پنجم بهمن

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۱ دقیقه

امروز باز هم پنجم بهمن است

     مثل تمام روزهایی که  به انتظار رویش طوفان نشسته­اند.

انتظار،

لک­لک پیری نیست

  که سنگینی آفتابی بی­رمق را به دور خود پرواز می‌کند.

انتظار،

گوزن تیر خورده‌ای است که برای باز رُستن

به خشم ماغ می‌کشد

  بر آستان هر علفزار و تِلاری می‌چَمد،

      چرخان به گرد هر آتشی

                    شاخ بر درختها می‌ساید

       و یاد یک صد ماه به خون نشسته را نفس می‌کشد.

آن شهر

 آن شهر مه گرفته،

       کودک سرگردانی است که سالها میان شالیزار و جنگل

                              رویای پر شکوه آن شب زمستانی را زمزمه می‌کند.

بله!

 امروز پنجم بهمن است

  و ما،

   ما نوباوگان شادمانِ بذرهای آن گندمزار قد کشیده در آفتاب و ترانه

   ساعتِ رجعت

        به شامگاه چراغانی شده آن شهرِ پُر شکوه را لحظه شماری می‌کنیم

 با زیباترین لباسهای­مان

دستانی پر از فلز

 رقصان با سرود آتش

      و ستاره سرخ کوچکی در جیب

                     با نشان سحرگاه پنج بهمن هزار و سیصد و شصت.