نشریه حقیقت شماره ۷۱

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۱۰۵ دقیقه

نشریه حقیقت

دوره سوم، شماره ۷۱، اردیبهشت ۱۳۹۳

نه جام زهر و نه نوشدارو!

‌ تفاهم هسته ای میان جمهوری اسلامی ایران و شش قدرت امپریالیستی، به ویژه آمریکا حتا اگر به توافق هسته ای مورد نظرِ طرفین نرسد رخداد مهمی است زیرا پس از ۳۶ سال فصل جدیدی را در روابط جمهوری اسلامی با امپریالیسم آمریکا گشود. اما نتایج پایانی این فصل هنوز نانوشته است و در واقع قابل پیش بینی نیست. در این میان، درک این واقعیت برای توده های مردم در ایران حیاتی است که، این «تفاهم» نه ماهیت جمهوری اسلامی را عوض می کند و نه ماهیت امپریالیسم آمریکا را. این رابطه و تفاهم هیچ ربطی به منافع کوتاه مدت و دراز مدت مردم ایران و خاورمیانه و جهان ندارد و بی تردید دهشت های جدیدی را برای مردم این منطقه در انبان دارد.

چه شرایطی این چرخش استراتژیک را ضروری کرده است؟

فضای تبلیغاتی-  رسانه ای را جزییات این معامله اشغال کرده است. اما معماران این تفاهم، در اتاق های دربسته و در نشریات سیاست گذار و امنیتی با صراحت می گویند که مساله ی عمده رسیدن به تفاهم هسته ای نیست بلکه آغاز روابطی جدید میان جمهوری اسلامی و قدرت های امپریالیستی غرب به ویژه آمریکا است. در واقع، مهم ترین بخش این قرارداد نهادینه کردن فرآیندی ده ساله است که جمهوری اسلامی ایران و آمریکا را ملزم به داشتن روابط دیپلماتیک، سیاسی و نظامی نزدیک با یکدیگر می کند.

این آغاز، عمدتاً نتیجه ی چرخشی استراتژیک در رویکرد ایالات متحده نسبت به جمهوری اسلامی است. ایالات متحده از سیاست به حاشیه راندن و منفرد کردن جمهوری اسلامی با هدفِ «تغییر رژیم» در ایران به سیاست اتحاد با جمهوری اسلامی، ادغام آن در ساختارهای سیاسی سلطه اش در خاورمیانه روی آورده است. عادی سازی روابط با جمهوری اسلامی بخش تعیین کننده ای از رویکرد جدید آمریکا به خاورمیانه است که برخی تحلیل گران آن را «دکترین اوباما» خوانده اند (توماس فریدمن. ۵ آوریل ۲۰۱۵. نیویورک تایمز).

اوباما در مصاحبه ای که پس از عقد تفاهم نامه ی هسته ای انجام داد در مورد دکترین اوباما گفت: «من ابهامی در این مساله باقی نگذاشته ام که هرگز به ایران اجازه دست یافتن به سلاح هسته ای را نخواهم داد و فکر می کنم آن ها منظور ما را می فهمند. اما می گویم امیدوارم که بتوانیم این طرح دیپلماتیک را به سرانجام برسانیم و عصری جدید در روابط ایالات متحده - ایران و در روابط ایران با همسایگانش شروع شود.» این سیاست در جواب به تضادها و چالش هایی مدون شده است که امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه و در جهان با آن ها روبه رو است. شک نیست که شتاب فروپاشی و هرج و مرج در ساختارهای سیاسی خاورمیانه، گسترش داعش در عراق و سوریه و احیای القاعده، دورنمای رسیدن داعش به مرزهای اسراییل در اردن، دورنمای جنگ داخلی در عربستان سعودی، واقعیت رشد و گسترش نفوذ چین و روسیه در خاورمیانه و شمال آفریقا امپریالیسم آمریکا را به جستجوی متحدینی در وجود جمهوری اسلامی وادار کرده است. راجر کوهن که از صهیونیست های طرفدار اوباما است در روزنامه ی نیویورک تایمز می نویسد: «پرزیدنت اوباما از طریق پیگیری شجاعانه اش دینامیک استراتژیک خاورمیانه را تغییر داده است. … بستن راه پیشروی ایران به سوی بمب اتمی، پرهیز از ورود به جنگی دیگر با یک کشور مسلمان و برقراری مجدد رابطه ی دیپلماتیک با قدرتی با ثبات که دشمنِ داعشِ خونخوار است، یک سیاست مجاب کننده برای آمریکا است که با فروپاشی نظم در خاورمیانه مواجه است. …» (کوهن، ۲۰۱۵)

در واقع توانایی جمهوری اسلامی در سرکوب امنیتی، سرکوب اجتماعی و فریب سیاسی- انتخاباتی و همچنین حفظ اتحاد حکومتی در مواجهه با چالش های داخلی و منطقه ای از شاخص هایی است که در منطقه ی پرتلاطم خاورمیانه سیاست گذاران امپریالیسم آمریکا را «اغوا» کرده و خواهان کشیدن جمهوری اسلامی به درون ساختارهای هژمونی خود در خاورمیانه است. اوباما در مصاحبه ی پیش گفته، ضمن تکرار عوام فریبی خاصِ خود در زمینه ی علاقه اش به استقرار صلح در خاورمیانه، ابراز ناراحتی از ریخته شدن بمب بر سر کودکان و از جا کنده شدن میلیون ها تن از مردم این منطقه به اصل مطلب پرداخته و روشن می کند که ضرورت اتخاذ رویکرد جدید نسبت به جمهوری اسلامی را وضعیت از هم گسیخته ی خاورمیانه، خطر فروپاشی یک به یک دولت های این منطقه و همراه با آن از بین رفتن کنترل آمریکا بر خاورمیانه به وجود آورده است. او می گوید، «منافع آمریکا در منطقه در حال حاضر، نه نفت است و نه قلمرو. … منافع ما در آن است که تضمین کنیم این منطقه کار کند و اگر خوب کار کند برای ما هم خوب است. با توجه به آن چه شده است، این یک پروژه ی بزرگ خواهد بود اما فکر می کنم این (چارچوب توافق با ایران) حداقل نقطه ای برای شروع است.» (فریدمن،۲۰۱۵)

 

دعواهای درون هیئت حاکمه  آمریکا

تحلیل گران غربی می گویند، این توافق بیشتر از آن که از درون جمهوری اسلامی به چالش کشیده شود از درون هیئت حاکمه ی آمریکا به چالش کشیده خواهد شد. محتوای نزاع حاد در هیئت حاکمه ی آمریکا بر سرِ برنامه ی هسته ای ایران و جزییات آن نیست. مخالفین اوباما در هیئت حاکمه ی آمریکا، معتقدند که این چرخش استراتژیک در رویکرد نسبت به ایران در واقع سلسله مراتب قدرت منطقه ای را بر هم خواهد زد. به طور مثال، اسراییل و عربستان سعودی را تضعیف خواهد کرد. یکی از متخصصین سیاست خارجی آمریکا می نویسد: «این نزاع عمدتاً بر سر چالش های ایران در مقابل رهبری ایالات متحده در خاورمیانه و خطراتی است که جاه طلبی های ژئوپلیتیک ایران برای متحدین آمریکا به ویژه اسراییل و عربستان سعودی به وجود می آورد. در مقابل، طرفداران این معامله معتقدند بهترین راه برای ایالات متحده در حل این مساله آن است که ایران را در نظم منطقه ای ادغام کند و در همان حال مواظب جاه طلبی هایش باشد. معامله ی هسته ای اولین گام در این راه است و جزییات معامله اهمیت زیادی ندارد زیرا هدف نهایی آن عوض کردن مقاصد ایران است و نه نابود کردن توانایی هایش.» (جرمی شپیرو. فارین پالیسی.۷ آوریل ۲۰۱۵)

مناظره و اختلاف بر سر «برنامه ی هسته ای» و «توافق هسته ای» در هیئت حاکمه ی آمریکا (که در اختلاف میان اوباما و نمایندگان کنگره ی آمریکا انعکاس یافته است) صرفاً وسیله ی نقلیه ای برای پیش کشیدنِ مسایل بزرگ تر است. از جمله این که آمریکا در خاورمیانه و شمال آفریقا چه نقشی را بازی خواهد کرد و به طور کلی ارزیابی وی از اهمیت خاورمیانه برای تضمین هژمونی جهانی آمریکا چیست؟ جرمی شپیرو می نویسد: «برای اوباما معامله با ایران صرفاً بخش مرکزی در تلاش های وی برای منع گسترش سلاح های هسته ای نیست بلکه همچنین بخشی از تلاش های او برای بیرون کشیدن آمریکا از درگیر شدن در نزاع های بی حاصل منطقه می باشد. او می خواهد آمریکا را داور منطقه کند و نه فعال مستقیم در جنگ های داخلی نامحدود. داور نه دوست دارد و نه دشمن.» (شپیرو ۲۰۱۵)

مصاحبه ی اوباما با توماس فریدمن گوشه هایی از علل مخالفت حاد اسراییل و عربستان را آشکار می کند. اوباما بر اهمیت حفظ قدرت منطقه ای اسراییل تأکید کرده و می گوید، «من مطلقاً متعهد به آن هستم که آنان برتری کیفی نظامی شان را حفظ کنند» اما گفت، «من باید حق مخالفت با سیاست های اسراییل، … را داشته باشم بدون آنکه گفته شود که ضد اسراییل هستم و نخست وزیر نتانیاهو هم باید بتواند با سیاست های من مخالف باشد بدون آن که ضد دموکرات قلمداد شود.» اما لحن اوباما در مورد عربستان متفاوت بود. اوباما تعهدات آمریکا نسبت به عربستان سعودی را تکرار کرد اما تأکید کرد که عربستان سعودی بیش از خطر «بیرونی» با خطر «درونی» مواجه است: «جمعیتی که در برخی موارد احساس بیگانگی می کند، جوانانی که بی کارند، و یک ایدئولوژی مهلک و نیهیلیستی و این اعتقاد که هیچ خروجی سیاسی مشروعی را برای این نارضایتی ها نمی توان فراهم کرد. ما باید بپرسیم چگونه می توانیم در عین حال که دفاع این کشورها را در مقابل تهدید خارجی تقویت می کنیم، ساختارهای سیاسی این کشورها را هم تقویت کنیم به طوری که جوانان سُنی احساس کنند که انتخاب دیگری به  جز داعش دارند.» (توماس فریدمن. ۵ آوریل ۲۰۱۵)

به این ترتیب، روشن می شود که بخشی از «دکترین اوباما» در رابطه با خاورمیانه ایجاد تغییراتی در موقعیت دولت هایی است که ثباتشان عمیقاً وابسته به حمایت نظامی و سیاسی آمریکا است و دولت اوباما، این موقعیت را غیرقابل  دوام می داند و با ضرورت پاسخ گویی به این وضعیت روبه رو است. دکترین اوباما با چه سیاستی به این ضرورت پاسخ می‏دهد؟ «خاورمیانه ای کردن جنگ های خاورمیانه» یکی از اهداف اعلام شده ی اوباما است. به عبارت دیگر، یک جنبه از سیاست جدید آمریکا ادغام بیشتر ایران در نظام اقتصاد جهانی و در تعهدات سیاسی و نظامی منطقه‌ای است و جنبه ی دیگر، تسلیح عربستان و متحدین آن در جنگ یمن در مقابل ایران و متحدین ایران است. اوباما با صراحت می گوید که همراه با دپیلماسی هسته ای، آمریکا در مقابل فعالیت های «بی ثبات کننده ی» ایران به دیگر کشورهای منطقه کمک خواهد کرد که جلوی ایران در بیایند. به اعتقاد وی ترکیب این دو سیاست (یعنی، دیپلماسی با ایران و دامن زدن به جنگ کشورهای عرب با ایران) دارای پتانسیلی است که ایران را وادار به تغییر رفتار در عرصه های بزرگ تر کند. اما هیچ یک از این محاسبات امپریالیستی به نتیجه ای که اوباما می گوید نخواهد رسید. نتیجه ی این سیاست فقط گسترش جنگ های ارتجاعی در خاورمیانه خواهد بود. اوباما می گوید، کشورهای عرب منطقه در ازای کمک های آمریکا، «باید مایل باشند که نیروهای پیاده  نظام شان را برای حل مسایل منطقه به کار بگیرند. … به طور مثال در سوریه. …». اوبامای عوام فریب سؤال عجیبی می کند: «چرا عرب ها نمی توانند علیه لگدمال کردن حقوق بشر در ابعاد وحشتناک و علیه کارهای بشار اسد بجنگند؟» اما در پرتو این عوام فریبی می خواهد محتاطانه حرف دیگری را هم بزند و واقعیتی دیگر را در مورد این متحدین آمریکا و اینکه قصرهایشان بر بنیادی شنی بنا شده است اعلام کند: «آن ها باید تغییراتی به وجود آورند که جوابگوی مردم شان باشند. …. بزرگ ترین خطری که آن ها را تهدید می کند ایران نیست. بلکه از نارضایتی درونی است. » (توماس فریدمن. ۵ آوریل).

محاسبات امپریالیستی اوباما آن است که آمریکا می تواند یک جنگ «با شدت پایین» میان بازیگران دولتی و غیردولتی این منطقه به وجود بیاورد و خودش از دور نقش «داور» را بازی کند. محاسبات مخالفین وی آن است که استراتژی اوباما، متحدین سابق آمریکا را از آن دور خواهد کرد بدون آنکه بتواند متحدین باثبات تری را جایگزین کند. جواب اوباما آن است که راهکارهای گذشته ی ایالات متحده در خاورمیانه نه تنها جواب نداده اند بلکه وضعیت خاورمیانه را بدتر کرده اند. این به معنای آن است که امپریالیسم آمریکا در ربع قرنی که از پایان «جنگ سرد» می گذرد قادر به تبدیل خاورمیانه به یک منطقه ی باثباتِ تحت هژمونی خود نبوده است. برعکس، این منطقه و چالش های آن مرتباً قدرت آمریکا و نفوذ جهانی اش را تحلیل برده است.

واقعیت چیست؟ در چند دهه ی گذشته هر تغییر ارتجاعی و امپریالیستی در این منطقه به گسترش جنگ های درهم برهم که دولت ها و جنگ سالارانِ اسلامی و نیروهای ارتجاعی خارج از دولت ها پیش می برند، افزوده است؛ شکاف های طبقاتی افزایش یافته و گسترش فقر به ثابت منطقه تبدیل شده است و جنگ ها و فلاکت اقتصادی دست در دست هم به جا به جایی ده ها میلیون نفر از جمعیت این منطقه منجر شده است. اما «دکترین اوباما» نیز نتیجه ای جز این به بار نخواهد آورد به این علت اساسی و پایه ای که این منطقه به شدت و بیش از هر برهه در تاریخ نیازمند تغییرات انقلابی است و هر راهی به جز آن موجب تشدید فلاکت و رنج های این منطقه خواهد شد.

حتا از منظر منافع امپریالیسم آمریکا، «دکترین اوباما» قمار بزرگی محسوب می شود. آنچه برای یک قدرت خوب است برای قدرت های دیگر بد است. بنابراین، نیروهای قدرتمندی در میدان خواهند بود که این سیاست را به شکست بکشانند. وضعیت امپریالیسم آمریکا و متحدینش در خاورمیانه بخشی از یک تصویر جهانی است: قدرت اقتصادی و سیاسی بلامنازع آمریکا در جهان رو به افول گذاشته است؛ قدرت های جهانی تازه نفس مانند چین و قدرت های احیا شده مانند روسیه نفوذ خود را در مناطق تحت هژمونی آمریکا (از جمله خاورمیانه) جهش وار گسترش می دهند و متحدین اروپایی آمریکا نیز سهم بیشتری را از جهان تحت سلطه ی آمریکا طلب می‏کنند.

نه جام زهر و نه نوشدارو؛ ضرورت های مقابل جمهوری اسلامی ایران و چالش های روابط جدید

قبول «تفاهم هسته ای» از سوی جمهوری اسلامی ایران نیز گام اول در عادی سازی روابط با آمریکا است. روحانی تأکید کرد که این قرارداد در واقع آغاز «تعامل با جهان» است و برقراری روابط با قدرت هایی که جمهوری اسلامی با آن ها رابطه نداشته است و حتا با کسانی که «خصم» حساب می شدند در دستور کار این دولت است. وی گفت، «برخی فکر می کنند ما یا باید با جهان بجنگیم یا تسلیم شویم. ما می گوییم که راه سومی هست. ما نیاز به یک روابط بهتر داریم.» (کوهن، ۲۰۱۵)

این سخنان بیان گر راهکار جدید جهانی و منطقه ای جمهوری اسلامی است که بر اجماع هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی متکی است. انتخاب روحانی در واقع محصول «تعامل» جناح معروف به «پراگماتیست» (که رفسنجانی سخنگوی آن است) با جناح معروف به اصولگرا (که سخنگویش خامنه ای است) و همچنین «تعامل» با کشورهای غربی بر سر این دورنما بود. هسته ی مرکزی دعواهای میان این ها بر سر آن بوده است که حول چه راهکاری متحد شوند تا بتوانند نظام جمهوری اسلامی را در مقابل دو چالش حفظ کنند. چالش اول: علیه اکثریت توده های مردم از کارگران و زنان و معلمان و ملل تحت ستم و دهقانان ویران شده که همواره زیر ستم و استثمار این نظام لگدمال شده اند و حال و آینده شان به یغما رفته است. و چالش دوم: علیه دولت های منطقه که با حمایت امپریالیسم آمریکا در رقابت و دشمنی با جمهوری اسلامی قرار دارند. تا بدان جا که به چالش توده های مردم مربوط است هسته ی مرکزی سیاست همه ی جناح ها سرکوب امنیتی، سرکوب اجتماعی (که در لگدمال کردن حقوق زنان فشرده می شود)، رواج دین و خرافه ی دینی، فریب کاری سیاسی از طریق انتخابات و جناح بازی ها بوده است. با این تفاوت که در زمینه ی فریب کاری سیاسی گاه از اصلاح طلبان استفاده کرده اند و گاه آنان را به حاشیه رانده اند. در زمینه ی چالش دوم، هسته ی مرکزی راهکارِ جناحِ «پراگماتیست» بازگرداندن ایران به کلوب امپریالیسم آمریکا در منطقه بوده است. هسته ی مرکزی راهکارِ جناحِ «اصول گرا» ادامه ی سیاست بازی در میان شکاف های امپریالیسم آمریکا با روسیه و چین است. (به توضیحات رجوع شود)

کریم سجادپور از تحلیل گرانِ «وقف کارِنگی برای صلح بین المللی»  می گوید: «روحانی می خواهد دن سیائوپین ایران بشود. و شعارش این است: حفظ نظام، توسعه ی سریع اقتصاد، باز کردن درها به روی جهان. روحانی نمی خواهد گورباچف ایران باشد. او انطباق گرا است و نه دگرگون ساز. او بخشی از نظام است و همین امر دست او را باز می گذارد. … و معتقد است که تئوکراسی ایران با عادی سازی روابط با باقی جهان از جمله ایالات متحده سازگار است و چه بسا بقایش وابسته به این عادی سازی است.» (راجر کوهن. ۲۰۱۵)

این واقعیتی است که تحریم ها اهرم مهمی در وادار کردن جمهوری اسلامی به اتخاذ چنین رویکردی بود به ویژه آنکه این تحریم ها همراه بودند با تهدیدات نظامی (مانند، «روی میز بودن نقشه ی حمله ی نظامی» از سوی کاخ سفید، تهدیدات صریح اسراییل)، خراب کاری سایبری در تأسیسات هسته ای، جاسوسی اطلاعاتی بسیار سنگین علیه جمهوری اسلامی (که در افشاگری های اسنودن بر ملا شد)، ترورهای هسته ای در داخل ایران. اما در نهایت اتخاذ این رویکرد، پاسخ گویی جمهوری اسلامی به ضرورت حفظ قدرت سیاسی و تقویت بنیادهای قدرتش است – همان طور که غنی سازی صد میلیارد دلاری برای گسترش فن آوری هسته ای با هدف رسیدن به ظرفیت تولید سلاح هسته ای نیز با هدف حفظ و تقویت نظام جمهوری اسلامی بوده است.

اما سیاست های گذشته ی جمهوری اسلامی در عرصه ی بین المللی ورشکسته از آب درآمد و تضادهای ساختاری نظام ارتجاعی اش را حادتر کرد. به ویژه، گسترش عجیب داعش در خاورمیانه که از فقر و فلاکت و آوارگی مردم عراق و سوریه تغذیه می کند و با تکیه بر پیشروی های برق آسایش تبدیل به نیرویی جذاب برای ده ها میلیون مردم فقیر این منطقه، از جمله مناطق محروم ایران شده است جمهوری اسلامی را به شدت به هراس انداخت.

کلیت این وضعیت باندهای حاکم در جمهوری اسلامی را به تکاپوی ورود به «جامعه ی ملل» کرده است تا هم جایگاه امن و مشروعی در میان دولت های خاورمیانه بیابد و هم از موهبات ورود سرمایه های بین المللی برای چاره کردن وضعیت اقتصادی اش برخوردار شود. اصول گرایان با قرارداد هسته ای تا بدان جا موافق اند که حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی را تضمین کند و امپریالیست ها آن را به عنوان قدرت مشروع منطقه ای به رسمیت بشناسند. هر دو جناح به یک اجماع کلی رسیده اند که این تفاهم هسته ای گام بزرگی در این راه بوده است. اوباما نیز با صراحت اعلام کرد که «تغییر رژیم» در دستور کار آمریکا نیست.

بنا بر این، اتخاذ رویکرد جدید را نمی توان «سر کشیدن جام زهر» از سوی حاکمان اسلامی دانست. اما خیلی زود ثابت شد که این رویکرد برای جمهوری اسلامی «نوشدارو» نیز نیست. به طور مثال، حتا قبل از آنکه جوهر امضای پای تفاهم هسته ای خشک شود، عربستان سعودی و متحدینش با حمایت آمریکا در یمن وارد جنگ با حوثی ها که زیر حمایت جمهوری اسلامی هستند شدند و جمهوری اسلامی را به چالش کشیدند. اوباما نیز اعلام کرد بخشی از «بسته ی» رابطه با ایران، تقویت نظامی دشمنان جمهوری اسلامی در منطقه برای ورود به جنگ های منطقه است. خود این مساله به شدت برای هیئت حاکمه ی اسلامی تکان دهنده بود. زیرا خوب می دانند که ضرورت بقای قدرت سیاسی آنان را وارد در باتلاق جنگ های خاورمیانه خواهد کرد و همین امر تضادهای طبقاتی و اجتماعی موجود را حادتر کرده و گسل های جدیدی را در صفوف هیئت حاکمه ی جمهوری اسلامی باز خواهد کرد.

علاوه بر این، وضعیت بی ثبات تناسب قوای میان قدرت های امپریالیستی و افول موقعیت آمریکا به عنوان تنها ابرقدرت جهان و هم چنین به میدان آمدن قدرت های بزرگی مانند چین و روسیه که مرتباً در سیاست های آمریکا خرابکاری می‏کنند تا منافع خود را پیش برند، امیدهای باندهای حاکم در ایران به داشتن حمایتِ یک کشور امپریالیستی باثبات و قوی را به ناامیدی و استیصال تبدیل کرده و به نگرش های مختلف در باره ی چگونگی حفظ نظام پا می‏دهد.

ژست های مردم فریب، تبلیغات دروغین

ورود جمهوری اسلامی به رابطه ی جدید با امپریالیسم آمریکا هیچ ربطی به منافع توده های مردم ندارد، همان طور که تخاصم دیرینه ی میان جمهوری اسلامی با امپریالیسم آمریکا نیز تخاصمی با محتوای ارتجاعی، بی ارتباط به منافع توده های مرد و ضدیت میان دو قشر حاکمه ی ارتجاعی و نظام های استثمارگر و ستم گرِ آنان بوده است. توهم در این مورد فقط به نظام جمهوری اسلامی و سرانش فایده می رساند که بتوانند یک بار دیگر توده های مردم را گیج کرده و انرژی تغییرطلبِ آنان را به مجاری تحکیم سنگرهای خود هدایت کنند. همان طور که اطلاعیه ی حزب ما (نوامبر ۲۰۱۴) در مورد «قرارداد ژنو» که زمینه ساز تفاهم نامه ی هسته ای اخیر بود اعلام کرد، «ژست های بادکنکی مذاکره کنندگان جمهوری اسلامی مانند ظریف که «ما به آن ها فهماندیم باید با ما از جایگاه برابر حرف بزنند» فقط تبلیغات بازاری یک تکنوکراتِ مرتجع جهان سومی است. … در نظام سلسله مراتبی امپریالیسمِ جهانی، «جایگاه برابر» فقط به روابط آن شش قدرتی که در اجلاس ژنو بودند (یعنی، آمریکا- بریتانیا- روسیه- فرانسه- آلمان- چین به علاوه ی ژاپن که در جلسه نبود ولی در زمره ی قدرت های بزرگ است) اختصاص دارد و دولت های کشورهای تحت سلطه مانند جمهوری اسلامی، ترکیه، پاکستان، عربستان و غیره به طور تبعی در این نظام سازمان یافته و اداره می شوند. مهم نیست که آیا سران این دولت ها تیپ هایی مثل روحانی هستند یا احمدی نژاد؛ ژنرال السیسی مصری هستند یا اردوغانِ ترکیه. این امر موضوعی آشکار است که اقتصاد جمهوری اسلامی را نهادهای اقتصادی نظام سرمایه داری  -  امپریالیستی از جمله صندوق بین المللی پول و بانک جهانی تنظیم کرده، شکل داده و جایگاه و عملکرد آن را در نظام اقتصادی جهان تعیین می کنند. اما جمهوری اسلامی از نظر سیاسی نیز اداره و کنترل می شود. نهادهای سیاسی مانند سازمان ملل و قطعنامه های آن (که طبق پیمان هسته ای ژنو، ایران متعهد به تحقق آن ها شده است) و مشخصاً همین نهاد ۵+۱ و قیمومیتِ کشورهایی مانند روسیه و چین، رفتار سیاسی جمهوری اسلامی را تنظیم و کنترل می کنند. وابستگی دولت های تحت سلطه به این یا آن قدرت بزرگ نیز بخشی از ساختار اداره ی جهانِ امپریالیستی توسط قدرت های بزرگ است. به طور مثال در اجلاس ژنو برخی از قدرت های بزرگ در مقام حامی/ قیمِ جمهوری اسلامی در جلسه بودند (روسیه و چین) و برخی دیگر در مقام مخالفِ آن. میان این قدرت ها بر سر کنترل کشورهای تحت سلطه رقابت است. این تضادِ منافع اقتصادی و سیاسی میان قدرت های بزرگ است که به جمهوری اسلامی امکان آن را می دهد که ظاهری «مستقل» به خود بگیرد و از آن برای قدرت نمایی در مقابل مردم ایران استفاده کند.»

 جنگ و نه صلح، فقر و نه رفاه

در پس «تفاهم هسته ای» نقشه های هولناکی برای خاورمیانه کشیده می شود که نه «صلح» بلکه جنگ های منطقه ای نامحدود؛ نه «رفاه و آینده» بلکه گسترش جا به جایی های جمعیتی، فقر، ستمگری های اجتماعی، بردگی زنان است. آغاز جنگ یمن که در فردای عقد تفاهم نامه ی هسته ای آغاز شد تنها طلایه دار دهشت هایی است که امپریالیست ها، دولت های منطقه و جمهوری اسلامی ایران برای مردم ایران و مردم منطقه در انبان دارند. شادی و سروری که در ایران، پس از امضای تفاهم نامه ایجاد شد نشانه ی توهمات خطرناک توده های مردم به جمهوری اسلامی و امپریالیسم آمریکا و نشانه ی اوج بی اعتمادی به قدرت خودشان است که برای مردم از بمب هسته ای خطرناک تر است.

تصور نادرستی در میان عده ی زیادی از مردم رایج است که گویا اگر رابطه با آمریکا سر بگیرد، دموکراسی آمریکایی و رشد اقتصادی به همراه خواهد آورد. این تصور همان قدر نادرست است که باور به «اصلاح» جمهوری اسلامی.برای زدودن خوش‏خیالی در مورد «توسعه‏ی اقتصادی» کافی است به وضعیت کشورهای مشابه ایران که زیر تحریم نظامِ بین‏المللی هم نبوده‏اند نگاهی بیندازیم: «رشد اقتصادی در مصر و تونس بسیار بالاتر از رشد اقتصادی در بسیاری کشورهای مشابه شان بود، با این وجود فقر و فلاکت کارگران و روستاییان و دیگر زحمتکشان به موازات این «رشد» بیشتر شده است. اقتصاد مصر از سال ۱۹۸۰ تا سال ۲۰۱۱ شاهد ۵ درصد رشد سالانه بوده است. این نرخ رشدی است که جمهوری اسلامی و بسیاری از کشورهای تحت سلطه آرزوی آن را دارند، اما اقتصاد مصر در همین دوره همچنین شاهد نرخ بیکاری ۵۰ درصدی و نرخ تورم ۲۰ درصدی بوده است. این فقر، زمین حاصل خیزی را برای رشد انواع نیروهای سیاسی اسلام‏گرا – اخوان المسلمین، سلفی‏ها و عشایر اسلام‏گرا در صحرای سینا فراهم آورده است… واضح است که با لغو تحریم‏ها بخش‏هایی از اقتصاد مانند صنایع اتومبیل‏سازی و قطعه‏سازی رونق خواهند یافت اما این صنایع فقط درصد کوچکی از کارگران را شاغل می‏کنند. در توسعه‏ی اقتصادی آینده، بازهم بخش عظیمِ جوانانِ جویای کار در بی کاری، فقر و فلاکتِ حاشیه نشینی رها خواهند شد…. بزرگ ترین نیروی توسعه‏ی اقتصادی، میلیون‏ها پیر و جوان کارکن جامعه است که کارکردِ نظامِ اقتصادی جمهوری اسلامی، با تحریم یا بدون تحریم، همیشه در حال نابود کردن آنان است. با لغو تحریم‏ها نه تنها منطق نظام اقتصادی جمهوری اسلامی تغییر نخواهد کرد بلکه با بی رحمی بیشتری کار خواهد کرد. در مقابلِ این ماشینِ آدم خوار، راه چاره فقط یک چیز است: در میان نیروی عظیم کارگر و بیکارِ این کشور، اعم از افغانستانی، کُرد، ترک، فارس، بلوچ، عرب و ترکمن، جنبشی برای انقلاب به راه اندازیم تا متحدانه و زیر پرچم انترناسیونالیسم پرولتری نه فقط برای رهایی مردم ایران بلکه در خدمت به رهایی پرولتاریا و خلق‏های خاورمیانه و رهایی بشریت از چنگال نظام ستم و استثمار سرمایه‏داری بجنگند.» (روحانی گِیت* و خیال هایی از جنسِ هیچ؛ نکاتی پیرامون دور جدید روابط آمریکا و جمهوری اسلامی – از نشریه ی حقیقت شماره ی ۶۵، مهر ۱۳۹۲)

روحانی در اولین سخنرانی خود در سازمان ملل (۲۴ سپتامبر ۲۰۱۳) جمهوری اسلامی را متعهد کرد که به جنگِ آمریکا «علیه تروریسم» در خاورمیانه خواهد پیوست. امروز نتیجه را می بینیم. جمهوری اسلامی در سه جنگ خاورمیانه ای درگیر است: عراق، سوریه و یمن. ماجراجویی های جمهوری اسلامی برای حفظ نظام پوسیده اش، این جنگ ها را به درون ایران نیز خواهد کشید و اگر چنین شود، کشتار میلیونی مردم ایران و عراق در جنگ هشت ساله ی میان جمهوری اسلامی و صدام حسین، در مقابل آن رنگ خواهد باخت.

برای عوض کردن معادلاتِ ارتجاعی و دهشتناک در ایران و منطقه راهی وجود دارد و این تنها راه است: به راه انداختن جنبشی برای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی زیر رهبری برنامه و حزبی کمونیستی.تنها با پا گرفتن و گسترش آلترناتیو انقلابی در میان قشرهای مختلف مردم و در اقصی نقاط کشور می‏توان به چالش خطرناکِ اوضاع کنونی پاسخ گفت. سرنگونی جمهوری اسلامی و جایگزینی آن با دولت و جامعه‏ای کیفیتاً متفاوت نه تنها ضروری است بلکه ممکن است. زیرا نظام تئوکراتیک جمهوری اسلامی از همه طرف زیر ضرب و فشار است. آن قدرت هایی که قرار است به کمکش بشتابند نیز خود بحران زده اند و صفوف‌شان پرآشوب است. بی تردید همه ی این ها هنوز دارای ذخایر قابل توجهی برای ترمیم موقعیت خود و نظام شان هستند. آنان کادرهای مجرب و آبدیده ی سیاسی و ایدئولوژیک و نظامی و امنیتی و فنی دارند، آنان دارای قوای نظامی و امنیتی قوی هستند، آنان حتا در نگاه بخشی از مردم کشورهای خود مشروعیت دارند. اما این ذخایر در شرایط تلاطماتی که هر گوشه ی نظام مشترک شان را در می نوردد به سرعت در حال تهی شدن هستند. این وضعیت را توده های مردم ایران و جهان نیز حس می‏کنند. تضعیف و تزلزل آشکار جمهوری اسلامی، وضعیت نامعلوم اقتصادی، اوضاع متلاطم منطقه، ناآرامی های سیاسی و اقتصادی در جهان گوش‏های زیادی را آماده‏ی شنیدن صدایی متفاوت کرده است، احساسِ ناگفته‏ای در میان قشرهای مختلف جامعه در گشت و گذار است که باید یک بار دیگر فعالانه سمت‏گیری کنند و به میدان بیایند و برای «چیزی» فداکاری کنند. امکان و ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار دولتی نوین برای ساختن نظام اجتماعی سوسیالیستی باید در اذهان توده های مردم جا باز کند. بحران فراگیر دشمنان فرصتی برای انقلاب است. تنها راه نجات مردم ایران و خاورمیانه بلند کردن امواج انقلابی در هر گوشه برای دفن یک باره ی همه ی این ها و خدمت بزرگ به بشریت و رهایی بشریت است.•

 

توضیحات

۱- مهدی محمدی که از متخصصین هسته ای جمهوری اسلامی و از اعضای تیم مذاکرات هسته ای بوده است در تشریح راهکار هسته ای برای حفظ جمهوری اسلامی می نویسد: «از بعد قطع نامه ی ۱۹۲۹ از اواسط سال ۸۹ یک استراتژی علیه ایران شروع می شود تحت عنوان استراتژی ترکیب گزینه های فشار … اولین گزینه، ایجاد تهدید معتبر نظامی بود… گزینه ی دو ، تحریم های فلج کننده، تحریم هایی با هدف خالی کردن خزانه ی ایران. … گزینه ی سوم عملیات اطلاعاتی، عملیات اطلاعات پایه در ایران…یعنی ترور، خرابکاری و حمله ی سایبری.ما در حال حاضر در معرض سهمگین ترین عملیات اطلاعاتی از ابتدای انقلاب تا حالا هستیم. ما یک مقطعی فقط اول انقلاب ترور و خراب کاری در ایران داشتیم و دیگر نداشتیم. الان سرویس های اطلاعاتی کشورهای غربی اتاق عملیات مشترک دارند در باره ی برنامه ی هسته ای ایران از حملات ویروسی به تأسیسات ما، تا کشتن دانشمندان ما وسط خیابان های تهران … چهارم ارتباط گیری با جریاناتی در داخل ایران برای احیای جریان فتنه، این ها گزینه های فشارند. … مشکلات اقتصادی ما زیر ۳۰ درصدش مربوط به تحریم ها است. ما می توانیم با تحریم ها زندگی کنیم. همین حالا که نفت ما تحریم است، بانک مرکزی ما تحریم است، ما یک بشکه نفتِ نفروخته در نفت کش هایمان نداریم. یک بشکه نفت نفروخته نداریم به قیمت هم فروختیم زیر قیمت نفروختیم. مشکل اقتصادی برای تحریم ها نیست….الان روس‌ها انگیزه دارند که موضع آمریکا را تعدیل کنند. چینی‌ها انگیزه دارند. آلمانی ها خیلی انگیزه دارند، انگیزه‌شان از روس‌ها و چینی‌ها هم بیشتره، چون می خواهند همکاری اقتصادی بکنند. بحران دارند، منطقه ی یورو در حال زمین خوردن است و بدون اقتصاد آلمان حتماً یورو زمین خواهد خورد. … این جمع بندی راهبردی که طرف مقابل الگوی رفتارش فقط زمانی تغییر می کند که حس کند ما تحت فشار تغییر نمی کنیم، واقع بینانه ترین جمع بندی است. بقیه ی جمع بندی ها واقعی نیست. یعنی با تاریخ پرونده ی هسته ای ایران ما تطبیق ندارد. …اگر ما دید کوتاه مدت داشته باشیم و فقط مقطع کنونی را ببینیم، از نظر اقتصادی، ضرر، از نظر سیاسی، هزینه و از نظر امنیتی تهدید به همراه داشته است برای ما. اما حقیقت آن است که اگر این روند مقاومت ما ادامه پیدا کند، نه تنها این هزینه ها جبران می شود، بلکه در آینده جایگاه ما از منظر اقتصادی، سیاسی و امنیتی ارتقای چشم گیری پیدا می کند که قابل مقایسه با این هزینه ها نخواهد بود….فناوری هسته ای فقط بحث تولید انرژی نیست. فناوری هسته ای در ارتقای قدرت ملی کشور تأثیر مهمی دارد. … مهم ترین دستاورد هسته ای شدن یک کشور بالا بردن وزن سیاسی آن کشور در معادلات بین المللی است. مخصوصاً در مورد جمهوری اسلامی ایران که نقطه ی کانونی مبارزه ی مستضعفین و مستکبرین است، این امتیاز بسیار ضروری به نظر می رسد. بنابراین این دستاورد استراتژیک را باید اهم دستاوردهای هسته ای شدن ایران اسلامی دانست. (فناوری هسته ای میوه ی مقاومت)

این پیام اول ماه مه است : تنها راه چاره انقلاب است، انقلاب کمونیستی

 ‌ این پیام کسانی است که بردگی را برنمی تابند، به هیچ شکل و در هیچ نقطه‌ی این کره‌ی خاکی.دنیای قرن بیست و یکم، دنیایی است بس کهنه که ستم و بهره کشی و نابرابری از هر روزنه اش بیرون می جهد و میلیاردها نفر را به کام خود می کشد. نظام حاکم بر دنیا، زندگی را برای اکثریت انسان ها غیرقابل تحمل کرده و به جای شادابی و نشاط و تعاون و تلاش آگاهانه، بی آیندگی و توهم و جهل و خودخواهی را به آنان عرضه می کند.

طبقه‌ی سرمایه دار که در رأس این نظام نشسته است، زندگی همه‌ی انسان ها را تابع انباشت سرمایه و کسب سود می کند. سودافزایی دائمی ماشین سرمایه به قیمت مرگ تدریجی توده های زحمت‌کش در خط تولید بین المللی است؛ به قیمت بی‌کاری و فلاکت کسانی که مرتباً از چرخه ی تولید به بیرون پرتاب می شوند؛ به قیمت تخریب لجام گسیخته‌ی طبیعت. فوق استثمار در مشقت خانه ها، در اقتصاد غیررسمی، تحت سیاست ریاضت‌کشی و رواج مشاغل موقتی و پیمانی، همه جا گستر شده است. میلیون ها کودک به خاطر گرسنگی و فقر و بیماری های ساده، به سوی مرگ محتوم روان اند. میلیون ها نفر از آفریقا و آسیا و چهارگوشه‌ی جهان به امید دست یافتن به کار و امنیت و آرامش جابه جا می شوند اما به صخره های سخت واقعیتِ تلخ حاکم برجهان برخورد می کنند. گروهی در همان ابتدا طعمه‌ی امواج می شوند و دیگران تا به آخر طعم تلخ مهاجر بودن و بی‌کار بودن و غیرقانونی بودن را خواهند چشید. دنیای کنونی، دنیای ستم ها و بی عدالتی ها است. در ایالات متحده‌ی آمریکا هر روز سیاه پوست یا رنگین پوستی قربانی خشونت پلیس شده و جان می بازد. در ایران زحمت‌کشان شریفی مانند یونس عساکره کارگر خرمشهری در عکس العمل به تبعیض و فشارهای اقتصادی، خود را به آتش می کشند. محرومان بی‌کار شده و عاصی، تحت عنوان «اراذل و اوباش» سرکوب می شوند. جوانانی که ستم ملی و مذهبی را برنمی تابند به جوخه‌ی اعدام سپرده می شوند. در غرب و شرق دنیا زنان مورد تجاوز قرار می گیرند. فرخنده ها را مثله می کنند و به آتش می کشند؛ زنان شنگال را به اسارت می برند، به صورت زنان اسید می پاشند و ریحانه ها را به خاطر تن ندادن به تجاوز و مجازات تجاوزگر به چوبه دار می سپارند.

نظام طبقاتی، نوع بشر را با مرزهای مصنوعی رنگ و نژاد و ملیت و مرزکشی های کشوری متفرق کرده است. جنگ های ویرانگر و ضد مردمی جریان دارد. امپریالیسم آمریکا و متحدینش تحت نام «جنگ با تروریسم» خیزش های مردم را سرکوب و منحرف می کنند. با جنگ به بازسازی رژیم های کارگزار و هم‌دست خود می پردازند. میلیون ها نفر را آواره و صدها هزار نفر را به کام مرگ می کشانند. تجاوز و مداخله‌ی مستقیم امپریالیستی و جنگ های نیابتی در حال گسترش است. ادامه‌ی جنایات امپریالیستی به تقویت نیروهای مرتجع و بنیادگرای مذهبی یاری رسانده و روابط و باورهای کهنه و وحشیگری های غیرقابل تصوری را به مردم تحمیل کرده است. این شرایط بی ثبات و بحرانی و خونین، نتیجه‌ی کارکرد پر هرج ومرج نظام امپریالیستی است.

در مقابل، اعتراض و مقاومت مردم علیه وضع موجود هرلحظه به شکلی و از گوشه ای سربلند می کند: مبارزه برای کار و نان و آزادی، مبارزه علیه ستم جنسیتی و نژادپرستی و ستم ملی، مبارزه علیه جنگ امپریالیست ها و نیروهای مرتجع مذهبی.اگر مردم به مقاومت و اعتراض برنخیزند هرگز به مسائل پایه ای تر و اساسی تر هم فکر نخواهند کرد و انگیزه ی جست وجو و یافتن آرمان و راه دگرگونی واقعی و ریشه ای نیز در آنان بیدار نخواهد شد. برپا شدن چنین جنبش هایی و درگیر شدن توده های مردم در صحنه‌ی مبارزه، فرصت و فضا فراهم می آورد برای طرح پرسش های پایه ای در مورد چگونگی خلاص شدن از وضع موجود و معنای جامعه و روابط متفاوتی که می توان و باید جایگزین جامعه‌ی کهنه کرد. اعتراضات و مقاومت های توده ها اینجا و آنجا شعله می گیرد و حتی می تواند به حریقی خوفناک برای حاکمان تبدیل شود، اما به علت محروم ماندن از رهبری پیشاهنگ کمونیستی که توده ها را آگاه و متحد و متشکل کند و افق و برنامه و استراتژی انقلاب را در برابرشان بگذارد، بعد از مدتی فروکش کرده و به کج راه می روند و یا در برابر حملات وحشیانه‌ی قدرت های حاکم شکست می خورند. واقعیتی که باید دید و به آن تکیه کرد، وجود ظرفیت نهفته و فزاینده‌ی انقلابی در دنیایی است که به صحنه‌ی رقابت ها و کشمکش های بی پایان و حاد میان نیروهای پوسیده‌ی امپریالیست و بنیادگرای مذهبی تبدیل شده است. با اتکا به این ظرفیت انقلابی، با آزاد کردن توان و انرژی انباشته در توده های مردم و با متحول کردن آنان در جنبشی که هدفش کسب قدرت سیاسی باشد می توان مسیر دیگری را در برابر دنیا گشود. ما از آزاد کردن توان و انرژی کسانی می گوییم که سرنوشت خویش را هر روز با خون و عرق در پهنه‌ی جهان می نویسند و شرایط زندگی و کارشان حکم بر هم‌سرنوشتی شان می دهد. وجود این نیروی مادی است که امکان انقلاب کردن و ساختن دنیایی نوین را ایجاد کرده است.

پیام اول ماه مه، به پا خاستن، متحد و متشکل شدن و ساختن جنبشی با هدف انقلاب است. انقلاب قهرآمیزی که این نظام جهانی را همراه با طبقات حاکمه ای که منافع‌شان را با تکیه به نیروی اسلحه و ایدئولوژی های اسارت بار خود پیش می برند، سرنگون کند. پیام اول ماه مه، دعوت به برافراشتن و گردآمدن زیر پرچم انقلاب کمونیستی است. این انقلاب را یک طبقه‌ی جهانی رهبری می کند: پرولتاریا. طبقه ای که فقط با رها کردن تمام بشریت رها می شود و هدفش آزادی نوع بشر از زندان جامعه‌ی طبقاتی است.

امروز چندین کشور منطقه‌ی خاورمیانه در آتش جنگ می سوزند. جنگی که به شکل جدی دامن چند کشور دیگر را هم گرفته است. بسیاری از مردم در پاسخ به فقر و ستمگری و جنایات امپریالیست ها و رژیم های دست نشانده و به علت نبود یک قطب انقلابی به دنبال نیروهای مرتجع اسلامی روان شده اند. اسلام گرایی اما پاسخی واقعی به فقر و ستم نیست بلکه خود مکمل و حافظ وضع موجود است. نیروهای اسلام گرا به کمک ایدئولوژی دینی و خرافات دینی، روابط ستمگرانه را تقویت و تشدید می کنند و مشخصاً فرودستی نیمی از جامعه‌ی بشری یعنی زنان را به کمک آیات و روایات زن ستیزانه و پدرسالارانه‌ی اسلامی توجیه می کنند. جمهوری اسلامی ایران نیز از پرچم داران اسلام گرایی است. ادامه‌ی حیات جمهوری اسلامی یعنی لگدمال شدن حرمت انسانی و ارزش های ترقی خواهانه و انقلابی.رژیم ایران برای هم‌ساز شدن با طرح های امپریالیسم آمریکا و خروج از بحرانی که سالیان درازی است گرفتار آن است، در عراق و سوریه و لبنان و یمن جنگ افروزی کرده و مبلغ و مروج تفرقه افکنی مذهبی شده است. توهم در مورد سیاست ها و تدابیر طبقه‌ی حاکمه‌ی ایران و قدرت های امپریالیستی که دل بستن به مذاکرات هسته ای یک شکل مشخص آن است، هیچ نتیجه ای جز یاس و سرخوردگی نخواهد داشت و باعث خواهد شد که توده های مردم از آگاهی و جسارت و اراده ی لازم برای نبرد علیه شرایط ستم و استثمار و بی حقوقی خود، علیه جنگ های خانمان سوز، علیه ستم‌گری ملی و بردگی جنسیتی، محروم بمانند و خود به دست خود زنجیرهای بردگی شان را ببافند. حاکمان اسلامی خوب می دانند که نظامشان درگیر تضادهای عمیق است و برای تحکیم موقعیت خود نیاز به برقراری نظم پادگانی و آرامش گورستانی در جامعه دارند. نیاز به سردواندن و خام کردن توده های محروم با وعده‌ی بهبود اوضاع دارند. نیاز به سرکوب و دفن اندیشه‌ی انقلاب و آرمان کمونیسم دارند تا مردم بدیلی در برابر این نظام بهره کش و ستم‌کار و پدرسالار نبینند و عصیان‌شان سمت و سوی آگاهانه و مؤثری نیابد. هر ثانیه از دوام عمر این رژیم، موجب گسترش تصاعدی بی عدالتی، فقر، خرافه و جهل و نابود شدن آینده ی نسل جوان است. جامعه ی ما به شدت نیازمند آن است که هرچه سریع تر این رژیم استثمار و سرکوب و فریب را دفن کند.

پیام اول ماه مه، ضرورت سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی و ایجاد یک نظام نوین، سکولار و سوسیالیستی است.•

حزب کمونیست ایران (مارکسیست-لنینیست-مائوئیست)

مه ۲۰۱۵- اردیبهشت ۱۳۹۴

 

حرکت امپراتوری آمریکا برای مواجهه با چال شهای اوج یابنده

لاری اورست. نشریهی انقلاب. ۶ آوریل ۲۰۱۵

گـزیـده

   … بسیاری در ایالات متحده و ایران به این توافق به عنوان پیروزی صلح بر جنگ می نگرند و آن را جشن گرفته اند.

این معامله (و مباحث حول آن) ربطی به از بین بردن علل رنج و محرومیت مردم، نزاع ها و جنگ های این منطقه ندارد. ربطی به از بین بردن سلاح های هسته ای در این منطقه ندارد. ایالات متحده آمریکا هنوز هزاران سلاح هسته ای در این منطقه دارد. اسراییل صدها سلاح هسته ای دارد که حتا حاضر نیست آن را قبول کند و تن به بازرسی و کنترل بین المللی بدهد. این معامله بر سر حفظ آن روابط اجتماعی و اقتصادی و نظم سیاسی است که مسبب به راه افتادن امواج قتل و کشتار مردم این منطقه و گسترش نجومی فلاکت آنان و سرچشمه ی عروج و گسترش بنیادگرایی اسلامی است.

 

گشایش یک حرکت استراتژیک بزرگ

برای ایالات متحده، برنامه‌ی هسته‌ای ایران به نوبه‌ی خود موضوع مهمی است. به نظر می‌آید توافق هسته‌ای گام اول در یک حرکت استراتژیک (و قمار) بزرگ توسط دولت اوباما است که هدف آن مواجهه و حل تضادها و چالش‌های متعددی است که امپریالیسم آمریکا در سطح جهان و خاورمیانه با آن‌ها روبه‌رو است. به یک کلام، تیم اوباما امیدوار است که این معامله‌ی هسته‌ای به گفته‌ی اوباما بتواند پلی باشد برای ورود ایران به «جامعه‌ی ملل». یعنی ایران، پس از ۳۶ سال انفراد و تضاد حاد میان دو کشور، بیش از گذشته در نظم‌های منطقه‌ای و جهانی که تحت سلطه‌ی آمریکا است ادغام شود. اگر این نقشه به ثمر بنشیند (و این «اگر»، اگر بزرگی است) ایران می‌تواند از کشوری که در زمره‌ی دردسرهای بزرگِ امپریالیسم آمریکا است تبدیل به کشوری مهم در صحنه‌ی جهان بشود که یاری رسان برنامه‌های آمریکا است تا مخالف آن.

اگر این جا به جایی با موفقیت انجام شود می‌تواند ارتعاشات بزرگی را در سطح جهانی و منطقه‌ای ایجاد کند. می‌تواند دست ایالات متحده را در رویارویی‌هایش با روسیه و در رقابت های فزاینده‌اش با چین تقویت کند و کار این دو قدرت را در کشیدن ایران به مدار خود سخت کند. در خاورمیانه، ایالات متحده با تضادهای انفجاری و مهارنشدنی به ستوه آمده است و تیم اوباما امیدوار است که نزدیکی با ایران کلیدی باشد برای مواجهه با این مسایل. آن‌طور که روزنامه‌ی نیویورک تایمز نوشته است، سازش با ایران می‌تواند «کلید ایجاد نظم جدیدی در منطقه‌ای باشد که رئیس جمهوری های آمریکا را به مدت چند نسل به ستوه آورده است.»

حاکمان ایران نیز نیازمند رسیدن به این توافق بودند. آنان قبول کردند که دو سوم سانتریفیوژهای خود را حذف کنند، غنی سازی را فقط تا سقف ۳.۶۷ انجام دهند (سلاح هسته‌ای نیازمند اورانیوم غنی‌شده‌ی ۹۰ درصدی است)، تغییرات بزرگی را در تسهیلات و راکتورهای هسته‌ای خود بدهند و بازرسی سرزده را مجاز بشمارند. مدت زمان این محدودیت‌ها نیز ده سال تعیین شده است.

این معامله خطر حمله‌ی نظامی آمریکا به ایران را کم خواهد کرد. رژیم ایران به طور عاجل نیازمند آن است که تحریم‌های اقتصادی برداشته شوند. اقتصاد آن وابسته به فن‌آوری خارجی، واردات و ورود سرمایه است و قطع ارتباط آن با نظام اعتباری و بانکی جهان به واقع اقتصاد را فلج کرده است و مانع توسعه و مدرانیزاسیون آن شده است. احیای اقتصاد ایران می‌تواند مانع بروز یک انفجار اجتماعی دیگر  مانند آن چه در جریان انتخابات سال ۸۸ روی داد بشود. 

جمهوری اسلامی ایران اهدافی بزرگتر از به رسمیت شناساندن حق غنی سازی و برداشتن تحریم‌ها را دارد. جهادگرایی سنی و تلاطمات منطقه‌ای منافع ایران را به خطر انداخته است و حاکمان ایران به دنبال آن هستند که ایران را تبدیل به یک کشور قدرتمند با رشته‌های پیوند بین‌المللی کنند و به نقش آن به عنوان یک بازیگر مهم در خاورمیانه مشروعیت ببخشند. راه رسیدن به این اهداف می تواند از طریق تخفیف تنش‌های میان ایران و ایالات متحده و دست‌یابی به بازارهای تجاری و مالی جهان گشوده شود.

 اما هیچ یک از این‌ها تضمین‌شده نیست. هنوز معلوم نیست این معامله آن گونه که تیم اوباما بر روی آن شرط‌بندی کرده است موفق شود. نیروهای قدرتمندی در طبقه‌ی حاکمه‌ی آمریکا و همچنین متحدین کلیدی آمریکا مانند عربستان سعودی و اسراییل با این قرارداد و حرکت استراتژیک اوباما مخالفت‌های حاد و جدی دارند. به طور مثال ژنرال سابق دیوید پترائوس معتقد است که ایران، خود یک مساله است و نه راه حل. در گذشته اسراییل تهدید کرده بود که اگر به ایران اجازه‌ی غنی‌سازی اورانیوم داده شود به طور یک جانبه به تسهیلات هسته‌ای آن حمله خواهد کرد.

حتا اگر این توافق نهایی شود و ایران و آمریکا به تعامل گسترده‌تری برسند هیچ تضمینی نیست که نتایج همان‌هایی باشد که پیش‌‌بینی کرده‌اند. ایران جاه‌طلبی‌هایی دارد که همساز با جاه‌طلبی‌های آمریکا نیست. معامله می‌تواند موجب حرکات غیرمنتظره‌ی اسراییل و عربستان سعودی علیه ایران و انشعاب آنان از آمریکا شود و ممکن است تضادهای منطقه‌ای و جهانی دیگری وارد معادله شوند.

 

تغییر جهتی که نتیجهی تغییرات بزرگ و ضرورت فوقالعاده است

امپریالیست‌های آمریکایی به مدت ۳۶ سال عمیقاً با جمهوری اسلامی ایران تخاصم داشته‌اند. تخاصمی که به فاصله‌ی کمی بعد از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی پس از انقلاب ۱۳۵۷ شروع شد و در طول زمان بیشتر شد. چرا؟ نه به این علت که حاکمان ایران تئوکرات‌های مستبدی هستند که مردم ایران به ویژه زنان را سرکوب کرده‌اند. بلکه به این علت که دستور کار و جاه‌طلبی‌هایی دارند که به طرق گوناگون با منافع جهانی و منطقه‌ای ایالات متحده ناسازگار است. حاکمان جمهوری اسلامی ایران همواره بخشی از نظم سرمایه‌داری جهانی بوده‌اند اما مانند رژیم شاه، آشکارا سگ زنجیری آمریکا نبوده‌اند. آن‌ها پیوندهای بین‌المللی و نفوذ منطقه‌ای ایران را گسترش دادند. به طور مثال در سوریه. آنان در این منطقه استقرار حاکمیت اسلامی را تشویق کرده و از نیروهای اسلامی ضد ایالات متحده حمایت کرده‌اند. از جمله در فلسطین، لبنان و عراق. در سال ۲۰۰۲ وجود برنامه ی مخفی غنی‌سازی هسته‌ای ایران بر ملا شد و این امر بر تنش‌های میان جمهوری اسلامی و آمریکا افزود. ایران چه به دنبال تولید سلاح هسته‌ای باشد یا نباشد، صرفِ داشتنِ ظرفیت فناوری در تولید آن، برای این منطقه عامل بی‌ثبات کننده محسوب می‌شود.

بنا بر این عادی‌سازی روابط میان ایالات متحده و ایران بیانِ یک چرخش بنیادین است. چرا چنین امری اکنون اتفاق می افتد؟

از زمان پایان جنگ جهانی دوم تا کنون، یعنی به مدت ۷۰ سال ایالات متحده قدرت امپریالیستی مسلط در جهان و در ۲۵ سال گذشته پس از فروپاشی اتحاد شوروی سابق تنها ابرقدرت امپریالیستی جهان بوده است. اما میدانِ بازی جهانی به سرعت در حال تغییر است و ایالات متحده با چالش‌های جدیدی مواجه است. چین به سرعت در حال تبدیل شدن به یک قدرت اقتصادی جهانی است و در حال گسترش نفوذ اقتصادی، سیاسی و نظامی‌اش در جهان از جمله در خاورمیانه است. هم زمان، روسیه تلاش کرده است که نفوذ خود را در اروپای شرقی (جایی که ایالات متحده و روسیه به طرز خطرناکی بر سر اوکراین با یکدیگر سرشاخ شده اند) و همچنین در آسیای مرکزی و خاورمیانه احیا کند. ایالات متحده به دنبال آن بوده است که با صعود روسیه و چین مقابله کند.

ایران یک قدرت جهانی نیست اما دارای مکان جغرافیایی استراتژیک و ذخایر انرژی عظیم است. بنا بر این دولتی است که اتحادش با این یا آن قدرت می‌تواند بر تناسب قوای جهانی تاثیر بگذارد. در سال های اخیر، زمانی که روابط میان ایران و آمریکا خصمانه بوده است، روسیه و چین رشته‌های پیوند خود را با ایران گسترش داده‌اند. فقط به یک بعد مساله نظر بیندازیم: اکنون، چین یکی از سرمایه‌گذاران عمده در بخش نفتی ایران (و عراق) است. بنا بر این یک عنصر حرکات اولیه‌ی اوباما در این بازی شطرنج آن است که ایران را به سمت مدار آمریکا بکشد و مانع از تعمیق اتحاد میان چین، روسیه و ایران (و دیگر کشورها) بشود.

وقایع خاورمیانه به طرق دیگری نیز با تصویر جهان مرتبط‌اند. این منطقه چهار راه نظامی و تجاری میان آفریقا، اروپا و آسیا و گلوگاه مهمی برای نفت و سوخت طبیعی جهانی و کنترل آن از زمان پایان جنگ دوم جهانی، همواره یک عنصر کلیدی در سلطه‌ی جهانی ایالات متحده‌ی آمریکا بوده است. اما اکنون نظم منطقه‌ای زیر فشار و در خطر از هم گسیختن است. خیزش، تلاطم و جنگ‌های داخلی در سراسر منطقه در حال گسترش است و سوریه، لیبی، یمن و عراق را در بر گرفته است. خیزش‌های اخیر مصر، بحرین و تونس را به تکان در آورده است. این تحولات ثبات متحدین اصلی آمریکا در منطقه، مانند عربستان سعودی را که بزرگترین ذخایر نفتی جهان را دارا است به خطر انداخته است. این وضعیت می‌تواند نیروهای ایالات متحده را بیش از پیش به گرداب منطقه بکشد و مانع از تحقق سیاست اعلام شده‌ی تیم اوباما شود که می خواهد توجه و منابع ایالات متحده را به منطقه ی آسیا-پاسیفیک جا به جا کند، زیرا آن جا به طور فزاینده تبدیل به مرکز ثقل اقتصاد جهان شده است.

محاسبات دولت اوباما این چنین است که معامله با ایران برای هر دو جبهه بسیار ضروری است. کم کردن تنش با ایران می تواند احتمال درگیری آمریکا در یک جنگ منطقه‌ای دیگر را کم کند. معامله با ایران می‌تواند راهگشای همکاری‌هایی شود که ایالات متحده و ایران دارای منافع مشترک هستند. برای مثال، در زمینه‌ی مهار نیروهای جهادگرای سنی آنگونه که هم اکنون در جنگ علیه داعش در عراق در جریان است. (این امر می‌تواند آزمونی برای همکاری‌های بیشتر باشد.) ایران پتانسیلاً می‌تواند رسیدن به معاملات سیاسی در سوریه و یمن را تسهیل کند. اگر این‌ها تحقق یابند، آزادی عمل ایالات متحده در تمرکزبر اروپا و منطقه‌ی آسیا-پاسیفیک بیشتر خواهد شد.

اوضاع چنین است و این‌ها ضرورت‌های بزرگی برای ایالات متحده هستند. زیر فشار این ضرورت‌ها ایالات متحده مسیر خود را عوض کرد و وارد معامله با ایران شد. به این علت است که ایالات متحده و متحدین آن برای اولین بار به طور موثر حق ایران به غنی سازی اورانیوم و مشروعیت جمهوری اسلامی را به رسمیت شناختند. این کاری است که پیش از این، ایالات متحده به طور صریح انجام نداده بود. به این دلیل روزنامه‌ی نیویورک تایمز جمع‌بندی می‌کند که اوباما، با این فرض که می‌توان ایران را از سرمای بیرون به درون آورد و این کار می‌تواند جلوی وقوع فاجعه را بگیرد و تبدیل به یک منفعتِ استراتژیک بزرگ برای امپریالیست‌های آمریکا شود، «حاضر شده است که در زمینه‌ی روابط آمریکا با اسراییل و ریاست جمهوری خودش قمار کند.»

 

 واکنش ها

اما این به معنای آن نیست که معامله با ایران عملی خواهد شد یا آنگونه که طراحی شده است عملی خواهد شد. در درون هیئت حاکمه‌ی آمریکا مباحث جدی در مورد حکمت این سیاست وجود دارد. از جمله گفته می‌شود که این سیاست می‌تواند باعث تقویت بیشتر ایران و تضعیف ایالات متحده و اسراییل شود. بر سر این که آیا ایالات متحده با قاطعیت کافی در خاورمیانه عمل می‌کند یا خیر مناقشه هست و اساسی‌تر از آن، در مورد اینکه در دوران متلاطم و غیرقابل پیش‌بینی کنونی، چگونه باید کشور را متحد و امپراتوری را رهبری کرد مناقشات بزرگ در درون هیئت حاکمه‌ی آمریکا موجود است. تصویب این معامله می‌تواند تبدیل به عرصه‌ی جنگ جناح‌های مختلف هیئت حاکمه‌ی آمریکا بر سر اختلاف‌های بزرگتر شود.

فارغ از اینکه کدام یک از طرفین مناقشه پیروز شوند، حاکمان ایالات متحده هر زمان که احساس کنند که منافع‌شان در گروی حمله به جمهوری اسلامی است، می‌توانند روش‌های قبلی را در پیش بگیرند. در همان حال، این توافق به معنای آن نیز نیست که جمهوری اسلامی دست از پیگیری جاه‌طلبی‌ها، نقشه‌ها و ضرورت‌های خود خواهد کشید.

نتانیاهو، نخست وزیر تازه انتخاب شده‌ی اسراییل، به این معامله حمله کرد و گفت هیچ کس نمی‌تواند به اسراییل بگوید که «امنیت» خود را چگونه تامین کند. عربستان سعودی از آن هراس دارد که این توافق به ایران مشروعیت بخشیده و باعث گسترش نفوذ آن در منطقه و موجب از بین رفتن نفوذ عربستان سعودی در منطقه و حتا از بین رفتن مشروعیت عربستان به عنوان کلیددار واقعی اسلام شود. ممکن است عربستان سعودی برنامه غنی‌سازی هسته‌ای خود را به راه اندازد. اخیراً، عربستان سعودی دست به ایجاد یک نیروی نظامی عربی در این منطقه زده است که هدفش جنگ با ایران و متحدین ایران است. این نیروی نظامی اکنون در جنگ یمن در حال آبدیده کردن خود است. بنا بر این، معامله‌ی آمریکا با ایران به جای تخفیف تضادها می‌تواند موجب اوج گیری تنش‌ها میان اسراییل، عربستان سعودی، کشورهای خلیج و مصر از یک سو، با ایران و متحدین آن در سوی دیگر شود. امری که پیامدهای غیر قابل پیش‌بینی دارد.

 

منافع امپریالیستها منافع ما نیست!

 

اوباما در سخنرانی که به مناسبت اعلام این معامله ایراد کرد، مکرراً تاکید کرد که توافق با ایران، توافقی است برای تقویت «منافع» ایالات متحده‌ی آمریکا. این به چه معنا است؟ منظورش از منافع ایالات متحده، حفظ سلطه‌ی امپریالیستی آن بر ایران، منطقه‌ی خاورمیانه و جهان است. روشن است که ممکن است بهترین انتخاب برای رسیدن به این هدف، از طریق جنگ باشد.اوباما در همان حال که او صحبت از صلح با ایران می‌کند، بمباران شهر تکریت در عراق را هدایت می‌کند، از بمباران یمن توسط عربستان سعودی حمایت می‌کند، در افغانستان مشغول جنگ است و در سراسر این منطقه حملات پهبادی و دیگر جنایات جنگی را پیش می‌برد.

اما بسیاری از مردم (از جمله کسانی که صمیمانه مخالف جنایت‌های امپریالیسم آمریکا و اسراییل هستند) در ضدیت با نخست وزیر نسل کش اسراییل (نتانیاهو) و جمهوری خواهان آمریکا گرایش به آن دارند که پشت سر اوباما و مواضع او قرار گیرند. همان‌طور که آلن گودمن در مقاله‌ی اخیر در نشریه‌ی «رولوشن» نوشت:

«این چارچوب و این موضع‌گیری یک مشکل اساسی دارد: کاملاً منافع و شایسته‌ترین آرزوهای صدها میلیون نفر از مردم آفریقای شمالی و خاورمیانه را نادیده گرفته و کاملاً در جهت خلاف آن حرکت می‌کند.

«مردم این منطقه در دیگ جوشان جنگ‌های ارتجاعی و ستم‌گری بی‌رحمانه گیر کرده‌اند. جنگی که تخاصم دو نیروی ارتجاعی به وجود آورده است: امپریالیست‌های غربی که خود را «دموکراسی‌های غربی» لقب داده‌اند و نیروهای ارتجاعی بنیادگرای اسلامی که شکل‌های «بدیلی» از ستم و استثمار را به مردم ارایه می‌دهند. رسانه‌های غربی توده‌های مردم این منطقه را شیطانی تصویر کرده و از آنان انسان‌زدایی می‌کنند. اما صدها میلیون نفر مردم این منطقه مردم ما هستند. منافع آن‌ها (و منافع مردم جهان) در گروی پایان دادن به کلیه‌ی ستم های موجود است. در جهان امروز رسیدن به چنین هدفی پایه‌های زیادی دارد و راهی برای رسیدن به آن موجود است. این راه، راهی پر پیچ و خم است اما تنها بدیل ممکن در مقابل جهنمی است که مردم در آن زندگی می‌کنند. این راه، از هر واقعیتی واقعی‌تر است.» (به نقل از «منافع بشریت از «مناظره» ایران غایب است، آلن گودمن).•

Revolution/revcom.us article (“Missing from the ‘Debate’ over Iran: the Interests of Humanity!”

شرکت در سوسیال فوروم جهانی

در فاصله ی ۲۴ تا ۲۸ مارس ۲۰۱۵ سوسیال فوروم جهانی در کشور تونس برگزار شد. سوسیال فوروم جهانی که از سال۲۰۰۱ تاکنون ۱۵ بار برگزار شده است توسط گرایش مشخصی از نیروهای مخالف نظام سرمایه داری، تأسیس شد. آنچه سوسیال فورومی ها را متحد می کند، استراتژی مخالفت با افراطی ترین اثراتِ کارکردِ نظام سرمایه داری در چارچوبه‌ی همین نظام و دولت های حاکم است. اسکلت تجمعات سوسیال فوروم را عمدتاً تشکلات ان.جی.او (سازمان های غیردولتی) تشکیل می دهند. این افق تلاش می کند، جنبش های اجتماعی (جنبش های ضد ستم بر زن، جنبش های اقلیت های ملی، جنبش های محیط زیست، جنبش کارگری، …) را به سازمان های غیردولتی تقلیل داده و موضوع انقلاب را از دستور کار جنبش های اجتماعی خارج کند. سوسیال فوروم، در واقع به بازار مکاره ی ان.جی.اوها تبدیل شده است. بوروکرات های ان.جی.‌او های بین المللی در آن شرکت کرده و ان.جی.‌او های مختلف را «آزمایش» و «انتخاب» می کنند تا به آنان بودجه دهند. علی‌رغم تأکیدی که سوسیال فوروم بر عدم مشارکتِ دولت ها در فوروم می کند، اما ارگان های دولتی مختلف تحت عناوین ان.جی.اویی در آن شرکت می کنند. سازمان دهندگان فوروم با شرکت احزاب و سازمان های انقلابی نیز مخالفت می کنند و حضور آن ها را به صورت تشکل رسمی شان نمی پذیرند.

سوسیال فوروم ۲۰۱۵ برای دومین بار پیاپی در تونس برگزار شد. می توان گفت، برگزاری مجدد سوسیال فوروم در تونس بی ارتباط با تداوم جنب و جوش و تکاپوی اجتماعی در میان توده های مردم، به ویژه جوانان آن کشور نیست. پس از سرنگونی رژیم بن علی، حکومتِ دیگری با پشتوانه و هدایت امپریالیست های فرانسوی در تونس مستقر شد که شامل کارگزاران لیبرال-تکنوکرات رژیم سابق، جناحی از اسلام گرایان، چپ سازش کار و رفرمیست است. این «تغییر نگهبانان» نظام برای بخش بزرگی از توده های مردم جذاب بود اما تب انقلابی و تکاپو برای جستجوی راهی دیگر هنوز فروکش نکرده است و بخش قابل توجهی از جوانان به دنبال راه واقعی تغییر هستند. در این میان چپ رفرمیست و گرایشات سوسیال دموکرات نیز هنوز تلاش می کنند این انرژی را به مجاری راهکارهای رفرمیستی خود هدایت کنند. همان طور که تجربه ی شکست جنبش های موسوم به «بهار عربی» نشان داد، هرگونه راه رفرمیستی و سازش کارانه، در نهایت به تقویت بنیادگرایان اسلامی و نیروهای رژیمِ سابق منتهی می شود. در مناطق مختلف خاورمیانه و شمال آفریقا، نیروهای بنیادگرای اسلامی با هدف برقراری رژیم های اسلامی در رأس دولت های موجود، در جنگ و جدال با قدرت های امپریالیستی و رژیم های مورد حمایت آنان هستند. هرچند امروزه، تونس به عنوان «مدلی» که به ظاهر خطرِش حاکمیت بنیادگرایی اسلامی را از سر گذرانده قلمداد می شود اما سه هزار جوان تونسی به داعش پیوسته اند. بسیاری از جوانانِ مناطق فقیرِ جنوب تونس از مرز عبور کرده و در لیبی توسط نیروهای بنیادگرا آموزش می بینند. حمله ی بنیادگرایان اسلامی به موزه‌ی «باردو» در هفته ی پیش از برگزاری سوسیال فوروم (که موجب کشته شدن ده ها توریست و نگهبانان موزه شد) و تظاهراتی که یک روز پس از پایان سوسیال فوروم، با شرکت فرانسوا اولاند (رئیس جمهور فرانسه) در کنارِ سران حکومت تونس علیه این حمله برگزار شد و صدها هزار نفر از مردم تونس در آن شرکت کردند، نمادی از شکل گیری یک دو قطبی سیاسی ارتجاعی است. بی تردید، در نبود یک قطب کمونیستی انقلابی و گشوده شدن راه انقلابی که تحت رهبری پیشاهنگ کمونیستی باشد، انرژی انقلابی برجای مانده از جنبش توده ای چند سال پیش که به سرنگونی رژیم بن علی منجر شد، به گردابِ تضاد و جنگ میان بنیادگرایان اسلامی و نیروهای وابسته به امپریالیسم فرو خواهد رفت.

با این مقدمه، اهمیت شرکت یک تیم انترناسیونالیستی، متشکل از رفقای گروه مانیفست انقلابی در اروپا و حزب کمونیست ایران (م.ل.م) در سوسیال فورومِ تونس را می توان دریافت. هدف این تیم، حرکت خلاف جریان و بردن پیام انقلاب و کمونیسم به میان هزاران زن و مرد جوان تونسی بود که نمی خواهند میان منگنه ی بنیادگرایان اسلامی و امپریالیسم له شوند و یا به زیر پرچم یکی از این دو بروند. این تیم، طی چند روز به طور خستگی ناپذیر از طریق پخش چند ده هزار نسخه اطلاعیه و جزوات گوناگون (به زبان های انگلیسی، فرانسه و عربی) پیام انقلابی را به گوش آنان رساند و با صدها تن به بحث و تبادل افکار در مورد اینکه چرا باید انقلاب کرد و برای انجام آنچه باید کرد و ملزومات تئوریک، سیاسی و سازمانی انجام آن چیست پرداخت. موضوعِ اطلاعیه ها و بحث ها طیف گسترده ای را در برمی گرفت: امپریالیسم و اسلام گرایی، جنگ های خاورمیانه، رهایی زنان، مبارزه در کوبانی و فلسطین و فرگوسن (آمریکا). از دریچه ی این مسائل و تحلیلِ آن ها بر مهم ترین و اضطراری ترین ضرورت دوران تأکید می شد: ضرورت و امکان دست زدن به انقلاب کمونیستی به عنوان تنها راه نجات مردم جهان از جهنم ستم و استثمار سرمایه داری که فقر، آوارگی، جنگ های بی انتها، بردگی زن، ستم گری ملی، خشونت مردم علیه مردم، جهل و خرافه را تولید می کند. این مباحث به مهم ترین ملزوماتِ انجام چنین انقلابی منتهی می شد: ضرورت به کار گرفتن سنتز نوین تئوری های کمونیستی و بر این اساس ساختن احزاب کمونیستی نوین و جنبشی برای انقلاب.

از میان اطلاعیه ها و جزوات گوناگون، دو اطلاعیه برای نشر در این شماره برگزیده شده است.

 

فقط انقلاب راه برون رفت از این وضعیت است

 اسارت در گرداب میان دو بدیل ارتجاعی امپریالیستی و بنیادگرایی دینی

حمله ی بنیادگرایان اسلامی در تونس، خشم برحق مردم را برانگیخته است. به ما می گویند تنها خاک ریز در مقابل این شکل از سبعیت متحد شدن با جانیان بزرگ تر است؛ جانیانی که در رأس یک شبکه ی بین المللی استثمار نشسته اند، مردم جهان را لای چرخ دنده های این شبکه ی استثمار خرد می کنند و از این وضعیت با جنگ، شکنجه و دیکتاتورهای محلی حفاظت می کنند.

چهار سال پیش میلیون ها نفر در سراسر خاورمیانه به پا خاستند. آنان ترجیح دادن که بمیرند اما به روال سابق زندگی نکنند. اکنون احساس ناتوانی می‏کنند یا اینکه به راه انتخاب از میان بدیل های غیرقابل قبول کشیده شده اند. این بدیل های ارتجاعی عبارت اند از: از یک‌سو، رژیم گذشته که خیزش مردم قصد سرنگون کردن آن ها را داشت و از سوی دیگر، بنیادگرایان اسلامی که بی رحمی شان علیه مردم دست کمی از بی رحمی رژیم گذشته و همدستانِ بومی قدرت های امپریالیستی ندارد. شدت فزاینده ی برخورد میان این دو طرف امواجی از کشتار را به همراه آورده است. تا زمانی که سرمایه داری و امپریالیسم سلطه داشته باشند این دینامیک مهلک تداوم خواهد داشت. اما راهی متفاوت، راهی رهایی بخش موجود است: راه انقلاب کمونیستی.

کارکردهای نظام امپریالیستی، بنیادگرایی اسلامی قرن بیست و یکمی را تخم ریزی کرده است. کارکردهای این نظام، ادعاهای دروغین اسلام سیاسی را موجه جلوه داده است که گویا استقرار رژیم شریعت مدار که به خرافه و پدرسالاری قدرتِ قانونی می دهد، راه حل فساد است؛ راهی است برای برچیدنِ عوام فریبی اخلاقی و مقابله با تحقیر ملی اعمال شده از سوی قدرت های غربی.قدرت های غربی هر آنجا که به نفع‌شان بوده است اسلام سیاسی را در آغوش گرفته اند اما اکنون اسلام گرایی به مثابه‌ی رقیب ایدئولوژیک عمده ی غرب به ظهور رسیده و ساختار سیاسی آن را در منطقه به چالش گرفته است. به نام حفظ مردم از بربریت، این بربرهای تکنولوژیک به افغانستان، عراق و مالی حمله کردند. کماندوها و پهبادهای‌شان پاکستان و یمن را شخم زدند، لیبی را به آشوب کشیدند و اکنون در حال بمباران سوریه هستند. دخالت ها، تجاوزها، اشغال ها و کشتارهای امپریالیستی منجر به تقویت و گسترش اسلام گرایی شده است. از طرف دیگر، آدم دزدی ها و سربریدن های بنیادگرایان بسیاری از مردم را به آغوش قدرت های غربی انداخته است. با این وجود، قدرت های غربی آشکارا در حال تدارک و خلق افکار و آماده کردن ارتش های‌شان برای جنگ های گسترده تر هستند.

نگاهی به مصر، تونس، لیبی، یمن و نقاط دیگر در این منطقه نشان می‏دهد که اگر یک انقلاب واقعی انجام نشود، فارغ از اینکه مردم زیر پرچم سیاستمداران و ژنرال های تابع قدرت های غربی بروند یا به زیر پرچم اسلام گرایان، آنان تاریک اندیشی و عقب ماندگی بیشتری را تجربه خواهند کرد و تحقیر ملی و بی حقوقی نیز تداوم خواهد یافت. این کابوسی است که بدتر هم خواهد شد مگر اینکه مردم برای گشودن راه و جاده ای بنیاداً متفاوت بجنگند و جامعه ی خود را به آن سو بکشند. حتا در بحبوحه ی شورش های چند سال گذشته، سیاست ها و تئوری های رفرمیستی و تنگ نظرانه نتوانسته اند به طرزی بادوام جوانانِ عمیقاً ناراضی و توده های مستأصل از فقر را که اکثریت مردم خاورمیانه را تشکیل می دهند بسیج کنند.

انتخاب های نفرت انگیز کنونی را باید بر مبنای یک نقشه ی رادیکال در عین حال واقع بینانه برای تغییر اجتماعی، رد کرد. این نقشه باید مبتنی بر تحلیلی علمی از مشکلاتی باشد که مقابل ما است، باید متکی بر درس های تجارب قبلی انقلاب ها باشد. با توجه به تفاوت هایی که میان کشورهای مختلف هست نمونه ای از اصول پایه ای برای چنین رویکردی را در زیر بر می شمریم:

* عمل انقلابی میلیون ها تن باید به جنگ با هر نوع نیروی ارتجاعی برود و آن ها را شکست دهد؛ نه تنها رژیم های سلطنتی و تئوکراسی ها را سرنگون کرده و درهم شکند بلکه نظام های سیاسی پارلمانی را نیز سرنگون کند زیرا این ها از پارلمان و برابری رسمی برای پنهان کردن سلطه ی سرمایه داران و زمین داران و برای پوشاندن این واقعیت استفاده می‏کنند که حیات میلیون ها نفر در خاورمیانه تابع انباشت سرمایه در نیویورک، پاریس، لندن و فرانکفورت است. یک نظام سیاسی کاملاً متفاوت باید ساخت که واقعاً مردم را در دگرگون کردن جامعه توانمند کند، مشارکت آنان را تضمین کند، به راه افتادن بحث های مهم را تسهیل کند، قدر و منزلت نارضایتی را بداند و از حقوق سیاسی و فردی مردم محفاظت کند، از جمله از حق هر فرد به داشتن دین یا تبلیغ بی خدایی.

* همان طور که تجربه، از زمان اتمام استعمار در الجزایر تا اسد پدر و پسر در سوریه و جمهوری اسلامی ایران (و ونزوئلا) ثابت کرده است، ادعای استقلال از امپریالیسم را داشتن اما در بازار جهانی امپریالیسم ماندن، فقط حرافی است. هیچ مردمی، حتا مردمی که نفت چشمان‌شان را بسته است در اداره ی امور خود آزاد نخواهند بود مگر اینکه یک نظام اقتصادی نوین را ایجاد کنند؛ آن چنان نظام اقتصادی که در آن ثروت برای تغییر جامعه و جهان تولید می شود. برای اینکه اقتصاد نوین بتواند منطق وابستگی به امپریالیسم را بشکند، نابودی زیست محیطی عظیم را ترمیم کند و راه جدیدی برای توسعه ی بادوام باز کند باید توسعه ی موزون را به کار ببرد. باید درهایش را به روی ایجاد یک نظام سوسیالیستی واقعی که در آن مردم به طور جمعی مالک ظرفیت تولیدی جامعه هستند و آن را به نفع جامعه به طور کلکتیو اداره می‏کنند باز کند. این نوع دگرگونی اقتصادی بدون انقلابی کردن روستاها با هدفِ ریشه کن کردن بقایای اقتدار نیروهای اجتماعی ارتجاعی و ممکن کردن توسعه ی یک اقتصاد شکوفا و خودکفا ممکن نخواهد شد.

* این نقشه شامل توسعه ی یک فرهنگ انقلابی نوین بوده و آن را ممکن خواهد کرد. فرهنگ انقلابی جامعه ی آینده، بهترین میراث دار فرهنگ و علم و هنر تولید شده توسط تمام بشریت خواهد بود، کلیه ی جنبه های مثبت فرهنگ های ملل و ملیت های مختلف را در بر خواهد گرفت و علیه اخلاقیات و ارزش های ستمگرانه ی دینی و امپریالیستی مبارزه خواهد کرد. فرهنگی به وجود خواهد آمد که اتحاد کلیه ی ملیت ها را در برمی گیرد، عناصر مثبت سنت ها و اجتماعات تاریخی گوناگون و بهره مند شدن از همه ی آن ها را برجسته می کند.

* خلق های گوناگون خاورمیانه نیازمند آن هستند که در مبارزه ای مشترک علیه ستم‌گرانشان متحد شوند و بدون محو ستم‌گری ملی علیه آمازیگ («بِربِرها»)، کردها و دیگر اقلیت های تحت ستم و همچنین رهایی فلسطین از چنگال استعمار آپارتایدی اسراییل چنین امری ممکن نخواهد شد.

* در این منطقه و جهان، رهایی زنان از ستم جنسیتی، از سلطه ی مردان و کلیه ی شکل های تحقیر، ستم و عقب ماندگی (چه در شکل های «مدرن» و چه در شکل های قرون  وسطایی) تبدیل به یکی از برجسته ترین خط تمایزات شده است. اکثر «چپ» های این منطقه با پرهیز از مبارزه علیه عقب ماندگی فکری مردم در این زمینه، پتانسیل عظیم زنان را به هدر داده اند. مبارزه برای محو ستم بر زن باید تبدیل به یک نیروی محرکه برای امروز و برای تغییر طولانی مدت جامعه شود.

* حقیقتِ مربوط به انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم و تجربه‌ی رهایی بخش یک قرن و نیمی کمونیسم انقلابی باید آشکار شود. دولت های سوسیالیستی پیشین دستاوردهای عظیمی در راهگشایی به سوی استقرار روابط نوینی در میان مردم داشتند و با هیچ یک از دولت های حاکم در جهان کنونی قابل مقایسه نیستند. ما باید از اشتباهات و کاستی های آن تجارب و همچنین آن دستاوردهای عظیم بیاموزیم تا بتوانیم در دور بعدی انقلاب های سوسیالیستی بهتر عمل کنیم. باب آواکیان، بر مبنای جمع بندی از این تجربه سنتز نوینی از کمونیسم را به وجود آورده است. سنتز نوین، بر کمونیسم به مثابه‌ی یک علم پرتو افکنده و نظریه ی بسیار روشن تری را در این زمینه ارائه کرده است و رویکرد جدیدی نسبت به انقلاب سوسیالیستی را پیش کشیده است. این سنتز نوین به طور فزاینده ای تبدیل به موضوع مناظره ی بین المللی شده است. انقلابیون خاورمیانه مانند هر نقطه ی دیگر نیاز دارند که وارد این بحث شوند و ورود به این بحث باید بخشی از حدادی راهی متفاوت برای خاورمیانه باشد.

میلیون ها نفر از جوانان و مردم این منطقه در خشمی سوزان به سر می برند. فاجعه در آنجا است که بنیادگرایی اسلامی کانالی برای جاری شدن این نارضایتی انفجاری به سوی جهان بینی و برنامه ای شده است که هیچ عنصر مثبتی در بر ندارد. آنچه ما در مقابل جوانان و اقشار تحتانی جامعه و در واقع همه ی مردم این جوامع می گذاریم شانس تبدیل شدن به رها کنندگان بشریت است، راه تغییر جهان از طریق تغییر یک به یک کشورها به مثابه‌ی بخشی از فرآیند جهانی است که هدفش رسیدن به جامعه و جهانی کمونیستی است؛ جامعه ای که مردم در کنار یکدیگر و برای نیک ‌بختی مشترک کار و مبارزه کنند؛ جامعه ای که در آن همه‌ی آحاد جامعه هر طور و هرقدر که بتوانند به جامعه خدمت خواهند کرد و کلیه ی نیازهای‌شان برای داشتن یک زندگی شایسته ی انسان را از جامعه دریافت خواهند کرد. در آن جامعه دیگر هیچ تمایزی در میان مردم نخواهد بود. در آن جامعه گروه ستم‌گری که بر مردم حکومت کند و آنان را از داشتن یک زندگی شایسته و حتا دست یابی به دانش و طرق کسب درک صحیح از جهان و تغییر آن محروم کند وجود نخواهد داشت.

در صورت آغاز پیشروی های واقعی به سوی کسب رهایی از وضعیت موجود در خاورمیانه، صدای آن در سراسر جهان طنین افکن خواهد شد و به ستمدیدگان اقصی نقاط جهان قوت قلب خواهد داد. به جوش و خروش شورش گرانه در مکزیک و به مبارزات گسترش یابنده علیه ستم در ایالات متحده نگاه کنید تا ببینید که توده های تحت ستم در همه ی نقاط جهان برادران و خواهرانی هم سرنوشت دارند.

ما گوشه ای از اشتیاق مردم به دست یافتن به تغییر همه جانبه را در خیزشی که رژیم های بن علی و مبارک را سرنگون کرد دیدیم. این خیزش ها سراسر منطقه را به لرزه درآورد و پیام امید به تغییر واقعی را به سراسر جهان فرستاد که به گرمی از آن استقبال شد. نظم سیاسی کهنه ترک برداشت اما نیاز به استقرار نوع جدیدی از دولت و جامعه به درستی درک نشد. آن بی عدالتی هایی که مردم علیه اش به پا خاستند، امروز در شکل های قدیم و جدید بیشتر شده است. اگر درک از معضل واقعی و راه حل واقعی تبدیل به یک نیروی واقعی شود آیا انقلاب تبدیل به یک امکان واقعی نمی شود؟ پرچمی که نماینده ی آن درک پایه ای باشد، در درازمدت می تواند در ضدیت کامل با توهمات اسلامی و واقعیات امپریالیستی، اکثریت مردم را در کشورهای این منطقه و جهان علیه دشمنان واقعی شان متحد کند و در حال حاضر می تواند تبدیل به یک قطب متحد کننده ی خوب در میان مردمی باشد که مرتباً منقسم و درهم شکسته می شوند و امیدهای‌شان به باد می رود. اگر چنین نیرویی شکل بگیرد می تواند شروع به شکستن دینامیک مهلکی کند که در این منطقه حاکم شده است. این راه، راهی سخت است اما تنها راهی است که می توان از این وضعیت مهلک بیرون آمد.

 Contact: rcmanifestogroup@yahoo.co.uk Check out: www.revcom.us

 

جنگی علیه زنان در جریان است …

 انقلاب تنها راه حل است

جنگ بی وقفه ای علیه زنان در جریان است! جنگی که جهانی است و تاریخی طولانی دارد. زنان زیر حمله ی سلاح های ستم‌گری اجتماعی سرکوب و کشتار می شوند و آزار می بینند. هارترین و متنوع ترین جنگ های ایدئولوژیک، از طریق متون دینی کهنه و آموزش مدرن، به وسیله ی علم دروغین و صنعت فیلم و رسانه های اجتماعی علیه آنان پیش برده می شود.

تجاوز به زنان در خانواده، در کمپوس ها، در تظاهرات ها و تجاوز گروهی به آنان در کوچه های تنگ و تاریک اقصی نقاط دنیا، تحمیل حجاب اجباری و زایمان اجباری توسط دولت در ایران؛ قتل های ناموسی در جهان عرب آسیا و آفریقا در همه‌ی کشورها، از ایران، اردن، کردستان، پاکستان، ترکیه تا نیجریه؛ به مزایده گذاشتن بدن زن در صنعت سکس و پورنوگرافی در کشورهای به اصطلاح پیشرفته ی سرمایه داری – امپریالیستی؛ ربودن دختران از روستاهای نپال، کامبوج، هند و فروش آنان در گتوهای فحشا؛ تبدیل زن به «رحم ملی» ارتش فاشیستی اسراییل؛ باز کردن بازارهای بردگی جنسی توسط جنگ سالاران اسلامی در خاورمیانه و آفریقا تحت عنوان «جهاد نکاح»؛ گسترش فرهنگ نفرت از زن. …

ستم بر زن بیان گر یکی از خشن ترین و شدیدترین جنایت هایی است که نظام سرمایه داری علیه بشریت اعمال می کند. ستم بر زن بیان فشرده ای است از تضاد اساسی نظام سرمایه داری – یعنی، تضاد میان تولید اجتماعی ثروت و تصاحب خصوصی آن. این به معنای آن است که چند میلیارد نفر تمام ثروت را تولید می‏کنند اما چند صد نفر آن را کنترل کرده و تصمیم می گیرند که چه چیزی تولید شود، چگونه تولید شود و با این ثروت اجتماعاً تولید    شده چه شود. در سال ۲۰۱۶ زندگی نزدیک به ۶ میلیارد نفر – یعنی، نود درصد مردم کره زمین – تحت تأثیر سیاست های ریاضت کشی اقتصادی دولت ها، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی خواهد بود. اکثر این ها نه تنها تحت تأثیر سیاست های ریاضت کشی خواهند بود بلکه زیر آن خرد خواهند شد و از این عده، اکثریت زن خواهند بود.

 

دو پوسیده … دروغ گوها

در جنگ ایدئولوژیک میان بنیادگرایان اسلامی و امپریالیست ها موضوع جایگاهِ اجتماعی زن نقشی محوری بازی می کند. هر دوی این نیروهای کهنه و پوسیده مدعی «آزاد کردن زنان» هستند. بنیادگرایان تاریک اندیش اسلامی در «بهشت» خود جایی را برای زنان/مادران در نظر گرفته اند اما به این شرط که زنان موقعیت بردگی و فرودستی خود را بپذیرند و به «طبیعی» بودن آن ایمان داشته باشند، بدن و صورت خود را بپوشانند و مشتاقانه خود را تسلیم سلطه ی مردانه کنند، ابژه ی جنسی آنان باشند و برای‌شان زاد و ولد کنند. در مقابلِ این شکل از ستم‌دیدگی زن، قدرت های امپریالیستی متاع گندیده ی بردگی مدرن کاپیتالیستی شان را در بازار «آزادی زن» ارائه می دهند. شکلِ فرودستی زن که در کارگاه های امپریالیستی تولید می شود ترکیبی است از بردگی دینی کهنه و ابداعات مدرن. حاصل این شکل از ستم بر زن در کشورهای غربی گسترش صنعت پورنوگرافی و مادریت اجباری بوده است و در کشورهای زیر سلطه و اشغال ارتش های امپریالیستی (مانند عراق و افغانستان) تحکیم برقع و بنیادگرایی اسلامی.

این دو نیروی کهنه ی ارتجاعی و امپریالیستی تلاش کرده اند تا قشری از زنان را به خدمت اردوی خود درآورند. از این مساله نباید تعجب کرد. زیرا ستم بر زن چنان گسل تعیین کننده ای در نظام های امپریالیستی و جوامع تحت سلطه ی بنیادگرایان اسلامی است که هر دوی آن ها باید کار ایدئولوژیک، سیاسی و سازمانی کنند تا بتوانند مانع از انفجار این انبار باروتِ اجتماعی و تبدیل آن به یک خیزش انقلابی شوند.

اگر با دیدی گسترده به پهنای تاریخ بشر نظر بیاندازیم می توانیم این واقعیت را ببینیم که نظام اجتماعی طبقاتی که عملکردش بر پایه ی تقسیم انسان ها به گروه های استثمارگر و استثمارشونده، ملل ستم‌گر و ستم‌دیده، زن و مرد، کارگران یدی و فکری و غیره است، نهادی جاودانه نیست و در واقع فصل نسبتاً تازه ای در تاریخ اجتماعی بشر است. اما آن هایی از این جامعه‌ی سلسله مراتبی نفع می برند افکاری را برای مشروعیت بخشیدن بدان اختراع کردند؛ این تمایزات را که یک سازه ی اجتماعی است، امر «طبیعی» جلوه دادند. ایدئولوژی دینی یکی از قدیمی ترین اختراعات از این دست است.

دین، مالکیت خصوصی و حتا تملک انسان ها توسط انسان هایی دیگر را مجاز می شمارد؛ تبعیت زنان از سلطه ی مردان و کل جوانب جامعه‌ی طبقاتی را مقدس می داند. در طول تاریخ، طبقات استثمارگر (از طبقه ی برده دار تا فئودال و سرمایه دار) بردگی زنان را از طریق متون مقدس، نظام آموزشی، فرهنگ ها و رسانه ها آموزش داده و فراگیر کرده اند. به این ترتیب روابط ستمگرانه و افکار کهنه در میان توده های مردم نیز ریشه دوانده اند. حتا اغلب زنان تسلیم شرایط ستم‌دیدگی خود شده اند. باید زنان را فراخواند که از این تسلیم گسست کنند و مردان طبقات تحت ستم و استثمار را باید به مصاف طلبید که افکار کهنه و نظرات مذهبی و سنتی در مورد زن را از سر بیرون کنند، روابط پدرسالاری را نقد کنند و از آن دست بکشند. در کشورهای به اصطلاح اسلامی، اسلام و سنت همواره مشروع کننده ی ستم بر زن بوده اند. اخلاق و ارزش های اسلامی روحیه و احساس انسان کامل بودن را در زنان می کشد. نه تنها اسلام بلکه کلیه ی مذاهب وابسته به پدرسالاری هستند. کلیه‌ی مذاهب در استثمار انسان از انسان ریشه دارند که از برده داری شروع شد و تا جامعه‌ی سرمایه داری امروز ادامه دارد. امروز بشریت به گره گاهی رسیده است که نه تنها پدرسالاری بلکه کلیت نظام اجتماعی طبقاتی را باید به زباله دانی تاریخ بیافکند. در مقابل افکار، ارزش ها و اخلاقیات مذهبی، تنها یک آلترناتیو وجود دارد و آن هم ارزش ها، اخلاق و اصول اخلاقی کمونیستی است. جامعه ی کمونیستی جامعه ای است که متکی بر استثمار انسان از انسان، پدرسالاری و ستم گری ملی و غیره نیست. در نتیجه، افکار و ارزش ها و اخلاق برخاسته از آن تنها آلترناتیو واقعی در مقابل افکار، ارزش ها و اخلاق مذهبی است.

 

قطب بندی فاجعه بار

 

امروز، با وجود شرایط دهشتناک شاهد مقاومت و مبارزه‌ی کافی علیه ساختارهای قدرت، روابط و افکاری که انقیاد زنان را تقویت می کند نیستیم. فاجعه در آن است که بخش بزرگی از آن زنان که ابراز وجود کرده و جامعه را وادار می‏کنند که موجودیت آنان را به رسمیت بشناسد، در دور باطل انتخاب از میان بنیادگرایی اسلامی یا مدل های امپریالیستی «آزادی زن» گرفتار شده اند. این همان دینامیکی است که در همین سال های اخیر خیزش های اجتماعی بسیار مهم را از جاده منحرف کرده است. برای مثال نظری بیاندازید به موفقیت مردم مصر در سرنگون کردن رژیم منفور مبارک. این رخداد قلب میلیون ها تن از مردم سراسر جهان را مملو از شادی کرد. اما خیلی زود بسیاری از مردم به حمایت از نیروهای اسلامی پرداختند و سپس به زیر بال ژنرال های فاشیست کشیده شدند. در نهایت توده ها به حاشیه رانده شده و به شدت سرکوب شدند. در تونس، خیزش قهرمانانه ی مردم علیه رژیم بن علی چکاننده ی «بهار عربی» شگفت انگیز شد. اما این خیزش تبدیل به انقلاب نشد. در نهایت رژیم قدیم به قدرت بازگشت. یا امروز می بینیم که چگونه خیزش مسلحانه ی جسورانه و الهام بخش زنان کوبانی علیه داعش با کمک رهبران ناسیونالیست کُرد به جاده ی استراتژی بزرگ تر امپریالیست های آمریکایی در منطقه کشانده می شود.

در همان حال که باید علیه این دو قطب پدرسالاران درشت نظام سرمایه داری  -  امپریالیستی مبارزه کرد باید یک آلترناتیو رهایی بخش نیز جلو گذاشت. تنها آلترناتیو معتبر و واقعی در مقابل این دو نیرو و کلیت ساختار جهانِ سرمایه داری امپریالیستی عبارت است از هدف و برنامه ی انقلاب کمونیستی و در پیش گرفتن راهی که به این هدف می رسد. خشم عادلانه ی زنان را می توان و باید با این راه رهایی بخش پیوند زد. زنان خاورمیانه و شمال آفریقا می توانند و باید یک جنبش زنان برای انقلاب به راه اندازند که نه تنها به زنان و مبارزات آنان در سراسر جهان بلکه به کلیه ی خلق های تحت ستم جهان الهام بخشد.

ستم بر زن به طورعینی تبدیل به یکی از مهم ترین موضوعات جهان شده است و روز به روز حادتر می شود – به ویژه در خاورمیانه و شمال آفریقا. سرنوشت این منطقه به مقدار زیادی وابسته به نقشی است که زنان برای رهایی بازی خواهند کرد. ما باید سخت مبارزه کنیم و نگذاریم که این انرژی عظیم انباشت شده توسط برنامه های سیاسی رفرمیستی و ارتجاعی مهار شود و افق ها به درون نظم حاکم رانده شوند. بلکه مبارزه زنان باید تبدیل به پیشاهنگ یک عصر جدید در مبارزات انقلابی رادیکال در خاورمیانه، شمال آفریقا و جهان شود. مبارزه برای کمونیسم، آغازی جدید و رهایی زنان

 

 غلوآمیز نیست اگر بگوییم تکوینِ مرحله ی جدید انقلاب های کمونیستی رابطه ی نزدیک و تقویتِ متقابل خواهد داشت با تحولات انقلابی در جنبش رهایی زنان در سراسر جهان. آن زنانی که بی باکانه علیه ستم‌گران خود شورش کرده اند می توانند و باید تبدیل به رزمندگانِ راه سرنگونی قدرت های دولتی کهنه شوند، برای ریشه کن کردن کلیت نظام سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و ایدئولوژیک سرمایه داری بجنگند، برای استقرار جوامع سوسیالیستی راهگشایی کنند و دروازه ها را برای ساختن جهانی کمونیستی به روی تمام بشریت باز کنند. باید از قلب انفجار زنان علیه این جهان پوسیده و نگهبانان آن هزاران هزار تئوریسین، رهبر و فرمانده‌ی انقلابی کمونیست برخیزند.

زنانی که زنجیرهای‌شان را می شکنند اما می خواهند پیش تر رفته و برای استقرار جهانی بنیاداً متفاوت بجنگند نیازمند علم انقلاب – یعنی، مارکسیسم – هستند تا آنان را در این راه هدایت کند. آنان نیاز به کشف تاریخ حقیقی انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم دارند. این انقلاب ها که ابتدا در روسیه و سپس در چین به پیروزی رسیدند، مسیر تاریخ را به طور رادیکال تغییر دادند زیرا برای اولین بار در تاریخ تنها راه سرنگون کردنِ مالکیت خصوصی، دولت و خانواده را نشان دادند و آن را باز کردند. آن انقلاب ها عمری طولانی نکردند و توسط نیروهای قدرتمندتر جهان سرمایه داری  -  امپریالیستی شکست خوردند. اما حتا در همان عمر کوتاه به طور اجمال آینده ی ممکن را به ما نشان دادند. این انقلاب ها در عرض چند سال به شاهکارهای باسابقه در رهایی صدها میلیون زن از اسارت پدرسالاری دست یافتند. ما باید علیه کارزارهای سیاسی و ایدئولوژیکی ضد کمونیستی مبارزه کنیم و این کارزارها را شکست دهیم. ما باید با کلیه ی توپ خانه های تئوریک که کمونیسم و انقلاب را مختومه اعلام می‏کنند برخورد کرده و پوشالی بودن ادعای‌شان را آشکار کنیم.

جنگ علیه دولت هایی که با ارتش ها و ماشین های ایدئولوژیک‌شان از جامعه‌ی طبقاتی پدرسالار حفاظت می‏کنند جنگی خونین، طولانی و پیچیده است. پیشبرد این جنگ نیازمند تئوری، نقشه‌ی راه و سازمانی منضبط است. به یک کلام، نیازمند یک حزب کمونیست انقلابی است. در هر آنجا که چنین حزبی نیست، زنان و مردان باید آن را به وجود آورند و در این راه باید خود را متکی بر تجربه ی تاریخی  -  جهانی مرحله ی اول انقلاب های کمونیستی (که با کمون پاریس در اواخر قرن ۱۹ آغاز شد و با احیای سرمایه داری در چین سوسیالیستی در سال ۱۹۷۶ پایان یافت) کنند. این تجارب به طور همه جانبه مطالعه و بررسی شده است. باب آواکیان، علاوه بر دستاوردها، کاستی های این مرحله را نیز جمع بندی کرده است. تلاش های وی منجر به تکامل سنتز نوینی از کلیت بدنه ی تئوری های مارکسیستی شده است. در نتیجه، احزاب کمونیست نوین شانس آن را دارند که بر پایه ی علم انقلابی ساخته شوند که علمی تر، تیزتر و صحیح تر است. حزب ما وظیفه ی انترناسیونالیستی خود می داند که در انجام این وظیفه ی سنگین اما الهام بخش به همه ی پرندگان نوپرواز کمونیستِ همه ی کشورها کمک کند. همراه با هم باید بی باکانه برخیزیم و به چالشِ گشودن درهای مرحله ی نوین انقلاب های کمونیستی در جهان جواب دهیم. باید نترس و بی باک باشیم زیرا ما میلیاردها هستیم و چیزی برای از دست دادن نداریم مگر زنجیرهایمان را اما جهانی برای فتح داریم.•

حزب کمونیست ایران (مارکسیست- لنینیست- مائوئیست)

مارس ۲۰۱۵- فروردین ۱۳۹۴

آیا هیچ کار دیگری نمی توان کرد؟

روی کار آمدن سیریزا در یونان و مدافعین چپ آن

سیامک پرتوی

انتخابات روز یکشنبه ۲۵ ژانویه ۲۰۱۵ در یونان به روی کار آمدن اتحاد چپ رادیکال (سیریزا Syriza) منجر شد و به فاصله‌ی کوتاهی موجی از حمایت و تجلیل را در میان طیف روشنفکران، نیروهای سیاسی و احزاب و سازمان های موسوم به چپ در ایران و سایر نقاط جهان برانگیخت. اگر بخواهیم در طیف مدافعین سیریزا یک وجه اشتراک پیدا کنیم، مهم ترین گزینه باور نداشتن به امکان تحقق انقلاب «در شرایط فعلی» است. همه‌ی آن ها که به درجات مختلف از نتایج انتخابات یونان دچار هیجان شدند، چه آن ها که سیریزا را بیان «سر برآوردن یک کمونیسم سیاسی دخالتگر جدید» و «نیرو  بخش و امید  دهنده به سنگرهای سوسیالیسم» دانستند(۱) و چه آن ها که ضمن تأکید بر رفرمیست و غیرانقلابی بودنش از آن دفاع می کنند(۲) در درجه‌ی اول نتایج انتخابات اخیر یونان را یک هماورد طلبی علیه سلطه ی اُلیگارشی‌های مالی در اروپا می دانند. اما در پسِ استدلال بسیاری از آن ها چیزی بیش از به چالش کشیدن استبدادِ سرمایه‌ی مالی و سیاست های نئولیبرالی سرمایه داری خفته است. این یک گرایش سیاسی و ایدئولوژیک مشخص است که معتقد است در شرایط فعلی امکان تحقق یک انقلاب سیاسی و استقرار یک اقتصاد سوسیالیستی در کشور کوچک یونان وجود ندارد و با چنین فرضی نتیجه می گیرد که بنا بر این باید به نقش آفرینی در چهار چوبه ی نظام سرمایه داری و وضع موجود بسنده کرد و با ایجاد خلل های ولو کوچک در عملکرد آن، اجازه داد تا طبقه‌ی کارگر و توده های محروم مردم و نیروهای چپ، نفسی تازه کنند.

اما واقعیت آن است که اوضاع جهان، از جمله در نقاط «مرفه» جهان مانند کشورهای اروپایی بیش از همیشه ضرورت سرنگون کردن نظام سرمایه داری از طریق انقلاب را پیش می کشد. در چنین شرایطی، این گرایش ایدئولوژیک و افق سیاسی مانع مهمی در مقابل دیدن این ضرورت و راه یابی برای آن است. پس باید آن را به چالش کشید و نقد کرد. گرایش ایدئولوژیکِ بسنده کردن به حداقل ها، نفی امکان تحقق انقلاب، قناعت به زیستن در شکاف های وضع موجود و در یک کلام این احساسِ لعنتی افسردگی سیاسی، انرژی تولیدشده در اعتراضات اجتماعی را نیز به بی‌راهه می برد. خودِ این گرایش و روحیه، بخشی از معضل است که در ابعاد وسیعِ مردمی باید کنار زده شده و به احساس سازش ناپذیر و عظمت طلبانه ی انقلاب مبدل شود.

اما زمان بسیار کوتاهی لازم بود تا تمامی وهمی که حول رویای امید به سیریزا شکل گرفته بود فرو بریزد. حتی خوش بین ترین مدافعین این ائتلاف هم فکر نمی کردند دولت آلکسیس سیپراس (Alexis Tsipras) چنین زودهنگام از کمترین ادعاهای مطرح شده مبنی بر مقاومت در مقابل فشار نهادهای موسوم به تروئیکا (کمیسیون اروپا، بانک مرکزی اروپا و صندوق بین المللی پول) دست بردارد. در فوریه‌ی ۲۰۱۵ یعنی کمتر از یک ماه پس از روی کار آمدن دولت جدید یونان، کمیسیون اتحادیه‌ی اروپا اعلام کرد که دولت آقای سیپراس بر اساس توافق نامه‌ی ۲۰ فوریه، تمایل به اجرای خواسته های طلبکارانش دارد. آش چنان بی نمک بود که استاتیس کووِلاکیس (Stathis Kouvelakis) نظریه پرداز اصلی سیریزا و عضو کمیته‌ی مرکزی این حزب بلافاصله در مصاحبه ای گفت: «گرایش غالب در رهبری سیریزا در این توهم است که حتی در چارچوب موجود در اتحادیه‌ی اروپا، تغییر امکان پذیر است. در باره‌ی پیمان ۲۰ فوریه … این توافق بر روی بازپرداخت کامل و به موقع بدهی های یونان پافشاری می‌کند. مهم تر اینکه می پذیرد برنامه‌ی موجود به طور کامل دنبال شود. این بدان معنا است که یونان موافقت می کند همچنان تحت نظارت تروئیکا باقی بماند. در واقع دولت یونان متعهد شده است که هیچ اقدام یک جانبه ای که ممکن است بودجه ی پیش بینی شده توسط وام دهندگان را به خطر بیاندازد را انجام ندهد…»(۳) تسلط این خط در سیریزا از ابتدا روشن بود. سران این حزب، به جز دوره ی رقابت های انتخاباتی که طی شعارهای تهییج کننده حتی گزینه ی خروج از حوزه ی یورو را مطرح کردند، هیچ گاه این «توهم» را پنهان نکرده بودند و در واقع مبنای نظری و سیاسی این اتحاد را همین «توهم» تشکیل می داد. سیپراس حتی پیش از پیروزی در انتخابات در مصاحبه ای گفته بود :«هیچ کشوری علاقه ندارد که موازنه ی شکننده ی قاره را مختل کند. اگر دولت ها و نهادهای اتحادیه ی اروپا بپذیرند که یونان و دیگر کشورهای کوچک اروپا، یاران و شرکایی برابر در اتحادیه هستند و از حق دمکراتیک برای انتخاب دولت های چپ گرا برخوردارند، می توان از چنین ریسکی اجتناب کرد».(۴)

بنابراین سیریزا روایتی دیگر از سوسیال دمکراسی اروپایی است و هدفی غیر از مهار روند نزولی اقتصاد یونان و بازگرداندن آن به یک سرمایه داری دولتی کنترل شده را ندارد.

 

از مقاومت تا کودتا و قتل عام اقتصادی

تاریخ جدید یونان با اشغال این کشور به دست آلمان نازی و مقاومت ضد  فاشیستی مردم آن آغاز شد. پس از بیرون راندن نازی ها توسط جنبش مقاومتی که کمونیست ها در رأس آن قرار داشتند، جنگ داخلی  در یونان آغاز شد که از ۱۹۴۶ تا ۱۹۴۹ دوام داشت. در این جنگ داخلی در یک طرف کمونیست ها و نیروهای انقلابی تحت حمایت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی قرار داشتند و در طرف دیگر، مرتجعین طرفدار سلطنت و طبقات حاکمه ی یونان که توسط بریتانیا و ایالات  متحده‌ی آمریکا حمایت و تسلیح می شدند. جنگ به برتری نیروهای راست و مرتجع منتهی شد و یونان در ۱۹۵۲ به عنوان تنها کشور منطقه ی بالکان به ناتو (پیمان نظامی آتلانتیک شمالی) پیوست و اقتصاد آن هر چه بیشتر در مدار اقتصادی امپریالیسم آمریکا و بلوک غرب ادغام شد. بورژوازی یونان (خصوصاً بخش های متمرکز در کشتی رانی و بانکداری) به میزان زیادی به سرمایه ی قدرت های بزرگ به ویژه انگلستان، آلمان و آمریکا پیوند خورد و در آن تنیده شد. در آوریل ۱۹۶۷ با طراحی و حمایت سازمان سی.آی،اِی آمریکا یک کودتای نظامی توسط ارتش علیه دولت به اصطلاح «چپ میانه» روی داد که تا سال ۱۹۷۴ سایه ای از وحشت، ترور، اعدام و شکنجه و زندان را بر سراسر یونان گستراند. سال های تاریکی که پاره ای از دهشت آن در ادبیات مقاومت یونان خصوصاً در اشعار یانیس ریتسوس (Yannis Ritsos) انعکاس یافته است. بخشی از بدهی های یونان به بانک ها و دولت های اروپایی محصول سال های استیلای ژنرال ها بر این کشور است.

یونان از سال ۲۰۰۱ به حوزه‌ی یورو پیوست و بیش از پیش در بازار سرمایه‌ی جهانی و سرمایه های اروپایی ادغام شد. پس از آن وام های کلان از سوی بانک ها و مؤسسات اعتباری اروپا با بهره ی پایین در اختیار دولت این کشور قرار گرفت و با ورود به مؤسسه‌ی بازار بین المللی سرمایه (ICMA) اقتصاد یونان با رونقی موقت روبه‌رو شد که اوج این رشد حباب گونه در جریان بازی های المپیک آتن در سال ۲۰۰۴ بود. بیش از ۸۰ درصد وام های دریافتی به خرید کالاهای وارداتی و جنگ افزار و ماشین آلات و صنایع از خودِ کشورهای امپریالیستی وام دهنده اختصاص می یافت و قسمت عمده ی دیگر آن در بخش خدمات، خصوصاً در گردشگری و پروژه های زیرساختی سرمایه گذاری شد. یونان یک کشورِ تحت سلطه ی اقتصادی نظام سرمایه داری امپریالیستی نیست اما در سلسله مراتب قدرت اقتصادی در جایی قرار گرفته که وابسته به سرمایه‌ی مالی کشورهای امپریالیستی بزرگ و مراکزِ مالی تحت سلطه ی آنان است. اقتصاد آن علاوه بر نیاز به دریافت وام های بزرگ از این مراکز مالی، وابسته به واردات تکنولوژیک و نظامی از این کشورها است. بخشی از وام های دریافتی نیز توسط ساختار فاسد و رانت خوار دولت و بورژوازی یونان بالا کشیده شد.(۵) عملکرد سرمایه ی استقراضی و کارکرد روتین و رایج سرمایه نتایج خود را به مرور نشان داد. این روند به ویژه پس از به صدا درآمدن زنگ های بحران مالی سرمایه ی جهانی در سال ۲۰۰۸ سرعت گرفت. نسبت میان بدهی دولت و تولید ناخالص داخلی در سال ۲۰۱۱ به ۱۶۵ درصد رسید.

بحران سرمایه داری جهانی در سال ۲۰۰۸ که به شکل بحران مالی نمایان شد، در یونان پژواک شدید و ویژه ای داشت. سقوط مالی سال ۲۰۰۸ تکان های ناشی از ناموزونی شدیدی بود که در نظام سرمایه داری جهانی میان مقیاس نجومی سرمایه ی مالی از یک طرف و از طرف دیگر، انباشت سرمایه از طریق تولید واقعی بر مبنای استثمار کار مزدی به وجود آمده است. (ریموند لوتا، «فروپاشی مالی و دیوانگی امپریالیسم»، نشریه‌ی انقلاب، ۲۰ آوریل ۲۰۰۸). وضعیت در یونان به طرق گوناگون بیان فشرده ی این وضعیت است. علتِ بازتابِ شدیدِ این تضاد در یونان مربوط به ویژگی های ساختار سرمایه داری در این کشور است. در واقع، رونق اقتصادی یونان در پی ورود به حوزه ی یورو در سال ۲۰۰۱ ساختارهای اقتصادی آن را ضعیف تر و شکننده تر و آن را بیشتر وابسته به مراکز مالی و فعالیت های بحران زای سرمایه ی مالی اروپا کرد. (به مقاله ی «یونان: مشکلی که قرار است سیریزا حل کند چیست؟» در همین شماره‌ی نشریه‌ی حقیقت رجوع کنید.)

دولت یونان به دام چرخه ی قرض افتاد و برای پر کردن شکاف  درآمد ها و جبران کسری تراز بودجه اش مرتباً دست به دامان وام های خارجی شد. این رویکرد هیچ گشایشی در اقتصاد یونان ایجاد نکرد. دولت ناتوان از پرداخت بدهی ها به بانک های اروپایی ناچار به دریافت وام بیشتر بود. به همین دلیل از سال ۲۰۱۰ به بعد مبلغی حدود ۲۴۰ میلیارد یورو از سوی تروئیکا در قالب دو برنامه‌ی نجات مالی به یونان وام داده شد اما شرط آن، پذیرش شرایط مورد نظر وام دهندگان یعنی طرح های جنایت کارانه‌ی نئولیبرالیستی بود که تحت نام «اصلاحات اقتصادی» و «تمهیدات ریاضتی» به مردم یونان تحمیل شد. دولت چاره ای جز پذیرش شرایط تروئیکا نداشت و هدف این بود که از طریق فشار آوردن به سطح معیشت مردم و کاستن از درآمد و خدمات اجتماعی و حتی نان شب مردم درآمدهای دولت مصروف پرداخت بدهی های فزاینده و بهره ی وام ها شود. علاوه بر این، هزینه های نیروی کار انسانی در یونان برای فعالیت سودآورتر سرمایه های یونانی و اروپایی پایین تر رانده شود.(۶)

به این ترتیب تروئیکا، دولت را مجبور به کاهش شدید هزینه هایش کرد. این اقدام باعث سقوط مارپیچی و کاهش ۲۵ درصدی حجم اقتصاد یونان شد. کم کردن هزینه های دولت عبارت بود از: کاهش حداقل دستمزد به یک سوم، حذف یک سوم از حقوق بازنشستگان، محروم شدن نزدیک به سه میلیون نفر از جمعیت یازده میلیونی یونان از بیمه‌ی درمانی، کاستن از اعتبارات خدمات اجتماعی، بیکاری ۲۵ درصدی که در میان جوانان به ۵۰ درصد می رسد و افزایش مالیات بر سوخت. این وضعیت چنان هولناک بود که حتی صندوق بین المللی پول هم در سال ۲۰۱۳ اعلام کرد طرح های ریاضتی پیشنهاد شده به یونان بیش از حد شدید بوده و خود این مساله باعث افزایش فقر و فلاکت و بی رونقی بیشتر اقتصاد ملی این کشور شده است. مثل همیشه سطح زندگی و رفاه بورژوازی و دیگر اقشار مرفه دچار بحران یا تکان های شدید نشد و بار اصلی این فلاکت البته بر دوش طبقه‌ی کارگر، روستاییان، زحمت‌کشان و مزدبگیران و همچنین خرده بورژوازی کوچک و متوسطی افتاد که ورشکسته شده بود. نتیجه‌ی تحقیقات یک مؤسسه‌ی آلمانی نشان می دهد که طرح های جنایتکارانه ی ریاضتی، عمدتاً متوجه قشرهای فقیر بوده است و در سال ۲۰۱۲ فقیرترین خانوارها ۸۶ درصد درآمد خود را از دست  داده اند، در حالی که این رقم در مورد خانواده های مرفه ۱۷ تا ۲۰ درصد بوده است.(۷) اما هرگز نمی توان رنج و فلاکتی که طی این سال ها بر اکثریت مردم یونان گذشته است را با کلمات فریبنده ای چون «طرح های اصلاحی یا ریاضتی» بیان کرد. این یک جنایت واقعی بود. یک قتل عام اقتصادی وحشیانه که تلاش داشت انباشت مضاعف سودِ بانک ها و مؤسسات امپریالیستی در آلمان، فرانسه، فنلاند، هلند، سوئد و آمریکا را از طریق تحمیل گرسنگی و بیماری و سرما به مردم یونان تأمین و تضمین کند. میلیون ها شغل از بین رفت، هزاران نفر به صف بی خانمان ها پیوستند، بسیاری از بازنشستگان باید میان دارو یا غذا یکی را انتخاب می کردند چون پس از کاهش حقوق‌شان امکان تأمین هر دو را نداشتند، ۴۰ درصد مردم یونان زمستان ها را بدون برق یا گرمایش طی کردند و فقط با کمک های برخی مؤسسات خیریه بود که از مردن در سرما نجات یافتند و از هر دو جوان یونانی یکی بیکار شد. چهره‌ی یونان پس از اجرای طرح های ریاضتی، به کشور جنگ زده ای شباهت یافت با اکثریت کارخانجات و مغازه های تعطیل  شده و انبوهی از بی کاران و خیابان گردها و کودکان محروم شده از تحصیل. گویی یونان یک بار دیگر توسط نازی ها اشغال شده و یا زیر چکمه ی ژنرال ها رفته بود و باز هم یانیس ریتسوسی می باید تا چهره ی رنج و شکنج تحمیل شده توسط سرمایه های امپریالیستی به مردم را به تصور بکشد.

در بستر چنین وضعیتی بود که در ژانویه‌ی ۲۰۱۵ ائتلاف چپ رادیکال یونان با شعار امید و با ادعای پایان دادن بر بیش از ۵ سال کابوس فلاکت و فساد، در انتخابات پیروز شد.

 

سیریزا: تولد یک نا  امیدی

اما سیریزا چیست؟ از کجا سر برآورده است؟ چه برنامه‌ی اقتصادی ای دارد و قرار است برای وضعیت یونان چه بکند و اصلاً چه کاری می تواند انجام دهد؟

سیریزا در سال ۲۰۰۴ از اتحاد نیروهای سیاسی منتقد سرمایه داری با خاستگاه های فکری گوناگون به وجود آمد. ترکیبی از گرایشات رویزیونیستی، تروتسکیست، چپ نو، اکولوژیست و رفرمیست های سوسیال دمکرات. هسته ی اصلی مؤسس آن، انشعابی از حزب کمونیست یونان [مشابه حزب توده] بود که ادعای مرزبندی با دو سنت سیاسی چپ در این کشور یعنی رویزیونیسم حزب کمونیست و جریان سوسیال  دمکراسی پاسوک (جنبش سوسیالیست پان هلنیست) را داشت. بعدها طرفداران جنبش محیط زیست که منشأشان به جریانات یورو کمونیست دهه ی ۱۹۷۰ باز می گشت، برخی از انشعاب های تروتسکیست و نیز انشعاب بزرگی از سوسیالیست های پاسوک به آن پیوستند. این اتحاد طبق گفته‌ی یکی از بنیان گذاران آن «به دنبال اتصال پلی میان اصلاح و انقلاب است و دگرگونی بنیادین جامعه‌ی سرمایه داری را به شکل فرایندی از اصلاحات ساختاری که مستقیماً با مبارزه‌ی روزمره ارتباط دارد، می بیند».(۸) مدافعین سیریزا بر این باورند که این جریان پایه ی اجتماعی اصلی اش را از طریق جنبش های اجتماعی توده ای، مبارزات ضد سرمایه داری و اعتصابات کارگری جذب و متحد کرده است. اما یکی از اعضای سندیکای کارمندان دولت معتقد است اکثریت قریب به اتفاق کارمندان از هر دولتی که به سیاست های زیان بار ریاضتی ۵ سال گذشته پایان دهد پشتیبانی خواهند کرد.‌(۹) یعنی عامل اصلی جذب شدن مردم به سمت شعارهای سیریزا، ضدیت با سیاست های «ریاضت کشی» است. اما این ضدیتی فعال نیست بلکه همراه است با نوعی انفعال و ناامیدی نسبت به تغییر بنیادین وضعیت جامعه. ضدیتی بدون افق انقلاب. نباید فراموش کرد که فقط ۶۲ درصد واجدین شرایط در انتخابات شرکت کردند و ۳۶ درصد آن ها به سیریزا رأی دادند.

آلکسیس سیپراس و حزبش با شعار ضدیت با شکنجه‌ی اقتصادی مردم یونان و مقابله با طرح های تروئیکا وارد مبارزات انتخاباتی سال ۲۰۱۲ شدند اما طی سه سال اخیر از مرزهای محدود برنامه‌ی قبلی خود نیز عقب نشسته اند. سیپراس در سپتامبر ۲۰۱۴ پلاتفرم اقتصادی سیریزا که به برنامه ی تسالونیکی (Thessaloniki) معروف است را ارائه داد که خطوط اصلی آن عبارت بود از: افزایش فوری سرمایه گذاری دولتی، واژگونی تدریجی بی عدالتی های مفاد تفاهم نامه های تروئیکا، بازسازی سیستم رفاه عمومی، توقف خصوصی سازی دارایی های عمومی، احیاء تدریجی حقوق ها و بازنشستگی ها، برق مجانی و یارانه ی غذایی برای ۳۰۰ هزار نفر از فقیرترین خانواده ها، لغو قسمتی از بدهی های تحمیل شده به اقشار زیر خط فقر، توقف تصاحب خانه های به ارزش کمتر از ۳۰۰ هزار یورو که صاحبان آن قادر به بازپرداخت وام مسکن نیستند، بازگرداندن حداقل دستمزد به ۷۵۱ یورو، اصلاح نظام مالیاتی تا ثروتمندان را مجبور به پرداخت هزینه هایشان کند، استخدام دوباره ی کارمندان بی کار شده ی بخش خدمات اجتماعی، الغای امتیازاتی که به رسانه های خصوصی داده شده بود، عدم تبعیض علیه کارگران جوان، جلوگیری از سرکوب اعتصابات و تظاهرات توسط پلیس و غیره. سیریزا همچنین برای حل مشکل بدهی های سرسام آور یونان که به ۳۰۰ میلیارد یورو رسیده  است به طور مشخص چهار طرح را دنبال می کند: تلاش جهت بخشیده شدن بخش اعظم بدهی ها از طریق مذاکره مستقیم با دولت ها و بانک های اروپایی، تمدید مهلت باز پرداخت بدهی ها بدون برنامه های ریاضتی و قبولاندن پرداخت بهره ی وام ها متناسب با رشد اقتصادی یونان، طلب غرامتی معادل ۲۷۸ میلیارد یورو از دولت آلمان به جبران جنایت های آلمان نازی و چاپ اوراق قرضه ی ملی تحت حمایت بانک اروپا. به اعتقاد مقامات سیریزا بخشیده شدن بدهی ها، موردی است که پیشتر و در سال ۱۹۵۳ در مورد آلمان اتفاق افتاده است و اکنون باید در مورد کشورهای جنوب اروپا از جمله یونان نیز همین تصمیم اتخاذ شود. همچنین سیپراس اعلام کرد که یک برنامه‌ی نیودیل (New Deal) اروپایی برای حل مشکل فعلی اقتصاد اروپا ضروری است و از طریق آن بانک مرکزی اروپا باید هزینه های سرمایه گذاری های عمومی را تأمین کند.(۱۰)

هرچند سریزا موفق شده است تا با دادن شعارهایی که خواست مردم است، تبدیل به مجرای خشم آنان شود اما افق و برنامه ی آن هیچ نیست مگر افق و برنامه ی بورژوازی یونان برای رسیدن به ثبات و موقعیت برابر با دیگر قدرت های امپریالیستی اروپا. سریزا در چانه زنی با امپریالیست های اروپایی بر سر این خواست، از تاریخ گذشته ی خودِ آن ها وام می گیرد و به بخشیده شدن دیون آلمان در سال ۱۹۵۳ و برنامه ی «نیودیل» اشاره می کند. بخشش دیون آلمان و برنامه نیودیل از سوی امپریالیست های فاتح در جنگ جهانی دوم (به سرکردگی امپریالیسم آمریکا) پیش گذاشته شد و هدفِ آن، بازسازی امپریالیسم شکست خورده ی آلمان و ایتالیا و دیگر کشورهای ویران شده ی اروپای غربی بود. سریزا نیز انتظار این نوع همبستگی امپریالیستی را دارد. اما این همبستگی امپریالیستی بعد از جنگ جهانی دوم بر اساسِ تجدیدِ تقسیم جهان میان کشورهای امپریالیستی ممکن شد. آنانی که فاتح جنگ بودند مستعمرات و مناطق نفوذ آنانی را که شکست خورده بودند یا از درون آن جنگ ضعیف بیرون آمده بودند، بلعیدند. بر این پایه اتحاد بلوک امپریالیستی غرب برای اداره ی جهان و ممانعت از رشد و گسترش انقلاب های سوسیالیستی شکل گرفت. رونقِ کشورهای امپریالیستی اروپا به ویژه آلمان در بعد از جنگ جهانی دوم و «دولت رفاهِ» آن ها مدیون شراکتشان در فوق استثمار امپریالیستی کشورهای سه قاره ی آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین بود. اما امروز نظام سرمایه داری امپریالیستی از آن قدرت و تمرکزِ اقتصادی و سیاسی بعد از جنگ جهانی دوم برخوردار نیست که آرزوهای امپریالیستی سریزا را برآورده کند. ولفگانگ شویبله (Wolfgang Schäuble) وزیر دارایی آلمان ابتدا در اظهاراتی که بیانگر عیار واقعی اعتقاد صاحبان سرمایه به دمکراسی و نظر و رأی مردم است، مردم یونان را به خاطر انتخاب دولتی که «دارای رفتار و خواسته های غیر مسئولانه است» سرزنش کرد و سپس با لحنی تهدیدآمیز گفت دو راهکار بیشتر پیش روی یونان نیست: یا تداوم برنامه های فعلی و به اتمام رسیدن کامل آن و یا قطع هرگونه برنامه ی کمک مالی به یونان. کوولاکیس عضو کمیته‌ی مرکزی سیریزا در رابطه با نحوه‌ی عملکرد قدرت های اروپایی گفت که فشار به دولت سیپراس «از ۴ فوریه با اعلام بانک مرکزی اروپا مبنی بر توقف باز تأمین مالی بانک های یونان، شروع شد… من اطلاع دارم که بانک های یونان نمی توانستند در روز سه شنبه باز شوند اگر چنانچه یونان به توافقی با اروپا دست نمی یافت…گلوی دولت یونان فشرده شده است و از ضعیف ترین حلقه ی آن یعنی سیستم بانکی اش، بهره برداری می کنند».(۱۱) واقعیت این است که تروئیکا به راحتی نمی تواند از بدهی های یونان چشم پوشی کند زیرا هم موقعیت اقتصادی متزلزل و بحرانی کل اروپا و از جمله قدرت های اصلی آن مانند آلمان و فرانسه کار را برای شان سخت کرده است و هم نادیده گرفتن بدهی های این کشور راه را برای سایر بدهکاران بزرگ این قاره از جمله اسپانیا، پرتغال و ایرلند خواهد گشود.

اما قدرت های امپریالیستی اروپا حتی سران و سلاطین الیگارشی های مالی هرگز ناراضی نیستند اگر یک ائتلاف چپ رفرمیست بتواند در چهارچوبه ی قواعد سرمایه داری تنش های سیاسی را کم کند. همان طور که می بینیم، سیریزا با توهمی که حول شعارها و ژست چپ خود ایجاد کرده خشم میلیون ها یونانی به ستوه آمده از جنایات سرمایه داری را به درون مجاری نظام سرمایه داری هدایت کرده است. قدرت های امپریالیستی خواهان آن هستند که سریزا با کمترین میزان تکان و تنش در روند جاری اقتصاد اروپا، بخشی از تضادهای اقتصاد یونان در وضعیت فعلی را حل کند و گره ای از بحرانِ اقتصادی نظام سرمایه داری امپریالیستی اروپا که منجر به بحران سیاسی نیز شده است بگشاید. در همین رابطه وزیر اقتصاد آلمان پس از توافق دولت سیپراس با کمیسیون اروپا از خوشبینی اش نسبت به ادامه‌ی کمک های اقتصادی به یونان گفت و اینکه دولت سیریزا و اتحادیه‌ی اروپا برای حل مشکلات حاد اقتصادی این کشور گام به گام به پیش می روند.(۱۲) و کیست که نداند این قبیل «راه حل ها» فقط مقدمه ی دور جدیدی از استثمار و بهره کشی از مردم است.

تمامی راه حل های دولت سیپراس اساساً در چهارچوبه‌ی روابط رایج سرمایه داری امپریالیستی است. با این وجود عده ای از مدافعین سیریزا معتقدند این اتحاد خواهان مقاومت در برابر هژمونی سرمایه ی مالی در یونان بوده و دارای ظرفیت و خواست چنین مبارزه ای است. چیزی که باز از چشم ایشان پنهان مانده، این واقعیت است که سیریزا در حال حاضر به بستر و محمل ترمیم بافت های پوسیده ی بورژوازی یونان و دولت آن تبدیل شده است.

مساله این نیست که در چهارچوبه‌ی سرمایه داری دولتی تر شده ی رفرم های مورد نظر سیریزا، راهی برای تخفیف و به تعویق انداختن مشکلات عدیده ی اقتصاد یونان یافته خواهد شد یا خیر. مساله این است که آنچه سیریزا و مدافعین داخلی و خارجی اش تئوریزه و توصیه کرده و حول آن عمل می کنند، هیچ نسبتی با ثبات پایدار وضعیت مردم و رهایی آن ها ندارد و مهم تر اینکه پتانسیل های انقلابی واقعاً موجود در یونان را نادیده انگاشته و به بی راهه می برند. از این منظر سیریزا علی رغم هر سطح از ادعا و نیت و خوش بینی، نقشی ضد  انقلابی در یونان بازی می کند و اگر این الگو در سایر نقاط اروپا از جمله در حزب پودموس (Podemos) اسپانیا تکرار شود، باز هم پتانسیل مردمی بیشتری در مجرای کانال های رفع بحران و ترمیم  نظام سرمایه داری هدایت می شود.

 

از انقلاب حرف می زنیم، می دانید؟

یک بار دیگر به مدافعین سیریزا باز گردیم. پیشتر گفتیم که آن ها دو دسته اند: عده ای که نا واقعیت را به قامت سیریزا تحمیل کرده و این ائتلاف را با چیزی که نیست و خودش هم ادعایی در باره‌ی آن ندارد یعنی کمونیسم و سوسیالیسم و انقلاب و رادیکالیسم توصیف می کنند. دسته‌ی دوم روشنفکران و جریاناتی هستند که به غیرانقلابی و رفرمیست بودن سیریزا اذعان دارند اما یا از نفس رفرم های مورد ادعای این جریان دفاع می کنند و آن را مفید به حال مردم یونان می دانند و یا روی کار آمدن این ائتلاف را فرصتی برای پیشروی طبقه‌ی کارگر و انکشاف مبارزه‌ی طبقاتی در این کشور می پندارند.(۱۳) تمامی مدافعین سیریزا بر این باورند که بنا به دلایل متعدد، شرایط برای وقوع و پیروزی یک انقلاب اجتماعی در یونان فراهم نیست؛ «توازن قوای داخلی و بین المللی بر علیه چپ است، طبقه‌ی کارگر آمادگی ذهنی کافی برای در دست گرفتن رهبری انقلاب و کنترل کارخانه ها و ایجاد شوراهای خودش را ندارد، هیچ دولت سوسیالیستی ای مستقر نیست که به حمایت از یونان برخیزد و مهم تر از همه اینکه برپا ساختن یک اقتصاد سوسیالیستی در کشور کوچک و ۱۱ میلیونی یونان امکان پذیر نیست». بنابراین معتقدند باید «راه» حلی را که سیریزا پیش گذاشته است، یعنی تخفیف اثرات ریاضت کشی از طریق فشار بر مراکز مالی برای «لغو» بخشی از دیون و «تجدید ساختار» بخشی دیگر از دیون دولت یونان را به فال نیک گرفت. کار به جایی رسیده است که یکی از مدافعین سیریزا در چپ ایران می گوید، روزگاری برای برپا ساختن انقلاب پرولتری و اقتصاد سوسیالیستی نیاز به حمایت انترناسیونالیستی بود، اما امروزه وضعیت و توازن قوا به گونه ای است که برای دفاع از رفرم های بورژوایی در چهارچوب همین اقتصاد سرمایه داری هم باید یک جنبش انترناسیونالیستی قوی به راه انداخت.(۱۴) از این صریح تر نمی توان به نا امیدی و بی افقی سیاسی اعتراف کرد.

اما تمامی این «نشدن ها» و «نتوانستن ها» و «امکان پذیر نبودن ها» تا زمانی است که در چهارچوبه‌ی وضع موجود و در زمین بازی نظم مسلط بمانیم و فقط سطحی از آنچه که می گذرد را مد نظر قرار دهیم. همه ی ستایندگان سیریزا فقط آنچه را دیدند که در چارچوبه ی هژمونی وضع موجود احتمالاً «اجازه انجام شدن» دارد و از آن دچار شور و شعف شدند و نه آنچه که به واقع می شود انجام داد. افق سیاسی-ایدئولوژیک محدودِ مدافعین سیریزا که به همه چیز می اندیشند به جز ضرورت و امکان انقلاب نمی گذارد پتانسیل انقلابی موجود در خشم و اعتراضات مردم یونان را ببینند. طی پنج سال اخیر و پس از عیان شدن نتایج عملکرد سرمایه ی مالی که بخشی تفکیک ناپذیر از سوخت و ساز سرمایه داری است، نهادهای نظم مسلط ورشکسته و بی آبرو شده اند، آب باریکه های روزانه که همیشه افق های مردم را محدود می کند فروپاشیده است، انبوهی از نفرت مردمی نسبت به سرمایه داری به وجود آمده است. فروپاشی مشروعیت نظام سرمایه داری در نگاه میلیون ها نفر پایه و اساس مهمی را برای دست زدن به یک جسارت انقلابی سازمان یافته و نقشه مند را به وجود آورده است. اما دقیقاً به دلیل فقدان عناصر ذهنی، سیاسی و تشکیلاتی منسجم به ویژه رهبری یک حزب کمونیست انقلابی، هیچ گامی در جهت بالفعل کردن این پتانسیل برداشته نشده است. شاید برخی مدافعین سیریزا بگویند فقدان چنین هدف، برنامه و نقشه و تشکیلاتی بیانگر نامساعد بودن اوضاع است. اما آنچه را که ضروری و عاجل است باید به وجود آورد و پاسخ انترناسیونالیستی به این کاستی، نه موعظه ی ماندن در چهارچوبه ی نظم موجود و تقدیس نمایندگان جناج چپ سرمایه، بلکه پرده برداشتن از آن و فراخوان تلاش برای برطرف کردن این نقصان ویرانگر است.

امروزه ما در نقاط مختلف اروپا به ویژه یونان و اسپانیا شاهد حضور توده هایی هستیم که علیه سیاست های ریاضت کشانه ی سرمایه داری به پا خاسته اند. در یونان مدت سه سال است که تقریباً هر روزه اعتصابات کارگری، تظاهرات و تجمعات ضد ریاضت کشی، مبارزات دانشجویی و جنبش های موسوم به اشغال در جریان است. مردم خواهان نان و آزادی و خلاص شدن از وضعیت برده واری هستند که بورژوازی یونان و اروپا بر آنان تحمیل کرده  است. همه ی این ها فاکتورهای عینی و مهمی هستند که شرایط را برای پیشروی های سریع انقلابی فراهم می کند تنها به شرطی که از این وضعیت واقعاً برای انقلاب استفاده شود. تاکنون این جنبش ها عمدتاً تحت هژمونی جریانات غیرکمونیست بوده اند و از بالفعل شدن کامل پتانسیل های مبارزاتی شان باز مانده اند. اگر انرژی ویرانگر این اعتراضات به یک خیزش انقلابی هدفمند و تحت رهبری کمونیست ها تبدیل نشود، آنگاه هیچ تضمینی وجود ندارد که این روحیه ی مبارزاتی مترقی تداوم یابد. در صورت عدم پاسخ دهی یک خط کمونیست انقلابی به توده های عصیانگر و هدایت این خشم در مسیر انقلاب، یأس و سرخوردگی بر مردم غلبه خواهد کرد و فرصت تاریخی پیشروی های انقلابی از دست خواهد رفت. فراموش نباید کرد که پتانسیل یک جنبش ارتجاعی فاشیستی در یونان وجود دارد و حزب فاشیست طلوع طلایی (Golden Dawn) در انتخابات پارلمان اروپا در سال ۲۰۱۴ بیش از ۹ درصد آرا را به خود اختصاص داد. هیچکس نمی داند که آن ۳۸ درصد یونانی ای که در انتخابات شرکت نکردند چه مواضعی دارند و در آینده به کدام جبهه خواهند پیوست. کوولاکیس عضو مرکزیت سیریزا در رابطه با نیروهای فاشیست می گوید: «موفقیت کنونی احزاب به غایت راست در اروپا اساساً مدیون این واقعیت است که بخش بزرگی از افکار عمومی، آن ها را به عنوان نیروهای واقعی ضدسیستم می بینند …. سیریزا به پذیرش ادامه‌ی نظارت تروئیکا بر یونان مجبور گردیده است. این احساس حقارت ملی، در فهم موفقیتی که طلوع طلایی به آن دست یافته است، بسیار اهمیت دارد. برآمدن آن ها، واقعاً یک واکنش عقب مانده‌ی ناسیونالیستی در مقابل این احساس حقارت ملی است، که با ناکارآمدی اقتصادی و سیاسی همراه می باشد».(۱۵) بنابراین ما با یک وضعیت نامشخص و دوگانه در یونان روبه‌رو هستیم. مطمئناً اگر یک خط کمونیستی در یونان پیشگام به راه انداختن جنبشی برای انقلاب شود، در بدو امر نمی تواند نظر مثبت میلیون ها نفر را به خود جلب کند اما کافی است به پتانسیل خشمگین صدها هزار جوان یونانی بیاندیشیم که افقی برای آینده شان متصور نیستند و خواهان هماورد طلبی واقعی با هیئت حاکمه ی یونان و قدرت های امپریالیستی در اروپا می باشند. به این فکر کنیم که شعله ور شدن چنین جنبشی و باز شدن یک جبهه ی انقلابی واقعی در این کشور چگونه فضای مبارزه ی طبقاتی در یونان را حول انقلاب و گسست از وضع موجود، قطبی خواهد کرد و امواج ویرانگر و الهام بخش یک انقلاب اجتماعی را به سراسر اروپا به ویژه کشورهای بحران زده ای چون اسپانیا، پرتغال، ایرلند و حتی ایتالیا خواهد فرستاد. آن وقت این «توازن قوای منفی» مورد نظر مدافعین سیریزا، آیا باز هم به شکل فعلی خواهد ماند؟ این توازن مخرب میان ضد انقلاب و انقلاب، نه با حمایت از روی کار آمدن یک یا دو جریان بورژوایی رفرمیست همانند سیریزا یا پودموس و روانه کردن مردم به بن بست های جناح های چپ و راستِ حافظ وضع موجود، بلکه فقط آن هنگامی تغییر خواهد کرد که یک رشته از جنبش ها و تحرکات به واقع انقلابی، زمین لرزه ی اجتماعی ای را در اروپا به راه بیاندازد. برای ایجاد یک تغییر واقعی، برای تغییرِ توازن قوا به نفع پرولتاریا و زحمتکشان، برای بیرون رفتن از محدوده ها و حصارهای نکبت وضع موجود، باید به یک انقلاب واقعی و به فعلیّت تاریخی چنین انقلابی باور داشت و در مسیر آن عمل کرد و همه چیز را با شاخص آن سنجید و پیش برد. چنین جسارتی و عمل کردن به آن، نه «اراده گرایی و ماکزیمالیسم» بلکه دیدن همه جانبه ی واقعیت و لایه های زیرین آن است که از دیدگان حامیان سیریزا پنهان مانده است. وظیفه ی کمونیست های انترناسیونالیست در قبال آنچه که در یونان می گذرد، برکشیدن افق دید و انتظار عمومی به چیزی بسا فراتر از سقف مطالبات و افق دید امثال سیریزا و عریان کردن واقعیتِ فراهم بودن زمینه ی عینی پیشروی های انقلابی و فریاد کشیدن فقدان عناصر ذهنی لازم در جهت تحقق انقلاب است. برای پتانسیل خشم یونانی ها که اینک پشتوانه ی رفرمیست های ائتلاف سیریزا شده است نباید پای کوبید و دست افشاند بلکه می باید با صراحتی سازش ناپذیر که لازمه ی هر کنش انقلابی است، از ضرورت انقلاب گفت و برای آن عمل کرد و در این راه، میلیون ها نفر از طبقه‌ی کارگر و دیگر توده های خلق را با خود متحد کرد. یونان به یک دولت سوسیالیستی نیاز دارد که از دل جنبشی برای انقلاب برخیزد، دستگاه های دولت کهنه و از جمله ارتش و نیروهای مسلح آن که در این کشور سابقه ی کودتا داشته و همواره پشتیبان طبقات مرتجع بوده اند را نابود کند، کل اقتصاد را پس از گسستن بندهای وابستگی به امپریالیست ها بر اساس یک نظم سوسیالیستی دوباره سازمان دهی کند و با استقرار یک جامعه و روابط اجتماعی سوسیالیستی به کانونی جهت پیشروی انقلاب جهانی پرولتری تبدیل شود.

باید از منظر انترناسیونالیسم پرولتری از مدافعین سیریزا پرسید، بسیار خوب فرض کنیم دولت سیپراس به تمامی رفرم های کینزی مورد نظرش برسد و حتی مدلی از «دولت رفاه» را هم مستقر کرده و یک برنامه ی «نیودیل» هم در اروپا اجرا شود و وضعیت معیشتی بخشی از مردم یونان و طبقه‌ی کارگر این کشور هم بهبود یابد، آنگاه با میلیاردها مردم تباه شده در فقر و فلاکت و آواره‌گی کشورهای سه قاره ی آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین چه باید کرد؟ مگر جز این است که رفاه نسبی طبقات میانه و بخش هایی از کارگران کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی ناشی از مافوق سودی است که در شبکه ی جهانی سرمایه‌ی امپریالیستی از طریق فوق استثمار این کشورهای به اصطلاح «پیرامونی» به دست آمده است؟ آیا باید همصدا با اقشار میانی و کارگران کشورهای اروپایی از بازگشت دولت های رفاه و بهبود سطح معیشت شان به قیمت چلانده شدن بیشتر مردم کشورهای تحت سلطه در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، شوق زده شده و آن را «یک دستاورد برای نیروهای سوسیالیست» خطاب کرد؟

وضعیت یونان هنوز مشخص نیست. چشم انداز آنچه که دولت سیریزا و مدافعینش به دنبال آن هستند کماکان ناروشن و معلق است اما به قول تحلیل گر سرویس خبری جهانی برای فتح : «به وجود آمدن ثبات سیاسی و اجتماعی چه در یونان و چه در سراسر جهان نامحتمل ترین فرجام این وضعیت خواهد بود. اما اوضاع به هرطرف که بچرخد، پروراندن امید نسبت به امکان ترمیم و تعمیر نظام موجود بخشی از مشکل است و نه راه حل».•(۱۶)

 

یادداشت ها

۱- برای نمونه نگاه کنید به پیام تبریک حمید تقوایی از حزب کمونیست کارگری (۲ فوریه ۲۰۱۵) و پیام همبستگی هیئت اجرایی راه کارگر (۶ فوریه ۲۰۱۵) به سیریزا.

http://wpiranfa.com/index.php/announce/100-firsttitle/2126-2015-02-03-19-22-42

http://www.rahekargar.net/browsf.php?cId=1078&Id=12&pgn=1

۲- برای نمونه نگاه کنید به مصاحبه ها و بحث های بهروز فراهانی، فروغ اسدپور، تقی روزبه، محمد قراگوزلو و دیگران

۳- این راه فقط می‌تواند به معنای شکست باشد – گفتگوی مایک واتسون با استاتیس کوولاکیس

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=65624

۴- یک فرصت تاریخی – مصاحبه‌ی ترانسفورم با آلکسیس سیپراس

http://problematicaa.com/tsipras-interview/

۵- چگونه بی عدالتی های مالیاتی چاه ویل بدهی های یونان را عمیق کرده است – لوموند دیپلماتیک – مارس ۲۰۱۰

http://ir.mondediplo.com/article1535.html

۶- در مورد عملکرد سرمایه ی مالی و استقراضی در عصر امپیرالیسم نگاه کنید به: لوتا، ریموند (۱۳۹۳) آمریکا در سراشیب – ترجمه‌ی منیر امیری – نشر آتش – فصل ۵، ۶ و ۷. این کتاب در کتابخانه‌ی سایت حزب کمونیست ایران (م.ل.م) با آدرس: www.cpimlm.com موجود است.

۷- نگاه کنید به گزارش بخش فارسی سایت دویچه وله آلمان با عنوان «اتحادیه‌ی اروپا و مخمصه‌ی بحران یونان» به تاریخ ۲۳/۳/۲۰۱۵

۸- رجوع کنید به:

Spourdalakis, Michalis – Left strategy in the Greek cauldron: explaining Syriza’s success – Socialist Register 2013

http://www.spourdalakis.gr/Portals/0/ARTHRA/1_Spourdalakis.pdf

۹- امیدی معتدل، ترس از ضربات پلید – لوموند دیپلماتیک – فوریه‌ی ۲۰۱۵

http://ir.mondediplo.com/article2285.html

۱۰- نیودیل برنامه ی اقتصادی ای بود که توسط دولت فرانکلین روزولت رئیس جمهوری ایالات متحده در سال ۱۹۳۲ برای خروج اقتصاد آمریکا از تبعات بحران اقتصادی سال ۱۹۲۹ شروع شد و هدف آن دخالت وسیع دولت در اقتصاد و سرمایه گذاری در پروژه های عمرانی و طرح های زیربنایی جهت جلوگیری از ورشکستگی شرکت های اقتصادی و ایجاد کار در جامعه‌ی آمریکا بود.

۱۱- این راه فقط می‌تواند به معنای شکست باشد – گفتگوی مایک واتسون با استاتیس کوولاکیس

۱۲- تمایل یونان به اجرای خواست های طلبکاران – گزارش سایت دویچ وله در ۲۴/۲/۲۰۱۴

۱۳- این دسته‌ی اخیر بیشتر شامل نظریه پردازان ترتسکیست مانند طارق علی، آلن وودز، آلکس کالینیکوس و در ایران تراب ثالث. برای فهم بهتر استدلال های ایشان رجوع کنید به:

ثالث، تراب – نتایج انتخابات یونان – مصاحبه با ئاسو فولادى – مندرج در سایت رادیو زمانه

Callinicos, Alex – Syriza and the state – 3 Feb 2015

http://socialistworker.co.uk/art/39884/Syriza+and+the+state

۱۴- رجوع کنید به صحبت های بهروز فراهانی در مناظره با تقی روزبه با عنوان «ماهیت سیریزا و نقش چپ رادیکال» در تلویزیون برابری.

۱۵- این راه فقط می‌تواند به معنای شکست باشد – گفتگوی مایک واتسون با استاتیس کوولاکیس

۱۶- یونان: مشکلی که قرار است سیریزا حل کند چیست؟ – سرویس خبری جهانی برای فتح ۲۶ ژانویه ۲۰۱۵

http://cpimlm.com/showfile.php?cId=1001&tb=jahan&Id=223&pgn=1

 

یونانمشکلی که قرار است سیریزا حل کند چیست؟

از سرویس خبری جهانی برای فتح ۲۶ ژانویه ۲۰۱۵

پیروزی حزب سیریزا در انتخابات یونان و تشکیل حکومت توسط رهبر آن، الکسیس سیپراس رخداد مهمی برای یونان و اروپا است. اهمیت این واقعه فقط به دلیل آن نیست که این پیروزی چه نوع پیامدهایی را می تواند برای اتحادیه‌ی اروپا داشته باشد بلکه همچنین به این دلیل که سیریزا و سیپراس مدعی داشتن راه حل برای مرارت هایی هستند که یونانی ها و بسیاری از اروپایی ها از زمان بحران مالی ۲۰۰۸ متحمل شده اند. احزاب «چپ رادیکال» و مافوق راست در اسپانیا و فرانسه، هر دو پیروزی سیریزا را به فال نیک گرفته و آن را گواه احتمال پیروزی خودشان در انتخابات آینده می دانند.

به دلایل تاریخی که مربوط است به نوع رشد سرمایه داری در یونان (دیرهنگام، ضعیف و تحت سلطه ی خارجی)، این کشور همیشه به لحاظ اقتصادی و سیاسی تابع قدرت های سرمایه داری بزرگ بوده است. بخش بزرگی از هیئت حاکمه ی آن، به ویژه بخش متمرکز در کشتی رانی و بانکداری (با سرمایه گذاری های بزرگ در خاورمیانه و بعداً در بالکان) در زمان های مختلف و با ترکیب های گوناگون، با سرمایه های قدرت های بزرگ به ویژه بریتانیا و آلمان و آمریکا درهم تنیده شده است.

این سلطه به طور خشونت آمیزی به اجرا گذاشته شده است. آلمان در جنگ جهانی دوم یونان را تصرف کرد. در انتهای جنگ دوم بریتانیا، وینستون چرچیل و سربازانش را به یونان فرستاد تا از فاشیست های یونان حمایت کنند. در آن زمان، فاشیست ها در جنگ با شورشیان تحت رهبری کمونیست ها بودند. هنگامی که در یونان جنگ داخلی شروع شد، ایالات متحده‌ی آمریکا مأموران سی.آی.ای را فرستاد تا استراتژی ضد چریکی را رهبری کنند. آمریکایی ها بعدها نیز این استراتژی را در ویتنام پیاده کردند که عبارت بود از تخلیه ی روستاها برای مغلوب کردن چریک ها. به این ترتیب شاه یونان از دست نشانده ی بریتانیا تبدیل به دست نشانده‌ی آمریکا شد.

یونان همان مسیر قدرت های بزرگ تر و توسعه یافته تر اروپا را طی نکرد. این کشورهای توسعه یافته تر، بعد از جنگ جهانی دوم به مدت سه دهه، دوران رشد اقتصادی زیادی را از سر گذراندند و سطح معیشت و رفاه برای اقشار وسیع جامعه بسیار بالا رفت. اما مهاجرت های وسیع و تبعید، نقش مهمی در تغییر یونان از کشوری روستایی به یک کشور مدرن شهری بازی کرد. بخش بزرگی از طبقه‌ی سرمایه داری حاکم در بخش کشتی رانی و بانکداری متمرکز بودند که در میان خانواده های سنتی پایه داشتند که صاحب کسب و کار و حرفه های مختلف بودند. تنها در دهه ی ۱۹۸۰ بود که دولت توانست از طریق هزینه کردن و اشتغال آفرینی دولتی و برقرار کردن اقدامات رفاهی معمول در دیگر نقاط اروپا، ثبات سیاسی بیشتری را به وجود آورد.

 

 ادغام یونان در بازار اروپا و بازار جهانی و به ویژه در بازار بین المللی

 ورود سرمایه ی بین المللی به یونان پس از ورود آن به حوزه ی یورو در سال ۲۰۰۱ سرعت گرفت و موجب رونق اقتصادی شد. اما این پروسه و شکل های خاص آن در یونان، زمینه ساز آن شد که بحران در یونان وخامت ویژه ای داشته باشد. هزینه های دولت عمدتاً از طریق وام ها تأمین می شد. رونق اقتصاد یونان در واقعیت امر آن را به لحاظ ساختاری تضعیف کرد. واردات بر صادرات پیشی گرفت. کسری موازنه ی تجاری نیز نیازمند وام بود تا بتواند شکاف را بپوشاند. خودِ رشد اقتصادی توسط سرمایه گذاری خارجی، از جمله در شکل وام های خصوصی بانکی خصوصی اوج گرفت.

بانک های آلمان و فرانسه به دولت یونان وام می دادند تا بتواند از آلمان فرآورده های مختلف وارد کند و از فرانسه و آمریکا هواپیماهای جنگی و سلاح های دیگر بخرد که در ده سال گذاشته برابر با ۴۰ درصد واردات یونان بوده است. در نتیجه، یونان برای سودآوری سرمایه های آلمانی، فرانسوی و آمریکایی یارانه پرداخت می کرد. به علاوه، این وام ها شکلی از سرمایه گذاری بودند که برای سرمایه های مستقر در کشورهای دیگر سودآوری داشتند.

گفته می شود یونان معتادِ وام های خارجی شد. اما روی دیگر این سکه آن است که سرمایه ی مالی خارجی معتاد به قرض دادن به یونان شد. دولت یونان پیشاپیش و قبل از اینکه به حوزه ی یورو بپیوندد، دارای سطح بالایی از قروض بود اما شرکتِ مالی آمریکایی گولدمن سکس Goldman Sachs آمار و ارقام آن را دست کاری کرده بود (اصطلاحاً «پخته» بود) تا وضعیت را پنهان کند. این کار به دلیل «فساد» انجام نشد بلکه اجماعی میان همه ی قدرت های بزرگ، یعنی طبقات حاکمه ی سرمایه دار و دولت هایشان بود تا سودهایی را که می توانستند با تداوم وام دهی های بیشتر به یونان به چنگ آورند، از کف ندهند. در ضمن صرفاً مربوط به حرص و آز اینان نبود. هیچ یک از آن ها نمی توانستند از سودهایی که رقبایشان به چنگ آورده و به اقتصادهای خود تزریق می کردند دست بکشند. برخی بانک های بزرگ فرانسوی ۴۰ درصد از سرمایه های خود را در یونان سرمایه گذاری کردند. این طرح هرمی (پرداخت دیون از طریق قرض کردن و بسط دادن دیون) برای سرمایه‌ی مالی یونانی و خارجی معدن طلا بود. ریسک بالا به معنای «پهن کردن تور» بزرگ تر بود؛ به این معنا که پتانسیل سودآوری بالاتر برای کسانی که وارد این ریسک شدند را در بر داشت.

بانک آمریکایی لمن برادرز Lehman Brothers رضایت دولت یونان را برای ورود به یک طرح مشتقات derivative scheme جلب کرد. (ابزار مشتقه یا مشتقات یک اهرم مالی است – م). طبق این طرح بخشی از اوراق قرضه ی دولت یونان مجدداً ساختار بندی شد و زیرساخت های کشور (فرودگاه ها، بندرها و غیره) برای گرفتن وام های بیشتر به وثیقه گذاشته شدند. این امر جاذبه ی بزرگی برای گمانه زنی های مالی ایجاد کرد. توافق با این اهرم های استقراضی یک راه حل موقت برای دولت یونان و طلبکارانش بود اما تضمین کرد که بازپرداخت دیون درازمدت یونان هرگز و تحت هیچ شرایط قابل تصوری ممکن نباشد. سرمایه داری، نظامی است که سود تولید می کند و رقابت میان سرمایه های مختلف قوه ی محرکه ی آن است. این سیستم حتا کره‌ی زمین را که زیست بوم نوع بشر است نابود می کند و هرگز نمی توان از آن انتظار داشت که پیامدهای درازمدت را در محاسبات خود بگنجاند.

در سال ۲۰۰۸ فروپاشی بازارهای مالی سراسر اقتصاد جهانی شده را در بر گرفت. در آن زمان، پروسه‌ی قرض دهی بیشتر به یونان راه اندازی شد تا دولت بتواند به بازپرداختِ دیون و بهره های دیون خود به بانک های داخلی و خارجی و دیگر وام دهندگان ادامه دهد. در مقابل، «ترویکا» دولت یونان را مجبور به کاهش شدید هزینه هایش کرد. ترویکا، نهادی است که در سال ۲۰۱۰ توسط کمیسیون اروپا، صندوق بین المللی پول و بانک مرکزی اروپا به وجود آمد. امروز، بانک مرکزی اروپا تحت ریاست ماریو دراغی است که سابقاً در گلدمن سکس بود. کاهش هزینه های دولتی، اقتصاد یونان را به سقوط مارپیچی انداخت و اقتصاد یونان به اندازه‌ی ۲۵ درصد آب رفت. هرچند که بخشی از دیون خود را پرداخت اما تداوم پرداخت دیون، از مرز درآمدهای دولت بسیار فراتر رفت.

پرداخت حقوق ها و حقوق های بازنشستگی کاهش یافت و یا کاملاً قطع شد. میلیون ها شغل نابود شد. بیمارستان ها و دیگر تسهیلات عمومی بسته شدند. بسیاری از یونانی ها دیگر قادر به پرداخت فیش برقی خود نبودند. زمستان ها بر خود لرزیدند و با نیکوکاری و هم یاری زنده ماندند در حالی که کمپانی های مالی خارجی چاق و چله شدند و کمپانی های کشتی رانی یونانی و املاک بزرگ کلیسای ارتدوکس از معافیت مالیاتی سود بردند.

واژه ی «ریاضت کشی» بیان کننده ی رنج و سختی هایی نیست که بر یونانی ها تحمیل شد. سقوط سطح معیشت و رفاه یونانی ها در این مدت، بزرگ ترین فروپاشی در استانداردهای زندگی در تاریخ اروپا است که در دوره‌ی صلح تجربه شده است. احزاب سنتی طبقه ی حاکمه، که یکی از آن ها تاریخاً ریشه در سلطنت و فاشیسم دارد و دیگری که حزب سوسیال دموکرات است، جذابیت و اعتبار خود را کاملاً از دست دادند. رژیم های منتخب نمی توانستند ادعا کنند که اراده ی مردم را نمایندگی می کنند زیرا واضح بود که آنان تصمیم گیرنده نیستند. در سال ۲۰۱۱ وقتی جورج پاپاندرو، نخست وزیر وقت یونان اعلام کرد که می خواهد رفراندومی در مورد دیون کشور برگزار کند، در ملأعام توسط صدراعظم آلمان (آنجلا مرکل) و رئیس جمهور فرانسه (نیکلا سرکوزی) تحقیر شد و به او گفته شد از این غلط ها نکند. در پی رژیم سوسیال دموکرات پاپاندرو، حزب دست راستی که تحت رهبری معاون سابق بانک مرکزی اروپا است به حکومت رسید. چنین بود پیش درامد ظهور سیریزا در یونان.

اگر در پرتوی آنچه گفته شد وضعیت را بسنجیم آنگاه حتا لازم نیست پیش بینی کنیم که رخدادها چگونه گشایش خواهند یافت. پیشاپیش روشن است که پیشنهادهای سیپراس به هیچ وجه راه حلی پایه ای برای این وضعیت نیستند. طرح او عمدتاً این است که از طریق مذاکرات بدهی ها را کاهش داده و راه را بر گسترش هزینه های دولتی باز کند. فارغ از اینکه یونان در حوزه‌ی یورو بماند یا از آن خارج شود (که سیپراس می گوید، خواهان خروج از حوزه‌ی یورو نیست) در هر دو حالت، به گونه ای ساختارمند به رابطه با سرمایه ی مستقر در قدرتمندترین کشورهای جهان و به طورکلی به رابطه با اقتصاد جهانی امپریالیستی وابسته است. افزون بر این، سیپراس خواهان تداوم پیوند با اتحادیه‌ی اروپا و ناتو است و این به معنای نگاه داشتن یونان در ضلع مسلط مدیترانه است.

این ملی گرایی ارتجاعی، چرایی تشکیل حکومت ائتلافی با حزب «یونان مستقل» ANEL را توضیح می دهد. در حکومت ائتلافی سیریزا، وزارت دفاع به این حزب ارتدکس، شوونیست و ضد مهاجر داده شده است. سیریزا از سوی احزاب راست و «چپ» در کشورهای امپریالیستی فرانسه و اسپانیا تحسین می شود. ملی گرایی ارتجاعی سیریزا، چرایی این امر به ظاهر متناقض را نیز توضیح می دهد. احزاب «چپ» اروپا هیچ یک دارای برنامه ی سرنگونی طبقات حاکمه ی سرمایه داری انحصاری در این کشورها نیستند بلکه صرفاً می خواهند طرح های دولت رفاه و استانداردهای زندگی دورانی را که امپریالیست های اروپایی به قیمتِ زیر پا له کردن باقی دنیا، به ظاهر در رونق و شکوفایی بودند را احیا کنند.

وضعیت در یونان به طرق گوناگون بیان فشرده ی تضادی است که در مقیاس جهانی میان نظام مالی و انباشت سرمایه به وجود آمده است. این تضاد بنا به گفته ی ریموند لوتا، «ناموزونی وخیمی است که میان نظام مالی – و انتظارات آن از سودهای آتی – و انباشت سرمایه یعنی تولیدِ حقیقی برای کسب سود بر مبنای استثمار کارمزدی و ساختارهای آن، به وجود آمده است.» («فروپاشی مالی و دیوانگی امپریالیسم»، نشریه‌ی انقلاب، ۲۰ آوریل ۲۰۰۸) سرمایه داری در یونان چگونه می تواند خود را از نظام جهانی تولید سود که رقابت قوه ی محرکه ی آن است جدا کند؟ بگذریم از اینکه سیریزا اصلاً چنین قصدی ندارد. اما باید پرسید که تغییر رادیکال در یونان (یا هر نقطه ی دیگر) آیا می تواند به طریق دیگری جز آن باشد که در هر کشور و در نهایت در سراسر جهان انقلابی شود که هدف نهایی اش نابود کردن کلیت استثمار و کلیت روابط ستمگرانه ی جامعه ی طبقاتی است؟

برای آزاد کردن یونان از این نظام جهانی، استقرار دولتی لازم است که از درون یک جنبش انقلابی بیرون بیاید و این دولت قدرت مادی برای درهم شکستن دستگاه دولتی طبقه‌ی حاکمه‌ی سرمایه دار را داشته باشد و با تکیه بر این قدرت گام به گام کل اقتصاد را تجدید سازمان دهی کند و یک نظام اقتصادی، اجتماعی و سیاسی به وجود آورد که در آن مردم حقیقتاً و به طرز فزاینده ای بتوانند حاکم بر سرنوشت خویش باشند. در یونان، با سیریزا و بدون سیریزا مردم هیچ کنترلی بر سرنوشت خویش ندارند. توده های مردم علیه اقداماتی که طبقات حاکمه ی اروپا بر آنان تحمیل کرده اند به غلیان درآمده اند و طبقه ی حاکمه ی اروپا از این خشم توده ای می ترسد. یک جنبش انقلابی در یونان به ویژه یک انقلاب می تواند به تغییرات شگرف در اوضاع سیاسی منطقه و جهان بینجامد و این تغییرات به نوبه ی خود رها شدن یونان را امکان پذیرتر و بادوام تر خواهد کرد.

«ریاضت کشی» نامِ محترمانه برای فقر گسترده ی بی رحمانه است. زمانی که «ریاضت کشی» اولین بار به یونان پا گذاشت، برخی تحلیل‌گران پیش بینی کردند که این اقدام موجبات پایان «دموکراسی» در یونان را فراهم خواهد کرد زیرا یک نظام سیاسی مبتنی بر انتخابات (و کلیت دستگاه دولتی سنتی که همراه آن است) زمانی که میلیون ها نفر باور خود را به آن از دست بدهند نمی تواند بقا یابد. بنابراین پیروزی انتخاباتی سیریزا علاوه بر مسائل دیگر، تولد دوباره ی یک امید دروغین نسبت به آن نظام سیاسی و اقتصادی است که یونان را به اینجا رسانده است. رفرمیست ها در دیگر کشورهای اروپایی و دیگر نقاط جهان نیز اکنون امید خود را به کسب سهمی از قدرت یا حداقل سهمی از حکومت بسته اند و بر این توهمات دامن می زنند که معضلات رادیکال را می توان با طرق رفرمیستی حل کرد. تجربه ی حکومت منتخبِ سالوادور آلنده در شیلی که خود را سوسیالیست می خواند، و در سال ۱۹۷۳ با کودتای نظامیان تحت رهبری سازمان سیای آمریکا سرنگون شد نشان داد که دامن زدن به امیدهای مردم نسبت به حکومتی که به هیچ وجه در موقعیت عمل کردن به وعده هایش نیست، نسبت به حکومت پوپولیستی که هیچ طرح و برنامه ای برای ایستادگی در مقابل فشارهای اقتصادی امپریالیستی ندارد (و تفرقه ای که در میان مردمی که با آن متحد شده یا آن را قبول کرده اند در نتیجه ی این امر به وجود خواهد آمد) می تواند راهگشای بدترین و شدیدترین سرکوب ها باشد.

اکنون در یونان، ورشکستگی نظم کهنه محسوس است، نهادهای نظم کهنه بی اعتبار شده اند، روتین روزانه که همیشه افق های مردم را محدود می کند فروپاشیده است. همه ی این ها شرایطی را برای پیشروی های سریع انقلابی فراهم می کند تنها به شرطی که این وضعیت واقعاً برای انقلاب استفاده شود. سیریزا که فراخوان یک اصلاح و نه گسست انقلابی را می دهد، در حال حاضر تبدیل به مجرای اصلی خشم مردم یونان شده است.

نکته در آن نیست که سیریزا می تواند برای سرمایه داری یونان ثبات بیافریند. البته، نمایندگان سرمایه ی خارجی فکر می کنند که در حال حاضر انجام معامله با سیریزا است که بهتر از هر چیزی به منافع آنان خدمت می کند. به وجود آمدن ثبات سیاسی و اجتماعی چه در یونان و چه در سراسر جهان نامحتمل ترین فرجام این وضعیت خواهد بود. اما هر طرف که اوضاع بچرخد، پروراندن امید نسبت به امکان ترمیم و تعمیر نظام موجود بخشی از مشکل است و نه راه حل.

سیریزا یک  آش شله قلمکار سیاسی است. در درون آن و در میان حامیان بین المللی اش بسیاری از چپ گرایان و کسانی هستند که خود را ضد سرمایه داری می دانند. اما اینان ناباوری واقعی یا ادعایی خود نسبت به راه پارلمانی و انتخاباتی را یک بار دیگر معلق کرده اند. به جای اینکه به یونانی ها کمک کنند که به راه حل واقعی دست یابند، خودشان موانع بیشتری را ایجاد می کنند و توده های مردم را در مقابل آنچه فرجام محتمل است خلع سلاح می کنند. فرجام محتمل این وضع آن است که یونان توسط نظام سرمایه داری امپریالیستی بیش از پیش چلانده خواهد شد و وارد گرداب های تند و خطرناک سیاسی خواهد شد.•

توضیح:

 (یکی از منابع این مقاله، آثار استاتیس کولاکیس، استاد دانشگاه فلسفه سیاسی در کینگز کالج لندن و عضو کمیته مرکزی سیریزا است. برای اطلاع بیشتر در مورد طرز تفکری که در اینجا مورد نقد ما واقع شده است به لینک های زیر رجوع کنید:

 newleftreview.org/11/72

 jacobinmag.com/2015/01/syriza-greece-victory-kouvelkis-left/

گزیده هایی از سخنان باب آواکیان

گزیده های زیر توسط یکی از رفقا از روی سخنرانی شش ساعته ی باب آواکیان در سال۲۰۱۳ پیاده شده و برای نشریه حقیقت ارسال شده است.

وفور و فلاکت هم زمان  دموکراسی یا جهانی بنیاداً متفاوت؟

با نگاهی سطحی می توان دید که در این جهان آنچه به وفور عظیمی موجود هست. اما اعوجاج عظیمی هم هست. نه فقط در هر کشور بلکه در سطح جهان. می توان دید اقلیتی از مردم چه دارند و اکثریت در چه وضعیتی به سر می برند. با تصاحب این وفور و تکنولوژی به فوریت می توانیم مرگ سالانه ی ده میلیون کودک در جهان را تمام کنیم و برای آحاد مردم یک زندگی انسانی تأمین کنیم. …

صدها میلیون نفر ثروت این جهان را تولید می کنند اما عده ی قلیلی آن را تصاحب می کنند. این تضاد، یعنی تصاحب خصوصی ثروت اجتماعاً تولیدشده تضاد عظیمی است که در قلب شرایط کنونی جهان قرار دارد.

برای از بین بردن شکاف ها نیاز به وفور است….این وفور وجود دارد اما فقط اقلیتی می توانند از آن نوع زندگی که گفتم برخوردار باشند. برای رسیدن به شرایطی که گفتم باید در جهان انقلاب بشود. انقلاب کمونیستی با هدف نهایی استقرار کمونیسم در تمام دنیا. باید اتلاف عظیمی که در این نظام رخ می دهد را تمام کنیم. منظورم صرفاً جنگ هایی نیستند که مردم را و سرزمین ها را … نابود می کنند. صدها میلیون انسان در نتیجه ی کارکرد این سیستم نابود می شوند. … این تلف شدن پتانسیل انسانی دیوانه کننده است. … امروز در اسپانیا پنجاه درصد جوانان زیر ۲۵ سال بی‌کارند. این اتلاف عظیمی است که کارکرد این سیستم به وجود می آورد. این سیستم انسان را از به کارگیری استعداد و توانش محروم می کند. …

جامعه‌ی بشری دارای دانش عظیم و وفور است اما همه ی آن در این شبکه‌ی عظیم رقابت و حرص و آز سرمایه داری نابود می شود و فقط به اقلیتی فایده می رساند. این در حالی است که امروز نوع بشر می تواند و نیاز دارد که تمام این روابط استثمارگرانه و ستمگرانه را ریشه کن کند. این امری کاملاً ممکن و ضروری است. بزرگ ترین حقیقت جهان ما و عصر ما این است که جهانی بنیاداً متفاوت ممکن است. اما این حقیقت را با تمام قوا دفن می کنند. …

 

اصلاح این سیستم یا استقرار دیکتاتوری طبقات تحت استثمار؟

 

این سیستم نمی تواند اصلاح شود و از درون تغییر کند. باید آن را ریشه کن کرد و به جای آن سیستم متفاوتی بنا کرد. با انتخاب سیاستمداران «بهتر» یا «تعمیم دموکراسی به همه» مساله حل نمی شود. دموکراسی تا امروز طوری کارکرده است که قرار بود بکند و می تواند بکند، یعنی پوششی باشد برای سیستم و کارکرد آن. در جهانی که با شکاف و تقسیمات طبقاتی عمیق رقم خورده است صحبت از دموکراسی بدون صحبت از اینکه چه طبقه ای حکومت می کند بی معنی و بدتر از بی معنی است. سؤال اینجا است: چه طبقه ای حکومت خواهد کرد و آیا برای بازتولید طبقات و کلیه ی اشکال نابرابری و استثمار و ستم یا برای ریشه کن کردن همه ی این ها؟!….

سوسیالیسم اولین جهش بزرگ است که با سرنگونی سرمایه داری به دست می آید. سوسیالیسم یک سیستم اقتصادی نوین، سیستم سیاسی نوین و دوران گذاری است برای دست یافتن به کمونیسم در جهان.

اقتصاد نوین در سوسیالیسم: منابع جامعه ازجمله زمین و صنایع و تکنولوژی تبدیل به مالکیت عمومی می شود. منظور این نیست که همه یک مسواک خواهند داشت! دولت سوسیالیستی نیرویی است که تمام منابع را متمرکز می کند و بر مبنای برنامه ای برای تأمین نیازهای امروزی جامعه و تأمین آینده ی آن در مقابل فجایع طبیعی، دفاع از انقلاب و حمایت از انقلاب جهانی این منابع را اداره می کند. هدف این اقتصاد، تأمین نیازهای مردم، نیازهای ادامه ی انقلاب در کشور و جهان، عوض کردن روابط اجتماعی و بازسازی محیط زیست است.

سیستم نوین حاکمیت سیاسی در سوسیالیسم: از دیکتاتوری طبقه ی سرمایه داری خلاص شده و دیکتاتوری طبقات تحت استثمار برقرار می شود. بسیاری با شنیدن «دیکتاتوری» خواهند گفت: چه ترسناک! اما معنای «دیکتاتوری طبقات تحت ستم و استثمار» این است که سیستم نوین حاکمیت سیاسی به نفع یک گروه اجتماعی و یک برنامه‌ی اجتماعی- اقتصادی معین است و از آن برنامه و گروه اجتماعی (طبقه) حمایت می کند تا این طبقه بتواند ستم و استثمار را ریشه کن کرده و شرایطی را فراهم کند که نیازی به دیکتاتوری این طبقه هم نباشد.

برخی می پرسند چرا به جای «دیکتاتوری پرولتاریا» اسم دیگری نمی گذارید و می گویند بهتر است از واژه های دیکتاتوری و کمونیسم استفاده نکنیم. من می گویم خب بیاییم اسمش را بگذاریم: لیباباب دوبابا های!

درست است که عده‌ای ممکن است گول بخورند، اما همه گول نخواهند خورد و بالاخره خواهند پرسید معنی این لیباباب دوبابا های چیست و وقتی ما بگوییم که معنی اش چیست خواهند گفت: اینکه همان کمونیسم است! یعنی اگر بخواهیم مردم را در مورد هدفمان و چرایی آن فریب دهیم کم کم خودمان را هم فریب خواهیم داد. اگر به تعصباتی که این سیستم به آن ها دامن می زند تن بدهید، کم کم خودتان می روید توی مایه های اینکه حرفی بزنید و کاری کنید که در هر مقطع برای اکثریت قابل قبول باشد. بعضی ها می گویند بیایید کمونیسم را بازتعریف کنیم و بگوییم کمونیسم یک دموکراسی بهتر است. اما این هم گول زدن و … است.

به جای این ها باید بگوییم ما در عین حال که دیکتاتوری طبقاتی خواهیم داشت اما می خواهیم از دیکتاتوری طبقاتی گذر کنیم. اما برای اینکه این دوره ی گذار را طی کنیم نیاز به دیکتاتوری طبقاتی داریم. سوسیالیسم پیش از هر چیز دوران گذاری است به کمونیسم. نه فقط در خود کشور سوسیالیستی بلکه مهم تر از آن در مقیاس جهانی و رسیدن به نقطه ای که حتا نیازی به حاکمیت اکثریت بر اقلیت نباشد. اما برای رسیدن به آن جهان، در این دوران نیاز به دولت نوینی هست که با این هدف حرکت کند.

سنتز نوین در باره ی چنین انقلابی است. سنتز نوین در عین حال که ضرورت دیکتاتوری پرولتاریا را تأیید می کند و آن را به رسمیت می شناسد، نیاز به داشتن دگراندیشی و نارضایتی را نیز به عنوان منبعی ضروری برای پیش راندن دوران گذار به کمونیسم به رسمیت می شناسد. نیاز به هسته‌ی مستحکمی است که برای این هدف بجنگد و در عین حال حداکثر فضا برای تنوع افکار و امکان حرکت مردم در جهت های متفاوت وجود داشته باشد. …

بر بستر گذار به کمونیسم است که مردم اقتصاد و سیاست و فرهنگ و خودشان را عوض می کنند.

در نامه هایی که اخیراً دریافت کرده ام پیشنهاد شده است به تهمت هایی که علیه تجربه‌ی موج اول (انقلاب های سوسیالیستی) زده می شود چگونه پاسخ دهم. می خواهم آن را با شما در میان بگذارم. این نوع نامه نگاری ها که با مسائل بزرگِ انقلاب دست و پنجه نرم می کنند بسیار خوب هستند. نوشته شده است:

گفته می شود… کمونیسم در کاغذ خوب است اما در زندگی واقعی د‌هشت‌آفرین بوده است. من در جواب می گویم: سرمایه داری در هر دو حالت دهشت است: هم در زندگی واقعی و هم روی کاغذ. باید به مردم بگوییم که این نوع فکر کردن در مورد کمونیسم از کجا به اذهانشان راه یافته است: از طریق دروغ های بی شمار مطبوعات و آموزش و پرورش و غیره … به علاوه، متأسفانه در چند دهه‌ی گذشته کسانی که به خوبی از حقیقت ماجرا مطلع هستند به این کارزار پیوسته اند و دروغ می گویند … پس بیایید در مورد تجربه مان صحبت کنیم: مقایسه کنید ده میلیون کودکی را که هر ساله می میرند با واقعیت چین سوسیالیستی که در عرض بیست سال کاری کردند که شکم همه سیر بود. یا مقایسه کنیم وضعیت امروزه ی زنان را که سالیانه میلیون ها تجاوز و خشونت  علیه شان صورت می گیرد با وضعیت زنان در روسیه و چین در جریان موج اول … بیایید سؤال کنیم: کدام سیستم دهشت‌آفرین است؟ مقایسه کنید هنر امروز را که زن چه مقامی در آن دارد و هنر نمونه در کشورهای سوسیالیستی و مقام زن در آن. کدام سیستم دهشت است؟ یا مقایسه کنید ستم‌گری ملی را در این کشور با آزاد شدن ملل تحت ستم از زندان تزار در جریان انقلاب اکتبر روسیه ….

 

انتخابات یعنی حفظ همین سیستم

گفته می شود احترام به فردیت جوهر سیستم سرمایه داری است. واقعیت چیست؟ فردیت میلیاردها نفر در این سیستم پشیزی نمی ارزد. میلیاردها نفر زیر سرنیزه ی کارکرد این سیستم و دیکتاتوری سیاسی آن خرد می شوند. … چرا میلیون ها نفر سرزمین هایشان را ترک می کنند و فقط برای زنده ماندن و در جستجوی کار مهاجرت می کنند؟ آیا این انتخاب فردی است؟ یا جنگ های بی رحمانه ای که مردم را به قتل می رسانند، انتخاب فردی است؟ چرا میلیون ها زن وارد تجارت سکس می شوند؟ آیا انتخاب فردی است یا مربوط به کارکرد زیربنایی سیستم است؟

برگردیم به انتخابات: نقش پایه ای انتخابات در این سیستم چیست؟ چرا هر کاری می کنند و انواع کلک ها را می زنند تا مردم را درگیر آن کنند؟ چون در واقع اگر بتوانند این کار را بکنند، فارغ از اینکه مردم به چه کسی رأی داده اند، آن ها برنده شده‌اند.

در گذشته یکی از راه های ستم بر توده های سیاه این بود که حق رأی دادن را از آن ها بگیرند. البته که ما با آن ضدیت می ورزیم اما هم زمان باید با مردم مبارزه کنیم که از آن استفاده نکنند. واضح است که باید حق رأی داشته باشند اما در عین حال باید فکر کنند که آیا استفاده از این حق به نفع شکستن زنجیرها و رهایی شان هست؟

اوباما چطور کاندید شد؟ او را هیئت حاکمه پیرایش و کاندید کرد تا به مردم بباوراند که ما همه با هم یکی هستیم. اوباما استعداد دارد که مزخرف بگوید اما آن را طوری می گوید که انگار دارد چیز مهمی می گوید. …

سیاستمداران ممکن است فاسد باشند (که هستند) اما اساساً کارهای‌شان بر مبنای اصول این نظام است و نه اصول شخصی خودشان.

… هر آدم حسابی معتقد است که یکی از حقوق پایه ای مردم آن است که غذا برای خوردن، برای شکم سیر داشته باشند. اما این حق در تضاد با حق تولید سود برای سرمایه داری است و اگر مردم بخواهند این حق پایه ای را بگیرند با سرکوب نظامی مواجه می شوند. در این سیستم و در قانون اساسی آن اصلاً «حق خوردن» وجود ندارد.

بنابراین سیستم بر مبنای خواست یا توانایی و عقاید سیاستمداران کار نمی کند. اما مرتباً مردم را در این زمینه فریب می دهند. البته عده ای نیز خود می خواهند که گول بخورند.

یکی دیگر از جنبه های انتخابات، بازی با طبقات میانی و تعصبات آن است. … چرا؟ مگر طبقه‌ی میانی تصمیم گیرنده است؟ خیر. طبقه‌ی میانی برای حاکمان مهم است برای اینکه ثبات نظام حفظ شود. …

در انتخابات سعی می کنند با مردم وجه اشترک درست کنند. … گفتند که اوباما اولین رئیس جمهور سیاه آمریکا است و مردم سیاه را بلند خواهد کرد. اما وی به همان اندازه ی دیگران به سیاهان ستم کرده است. … مردم باید بدانند که هیچ کاندیدی نمی تواند منافع توده های مردم را نمایندگی کند و اگر کاندیدی بخواهد چنین کند حتماً توسط سیستم ایزوله شده و اگر پافشاری کند درهم  شکسته خواهد شد. زیرا سیستم این گونه کار می کند و منطق و نیازهایش این است. وقتی مردم به درون این منطق می افتند کور شده و در مقاومت علیه سیستم فلج می شوند.

… سرف یا رعیتِ قرون وسطا هیچ جهانی متفاوت از ارباب، سلطنت و خدا به ذهنش نمی رسید. … ما تعداد زیادی روشنفکران بورژوا دموکرات داریم که مثل سرف ها فکر می کنند. می گویند: اصلاً جهان دیگری را نمی توان تصور کرد، فقط باید خود را مصروف اصلاح همین سیستم کرد، اصلاً حرف کمونیسم را نزنید و غیره. بله بورژوا دموکراتیک ها مثل سرف ها هستند که ورای چارچوبه های این سیستم را نمی توانند ببینند. …

حرف من به افرادی که جنبش را ترک کردند و رفتند خانه هایشان و برای مبارزات گذشته عذرخواهی می کنند این است: از حیات خلوت خود بیرون بیایید! می دانید که شورش ما علیه این سیستم درست بود، می دانید که مبارزه تان درست بود، بیایید با ستم دیدگانی که به آن‌ها پشت کردید و آن ها را با این سیستم و کارکرد آن و بلندگوهایش تنها گذاشتید همراه شوید…

 

اگر قرار است همان سیستم را نگه داریم و فقط این ور آن‌ورش کنیم من نیستم و شما هم نباید باشید. ما باید با ستم هایی که به اشکال گوناگون به مردم می شود مبارزه می‌کنیم اما با هدف و با روش ریشه کن کردن آن ها. …

 

مذهبی بودن سرشت انسان نیست

سرشت انسان این نیست که مذهبی باشد. در دهه ی ۱۹۶۰ مردم نسبت به تغییر جهان امیدوار بودند. در اقصی نقاط دنیا مردم در حال به پا خاستن بودند. همه ی سیاهانِ اطرافِ من مذهب را کنار گذاشتند. چون احساس می کردند قدرت آن را دارند و می خواهند که وضع‌شان را عوض کنند. اما جنبش شکست خورد و در سراسر جهان افت کرد، برخی افراد از آن وضعیت سابق بیرون آمدند و تبدیل به طبقه‌ی میانی شدند و غیره. اما اکثریت به شرایط دهشتناک افتادند. مواد مخدر محلات سیاهان را گرفت و باندهای مسلح جوانان یکدیگر را می کشتند. دوباره مردم به سوی مذهب رفتند. …

تغییر در شرایط اجتماعی بود که به تغییر در فکر مردم منجر شده است و نه سرشت بشر. سیاهان از کجا مسیحیت را گرفتند؟ از برده داران و ارتش های استعماری و کلیسای وابسته به برده داران بود. این مذاهب به پشتوانه ی قدرت به آن ها تحمیل شده است.

تغییر در شرایط اجتماعی موجب تغییر سرشت انسان می شود.

وقتی در چین بودم مردم شرایطِ قبل از انقلاب را برایم شرح می دادند. می گفتند، روستاییان برای لقمه ای نان فرزندان‌شان را می فروختند، برگ درخت می خوردیم و شب ها بیدار می ماندیم که مواظب باشیم همسایه ها به باغچه مان شبیخون نزنند چون همه گرسنه بودند. الان همه با هم روی زمین ها و پروژه های اشتراکی کار می کنیم و دیگر شب ها بیدار نمی مانیم.

بعد از کودتا و احیای سرمایه داری در چین (سال ۱۹۷۶ به بعد) مردم به افکار کهنه بازگشتند. فحشا و اعتیاد که به عنوان یک پدیده ی اجتماعی از بین رفته بود دوباره بازگشته است. این به دلیل «سرشت انسان» نیست. بلکه سرشت سیستم است که افکار مردم و روابط میان مردم را تعیین می کند. این سیستم مبتنی است بر استثمار و ستم و رقابت بی رحمانه و سرشت مردم توسط این سیستم شکل می گیرد و در خدمت سیستم و ساختارها و نهادهایش قرار می گیرد.

نیاز عمیق به انقلاب هست. نه فقط نیاز به انقلاب است؛ انقلاب ممکن هم هست. بله در این کشور هم ممکن است. البته نه خودکار است و نه تضمین شده. برای انجام آن باید کار و مبارزه ای سخت کرد.

اول باید بفهمیم که انقلاب چیست و چی نیست. انقلاب ماشین جدید و کامپیوتر جدید نیست. بلکه از بین بردن شالوده های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و روابط اجتماعی و فرهنگی گذشته و بنا گذاشتن شالوده های جدید است.

به یونان نگاه کنید. مردم تغییر می خواهند و از این نظر کمبودی نیست. آنچه کمبود است وجود هسته ای از کمونیست های انقلابی با استراتژی انقلابی است . …

مهم نیست که افراد در هر مقطع چه می خواهند و برای زندگی و آینده چه نقشه ای در سردارند. مهم این است که ماهیت این سیستم و تضادهایش افراد را مجبور می کند که حرکت کنند و دست به عمل زنند و این قوه‌ی محرکه ای است که شمار فزاینده ای از مردم را وادار می کند که لزوم انقلاب را به رسمیت بشناسند و برای آن کار کنند.

 

اهمیت شرایط بحران

 

شرایط بحرانی شرایط بسیار مهمی هستند چون شرایط خوبی را برای بسیج ایدئولوژیک و عملی مردم به وجود می آورند. توجه به شرایط بحرانی، بخش مهمی از استراتژی ما است. اما استراتژی ما می گوید که باید رسیدن آن اوضاع را با کار سیاسی  -  ایدئولوژیک و سازمانی امروز تسریع کرد. ابزار اصلی ما نشریه است. این نشریه در تارنمای به روز شده که بسیار مهم است نیز گذاشته می شود. این نشریه مردم را که در نقاط مختلف این سیستم ایزوله هستند (در خانه ها و کارشان و در این کشور و در اقشار مختلف و لایه های مختلف) به یکدیگر متصل می کند. آنان بدین ترتیب می توانند حضور خود را در جنبشی وسیع، در این کشور و در جهان ببینند. نشریه و تارنمای ما برای این کار بسیار مهم هستند. نشریه نه تنها مبلغ و مروج کلکتیو است بلکه سازمانده‌ی کلکتیو هم هست و به مردم کمک می کند بدانند که بخشی از همان جنبش برای انقلاب هستند. مردمی که مرتباً زیر سرکوب سیستم هستند هیچ درکی از این ندارند که تا چه حد می توانند بر جامعه تأثیر بگذارند و سران این سیستم می خواهند که مردم هرگز این واقعیت را نفهمند.

عواملی که نشانه‌ی رسیدن شرایط انقلابی است: زمانی که سیستم در بحران است برخی نیروهای سیستم پای‌شان را از آن بیرون می گذارند. مثل فاشیست های حزب چای.این یکی از نشانه های بحران انقلابی است. اما مساله‌ی عمده در شکل گیری بحران انقلابی آن است که مشروعیت هیئت حاکمه نه فقط برای عده ای بلکه برای میلیون ها نفر فرو می ریزد. این اتفاق در دهه ی ۱۹۶۰ افتاد. یکی دیگر از مؤلفه های بحران انقلابی این است که نیروهای اصلاح طلب که با برنامه های خود به میدان می آیند که مردم را به زیر سیستم بکشند، در نگاه میلیون ها نفر ورشکسته به نظر می آیند. این ها از عوامل کلیدی است که بحران انقلابی روسیه را در سال ۱۹۱۷ به وجود آورد. البته بحران انقلابی لزوماً در همه جا به آن صورت تکرار نمی شود. مساله‌ی کلیدی این است: شرایطی به وجود می آید که تضاد اساسی به شدت حاد می شود و هیئت حاکمه احساس می کند مجبور به برخورد شدیدتر با مردم است و بخش بزرگی از مردم ازجمله طبقات میانی باور خود را به اعتبار و مشروعیت سیستم از دست می دهند. …

در مورد طبقات میانی سیاست ما باید این باشد که هواداری آنان را جلب کنیم یا اینکه آنان را به موقعیت بی طرفی دوستانه برسانیم. مثلاً یکی از رهبران سیاه که هیئت حاکمه در آرام کردن توده های سیاه به او تکیه می کرد، در دهه‌ی شصت به جای انجام این مأموریت، رفت دنبال گلف بازی کردن! …

 

بخش های مختلف مردم باید وارد مقاومت شوند

 

بنا بر این ما نیاز به مقاومت و رادیکال شدن بخش های مختلفی از مردم داریم اما مهم تر از همه لازم است که سنگ بنای این جامعه و انقلاب، یعنی کسانی که چیزی جز زنجیرهایشان برای از دست دادن ندارند وارد مقاومت شده و رادیکال شوند.

حزب باید دو مبارزه خاص را برای به میدان آوردن توده ها انجام دهد: یکم، علیه ستم بر زن و دوم، علیه حبس گسترده ی توده ها (دو میلیون و نیم زندانی که اکثرشان سیاهان هستند). این ها بیان و بازتاب فشرده ی ستم بر توده ها است که هیچ کس نباید تحمل کند. این ستم ها نه تنها جنایت های سیستم هستند، بلکه گسل های بنیادین آن نیز هستند. بخش عظیمی از مردم از این طرق تحت ستم سیستم هستند و سیستم بدون این ستم ها نمی تواند کار کند. ما باید نشان دهیم که همه‌ی این ستم ها ریشه در یک سیستم دارند و به طور منظم این جنبش ها را در اتحاد با بقیه ی مبارزات به سوی یک انقلاب تا به آخر به حرکت درآوریم.

بخشی از روشنفکران باید متعهد به انقلاب شوند تا هم بتوانیم با ایده ها کارکنیم و هم به حل مشکلات، به ترویج کمونیسم و افکار انقلابی در مقابله با حملاتی که به کمونیسم و انقلاب می شود کمک کنند. … امروز حملات عظیم به کمونیسم شده است و دانشجویان عقب مانده شده اند اما هنوز پایه‌ی مهمی هست که این کار را بکنیم و آنان را به چالش بکشیم که تجربه‌ی انقلاب کمونیستی و سنتز نوین و موج اول را بیابند و در آن عمیق شوند.

نقش جوانان در انقلاب مهم است. مائو و لنین گفته اند: انقلاب همیشه توسط افراد زیر سی سال می شود. چه کسانی ابتکار عمل و امکان بی خوابی و توان کار سخت و به نقد کشیدن را دارند؟ جوانان – از همه‌ی اقشار و از اقشار تحتانی … وقتی این نیروها با طرز تفکر و سازمان علمی و رهبری کمونیستی پیوند بخورند آنگاه می توانند به انقلاب جهانی خدمت کنند. انقلاب برای جوانان آینده دارد. اما این سیستم آینده ای برای آنان ندارد.

این جوانان باید در انقلاب و در آینده نقش تعیین کننده داشته باشند. به ما می گویند جوانان آن قدر سرکوب  شده و به شرایطی پرتاب شده اند که نمی توانند چنین نقشی را بازی کنند. اما واقعیت ندارد. باید آنان را وادار کرد که سخت فکر کنند و بفهمند که چه تأثیری در جهان می توانند داشته باشند.

برگردیم به شورش لس آنجلس. برخی اوقات فراموش می کنیم که پیش از آن شورش، جوانان تا چه اندازه درگیر در روابط بد بودند و در آن شورش از آن وضعیت بیرون آمدند. سیاهان و مکزیکی با هم متحد شدند. این بسیار مهم بود. بعد از شورش تلاش زیادی برای بستن شکاف های میان مردم و متحد کردن آنان شد. پیک نیک های اتحاد و کنفرانس های اتحاد برگزار شد که پلیس به این نوع تجمعات حمله می کرد.

تغییر مهمی بود و باید اهمیت آن را فهمید. این ها جوانانی هستند که از کودکی به آنان گفته شده است که هیچ ارزشی ندارند جز اینکه گلوله ای در سرشان قرار بگیرد یا بروند گوشه ی زندان بخوابند. یا به آن‌ها گفته شده است که در محله ات می توانی حکومت کنی و با جوانان محله ی دیگر که مثل خودت هستند برای کنترل محله بجنگی، اگر پایشان را این طرف بگذارند باید به آن‌ها تیر بزنی و بکشی و بعد آن ها هم بیایند از تو انتقام بگیرند و غیره. بعد از این همه تجربه‌ی تلخ که دوستان و خانواده های هم دیگر را کشته بودند، بعد از شورش آنان متحد شدند و دست در گردن هم گذاشتند اما باز هم دشمن حملاتش را به آنان شروع کرد تا نگذارد چنین وحدتی صورت بگیرد و جوانان دوباره به روال سابق بازگردند.

این ها پایه های مادی انقلاب در این کشور است و باید مبارزه کنیم که این توده ها ستون فقرات انقلاب بشوند. در هر جا که این اتفاق بیفتد و این جهش بزرگ را کرده و بخشی از انقلاب شوند باید مردم را بسیج کنیم که پشت این جوانان را بگیرند و خودشان هم درگیر انقلاب شوند و عده ی زیادی از جوانان دیگر را هم به میدان انقلاب بیاورند. خیلی ها در خط اول جبهه ی جنگ برای انقلاب قرار نخواهند گرفت اما می توانند از رزمندگان خط اول حمایت کنند و بگویند که ما به جوانان‌مان که مبارز شده اند افتخار می کنیم. باید از کسانی که مبارز می شوند تجلیل کرد و این واقعه را جشن گرفت.

در بیانیه‌ی استراتژی گفتیم که ستون فقرات آن استراتژی را باید این گونه به وجود آورد و آماده باشیم که این ستون فقرات بتواند آن میلیون ها نفری را که در نتیجه‌ی کارکرد این سیستم به میدان مبارزه پرتاب می شوند رهبری کنند. مردم نیازمند آن نوع رهبری هستند که واقعاً برنامه ی انقلاب و استراتژی انجام آن با هدف به وجود آوردن تغییرات رادیکال را داشته باشد.•

علم و انقلاب

درباره‌ی اهمیت علم و به کاربست علم در بررسی جامعه، سنتز نوین کمونیسم و رهبری باب آواکیان

مصاحبه ای با آردی اسکای بریک. نشریه‌‌ی انقلاب. ۲۰۱۵

در اوایل سال ۲۰۱۵ نشریه ی «انقلاب» مصاحبه ای با آردی اسکای بریک داشت. این مصاحبه که طی چند روز انجام شد طیف گسترده ای از مسایل را در برمی گیرد. آردی اسکای بریک تعلیمات حرفه ای خود را در رشته های محیط زیست و بیولوژی تکاملی گذرانده است. وی از مبلغین سنتزنوین است که توسط باب آواکیان تکامل یافته است. در میان آثار وی می توان از دو اثر زیر نام برد: علم فرگشت و افسانه ی آفرینش: واقعیت چیست و چرا دانستن آن مهم است ؛ از گام های نخستین تا جهش های آینده، رساله ای درباره ظهور انسان، سرچشمه ی ستم بر زن و راه رهایی. گزیده ای از این مصاحبه در مورد «دیالوگ میان باب آواکیان و کورنل وست» برای اولین بار در فوریه ۲۰۱۵ انتشار یافت. (این مصاحبه به مرور در شماره های مختلف نشریه‌ی حقیقت منتشر خواهد شد. در زیر بخش اول را می خوانید.)

 

رویکرد علمی در بررسی جامعه و تغییر جهان

 سوال: در مورد علم و متد علمی صحبت کنیم. سوال تحریک آمیزی طرح کنم: رابطه ی میان علم با درک جهان و تغییر آن چیست؟ توضیح کوتاهی در مورد پیش زمینه ی این سوال بدهم. برخی از مردم، از جمله بسیاری از دانشمندان علوم طبیعی معتقدند نمی توان و نباید رویکردی علمی در تحلیل از جامعه یا «جهان اجتماعی» و تغییر آن اتخاذ کرد. سوال من این است: چرا این نظریه غلط است، رابطه ی میان علم و روش علمی در فهم جامعه و جهان و تغییر آن چیست؟

آردی اسکای بریک: سوال مهمی است. زیرا همان طور که گفتید بسیاری از دانشمندان علوم طبیعی که در رابطه با جهان طبیعی (زیست شناسی، نجوم، فیزیک و غیره) روش های علمی را به دقت و سواس به کار می برند وقتی در مورد جامعه (یعنی، مشکلات جامعه، سازمان‌دهی فعلی جامعه و غیره) صحبت می کنند یک باره روش علمی شان را کنار می گذارند! بسیاری از آنان به انواع و اقسام استدلال های پوپولیستی دست می یازند، حرف های مبهم در مورد «اراده‌ی مردم» یا در باره‌ی انتخابات می زنند و به استدلال هایی متوسل می شوند که به تحلیل علمی از شاخص های اصلی جامعه ی مفروض (یعنی اینکه جامعه چگونه سازمان یافته و چگونه کار می کند) یا تحلیل علمی از اینکه چرا وضع جامعه خراب است و مسایل اجتماعی را چگونه می توان حل کرد، ارتباطی ندارند یا ربط کمی دارند. البته همه این طور نیستند. اما شمار آن دسته از متفکرین پیشروی عرصه ی علوم طبیعی که هنگام تفکر در مورد مسایل جامعه روش های علمی را فراموش کرده و به کناری می گذارند، حیرت انگیز است.

علم به مثابه‌ی یک روش قدمت زیادی در تاریخ بشر ندارد و موضوع تازه ای است. به نظر من درک این مساله بسیار مهم است. بنا بر این، مردم به طور کلی عادت ندارند که واقعیت را به شکل علمی بفهمند و آن را تغییر دهند. پیش از این، در تمام طول تاریخ نوع بشر بر روی کره‌ی خاکی، انسان فهم خود را از جهان طبیعی و اجتماعی با استفاده از یک رویکرد ابتدایی امتحان و خطا به دست می آورد، تلاش می کرد با هر روشِ دم دست از مسایل اطراف خود سر در بیاورد و در این راه انواع و اقسام توضیحات رازآلود و ماورالطبیعه اختراع می کرد تا برای پرسش های موجود در مورد ناشناخته ها پاسخی فراهم کند. به طور مثال، مردم فکر می کردند که رعد و برق، خشم خدایان یا چیزی از این دست است و تا مدت های طولانی درک علمی از علت واقعی بروز رعد و برق نداشتند.

خوب است کمی در مورد اینکه علم چیست صحبت کنیم و از آن راز زدایی کنیم. مشغله ی علم، واقعیت مادی است. می توان گفت، طبیعت و تمام جامعه ی بشری حوزه ی علم هستند و علم به همه ی آن ها می تواند بپردازد. علم یک ابزار است. ابزاری بسیار قدرتمند. علم روش و رویکردی  است برای کسب توان تشخیص حقیقت، برای تشخیص آنکه چه ایده ای بازتاب واقعیت است، واقعیت آن گونه که به واقع هست. به این معنا، علم بسیار متفاوت از دین یا عرفان یا امثال آن ها است که تلاش می کنند واقعیت را با عطف به نیروهای خیالی توضیح دهند و هیچ گونه دلیل و مدرک واقعی برای تحلیل خود ارائه نمی دهند. برعکس، برای علم ارائه ی گواه و مدرک الزام آور است. علم، یک پروسه ی مبتنی بر دلیل و مدرک  است. بنا بر این، برای درک هر مساله ای در جهان یا برای سردرآوردن از اینکه چگونه می توان واقعیت را تغییر داد نیاز به علم است. قلمروی علم تمام گستره ی تجربه ی مادی انسان را در بر می گیرد. برای مثال، برای درمان یک بیماری یا در تلاش برای درک دینامیک های اکوسیستمِ یک جنگل استوایی یا صخره‌ی مرجانی یا برای انقلاب کردن و رهایی بشریت، نیاز به علم است. علم به ما این امکان را می دهد که واقعیت ماجرایی که در بطن هر یک از این پروسه ها در جریان است را درک کنیم و بفهمیم چگونه می توان آن را تغییر داد.

در جایی خواندم که نیل دوگراس تایسون در زمینه ی فراگیر کردن علم گفته است، علم به ما امکان می دهد که به جای فرار از مشکلات با آن ها روبه‌رو شویم و راه حل پیدا کنیم. به نظر من این نیز نکته‌ی مهمی است. علم به انسان امکان آن را می دهد که از واقعیت مادی سر درآورد. در واقع علم به ما این امکان را می دهد که در هر زمینه ای که صحبت از واقعیت مادی می کنیم (از بیماری گرفته تا اکوسیستم طبیعی یا یک نظام اجتماعی که انسان ها تحت آن زندگی می کنند) مؤلفه های این واقعیت های مادی را تحلیل کنیم و خصلت های تعیین‌‌کننده و تضادهای زیربنایی آن ها را کشف کنیم (به این موضوع باز خواهم گشت) و در نتیجه اگر قصدمان تغییر است باید بفهمیم که پایه های ایجاد تغییر در آن ها چیست. چه بخواهیم یک بیماری را درمان کنیم یا قصد آن را داشته باشیم که جامعه ای بهتر بسازیم، به پروسه ی علمی مبتنی بر شواهد  نیاز داریم.

یکی از شاخص های علم آن است که در مورد چگونگی شکل گیری انواع مختلف پدیده ها و اینکه در طول زمان چگونه تغییر کرده اند، پرسش های زیادی مطرح می کند. من همیشه به علومی که علوم تاریخی خوانده می شوند علاقه‌مند بوده ام. یکی از آن ها بیولوژی تکاملی است اما علوم تاریخی دیگر نیز هستند که موضوع‌شان چگونگی تغییر پدیده ها در طول زمان است. به طور مثال، علم جامعه ی بشری.البته مطالعه ی تغییر پدیده ها در طول زمان همچنین می تواند مطالعه ی چگونه تغییر دادنِ آن ها در جهت مورد علاقه ی انسان ها هم باشد. تمام هستی، چه جهان طبیعی و یا جهان اجتماعی، در طول زمان تغییر کرده اند و هنوز هم در حال تغییر هستند. اگر می خواهیم که زندگی تغییر کند، اگر می خواهیم که سازمان یابی جامعه عوض شود، اگر می خواهیم که جهان تغییر کند، اگر خواهان تغییر هر چیزی در طبیعت یا جامعه هستیم، باید روش علمی به کار بریم زیرا این تنها راهی است که به طور عمیق می توانیم واقعیت را، بر پایه ی مشاهدات و کنش های منظم، بر پایه ی دست کاری کردن واقعیت و مشاهده ی دگردیسی های آن کشف کنیم. از این طریق است که می توانیم واقعیت پدیده ها را بفهمیم، دریابیم چرا پدیده ها و فرآیندها اینگونه هستند، چگونه این طور شده اند و چگونه می توان آن ها را تغییر داد. باز هم تکرار می کنم که این پروسه، پروسه ای مبتنی بر جمع آوری شواهد است و صرفاً «تو چه فکر می کنی» و «من چه فکر می کنم» نیست. ما نیاز به شواهدی داریم که در طول زمان انباشت شده اند. این پروسه می تواند نشان دهد که واقعیت از چه تشکیل شده، چگونه شکل گرفته و در حال حاضر چگونه می توان آن را عوض کرد و یا بیشتر عوض کرد.

نکته ی مهم در اینجا است: بدون علم، شما به عنوان یک فرد می توانید در مورد چیستی واقعیت نظر داشته باشید یا شاید بتوانید بگویید نظر شماری از آدم ها، حکومت ها، این یا آن آتوریته ی دینی و غیردینی در مورد واقعیت چیست. اما این نظرات لزوماً مساوی با حقیقت نیستند. بدون مجهز بودن به علم، انسان همیشه مستعد فریب خوردن، سردرگمی فکری و عجز در تشخیص درست از غلط و حقیقت از دروغ است. اگر واقعاً می خواهید بدانید حقیقت چیست و چه باید کرد، نیاز به علم دارید. علم بر خلاف خیال پردازی و خوش خیالی، متکی بر شواهد عینی است و یک پروسه و روش منظم آنالیز و سنتز است. آنالیز، تجربه و دانش یک بازه‌ی زمانی را تجزیه می کند. حال آن که سنتز، دوباره آن ها را در سطحی عالی تر و به طریقی منظم تر جمع می کند و از تجربه ی انباشت شده، درس های بزرگ تر و اساسی تر می گیرد.

به این دلیل، اگر می خواهیم جامعه ای را به طور ریشه ای عوض کنیم نیاز به تئوری انقلابی و علمی داریم. ما صحبت از تغییر رادیکال در جامعه می کنیم. کلمه ی «رادیکال» یک کلمه ی لاتین است که معنایش «ریشه» است. یعنی به ریشه ی مشکلات رفتن، در سطح و ظاهر مسایل و یا جوانبی از آن نماندن. برای کشف این مساله که قوانین عمیق تر سیستم چیست اند و تضادهای درونی سیستم در اعماق چگونه کار می کنند که موجب بروز مشکلات شده و همچنین امکان تغییر آن را به وجود می آورند باید مانند یک دانشمند خوب به لایه ها و سطوح عمیق تر نگاه کنیم.

سوال: اجازه بدهید در اینجا نکته ای را طرح کنم که فکر می کنم از این زاویه که علم و رویکرد علمی به واقعیت چیست، بسیار مهم است. شما گفتید علم متکی بر شواهد است. این نکته و نکات مربوط به آن بسیار مهم هستند. می خواهم روی این نکته تأمل کنم که خیلی ها، از جمله بسیاری از دانشمندان علوم طبیعی (پرواضح است شما که خود تعلیم یافته ی این رشته هستید می توانید درون بینی های خاصی در این مورد داشته باشید) در جواب به شما خواهند گفت: بسیار خوب این فرایند (یعنی، جستجوی الگوهای تکراری، شواهد، سنتز) را می توان در رابطه با جهان طبیعی و در علوم طبیعی به کاربست اما انسان ها و جوامع بشری آنقدر پیچیده هستند که نمی توان علم را در مطالعه ی آن ها به کاربرد. برای همین خوب است کمی در این زمینه تأمل کنیم و بپرسیم داشتن رویکرد علمی به نوع بشر و جامعه‌ی بشری و تکامل آن ها به طور خاص چگونه است و چرا چنین رویکردی صحیح است؟

آردی اسکای بریک: اول از همه باید بگویم در هر سیستمی، هم پیچیدگی موجود است و هم سادگی (خواه این سیستم در جهان طبیعی باشد یا جامعه‌ی بشری فرقی نمی کند). این فکر که گویا نوع انسان و جوامع بشری آن قدر پیچیده اند که نمی توان از علم برای تحلیل آن ها استفاده کرد مضحک است. واقعیت کاملاً برعکس است. بدون استفاده از علم غیر ممکن است که بتوانیم پیچیدگی سازمان ها و روابط اجتماعی انسانی را در دوره های متفاوت تاریخی تا به امروز، نیروهای مختلف درگیر در آن ها و الگوها و عوامل پیچیده، اهداف خلق های گوناگون و دوره های مختلف تاریخ و غیره را تجزیه و تحلیل کنیم. بدون علم نمی توان یک درک واقعی از تمام این مسائل داشت. در ضمن این نیز اصلاً واقعیت ندارد که سیستم های طبیعی ساده تر هستند. اگر کسی می خواهد دینامیک های اکوسیستم های پیچیده ای مانند یک جنگل استوایی را درک کند باید یک عمر وقت صرف کند تا بتواند چنین پدیده ای را بشناسد زیرا این پدیده دارای لایه های گوناگون درخت ها و بوته ها و بیشه ها و غیره است و با دینامیک های بسیار پیچیده ای که نتیجه ی انواع کنش ها و سطوح مختلف کنش های درونی با انواع گوناگونی از گیاهان و حیوانات است رقم خورده است. خیلی ها عمری را صرف می کنند تا به یک درک اولیه از بسیاری از این دینامیک های پیچیده برسند. یا اگر می خواهید به درک بهتری از اکوسیستم های صخره های مرجانی یا اکوسیستم های صحرا یا تفاوت میان اکوسیستم های گوناگون دست یابید و یا بفهمید کدامیک شکننده تر بوده و در معرض از هم گسیختگی هستند و کدامیک ممکن است نسبتاً باثبات باشند یا گوناگونی نسبی گونه ها و امکان حفاظت از گونه ها را تخمین بزنید … باید در باره‌ی آن ها کنکاش کنید. … من در اینجا نمی خواهم وارد همه ی این مسایل بشوم چون می دانم که قرار است عمدتاً در مورد سیستم های اجتماعی انسانی صحبت کنیم اما می خواهم تأکید کنم که واقعیت مادی، هم در جهان طبیعی پیچیده است و هم در جهان اجتماعی و ما انسان ها در عین حال که در درک و فهم برخی از مسایل کمبودهایی داریم (یعنی، در هر بازه ی زمانی معین کاملاً برخی چیزها را نمی فهمیم) اما همچنین دارای توانایی های عظیم و دانش انباشت شده ی بسیار هستیم. این یکی از چیزهایی است که ویژه ی انسان است: یعنی، توانایی انباشت دانش در طول نسل ها، در طول قرن ها و هزاره ها و توانایی درک برخی الگوهای سازمانی جوامع یا سیستم های طبیعی یا هر چیزی که ذهن‌مان را مشغول می کند.

نوع انسان همچنین قادر است تا اندازه ای آینده را پیش بینی کند. منظورم صرفاً فردا یا یک ماه دیگر نیست. به طور مثال می تواند بگوید که طی چند نسل آینده، از نقطه   نظر زیست  محیطی چه رخدادهایی برای سیاره ی ما اتفاق خواهد افتاد. در رابطه با نظام های اجتماعی نیز توان آن را داریم که واقعاً انواع مختلف سازمان های اجتماعی را در طول تاریخ گذشته ی انسان تا به امروز تحلیل کنیم و بگوییم که استقرار چه نوع سازمان اجتماعی در آینده ممکن است. بنا بر این می توانیم آگاهانه تصمیم گیری کنیم که اکنون می خواهیم بر روی چه چیزی کار کنیم، اوضاع را به کدامین سو می خواهیم جهت بدهیم و پیش ببریم زیرا امکان ابتکار آگاهانه در انجام آن را داریم. به طور مثال، وقتی صحبت از جامعه ی انسانی یا سازمان اجتماعی بشر می کنید می توانید ببینید که یک جامعه در اساس یعنی اینکه انسان ها گرد هم می آیند تا با هم کار کنند یا با یکدیگر مخالفت کنند و غیره اما اساساً برای این گرد هم می آیند که با هم برای برآورده کردن ضروریات حیات مردم در هر مقطع زمانی کار کنند. ممکن است این کار خوب انجام شود یا بد. در هر حالت یک جامعه‌ی بشری، شکلی از سازمان است و چون همه‌ی ما مدت زیادی در این جهان سرمایه داری  -  امپریالیستی زندگی کرده ایم، به سختی یادمان می ماند که جوامع بشری همیشه اینگونه سازمان نیافته بودند و لازم نیست که این طور سازمان بیابند. سرمایه داری  – امپریالیسم تنها راه سازمان دادن یک جامعه‌ی انسانی نیست و من به شدت تأکید می کنم که مسلماً بهترین نوع آن هم نیست. اما در هر حال تنها راه نیست و لازم است که این موضوع را درک کنیم و بر سر آن فکر کنیم. واقعیت این است که ما می توانیم علم را برای درک برخی از آن سیستم های اجتماعی به کار بریم. برای مثال، بسیاری از جوامع در تاریخ انسان بر اساس برده داری، استثمار برده ها، و سلطه بر برده ها قرار داشتند. برده ها به معنای واقعی کلمه‌ی مایملک اربابان برده دار بودند و برده داران آنان را وادار می کردند که اقتصاد جامعه را به آن صورت توسعه دهند. در اینجا وارد جزئیات نخواهم شد اما جامعه ی برده داری بسیار متفاوت از آن نوع جامعه ای است که امروز در جهان غلبه دارد. البته امروز هم هنوز برده داری در جهان هست. به ویژه بردگی جنسی موجود است که از معضلات بزرگ جامعه است. اما آنچه در جهان امروز غلبه دارد شکل سازمان‌دهی جامعه بر پایه ی برده داری نیست.

شکل سازمان اجتماعی مهم دیگر سیستم فئودالیسم بود. بی تردید هنوز بقایای فئودالیسم در بسیاری از نقاط جهان موجود است و می توانیم آن را در همه جا بینیم. در سیستم های فئودالی، یک طبقه‌ی اربابان و مالکان و نجبا و اشراف بودند و طبقه ی دیگر مردم تحت ستم و تحت سلطه که از سرف ها و دهقانان تشکیل می شدند. رابطه ی متعارف این بود که سرف ها و دهقانان کشت و زرع می کردند و بخش عمده ی محصول را تسلیم اربابان یک منطقه می کردند و مالیات و خراج های بزرگ به اربابان می پرداختند به طوری که فقط یک گام از بردگی عریان فاصله داشتند. حتا معمول بود که سرف (رعیت نیمه  برده – م) می باید دختر خود را تسلیم ارباب محلی یا منطقه ای بکند که با او بخوابد یا هر کاری که می خواهد بکند. تحت نظام قانونی فئودالی، رعیت هیچ کاری نمی توانست بکند. بنا بر این فئودالیسم از سیستمی که دموکراسی بورژوایی خوانده می شود بسیار متفاوت است. در جهان امروز سازمان اجتماعی متعارف سیستم سرمایه داری  -  امپریالیستی است. نمی خواهم در اینجا وارد جزییات موضوع شوم اما باید گفت که لازم است در مورد این واقعیت فکر کنیم که روش های علمی را می توان برای تحلیل شکل ها و الگوهای سازمان اجتماعی کلیه ی آن سیستم های اجتماعی گذشته به کاربرد همچنان که به کار برده شده است و اگر می توانیم آن را در مورد گذشته به کار ببریم حتماً می توانیم برای آینده هم به کار بریم.

برخی ها ممکن است بگویند بسیار خب، سیستم هایی چون برده داری، فئودالی و شاید حتا سرمایه داری، راه های خوبی برای سازمان دادن به جامعه نیستند و کاری که باید بکنیم این است که به سیستم کمونی اولیه بازگردیم. آن ها می گویند فقط لازم است مناطق بومی مان را در ابعاد کوچک سازمان‌دهی کنیم تا مردم بتوانند با یکدیگر در گروه های کوچک کار کنند، با هم تصمیم گیری کنند و بتوانند «دموکراسی واقعی» بیافرینند و در مورد مسائلی چون چگونگی برآورده کردن نیازهای مردم تصمیم گیری های جمعی کنند، کشاورزی محلی و تولید محلی و غیره را توسعه دهند. مشکل این نوع دیدگاه ها در آن است که مبتنی بر واقعیت جهان امروز نیستند! ببینید، من قبول دارم که ما هنوز می توانیم از جوامع شکارچی-گردآور که در بیشتر تاریخ بشر غلبه داشتند خیلی چیزها بیاموزیم، هنوز می توانیم از بقایای آن جوامع در جهان امروز چیزهای زیادی یاد بگیریم، از افکار کسانی بیاموزیم که امروزه ایده های متنوعی دارند در مورد اینکه زندگی اجتماعی را در مقیاس های کوچک و بومی می توانیم عقلایی تر سازمان‌دهی کنیم (مانند، تولید کشاورزی، کم کردن از اتلاف، توسعه ی تولید و مصرف محلی) و غیره. البته که می توان از تجربه های اجتماعی کسانی که تلاش می کنند راهی برای خلاص شدن از برخی معضلات جامعه‌ی مدرن بیابند (که مسبب جابه جایی های طبیعی و اجتماعی، آلودگی، نابودی خاک و غیره است) آموخت. اما بیایید کمی به واقعیت نگاه کنیم. نوع بشر به چند میلیارد نفر رسیده و در سراسر کره‌ی زمین پخش شده است. امکان ندارد که بتوانیم مشکلات جامعه را با عقب رفتن به جامعه ی ایده آلیزه شده ی کمونالیستی بدوی حل کنیم! پس راه حل این نیست و نخواهد توانست مشکلات کلیدی و حاد امروز را حل کند. به هر حال واضح است که نخواهد توانست در مقیاس و ابعاد کافی این کار را بکند. پس راه حل چیست؟ ببینید، هر سه سیستم مبتنی بر برده داری، سیستم فئودالی و سیستم سرمایه داری  -  امپریالیستی، صرفاً طرق مادی در سازمان دهی جوامع انسانی هستند. همه ی آن ها را می توان با استفاده از علم تحلیل کرد و نقادانه ارزشیابی کرد. همان روش های علمی را برای حل این پازل نیز می توان استفاده کرد که چگونه می توان جوامع کاملاً نوین و متفاوت بنا کرد که نه تنها بهتر باشند بلکه در عین حال کل سیاره ی ما را در بربگیرند. من واقعاً علاقه ای ندارم در مورد فلسفه ها و روش هایی صحبت کنم که نهایتاً قادر نیستند کل نوع بشر را در بربگیرند و مفید به حال کل نوع بشر باشند.

یکی از مفاهیمی که باب آواکیان استفاده می کند مفهوم «رها کنندگان بشریت» است که ما واقعاً به آن نیاز داریم و نیاز داریم در جهتی حرکت کنیم که این جهان، کلیت این سیاره را مکان خوبی برای زیستن و عمل کردن همه انسان ها کند. آن را تبدیل به مکانی کند که دیگر این گروه بندی های اجتماعی و طبقه بندی های مختلف مردم یا کشورها را نداشته باشیم که بر اساس آن ها یک گروه یا یک کشور بر دیگران اربابی می کند و دیگران را تحت سلطه گرفته و ستم و استثمار می کنند. تمام ایده ی کمونیسم انقلابی همین است و یکی از بینش های مهمی که از باب آواکیان به آدم می رسد این است که باید نقطه‌ی عزیمت را رهایی تمام بشریت گذاشت و از آنجا برگشت به امروز نگاه و فکر کرد. در غیر این صورت خیلی راحت می توان از جاده منحرف شد. باب آواکیان در مورد این موضوع صحبت کرده است که هدف این نیست که تحتانی ها تبدیل به بالایی ها بشوند و بالایی ها تبدیل به تحتانی ها. انقلاب کمونیستی این نیست که ستم دیدگان انتقام خود را بگیرند. من موافقم که هدف ما تلاش برای چنین جهانی نیست. نکته ی من این است که بدون علم، گیج و گم خواهیم شد، زیرا بدون به کاربست روش علمی در تحلیل الگوها، از درک این واقعیت عاجز خواهیم بود که چرا جامعه این گونه است و چگونه و بر مبنای چه پایه ای می تواند متفاوت باشد. بدون چنین درکی، مرتباً از جاده منحرف خواهیم شد.

یکی از شاخص های علم خوب (چون، علم بد هم داریم) به واقع داشتن روحیه ی نقادانه و دامن زدن به طرز تفکر نقدگرایانه است (باید یادآوری کنم که این یکی از شاخص های کار باب آواکیان نیز هست). آواکیان تأکید می کند که همه، فارغ از اینکه چه سطحی از آموزش را دارند باید درگیر علم بشوند. می خواهم کمی در این مورد صحبت کنم. علم، مختص نخبگان یا کسانی نیست که فارغ التحصیل مدرسه اند یا دکترا و چیزی مانند آن را دارند. من عمیقاً اعتقاد دارم (و می توانم آن را به طور مستند ثابت کنم) حتا کسانی که سواد ابتدایی ندارند به واقع می توانند مانند دانشمندان عمل کنند. روش های علمی را می توان به مردم آموزش داد. حتا در طول یک آخر هفته می توانید چنین کاری را آغاز کنید. اگر می خواهید کسانی را در زمینه ی جهان طبیعی وارد علم کنید می توانید یک آخر هفته را در یک جنگل استوایی یا صحرا به انجام یک کار علمی بگذرانید. تضمین می کنم که یک کار علمیواقعی، یک پژوهش علمی واقعی خواهد بود. حتی اگر این افراد شش کلاس هم سواد نداشته باشند. کافی است آدم به لحاظ جسمانی سالم باشد تا بتواند روش های علمی را در زمینه ی جهان طبیعی یا جامعه‌ی بشری به کار ببرد. یکی از مسائلی که واقعاً مشغله ی من است این است که ما باید درک علمی و روش های علمی را به طرز گسترده آموزش دهیم تا اینکه همه بتوانند از این روش ها استفاده کنند و صرفاً حوزه ی انحصاری عده ای نخبه نباشد.

  

یک جهان بینی علمی، یک کنجکاوی بی حد و مرز درباره جهان

  

سوال: خب! شما به برخی از سؤالات که می خواستم بپرسم پرداختید. اغلب علم را همان طور که گفتید امری مختص به نخبگان قلمداد می کنند. اما این دیدگاه نیز رایج است که علم یک چیز سرد، حوصله سر بر، تهی از زندگی و حتا برخی فکر می کنند که یک تفکر دگماتیک و متحجر است یا چیزی است که شمار کمی از مردم آن را جدا از دنیا پراتیک می کنند. نظر شما در مورد این تصویری که از علم داده می‌شود چیست؟

آردی اسکای بریک: واقعاً حیرت انگیز است که کسانی چنین فکر می کنند. برخی از پرشورترین و سرزنده ترین انسان هایی که در طول عمر خود شناخته ام، دانشمند بوده اند، از جمله دانشمندان علوم طبیعی.برای من قابل تصور نیست که چطور کسانی می توانند در مورد علم که جوهرش کنجکاوی بی حد و حصر در مورد جهان، در مورد هر چیزی، در مورد به ظهور رسیدن و شدنِ پدیده ها است، این طور فکر کنند و بگویند که خشک یا بی روح است. ما از کجا می آییم؟ حیاتِ روی زمین از کجا آمد؟ چگونه شکل گرفت؟ و این گربه ای که از این طرف به آن طرف خیابان می رود، دارد چه می کند؟ راستش نمی خواهم الان وارد بسیاری از سوالات بشوم اما نکته این است که یک دانشمند خوب باید دائماً در مورد همه چیز سوال کند. یکی از خصایل شگفت انگیز کودکان همین است که می خواهند در مورد همه چیز بدانند: این چرا این شکلی است، چرا آن طوری است، چطوری این طوری شد، این چیه؟ و غیره. هر کودکی کنجکاوی علمی طبیعی دارد اما متأسفانه در آنان کشته شده و به هرز می رود (به طور فیزیکی به هرز می رود یا از طریق نظام آموزشی سترون کننده و آنچه این نظام تقویت یا سرکوب می کند).

چرا این همه آدم فکر می کنند که علم یک چیز ترسناک، خشک یا بی روح است؟ به چند دلیل؟ یکم، اغلب در مدرسه به شکل صحیح آموزش نمی دهند که علم چیست. برخی اوقات علم را به مثابه‌ی مشتی قواعد یا فرمول های خشک، مشتی نتایج نهایی که قرار است حفظ شوند، آموزش می دهند. اما علم این چیزها نیست. علم یک پروسه است. یک متد پژوهش پرکنش است. در مورد علم این طور فکر کنید: راهی است که به شما اجازه می دهد در مورد همه و هر چیز پرسش کنید و به شما روش و رویکردی می دهد که بتوانید به طور روشمند و با حساب و کتاب در باب مسایل پژوهش کنید، مانند یک کارآگاه در مورد جهان بیرونی عمل کنید، واقعیت طبیعی یا اجتماعی را عمیقاً مورد بررسی و تحقیق قرار دهید. به هیچ وجه خشک و بی روح نیست! تماماً در مورد تلاش برای درک پدیده ها است از جمله به علت این اصل پایه ای که هر چیزی را که بخواهید تغییر دهید اول باید آن را درک کنید و آن هم نه به گونه ای سطحی.برای این کار نیاز به نشانه و مدرکی دارید که در طول زمان انباشت شده باشد، نه قطعات پراکنده و اینجا و آنجا. برای این کار لازم است که الگوها را کشف کنید، از جمله الگوهای چگونگی ارتباط پدیده ها با یکدیگر: مثلاً اگر می خواهید کنش میان درختان بلوط و سنجاب ها را که میوه‌ی درخت بلوط را می پاشند بفهمید یا کنش میان گیاهان گل دار و زنبورها و پروانه ها یا پرندگان و حتا میمون هایی که ممکن است کار گرده افشانی را انجام دهند، آنگاه باید آن نشانه های الگوهای مبنا و دینامیک های زیربنایی را کشف کنید و برای این کار نیاز به علم دارید. زندگی پر از کنش های دینامیک است (نه فقط در جهان طبیعی وسیع تر بلکه همچنین در جهان اجتماعی انسان). بنا بر این هر چیزی را که بخواهید تغییر دهید ابتدا به ساکن باید واقعاً درک کنید چیستی و چرایی آن را، اینکه چگونه به اینجا رسیده است و حرکتش در کدام جهت است. اگر از وضعیتی ناراضی هستید و این وضعیت ربط به جامعه  دارد، بهتر است کاری کنید و با استفاده از قوه ی آگاهی انسان مسیر حرکت جامعه را تغییر دهید. دانشمندان با انجام این کار به درمان یک بیماری دست می یابند یا می توانند کشف کنند که مثلاً چگونه می توان یک اکوسیستم رودخانه های به شدت لطمه خورده را از طریق باز کردن متناوب آب از سدی که این لطمه را به اکوسیستم رودخانه زده است ، زنده کنند.

این ها مثال هایی از به کاربست علم در جهان طبیعی است. می توانم میلیون ها مثال از این دست به شما بدهم. علم تماماً در مورد درک ماهیت پدیده ها است، در مورد درک الگوها و درک دگرگونی پدیده ها است. از جمله درک این موضوع که پدیده ها چگونه به خودی خود و در نتیجه ی دینامیک های درونی شان و تأثیرات بیرونی تغییر می کنند، چگونه حرکت می کنند. می بینید که همه چیز همیشه در حال حرکت است. واقعیت مادی، از پدیده های مقیاس عظیم مانند کیهان، سیاره ها، کهکشان گرفته تا مقیاس میکرو مانند مورچه های یک تپه  -   مورچه یا سلول های بدن یا ذرات زیر اتمی، همیشه در حرکت اند. همه ی عناصر واقعیت مادی همیشه در حال حرکت و تغییر هستند. هیچ چیز ساکن نیست. وقتی به زندگی اجتماعی می رسیم، انسان ها باید از همان متد علم برای فهم اینکه جوامع چگونه اینگونه که هستند شده اند استفاده کنند و به طور علمی تحلیل کنند که اشکال این جوامع چیست؛ و بازهم به طور علمی تحلیل کنند که چگونه می توان جامعه ای بهتر داشت؛ و باز هم بر پایه ای علمی تعیین کنند که استراتژی حرکت در آن جهت چیست.

یک علت دیگرِ روی گردانی مردم از علم، وجود یک علم بد بوده است. همیشه «علمی» وجود خواهد داشت که سوء استفاده و سوء به کاربست است و این علم بد است. به طور مثال در طول تاریخ، از علم برای ترویج این ایده استفاده شده است که برخی نژادها پست تر از نژادهای دیگر هستند یا از نظر ذهنی پست تر هستند و غیره. خب، این آشغال علم است. در واقع می توان از روش های علمی دقیق استفاده کرد و بد بودن این گونه علم ها را ثابت کرد. این ها صرفاً به لحاظ «اخلاقی» بد نیستد بلکه به لحاظ علمی هم بد هستند، کاملاً دروغین هستند و می توان از علم خوب استفاده کرد و دروغین بودن علم بد را ثابت کرد.

 

یک ارزیابی علمی: جهان کنونی برای اکثریت مردم جهان دهشتناک است و می توان آن را عوض کرد

سوال: خب اجازه بدهید همین نکته را یعنی به کاربست علم را ادامه بدهیم تا ببینیم چرا جهان اینگونه است و چگونه می تواند متفاوت از این باشد و در این باره چه می توان کرد. در دو سطح به دنیای امروز نگاه کنیم. یکم، نگاه کلی به وضعیت اکثریت نوع بشر و جهان و دوم، نگاهی نزدیک به جنبه ای خاص از این وضعیت. باید خاطرنشان کنم واقعاً جای خوش‌وقتی است که در چند ماه گذشته شاهد مقاومت های توده ای عظیم بودیم. چنین مقاومتی را مدت های مدیدی بود که در جامعه ی آمریکا ندیده بودیم. مقاومت های توده ای عظیم علیه پدیده ی فراگیری چون قتل هایی که پلیس مرتکب می شود و به طور کلی علیه خشونت پلیس. بیان فشرده این وضعیت در قتل مایکل براون و اریک گاردنر بود که هیئت منصفه ی عالی قاتلین را تبرئه کرد و ده ها هزار نفر از مردم به خیابان ها ریختند، مغازه ها و مدارس تعطیل شد و بعد از آن میلیون ها نفر در آمریکا و سراسر جهان علیه این وضع اعتراض کردند و غیره. چگونه می توانیم علم را هم در رابطه با خاص بودن این لحظه و درک آن به کار ببریم و هم آن طور که شما گفتید، با نگاه به تصویر بزرگ تر سوال کنیم چرا جهان اینگونه است و چگونه می تواند متفاوت باشد؟

آردی اسکای بریک: بسیار خب، بیایید قبل از هر چیز کاربرد علم را با صحبت در مورد این سوالات بررسی کنیم: اینکه نوع بشر در کجا ایستاده، وضعیت جهان امروز چیست و وضعیت جامعه ای که در آن زندگی می کنیم چیست؟ همان طور که خیلی ها از جمله باب آواکیان بارها گفته اند جهان امروز دهشتناک است. این حرف را کسانی می زنند که اتفاقاً بسیاری از زیبایی های جهان را به چشم دیده و از آن لذت می برند. در مورد خودم بگویم. من به عنوان زیست شناس و دانشمند علوم طبیعی، زیبایی را در همه ی جای جهان طبیعی، در میان مردم، در تنوع عظیم و غنای تجربه ی بشر و بیان های فرهنگی گوناگون و تنوع عظیم حیات از جمله زندگی اجتماعی می بینم. زیبایی های عظیمی در جهان هست. اما در همان حال، در حال حاضر این جهان برای اکثریت عظیم نوع بشر دهشتی بیش نیست. این انکارناپذیر است.

بیایید به رنج هایی که انسان ها می کشند نظری بیندازیم. علمی نخواهد بود اگر فکر کنیم که رنج کشیدن بشر را می توانیم کاملاً محو کنیم. ما همیشه از دست دادن ها و مرگ را خواهیم داشت و غمگین خواهیم شد، همیشه شکلی از بیماری و اشکالی از فجایع با تأثیرات منفی بر انسان ها وجود خواهد داشت. من فکر نمی کنم می توان گفت که روزی به جایی خواهیم رسید که دیگر رنج انسانی نباشد. این توهم است و تصویرِ یک جهان ایده آلیزه شده ی دروغین است. اما این را می توان گفت که دست یافتن به جهانی که مانند جهان امروز مشخصه اش این همه رنج های غیرضروری نباشد، ممکن است.

واقعیت جهان امروز را می خواهید ببینید نگاه کنید به مساله ای که گفتید یعنی قتل هایی که توسط پلیس صورت می گیرد. برای من اصلاً قابل تحمل نیست. هرگز! تقریباً هر روز می شنویم یک نفر دیگر، سیاه، لاتین، مرد غیرمسلح به دست پلیس در خیابان کشته شده است. هیچ اقدامی در این مورد نمی شود! مقامات کشور هر بار عملکرد پلیس را تأیید می کنند. زیرا این عملکرد در وجود این سیستم تعبیه شده است. برای حفظ نظم‌شان، برای اینکه سیستم‌شان نرم و راحت کار کند به آن نیاز دارند. این چه سیستمی است!

به جنبه های دیگر این جهان، به موقعیت زنان در این کشور و در سراسر جهان نگاه کنید. هنوز به زنان به عنوان یک انسان کامل نگریسته نمی شود. دائماً تحقیرشده و از آنان انسان  زدایی می شود، مثل عروسک و ابژه ی جنسی با آنان رفتار می شود، یعنی چیزی کمتر از انسان کامل. مرتباً به آنان تجاوز می شود و مورد ضرب و شتم قرار می گیرند. همان طور که قبلاً هم گفته ام ممکن است ما به شخصه این بلایا را تجربه نکرده باشیم. این مهم نیست. واقعیت آن است که هر لحظه و در هر نقطه‌ی جهان که به زنان تجاوز شود، ضرب و شتم شوند، در تجارت سکس از آن ها استفاده شود یا اینکه به طرق دیگر مورد تحقیر و آزار قرار بگیرند و از آنان انسان  زدایی شود، در واقع همه ی زنان جهان تحقیر شده اند و از آنان انسان  زدایی شده است.

من هم واقعاً همان طور که باب آواکیان هم در دیالوگ اخیر با کورنل وست در کلیسای ریورساید بیان کرد، حس می کنم این جوانانی که به دست پلیس به قتل می رسند جوانان ما هستند و اینگونه تلف شدن زندگی و پتانسیل انسانی محصول کارکردهای این سیستم است و غیرقابل تحمل است.

وجود جهانی با جنگ های بی انتها هم غیرقابل تحمل است. با وجود این سیستم هرگز نخواهیم توانست به ورای جنگ های امپریالیستی، ارتش های اشغالگر، بارش رعب و وحشت و رنج های بی شمار بر سر مردم برویم که به خاطر منافع یک طبقه‌ی سرمایه دار (لایه ی نازکی از جمعیت بشری) صورت می گیرد.

حتا در ابعاد سیاره ای نیز وضع غیرقابل تحمل است. باید فریاد زد :آهای آدم ها! بحران محیط زیست واقعی است! یک وضعیت اضطراری جهانی است. کره ی زمین بدون ما هم می تواند به موجودیت خود ادامه دهد اما اگر هرچه زودتر جلوی چپاول کامل زمین و فرسایش دائمی آن را نگیریم، خیلی زود و به شدت امکان ادامه ی حیات انسان در این کره ی خاکی محدود خواهد شد. باید بدانیم، عجز ما در برخورد سریع و در مقیاس بزرگ (مقیاسِ به اندازه ی کافی بزرگ) به این وضعیت اضطراری به علت سلطه ی این سیستم و این شکل از سازمان یابی اجتماعی است. برای درهم پیچیدن طومار این سازمان یابی اجتماعی که امروز حاکم است و عمل می کند و گذاشتن یک سازمان یابی اجتماعی کاملاً نوین به جای آن که بتواند مبارزه ای نفس گیر را برای حل این مشکلات آغاز کند، واقعاً باید دست به انقلاب بزنیم.

نگاهی هم به معضل مهاجرت بکنید. اصلاً چرا کشورهای مختلف داریم؟ کمی به این مساله فکر کنید. چرا پرچم ها و سرودهای ملی و مرزهای ملی داریم؟ چرا صدها میلیون نفر در جستجوی یک زندگی شایسته باید آواره بشوند و از اینجا به آنجا رانده شوند در حالی که خواست‌شان صرفاً کار کردن و عضو مولد جامعه بودن است؟ کمی فکر کنید به همه ی این مهاجرین که به این کشور می آیند و مرتباً بی رحمانه زخمی و آواره می شوند، خانواده هاشان از هم گسیخته می شود و زندانی می شوند و به زور اخراج می شوند یا در مرز به گلوله بسته می شوند. آیا این وضعیت قابل قبول است؟ بی تردید قابل قبول نیست. فکر کنید بر چه اساسی گفته می شود آمریکایی ها بهتر از هر کس دیگری هستند؟ من به شخصه پرچم آمریکا و سرود ملی یا سوگند وفاداری یا هر نماد دیگری را که مدعی است یک کشور یا یک بخش از جمعیت جهان بهتر از دیگران است حاضر نیستم تحمل کنم. اسم این ها «جینگوئیسم» (میهن پرستی افراطی- م) و «شوونیسم ملی» (عظمت طلبی ملی- م) است. این طرز تفکر کاملاً تهوع آور است و باید چنین طرز تفکری را افشا کنیم و نباید ذره ای با آن همراهی کنیم. ما باید به خود به عنوان یک شهروند جهان فکر کنیم و نه آمریکایی.اما می بینیم که آدم ها در مدارس و رخدادهای ورزشی هنگام پخش سرود جلوی پرچم بلند می شوند، دستشان را روی قلب‌شان می گذارند و شاید هم آن را زمزمه می کنند و می خوانند. اکثر این ها خودشان مردمان تحت ستم هستند و هر روز توسط همان سیستمی که برایش ادای احترام می کنند لگدمال و تحقیر می شوند.

زمان خاتمه دادن به این گونه چیزها رسیده است. فقط کمی فکر کنید که وقتی ادای احترام می کنید واقعاً به چه چیزی دارید ادای احترام می کنید. توده های مردم باید در این مورد آگاه شوند و خود را در مورد ماهیت این سیستم آموزش دهند. به طور مثال، این قتل ها توسط پلیس تصادفی نیستند. تاریخ آن طولانی است و در مقیاس عظیم رخ می دهند و مرتباً تکرار می شوند زیرا ریشه این معضل در شالوده های این سیستم است.

تنها امر خوبی که در ماه های اخیر رخ داده است و شما آن را «لحظه» خواندید، وضعیت زیبای جدیدی است که ظهور یافته. یعنی توده های مردم بلند شده و طوری وارد مقاومت شده اند که مدت ها است در این کشور شاهد آن نبودیم. این یک رخداد زیبا است. جوانان و دیگرانی که در فرگوسن با شجاعت ایستادند و گفتند: نه! ما دیگر این وضعیت را تحمل نمی کنیم. و کسانی که پس از قتل اریک گارنر توسط پلیس وارد مبارزه شدند. در این مبارزات علاوه بر ستم دیدگانی که مستقیماً زیر چکمه های پلیس هستند عده ی زیادی از مردم شرکت کردند. از میان طبقات میانی نیز عده ای وارد مبارزه شدند، از جمله سفیدها و اعلام کردند: خیر ما نمی خواهیم در جامعه ای که این اتفاقات در آن می افتد زندگی کنیم. این نوع مقاومت بسیار مهم است و باید بزرگ تر شده و گسترش بیابد. از جمله مسائلی که درک و تحلیل علمی می تواند به ما بیاموزد این است که اعتراضات، اموری بسیار خوب و بسیار مهم هستند. آنچه ما «جنگ علیه قدرت» می خوانیم امر بسیار مهمی است. سازنده ی قوا و قدرت مردم است. به کارگزاران جامعه پیام می فرستد که دیگر نمی توانند بر جنایت های‌شان سرپوش بگذارند و دیگر جنایت های‌شان تحمل نخواهد شد. این بخش بسیار مهمی از ماجرا است که باید اتفاق بیفتد. اما باید جلوتر هم برود. چرا؟ زیرا یک تحلیل علمی به روشنی به ما نشان می دهد که این سیستم به دلیل ساختارش، به دلیل ماهیتی که دارد این نوع معضلات، سرکوب ها ، ستم ها و بی عدالتی ها را مرتباً بازتولید خواهد کرد و تا زمانی که اجازه دهیم سیستم سرمایه داری پابرجا بماند این ها بازتولید خواهند شد.

برخی اوقات ما صحبت از تضادهای غیرقابل حل سرمایه داری می کنیم. اگر از علم برای تحلیل این موضوع استفاده کنید هرچه بیشتر خواهید فهمید که این سیستم نمی تواند خود را تعمیر کند و اساساً قادر نیست این نوع خشونت ها را کنار بگذارد. این سیستم در این کشور، در نهایت نمی تواند کشتن مردم، مردم سیاه و لاتین را کنار بگذارد. نمی تواند حاکمیت نیروهای قوای قهریه اش را که بی رحمانه بخش بزرگی از توده های مردم را سرکوب و کنترل می کنند کنار بگذارد. برای همین است که باب آواکیان همیشه با پافشاری تأکید می کند که باید بفهمیم این کشور، این سیستم بر پایه ی برده داری ساخته شد. این چیز جدیدی نیست و به روزهای اولیه این کشور برمی گردد. ایالات متحده‌ی آمریکا بر پایه‌ی برده داری و نسل کشی مردم بومی آغاز شد و ساخته شد. سنگ بنای این کشور از آن تشکیل شده است. میراث این سنگ بنا با تمام بی رحمی اش تا به کنون ادامه یافته و سرچشمه ی مستقیمِ عملکردِ امروزی پلیس (قوای قهریه ی حفاظت از سیستم سرمایه داری) است که هر روز جوانان بی سلاح را در خیابان به گلوله می بندد. یک رابطه ی مستقیم در اینجا موجود است. علم به شما نشان خواهد داد که این رابطه یک رابطه ی واقعی و عینی است و صرفاً نظریه ی ذهنی یا گمانه زنی توخالی عده ای نیست. برای اینکه چنین ادعایی کنیم نیاز به نشانه و مدرک عینی داریم و البته که نشانه و مدرک موجود است.

در مورد مساله ی ستم بر زن نیز چنین است. این ستم یکی دیگر از آن تضادهای عمیقاً غیرقابل حل سیستم موجود است. این سیستم در نهایت نمی تواند این معضل را حل کند. علم به شما می تواند نشان دهد که ستم بر زن در ریشه ی ساختارهای زیربنایی سیستم سرمایه داری و همچنین سیستم های ستم‌گرانه و استثمارگرانه ی پیشین تعبیه شده است. بله سرمایه داری به بخش های کوچکی از زنان اجازه می دهد که به اصطلاح از نردبان اجتماعی بالا بروند. همین را در مورد مردم سیاه می توان گفت. عده ای از آنان اجازه یافته اند که از نردبان بالا بروند، وارد قشر میانه ی متخصص بشوند و این روزها هم یک رئیس جمهور سیاه داشته باشند. اما هیچ یک از این ها ستم عمیق و بی وقفه ای را که اکثریت عظیم مردم سیاه و دیگر مردم رنگین پوست تجربه می کنند ذره ای تغییر نمی دهد. همین را در مورد زنان می توان گفت. نیمی از جمعیت نوع بشر یعنی زنان، در ایالات متحده و در سراسر جهان به طرق مختلف فرودست نگاه داشته می شوند. این وضعیت به صرف اینکه چند مدیر برجسته ی شرکت های عظیم یا نمایندگان حکومت زن هستند یا چند زن بسیار ثروتمند بورژوا موجود است عوض نمی شود. هیچ یک از این ها جایگاهِ انسان زدایی شده ی زنان و تجربه ی اکثریت عظیم زنان در این کشور و در سراسر جهان را عوض نمی کند.

 جنگ های امپریالیستی یکی دیگر از تضادهای غیرقابل حل این سیستم است. در نهایت اهمیتی ندارد که هر از چندی، این یا آن نماینده ی طبقه‌ی حاکمه (حتا صمیمانه) علیه این یا آن جنگ تجاوزکارانه ی امپریالیستی لب به سخن بگشاید. این طبقه‌ی حاکمه برای دفاع از سیستم امپریالیستی خود و گسترش آن همواره دست به جنگ های امپریالیستی خواهد زد و بارها و بارها این کار را خواهد کرد. چرا؟ برای اینکه دینامیک های زیربنایی سیستم این فرایند را به پیش می راند، خواه این یا آن سیاست مدار یا دیگر شخصیت های طبقه‌ی حاکمه این روش را دوست داشته باشند یا نداشته باشند. متوجه هستید؟ ماشینِ این سیستم به طور مکرر راه اندازی چنین جنگ هایی را ایجاب می کند و این برای تداوم سیستم، گسترش و استحکام آن ضروری است.

بنا بر این باید این واقعیت را قبول کنیم که ستم ملی، ستم بر مردم اقلیت، ستم بر زن، جنگ های امپریالیستی، اشغال‌گری ارتش های متجاوز و غیره را در نهایت در چارچوب این سیستم نمی توان حل کرد. علم می تواند این مساله را تحلیل کند و نشان دهد که چرا هیچ یک از این تضادها را نمی توان در چارچوب ساختارهای سرمایه داری  -  امپریالیسم حل کرد. چنین تحلیلی را باب آواکیان طی چند دهه بارها ارائه داده و به گونه ای ژرف بر این واقعیت پرتو افکنده است که سیستم موجود اصلاح ناپذیر است، نمی توان آن را تعمیر کرد، به جای تلاش برای وصله پینه کردنِ اینجا و آنجای سیستم باید برای یک انقلاب واقعی تلاش کرد.

در رابطه با مساله‌ی محیط زیستِ جهانی نیز همین امر صادق است. حتا اگر عده ای از سرمایه داران یا دیگر شخصیت های طبقه ی حاکم، نمایندگان سیستم در این کشور یا کشورهای دیگر شخصاً متقاعد شوند که کره‌ی زمین در وضعیت اضطراری محیط زیستی است و واقعاً باید قدم هایی را برای نجات محیط زیست کره‌ی زمین برداشت و جلوی این همه فرسایش که در سراسر جهان مشکلات وخیمی به بار آورده را گرفت، حتا اگر تلاش کنند اصلاحاتی در اینجا و آنجا صورت دهند، خیلی زود به محدودیت ها و موانع سیستم خودشان بر خواهند خورد! سیستم سرمایه داری امپریالیستی اصولاً به گونه ای ساختار یافته که اجازه ی این نوع تغییرات رادیکال را که واقعاً برای حل بحران جهانی محیط زیست لازم است نمی دهد. ساده بگویم، سرمایه داران به خاطر ساختارهای زیربنایی و «قواعد کارکردی» سیستم سرمایه داری که با رقابت جویی تهاجمی رقم خورده و تولید سود قوه‌ی محرکه ی آن است، قادر نیستند و پایه ی مادی آن را ندارند که تحت این سیستم اقداماتی به حدی کافی بزرگ و گسترده به کار گیرند و این معضل محیط زیستی جهانی را حل کنند.

درک این مسایل بسیار مهم است و برای درک عمیق این مسایل، به علم نیاز است تا بفهمیم که صرفاً نمی توان حاکمان را «قانع» کرد که تغییر کنند زیرا آن ها خودشان هم متصل به قواعد و کارکرد ماشینی سیستم خودشان هستند (چه این وضعیت را دوست داشته باشند چه نداشته باشند). اگر شما این را درک نکنید … اگر فکر کنید که راه تغییر جهان انجام چند «رفرم» است … اگر به طور مثال فکر کنید که راه ممانعت از قتل جوانان بی سلاح توسط پلیس این است که دوربین های بدنی به پلیس ها وصل بشود و یا تعلیمات بهتری به آنان داده شود، باید بگویم که حتماً تکان خواهید خورد چون سیستم، این شکل از ارعاب و ستم را مرتباً بازتولید خواهد کرد و باید بدانیم که کاری به جز این نمی تواند بکند.

این امر در رابطه با همه ی مسایل پیش گفته صادق است. اگر فکر می کنید که صرفاً با قدرتمند کردن عده ای از زنان یا دختران در این بخش و آن بخش خواهید توانست بار سنگین ستم ساختاری (سیستمیک) بر زنان را در این کشور یا در جهان براندازید باید بگویم که خود را فریب می دهید. اگر فکر می کنید که مردم صرفاً با بیان اراده شان خواهند توانست جلوی بروز جنگ را بگیرند و بالاخره جنگ های امپریالیستی را پایان دهند باید بگویم که خود را گول می زنید. اگر فکر می کنید که متقاعد کردن سرمایه داران به اینکه ممانعت از فرسایش محیط زیست برای تجارت آنان خوب است یا اگر واقعاً کره‌ی زمین را نجات ندهیم فرزندان و نوه های خودشان زجر خواهند کشید … اگر فکر می کنید با این کارها بحران جهانی محیط زیست حل خواهد شد دارید خود را گول می زنید.

آیا باید اعتراض کرد؟ بله. مسلماً، اعتراض ها بسیار مهم هستند. برای توده های مردم در اینجا و سراسر جهان بسیار مهم است که روشن باشند و روشن کنند که این خشونت ها و بی عدالتی های وقیحانه را تحمل نخواهند کرد، همدست آن نخواهند شد و دیگر ذره ای از آن را قبول نخواهند کرد. اعلام اینکه خیر! ما دیگر تحمل نخواهیم کرد بسیار مهم است. اما باید فراتر از این رفت و درک کرد که در سازمان و عملکرد اقتصادی و سیاسی سیستم های مختلف تضادهای درونی ساختاری هست و انبوه این تضادهای زیربنایی است که سرچشمه ی تولید بی عدالتی ها و خشونت های وحشتناک می باشند و این تضادها توسط سرمایه داران و در چارچوب سیستم سرمایه داری قابل حل نیستند. برای حل آن ها، شما نیاز به یک اقتصاد متفاوت، یک ایدئولوژی متفاوت، یک جهان بینی متفاوت و اهداف اجتماعی متفاوت دارید. نیازمند به میدان آمدنِ نیروهای اجتماعی متفاوتی هستید که این ها را اعمال کنند، نیازمند قدرت دولتی هستید. مردم باید خود را برای یک انقلاب واقعی سازمان دهند. من در طول این مصاحبه نمی توانم وارد همه ی الگوهایی شوم که ثابت می کنند سیستم نمی تواند این تضادهای زیربنایی را حل کند. اما تأکید می کنم که شواهد انباشت شده ای برای اثبات این حکم موجود هست و در چهل سال گذشته باب آواکیان در آثار خود به طور مفصل آن ها را شرح داده است. کاری که باید می شد شده است. کاری عمیق و ژرف. کاری که علمی، روشمند و با حساب و کتاب است و همه باید درگیر بررسی انتقادی این کار شوند. آنان را مطالعه کنند و در مورد آن نظر دهند. هیچ کس نباید به طور سطحی با آن مخالفت کند. این کاری است که وارد عمق معضلات شده و راه حل مطابق با آن را ارائه می دهد.

نکته ی دیگری می گویم و سپس اندکی بر روی آن تأمل خواهم کرد. یکی از دلگرم کننده ترین چیزها در مورد علم این است که به ما پتانسیل تغییر مثبت را نشان می دهد. به ما می گوید که چگونه می توانیم پدیده ها را در جهتی واقعاً بسیار خوب تغییر دهیم. اگر شما به درک علمی مجهز نباشید، در زندگی مرتباً دور خود می چرخید، به مشکلات برمی خورید، شاید یک مشکل کوچک را اینجا و آنجا حل کنید اما مشکلات دوباره سربلند می کنند و کلاً نمی دانید دارید چه می کنید. اما با علم شما می توانید به طور روشمند نه تنها منبع معضلات و مشکلات را شناسایی کنید بلکه می توانید پایه های تغیر مثبت در آن ها را بیابید. یکی از مسائلی که اغلب مردم درک نمی کنند این است که پایه ی تغییر انقلابی در یک جامعه، در یک سیستم اجتماعی، درست در خود تضادهای سیستم است. مکانش آنجا است. در واقع، درست در درون آن تضادهایی است که قبلاً در موردشان صحبت کردم، آن تضادهای بزرگی که خود سیستم نمی تواند آن ها را اصلاح و در نهایت حل کند. این واقعیت که آن ها نمی توانند این تضادهای بزرگ را حل کنند و مرتباً به طرق مختلف مردم را به زمین می زنند، شرایطی را به وجود می آورد و پایه ای را فراهم می کند که بتوانیم روی آن تضادها کار کنیم تا مردم در شمار هزاران و میلیون ها به میدان بیایند، پیشروی کنند و توان سازمان دادن یک انقلاب واقعی و ساختن یک جامعه ی نوین را بر پایه ای کاملاً متفاوت پیدا کنند. واضح است که مشکلات یک شبه حل نخواهند شد. اما با علم و با ابتکار عمل آگاهانه ی مردمی که به طور جمعی خود را برای یک انقلاب واقعی سازمان می دهند، بسیاری از مشکلات بزرگ را تا حد بسیار زیادی می توان حل کرد.•

 ادامه دارد …