نشریه «آتش» شماره ۱۶۷- مهر ماه ۱۴۰۴
نشریه «آتش» شماره ۱۶۷- مهر ماه ۱۴۰۴
- چه می خواهیم، چگونه آن را به دست خواهیم آورد؟
- تدارک امپریالیست ها برای یک رویارویی جهانی، نیاز به خیزش جهانی علیه آن
- بزرگ ترین مانع مقابل سرمایه، خودِ سرمایه است
- بشریت نیاز دارد که فاشیسم در آمریکا درهم شکسته شود!
- پیام های انقلاب شماره ۱۳۲ و ۱۳۳، باب آواکیان
- ماهیت امپریالیستی چین در نظام جهانی امروز
- محیط زیست و جامعه آینده
چه می خواهیم، چگونه آن را به دست خواهیم آورد؟
نظام سرمایهداری جهانی در یکی از سختترین بحرانهای تاریخ خود گرفتار آمده است. در مواجهه با این بحران، قدرتهای امپریالیستی با شتابی بیسابقه در حال صفآرایی خصمانه علیه یکدیگرند — تا هر یک سهم بزرگتری از چپاول جهان و ثروت حاصل از استثمار هشت میلیارد انسان را تصاحب کنند. در رأس این رقابتها، امپریالیستهای آمریکا و چین قرار دارند؛ رقابتی که میتواند فاجعه هولناک جنگ هستهای را بر بشریت تحمیل کند. اما در دل همین بحران، فرصتهایی تاریخی برای انقلاب و دفن این نظم سیاسی، اقتصادی و اجتماعی منسوخ سر برآوردهاند.
اوضاع فوقالعاده جهان، تأثیراتی تعیینکننده بر تمامی روندهای سیاسی ایران گذاشته است. تضادهای درونی جامعه ما در این شرایط بههم گره خورده و به سطح جهانی پرتاب شدهاند. این وضعیت، بیثباتی و تزلزل جمهوری اسلامی را تشدید کرده است. جمهوری اسلامی سالها از شکافها و رقابتهای میان قدرتهای امپریالیستی برای بقای خود بهرهبرداری میکرد؛ اما اکنون ورق برگشته و این رژیم، همچون توپی در میدان رقابت این قدرتها، لگدکوب میشود.
این تحولات، اپوزیسیونهای مختلف جمهوری اسلامی را نیز دچار آشفتگی و ازهمگسیختگی کرده است. جریان حامی رضا پهلوی پس از تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران در خرداد ۱۴۰۴، دچار انشعاب شد. سازمان مجاهدین خلق، که تحت حمایت سناتورهای فاشیست آمریکایی قرار دارد، در برابر این تجاوز سکوت معناداری اختیار کرد.
افزون بر این، شکلگیری موجهای گستردهای از مقاومت در سراسر جهان علیه قدرت سیاسی فاشیستی ترامپ/ماگا در آمریکا و همچنین نسلکشی اسرائیل در غزه– که بهدرستی «جنایت علیه بشریت» نام گرفته — به چالشی جدی برای اپوزیسیون بورژوایی ایران تبدیل شده است؛ چه در میان سلطنتطلبان، چه مجاهدین، و چه جریانهایی که به «جنبش کردستان» منتسباند. زیرا، معیارهای آزادیخواهی، عدالتطلبی و پیوند آن با اخلاق را از ابهام درآورده و سطح انتظارات سیاسی و انسانی را بهطرز چشمگیری ارتقا دادهاند.
ما در دورانی بهسر میبریم که تحولات بنیادین نه در امتداد سالها، بلکه در فاصلهای کوتاه و با شتابی خیرهکننده رخ میدهند. این شتاب را در دگرگونی اندیشه و کنش میلیونها نفر در ایران و سراسر جهان دیدهایم و بیتردید، بیش از پیش خواهیم دید. در چنین بزنگاه تاریخی و جهانی، پرسشی سرنوشتساز قد علم میکند: کدام آلترناتیو سیاسی، اقتصادی و اجتماعی میتواند در برابر جمهوری اسلامی و نیز در برابر نظمی که قدرتهای سرمایهداری- امپریالیستی در پی تحمیل آناند، نماینده منافع اکثریت مردم و راهگشای رهایی آنان باشد؟ آیا قرار است آینده را بار دیگر به دست ساختارهای پوسیده بسپاریم، یا باید جسارت گشودن مسیر تغییر رادیکال و بنای جامعهای بنیاداً متفاوت را در خود بیابیم؟
در دل چنین شرایطی است که امکان سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار نظمی نوین در خدمت رهایی استثمارشدگان و ستمدیدگان ایران و گامی در مسیر رهایی بشریت، پدیدار می شود. اما این امکان، تنها زمانی به واقعیت بدل میشود که بدانیم چه میخواهیم و با نقشهراهی روشن و آگاهانه، به سوی آن حرکت کنیم.
جمهوری اسلامی بخشی از پیکر نظام سرمایه داری- امپریالیسم است
ما خواهان سرنگون کردن جمهوری اسلامی هستیم، زیرا این حکومت ترکیبی از دینسالاری، فاشیسم، سرمایهداری و وابستگی به قدرتهای امپریالیستی است. همین ویژگیها آن را تبدیل به جمهوری زندان و شکنجه و اعدام، سرکوبگر زنان و غارتگر معیشت و محیط زیست کرده است.
در طول نزدیک به نیم قرن، این رژیم کشور را با بحرانهای پیدرپی و فضای جنگی اداره کرده و خود را به عنوان «پلیس» و «گشت ارشاد» منطقه معرفی کرده است. در حالی که شعار «استقلال» و «ضد امپریالیسم» سر میدهد، وابستگی ایران را از سلطه آمریکا به امپریالیستهای چین و روسیه گسترش داده و اکنون سرنوشت مردم را به رقابتهای خطرناک و جنایتبار این قدرتها گره زده است؛ رقابتهایی که هدفشان تقسیم جهان و بهرهکشی از میلیاردها انسان است.
جمهوری اسلامی، بازیگر یکی از جنایتکارانه ترین رقابت های میان قدرت های امپریالیستی شده است که رنج هایی فراتر از تصور برای بشریت به همراه خواهد داشت. سرنگونی این رژیم نه فقط برای رهایی مردم ایران، بلکه به خاطر بشریت ضروری است. این امر باید توسط یک انقلاب واقعی محقق شود؛ انقلابی که توسط میلیون ها انسان آگاه و سازمان یافته پیش برده شود و نه توسط باندهایی از درون همین حکومت یا گروه های «اپوزیسیون» وابسته به امپریالیسم آمریکا و اسرائیل.
سرنگونی جمهوری اسلامی باید فراتر از کنار زدن یک حکومت باشد؛ باید با از میان برداشتن بستر و ساختاری همراه شود که زمینهساز پیدایش چنین رژیمهایی است. جمهوری اسلامی در طول تمام سالهای حاکمیتش نشان داده که جزئی از نظام جهانی سرمایهداری- امپریالیسم است؛ نه چیزی جدا از آن، بلکه همجنس دیگر بازیگران این ساختار. از همین رو، نباید اجازه دهیم که فاجعه سال ۱۳۵۷ دوباره تکرار شود — که یک رژیم سرکوبگر، استثمارگر و ستمگر جای خود را به رژیم طبقاتیِ مشابهی بدهد، فقط با چهره و گفتمانی متفاوت.
ما در ایران و دیگر نقاط جهانی، به اجبار در قفسی زندگی میکنیم که دولتهای سرمایهداری ساختهاند و همواره ما را تهدید به سلاخی می کنند. جنایاتی مانند نسلکشی در غزه را بیپرده در برابر چشمان بشریت به نمایش میگذارند تا نشان دهند که هیچ حد و مرزی برای جنایت علیه بشریت نمی شناسند.
فقر و رنجی که مردم جهان تحمل میکنند، دیوانهکننده است. میلیونها جوان بیکار، برای تأمین حداقلهای زندگی، به مشاغل خطرناک روی میآورند، از خانه و خانواده جدا میشوند، مهاجرت میکنند و در مسیر رسیدن به لقمهای نان و اندکی آرامش، در آبها و مرزها جان میبازند. نیمی از بشریت به خاطر این که مونث متولد شده، کمتر از انسان تلقی میشود. بیش از یک میلیارد نفر در گرسنگی مطلق زندگی میکنند. یکپنجم کودکان جهان در دل جنگها به دنیا میآیند و در فضای وحشت و ناامنی رشد میکنند. زندانها در بسیاری کشورها، بیش از کارخانهها انسان در خود جای دادهاند. استبداد دینی، خرافهپرستی، نژادپرستی و فاشیسم، مردم ایران، خاورمیانه و سراسر جهان را به ستوه آوردهاند. سرمایهداری، همانطور که مارکس گفت، از لحظه تولدش «خون و چرک از هر منفذش جاری بود»–اما امروز، این نظام نهتنها انسانها، بلکه بقای کل حیات روی کره زمین را تهدید میکند.
دیگر کافیست. این نظام باید از ریشه برچیده شود و جای خود را به شیوهای کاملاً نوین از زندگی بدهد– شیوهای که بر پایه نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی متفاوتی بنا شده باشد؛ استثمار و ستم و رقابت و جنگ را از روابط میان انسان ها بزداید، فرهنگی غنی و انسانی را پرورش دهد، و کار تعاونی معنادار را جایگزین کار اجباری مبتنی بر استثمار فرد از فرد کند.
در ایران، نخستین گام این انقلاب، سرنگونی کامل جمهوری اسلامی خواهد بود — همراه با تمام نهادهای سیاسی، امنیتی، قضایی، نظامی و اقتصادیاش. همزمان، دست قدرتهای امپریالیستی سرمایهداری — از آمریکا و بازوی نظامیاش اسرائیل در خاورمیانه گرفته تا چین، روسیه و دیگران را که در رقابت برای منافع انگلی خود تلاش میکنند آیندهای تحمیلی را بر ما دیکته کنند، کوتاه خواهد کرد.
به جای جمهوری اسلامی، یک نظام سوسیالیستی نوین بنا خواهیم کرد که أصول، ساختار و کارکردهای آن در طرح پیشنهادی «قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین ایران» (۱۳۹۶) به روشنی ترسیم شده است. این نظام با تمامی اشکال جوامع سرمایه داری موجود در جهان تفاوت خواهد داشت و حتا با جوامع سوسیالیستی پیشین که در قرن بیستم در شوروی (۱۹۱۷ – ۱۹۵۴) و چین (۱۹۴۹-۱۹۷۶) بنا شدند، تفاوت های بنیادین خواهد داشت.
پیش از آن که مسیر رسیدن از امروز تا تحقق جامعه سوسیالیستی نوین را بررسی کنیم، بهتر است نگاهی کوتاه بیندازیم به ویژگی های اساسی «جمهوری سوسیالیستی نوین».
نظامی بنیاداً متفاوت از سرمایه داری و کلیه نظام های اجتماعی پیشین
جامعهای که پس از سرنگونی جمهوری اسلامی بنا خواهیم کرد، تنها زمانی میتواند واقعاً متفاوت باشد که گسستی کامل از شیوه تولید سرمایهداری داشته باشد. بدون این گسست، بار دیگر به درون همان روابط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کهنهای کشیده خواهیم شد که امروز تحت سلطه آن زندگی میکنیم.
نظام سوسیالیستی، با چشمانداز نهایی رسیدن به جهان کمونیستی، می تواند تضاد اساسی سرمایه داری (تضاد میان اجتماعی شدن تولید و تصاحب خصوصی تولید اجتماعی) و هر آن چه به آن وابسته است را پایان دهد. جمهوری سوسیالیستی نوین این مسیر را با گامهایی روشن دنبال خواهد کرد: حذف مالکیت خصوصی بر ابزار تولید اصلی جامعه؛ پایان دادن به تصاحب خصوصی محصولات تولیدشده؛ و در نهایت، حذف تولید نیازهای جامعه بهعنوان کالاهای قابل مبادله.
جمهوری سوسیالیستی نوین، آغازگر عصری خواهد بود که در آن روابط میان انسانها بر پایه همکاری، همبستگی و تعاون شکل میگیرد، نه رقابت و سودجویی. ارزشها و فرهنگ حاکم نیز بازتابی از همین روابط انسانی و رهاییبخش خواهند بود.
دو گسست اقتصادی بنیادین پس از انقلاب: در ایران، پس از پیروزی انقلاب، جمهوری سوسیالیستی نوین در نخستین گام های خود، دو تحول اقتصادی اساسی را رقم خواهد زد: یکم، قطع پیوندهای ساختاری که اقتصاد ایران را به طور تبعی در اقتصاد سرمایه داری جهانی ادغام و حیات روزمرۀ اقتصاد و معیشت مردم را وابسته به شبکۀ مالی و تجاری جهانی و نیازهای سودآوری سرمایه در بازار جهانی می کند– مانند صادرات نفت و گاز و وابستگی به «زنجیره تامین جهانی». دوم، مصادره ابزار تولید و دارایی نهادها و شخصیتها و وابستگان جمهوری اسلامی. این ها دو منبع اصلی بازتولید روابط سرمایه داری در ایران هستند. لاجرم، بدون این دو گسست اولیه، امکان عبور واقعی ا ز اقتصاد سرمایه داری و پایه گذاری یک اقتصاد سوسیالیستی وجود نخواهد داشت.
بر این اساس، دولت سوسیالیستی بلادرنگ دست به إصلاحات ساختاری در زیربنای اقتصادی جامعه خواهد زد. این تغییرات را به گونه ای پیش خواهد برد که هم در کوتاه مدت و هم بلند مدت، سطح زندگی مردم بهبود یابد — از معیشت و مسکن و بهداشت گرفته تا آموزش و دسترسی به علم و هنر؛ و هم زمان اقتصاد شروع به توسعۀ خودکفا کند.
در اقتصاد سوسیالیستی نوین، اشتغال برای همه تضمین خواهد شد. دیگر کسی مجبور نخواهد بود تحت شرایط طاقتفرسا و روانفرسای استثمار سرمایهداری کار کند و ثروت را برای اقلیتی انگلوار تولید نماید. در این نظام، کارگران نه مزدبگیران مطیع، بلکه آفرینندگان جامعه نوین خواهند بود.
در این ساختار اقتصادی، برنامهریزی علمی جایگزین منطق سود و قانون ارزش شده و جلوی آنارشی در تولید را که به طور مستمر گریبان گر تولید سرمایه داری است، خواهد گرفت.
شکافهای اجتماعی و افکار کهنه، میراث جمهوری اسلامی و نظام سرمایهداری: ستم ملی، ستم جنسی و جنسیتی و شکاف میان شهروندان سابق و مهاجران، از جمله گسلهای اجتماعی عمیقی هستند که در نتیجه عملکرد نظام سرمایهداری شکل گرفته و تحت حاکمیت جمهوری اسلامی شدت یافته اند. این نظام نهتنها چنین ستم هایی را خلق کرده و تداوم بخشیده، بلکه با تولید و ترویج افکار عقبمانده، زشتی این روابط را پنهان کرده و آن ها را «طبیعی» و «موجه» جلوه داده است. جمهوری سوسیالیستی نوین، راه را برای ریشهکن کردن روابط ستمگرانه و افکاری که این روابط را توجیه و بازتولید میکنند، خواهد گشود. بر پایه این تحول بنیادین، بستری فراهم خواهد شد که در آن استعدادها و خلاقیتهای همه، فارغ از جنسیت، گرایش جنسی یا ملیت، به صورتی شگفتانگیز شکوفا شود و انسان ها نه از سر اجبار، بلکه با میل و آگاهی، برای ساختن نظمی نوین و انسانیتر تلاش خواهند کرد.
محیط زیست: در جمهوری سوسیالیستی نوین، برنامه ریزی اقتصادی با هدف ایجاد هماهنگی میان توسعه اقتصادی و حفاظت از طبیعت شکل خواهد گرفت، نه تخریب آن برای کسب سود بیشتر. به این ترتیب، طبیعت غنی تر از پیش به دست نسل آینده سپرده خواهد شد.
با استقرار جمهوری سوسیالیستی نوین، دارایی های شرکتهای فعال در حوزه سوخت فسیلی مصادره شده و فعالیت های استخراج این منابع، در چارچوب اقتصاد برنامه ریزی شده به شدت محدود شده و در نهایت متوقف خواهد شد. این اقدام بخشی از فرآیند اجتماعی کردن مالکیت بر ابزار تولید است. در نظام کنونی، دانشمندان و متخصصان محیط زیست، برنامهریزان شهری و کارشناسان تنوع زیستی که درک عمیق و ایده های نوآورانه برای پایداری محیط زیست دارند، به دلیل منطق سود، کنار زده می شوند و از تحقق ایده هایشان بازداشته میشوند. در جمهوری سوسیالیستی نوین، این موانع فوراً برچیده خواهند شد.
سلاح های هسته ای: جمهوری سوسیالیستی نوین ایران، نه سلاح هستهای تولید خواهد کرد و نه از آن استفاده خواهد نمود. این جمهوری با عزمی راسخ برای نابودی کامل سلاح های هسته ای در سراسر جهان مبارزه خواهد کرد چرا که این رویکرد در راستای هدف نهایی این جمهوری، یعنی الغای کامل جنگ های میان انسان ها است که با از بین بردن نظام سرمایهداری-امپریالیستی و تمامی ساختارها و روابط مبتنی بر استثمار و ستم – که پایههای اصلی جنگها هستند – محقق خواهد شد.
ابعاد کاملاً نوینی از آزادی و حقوق مردم: در جمهوری سوسیالیستی نوین، نهادهای دولتی که بر اساس قانون اساسی جدید تأسیس خواهند شد، وظیفه حفاظت از حقوق مردم و پشتیبانی از فرآیند الغای همه اشکال تبعیض، نابرابری، ستم و استثمار را خواهند داشت. دولت سوسیالیستی، دولت «دیکتاتوری پرولتاریا» خواهد بود، نه به معنای رایج واژه «دیکتاتوری»، بلکه بهعنوان قدرت سیاسیای که پشتوانه الغای همه اشکال ستم، تبعیض و نابرابری اجتماعی است.
این دولت باید در برابر نیروهای بورژوا که خواهان سرنگونی آن هستند، از خود دفاع کند. با این حال، همین دولت نیز ممکن است در مسیر ضد مردمی قرار گیرد. از اینرو، جمهوری سوسیالیستی نوین قوانینی وضع خواهد کرد که از مردم و حقوق آنان در برابر خودِ دولت و نهادهای وابسته به آن محافظت کند؛ بهویژه در مورد مخالفان سیاسی.
حمایت از مخالفت و نارضایتی: بهعنوان یک اصل ساختاری و قانونی، جمهوری سوسیالیستی نوین از مخالفت و نارضایتی حمایت خواهد کرد. زیرا مخالفت، لازمه شکلگیری جامعهای زنده، آگاه، مشارکتجو و بخشی از فرآیند الغای تمایزات اجتماعی است. در چنین جامعهای، نقد و اعتراض نه تهدید، بلکه فرصت رشد و اصلاح اشتباهات تلقی میشود. یکی از عناصر حیاتی در کمونیسم نوین که باب آواکیان معمار آن است، تأکید ویژه بر جوشش فکری، علمی و فرهنگی و همچنین بر حق مخالفت در جامعه سوسیالیستی است. این رویکرد، در مقیاسی ارائه میشود که پیشتر در هیچ جامعهای، چه در دموکراسیهای سرمایهداری و چه در جوامع سوسیالیستی پیشین (از جمله چین انقلابی تحت رهبری مائو)، تجربه نشده است. بهگفته آواکیان: «این نوع آزادی، برخلاف آزادیهای سطحی در نظامهای سرمایهداری، ریشه در ساختاری دارد که هدفش رهایی واقعی انسانهاست.» در جامعه سوسیالیستی نوین، مخالفت و نقد بستری فراهم میآورد برای مواجهه خلاقانه با بحرانهای گوناگون، از جمله بحران زیستمحیطی. می دانیم که هیچ پاسخ قطعی و از پیشتعیینشدهای برای همه مسائل اجتماعی وجود ندارد و چنین رویکردی، دروازه های جامعه را به روی کنکاش کلکتیو و جستجوی حقیقت در مورد هر مساله ای باز می کند.
رهبری حزب کمونیست در جامعه سوسیالیستی نوین: در دوران گذار سوسیالیستی به سوی جامعه جهانی بیطبقه کمونیستی — که در آن دولت زوال مییابد و بشر دیگر نیازی به نهادهایی مانند حزب نخواهد داشت، رهبری حزب کمونیست بهعنوان مرکز هدایت استراتژیک، ضرورتی حیاتی دارد. با این حال، همین ضرورت نیز آکنده از تضاد است؛ چرا که حزب کمونیست، خود یکی از ابزارهای جامعه طبقاتی است و خصلتی متناقض دارد. این ویژگی میتواند آن را از مسیر رهاییبخش خود منحرف کرده و به سوی سرکوب و احیای سرمایه داری و جامعه طبقاتی ببرد. این چالش بنیادین در طرح پیشنهادی «قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین ایران» به رسمیت شناخته شده و سازوکارهایی برای مهار آن در نظر گرفته شده است تا خود حزب در معرض نقد و مخالفت باشد. با این حال، مهمترین ابزار مقابله با چنین عقب گردی، تقویت مشارکت فکری گسترده مردم در همه امور و سیاست های دولت و حزب، به ویژه در مورد تمایز میان جامعه کمونیستی به عنوان تنها راه رهایی بشریت و جامعه سرمایه داری و گرایش های بازگشت پذیر به آن است.
شکل حکومت و نقش انتخابات در آن: در جمهوری سوسیالیستی نوین، شکل حکومت، جمهوری خواهد بود؛ مبتنی بر انتخابات مستقیم و مخفی و نمایندگی. انتخابات نقش مهمی در شکل گیری ارگان های جمهوری خواهد داشت. اصل تفکیک قوا در این نظام برقرار خواهد بود و هیچ فرد و نهادی از جمله حزب کمونیست، فراتر از قانون نخواهد بود و در برابر قانون پاسخگو خواهند بود. هرچند نظریۀ «تفکیک قوا» ریشه در نظام های تولید و مبادله کالایی دارد. اما، جنبه های مثبت آن در چارچوبِ الگوی سوسیالیستی نوین، که از نظر ساختار و محتوا به طور بنیادین متفاوت است، ادغام و بازتعریف شده اند.
هرچند، انتخابات ابزار اصلی اعمال اراده مردم نخواهد بود اما بستر مهمی خواهد بود برای مشارکت توده های مردم در اداره دولت. انتخابات فرصتی خواهد بود تا مردم از زبان مدافعان اصلی افق ها و برنامه های گوناگون، استدلال هایشان را بشنوند و در مورد سمت و سوی جامعه و خصلت آن به جدل بپردازند. در این فرآیند، حکومت و حزب کمونیست نیز دانش خود را از پویش های جامعه و گرایشات میان مردم بالا برده و خود را اصلاح خواهند کرد.
این تنها راه ساختن جامعهای است که در آن «آزادی و عدالت برای همه» دیگر یک دروغ نخواهد بود، بلکه واقعیتی روزمره است!
چگونه آن را به دست خواهیم آورد؟
روش و رویکرد: این انقلاب بر مشارکت میلیون ها نفر از مردم آگاه بنا خواهد شد. این امر مستلزم آن است که خواست این انقلاب، با تمام محتوا و ویژگی هایش، به خواست میلیون ها نفر تبدیل شود. اشاعه آگاهی در باره این راه حل حیاتی در میان همه قشرهای مردم، از دانشجویان و دانش آموزان تا معلمان و کارگران و مهاجران و هنرمندان — به ویژه، در میان بلوک های اجتماعی شورش گر مانند زنان – می تواند این انقلاب و نقشه راه آن را تبدیل به قطبی تاثیرگذار در جامعه کند. در غیر این صورت، سلطه قدرت سیاسی و نظام اجتماعی موجود بر روی مردم اثر گذاشته و آنان را تسلیم خواهد کرد.
تبدیل جنبشی برای انقلاب به یک عامل عینی تاثیرگذار در کل جامعه: برای جلوگیری از کشیده شدن مردم به زیر چتر انواع «آلترناتیوهای» ارتجاعی مبارزه ی عظیمی لازم است. باید طرز فکر و جهت گیری بلوک های بزرگی از مردم به ویژه قشرهایی مانند زنان و جوانان محروم و روشنفکران ناراضی از وضع موجود را به سمت خصلت و ماهیت جامعه ای که نیازمند آن هستیمجلب کنیم و آن را تبدیل به یک نیروی سیاسی- ایدئولوژیک و «فاکتور خلق روحیه» کنیم. به این ترتیب، جنبشی برای انقلاب به راه می افتد که از موقعیت یک عامل ذهنی (فعالیت نیروهای آگاه) فراتر رفته و تبدیل به عامل عینی می شود که تاثیرات اجتماعی اش گسترش می یابد.
اشاعه جسورانه ضرورت انقلاب کمونیستی: یک جنبه ی کلیدی از فراهم کردن راه و ابزاری برای درگیر کردن شمار فزاینده ای از زنان و مردان نسل جوان در فعالیت انقلابی هدف مند، عبارت است از اشاعه جسورانه ضرورت انقلاب کمونیستی در همه جا، چشم در چشمِ «آلترناتیو»های ارتجاعی اعم از سلطنتی و اصلاح طلبلانه و غیره، استوار در مقابل انکارها و حملاتی که به انقلاب و تاریخ انقلاب های کمونیستی می شود. در این فعالیت باید ابتکار عمل های مختلف زده شده و از پلاتفرهای گوناگون برای اشاعه این آگاهی و شبکه بندی حول اشاعه این آگاهی در سراسر کشور سود جوییم.
دادن بیان سازمانی به تاثیرگذاری سیاسی: یکی از مسائل حیاتی در تدارک انقلاب، دادن بیان سازمانی به تاثیرگذاری های سیاسی است. البته، نه به شیوه هایی که در نهایت به رفرمیسم ختم می شوند. بلکه، از طریق درگیر کردن مردم در ساختن جنبشی برای انقلاب با هدف سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار جمهوری سوسیالیستی نوین. وظایف مربوط به این فعالیت را همه می توانند بیاموزند و در سطح ابتدایی تا پیشرفته درگیر شوند. در این فرآیند، همه می آموزند که چگونه صحنه را تحلیل کنند، مبارزاتی را که انجام داده اند طرازبندی کرده و دوباره برای پیشروی بیشتر «جنبشی برای انقلاب» نقشه بریزند.
گسترش حزب: بدون گسترش حزب به عنوان هسته مرکزی انقلاب، نمی توان «جنبشی برای انقلاب» به وجود آورد. اعضای حزب باید در تمامی فعالیت های خود، صفوف خود را گسترش دهند و کسانی را که صمیمانه مشتاق تغییر رادیکال و ایجاد جامعه و جهانی بنیاداً متفاوت هستند درگیر آموختن و به کاربستن کمونیسم نوین و متشکل شدن در حزب کنند. هم زمان، اعضای حزب باید بیاموزند که به عنوان کمونیست های انقلابی باید با صدها هزار تن دیگر که کمونیست نیستند، متحد شوند. زیرا بدون چنین اتحادی نه انقلاب را می توان به پیروزی رساند و نه در فردای پیروزی، جامعه نوین را ساخت.
تمام این فرآیند دارای یک رویکرد استراتژیک است: ایجاد یک نیروی سازمان یافته در سراسر کشور تحت رهبری حزب و بر مبنای نقشه به پیروزی رساندن انقلاب، از طریق آغاز یک جنگ انقلابی. زیرا، بدون درهم شکستن ستون فقرات نظامی دولت حاکم، هرگز نمی توان دولت جمهوری سوسیالیستی نوین را برقرار کرد.
بنابراین، تدارک زمینه های پیروزی وابسته به آن است که توده های مردم، بر بستر مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی و جنایت های آن تبدیل به رزمندگان آگاه این انقلاب شوند. در این فرآیند، استعداد و قدرت و ابتکار قشرهای مختلف مردم شکوفا خواهد شد، تا موانع راه انقلاب، از جمله موانع راه آغاز جنگ انقلابی برای استقرار جمهوری سوسیالیستی نوین را از پیش پا بردارند و پس از استقرار آن، به پشتوانه این جمهوری، بزرگترین تلاش کلکتیو انسانی را برای ایجاد جامعه ای کاملاً نوین آغاز کنند و نوید دهنده فصلی نو در حیات بشریت و سیاره زمین باشند. این هدف و راه رسیدن به آن، خصلت مبارزات امروز را نیز تعیین می کند.
اکنون، امکان پذیر است که همه اینها را پشت سر بگذاریم …
شرایط کنونی سرمایهداری — چه در ایران و چه در سراسر جهان– بار دیگر اثبات میکند که انقلاب کمونیستی نه یک ماجراجویی ایدهآلیستی، بلکه ضرورتی تاریخی برای رهایی بشریت و سیاره زمین از نظام خوفناک سرمایه داری است.
دههها از موج نخست انقلابهای کمونیستی در نیمه اول قرن بیستم میگذرد؛ انقلابهایی که با پیروزیهای تاریخی در روسیه (۱۹۱۷) و چین (۱۹۴۹)، جوامع سوسیالیستی را بنیان نهادند. هرچند این نظامها تجربههایی بیسابقه و الزاماً ابتدایی بودند و در نهایت به شکست کشانده شدند، اما فصل تازهای در تاریخ بشر گشودند. آنان به مردم ستمدیده و استثمارشده جهان نشان دادند که میتوان جوامع کریه مبتنی بر ستم و استثمار سرمایهداری را سرنگون کرد. هنگامی که سوسیالیسم در آن کشورها نابود شد و آنها نیز به اردوی سرمایه داری پیوستند، عصر خوفناکی شروع شد؛ سرمایه داری با دست باز، تهاجمی افسارگسیخته به هر جنبه از حیات مردم جهان را آغاز کرد.
یا تسلیم این وضع می شویم یا به طور رادیکال آن را تغییر می دهیم. درک این واقعیت که تنها دو راه پیش روی ما مردم وجود دارد ساده نیست. اما این حقیقتی است انکارناپذیر؛ حقیقتی که باب آواکیان با دقت علمی و روشمند تشریح کرده و زنگهای بیداری را به صدا درآورده است. او میگوید: «این سیستم کاملاً و به طرز جنایتکارانه و شرورانهای ابلهانه است. این سیستم کاملاً منسوخ است. مدتها از تاریخ انقضایش گذشته است… و مانعی مستقیم است در برابر رهایی بشریت از تمام جنون و فجایع و رنجهای غیرضروری. ما اکنون در نقطهای ایستادهایم که بیش از هر زمان دیگری، ضرورت دارد از شر این نظام شرور رها شویم و به فراسوی وضعیت کنونی حرکت کنیم — وضعیتی که در آن مردم صرفاً برای بقای فردی تلاش میکنند، در رقابت و تعارض دائمی با یکدیگر قرار دارند و آینده بشریت بهطور فزایندهای در معرض خطر است. تودههای مردم در سراسر جهان، در زنجیرهای روابط ستمگرانه و منسوخ گرفتار شدهاند. اما، اکنون، امکان پذیر است که همه اینها را پشت سر بگذاریم. … » (مصاحبه باب آواکیان ۲۰۲۵)
در رابطه با انقلاب در ایران، ما کمونیست های انقلابی در حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست) بر اساس سنتزنوین کمونیسم (کمونیسم نوین) که توسط باب آواکیان تکامل یافته است، خود را سازمان داده و آگاهانه مسئولیت ساختن این مسیر را بر عهده گرفته ایم. الگوی «جمهوری سوسیالیستی نوین» که توسط باب آواکیان تکامل یافته است، فقط بیان گسستی قطعی از نظام منسوخ سرمایه داری نیست. بلکه، گسست از الگوی سوسیالیسم قرن بیستم نیز هست – الگویی که ابتدا در روسیه پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و به شکلی پیشرفته تر در چین پس از انقلاب اکتبر ۱۹۴۹ استقرار یافت. همانطور که آواکیان نشان داده، بدون عبور آگاهانه و نقادانه از ضعفها و اشتباهات آن تجربههای اولیه، نمیتوان جوامع سوسیالیستی آینده را در مسیر واقعی حرکت بهسوی کمونیسم جهانی قرار داد. تنها با چنین گسستی است که میتوان جامعه بشری را برای همیشه از چنبره نظامهای طبقاتی ستم و استثمار رها کرد.
ما به این مسیر متعهدیم. اما این راه، پیچیده و پرچالش است و بدون پیوستن هزاران مبارز آگاه، متعهد و مصمم، نمیتوان آن را ساخت. تغییر اوضاع ممکن است اما تنها به شرط آنکه تحلیل صحیحی از شرایط موجود و نیروهای محرکه آن داشته باشیم و بر پایهای علمی، آگاهانه و سازمانیافته برای دگرگونی آن حرکت کنیم.
تدارک امپریالیست ها برای یک رویارویی جهانی، نیاز به خیزش جهانی علیه آن
روند حاکم بر روابط میان قدرت های امپریالیستی، تدارک برای یک رویارویی خصمانه است که میتواند به یک جنگ جهانی هسته ای منجر شود. این واقعه ای بسیار وخیم و جدی برای بشریت است.
سخنگویان قدرت های مختلف، آشکارا در مورد آن سخن گفته و نسبت به آن اعلام آمادگی می کنند! ناتو، که ائتلاف نظامی اتحادیه اروپا و آمریکا است (به اضافه ژاپن و کانادا و استرالیا)، در مرز لهستان و بلاروس، در مقابل روسیه صف آرایی نظامی می کند و روسیه و بلاروس در همین مرز و در طرف بلاروس، دست به تمرین نظامی می زند — در زمینه تدارک برای استفاده از سلاح های هسته ای! سخنگویان چین نیز به آمریکا اعلام می کنند: اگر جنگ می خواهی ما آماده ایم.
مجموعه این حرکات نشان دهنده پویش های جدی به سمت یک جنگ ویرانگر جهانی است. اما این خط سیر می تواند توسط رخدادهای دیگری قطع شود — از جمله توسط شروع و گسترش روندهای انقلابی در نقاط مهمی از جهان، از جمله در خود ایالات متحده آمریکا.
اما چرا نظام سرمایه داری- امپریالیسم به این نقطه رسیده است؟ درک این حقیقت، ضرورت سازمان دادن روند انقلاب و محتوای انقلاب را روشن می کند.
ایجاد چارچوب جدیدی برای تجدیدساختار سرمایه در مقیاس جهان، ضرورتی است که نظام سرمایه داری امپریالیسم امروز با آن مواجه است و حرکات جنگ طلبانه و همچنین جنگ های تعرفه و جنگ های کریدورها و غیره بازتاب آن هستند. این امر تبدیل به یک ضرورت عینی برای همه قدرت های امپریالیستی شده است و همه آن ها فشارِ این ضرورت را حس کرده و زیر این فشار حرکت میکنند. (برای بحث تئوریک در باره زیربنای اقتصادی این بحران به مقاله « بزرگ ترین مانع مقابل سرمایه، خودِ سرمایه است» در همین شماره آتش رجوع کنید).
امپریالیست های آمریکا و چین، در راس رقابت های امپریالیستی
رقابت میان همه قدرت های امپریالیستی جریان دارد، اما امپریالیسم آمریکا که امروز با یک رژیم فاشیستی اداره می شود، چین را آماج عمده خود قرار داده و دیگران را مجبور به انتخاب و صف آرایی در کنار یا در مقابل آمریکا می کند. رژیم ترامپ خواهان ایجاد یک «نظم نوین» جهانی است که در آن امپریالیسم آمریکا قدرت بلامنازعِ گذشته خود را بازیابد. شعار فاشیستی ترامپ مبنی بر «بازگرداندن آمریکا به شکوه گذشته»، اعلام همین هدف است.
این جناح از طبقه حاکمه آمریکا که وارد روابط خصمانه با جناح دیگر (دموکرات ها) شده است، نظم حاکم بر جهان را مضر به حال امپریالیسم آمریکا و دست و پاگیر برای اهداف آن می داند. این «نظم» شامل نظام مالی و پیمان های اقتصادی بین المللی و پیمان های نظامی و سیاسی و غیره است. تقریباً تمام هیئت حاکمه آمریکا متفق القولند که در این اوضاع، چین را باید آماج عمده کنند تا قدرت چین و دامنه نفوذش در جهان افزایش نیابد. اما بر سر این که چگونه «داخل» آمریکا را سکوی پرش محکمی کنند و در رابطه با متحدین امپریالیست اروپایی شان چه رویکردی را پیشه کنند، با یکدیگر اختلاف دارند. اختلاف ها به حدی است که ترامپ تحت لوا و به بهانه جنگ علیه باندهای مواد مخدر می خواهد در شهرهای مختلف آمریکا، حکومت نظامی برقرار کند و تهدید به دستگیری و حبس رهبران مهم جناح دموکرات ها کرده است. (به مقاله «بشریت نیاز دارد که فاشیسم در آمریکا دهم شکسته شود» در همین شماره آتش رجوع کنید).
چین به عنوان یک قدرت سرمایه داری-امپریالیست تازه نفس مجبور است سلطه آمریکا بر نظام سرمایه داری امپریالیستی را به چالش بگیرد و برای یارگیری از میان دیگر قدرت های امپریالیستی و تبدیل کردن رژیم های تحت سلطه امپریالیسم مانند جمهوری اسلامی و عربستان و ترکیه و اندونزی و غیره به وابستگان و اقمار تابع خود، تلاش کند.
رقابت آمریکا و چین، «یک واقعیت ژئوپلتیک جدید» را به ثبت رسانده و قدرت های دیگر را نیز مجبور به انتخاب کرده است. ترامپ کوشش می کند روابط درهم تنیده اقتصادی با چین را ازهم بگسلد و مرتباً به سرمایه داران آمریکایی به ویژه اصحاب فن آوری هشدار می دهد که رشته های درهم تنیده خود با چین را پاره کنند.
روند رقابت و جنگ های اقتصادی میان قدرت های امپریالیستی می تواند سال ها به طول بیانجامد و تا مدت ها به یک زورآزمایی نظامی در جنگی مستقیم میان آن ها منجر نشود. اما اکنون اوضاعی است که یک تصادف می تواند به جنگ ویرانگر میان این قدرت های هسته ای تبدیل شود. آنان صرفاً به جنگ اقتصادی و سیاسی علیه یکدیگر اکتفا نمی کنند. بلکه دست به صف آرایی نظامی درنقاط مهم ژئواستراتژیک جهان می زنند. مانند جنگ اوکراین (با وجود آنکه چین مستقیماً درگیر آن نیست)، جنگ اسرائیل/آمریکا با ایران، جنگ آمریکا در کارائیب… اینها بخشی از رقابت جهانی و تابع آن هستند. این به معنای آن نیست که طرفین به طور یک به یک در آن درگیر هستند. بلکه به معنای آن است که در چارچوب این «واقعیت ژئوپلتیک جدید» رخ می دهند و آن را شکل می دهند.
از سال ها پیش اندیشکده های امنیتی و نظامی وابسته به امپریالیسم آمریکا طی مطالعات استراتژیک گسترده، سیاست های جدید «جنگ سیاسی»[۱] را برای مقابله آمریکا با چین و روسیه طراحی کرده اند.[۲] اما این سیاست با تجاوز روسیه به اوکراین و شکل گیری یک جنگ نیابتی میان روسیه و ناتو شکل جنگ آشکار را به خود گرفت. یعنی همه چیز وارد سطح جدیدی از تقابل میان امپریالیست ها شده است. هرچند که ابزارهای «جنگ سیاسی» که شامل تحریم های اقتصادی است نیز کماکان به کار گرفته می شوند. به طور مثال، در دور اول ترامپ، آمریکا شبکه تجاری بین المللی اش را تبدیل به سلاحی کرد و از آن برای ایجاد فضای بی ثباتی در میان شرکای تجاری اش در اروپا نیز استفاده کرد.[۳] این سیاست، در دوره ریاست جمهوری بایدن ادامه یافت. انفجار خط لوله گازی «نورداستریم» که از روسیه به اروپا گاز منتقل می کرد در دوره بایدن (سپتامبر ۲۰۲۲) رخ داد و به شدت تمام اقتصاد اروپا را در تنگنا گذاشت.
جهان در عرصه فن آوری و مالی نیز با «نظم نوینی» مواجه است. دولت های سرمایه داری-امپریالیستی اصول به اصطلاح «بازار آزاد» و اقتصاد سرمایه داری «نئولیبرال» مبنی بر عدم دخالت دولت در اقتصاد و حرکت سرمایه که سه دهه تبلیغ می کردند لگدمال می کنند. می توان گفت، پیشتاز این امر، رژیم ترامپ در دوره اول (۲۰۱۶-۲۰۲۰) بود. به طور مثال طبق فرمان ترامپ معامله و استفاده از نیمه هادی ها و نرم افزارهایی که توسط رقبای آمریکا ساخته می شوند را ممنوع کرد. قانونی به نام فیررما (FIRRMA) در آمریکا تصویب شد که بر سرمایه گذاری های خارجی در کمپانی های دره سیلیکان (مرکزِ جهانی فن آوری ها و اختراعات و رسانه های اجتماعی در جنوب سانفرانسیسکو) نظارت می کند. اگر شرکتی در لیست سیاه قرار بگیرد، بانک ها از معامله با آن سر باز می زنند. این ها شرایط و ابزاری است که در گذشته، در دوران جنگ استفاده می شدند. نشریه اکونومیست لندن در شماره ماه ژوئن ۲۰۱۹ جنگ اقتصادی آمریکا را این طور تحلیل می کند: «ممکن است فکر کنید قدرت حقیقی آمریکا در ۶۵۰۰ کلاهک هسته ای و یازده ناو هواپیمابر یا سلطه اش بر صندوق بین المللی پول است. در حالی که علاوه بر این آمریکا گرهگاهِ شبکه ای است که زیربنای جهانی سازی را تشکیل میدهد. این مجموعه درهم تنیده از شرکت ها، ایده ها و استانداردها بیان چالاکی آمریکاست و آن را تقویت می کند…. آمریکا میزبان یا کنترل کننده بیش از ۵۰ درصد پهنای باند فرامرزی، بیش از ۵۰ درصد از سرمایه گذاری های وِنچِر [۴](venture capital) در جهان سیستم های عامل تلفن های همراه، دانشگاه های برتر جهان و همچنین دارایی های تحت مدیریت صندوق های سرمایه است. حدود ۸۸ درصد از تجارت ارزی جهان با دلار آمریکا است»
اما چین به عنوان قدرت امپریالیستی تازه نفس، دست روی دست نگذاشت و از بی اعتمادی متحدین آمریکا در اروپا و منطقه آسیا-اقیانوسیه برای گسستن پیمان ها و اتحادهای استراتژیک آن ها سود جسته است. نهادهای مالی و امنیتی بین المللی مانند سازمان همکاری شانگهای را در مقابل نهادهای بین المللی تحت هژمونی آمریکا تقویت کرد که در اجلاس تیانجین[۵] و رژه نظامی پس از آن قدرت نمایی کرد. امپریالیسم چین، در منطقه آسیا-اقیانوسیه سخت در تلاش است تا اتحاد استراتژیک میان ژاپن و کره جنوبی و آمریکا را بر هم بزند و از طریق صدور سرمایه (فینانس و صدور فن آوری و سرمایه گذاری مستقیم) و پیمان های نظامی و امنیتی در بسیاری از کشورهای آسیایی و آفریقایی جای امپریالیست های قدیمی تر را گرفته است. کشورهای آفریقایی را یکی پس از دیگری به زیر سلطه سرمایه مالی و کمپانی های زیرساختی چین در آورده است. حتا با روسیه که شریک اقتصادی و سیاسی و نظامی اش است، بر سر نفوذ در کشورهایی مانند جمهوری های آسیایی و ایران رقابت می کند. علاوه بر این در زمین و هوا و فضا در حال رقابت نظامی با آمریکا است و هدفش رسیدن به برابری تسلیحاتی با نخستین قدرت نظامی جهان است. این ها گوشه ای از رقابت و جدال همه جانبه ای است که میان آمریکا و چین در جریان است. (به مقاله «امپریالیسم چین» در همین شماره آتش رجوع کنید)
نتیجه گیری مهم
اگر جنگی در بگیرد مطمئنا تخریب و رنج های بزرگ برای مردم به بار خواهد آورد. در این جا منظور از «مردم» فقط پرولتاریا نیست که طبقه تحت استثمار مستقیم بورژوازی است. بلکه شامل همه کسانی است که هرچند مستقیماً مانند پرولتاریا استثمار نمی شوند، اما توسط تیغ بُران گسل هایی که کارکرد سرمایه داری تولید می کند مُثله می شوند (زنان به مثابه نیم مونث بشریت، ملل تحت ستم ملی، مردم طبقه میانه که در تلاطمات سرمایه به مغاک فقر پرتاب می شوند و در نهایت کل بشریت که با نابودی محیط زیست و احتمال جنگ هسته ای در معرض انقراض قرار گرفته است). ما مردم جهان کنترل کننده سرچشمه های تولید این جنگ ها نیستیم. بنابراین هنگامی که بحران های سیستم سرمایه داری، به شدت آنها و نظم جهانی شان را برهم ریخته و از هم گسیخته می کند، باید از فرصت هایی که این درهم ریختگی ها ارایه می دهند استفاده کرده و تدارک انقلاب کمونیستی را جهش وار پیش ببریم. تنها از طریق نابود کردن این سازمان اجتماعی کریه و بیرحم است که می توانیم مانع از ادامه تبه کاری ها و جنایت هایش شویم. نابودی این سازمان اجتماعی، از مسیر انجام انقلاب های کمونیستی و استقرار جمهوری های سوسیالیستی نوین در کشورهای مختلف می گذرد. این اوضاع جهانی خاص، ضرورت و امکان انجام چنین انقلابی را در ایران که گام اولش سرنگونی جمهوری اسلامی است، پررنگ تر و عاجل تر از همیشه کرده است. در این اوضاع، پیشبرد «سه آماده سازی» یعنی آماده کردن حزب، آماده کردن توده های مردم و آماده کردن صحنه سیاسی جامعه برای پیشبرد انقلاب کمونیستی وظیفه اصلی است و نباید با انحراف از این وظیفه وقت تنگ را به هدر داد.
ضمیمه: لنین و جنگ های امپریالیستی
در آستانه جنگ جهانی اول، لنین راهگشایی فوق العاده مهمی در مارکسیسم کرد و نشان داد که با تبدیل سرمایه داری رقابت آزاد به سرمایه داری جهانی امپریالیستی، رقابت های درون سرمایه داری که در دوران «رقابت آزاد» به شکل بلعیده شدن برخی سرمایه ها توسط برخی دیگر روی می داد، با ظهور سرمایه داری امپریالیستی، به صحنه جهانی پرتاب شده است و در رقابت میان دولت های امپریالیستی برای تجدید تقسیم جهان بروز می یابد. ضرورت تجدید تقسیم جهان به علت آن به وجود می آید که در جریان رشد ناموزون سرمایه ها، برخی قدرت های سرمایه داری معظم افول میکنند و برخی صعود. لنین رابطه مستقیمی میان سیاست و جنگ برقرار کرده و می گوید: «جنگ ادامه سیاست است… سلطه بر جهان مضمون سیاست امپریالیستی است که جنگ امپریالیستی ادامه آن است…» (لنین. کلیات آثار به زبان انگلیسی. جلد ۲۳. ص ۳۵)
لنین علت ورود امپریالیست های آلمانی، انگلیسی و روسی و دیگران به جنگ جهانی اول را این طور تشریح می کند:
جنگ توسط روابط امپریالیستی قدرت های معظم تولید شده است. یعنی، توسط جدال آنان بر سر تقسیمِ چپاول، جدالی برای تصمیم گیری در مورد این که کدام یک از آنان می توانند این یا آن مستعمره یا دولت کوچک را ببلعند. در این جنگ دو تضاد از همه برجسته تر است. اول، میان انگلستان و آلمان. دوم، میان آلمان و روسیه. این سه قدرت معظم، این سه راهزن بزرگ، بازیگران اصلی در جنگ فعلی اند، بقیه متحدین وابسته هستند. هر دو تضاد توسط کل سیاستی که این قدرت ها به مدت چند دهه قبل از جنگ پیش برده اند آماده شده است. انگلستان برای به چنگ آوردن مستعمرات آلمان و داغان کردن رقیب عمده اش که بی رحمانه او را توسط فن آوری، سازمان و تحرک تجاری برتر از میدان به در کرده و آن چنان همه جانبه که انگلستان نمی توانست سلطه جهانی اش را بدون جنگ حفظ کند — می جنگد. آلمان می جنگد زیرا سرمایه دارانش خود را شایسته حق بورژوایی “مقدس” آقایی بر جهان در امور غارت مستعمرات و کشورهای وابسته می بینند. آلمان بالاخص برای به انقیاد در آوردن کشورهای بالکان می جنگد…. هدف امپریالیستی روسیه که توسط رقابت کهنسال و تناسب قوای عینی بین المللی بین قدرت های بزرگ تعیین می شود، به اختصار چنین است: داغان کردن قدرت آلمان در اروپا به کمک انگلستان و فرانسه برای چپاول اتریش و ترکیه… و پس از آن داغان کردن انگلستان در آسیا با کمک ژاپن و آلمان برای به دست آوردن تمام ایران و تمام کردن تجزیه چین و غیره…. جنگ ادامه سیاست است. اما سیاست در حین جنگ نیز ادامه می یابد. آلمان با بلغارستان و اتریش بر سر تقسیم غنائم پیمان سری دارد…. روسیه با انگلستان و فرانسه و غیره معاعده سری دارد و همه این ها در مورد غارت و دزدی است… در تمام این حالات جنگ امپریالیستی فقط می تواند به صلح امپریالیستی ختم شود مگر این که به یک جنگ داخلی پرولتاریا علیه بورژوازی برای سوسیالیسم بدل شود…» (تأکیدات از ما. لنین. یک صلح جداگانه. کلیات آثار. جلد ۲۳ ص ۱۳۲)
لنین عصر امپریالیسم را به سیاست و جنگ امپریالیستی خلاصه نمیکند بلکه بر ضرورت و امکان تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ های انقلابی، تأکید می کند:
از نقطه نظر تئوری کاملاً اشتباه بود هر آینه فراموش می شد هرجنگی فقط ادامه سیاست با وسایل دیگر است؛ جنگ امپریالیستی فعلی ادامه سیاست امپریالیستی دو گروه از کشورهای بزرگ است و این سیاست معلول مجموعه روابط عصر امپریالیستی بوده است و از آن نیرو می گیرد. ولی همان عصر ناگزیر باید موجب پیدایش مبارزه بر ضد ستمگری ملی، سیاست مبارزه پرولتاریا بر ضد بورژوازی گردد و به آن نیرو بخشد و به همین جهت اولا، قیام ها و جنگ های ملی انقلابی و ثانیاً جنگ های و قیام های پرولتاریا بر ضد بورژوازی و ثالثا وحدت هر دو نوع جنگ های انقلابی و غیره را ممکن و ناگزیر کند. (برنامه جنگی انقلاب پرولتاریایی. ص ۴۴۲ از منتخب آثار لنین)
در آستانه جنگ جهانی اول، اکثریت احزاب کمونیست اروپا (احزاب سوسیال دموکرات) با بورژوازی کشورهای خودشان متحد شدند و بیرق «دفاع از میهن» را بلند کردند. و به این ترتیب به کمونیسم و انقلاب کمونیستی و پرولتاریا خیانت کردند. آنان در واقع، به جای «کارگران جهان، متحد شوید» شعار «کارگران جهان یکدیگر را کشتار کنید» را پیشه خود کردند. لنین در مورد این بحران می نویسد:
مانند هر بحرانی در زندگی افراد یا در تاریخ ملل، جنگ نیز کمر برخی را خم میکند، روحیه و تفکرشان را در منگنه می گذارد و برخی دیگر را آبدیده و آگاه می کند. این حقیقت اکنون در تفکر سوسیال دموکراتیک درباره جنگ خود را آشکار کرده است. این که در مورد علل و اهمیت یک جنگ امپریالیستی که از دل سرمایه داری بسیار پیشرفته بیرون می آید، در مورد تاکتیک های سوسیال دموکراسی در قبال چنان جنگی، علل بحران در جنبش سوسیال دموکراسی و غیره به طور جدی اندیشه کنیم، یک چیز است. اما اینکه اجازه دهیم جنگ اندیشه ما را در منگنه بگذارد، زیر بار آثار و عواقب دردناک جنگ یا خصایل آن از اندیشه باز ایستیم، کاملاً یک چیز دیگر است. یکی از اشکال در منگنه قرار گرفتن و زیر بار خم شدن اندیشه انسانی که جنگ موجب آن گشته است را می توان در برخورد انزجار آمیز اکونومیسم امپریالیستی به مسئله دموکراسی دید. (لنین. کلیات آثار به انگلیسی جلد ۲۳. ص ۲۲)
…در حال حاضر تبلیغ صلح بدون فراخوان دست زدن به یک مبارزه انقلابی توده ای فقط می تواند تخم سرخوردگی را در میان پرولتاریا بپاشد چرا که به پرولتاریا این درک را میدهد که بورژوازی با شفقت است و او را به بازیچه دست دیپلماسی یک سری کشورهای جنگ طلب بدل میکند. بخصوص این ایده که گویا صلح به اصطلاح دموکراتیک بدون یک رشته انقلاب ها امکان پذیر می باشد، بسیار غلط است. (لنین. کلیات آثار انگلیسی جلد ۲۱ ص ۱۶۳)
[۱] «جنگ سیاسی» شامل تأثیر گذاشتن در ترکیب سیاسی یک حکومت و تصمیم گیری های آن، خرابکاری در نظام فرمانروایی رقیب، زمینه چینی برای واژگون کردن حکومتی و جایگزین کردن آن با حکومتی دیگر، دزدی اطلاعات فن آوری، کارزارهای دیپلماتیک، تحریم اقتصادی و رسانه های تبلیغات «سفید»، کارزارهای اشاعه اطلاعات غلط (Disinformation) و جنگ روانی «سیاه»، عملیات نظامی و خرابکارانه، استفاده از نیروهای مزدور، ترور، کودتا، دست زدن به جنگ های به اصطلاح «محدود»، کمک رسانی به نیروهای به اصطلاح «مقاومت»، جنگ سایبری و حتا حمایت از گانگسترها و جنگ سالاران بومی و منطقه ای. Kennan, George F (1948) Organizing Political Warfare
[۲] برای نمونه نگاه کنید به:
Robinson, Linda and others (2018) Modern Political Warfare, Current Practices and Possible Responses. RAND Corporation
[۳] The Economist. 6 June 2019
[۴] سرمایه گذاری ریسک پذیر. کمک مالی و فناوری به شرکت های جدید یا کوچک که دارای نرخ بازگشت بالاتر است. حتا وقتی این سرمایه گذاری در شکل انتقال فن آوری است، سرمایه گذار در سود و تصمیم گیری های شرکت سهیم می شود. بسیاری از معادن و منابع زیرزمینی کشورهای تحت سلطه با این شکل از صدور سرمایه بهره برداری می شود.
[۵] اجلاس تیانجین، که بیست و پنجمین نشست سالانه سازمان همکاری شانگهای در نهم و دهم شهریور ۱۴۰۴ به میزبانی چین و ریاست شی جینپین در چین در شهر بندری تیانجین برگزار شد و میزبان روسای بیست کشور از جمله رؤسای جمهور ایران، روسیه، هند، پاکستان و ترکیه بود
بزرگ ترین مانع مقابل سرمایه، خودِ سرمایه است
اوضاع پرآشوب امروز، از نسلکشی در غزه تا اعدام های افسارگسیخته در ایران و تهدیدات جنگی، از بحران محیط زیستی تا رژه های نظامی و مسابقه تسلیحاتی امپریالیست ها در حوزههای هستهای و سایبری و چشمانداز تیره امنیت جهانی، که فضایی بهشدت نامطمئن و بی ثبات برای مردم جهان ایجاد کرده است، نه مشکلاتی پراکنده و مستقل از هم، بلکه همگی تکانه های یک سیستم جهانی یعنی سیستم سرمایه داری امپریالیسم هستند و همه ریشه در کارکرد زیربنای اقتصادی این سیستم دارند. آنچه مردم به طور روزمره از بسیاری از تحلیلگران سیاسی در رسانه ها می شنوند، تنها گمانه زنی های سطحی درباره این وقایع هستند، اما هیچ کس به مردم نمی گوید که چگونه این وقایع سیاسی – هرچند نه به طور یک به یک و مکانیکی – تبارزات کارکرد و حرکت شیوه تولید سرمایه داری هستند. واقعیت این است که درک از این وضعیت پیچیده است و دقیقا به خاطر پیچیدگی های آن، نمی توان به روایت های تحلیلگران یا تئوری های قسمی، شبه علمی و حتی ضد علمی متوسل شد. درک از این آشوب و پیچیدگی هایش در عصر سرمایه داری امپریالیسم نیازمند علم خود یعنی کمونیسم است. با روش علمی، می توان بسیاری از ظواهر را کنار زد و ریشه این آشوب ها را کشف کرد و خطرات/پتانسیل های بسیاری که در آن برای بشریت نهفته است را فهمید.
آیا این وضعیت یکی دیگر از بحران های گذرای سرمایه داری است یا گرهگاهی تعیین کننده برای حل و فصل تضادهای به هم پیچیده و شدت یابنده یک دوره مشخص از انباشت امپریالیستی است؟ چه چیزی وضعیت را به اینجا رسانده و امکان ها/جاده های ماتریالیستی (نه ذهنی گرایانه/ایده آلیستی) روبروی آن چیست؟ آیا می توان با تمرکز بر «حقوق بشر» و در چارچوب آن به این وضعیت جواب داد و از زندگی و آینده بشریت در برابر فجایع بیشتر در حال گشایش، محافظت کرد؟ بدون درک از چرخه تخریب – بازسازی سرمایه، انباشت – بحران سرمایه و مارپیچ – گرهگاه در عصر امپریالیسم، نمی توانیم متوجه شویم که این رقابت های جهانی همراه با تهدیدات جنگی روز افزون در هر نقطه، نه نتیجه تمایلات مشتی دیوانه در قدرت بلکه نتیجه فشار و دینامیک های حرکت سرمایه است که تنها توسط سیاستمداران یعنی نمایندگان سیاسی این شیوه تولیدی تاریخا مشخص، بیان سیاسی، نظامی و ایدئولوژیک می یابد.
چرا سرمایه ذاتا چنین آشوب هایی تولید می کند؟ چرا سرمایه نمی تواند بدون آشوب، بحران و مانع رشد کند؟ چگونه این موانع می توانند برداشته شوند؟ این موانع نسبت به کارکرد سرمایه، خارجی محسوب می شوند یا موانع داخلی؟ چطور سرمایه به مثابه مانعی در برابر خود عمل می کند؟ چگونه دینامیک های رشد سرمایه داری تبدیل به مانعی در برابر رشد بیشتر می شوند؟
مازاد تولید
بیایید از پایه ها و آنچه مارکس از نحوه کارکرد سرمایه داری در کتاب سرمایه تشریح کرد، شروع کنیم. در شیوه تولیدی سرمایه داری، گرایش به رشد مطلق نیروهای تولیدی موجود است. گرایشی که هم موجب پویایی بی سابقه و پیشرفت های علمی – تکنولوژیک می شود و هم موجب بی ارزش کردن سرمایه های موجود. زیرا در این رشد، توجهی به ارزش و ارزش اضافی موجود و یا به شرایط اجتماعی که تولید سرمایه داری در آن انجام می گیرد، نمی شود. این مسئله در تضاد قرار می گیرد با هدف سرمایه داری برای حفظ ارزش سرمایه موجود و گسترش آن به حداکثر ممکن. این وضع، باعث ناموزونی و آشفتگی مفرط می شود و سرمایه داری زیر سنگینی بار نیروهای تولیدی که خود امکان رشد آن ها را فراهم کرده، می شکند. یعنی سرمایه داری با به کارگیری بیشتر از تکنولوژی و ماشین آلات پیشرفته، بازدهی را بالا برده، سهم سرمایه ثابت نسبت به سرمایه متغیر (نیروی کار) را افزایش می دهد (ترکیب ارگانیک سرمایه) و از آنجا که ارزش اضافه تنها توسط کار زنده ایجاد می شود، نسبت سود یا ارزش اضافه در هر کالا کاهش پیدا می کند که به آن گرایش نزولی نرخ سود می گوییم.
سرمایه برای بالابردن سود، متراکم تر می شود یعنی حجم بیشتری از سرمایه را به کار می گیرد اما هر چه تراکم سرمایه بالاتر می رود، گرایش نزولی نرخ سود شدیدتر می شود. مارکس توضیح می دهد که «خود سرمایه یک مانع است برای رشد خود—زیرا دائماً نرخ سود را کاهش میدهد و همین امر انباشت را با مشکل مواجه میسازد .این کاهش نرخ سود نه تنها انگیزهٔ تولید را تضعیف میکند، بلکه منجر به بحرانهای دورهای میشود که در آن سرمایه اضافی نمیتواند به طور سودآور به کار گرفته شود.»[۱] بنابراین، انباشت سرمایه و رشد نیروهای مولده در چارچوب سرمایه داری، نه فقط نیروی کار را «مازاد» می کند – یعنی نمی تواند آن را بطور سودآور به کار گیرد – بلکه حتی خود سرمایه را «مازاد» می کند. یعنی ارزش اضافه انباشت شده نمی تواند وارد مداری شود که ارزش اضافه بیشتر بیرون بکشد. بنابراین، وقتی از مازاد تولید که مشخص کننده بحران سرمایه داری است حرف می زنیم، فقط از مازاد تولید کالاهای مصرفی و مایحتاج زندگی که ارزش شان نمی تواند توسط خریداران محقق شود، صحبت نمی کنیم. بلکه بخش مهمی از آن، صحبت از مازاد تولید ابزار تولیدی و ابزار کار است. برخی اوقات ابزار کار و مایحتاج زندگی آنقدر وسیع تولید می شود که مانع از آن می شود که با نرخ سود معینی به عنوان ابزار استثمار کارگران بکار گرفته شوند. پس یک مازاد تولید مطلق نیست. این مازاد تولید سرمایه نسبت به شرایط موجود سودآوری مازاد تولید است.
جالب اینکه به طور هم زمان و به همان دلیل که مازاد سرمایه موجود است، کمبود سرمایه نیز موجود است. یعنی چارچوب انباشت موجود، سود لازم جهت تغذیه و تضمین توسعه ای در سطح کیفیتا برتر را ایجاد نمی کند که بتواند کل روابط ارزش و شرایط سودآوری را متحول کند. مازاد تولید سرمایه خصلت اساسی بحران سرمایه داری است. اما این بحران خود را هم به صورت کم آوردن و هم پرخوری سرمایه جلوه گر می کند. بنابراین گرایش نرخ نزولی سود، یک سراشیبی آهسته نیست که در آن سرمایه به سمت پایان خود در حرکت باشد، بلکه این گرایش با ضد گرایشاتی (افزایش درجه استثمار، کاهش دستمزد، ارزان شدن عناصر سرمایه ثابت، جهانی سازی…) روبروست و در نهایت، سرمایه در نتیجه تلاش های پر هرج و مرج اش جهت حفظ خود به مثابه ارزش خود گستر، بحران می آفریند و منفجر می شود.
برای درک بحران باید این نکته را دریافت که تنزل گرایشی در نرخ سود در چارچوب انباشت سرمایه داری صورت می گیرد و آنارشی درونی آن را شدت می بخشد. یعنی اگر سرمایه ها در عرصه های مختلف و بلوک های رقیب می توانستند در هماهنگی با هم و به طور متوازن نیروهای مولده را پیشرفت دهند، آنگاه کنترل نرخ نزولی سود با عواملی که ضد این گرایش عمل می کنند بسیار آسان تر می بود. اما در واقعیت انباشت و بسط سرمایه به شدت ناموزون صورت می گیرد و در عین حال همه عرصه ها را تحت تاثیر قرار می دهد، زیرا سرمایه ها الزاما از هم مجزا اما در عین حال از طریق قانون ارزش به هم متصلند.
انباشت و بحران یک چیز هستند
همانطور که گفتیم فرآیند انباشت بهصورت ناموزون پیش می رود و با انبساط و انقباض رقم می خورد. بحران ضمن اینکه در فرایند انباشت سرمایه داری اخلال ایجاد می کند، یک دگرگونی رادیکال نیز به وجود می آورد که خود پیش شرط جهش کیفی در انباشت است. تنها راه حل سرمایه، تخریب و بازسازی ترکیب سرمایه است.[۲] دقیقاً به این دلیل که سرمایه متراکم تر میشود، هر جهش رو به جلو، شرایط بحرانهای ویرانگرتر بعدی را فراهم میکند. در بحران مبارزه رقابتی به ابزاری جهت بازسازی قهری و عظیم سرمایه تبدیل می شود؛ و بنابراین، بحران نقش پالایش کننده دارد که راه را برای انباشت بیشتر باز میکند. یعنی سرمایه برای برداشتن موانع رشد خود، باید بخشی از خود را تخریب کند. «فهم این قانون به ما کمک می کند که درک کنیم چرا مارکس هرگز تئوری جداگانه ای پیرامون بحران نداد؛ به ما کمک می کند بفهمیم که انباشت و بحران یک چیز هستند. یعنی اینکه انباشت الزاما با بحران خال گذاری شده است.»[۳]
بحران چیزی نیست مگر نقطه تراکم سرمایه زیاد از حد انباشت شده. سرمایه ای که دیگر نمیتواند به طور سودآور خود را در چارچوب ساخت و ترکیب موجود بازسازماندهی کند؛ این چارچوب باید کلا از نو بنا شود. درک جوهر بحران سرمایه بسیار مهم است و تاریخا اشکالات زیادی در فهم آن موجود بوده است. بحران سرمایه را نمی توان صرفا بحران مصرف دانست و یا با تئوری مصرف نامکفی توضیح داد. این تئوری بحران را با تضاد بین تولید و مصرف یعنی خارج از عرصه تولید توضیح می دهد، در حالیکه رویکرد مارکسیستی، بحران را با تضاد بین مالکیت خصوصی و تولید اجتماعی یعنی ریشه آن را درون خود شرایط تولید و با آنارشی تولید توضیح می دهد.[۴] تقاضای رو به کاهش ابزار تولید و ابزار مصرف نتیجه شرایط کلی رو به وخامت سودآوری است. این روابط درونی پر هرج و مرج سرمایه بیش از حد انباشت شده است که باعث تضعیف بازتولید سودآور و مانع آن است. راه حل بحران در کاهش محصول نیست؛ در تحریک تقاضا به معنای اخص کلمه هم نیست. بلکه این کار شامل تجدید ساختار کلی سرمایه است که اساسا به روابط ارزشی سرمایه مربوط می شود. مصرف گسترده نتیجه چنین تجدید ساختاری خواهد بود و نه باعث آن.[۵]
طی دوران بحران، تمرکز اساسا در نتیجه حذف سرمایه های خاص انجام می پذیرد و نه آنطور که در دوره رونق از طریق فعالیت هایی مانند ادغام کردن سرمایه ها و تحکیم صورت می گیرد. یعنی مستهلک ساختن سرمایه ها و حذف آنها از فعالیت به عنوان سرمایه در دوران بحران، امکان جذب دوباره آنها به طور سودآور را بیشتر می کند و این اساس بهتری جهت انباشت برای آن سرمایه هایی که بقاء یافته اند، فراهم کند. هنگامی که تولید از سر گرفته می شود و بالاخره بحران، مازاد تولید را یا تخریب و یا آب می کند، مقدار معین ارزش اضافی نسبت به سرمایه کل، بزرگتر خواهد بود، چون که همان مقدار ذخائر ابزار تولید با هزینه کمتری میان سرمایه های قویتر تقسیم شده است و بنابراین نرخ سود این سرمایه ها رشد خواهد کرد. به همراه این دیالکتیک بحران – بهبود، بازسازی مجدد ارتش ذخیره کار از طریق بیکاری اجباری در طی دوره بحران به سرمایه این امکان را می دهد که هم دستمزدها را در سطح پائین نگاه دارد و هم اینکه سیستم انباشت شدیدتری را از طریق سرعت بخشیدن به کار، برقراری دیسیپلین کاری محکم تر و غیره تحمیل کند؛ و این به نوبه خود سودآوری و رونق را باعث می شود. نهایتا نرخ های بهره پائین تر که از دل بحران ظهور می یابند، از فشار بر سرمایه های بقاء یافته می کاهند. و بدین ترتیب، با راه افتادن تولید و برقرار شدن اعتماد بین وام دهندگان و وام گیرندگان، زنجیر پاره شده اعتبار در طی دوره بحران، می تواند دوباره متصل شود.
بنابراین، همانگونه که قبلا گفته شد، بحران نه تنها بخش لاینفک روند انباشت است بلکه لحظه ای تعیین کننده در این روند است، زیرا که دقیقا در بحران و از طریق آنست که تضادهای انباشت، متمرکز شده و هرچند به صورت موقتی با قوه زور حل می شود. اما همچنین «در طی دوره های بحران است که مبارزه طبقاتی به طور اعم به شدیدترین حالت می رسد: علاوه برتضادهای انباشت، تاریخ و فرصت ها نیز در این مقاطع فشرده اند. لیکن، اگر سرمایه به طور انقلابی سرنگون نشود خود را مجددا، بر طبق منطق خویش، سازمان خواهد داد.»[۶]
بحران و حل بحران در عصر امپریالیسم
آنچه تاکنون توضیح دادیم، پایه های مهمی برای درک از کارکرد سرمایه هستند اما انباشت و بحران در عصر امپریالیسم را نمی توان تنها با «کاپیتال» مارکس توضیح داد. زیرا واقعیت مادی یعنی سیستم سرمایه داری از آن زمان تا کنون دچار تغییرات مهمی شده است و به بالاترین مرحله خود، یعنی امپریالیسم پا گذاشته است. هرچند چرخه تخریب – بازسازی و بحران زایی انباشت سرمایه در عصر امپریالیسم از بین نرفته، اما به دلیل بینالمللی شدن سرمایه، نفوذ بیشتر سرمایه مالی و اعتباری و انحصارات، و به واسطه مداخله دولتهای امپریالیستی به شدت دچار اعوجاج شده است. نه تنها مدت زمان و تناوب این چرخه ها نامنظمتر شده و با ویژگیهای عجیبی (مانند نوسانات معکوس قیمتها) مشخص میشوند، بلکه اساسا حرکت منظم چرخه انباشت، دیگر بهطور بنیادی تعیینکننده ساختار اساسی و خصلت های عملکردی اقتصادهای امپریالیستی نیست.
هرچه را که امپریالیسم برای تخفیف تضادهای سرمایه ساخته و پرداخته بود (از سرمایه مالی اعتباری تا شبکه جهانی انباشت) در خدمت آن قرار می گیرد که این تضادها در سطح بالاتری و با شدت مخرب تری بازتولید شوند. تضادهای انباشت در عرصه مالی به هم گره میخورند و از طریق همین عرصه است که این تضادها با اثرات تکان دهنده به سراسر سیستم منتقل می شوند. سیستم اعتباری که از ابتدا برای تسهیل توسعه و بازسازی ورای آنچه که در غیابش امکان پذیر است، به وجود آمد، اکنون در خدمت بزرگ کردن و عمومیت بخشیدن به بحران قرار می گیرد. و در هم تنیدگی هر چه بیشتر عناصر مختلف درون شبکه تولید که زنجیره تامین جهانی را به وجود می آورد، در بحران به ضد خود آن بدل می شود.
نقطه عطفها در اقتصاد سیاسی امپریالیسم، بر خلاف عصر سرمایهداری رقابتی، از مازاد تولید سرمایه در درون کشورهای مجزا (که آن هم ریشه در تضادهای فرآیند انباشت دارد) سر برنمیآورند. در دوران امپریالیسم، خودِ بحرانهای چرخه ای، تابع و بخشی از حرکت فرآیندی بزرگتر و بینالمللی هستند؛ در واقع، بحرانهای بینالمللی طولانیمدت و فراگیر، نوسانات چرخه ای را در خود جای می دهند. قوانین انباشت اکنون، بیش از پیش با تقسیم جهان و مبارزات سیاسی بینالمللی در تعامل قرار میگیرند. اگرچه در گذشته نیز هرگز یک فرآیند (یا مارپیچ) اقتصادی منفک از پدیدههای سیاسی وجود نداشته و نمیتوانست وجود داشته باشد، اما در عصر امپریالیسم دیالکتیک بسیار پیچیدهتری موجود است که سیاست و اقتصاد را به هم پیوند میزند، به طوری که خود سیاست اهمیتی بیش از هر زمان دیگری پیدا میکند.
باید توجه کنیم که موانع بر سر راه بازتولید سودآور سرمایه هم در کشورهای پیشرفته ظاهر می شود و هم در کشورهای وابسته. امپریالیسم برای ملل ستمدیده یک مانع محسوب می شود؛ نه به این خاطر که با رشد مخالفت می کند یا به این علت که نمی خواهد در آن کشورها سرمایه گذاری کند؛ یا نه حتی به این دلیل که روندهای رکودگرایانه خود را به آنجا منتقل می کند. بلکه همانطور که گفتیم، از آنجا که انباشت در عصر امپریالیسم در دل یک فرایند توسعه جهانی انجام می گیرد اما به شدت ناموزون و با انبساط و بحران جلو می رود، توسعه را از شکل می اندازد و مانع می شود.[۷] فشارهای متناقض انباشت امپریالیستی شاهد دیگری بر این مدعاست که مانع نهایی گسترش سرمایه در کشورهای تحت سلطه، خود سرمایه است. فهم این نکته عمیقا برای درک درست از چرایی عقب ماندگی اقتصاد و زیرساخت های ایران اهمیت دارد، چرا که عموما آن را تنها به گردن ناکارآمدی جمهوری اسلامی یا دشمنی آن با غرب می اندازند.
ریموند لوتا، دینامیک ساختاری جدیدی که با ظهور امپریالیسم بر مسیر توسعه تاریخ جهانی حمکرانی میکند را با بررسی مسیر و نقاط عطف قرن بیستم تحلیل کرده است. او تشریح می کند که چگونه جنگها و رویارویی های نظامی بینامپریالیستی نقش عمده را در حل موقت تعارضات میان سرمایههای امپریالیستی و تجدید ساختار سرمایه ایفا کردهاند. این جنگها همزمان دو ویژگی داشتهاند: هم محصول تضادهای سیاسی و اقتصادی خاص و تاریخاً تعیینشده بودهاند و هم جلوه عام تر قوانین اساسی حاکم بر فرآیند انباشت در عصر امپریالیسم محسوب میشوند. دو جنگ جهانی در قرن گذشته همچنین با تحولات انقلابی عمده همراه بودهاند (انقلاب بلشویکی در روسیه و انقلاب در چین). ماحصل این جنگ ها و انقلاب های همراه با آن، ویژگی های سیاسی و اقتصادی متمایز در دوره های پس از آنها بوده که شامل اتحادهای گوناگون، تغییرات و پیشرفتها و دیگر مسائلی بودند که توسط دوره جنگ قبلی تولید شدند اما به ضد خود تبدیل شدند. در نهایت، این دورههای میانی صرفاً فاصلهای بین دو انفجار بودهاند.[۸] همه این ها به آن معنی نیست که وقوع جنگ جهانی دیگری اجتناب ناپذیر است اما دینامیک ساختاری امپریالیسم، نیاز و فشاری به سمت حل خشونت آمیز تضادها و تجدید ساختار سرمایه ایجاد می کند. اکنون، در گرهگاه حل وفصل مارپیچی هستیم که جنگ جهانی دوم آن را به حرکت درآورد و تبارزات آن را در آرایش جنگی و تدارکات نظامی امپریالیست های آمریکا، اتحادیه اروپا، چین و روسیه می بینیم. ما در مقیاس جهانی، با بازآرایی خشونتآمیز روابط بینالمللی و تغییر عوامل مرتبط به یکدیگر، به اضدادشان، مواجهیم. این همان روند بنیادیای است که سرمایه در عصر سرمایه داری، از طریق آن بسط مییابد، در بحران شیرجه می زند و دستخوش تجدید سازمان شدید می شود.
در نتیجه گیری دوباره به آنچه مارکس در سرمایه نوشت، بازگردیم: «تولید سرمایهداری پیوسته در تلاش است تا بر این موانع درونی غلبه کند، اما تنها از طریق ابزارهایی بر آنها غلبه میکند که دوباره این موانع را در برابرش قرار میدهند؛ آنهم در مقیاسی شدیدتر.»[۹] تکامل جهانی نیروهای تولیدی، خشونت و ویرانی و دهشت مکانیسم های تجدید قوای سرمایه داری را شدیدتر و جهانی تر کرده است. آنچنان که امروز، در نقطه گرهگاهی حل مارپیچ آغاز شده پس از جنگ جهانی دوم، بر لبه یک ویرانی عظیم با مقیاس نابودی بشریت قرار داریم. این در حالیست که اگر حل این گرهگاه، به طبقه سرمایه دار و منطق سرمایه واگذار نشود، فرصت بی بدیلی وجود دارد تا از طریق ابزار انقلابی، موانع را برداشت و جامعه بشری را بر مبنایی کاملا متفاوت سازمان داد. تضاد اساسی عصر سرمایه داری یعنی تضاد مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و تولید اجتماعی و دو شکل بروز آن (تضاد میان بورژوازی – پرولتاریا و تضاد سازماندهی – آنارشی در تولید) مرتبط است با شکل تاریخا خاص کار اجتماعی که با ظهور سرمایه داری به وجود میآید. راه حل مثبت این تضاد به نفع همه بشریت آن است که این شکل کار اجتماعی باید به شکل کار اجتماعی مستقیم یا کار کمونیستی در آید که بیان رهایی بشریت است از هر شکل استثمار و ستم های اجتماعی ناشی از آن. این گذار از طریق یک دوران سوسیالیستی انجام می شود که در آن باید قدرت دولتی دیکتاتوری پرولتاریا بر هر شکل از استثمار و ستم اعمال شود. در این گذار انقلابی نهایتا بشریت به کمونیسم جهانی می رسد که در آن نه تنها انسان ها آگاهانه و داوطلبانه در تعاون با یکدیگر زندگی و حیات خود را تامین کرده و پیش می برند، بلکه طبیعت را نیز غنی تر از پیش تحویل نسل آینده میدهند. سدهای سرمایه داری در برابر رشد نیروهای تولیدی را نه فقط در ارتباط با منطق درونی و عملکرد سرمایه داری بلکه در ارتباط با ضد آن نیز باید فهمید: یعنی به نسبت توسعه سوسیالیستی. دینامیک های سرمایه در مقابل استفاده جهانی از تعیین کننده ترین نیروی تولیدی یعنی مردم، سد ایجاد می کند. مسئله سد کردن، مسئله دوران است و شکستن این سد نیز، پاسخی تاریخی جهانی است به تضاد اساسی دوران ما. با همین تحلیل علمی از کارکرد سرمایه داری امپریالیسم است که بدون شک و تردید می گوییم: انقلاب کمونیستی و نه چیزی کمتر
[۱] کارل مارکس، جلد سوم سرمایه، فصل ۱۵، تضادهای عمومی قانون کاهش نرخ سود
[۲] ریموند لوتا، از اقتصاد و سیاست، ۲۰۵
[۳] ریموند لوتا، آمریکا در سراشیب، ۴۳
[۴] برای بحث مفصل به فصل «تئوری بحران عمومی، میراث کمینترن» در آمریکا در سراشیب مراجعه کنید.
[۵] ریموند لوتا، آمریکا در سراشیب، ۱۲۳
[۶] ریموند لوتا، آمریکا در سراشیب، ۵۱
[۷] ریموند لوتا، از اقتصاد و سیاست، ۱۹۰
[۸] ریموند لوتا، آمریکا در سراشیب، فصل دهم
[۹] مارکس، کاپیتال جلد سوم
بشریت نیاز دارد که فاشیسم در آمریکا درهم شکسته شود!
۱۱ اوت ۲۰۲۵ ترامپ اعلام کرد که ۸۰۰ نیروی گارد ملی فعال خواهد شد تا به «بازگرداندن نظم، قانون و ایمنی عمومی» در واشنگتن کمک کنند. نیروی «گارد ملی» بخشی از ارتش آمریکا است که در شرایط شورش ها و ناامنی داخلی فراخوانده می شود. در واقع، منظور ترامپ از «بازگرداندن نظم»، سرکوب مخالفانش و گروه هایی از مردم است که برای نظم فاشیستی مد نظرش، خطرناک می داند. ترامپ، تحت عنوان «رشد افسارگسیخته جرم و جنایت» در واشنگتن وضعیت اضطراری اعلام کرد. در ۱۲ اوت اولین گروه از نیروهای «گارد ملی» وارد واشنگتن شدند. پس از آن، ترامپ تهدید کرد که فرمان حمله نظامی به شیکاگو را صادر خواهد کرد. ترامپ درx نوشت: «شیکاگو قرار است بفهمد چرا اسم وزارت دفاع اکنون وزارت جنگ است». این توییت همراه با تصویری از خود ترامپ در لباس نظامی و هلیکوپترهایی در پس زمینه اش منتشر شد. در تاریخ ۵ سپتامبر، ترامپ نام وزارت دفاع را به وزارت جنگ تغییر داده بود. پیت هگست که اکنون نه «وزیر دفاع» بلکه «وزیر جنگ» است گفت: «ما قصد داریم نه فقط دفاع بلکه حمله کنیم. حداکثر کشتار، نه قوانین محدودکننده. ما به دنبال اثر خشونتآمیز هستیم نه ملاحظات سیاسی.»
پس از کشته شدن دختر اوکراینی، ایرینا زاروتسکا با چاقو در مترو در تاریخ ۸ سپتامبر، ترامپ و هواداران جنبش فاشیستی «ماگا» از این فرصت استفاده کردند تا تحت عنوان مبارزه با جرم و جنایت، به کارزار سرکوب رژیم ترامپ شدت ببخشند. در تاریخ ۱۰ سپتامبر چارلی کرک یکی از فعالین فاشیست طرفدار ترامپ در دانشگاه یوتا در حال سخنرانی ترور شد. پس از این ترور، ترامپ اظهار کرد که مسئولیت قتل را متوجه «چپ رادیکال» می داند و از ابزار قدرت دولتی برای مقابله با آن ها استفاده خواهد کرد. در صبح روز ۱۱ سپتامبر ۲۰۲۵، چند دانشگاه تاریخی متعلق به سیاهان (HBCUs) واقع در ایالتهای جنوبی آمریکا اخطارهایی با محتوای نژادپرستانه دریافت کردند. این تهدیدات باعث شد آن مؤسسات برای یک هفته به حالت تعلیق درآیند. در ۱۲ سپتامبر، ترامپ اعلام کرد، نیروهای گارد ملی «و هر نیروی دیگری که نیاز باشد» (از جمله ارتش منظم) را برای تصرف شهر ممفیس در ایالت تنسی اعزام خواهد کرد که با «جرم و جنایت» مبارزه کنند. ممفیس دومین شهر بزرگ تنسی به لحاظ شمار جمعیت سیاهان است. در نتیجه، انتخاب این شهر، با استراتژی نژادپرستانه ترامپ مبنی بر استفاده از بهانه «مبارزه با جرم و جنایت» برای اعمال سرکوب وحشیانهتر علیه سیاهان مطابقت دارد. در همین تاریخ، یک مرد مهاجر مکزیکی در نزدیکی شیکاگو توسط پلیس مهاجرت ICE به ضرب گلوله کشته شد. این در حالیست که پلیس مهاجرت به دستور ترامپ در صد روز گذشته به خانه ها و محل کار مهاجران حمله کرده و تا کنون بیش از ۴۱ هزار نفر که صرفاً «مشکوک» به غیرقانونی بودن و نداشتن مدارک اقامت بودند را دستگیر کرده است. در تاریخ ۱۸ سپتامبر، مجری و کمدین مشهور تلویزیونیجیمی کیمل پس از اینکه درباره قتل چارلی کرک گفت که «قاتل به نحوی مرتبط با جریان ماگا بود»، مورد انتقاد شدید قرار گرفت و زیر فشار رژیم ترامپ، برنامه تلویزیونی او لغو شد. رئیس کمیسیون ارتباطات فدرال (FCC)که از منصوبان ترامپ است، ایستگاههای پخشکننده برنامه کیمل را تهدید کرد که در صورت ادامه برنامه کیمل، مجوز ایستگاه های آنها لغو خواهدشد. همین اتفاق در ماه ژوئیه، برای برنامه شبانه استیون کولبرت افتاده بود. به این ترتیب، حتی مشهورترین افراد منتقد ترامپ، از حذف شدن توسط فاشیست ها مصون نیستند. این ها فقط نمونه هایی از اتفاقات در یک ماه گذشته در داخل آمریکاست که ماهیت فاشیستی رژیم ترامپ را فاش می کند. اقدامات او در صحنه بین المللی خشونت بارتر از این است: او کاملاً از نسل کشی در غزه و محو کامل ملت فلسطین حمایت می کند؛ او از بولسونارو رهبر فاشیست برزیلی که به خاطر تلاش کودتاگرانه به ۲۷ سال زندان محکوم شده است حمایت می کند و در آب های بین المللی به کشتی ونزوئلایی حمله کرده و کارکنان آن را کشتار می کند …
با به قدرت رسیدن ترامپ در آمریکا، دنیا دستخوش تغییر و تحولات زیاد و وارد فاز نوینی شده است. مبارزه علیه فاشیسم در آمریکا تنها یک مسئله داخلی نیست، بلکه پیامدها و اهمیت جهانی دارد. امپریالیسم آمریکا بهعنوان یکی از پرنفوذترین قدرتهای نظامی و سیاسی و اقتصادی جهان، نقشی تعیینکننده در شکلدادن به روندهای بینالمللی دارد. به دنبال به قدرت رسیدن ترامپ گرایش های فاشیستی در اروپا و نقاط دیگر به سرعت در حال رشد است و این الگو مشروعیتی برای گروههای دست راستی و فاشیست در دیگر نقاط جهان بوجود آورده است. در مقابل، ایستادگی بخشی از مردم آمریکا در برابر فاشیسم ترامپ، الهامبخش مبارزات ضد فاشیسم و حق طلبانه در سراسر جهان است. حزب کمونیست انقلابی آمریکا طی فراخوانی با ابراز نگرانی های جدی خود از مردم خواست که در برابر تهدیدات فزاینده فاشیسم ماگا/ترامپ مقاومت کنند. در این فراخوان گفته شده که این تهدید نظامی می تواند به سرکوب شدیدتر اعتراضات در شیکاگو و جنبش های اجتماعی و حمله به غیر سفیدها و اقشار فقیر و کم درآمد و مهاجرین بیشترین آسیب را برساند. در همین راستا جنبش رفیوز فاشیسم فراخوان ۵ نوامبر – روزی که ترامپ در انتخابات سال گذشته انتخاب شد- برای یک تظاهرات بدون خشونت اما بزرگ و ادامه دار و محاصره کاخ سفید را داده است.
این در حالیست که برخورد حزب دموکرات (کلیت حزب دموکرات و نه تعدادی از افراد درونش) چیزی جز سکوت، سازش و یک واکنش ضعیف نبوده است. این برخورد حزب دموکرات، پیام واضحی به جامعه داد مبنی بر این که محافظت از منافع امپریالیسم آمریکا بر حقوق و آزادی های مردم اولویت دارد. در مقابل ضعف و واکنش حزب دموکرات به اعمال ترامپ، حزب کمونیست انقلابی آمریکا به درستی تاکید می کند که تهدیدات و اقدامات ترامپ را نباید ساده انگارانه یا منفعلانه دید و هشدار می دهند که این نوع سیاست ها و تهدیدات نشانه های واضحی از گسترش فاشیسم و استبداد در آمریکا است و باید به طور فعال در برابر آن ایستادگی کرد. کمونیست های انقلابی در آمریکا معتقدند که انشقاق و شکاف درون هیئت حاکمه یک فرصت است و نباید در خود بماند و این فرصت و شرایط نادری است که باید از آن برای انقلاب استفاده کرد. حزب دموکرات تلاش دارد که خشم و مقاومت مردم در برابر این فاشیسم را در چارچوب سیستم کنترل کند و به همین دلیل بر سیاست شرکت در انتخابات بعدی تاکید می کند، اما کمونیست های انقلابی می گویند، انتخابات بعدی بسیار دیر است و هر روز که فاشیسم در قدرت است، اثرات مخربی بر زندگی میلیون ها انسان دارد و شعار مرکزی این است: ترامپ باید فورا برود! و سیاست این است که مبارزه علیه فاشیسم باید برمبنای انقلاب سازماندهی شود، به طوری که قادر باشد سیستم سرمایه داری امپریالیستی را به چالش بکشد و راه را برای انقلاب و استقرار جمهوری سوسیالیستی نوین باز کند. سازمان دهی مبارزه ضد فاشیستی بر مبنای انقلاب، به معنای آن نیست که مبارزه علیه فاشیسم، یک مبارزه فرعی است یا کمونیست ها به آن به مثابه ابزاری برای تحقق انقلاب کمونیستی برخورد می کنند. خیر! سرنگون کردن دولت فاشیستی ترامپ توسط میلیون ها نفر از مردم سازمانیافته – بخصوص زنان، مهاجرین و همه قشرهای جامعه – و رشد آگاهی سیاسی آنان در این فرآیند به خودی خود مهم است و بدون آن، اصلا نمی توان از انقلاب سخن گفت.
با این توضیح از شما دعوت می کنیم به پیام های انقلاب از باب آواکیان شماره ۱۳۲ و ۱۳۳ در ادامه توجه کنید.
این باب آواکیان است – انقلاب – شماره ۱۳۲
کل نکته اصول
کل نکته اصول این است که شما باید برای آن بجنگید، حتی وقتی که انجام آن آسان نیست. اگر تنها زمانی که به کار گرفته میشود، زمانی باشد که اهمیتی ندارد، نیازی به اصول نیست. (از کتاب من، پایه ها، فصل ۵. «اخلاق، انقلاب و هدف کمونیسم»)
به طور کلی، منظور من از اصول این است: رویکردی صادقانه برای جستجوی حقیقت – از جمله حقیقت در مورد آنچه کسانی که با شما مخالفند واقعاً طرفدار آن هستند – و عمل کردن به شیوهای مبتنی بر اخلاق و پیشبرد آرمان عدالتخواه
این تأکید بر اهمیت اصول، یک نکته اساسی جهتگیری در کمونیسم نوینی است که من تکامل دادهام. این به عنوان یک راهنمای اساسی برای نحوه برخورد ما کمونیستهای انقلابی (Revcom) با هر کاری که انجام میدهیم، عمل میکند: اینکه چگونه برای یک انقلاب رهاییبخش مبتنی بر این کمونیسم نوین تلاش میکنیم؛ و اینکه چگونه ما به دنبال اتحاد برای اهداف مشترک با دیگران با دیدگاههای سیاسی و ایدئولوژیک متفاوت هستیم، در حالی که بحث و مناظره آزاد و صادقانه در مورد سوالات بزرگ و راهحلهای مشکلات عمیقی که بشریت با آن مواجه است را ترویج و در آن مشارکت میکنیم.
و اگرچه «اصول» متأسفانه این روزها برای بسیاری یک «مفهوم بیگانه» است، با این وجود، به ویژه اکنون، از اهمیت حیاتی برخوردار است: تعامل اصولی و جستجوی وحدت بر پایه اصول، باید به طور گسترده اعمال شود، با توجه به نیاز عمیق به متحد کردن همه کسانی که میتوانند متحد شوند – میلیونها میلیون نفر، از دیدگاههای سیاسی مختلف – در تلاش مشترک برای هدف مشترک و ضرورت فوری بیرون راندن رژیم فاشیستی ترامپ.
این موضوع در فراخوان تاریخی برای اقدام، که توسط RefuseFascism.org آغاز شده و بروی همه باز است، متمرکز شده است که با این جمله آغاز میشود: «زمان آن فرا رسیده است… سقوط رژیم فاشیستی ترامپ، از ۵ نوامبر ۲۰۲۵، واشنگتن دی سی.» این فراخوان ادامه میدهد:
«فاشیسم یک تهدید قریبالوقوع نیست. اکنون بر ما مسلط است. تنها امید بشریت این است که میلیونها نفر از مردم شریف این کشور قیام کنند. ما نمیتوانیم منتظر انتخابات آینده و تقلبی باشیم. ما باید رژیم فاشیستی ترامپ را از قدرت برکنار کنیم.
از ۵ نوامبر، اولین سالگرد انتخاب ترامپ، واشنگتن دیسی را در اعتراضات بدون خشونت غرق کنید. کاخ سفید را محاصره کنید. ساختمان کنگره را محاصره کنید. دیوان عالی نامشروع و فاشیستمحور را محاصره کنید. بارها و بارها برگردید. در سراسر کشور، از اطاعت خودداری کنید. هر انسان باوجدانی، میلیونها نفر از ما با هم، ماشین رژیم فاشیستی را متوقف میکنیم. »
«تا زمانی که ترامپ برکنار نشود، متوقف نشوید.»
همانطور که «رفیوز فاشیسم» نیز تأکید کرده است: این فراخوانی برای متحد کردن هر فرد، هر سازمان و گروهی است که از جنایات فزایندهی رژیم فاشیستی ترامپ که به سرعت در حال افزایش است، آشفته و خشمگین است. این فراخوان از سوی «رفیوز فاشیسم» به وضوح بیان میکند که چرا میلیونها نفر باید اکنون با توجه به فوریتی که شرایط ایجاب میکند، اقدام کنند:
«رژیم فاشیستی ترامپ در حال شاریده کردن حاکمیت قانون است و روند دادرسی عادلانه را به سخره میگیرد. به طور غیرقانونی ارتش را در خاک ایالات متحده مستقر میکند. مهاجران و سایر افراد رنگین پوست را در اردوگاهها و زندان های دسته جمعی ناپدید میکند و به طور تهاجمی نژاد پرستی سفید نسلکش را احیا میکند. نه تنها دستاوردهای دهه ۱۹۶۰، بلکه حتی دستاوردهای جنگ داخلی و دوران بازسازی را نیز به عقب می راند. زنان را از طریق وحشیگری و خفقان مادری اجباری به بردگی میکشد. موجودیت افراد LGBT را به فنا میبرد. حقوق دموکراتیک را پایمال میکند. قوانین بینالمللی را نقض میکند. سیاستمداران و قضات را تهدید و به آنها حمله میکند. راه را برای ترور بیحد و حصر علیه مردم هموار میکند. فروپاشی محیط زیست را تسریع میکند. دسترسی به علم و دارو را مورد حمله قرار میدهد که به قیمت جان میلیونها نفر تمام میشود. منابع و گنجیه دانش بشریت را نابود میکند. به نابودی کشاندن حقیقت، به سخره گرفتن منطق و عقلانیت، مطیع کردن هنرها در برابر ظلم و ستم فاشیستی و پیروی از آن. مورد هدف قرار دادن هر آنچه که شایسته، اخلاقی و خوب است، همه اینها به خواست و هوس یک مستبد دیوانه و پست.»
ایجاد وحدت لازم میلیونها نفر از سراسر کشور، در بسیج بدون خشونت به واشنگتن دی سی، با عزم راسخ برای بیرون راندن این رژیم فاشیستی، مستلزم غلبه بر موانع بسیاری خواهد بود – از جمله اقدامات سرکوبگرانه احتمالی رژیم ترامپ و همچنین طرحهای «تفرقه بینداز و حکومت کن» کسانی که به دلایل مختلف نمیخواهند این امر موفقیتآمیز باشد و تلاش میکنند وحدت گسترده مردم، سازمانها و گروهها را که باید به طور فعال ساخته و قدرتمندانه برای این هدف حیاتی بسیج شوند، تضعیف و خراب کنند.
در عین حال، یک سوال بسیار واقعی وجود دارد که تعدادی از مردم به طور جدی مطرح کردهاند: میلیونها نفر در حال حاضر به آنچه رژیم ترامپ انجام میدهد اعتراض کردهاند، اما این رژیم همچنان در قدرت است و به سرعت در ارتکاب وحشت پس از وحشت پیش میرود – بنابراین چگونه حتی یک بسیج گسترده به واشنگتن دی سی میتواند شانسی برای موفقیت و بیرون راندن واقعی این رژیم داشته باشد؟
پاسخ این است که، هر چقدر هم که اعتراضات گسترده مهم بوده باشد، آنچه که جنبش «رفیوز فاشیسم» خواستار آن است، صرفاً یک اعتراض دیگر نیست. در راستای ماهیت بیسابقه آنچه که با استبداد وحشتناک این رژیم فاشیستی در حال وقوع است، آنچه که خواستار آن است، یک بسیج و همگرایی بیسابقه و تاریخی میلیونها نفر در واشنگتن دی سی است – مصمم به ایجاد یک «زلزله سیاسی عظیم از پایین» که منجر به یک بحران سیاسی عمیق شود، به گونهای که ماهیت کاملاً نامشروع رژیم فاشیستی ترامپ را به طور واضحتری برجسته کند و باعث تحریک و انگیزه تغییرات و صفبندیهای اساسی در سراسر جامعه، از جمله در نهادهای غالب شود، به گونهای که این رژیم دیگر نتواند عملکرد داشته باشد و نتواند در قدرت باقی بماند.
درست است که متحد کردن و بسیج نیروی میلیونها نفری که مصمم به بیرون راندن واقعی این رژیم فاشیستی هستند، باید با مشکلات دلهرهآور و موانع قدرتمندی روبرو شود؛ اما این نیز عمیقاً درست است که اجازه دادن به این رژیم برای ماندن در قدرت، عواقب وحشتناکی خواهد داشت، بسیار فراتر از حتی وحشتهایی که در حال حاضر اعمال میکند. و این حقیقت عمیق نیز وجود دارد: بسیج عظیمی که توسط «رفیوز فاشیسم» فراخوانده شده و بروی همه باز است، نشان دهنده امکان واقعی – تنها امکان واقعی – برای بیرون راندن واقعی این رژیم فاشیستی و پایان دادن به وحشتهای بیپایانی است که مصمم به ارتکاب آن است.
این نکته عمیق را تکرار کنیم: «تنها امید بشریت این است که مردم شریف این کشور در مقیاس میلیونی قیام کنند» – تا فراخوان «رفیوز فاشیسم» را به واقعیتی قدرتمند برای همه تبدیل کنند.
باب آواکیان – انقلاب – شماره ۱۳۳
آری، این فاشیسم ترامپ/ماگا واقعاً بدتر از آن است که شما فکر می کنید و اگر به زودی از قدرت کنار گذاشته نشود، بسیار بدتر خواهد شد.
همانطور که در پیامهای قبلی (شمارههای ۱۳۰ و ۱۳۱) اشاره کردم، ترامپ ارتش را به شهرهای مختلف – به ویژه شهرهایی که جمعیت سیاهان زیاد و شهرداران آنها سیاه هستند – میفرستد، نه برای مبارزه با جرم و جنایت، بلکه به عنوان ادامه و تشدید نژادپرستی آشکار و حکومت فاشیستی دیکتاتوری عریان خود در کل کشور.
به عنوان بخشی از این، ترامپ اعلام میکند که از وحشیگری و قتل هایی که پلیس مرتباً و وحشیانه به ویژه علیه سیاهان، و همچنین لاتین تبارها و بومیان آمریکا انجام میدهد، حمایت بیشتری خواهد کرد. در عین حال، ترامپ اصرار دارد که خشونت خانگی علیه زنان واقعاً نباید به عنوان یک جرم محسوب شود. او شکایت میکند: «اگر مردی کمی با همسرش دعوا کند، میگویند این یک جرم بوده است!»
۳۰ سال پیش، مطلب زیر را نوشتم که امروز نیز همچنان معنای مهمی دارد:
«با وجود تمام تبلیغات و هیاهو در مورد جرم – و حتی با وجود اینکه جرایم خشونتآمیز در خیابانها یک مشکل اجتماعی عمده در آمریکای امروز است – واقعیت این است که برای زنان و کودکان، جایی که به احتمال زیاد در معرض جرایم خشونتآمیز و وحشیگری، از جمله قتل، قرار میگیرند، خانه خودشان، و توسط “مرد خانه” است. زنان بیشتر توسط شوهرانشان مورد تجاوز قرار میگیرند – و کودکان بیشتر توسط پدرانشان مورد تجاوز جنسی و آزار و اذیت قرار میگیرند – تا غریبهها. تنها در سالهای اخیر – و عمدتاً در نتیجه تحولات اجتماعی “دهه ۶۰” و به ویژه به دلیل جنبش زنان که از دل آن تحولات بیرون آمد – این خشونت وحشتناک “خانگی” بیشتر برملا شد. پیش از آن، این خشونت تا حد زیادی در تاریکی، پشت درهای بسته “خانه” که توسط “حرمت” “خانواده سنتی” محافظت میشد، پنهان بود.» (از کتاب من «موعظه ای از بالای منبری از استخوانها: ما به اخلاق نیاز داریم، اما نه اخلاق سنتی)
با انتقام و عقبگرد از دستاوردهایی که در مبارزه با ستم بر زنان به دست آمده است، از جمله حق سقط جنین، برگشت به «تقدس» «خانواده سنتی» مردسالار و تمام زنجیرههای سنتی که با این همراه است – «توجیه» و حتی «تجلیل» همه اینها با بنیادگرایی متعصب مسیحی – این بخش عمده ایی از فاشیسمی است که توسط رژیم ترامپ، همراه با نژادپرستی مرگبار و سایر جنایات این رژیم فاشیستی، اعمال میشود. برخی از فاشیستهای MAGA آشکارا اعلام میکنند که زنان حتی نباید حق رأی داشته باشند!
فراخوان اقدام، که توسط RefuseFascism.org آغاز شده و همه می توانند در آن شرکت کنند، به روشنی بیان میکند که چرا باید از ۵ نوامبر، بسیج و همگرایی عظیم و بدون خشونت میلیونها نفر در واشنگتن دی سی، مصمم به بیرون راندن این رژیم فاشیستی، آغاز شود:
«رژیم فاشیستی ترامپ در حال شاریده کردن حاکمیت قانون است و روند دادرسی عادلانه را به سخره میگیرد. به طور غیرقانونی ارتش را در خاک ایالات متحده مستقر میکند. مهاجران و سایر افراد رنگین پوست را در اردوگاهها و زندان های دسته جمعی ناپدید میکند و به طور تهاجمی نژاد پرستی سفید نسلکش را احیا میکند. نه تنها دستاوردهای دهه ۱۹۶۰، بلکه حتی دستاوردهای جنگ داخلی و دوران بازسازی را نیز به عقب می راند. زنان را از طریق وحشیگری و خفقان مادری اجباری به بردگی میکشد. موجودیت افراد LGBT را به فنا میبرد. حقوق دموکراتیک را پایمال میکند. قوانین بینالمللی را نقض میکند. سیاستمداران و قضات را تهدید و به آنها حمله میکند. راه را برای ترور بیحد و حصر علیه مردم هموار میکند. فروپاشی محیط زیست را تسریع میکند. دسترسی به علم و دارو را مورد حمله قرار میدهد که به قیمت جان میلیونها نفر تمام میشود. منابع و گنجیه دانش بشریت را نابود میکند. به نابودی کشاندن حقیقت، به سخره گرفتن منطق و عقلانیت، مطیع کردن هنرها در برابر ظلم و ستم فاشیستی و پیروی از آن. مورد هدف قرار دادن هر آنچه که شایسته، اخلاقی و خوب است، همه اینها به خواست و هوس یک مستبد دیوانه و پست.»
بله، این فاشیسم واقعاً “آنقدر بد” است – و بله، به زودی خیلی بدتر خواهد شد، مگر اینکه این فراخوان رفیوز فاشیسم به طور فعال توسط تعداد فزایندهای از مردم و سازمانها پذیرفته شود و برای عظیمترین بسیج توده ایی در تاریخ واشنگتن دی سی و مطابق با مخاطرات عمیقاً تاریخی که با آن مواجه هستیم، آماده شود.
اگر به این رژیم فاشیستی اجازه داده شود که در قدرت باقی بماند، هر آنچه که افراد شریف احساس میکردند میتوانند برای جستجوی عدالت به آن تکیه کنند، به طرز وحشیانهای از بین خواهد رفت… هر ارزش اخلاقی والایی مورد توهین و سرکوب قرار خواهد گرفت… هر حوزهای از جامعه، به شیوههای وحشتناکی، مطابق با ظلم مردسالارانه، ضد LGBT، نژادپرستی سفید و ضد مهاجرت و جنون ضد علمی، بهداشت و تخریب دیوانه وار محیط زیست رژیم فاشیستی ترامپ و یاوهگوییهای خونخوارانه و خشونت فاسد متعصبان در راس “وزارت جنگ”، با ترامپ دیوانه، دیوانهای که انگشتش روی دکمه هستهای است، بازسازی خواهد شد.
هر چشمانداز و هر تلاش فعالی برای جهانی بهتر و عادلانهتر، برای آیندهای که ارزش زندگی کردن داشته باشد، به طرز خشونتآمیزی سرکوب و عملاً مسدود خواهد شد، حداقل برای آیندهای قابل پیشبینی.
این اغراق نیست – این واقعیت تلخی است که به سرعت در حال اعمال است.
اما واقعیت عمیق دیگری هم وجود دارد: بسیج عظیمی که «رفیوز فاشیسم» فراخوانده و همه می توانند شرکت کنند، نشاندهندهی امکان واقعی است –تنها امکان واقعی – بیرون راندن عملی این رژیم فاشیستی و پایان دادن به وحشتهای بیپایانی که مصمم به ارتکاب آن است.
در پیام قبلیام (شماره ۱۳۲) در مورد اینکه چگونه این بسیج عظیم میتواند شانس واقعی برای موفقیت داشته باشد – با ایجاد یک “زلزله سیاسی عظیم از پایین” صحبت کردم، که باعث ایجاد یک بحران سیاسی عمیق میشود به طوری که ماهیت کاملاً نامشروع رژیم فاشیستی ترامپ با وضوح بیشتری برجسته میشود و باعث تحریک و انگیزه تغییرات و صفبندیهای اساسی در سراسر جامعه، از جمله در نهادهای حاکم می شود، به طوری که این رژیم دیگر نتواند عملکردی داشته باشد و نتواند در قدرت باقی بماند.
بسیاری از افراد، سازمانها و گروهها نظرات متفاوتی در مورد آنچه که باعث ظهور این فاشیسم شده است و آنچه باید جایگزین آن شود، خواهند داشت و ما کمونیستهای انقلابی (Revcoms) به طور صریح به ارائه و استدلال در مورد نظرات خود در این مورد ادامه خواهیم داد و دیگران را تشویق میکنیم که به طور مشابه دیدگاههای خود را ارائه دهند. اما این باید در بستر و فضایی اتفاق بیفتد که همه ما برای غلبه بر هر مانعی – از جمله طرحهای «تفرقه بینداز و حکومت کن»، از هر منبع و به هر شکلی – با هم متحد شویم و همه کسانی را که میتوانند متحد شوند، از میلیونها نفر، برای دستیابی به هدف واقعاً تاریخی بیرون راندن این رژیم فاشیستی متحد کنیم.
ماهیت امپریالیستی چین در نظام جهانی امروز
سمیه کارگر
قدرت های امپریالیستی هسته ای، برای یکدیگر خط و نشان می کشند و آخرین سلاح های مرگبارشان را به نمایش می گذارند. رقابت میان آمریکا و چین نقطهای است که تنشهای موجود را شکل میدهد و تشدید میکند. رژه نظامی چین (در تاریخ سوم سپتامبر ۲۰۲۵) به بهانه هشتادمین سالگرد پیروزی بر قدرهای فاشیست در جنگ جهانی دوم، در حالی که پوتین (رئیس جمهور روسیه) و کیم جونگ اون (رئیس جمهور کره شمالی) در کنار شی جی پین (رئیس جمهور چین) ایستاده بودند، علامت چین بود که برای یک جنگ جهانی محتمل، آماده است.
چین کنونی فرصت طلبانه پیروزی کمونیستهای چین به رهبری مائوتسه دون علیه ارتش متجاوز ژاپن را به نام خود ثبت می کنند (۱۹۳۷-۱۹۴۵). در حالیکه رژیم کنونی چین در سال ۱۹۷۶ آن کمونیست ها را از قدرت سرنگون کرد و در اتحاد با امپریالیسم آمریکا سرمایه داری را در چین احیا کرد. ۴ سال پس از پایان جنگ دوم در سال ۱۹۴۵، کمونیست های چین، جنگ انقلابی خود را ادامه داده و کلیت نظام ارتجاعی و نیمه مستعمره چین تحت رهبری چیانکایچک را جاروب کرده و قدرت سیاسی را کسب و بنای نظام سوسیالیستی را آغاز کردند. چین کنونی محصول واژگون کردن تمام آن پیروزی هاست. امروز چین یک قدرت سرمایه داری امپریالیستی و در رقابت با امپریالیسم آمریکا است. این رقابت همه حوزهها از اقتصاد و تکنولوژی گرفته تا سیاست، فرهنگ و حتی آینده زیستمحیطی را در بر گرفته است. این تقابل صرفاً نزاعی دیپلماتیک یا جنگ اقتصادی نیست، بلکه بازتاب عملکرد و تشدید تضاد اساسی نظام سرمایهداری جهانی است: تضاد میان تولید اجتماعی و تصاحب خصوصی.تضاد میان طبقه بورژوازی و طبقه پرولتاریا در همه کشورها و گسل های اجتماعی و بحران های دیگری که جامعه بشری را گرفته (از جمله، بحران محیط زیست) بازتاب عملکرد این تضاد اساسی است که عملکردی جهانی دارد.
پرسش این است: چین در این میان چه جایگاهی دارد؟ آیا یک کشور امپریالیستی است یا صرفاً قدرتی در حال توسعه که با «راهی متفاوت» میخواهد رشد کند؟ یا حتی آلترناتیوی مثبت برای نظم موجود مبتنی بر هژمونی آمریکا در جهان؟ پاسخ به این سؤالها فقط یک بحث آکادمیک نیست؛ معنای استراتژیک آن نشان میدهد که جهان امروز در مقابل چه ترکیبی از رقابت، سرکوب و خطرها و فرصتها قرار دارد و نیروهای انقلابی و ضدامپریالیست باید چگونه موضعگیری و عمل کنند. معنای استراتژیک پاسخ به این پرسش، برای آینده بشریت، اساسی و سرنوشتساز است.
تحلیل برخی تحلیلگران، از مرتضی محیط۱ و همفکرانش تا جان بلامی فاستر۲ مینکی لی۳ و واروفاکیس۴، چین را کشوری غیرامپریالیستی جلوه میدهد. عمده استدلالشان این است که چین پایگاههای نظامی گسترده ندارد، وارد جنگهای مستقیم نشده و بیشتر با سرمایهگذاری اقتصادی با کشورهای جهان سوم همکاری میکند. اما چنین تصوری، ماهیت واقعی سرمایهداری امپریالیستی را پنهان میکند. بسیاری هنوز امپریالیسم را با استعمار کهنه یکی میگیرند و منظورشان از «امپریالیسم» یک قدرت خارجی است که کشورها را اشغال میکند و مانع از استقلال آنها میشود. اما واقعیت آن است که امپریالیسم، همانگونه که لنین توضیح داد، مرحلهای از سرمایهداری است که در آن سرمایه مالی و انحصارات به وجود آمده اند که پایگاه شان در چند کشور قدرتمند سرمایه داری است. این ها از طریق صدور سرمایه، روابط تولیدی را در کشورهای دیگر بازآرایی کرده و اقتصاد آنها را به بخشی تبعی از انباشت سودآور سرمایه انحصاری تبدیل می کنند. استعمار کهنه میتوانست «خارجی» باشد، اما امپریالیسم امروز درونیترین لایههای سیاست، اقتصاد و فرهنگ کشورهای تحت سلطه را شکل میدهد. وامهای بردهکننده چین در آفریقا، معادن و مزارعی که کودکان و زنان در شرایط بردهوار برای شرکتهای وابسته به سرمایه چینی کار میکنند و کارخانههای مشقتخانهای در آسیا و آمریکای لاتین بخشی از همین ماتریس هستند.
در عصر امپریالیسم، سرمایه های انحصاری، با پشتوانه قدرت سیاسی و نظامی دولت هایشان تلاش می کنند بر کشورها و مناطق و منابع انسانی و طبیعی تولید ثروت در نقاط مختلف جهان، سلطه همه جانبه اعمال کنند و خصلت «گسترش بیاب یا بمیر» سرمایه باعث می شود که این سرمایه های انحصاری، با پشتوانه قدرت سیاسی و نظامی دولت هایشان، به رقابت های مرگبار با یکدیگر بپردازند. در این بستر است که باید جایگاه چین و رقابت چین و آمریکا را دید.
باید چین را در عملکرد واقعیاش دید: صدور سرمایه عظیم، بازآرایی اقتصاد کشورهای پیرامونی و ایجاد وابستگیهای مالی و سیاسی. جنگ کریدورها و پروژههای زیرساختی چین در کشورهای آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین نماد بارز این سلطهاند. به طور مثال، «ابتکار کمربند و جاده» تنها یک طرح اقتصادی نیست؛ برنامهای استراتژیک است برای بازطراحی مسیرهای حیاتی تجارت جهانی و بیرون کشیدن آنها از کنترل آمریکا و متحدانش.
نمونهها فراواناند. در کنیا، پروژه راهآهن مومباسا–نایروبی با وامهای کلان بانک صادرات-واردات چین تأمین شد. پیمانکاران و تجهیزات عمدتاً چینی بودند و وعده داده میشد این پروژه موتور رشد اقتصادی کنیا شود. اما درآمد عملیاتی بسیار کمتر از پیشبینیها بود و دولت کنیا زیر فشار بازپرداخت وامها گرفتار شد. الگوی وام کلان، پیمانکاری انحصاری، بازده پایین و در نهایت وابستگی مالی، مکانیزم نفوذ اقتصادی است که سیاستهای داخلی و اقتصادی کشورها را به سمت منافع پکن محدود میکند.
جیبوتی نشان میدهد چگونه وابستگی اقتصادی میتواند به حضور نظامی بینجامد. این کشور کوچک آفریقایی با وامهای کلان چینی برای پروژههای زیرساختی به بدهیهای سنگین گرفتار شد و در همین بستر نخستین پایگاه نظامی رسمی چین در خارج از مرزهایش ساخته شد. این پایگاه در کنار بابالمندب مسیرهای دریایی راهبردی در شاخ آفریقا و اقیانوس هند را پوشش میدهد و نشان میدهد نفوذ اقتصادی چین چگونه به اهرم ژئوپلیتیک و نظامی تبدیل میشود.
در آنگولا، میلیاردها دلار وام در برابر تضمین صادرات نفتی به چین اعطا شد، بهگونهای که بخش قابلتوجهی از درآمد نفتی کشور برای بازپرداخت بدهی به پکن اختصاص یافت. در زامبیا، انباشت وامهای چینی این کشور را در بحران بدهی فرو برد و دست پکن را برای نفوذ در سیاستهای اقتصادی باز کرد. در اکوادور، چین میلیاردها دلار وام داد تا پروژههای سدسازی و انرژی ساخته شود. بسیاری از این پروژهها با مشکلات فنی روبهرو شدند و کشور با بحران بازپرداخت بدهیها دست به گریبان شد. در نتیجه بخش بزرگی از صادرات نفت اکوادور مستقیماً در گرو بازپرداخت وامهای چین قرار گرفت. در ونزوئلا، چین در ازای وامها، نفت این کشور را پیشخرید کرد و به نوعی شریان حیاتی اقتصاد ونزوئلا را به کنترل خود درآورد. در آسیای مرکزی، چین با سرمایهگذاری در زیرساختها و استخراج منابع خام موقعیت راهبردی این منطقه را که بهعنوان پل زمینی اوراسیا شناخته میشود، در خدمت کوریدورهای خود قرار داده است. کشورهای فقیر و محصور در خشکی آسیای مرکزی عملاً به حلقههای واسطی در زنجیره اتصال چین به اروپا تبدیل شدهاند، بدون آنکه کنترل واقعی بر منابع و مسیرهای خود داشته باشند.
اینها نشان میدهد چین همان مسیر امپریالیستهای قدیمی را طی میکند: صدور سرمایه، کنترل زیرساختها و تحمیل وابستگی مالی و سیاسی. این نفوذ اقتصادی بیارتباط با قدرت نظامی نیست. درست است که چین هنوز شبکه پایگاههای جهانی آمریکا را ندارد و از درگیری مستقیم با آمریکا پرهیز میکند، اما همین حالا نخستین پایگاه نظامی رسمی خود را در جیبوتی بنا کرده و در مانورهای اخیر با کشورهای عضو شانگهای قدرتنمایی نظامی میکند. پروژههای بندری و کریدوری چین نیز دوگانهاند: در زمان صلح مراکز تجاری و لجستیکیاند و در زمان بحران میتوانند به زیرساختهای نظامی بدل شوند.
امروز آمریکا تلاش میکند چین را به یک درگیری زودرس بکشاند، از طریق تعرفهها، تحریمهای فناورانه و محاصره ژئوپلیتیک در آسیا-اقیانوسیه. چین فعلاً از جنگ مستقیم پرهیز میکند تا موقعیت خود را تثبیت و تقویت کند. اما نتیجه این کشاکش برای بشریت چیزی جز تاریکی بیشتر نیست.
چین امروز یک قدرت امپریالیستی است که با ادعای «سوسیالیسم با مشخصههای چینی» بر حقیقت سرمایهداری امپریالیستی خود پرده میکشد. آنچه زمانی با انقلاب ۱۹۴۹ و رهبری مائو تسهدون نقطه عطفی در تاریخ مبارزه جهانی پرولتاریا بود، پس از مرگ مائو و کودتای بورژوازی نوین چین که در حزب کمونیست مقر فرماندهی خود را به رهبری دن سیائوپین ساخته بود، به مسیر رجعت سرمایه داری کشانده شد. مالکیت اشتراکی و برنامهریزی سوسیالیستی کنار زده شد و جای خود را به منطق سود، انباشت سرمایه و ادغام در بازار جهانی داد. حزب کمونیست چین به یک دستگاه بوروکراتیک-سرمایهدار تبدیل شد که بهجای دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری بورژوایی را اعمال میکند. «سوسیالیسم با مشخصههای چینی» چیزی جز سرمایه داری نیست که ویژگی هایش مربوط به آن است که ماحصل مغلوب و واژگون شدن دولت سوسیالیستی و اقتصاد سوسیالیستی توسط بورژوازی نوینی است که از دل خاک سوسیالیسم سربلند کرد و مرکز سیاسی اش در خود حزب کمونیست بود و توانست ماهیت این حزب را تغییر دهد و از آن برای سازمان دادن احیای سرمایه داری و کشیدن چین به درون نظام سرمایه داری جهانی استفاده کند و در عین حال مردم چین و جهان را فریب دهد که این عقب گرد بزرگ عین سوسیالیسم است. این دولت صلح طبقاتی را ترویج میدهد، ملتگرایی شونیستی را جایگزین انترناسیونالیسم میکند و «توسعه ملی» را بالاتر از رهایی انسان قرار میدهد. حزب حاکم نه حزب کمونیست بلکه حزب سرمایهداری امپریالیستی است که پرولتاریا و مردم را در داخل استثمار میکند و در خارج به غارت و استثمار ملل دیگر مشغول است.
این چرخش فقط سرنوشت چین را تغییر نداد، بلکه جنبش کمونیستی بینالمللی را نیز از هم گسست. از همان زمان دو خط متمایز شکل گرفت: خطی که سرمایهداری دولتی چین را «سوسیالیسم» معرفی کرد و چشمانداز انقلاب جهانی را مخدوش ساخت و خطی که بر ادامه مسیر مائو و نقد احیای سرمایهداری در چین پای فشرد.
تقابل چین و آمریکا رقابت دو قدرت امپریالیستی مجهز به بمب هستهای است که در مسابقه برای انباشت سودآورتر و مخرب تر سرمایه و کنترل منابع جهان به جان یکدیگر افتادهاند. این جنگها و رقابتها نه به سود مردم چین و آمریکا است و نه به سود پرولتاریا و مردم جهان؛ هر دو طرف دشمن بشریت و حتا سیاره زمین اند.
چین یک قدرت امپریالیستی است. ماهیت امپریالیسم نه در شمار پایگاههای نظامی، بلکه در روابط اجتماعی و تولیدی است که مبتنی بر استثمار نیروی کار و منابع داخل یک کشور و همچنین بر استثمار نیروی کار و منابع در سراسر جهان از طریق صدور سرمایه و سلطه مالی-سیاسی است. بازتولید میشود.
بخشهایی از چپ و روشنفکران که در ایران و جهان چین را بهعنوان «غیر امپریالیستی»، «ضد امپریالیسم» یا «جایگزین آمریکا» تبلیغ میکنند، خطی فکری را نمایندگی می کنند که توده های مردم را به دنبالهروی یکی از بلوکهای امپریالیستی میکشاند و چشمانداز انقلاب برای رهایی بشریت را نابود می کند.
درک علمی امپریالیسم و افشای چهره واقعی چین و آمریکا برای امروز از منظر انقلاب کمونیستی در ایران و فراخوان انترناسیونالیستی به انقلاب کمونیستی در آمریکا و چین بر مبنای کمونیسم نوین حیاتی است. این، به معنای یافتن راهی برای نجات بشریت از چرخه ویرانگر ستم و استثمار است. اگر امپریالیسم را درست بفهمیم، میتوانیم وظایف خود را در سازماندهی، در آمادهسازی و در تکامل جنبش برای انقلاب روشن کنیم.
پانوشت:
- به کانال یوتیوب مرتضی محیط مراجعه کنید.
- وبسایت پژوهشهای انتقادی، جنگ سرد نوین علیه چین، جان بلامی فاستر، ترجمه بیژن رحمانی
- سایت نقد اقتصاد سیاسی، چین: امپریالیستم یا نیمه پیرامونی، مینکی لی، ترجمه بیژن رحمانی
- یانیس واروفاکیس، اقتصاددان و سیاستمدار یونانی، به تحلیل جایگاه چین در نظام جهانی میپردازد. او با اشاره به افزایش نفوذ اقتصادی چین در آفریقا و سایر نقاط جهان، استدلال میکند که رویکرد چین نسبت به کشورهای در حال توسعه، انسانیتر و کمتر مداخلهجویانه از رویکرد قدرتهای غربی است. واروفاکیس معتقد است که چین به جای استعمار یا مداخله نظامی، بر تجارت، ساختوساز زیرساختها و قدرت نرم تمرکز دارد و در ازای آن، روابط مستحکمتری با کشورهای میزبان برقرار میکند. برای مشاهده ویدیوی کامل، میتوانید به لینک زیر مراجعه کنید:
منابع:
- ریموند لوتا، آمریکا در سراشیب
- ریموند لوتا، از اقتصاد و سیاست، مقاله «توسعه سرمایهدارانه چین و عروج چین در نظام امپریالیستی جهانی: ماهیت و پیامدهای آن»
- ریموند لوتا. از اقتصاد و سیاست، مقاله چه اتفاقی دارد می افتد و این چه معنایی می تواند داشته باشد؟
- لنین، ولادیمیر ایلیچ، امپریالیسم: بالاترین مرحله سرمایهداری، ۱۹۱۷
- گزارش بانک جهانی، شفافیت بدهی در اقتصادهای در حال توسعه، ۲۰۲۱.
- بیبیسی فارسی، «کنیا و بدهی راهآهن به چین»، ۲۰۱۹.
- الجزیره فارسی، «چین در جیبوتی: تجارت یا پایگاه نظامی؟»، ۲۰۱۸.
- ایسنا، «بحران بدهی زامبیا و نقش وامهای چین»، ۲۰۲۰.
- دیپلماسی ایرانی، «چین و وامهای نفتی اکوادور»، ۲۰۱۸.
- Chatham House، چین در آمریکای لاتین و آسیای مرکزی، ۲۰۲۲ (خلاصههای فارسی موجود).
- هارتفورد کورانت، «بدهی و سلطه چین در ونزوئلا»، ۲۰۱۹.
- گزارش سرمایهگذاری جهانی، کنفرانس تجارت و توسعه سازمان ملل، ۲۰۲۳.
محیط زیست و جامعه آینده
سخنرانی ریموند لوتا ۲۰۲۴
- پیشزمینه بحران اقلیمی
رانش زمین خطرناک در فیلیپین که در اثر طوفان گرمسیری ترامـی در اکتبر ۲۰۲۴ رخ داد، نمونهای از این است که چگونه مردم سیاره در معرض خطر ناشی از تغییرات اقلیمی جهانی قرار دارند.
بسیاری از شما با برخی از واقعیتهای پایهای بحران اقلیمی آشنا هستید. ده سال گذشته گرمترین دوره ثبتشده در تاریخ بوده است، و سال ۲۰۲۳ گرمترین سال ثبتشده برای سیاره ما بود. اکنون سال ۲۰۲۴ در مسیر شکستن رکورد گرما قرار دارد. جهان وارد قلمروی خطرناک و ناشناختهای شده است: با افزایش انتشار کربن ناشی از سوختهای فسیلی، افزایش دمای سطح دریاها و افزایش سریع رنج انسانی ناشی از موجهای گرمای شدید، طوفانها، خشکسالیها و سیلها. هفته گذشته سازمان ملل گزارشی منتشر کرد که نشان میدهد قدرتهای صنعتی بزرگ هنوز فاصله زیادی با کاهشهای شدید در انتشار کربن دارند که برای جلوگیری از افزایش فاجعهبار دما ضروری است.
اکنون در سال ۲۰۲۴ هستیم، چندین دهه پس از هشدارهای علمی اولیه درباره گرم شدن زمین. با این حال، سوختهای فسیلی هنوز ۸۰ درصد از تولید انرژی جهانی را تشکیل میدهند، از جمله در ایالات متحده (نسبتی که از سال ۱۹۹۰ تقریباً تغییر نکرده است)!
ایالات متحده متهم شماره یک است. این کشور بزرگترین منتشرکننده تاریخی گازهای کربنی است که گرما را در جو به دام میاندازند. در شش سال گذشته، حتی تحت نظارت دولت بایدن- هریس که بهاصطلاح “دوستدار اقلیم” بود، ایالات متحده بیش از هر کشور دیگری در هر زمانی نفت خام تولید کرده است! در آستانه انتخابات، کامالا هریس، با صدای بلند، حمایت خود را از استخراج نفت و گاز طبیعی از طریق شکست هیدرولیکی (فرکینگ) اعلام کرد. بنابراین، در حالی که انرژی خورشیدی و بادی بیشتر توسعه یافته و ارزانتر شدهاند، اکتشاف و تولید نفت و گاز طبیعی بهطور گسترده (و سودآور) گسترش یافته است.
سبک زندگی آمریکایی که هم توسط جمهوریخواهان فاشیست و هم دموکراتهای جنایتکار جنگی ستایش میشود، بر نیروی کار استثمارشده و فوقاستثمارشده صدها میلیون نفر در زنجیرههای تأمین جهانی رنج تغذیه میشود. این سبک زندگی، منابع خام و مواد اولیه را در سراسر جهان غارت میکند. به این فکر کنید: اگر همه مردم جهان به اندازه یک آمریکایی متوسط منابع مصرف میکردند، به پنج سیاره زمین نیاز داشتیم. پنج سیاره زمین!
بحران اقلیمی؛ نظامی در جنگ با طبیعت
بحران اقلیمی به یکی از جدیترین تهدیدهای عصر ما تبدیل شده است. سال ۲۰۲۳ گرمترین سال ثبتشده در تاریخ بود و پیشبینیها نشان میدهند که سال ۲۰۲۴نیز رکورد جدیدی در گرما ثبت خواهد کرد. این افزایش دما نتیجه مستقیم رشد بیرویه انتشار گازهای گلخانهای، بهویژه دیاکسید کربن ناشی از سوختهای فسیلی است که موجب بروز پدیدههای شدید آبوهوایی مانند موجهای گرما، خشکسالی، سیل و طوفانهای سهمگین شدهاند.
با وجود هشدارهای علمی چند دهه گذشته، سوختهای فسیلی همچنان ۸۰ درصد از انرژی جهانی را تأمین میکنند. ایالات متحده آمریکا، بهعنوان بزرگترین منتشرکننده تاریخی گازهای گلخانهای، نقش کلیدی در تشدید این بحران دارد. در شش سال گذشته، این کشور بیش از هر زمان دیگری نفت خام تولید کرده است، حتی در دوره دولتهایی که ادعای حمایت از محیط زیست دارند. حمایت آشکار برخی سیاستمداران از استخراج نفت و گاز طبیعی از طریق روشهایی مانند فرکینگ، نشاندهنده اولویتهای اقتصادی بر ملاحظات زیستمحیطی است.
اما ریشه این بحران فراتر از تصمیمات فردی یا سیاستهای مقطعی است. نظام سرمایهداری-امپریالیستی ماهیتی دارد که آن را در تضاد با محیط زیست قرار میدهد. این نظام بر اساس منطق درونی سود و رقابت بنا شده است. بلوکهای سرمایه خصوصی برای کسب سود بیشتر با یکدیگر رقابت میکنند و این رقابت بر پایه بهرهکشی مؤثرتر از نیروی کار انسانی در سراسر جهان شکل میگیرد. اگر این بلوکها گسترش نیابند و سرمایهگذاری نکنند تا رقبای خود را شکست دهند، با خطر شکست و نابودی مواجه میشوند.
در این نظام، طبیعت بهعنوان نهادهای «رایگان» برای تولید سودآور تلقی میشود. همچنین به محل دفع و دفن ضایعات ناشی از تولید بیملاحظه برای سود تبدیل میگردد؛ از نشت نفت گرفته تا آلودگی جو و تخریب خاک. رقابتهای ژئوپولیتیکی نیز در ذات این ساختار نهادینه شدهاند. تولید و مصرف سوخت فسیلی همواره پایهای برای عملکرد سودآور نظام امپریالیستی جهانی بود و همچنان هست. کنترل بازارهای نفت و سوختهای فسیلی، امور مالی و حملونقل دریایی، ابزاری برای سلطه قدرتهای بزرگ بر اقتصادهای ملی و اقتصاد جهانی است.
به این فکر کنید: ماشین نظامی مرگ و ویرانی ایالات متحده که امپراتوری جهانی آمریکا را تحمیل میکند، بزرگترین مصرفکننده نهادی نفت در جهان است؛ و همچنین بزرگترین منتشرکننده کربن در سطح جهانی.
بحران اقلیمی دیگر یک هشدار دور نیست؛ بلکه واقعیتی است که اکنون با آن مواجهایم. اقدام فوری و جدی در سطح جهانی برای کاهش انتشار گازهای گلخانهای، تغییر در سیاستهای انرژی و بازنگری در سبک زندگی ضروری است تا بتوان از آیندهای فاجعهبار جلوگیری کرد.
واقعیت سخت این است که برای مقابله جدی با تغییرات اقلیمی، باید شرکتهای سوخت فسیلی را از میدان خارج کرد، داراییهایشان را مصادره نمود و بخش عمدهای از سوختهای فسیلی را در دل زمین باقی گذاشت. و برای تحقق این امر و برای اینکه جامعه بتواند بهگونهای پایدار با طبیعت تعامل داشته باشد، باید این نظام را سرنگون کرد.
نیاز است که قدرت دولتی انقلابی جدیدی برقرار شود و مالکیت ابزار تولید اجتماعی گردد… و اقتصاد برنامهریزیشده سوسیالیستی شکل گیرد. این بنیان اقتصادی کاملاً متفاوت، امکان بهرهبرداری آگاهانه، جمعی و پایدار از منابع جامعه را فراهم میکند و نظام حکمرانیای را به وجود میآورد که مردم را قادر می کند تا در راستای منافع بشریت جهانی، به مقابله با وضعیت اضطراری زیستمحیطی بپردازند؛ بهعنوان بخشی از ساختن جهانی عاری از استثمار و ستم.
- راهی دیگر وجود دارد
اکنون اجازه دهید به برخی ویژگیهای کلیدی جامعه نوین بپردازیم؛ جامعهای که بر اساس «قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی» بنا شده است.
از روز نخست، روند برچیدن شبکه جهانی پایگاههای نظامی سابق آغاز خواهد شد. دولت سوسیالیستی نوین از تواناییها و منابع خود برای ترویج انقلاب در سراسر جهان بهره خواهد گرفت، برای رهایی بشریت و ایجاد بنیانهای جهانی جهت مقابله با این بحران سیارهای.
جامعه سوسیالیستی نوین به زنجیرههای تأمین جهانی که مبتنی بر آلودگی شدید هستند و اقتصاد کنونی بر آنها استوار است، پایان خواهد داد. ما آغاز به بازسازی ریشهای و عقلانی نظامهای تولید و حملونقل خواهیم کرد، با گذار سریع به سوی انرژیهای تجدیدپذیر و فاصله گرفتن از حملونقلهای طولانیمدت، غیرمنطقی و پرهزینه.
دانش و فناوری لازم برای تحقق این تغییرات همین امروز وجود دارد! اما در جامعه سوسیالیستی نوین، مانع تولید خصوصی برای سود دیگر وجود نخواهد داشت. شرکتهایی مانند جنرال موتورز، اکسونموبیل و چیس-مورگان دیگر وجود نخواهند داشت!
جامعهای نوین در خدمت زمین و بشریت
جامعه سوسیالیستی نوین، منافع حفظ و ترمیم اکوسیستمهای سیاره را بر توسعه ملی خود مقدم خواهد شمرد. این جامعه از ابتکارات جسورانه بینالمللی برای جلوگیری از فروپاشی گسترده صخرههای مرجانی، جنگلهای بارانی و سایر اکوسیستمها حمایت علمی، فنی و سازمانی خواهد کرد و شرایطی فراهم خواهد ساخت تا دانشمندان و غیردانشمندان بتوانند در سطحی بیسابقه، به همکاری و همفکری جهانی بپردازند.
برنامهریزی اقتصادی و اجتماعی در این جامعه نوین، هدفش پیوند دادن کار معنادار و خلاقانه با حس تعلق اجتماعی و خدمت به بشریت جهانی خواهد بود. این جامعه، دیگر آن جامعه مصرفگرای «ریخت و پاشی» نخواهد بود که بر بهرهکشی وحشیانه، از جمله کار کودک، برای تولید آیفونهای «مدل جدید» و پرزرقوبرق متکی است.
اما هیچیک از این تحولات معنا نخواهد داشت، مگر آنکه جامعه سوسیالیستی نوین، ارزشهای تازهای را در مردم به وجود آورد؛ ارزشهای ناظر بر حفاظت از محیط زیست و تبدیل شدن به حافظان زمین و کسانی که به غنای آن می افزایند. این دگرگونی ارزشی باید از طریق آموزش، رسانه، فرهنگ، و مبارزه سیاسی و ایدئولوژیک تحقق یابد.
- بُعدی نوین از آزادی و حق مخالفت در جامعه سوسیالیستی نوین
اینها تنها زمانی ممکن میشوند که انقلابی بر پایه کمونیسم نوین صورت گیرد.
در این بخش، میخواهم قطعهای مهم از سندی را بخوانم که نسخههایی از آن توزیع شده است و عنوانش این است» ما نیاز داریم و خواهان راهی کاملاً نوین برای زندگی هستیم؛ نظامی بنیاداً متفاوت! این قطعه از بخش «بُعدی نوین از آزادی و حقوق مردم» برگرفته شده است: «بر اساس قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی، مردم در این جامعه نوین نهتنها مجاز بلکه تشویق و توانمند خواهند شد تا آزادانه دیدگاههای سیاسی خود را بیان کنند، از طریق هنر و سایر شیوهها خود را آزادانه ابراز نمایند، مخالفت و اعتراض کنند و برای انجام این کار از حمایت قانونی و نهادی برخوردار خواهند بود. امکانات لازم برای این کار در اختیارشان قرار خواهد گرفت، زیرا این امر بخش مهمی از ایجاد فضایی است که در آن مردم بتوانند “نفس بکشند” و احساس آرامش کنند و الهام بگیرند تا با دیگران در بررسی اینکه چه چیزی به دگرگونی رهاییبخش جامعه و جهان کمک میکند و چه چیزی نمیکند، همراه شوند.»
این نوع آزادی، برخلاف آزادیهای سطحی در نظامهای سرمایهداری، ریشه در ساختاری دارد که هدفش رهایی واقعی انسانهاست. در جامعه سوسیالیستی نوین، مخالفت و نقد نه تهدید بلکه فرصت تلقی میشود؛ فرصتی برای رشد جمعی، اصلاح مسیر و تعمیق آگاهی سیاسی و اجتماعی.
پیوند آزادی اندیشه و مقابله با بحران زیستمحیطی
اکنون این پرسش مطرح میشود: نسبت این بخش از قانون اساسی با مقابله و اقدام در برابر بحران زیستمحیطی چیست؟ پاسخ کوتاه این است: نسبت تنگاتنگ!
یکی از عناصر حیاتی در کمونیسم نوین که باب آواکیان معمار آن است، اهمیت ویژهای است که به جوشش فکری، علمی و فرهنگی و همچنین به حق مخالفت، در جامعه سوسیالیستی داده میشود: در مقیاسی که پیشتر در هیچ جامعهای، چه در دموکراسیهای سرمایهداری و چه در جوامع سوسیالیستی پیشین، از جمله چین انقلابی تحت رهبری مائو، دیده نشده است.
برای حل مسائل فوری زیستمحیطی و سایر بحرانها، باید دانشمندان، مهندسان و متخصصان را بسیج کرد. کسانی مانند دانشمندان محیط زیست، برنامهریزان شهری و متخصصان تنوع زیستی که درک عمیقی از مسائل زیست محیطی داشته و دارای ایده ها و پیشنهادهای فراوانی برای پایدار کردن محیط زیست هستند، در نظام کنونی، بهواسطه منطق سود، کنار زده می شوند و از تحقق ایده هایشان بازداشته میشوند. در جامعه نوین، این موانع برداشته خواهند شد.
در عین حال، جامعه و بشریت نیازمند پژوهشهای گسترده، اندیشههای نو و آزمایشهایی است که لزوماً به حل فوریترین مشکلات مرتبط نیستند. این نوع پژوهش و نوآوری نیز باید توسط دولت سوسیالیستی حمایت و تأمین مالی شود. زیرا، هم به گنجینه دانش بشری میافزاید و هم به پویایی و سرزندگی جامعه کمک میکند.
این نیز جلوهای دیگر از درهمشکستن زنجیرهای سرمایهداری است… و همچنین گسست از مشکلاتی که در جوامع سوسیالیستی پیشین وجود داشت.
برای مقابله با بحرانهای زیستمحیطی و سایر چالشهای جهانی، نیازمند پویایی فکری، پرسشگری و روحیه حقیقتجویی هستیم؛ زیرا پاسخ به همه چیز در مورد بحران محیط زیست و بحران های دیگر را در اختیار نداریم. این مسئله، در اصل، معطوف به قرار دادن جستوجوی حقیقت در مرکز توجه است.
در همان زمان که علم را از زنجیرهای محدودکننده آزاد میسازیم، باید آن را از انزوا نیز خارج کنیم. علم نباید فعالیتی محدود به گروهی اندک باقی بماند. موانعی که مانع دسترسی عمومی به علم شدهاند باید شکسته شوند. مردم در سراسر جامعه،بهویژه کسانی که پیشتر تحت ستم بودهاند یا به حاشیه رانده شدهاند باید در روش علمی آموزش ببینند.
و این مسیر، یکطرفه نیست. در کنار آموزش علمی، باید به درکهایی که از تجربه زیسته مردم عادی حاصل میشود نیز توجه کرد. برای مثال، ساکنان جوامعی که تحت تأثیر مستقیم آلودگی قرار دارند. تجربههای آنان میتواند بینشهایی منحصربهفرد درباره تأثیرات زیستمحیطی، نیازهای واقعی و راهحلهای عملی فراهم کند.
جامعه سوسیالیستی باید همهگونه تبادل تجربه و فهم را ترویج کند: دانشمندان و متخصصان باید دانش خود را با بخشهای گستردهای از جامعه، بهویژه با کسانی که پیشتر از دسترسی به این دانش محروم بودهاند، به اشتراک بگذارند و در عین حال، خود نیز از بینشها و آرمانهای مردم عادی بیاموزند. باید مناظرههای بزرگ علمی، مباحثات در جنبشهای اقلیمی و زیستمحیطی، در سراسر جامعه عمومی شوند و مورد توجه قرار گیرند. این تبادل آزاد اندیشه و تجربه، نهتنها به حل بحرانها کمک میکند، بلکه جامعهای زنده، آگاه و مشارکتجو را شکل میدهد.
تمام این موارد بخشی از فرآیند شکستن تمایزات اجتماعی در جامعه است؛ بخشی از تقویت توانایی مردم در شناخت و تغییر آگاهانه جهان و پذیرش مسئولیتهای روزافزون در قبال جامعه.
برای حرکت مداوم جامعه به سوی جهانی کمونیستی، عاری از هرگونه استثمار و ستم، نیازمند رهبریای هستیم که هم چشمانداز داشته باشد و هم بر پایه علم بنا شده باشد. اما همه جنبههای جامعه باید بهطور گسترده مورد بحث و مناظره قرار گیرند. مسیر پیشرو از پیش تعیینشده نیست. مسائل و تناقضات حلنشده در جامعه، چه در زمینه بحران زیستمحیطی، چه در زمینه غلبه کامل بر میراث نژادپرستی و ستم بر زنان، تضادهایی هستند که مینهساز بحث، جدل و مبارزه خواهند بود.
باب آواکیان این پویایی را بهعنوان منبعی مثبت در جامعه سوسیالیستی تحلیل کرده است. او تأکید کرده که سوسیالیسم نهتنها باید مخالفت و دگراندیشی را تحمل و محافظت کند، بلکه باید آن را فعالانه پرورش داده و ارزشمند بداند. چرا که همین اختلافنظرها میتوانند به کشف درکهای نوین، آشکارسازی نقصها و مشکلات در جامعه سوسیالیستی و ارتقای توانایی مردم در تشخیص آنچه به پیشرفت جامعه کمک میکند و آنچه نمیکند، منجر شوند.
از آنجا که تمرکز ما بر مسائل زیستمحیطی است، بیایید یک آزمایش ذهنی انجام دهیم. پرسشی مطرح میشود: در جامعه سوسیالیستی نوینی که در «قانون اساسی جمهوری نوین سوسیالیستی» ترسیم شده، آیا جایگاهی برای گروهها و سازمانهایی مانند شورش علیه انقراض (Extinction Rebellion) وجود خواهد داشت؟ آیا این نوع اعتراض ها و حتی اعتراض های رادیکالتر در نظام سوسیالیستی مجاز خواهند بود؟ پاسخ: بله.
میتوان تصور کرد که بخشهایی از مردم دغدغهمند محیط زیست، ممکن است از سرعت تغییرات و تحولات ناراضی باشند یا نسبت به جهتگیری کلی برنامهها انتقاد داشته باشند: آیا اولویتهای برنامهریزی سوسیالیستی درست انتخاب شدهاند؟ آیا پروژههای انرژی تجدیدپذیر بیشازحد بزرگ هستند؟ آیا میتوان سریعتر به سیستمهای کشاورزی شهری گذار کرد؟ اما در این میان، تکلیف شهرهایی که در مناطق ساحلی در معرض خطر قرار دارند چیست؟
آیا ممکن است این نوع بحث ها و اختلافنظرها با سیاستهای دولتی، ابتکار عمل های مستقل از پایین که باید در جامعه نوین پرورش یابند، به تضاد آشکار با دولت سوسیالیستی منجر شوند؟ و حتی به تظاهرات گسترده، تحصنهای اعتراضی و اشغالهای مدنی بیانجامند؟ پاسخ: بله. مخالفت در میان بخش های از مردم با سیاست های گوناگون دولت یا حتا با خود سوسیالیسم هرگز سرکوب نخواهد شد. تا زمانی که این مخالفتها به شکل خرابکاری عمدی یا تلاشهای سازمانیافته برای سرنگونی دولت سوسیالیستی درنیایند، نهتنها مجاز خواهند بود بلکه مورد حمایت قرار خواهند گرفت. زیرا همین تضادها و اعتراضات میتوانند به روشن شدن نقاط ضعف، کشف راهحلهای نوین، و ارتقای سطح آگاهی و مشارکت عمومی منجر شوند.
پویایی، تنش و رهبری آگاهانه در مسیر رهایی و نجات زمین
این فرآیند میتواند گاه بسیار پرتنش و پرتلاطم باشد؛ از جمله دگرگونیهایی که ممکن است ثبات جامعه را بهطور جدی به خطر اندازند (و نیروهای ضدانقلابی ممکن است در پی بهرهبرداری از این وضعیت باشند). اما این بخشی از تلاش برای کشف حقیقت جامعه و جهان، پرورش تفکر انتقادی در جامعه سوسیالیستی و توانمندسازی مردم برای درک عمیقتر و تغییر آگاهانه جهان است.
همانطور که باب آواکیان میگوید، باید آمادگی رفتن تا لبه پرتگاه از دست دادن قدرت را داشت، بیآنکه از آن پرت شد و جامعه سوسیالیستی و تمام دستاوردهای آن برای بشریت را از دست داد. این فضای پویایی، نقد و مخالفت، برای رسیدن به کمونیسم ضروری است: برای آزادسازی انرژی خلاق، گشودن عرصهی بحث و کشف مسیرهای نوین و تلاش و مبارزهی جمعی برای ساختن جامعهای که واقعاً برای انسان رهایی بخش باشد.
این تلاش باید با فوریت برای نجات سیاره، برای نسلهای کنونی و آینده، همراه باشد. برای پیشبرد این فرآیند پیچیده، نیازمند رهبری کمونیستی با چشمانداز روشن هستیم؛ به گفته باب آواکیان برای هدایت این مسیر دشوار و آموختن دائم از درس هایش، نیازمند هسته ای مستحکم از رهبران آینده نگر هستیم و در جامعه نیازمند وجود حداکثر انعطافپذیری، نوآوری، و آزمایشگری هستیم.
اینها برخی از نکات کلیدی دربارهی کمونیسم نوین و مسیر رسیدن به جامعهای هستند که به فراسوی بهرهکشی و ستم می رود … و در آن انسان ها تبدیل به سرپرستان شایسته سیاره زمین می شوند.
۴.فرصتی بینظیر که یک بار در عمر انسان فرا می رسد
در پایان، میخواهم به نقطهای بازگردم که از آن آغاز کردم: این دوران، دوران «عادی» نیست. رویدادها با سرعتی فزاینده در حال وقوعاند. رقابت میان دو جناح طبقه حاکم، با نزدیک شدن به انتخابات پیشرو، شدت گرفته است. وضعیت در خاورمیانه بهسرعت رو به وخامت میگذارد، با حمله مجدد اسرائیل به ایران و افزایش تهدید جنگی گستردهتر. شرایط میتواند بهراحتی از کنترل خارج شود.
این دوران، زمانی است که تغییرات بزرگ میتوانند در عرض چند هفته یا حتی چند روز رخ دهند—تغییراتی که معمولاً سالها یا دههها به طول میانجامند. این واقعیت هم در مورد وضعیت کلی جهان صدق میکند و هم در مورد تحول در اندیشه و کنش میلیونها انسان.
اکنون، زمان نادری است که انقلاب رهاییبخشِ تمامعیار، بر پایهی کمونیسم نوین، بیش از هر زمان دیگری ممکن شده است. اکنون، هم ضرورت و هم امکان پیشرفتهای بزرگ در پیوند دادن مردم با رهبری انقلابی بینظیر و زندهی باب آواکیان وجود دارد—بهویژه از طریق پیامهای انقلابیای که او دو تا سه بار در هفته منتشر میکند@BobAvakianOfficial
جهانی کاملاً متفاوت و بسیار بهتر ممکن است… از طریق انقلاب. سپاسگزارم.





