغ این جهل؛ کشتار مردم مذاهب دیگر به خاطر ایمان به خدایی دیگر، کشتن فرزندان طغیان گر، ترس و جهلی که از ترس بلند می شود، محکوم کردن انسان ها به رنج های طاقت فرسا به دلیل ایمان نداشتن به این یا آن خدای «حقیقی»؛ و هزاران سبعیت دیگر.

والاس در کتابش صحبت از رنج فقرا می کند. می توان باور کرد که او نسبت به آنان احساس هم دردی می کند و خواهان تخفیف دردهایشان است. اما خط مشی سیاسی و نظریه ی ایدئولوژیک و تئولوژیک او نه تنها از تخفیف این دردها عاجزند، بلکه ستم دیدگی و رنج های توده ها را در آمریکا و سراسر جهان تحکیم می کند.

والاس می گوید باید «عدالت اجتماعی و مسئولیت پذیری فردی را با هم ترکیب کرد. صحبت از مسئولیت اجتماعی و فردی می تواند برگِ آسی در صحنه ی سیاسی آمریکا باشد….. و جامعه را به آن چه خدا وعده اش را داده است یعنی جامعه ی خوب نزدیک کند.»

ما باید تاکید کنیم خطی که والاس تبلیغ می کند هیچ نفعی برای ستم دیدگان ندارد. در هیچ یک از مذاهب، خدا وعده ی پایان دادن رنج ها و دهشت های جامعه ی بشری را نداده است. اتفاقا همه ی مذاهب، دهشت های پایان ناپذیر استثمار و ستم و جنگ و انواع و اقسام افکار عقب مانده و برده کننده را تبلیغ و ترویج کرده اند.

….

کنش میان نیروهای تولیدی و روابط تولیدی؛ میان زیربنا و روبنا

تاریخ بشر شامل عملکرد مداومِ تضاد میان نیروها و روابط تولیدی، و میان زیربنا و روبنای جامعه است. در مقاطع معینی که این تضادها به درجه ی معینی از فشردگی و تمرکز می رسند امکان انقلاب فرا می رسد و طبقه ای به میدان می آید که نماینده ی طرق و روابط پیشرفته تر برای استفاده کردن از نیروهای تولیدی (نیروهای مولده-م) است؛ روابط و راه‏ هایی که با نیروهای مولده ای که تحت روابط تولیدی و اجتماعی کهنه و روبنای کهنه رشد کرده اند، سازگارتر است؛ طبقه ای به میدان می آید که بهتر از هر طبقه ی دیگر می تواند جامعه را تجدید سازماندهی کرده و از این نیروهای تولیدی به گونه ای استفاده کند که سازگار با رشد آن ها باشد؛ این طبقه تغییر انقلابی جامعه را رهبری خواهد کرد؛ قدرت را در جامعه خواهد گرفت؛ جامعه را بر حسب نیروهای تولیدی که به دستش رسیده تغییر شکل خواهد داد؛ به عبارت دیگر روابط تولیدی جدیدی را به ظهور خواهد رساند که کمابیش منطبق است بر نیروهای تولیدی رشد یافته؛ و یک روبنای سیاسی و ایدئولوژیک و فرهنگی منطبق بر آن را مستقر خواهد کرد که در عین حال که منطبق بر آن روابط تولیدی جدید است، همچنین آن را تقویت و اعمال می کند. این اتفاقی است که گذر از یک عصر بشری به جامعه ی بشری عصر دیگر را رقم زده است. البته این اتفاق به صورت تک خطی رخ نداده، بلکه با تلاطمات و بحران های عظیم و عقب گردها و حتا نابودی جوامع همراه بوده است. بنا بر این این تحول در مسیری مستقیم الخط صورت نگرفته اما به طور مکرر رخ داده است. زیرا همان طور که مارکس نشان داد، رشد نیروهای مولده (حتا رشد خودبخودی نیروهای مولده) در هر مقطع معین، جلوتر از خصلت روابط تولیدی حرکت می کنند و روی روابط تولیدی فشار می گذارد که تغییر کنند، هر چند به شکل محدود و کمّی. به طور مثال رشد تکنولوژی را که همه با آن آشنا هستیم در نظر بگیریم که منجر به روش های جدیدِ سازماندهی تولید شده است، هر چند که این تغییرات در چارچوب همان نظام سرمایه داری و شیوه ی تولید سرمایه داری صورت گرفته است. این تغییرات، خصلت آن روابط تولیدی را کیفیتا عوض نکرده و نمی تواند بکند. به عبارت دیگر، تضاد اساسی خود (تضاد میان این واقعیت که تولید به اشکال گوناگون اجتماعی شده ولی تصاحب ثروتِ تولید شده و ابزار تولید خصوصی است؛ ثروت، اجتماعا تولید شده ولی به طور خصوصی تصاحب شده و تبدیل به سرمایه می شود) را حل نکرده و نمی تواند بکند. بنا بر این نیروهای مولده در هر جامعه ای در چارچوب روابط تولیدی کهنه، روابط اجتماعی کهنه و روبنای سیاسی کهنه رشد می کنند اما در نقطه ای (که منظور یک نقطه ی معجزه آسا و غیره نیست و نمی توان یک فرمول برای آن تعیین کرد و به طور مکانیکی گفت کی این اتفاق می افتد؛ این بستگی زیاد به کنش های رفت و برگشتی میان زیربنا و روبنای جامعه دارد)، نابهنگامی یا تضادِ حادی میان نیروهای مولده ای که در چارچوب نظام کهنه، روابط تولیدی کهنه و روابط اجتماعی و روبنای منطبق بر آن رشد کرده اند، با آن روابط تولیدی و روبنای سیاسی به وجود می آید که به قول مائو، ابزار از دهان مردم انقلاب را فریاد می زنند، یعنی می گویند که دیگر در چارچوب روابط گذشته نمی توانید ما را بکار بگیرید، این روابط نابودی و اتلاف عظیمی به وجود می آورد و غیره. باید بدانیم که در دنیای کنونی علاوه بر نابودی هایی مانند نابودی محیط زیست و دیگر فجایعی که تحت سرمایه داری به وجود می آید، شکل عمده و مهم ترین شکل نابودی نیروهای مولده، تلف شدن و حتا نابود شدن صدها میلیون و حتا میلیاردها انسان است.

 

تغییر ماهیت انسان همراه با تغییر جامعه 

مائو گفت انسان، دینامیک ترین و آگاه ترین نیروی مولده است؛ انسان  با توانایی ها و دانش و توانایی اش در فکر کردن، عمده ترین نیروی مولده است. پس وقتی چنین وضعی ظهور می کند، ابزار فریاد می زنند و انسان ها از طرف ابزار به سخن در می آیند. دوباره برای تشریح مساله می توان از تمثیل سازی مائو استفاده کرد به شرطی که آن را با تمام پیچیدگی ها و غنا و گستردگی مساله درک کنیم و آن را عامیانه نکنیم. منظور مائو این است که وقتی تضادها به این حد رسید مردم نسبت به این ناهنجاری آگاه می شوند؛ این وضعیت در سطح آگاهی منعکس می شود و انسان ها شروع می کنند به فرموله کردن مفاهیم و افکار در مورد این که جامعه می تواند به شکلی به جز این که هست سازمان یابد. انعکاس این وضعیت در سطح آگاهی، جلوه های گوناگون دارد که رابطه ی مستقیمی با اقتصاد ندارند. مثلا، در شکل تئولوژی (الهیات)، اخلاق، اشکال گوناگون ایدئولوژی، فلسفه های سیاسی، برنامه های سیاسی و غیره. در عرصه ی سیاسی به شکل سازمان یافتن مردم به حول مبارزه برای تحقق این خواست ها تجلی و تبارز می یابد و وقتی نیروهایی که سازمان اجتماعی جدید را نمایندگی می کنند، نیروهایی که روش های جدید در سازمان دادن مردم برای تغییر طبیعت و تحقق نیازهای مادی زندگی و گسترش جامعه را نمایندگی می کنند به اندازه کافی طرفدار پیدا می کنند و در ضدیت با نیروهایی که نظم کهنه را نمایندگی و حفظ می کنند، به اندازه کافی قوی می شوند و می توانند حافظان نظم کهنه را سرنگون کرده و یک نظام جدید، یک شیوه ی تولیدی نوین را متولد کرده و برقرار کنند؛ شیوه و نظامی که کمابیش (و نه به طور مکانیکی و مطلق) منطبق است بر وضعیت نیروهای مولده در آن مقطع و در همین ارتباط، روابط اجتماعی جدید و همچنین روبنای سیاسی جدید که شامل افکاری متفاوت است، به وجود می آید. افکار توده های مردم در جامعه ی فئودالی با افکار مردم در جامعه ی سرمایه داری بسیار متفاوت است. جامعه ی سوسیالیستی، در عین حال که از همان دینامیک پایه ای پیروی می کند، اما جهشی کیفیتا و اساسا متفاوت از تمام این ها است؛ دارای خصلت و اهدافی کاملا متفاوت است؛ طبقه ای که آن را رهبری می کند نیز کیفیتا با طبقات دیگر متفاوت است، زیرا این طبقه حتا خودش را می خواهد از بین ببرد و این جزو اهدافش است. این طبقه حتا به نظامی که به وجود می آورد به‏ صورت نظامی می نگرد که گذاری است و باید از آن گذشت و به هدف عالی تر یعنی استقرار جامعه ی کمونیستی در جهان رسید. این انقلاب یک اتوپی که گویا عده ای از طریق اعمال اراده و زور می خواهند آن را به مردم تحمیل کنند، نیست. بلکه با تغییر رادیکال وضعیت، افکار و اعمال مردم نیز به طور بی سابقه ای عوض می شود؛ آن چنان که در تاریخ بی سابقه است. اما این از واقعیت مادی سرچشمه می گیرد و نه این که یک عده اتوپیست می خواهند چیزی را به واقعیت تحمیل کنند که در تضاد با جهتی است که واقعیت حرکت کرده و تغییر می کند. این است معنای حرف مارکس وقتی که گفت: «تمام تاریخ تغییر و تحول مداوم ماهیت انسان است.» هر آن چه را که تا کنون گفتم در واقع می رسد به این جا و این نکته ای که مارکس می گوید، حداقل یک جنبه ی مهم از آن است، به خصوص جایی که به طرز تفکر آدم ها بر می گردد و در تضاد کامل با این نظریه است که طبیعت انسان عوض نمی شود. این نظریه اصلا منطبق بر واقعیت نیست. اگر طبیعت انسانِ طبقاتِ مختلف، میان جوامع متفاوت در دوره های تاریخی متفاوت را مطالعه کنید می فهمید که این نظریه درست نیست و این نظریه که انسان دارای ذاتی غیر قابل تغییر است منطبق بر واقعیت نیست…. برخی می گویند یک چیز ابدی و ازلی در انسان هست و آن هم خودپرستی اش است و حتا اگر جامعه را عوض کنیم این خصلت ادامه می یابد. اما این نشانه ی آن نیست که انسان دارای ذات عوض ناشدنی است بلکه نشانه و تبارز آن است که تا قبل از ظهور انقلاب پرولتری برای رسیدن به کمونیسم، انقلاب هایی که جامعه ی بشری را عوض کرده و حتا از یک شیوه ی تولیدی به شیوه ی تولیدی دیگری تغییر یافته اند، همه بر شالوده ی استثمار اکثریت جامعه توسط اقلیت قرار داشته اند و افکاری که غالب شده، افکاری هستند که با سازماندهی جامعه بر شالوده های استثماری سازگارند. ….

 

افکار مسلط در هر عصر، افکار طبقه‏ ی حاکم است

همان طور که مارکس و انگلس گفتند افکار مسلط در هر عصری افکار طبقات حاکم است. پس دو دلیل موجود است که چرا در جوامع استثماری طبقاتی آدم ها در تخاصم با یکدیگر قرار می گیرند و حتا در درون یک طبقه به سوی تخاصم با یکدیگر رانده می شوند و افکار منطبق بر آن جامعه را به وجود آورده و گسترش می دهند. دلیل اول، مکانیسم و کارکرد خود سیستم است. این که در سرمایه داری آدم باید برای هر چیز از کار گرفته تا آموزش تا هر چیز دیگر، رقابت کند خیلی واضح است. اما همچنین همراه با آن و تقویت کننده ی آن، ایدئولوژی طبقه ی حاکمه است که انعکاس یک نظام تولید و مبادله ی کالایی و رقابتِ ملازم آن می باشد و بیشتر از هر چیز نظام را در رابطه با آن مبادله ی کالایی که منحصر به سرمایه داری است، تقویت و تحکیم می کند. آن نوع مبادله ی کالایی که منحصر به سرمایه داری است، مبادله ی میان مزد و نیروی کار (توانایی کارکردن) است و این همان اساس و شالوده ای است که سرمایه داری با اتکاء به آن، پرولتاریا را به مثابه ی یک طبقه استثمار می کند و ثروت را به مثابه ی سرمایه ی بیشتر انباشت می کند. تمام ثروتی که پرولتاریا اضافه بر نیازش به بقا و بازتولیدش تولید می کند، به قول مارکس، تبدیل به بنای عظیم و ساختاری می شود در خدمت اعمال و تقویت استثمارِ خود پرولتاریا. هر چند در عصر امپریالیسم و در کشورهای امپریالیستی این استثمار برای بخش هایی تعدیل یافته است، زیرا بورژوازی بخشی از مافوق سودهایی را که از غارت و استثمار مردم جهان به‏ دست می آورد در میان اهالی و حتا بخشی از طبقه ی کارگر پخش می کند، اما آن چه مارکس تشریح کرد، امروزه در مقیاس جهانی بیش تر، دامنه دارتر و عمیق تر از هر زمان دیگر مصداق دارد و مردم جهان هر چه بیشتر زیر سلطه ی سرمایه داری و در چارچوب انباشت سرمایه و محرک های انباشت سرمایه، ثروت تولید می کنند. هر چه بیشتر ثروتی را تولید می کنند که توسط دیگری تصاحب می شود، به همان نسبت، این ثروت برای برده تر کردن آنان استفاده می شود. به همین دلایل، بله، به همین دلایل می توان در جامعه ی برده داری، فئودالی، جوامع پاتریارکال و سرمایه داری یک وجه اشتراک میان افکار و اعمال مردم یافت؛ افکار و اعمالی که در کل می توان اسمش را «خودپرستی» گذاشت. مردم به طور خودبخودی درک های نادرستی از دینامیک های (محرک های) اجتماعی که درگیرش هستند را بیان می کنند؛ درک های نادرست دارند در مورد این که چرا دنیا این طور هست، آیا می توان آن را عوض کرد، چطور عوض می شود و رابطه ی بین آدم ها در جامعه چطور باید باشد. اما این ربطی به «ذات» و «ماهیت تغییرناپذیر» انسان ندارد. بلکه مربوط است به ماهیت جامعه که در هر مقطع توسط رابطه ی میان نیروهای مولده با روابط تولیدی و میان آن روابط تولیدی، آن نظام اقتصادی، آن شیوه ی تولیدی با روبنا تعیین می شود و فقط از طریق انقلاب امکان یک جهش و گسست رادیکال از شیوه ی تولیدی و روبنای موجود است؛ فقط از طریق انقلاب می توان یک شکل و شیوه ی تولیدی متفاوت را متولد کرد و بر اساس آن یک جامعه ی متفاوت و روبنای متفاوت منطبق بر آن شیوه ی تولیدی را به وجود آورد. اما نکته ی مهم که باید عمیقا درک کرد آن است که ما اکنون در آستانه ی آن هستیم که امکان پذیر شده (نه این که اجتناب ناپذیر است بلکه امکان پذیر شده ) که از طریق مبارزه یک جهش کرده و به شکلی از جامعه که تاریخا بی سابقه است دست یابیم؛ به جامعه ای که هم در زیربنا و هم روبنا آن ۴ کلیتی را که در موردش صحبت کردیم، محو کرده باشد؛ همه ی روابط ستم و استثمار و نابرابری را محو کرده باشد؛ تمام افکار و فرهنگ منطبق بر آن روابط ستم گرانه و استثمارگرانه را محو کرده باشد. این آن چیزی است که باید به میان توده های مردم برد تا آن را در دست گرفته و در جریان انجام آن و در جریان آن جهش و گسست رادیکال، به طور رادیکال هم شرایط اجتماعی و هم خود را عوض کنند.

 

آدم‏ ها به طور فردی تحول نمی‏ یابند

در پرتو آن چه گفتم یک بار دیگر نقل قول می کنم از کتاب «موعظه از منبرِ …استخوان» که در نقد والاس گفتم: «نقطه ی عزیمت والاس درک درست از رابطه ی میان آگاهی و وجود اجتماعی نیست. او نقش تعیین کننده ی نیروهای مادی و محرک های اساسی را که روابط اجتماعی و ارزش ها را شکل می دهند نمی فهمد و درک نمی کند که همین عوامل، مکررا زمینه ی جهش های انقلابی و دگرگونی های انقلابی در این روابط اجتماعی و ارزش ها را نیز آماده می‏ کنند.»

در اینجا می خواهم روی این نکته تاکید کنم: این محرک های اساسی، نه تنها روابط و ارزش های اجتماعی را شکل می دهند، بلکه همچنین مکررا زمینه ی  جهش های انقلابی و دگرگونی های انقلابی را در این روابط اجتماعی و ارزش ها را آماده می کنند. در همان جا ادامه داده و می گویم: «گسست رادیکالی که مشخصه ی انقلاب کمونیستی است، یعنی گسست از روابط مالکیت سنتی و افکار سنتی، به طور عینی در مقابل کسانی مانند والاس و در واقع در مقابل بشریت به طور کل قد علم کرده است. مقاومت والاس و امثالهم در انجام این گسست مربوط به این است که در عین حال که او از فقر و فلاکت مردم رنج می برد اما (آن طور که مارکس در مورد پرودون گفت) او عاجز از آن است که «جنبه ی نابود کننده ی انقلابی فقر را که جامعه ی کهنه را سرنگون خواهد کرد، تشخیص دهد و در دست بگیرد.» این ها جملات قدرت مندِ مارکس در مورد پرودون است که در مورد والاس هم صدق می کند. به عبارت دیگر مارکس می گوید فقر زدگی و رنج  توده های پرولتر و دیگر توده های ستم دیده که در لایه ی تحتانی جامعه قرار دارند، آنان را به سوی یافتن راه برون رفت از این وضعیت می راند، حتا اگر در مواقع بسیار در این راه یابی به بن بست و چاله افتاده و به سمت های غلط بچرخند یا به بی راهه کشانده شوند. این است پایه های در دست گرفتن جهان بینی و متد و برنامه ی کمونیستی و تبدیل آن به یک نیروی مادی قدرتمند. زیرا این تنها چیزی است که می تواند راه خلاص شدن از هرگونه ستم و استثمار را به توده ها نشان دهد و سپس آنان را در دست زدن به مبارزه برای پایان بخشیدن به ستم شان و کلیه ی ستم های دیگر سازمان داده و رهبری کند. این تنها چیزی است که می تواند از طریق مبارزه ی انقلابی به دگرگونی انقلابی جامعه انجامیده و در جریان این مبارزه به تغییر انقلابی خود توده ها بینجامد. این است درک پایه ای صحیح در مورد رابطه ی میان عوض کردن وضعیت و عوض کردن مردم به قول مارکس. باید بر این حقیقتِ پایه ای تاکید گذاشت که در جریان به پا خاستن علیه نظامی که بر آنان ستم می کند و بالاخره در جریان سرنگون کردن آن نظام و استقرار یک نظام جدید که اساسی ترین منافعشان را نمایندگی کرده و منطبق بر آن است، توده های مردم (و نه افراد منفرد) می توانند خود را عوض کنند. این اصلا به معنای کم بها دادن به اهمیت آگاهی، ایدئولوژی و مشخصا اخلاقیات در این مبارزه نیست. در واقع حتا وقتی توده های مردم علیه ستم مبارزه می کنند و حتا اگر در این مبارزه پیشروی های بزرگ و تعیین کننده ای هم کسب کنند؛ فقط در صورتی که ایدئولوژی علمی و رهایی بخش کمونیسم و اخلاقیات مرتبط با آن که بخش مهمی از این جهان بینی را تشکیل می دهد، به میان توده ها بُرده شود و به طور فزاینده توسط آنان جذب شود، مبارزه ی آنان برای تغییر جهان و در این پروسه تغییر خودشان می تواند به نتایج کیفیتا پیشرفته در متولد کردن یک جهان نوین و همچنین یک مردم نوین بینجامد و این تحول ادامه یابد. در غیاب آن و به خصوص در ضدیت با آن، برای مردم در مورد «انتخاب» و «مسئولیت فردی» شان موعظه کردن و به خصوص روی گرداندن از علل ریشه ای وضعیت کنونی، نمی تواند وضعیت توده ها و فکرشان را عوض کند. موعظه کردن برای مردم در مورد «مسئولیت فردی»شان در غیاب آن چه که گفتم فقط می تواند لطمه بزند. آدم ها می توانند و باید مبتکر باشند که هم جهان اطراف خود و هم خودشان را عوض کنند. اما تنها با داشتن درک علمی و عمیق از این که مشکل چیست و راه حل کدام است می توانند به شکلی ادامه دار و پیگیر و همه جانبه این کار را بکنند؛ تنها زمانی که به طور علمی درک کنند که ریشه های اساسی وضعیت کنونی چیست؛ چرا مردم این طورند؛ و چطور می توان به طور رادیکال این وضع را عوض کرد، می توانند به طور همه جانبه و پیگیر این مسئولیت را به دوش بگیرند. در جریان و از طریق ریشه کن کردن نظام کهن و روابط کهن است که افراد نیز تغییر می کنند. آدم ها به طور فردی تحول نمی یابند؛ توده ها در رقابت یا تخاصم با توده هایی مانند خودشان نمی توانند عوض شوند، بلکه فقط زمانی عوض می شوند که بخشی از یک جنبش توده ای گسترده و عمیق باشند؛ جنبشی که در آن بینش و منافع پرولتاریا به میدان آورده می شود و به آنان الهام می بخشد که با هم متحد شده و دست به یک مبارزه ی انقلابی تحت رهبری اهداف و جهان بینی کمونیستی بزنند.

 

امپریالیسم آمریکا: ترکیب ناب درنده‏ خویی و ادعای پیامبری

مارک تواین حرف معروفی دارد که من به آن خیلی علاقه دارم. او می گوید، برای این که در آمریکا کارَت بگیرد نیاز به ترکیب نابی از جهل و تفرعن داری! این چیزی است که هر روزه در آمریکا می بینیم. مردم در مورد چیزهایی که اصلا از آن ها هیچی نمی دانند نظر می دهند و متهم می کنند. در واقع این امر نهادینه شده است و آن را در برنامه های تلویزیونی مرتبا می بینیم؛ آدم های تلویزیونی تعلیم یافته اند که دیگران را به سیخ بکشند، آن هم بر مبنای دروغ و جهل و تکرار مکرر واژه هایی که به صورت سلاحِ حمله به دیگران و مسخره کردن آن ها در آمده است. این یک عادت مضر است که در میان توده ها نیز تبلیغ می شود اما در اینجا من می خواهم روی طبقات حاکمه تکیه کنم که چطور این ترکیب جهل و تفرعن را استفاده می کنند و به دور آن نیرو سازمان می دهند. این روزها هرکس می خواهد رهبر آمریکا بشود باید ترکیب نابی از درنده خویی و ادعای پیامبری را داشته باشد. این مربوط است به «مستثنی بودن آمریکا» (ملت برگزیده ی خدا) که قلب تئوکراسی آمریکایی را تشکیل می دهد. از یک طرف باید برای غارت مردمِ دیگر دست به تجاوز بزند اما طوری وانمود کند که این کار را از سر خشم به خاطر رفتار غیر منصفانه ی آنان با آمریکا و به خاطر نیک بختی و عاقبت بخیری آن مردمی که برای غارتشان لشکرکشی کرده انجام می دهد. آمریکا باید خود را به صورت برگزیده ی خاص خدا نشان دهد. ترکیب نابِ درنده خویی و پیامبرنمایی. این ترکیب ناب را در فرمانده ی کل قوای این کشور به خوبی می توان دید {این مقاله در دوران ریاست جمهوری جرج بوش نوشته شده است(بوش). از نوع محافظه کار و مسیحیتِ فاشیستی آن. این جا کسی را می بینیم که در ضمن می توان گفت ترکیب امتیازطلبی و دروغ گویی نیز است. در موقعیت امتیاز گرفتن قرار داشتن و قاپیدن از مردم در سطحی بالاتر همراه با دروغ گویی سیستماتیک در مورد کارهایی که می کنی و چرا می کنی. ترکیبی از فرومایگی «فرت بوی»ها (Frat Boys) و امتیازطلبی «اسکال اَند بونز»ها (Skull & Bones)(۳) و بی رحمی که ملازم آن است و به موقعیت حاکمیت و اصل حاکمیت ارتقا یافته است. در عین قلدری، جست و جوی علمی و هر گونه حقیقت یابی را ذره ای برنمی تابد. این نمایش نامه ای است که در صحنه ی امپراتوری و جنگ مکرراً می بینیم. برای مثال دروغ گویی سیستماتیکی که به عنوان برهان و استدلالی برای حمله به عراق انجام شد. ….

دروغ پردازی سیستماتیک و حمله به حقایق علمی

بنا بر این در این کشور با سیاست دروغ پردازی سیستماتیک و حمله به حقایق از سوی هسته ی مرکزی دولت مواجهیم. آن ها نه تنها حقایق اثبات شده را انکار می‏ کنند بلکه در حمله به آن ها و تضعیفشان به‏ طور نقشه مند عمل می کنند. این جا می رسیم به حملات این رژیم به حقایق علمی اثبات شده. تعداد زیادی از دانشمندان علیه اقدامات بی سابقه ی رژیم بوش برای واژگون کردن حقایق علمی، صحبت کرده اند. بیانیه های زیادی در دفاع از علم با امضای دانشمندان گوناگون منتشر شده است. دفاع از علم در مقابل حملات چندگانه تبدیل به عرصه ی مهمی از مبارزه شده است. این حملات از بالاترین سطوح حکومتی سازمان داده می شود و عرصه های گوناگون را در بر می گیرد. اما به طور خاص در حمله به تئوری تکامل فشرده شده است.

هرکس که صاحب متد علمی و اهل مطالعه است و می خواهد با حقیقت آن طور که هست روبرو شود می داند که تکامل از جمله ثابت شده ترین فاکت های علمی است. یک فاکت (واقعیت) است. به طرز غیر قابل انکاری درستی آن ثابت و تثبیت شده است. حمله به تئوری تکامل هم سنگ حمله به این حقیقت علمی ثابت شده است که زمین صرفا بخشی از منظومه ی شمسی است که به دور ستاره ای به نام خورشید می چرخد و این به نوبه ی خود یکی از کهکشان ها در میان کهکشان های بی شمار است. تئوری تکامل همان قدر بنادین است که این فاکت. در میان دانشمندان به طور کلی و به خصوص میان آنانی که در رشته ی بیولوژی هستند، تقریبا هیچ و شاید بتوان گفت اصلا نزاعی در مورد درستی این فاکت اثبات شده، نیست. همان طور که در سری مقالاتِ «تکامل» نوشته آردی اسکای بریک (که به شکل کتاب منتشر شده است) گفته می‏ شود، اگر «تکامل» یک فاکت نبود، اصلا علم بیولوژی نمی توانست وجود داشته باشد و اگر تکامل بیولوژیک یک فاکت نبود، ستون همه ی رشته های علمی دچار تکان های شدید و تزلزل می شد. زیرا تکامل، الفبای علم است. با این وجود ما با حملات چندگانه و چند وجهی از سوی بنیادگرایان مسیحی که از حمایت حکومت برخوردارند، روبروییم و رئیس جمهور اعلام می کند که: در مورد تئوری تکامل هنوز هیئت منصفه (ژوری) جلسه ی خود را به نتیجه نرسانده است!

و سپس اضافه کرده و می گوید در مدارس در کنار تئوری تکامل باید تئوری «طرح هوشمند» (Intelligent Design) درس داده شود.(۴)

 

توضیحات:

 

۱- کارن آرمسترانگ، پژوهشگر تاریخ ادیان و اندیشه ی دینی است. وی به مدت هفت سال راهبه  ی کلیسای کاتولیک بود اما هنگامی که «به جستجوی خدا» پرداخت و آن را نیافت، اعتقادات دینی  اش فرو ریخت. اما وی کماکان معتقد است که جستجوی خدا بخشی از طبیعت انسان است. بر سر این موضوع است که در کتاب «موعظه از منبرِ بر استخوان  ها بنا شده» باب آواکیان او را به چالش می  گیرد. کتاب معروف کارن آرمسترانگ تحت عنوان «تاریخ خدا، از ابراهیم تا کنون تاریخ ۴۰۰۰ ساله در جستجوی خدا» پژوهشی مهم در مورد ادیان ابراهیمی است. تاریخ انتشار کتاب به زبان اصلی۱۹۹۳ است و در ایران با عنوان «خدا شناسی از ابراهیم تا کنون» با ترجمه  ی محسن سپهر توسط نشر مرکز به چاپ هفتم رسیده است.

 

۲- باب آواکیان، هفت سخنرانی

 

 

http://revcom.us/avakian/ba-seven-talks-en.html

Conservatism, Christian Fundamentalism, Liberalism and Paternalism … Bill Cosby and Bill Clinton … Not All «Right» But All Wrong!

 

۳- (فرت بوی: انجمن بچه پول دارهای دانشگاه ها و – Skull Bones جمجمه و استخوان – انجمن سِرّی دانشجویان نخبه در دانشگاه های نخبه پرور مانند یل (Yale) که بوش با تکبر می گوید با وجود این که دانشجوی رفوزه ای بود اما به آن راه یافت)

 

۴- طرح هوشمند: در سال ۱۹۸۷ بنیادگرایان مسیحی برای دور زدن قانون اساسی آمریکا که تدریس «خلقت» را مخالف اصل جدایی کلیسا و دولت می داند و برای وارد کردن «خلقت» به درس بیولوژی مدارس، تئوری «طرح هوشمند» را ساختند که ظاهری «علمی» دارد. اما دانشمندان آمریکا و مراکز علمی آن را «شبه علم» یا «علم یاوه» ارزیابی کرده  اند. طرح هوشمند معتقد است که برخی مشخصات جهان و موجودات زنده را به بهترین وجه فقط توسط این فرضیه که همه ی این ها نتیجه ی یک طرح هوشمند است و نه نتیجه ی پروسه  ی غیر مستقیم تکامل می  توان درک کرد و این طراح هوشمند «خدای مسیحیت» بوده است.