جمهوری اسلامی یک رژیم دینمدارِ فاشیست وابسته به امپریالیسم است!
جمهوری اسلامی فقط یک حکومت دینمدارِ فاشیست نیست. بلکه، گرداننده دولتی است که محصول وابستگی ساختارمند ایران به امپریالیسم است و حیات آن وابسته به بازتولید روابط سلطهگرانهای است که جایگاه ایران را در نظام جهانی تعیین میکند. جمهوری اسلامی تجسم عینی و نهادی این رابطه تحت سلطه است؛ رابطهای که در آن ساختارهای سیاسی و اقتصادی داخلی، بازتابی از منطق نظام سرمایه داری- امپریالیسم است.
در حالی که در صحن بین المللی، قدرت های امپریالیستی «غرب» و «شرق» مشغول رقابت های مرگباری هستند که یکی از نقاط تمرکزش ایران است؛ در داخل کشور، ماشین سرکوب و اعدام جمهوری اسلامی جوانان را درو می کند و دستگاه اقتصادی اش بر غارت ته سفره مردم تمرکز کرده است. حریق فقر زبانه می کشد، زمین از بی آبی چاک خورده و تفت کرده و هوا آلوده است. جنایتکاران سدساز اما نمی توانند از انحصارشان بر آب آشامیدنی و زراعت مردم دست بکشند، نمی توانند سد زدن و بانک زدن و زمین خواری و کوه خواری و خشکاندن تالاب ها را که تنها گوشه ای از حرص و آز سرمایه دارانه شان است، کنار بگذارند. پادوهای مراکز قدرت اقتصادی و سیاسی رژیم در مجلس بر سر گرفتن امتیاز پتروشیمی و گاز و کریدور برای شرکای چینی و روسی شان نزاع می کنند، ماموران دون پایه با تخریب دکه ها و دستفروش ها، فرومایگی اجتماعی خود را نمایش داده و شتیله می گیرند. اگر سابق بر این، «طبقه میانه» سالی یک بار می شکست، اکنون هر روز صدای خرد شدن استخوان هایش را می شنود. مرگ و میر از آلودگی و عدم دسترسی به دارو بیداد می کند. جوانان از ناامیدی دست به خودکشی می زنند. بسیاری می گویند «اوضاع سیاه» است. واقعیت را می گویند. اما این تنها واقعیت موجود نیست. بزرگترین واقعیت را اکثریت قریب به اتفاق کسانی که از این وضعیت به فغان آمده اند، نمی بینند. واقعیت بزرگ این است که نه تنها ورشکستگی جمهوری اسلامی بر هر در و دیواری نقش بسته و اکثریت مردم کشور وجود آن را در تضاد با حیات خود می دانند بلکه نظم جهانی ای که قدرت های امپریالیستی در راس آن نشسته اند، پر شکاف و بحرانی است. این واقعیتی است که فرصت انقلاب کردن علیه همه شان را به ما می دهد و اگر آن را از کف بدهیم مرتکب جنایت علیه نسل های آینده خواهیم شد.
پیشتر، در سرسخن آتش تیرماه ۱۴۰۴، گفتیم که تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، ضربهای جدی بر توهمات و خوشخیالی بخش بزرگی از مردم وارد کرد؛ توهمی که امپریالیسم آمریکا را «توزیعکننده دموکراسی» در جهان میپنداشت. با این حال، نه تنها این توهم همچنان جان سختی می کند، بلکه یکی از چالشهای فکری مهم ــ بهویژه در میان روشنفکرانی که همزمان ضد رژیم جمهوری اسلامی و مخالف امپریالیسم آمریکا هستند ــ ناتوانی در درک رابطه ساختارمند میان جمهوری اسلامی و امپریالیسم آمریکاست. گرایش به «انتظار» و تکرار جمله «ببینیم چه میشود» در میان مردمی که مشتاق تغییرند، تا حد زیادی ناشی از فقدان درک علمی این رابطه است؛ رابطهای که هرچند امروز بهشدت خصمانه جلوه میکند، اما همچنان بر پایه وابستگی ساختاری ایران به نظام سرمایهداری-امپریالیسم جهانی شکل گرفته است.
در این چارچوب، رابطه جمهوری اسلامی و امپریالیسم آمریکا به نقطهای متشنج که به شکل سابق غیرقابل دوام است، رسیده است؛ نقطهای که میتواند به تجاوز نظامی تازه و حتی هولناکتر منجر شود. امروز، سرچشمه تشدید بیسابقه این تشنج، رقابت میان قدرتهای امپریالیستی ــ بهویژه آمریکا و چین ــ بر سر سلطه بر ایران است. پرسش سرنوشتساز این است: چگونه میتوان جامعه خود را به لحاظ ذهنی و همچنین عملی، از منگنه رقابت میان این قدرتهای امپریالیستی و همچنین از چنبره نزاع میان جمهوری اسلامی و آمریکا رها کرد و بر پایه یک بدیل سیاسی و اقتصادی- اجتماعی بنیادن متفاوت، جمهوری اسلامی را از پایین و به دست میلیون ها مردم آگاه سرنگون کرد که همزمان دست قدرتهای امپریالیستی نیز از ایران کوتاه شود؟
رابطه جمهوری اسلامی با امپریالیسم چیست؟
درک عامیانه این است که چون جمهوری اسلامی با آمریکا سرشاخ است پس بخشی از پیکر این نظام جهانی نیست. این درک عامیانه را باید کنار گذاشت و درک علمی از رابطه طبقات حاکم در ایران که توسط جمهوری اسلامی نمایندگی می شوند با نظام جهانی سرمایه داری امپریالیستی به دست آورد. این رژیم، کارگزار امپریالیسم در ایران است. گاه به این قدرت امپریالیستی متصل است و گاه به دیگری. به این علت اساسی است که وضعیت مردم هر روز بدتر می شود؛ اقتصاد به جای تامین نیازهای مردم و غنا بخشیدن به زندگی شان، جسم و روحشان را خرد می کند. درک این رابطه است که محتوای مبارزه ما برای سرنگونی جمهوری اسلامی را کاملا از محتوای تلاش جریان های دیگر مخالف جمهوری اسلامی (مانند مجاهدین و سلطنت طلبان و جریان های سوسیال دموکرات) متفاوت می کند.
درک از این رابطه را نمی توان با موضع گیری سیاسی «هر دو جنایتکار هستند» ختم به خیر کرد. مطمئنا هر دو جنایتکار هستند. اما بخش های «بالا دستی» و «پائین دستی» از یک نظام اقتصادی- اجتماعی مشخص هستند. به همین جهت برای امپریالیسم آمریکا نقشه ریزی برای کشتار وسیع در ایران و حتا استفاده از بمب هسته ای توسط خودش یا اسرائیل، اصلا خارج از رادار رفتار طبیعی و ذاتی اش نیست.
در مورد این وابستگی ساختارمند باید سخن گفت و آگاهگری کرد
بسیاری از روشنفکران مترقی و چپ که علیه جمهوری اسلامی و علیه تجاوز اسرائیل و آمریکا موضع گیری کردند، در مورد این ساختار وابستگی سخنی نگفته اند و نمی گویند. موضع سیاسی مترقی بسیاری از روشنفکران سیاسی ما، علیه هر دو طرف (آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی) خوب است اما نه بر معضل ساختاری نور می افکند و نه برای بحران همه جانبه و مهلکی که سراسر جامعه ما را فرا گرفته است، راه حل واقعی دارد. اگر این معضل درک نشود و سیاست بر مبنای آن تصور و تبیین و عملی نشود، معنی اش در انتظار معجزه بودن است. اما معجزه ای رخ نخواهد داد و تنها شاهد فاجعه خواهیم بود.
ایران، نه در رژیم پهلوی و نه اکنون در رژیم جمهوری اسلامی، کشوری مستقل نبوده است. دولت حاکم بر ایران، دولت طبقات سرمایه داران انحصاریِ وابسته به امپریالیسم بود و هست و تغییر رژیم صرفاً تغییر در قشر حاکمیت و مدیریت دولت بوده است. وابستگی دولت به امپریالیسم، به معنای آن است که شکل گیری طبقه سرمایه داران انحصاری در ایران، تداوم و گسست ها و بحران های این دولت، وابسته به کارکرد نظام سرمایه داری جهانی و سیاست گزاری های آگاهانه قدرت های امپریالیستی ای است که در راس نظام جهانی سرمایه داری قرار دارند. جمهوری اسلامی نماینده این طبقه سرمایه داران انحصاری وابسته به امپریالیسم است و به اجبار باید تابع اوامر سیاسی و اقتصادی یک یا چند قدرت امپریالیستی باشد. هر رژیم دیگری، با هر روش و ترکیبی در راس این وابستگی ساختارمند بنشیند، وضعیت کنونی را به شکلی دیگر و تفاوت های ناچیز، بر مردم تحمیل خواهد کرد. اساس و شالوده رابطه میان امپریالیسم با کشورهای «جهان سوم»، یک رابطه تولیدی است. امپریالیست ها، اقتصاد این کشورها را در تبعیت از انباشت سودآور سرمایه های انحصاری شان سازمان می دهند. در این فرآیند، طبقه ای از سرمایه داران داخلی و دولت طبقاتی آنان را شکل می دهند. این فرآیند را از طریق دخالت مستقیم، یا به صورت غیر مستقیم از طریق سیاست ریزی های اقتصادی و نظامی و امنیتی شکل می دهند. این وابستگی، یک وابستگی ساختارمند است. در نهایت، طبقه سرمایه داران داخلی و دولت آنها، کارگزار این ساختار هستند و بقاء شان خارج از این ساختار ممکن نیست. پس، واقعیت جامعه ایران این نیست که گویا، در تکاملش چندین دهه عقب تر از «کشورهای پیشرفته سرمایه داری» است یا این که ویروس «سوء مدیریت و فساد» به جان آن افتاده است. این وابستگی اقتصادی به نظام سرمایه داری جهانی و به تبع آن به قدرت های امپریالیستی، مشخصه تعیین کننده در سوخت و ساز اقتصادی- اجتماعی و سیاسی ایران است. روابط تحت سلطگی ایران، عمری صدساله دارد: از ابتدای نفوذ سرمایه های انحصاری امپریالیستی به ایران و شکل گرفتن ایران مدرن. رژیم جمهوری اسلامی، پس از رژیم شاه، تغییری بود در ترکیب سرمایه داران انحصاری وابسته و به وجود آمدن مدیریت جدید برای اداره و تضمین این ساختار. رابطه وابستگی ساختارمند، یک نیروی زیربنایی است که روندهای اصلی در جامعه ایران در حیطه حاکمیت سیاسی را هم شکل می دهد. به طور مثال، در روش های حاکمیت بر مردم و کنترل مردم و سرکوب امنیتی. دولت های حاکم در «جهان سوم» از جمله در ایرانِ پهلوی و جمهوری اسلامی، نه تنها سرمایه داری جهانی را به لحاظ استخراج ارزش اضافه از طریق مافوق استثمار «غنی» می کنند بلکه از طریق امنیتی کردن جامعه، ثبات درازمدت این کشورها را به عنوان سایت های انباشت سودآور سرمایه تضمین می کنند. بنابراین، بی جهت نیست که باب آواکیان تاکید می کند، مهمترین ضامن دموکراسی و رفاه در کشورهای امپریالیستی، وجود مافوق استثمار و رژیم های استبدادی نظامی در کشورهای تحت سلطه «جهان سوم» است.
طی ۴۷ سال جمهوری اسلامی، این وابستگی ساختارمند را پنهان کرده و رژیم دینمدار فاشیستی اش را به عنوان «ضد امپریالیست» معرفی کرده است و سعی کرده است تا با نشان دادن جنایت ها و جنگ افروزی های آمریکا و اسرائیل برای خود وجهه و «مشروعیت» دست و پا کند. شخص خامنه ای نقش مهمی در تبیین «نظریِ» این دروغ بزرگ داشت. همین امر مردم را از واژه «ضد امپریالیسم» بیزار کرده است و چه بسا باعث شده بر مبنای «دشمن دشمن من دوست من است» به غلط امپریالیسم را منبع تغییرات مثبت در ایران بدانند. مدافعین نظریه ضد علمی «پسااستعمار» که طیف نیروهای «محور مقاومت» را در روشنفکری ایران تشکیل می دهند نیز به کمک این حکومت شتافته اند و تبدیل به پامنبری های «ضد امپریالیست» این رژیم دینمدار فاشیست شده اند.
وابستگی سیاسی جمهوری اسلامی به امپریالیسم در چه شکلی بروز می یابد
وابستگی اقتصادی جمهوری اسلامی به نظام جهانی سرمایه داری، به روشنی روز است. اما وابستگی سیاسی آن به امپریالیسم، متفاوت از شکل وابستگی سیاسی رژیم پهلوی به امپریالیسم است. جمهوری اسلامی که با هیاهو خود را متعهد به «استقلال ایران» از قدرت های «بیگانه» قلمداد می کند، یکی از سرسپرده ترین رژیم های جهان سوم است. این رژیم توسط چندین باند قدرت اقتصادی و سیاسی اداره می شود که همگی به این یا آن قدرت امپریالیستی یا حتا به این جناح یا آن جناح یک قدرت امپریالیستی وابسته هستند. وابستگی مراکز قدرت مختلف در جمهوری اسلامی، حتا از مجرای شراکت با باندهای قدرت در دولت های تحت قیمومیت امپریالیست ها در خلیج فارس و ترکیه و پاکستان و مالزی و غیره پیش می رود. تعدد مراکز قدرت دائماً در نزاع با یکدیگر، از سرشت ویژه جمهوری اسلامی بر نمی خیزد. بلکه، امری برخاسته از عملکرد و کارکرد معمول سرمایه داری در عصر امپریالیسم است. سرمایه به خودی خود یعنی سرمایه های متعدد. در عصر امپریالیسم، سرمایه های انحصاری با پشتوانه قدرت های امپریالیستی خود، به رقابت برای دست یافتن به نفوذ اقتصادی و سیاسی و جغرافیایی در مناطق مختلف جهان بر می خیزند. اینها در هر کشور، قیم این یا آن باند انحصاری اقتصادی و سیاسی هستند. وجود کشورهای امپریالیستی مختلف که با یکدیگر بر سر نفوذ در ایران رقابت می کنند، به معنای وابسته نبودن جمهوری اسلامی و ساختار اقتصادی ایران به امپریالیست ها نیست. بلکه تائید آن است. طبقه سرمایه دار حاکم در ایران که بر صنعت، کشاورزی، تجارت، بانک داری و غیره تسلط دارد، بدون این که تابع کارکردها و قوای محرکه نظام جهانی سرمایه داری باشد، نمی تواند وجود خارجی داشته باشند.
«رانت» و «الیگارشی» و «غارت» نیست: وابستگی ساختارمند به سرمایه داری جهانی است
اکثریت قریب به اتفاق تحلیل گران اقتصادی در جمهوری اسلامی، پوسیدگی و انحطاط اقتصاد ایران را منتسب به شکل گیری «فساد سازمان یافته»، «اقتصاد رانتی» و «الیگارشیک» می کنند (به این معنی که به جای رقابت سرمایه داران مختلف، امتیازات اقتصادی به افراد با نفوذ سیاسی داده می شود و این موجب شکل گیری «الیگارشی» یا انحصارات بزرگ سیاسی- اقتصادی می شود). به طور مثال، تحلیل گر اقتصادی به نام حسین راغفر آمار و شواهد غیرقابل انکاری از عمق انحطاط اقتصادی و فساد نهادینه شده در نسوج و ارکان حکومتی ارائه می کند و به طرز حیرت انگیزی «راه حل» خود را محدود به «اصلاح» همین طویله اوژیاس می کند.[۱] معایب برشمرده در مورد اقتصاد جمهوری اسلامی واقعی هستند، اما معلول کارکرد یک نظامسرمایه داری وابسته اند که حاصلش یک اقتصاد معوج و مفصل دررفته است که دوره های بسیار کوتاه رونق و توسعه آن با دوره های بلند و دردناک رکود و تخریب قطع می شود و میلیون ها نفر از یک سطح به سطح دیگر پرتاب می کند.
بسیاری از همین تحلیل گران، پیش از این، بیماری های اقتصادی ایران را منتسب به «غارت» امپریالیستی می کردند. اما این وابستگی قابل تقلیل به «غارت امپریالیستی» نیست. سلطه امپریالیستی هرگز به معنای متوقف کردن رشد نیروهای تولیدی کشورهای تحت سلطه نیز نیست.[۲] در واقع، رشد نیروهای مولده این کشورها، عمدتاً وابسته به «صدور سرمایه امپریالیستی» است که شامل فن آوری صنعتی و غیره است. چنین دیدگاه هایی از امپریالیسم و سلطه امپریالیستی مطابق با واقعیت نیستند. اغلب، مرتبط با طرح هایی هستند که هدفشان اصلاح امپریالیسم یا تقاضای «غارت» معتدل تر و «شکل سوسیال دموکراتیک» امپریالیسم است. این قابل فهم است که عده ای (معمولا روشنفکرانی که آمالشان توسعه سرمایه داری «تر و تمیز و عادلانه» است) سیاست ها یا تقاضاهایی برای ایجاد یک «نظم نوین اقتصاد جهانی» را داشته باشند که تکامل مستقل کشورهای در حال توسعه را ممکن کند. اما این صرفاً رویایی رفرمیستی و به شدت وهم آلود است. تجربه تاریخ سرمایه داری خلاف این آرزوها را ثابت کرده و هر روز بیش از پیش نشان می دهد. شکاف میان کشورهای تحت سلطه «جهان سوم» و کشورهای سرمایهداریِ امپریالیستی ــ شکافی که به موازات توسعه سرمایهداری نه تنها کاهش نمییابد بلکه عمیقتر میشود ــ ساختاری تعیینکننده برای تضمین انباشت سودآور سرمایه های انحصاری امپریالیستی است و بهعنوان عنصری حیاتی در منطق «گسترش بیاب یا بمیر» سرمایه در عصر سرمایه داری جهانی عمل میکند.
حتا اگر صادق ترین و آرمانگراترین انسان های وفادار و جانبدار توده های مردم، در راس این وابستگی ساختارمند بنشینند و متعهد به آرمان های عدالت اجتماعی شوند اما این سرچشمه را دست نخورده بگذارند، در فاصله کوتاهی به جای آرمان خواهان صادق و وفادار به مردم با سرمایه داران حسابگر بیرحم مواجه خواهیم شد. پس، به تفاوت ها و اختلاف نظرها در مورد سرچشمه معضلات جامعه و راه حل آن ها، اهمیت دهیم. تحمل رژیم های زندان و شکنجه و اعدام و کشتار همراه با سونامی فقر و خودکشی جوانان مایوس از آینده بس است. ابهامها را بزداییم و تمایزها را روشن کنیم تا بتوانیم آیندهای را تصور کنیم که مردم ما به آن نیاز دارند و شایسته آن هستند و در عین حال به سود رهایی بشریت است.
سخنی با جوانان: انقلاب کمونیستی امید ناامیدان است
معضل اقتصادی ما توزیع بد و ناعادلانه ثروت نیست. بلکه شیوه تولید ثروت است. به زبان علمی: معضل شیوه تولیدی است. شیوه تولیدی سرمایه داری، لاجرم توزیع ناعادلانه ثروت را به وجود می آورد. راه حل این معضل، کمونیسم است. کمونیسم یعنی درک این وضعیت و تغییر آن. نمی توان خود را گول زد که گویا مساله سطحی تر از آن است که نیاز به انقلاب اجتماعی داشته باشیم. مارکس سرمایه داری و کارکردش را به طور علمی تحلیل کرد و نتیجه گرفت که تنها راه خلاصی از این وضع، انقلاب سوسیالیستی (به مثابه دوران گذار طولانی به سمت استقرار جامعه جهانی کمونیستی) است. سوء تعبیر مارکس بسیار رایج است. اما نباید گذاشت که بر سر مارکس و واقعیت علمی کمونیسم کلاه گذاشته شود. سرمایه داری «دزدی» و «غارت» و یک «توطئه» نیست. یک نظام اقتصادی- اجتماعی تاریخاً مشخص است. تاریخ مصرف این نظام مدت های مدیدی است که به سر آمده و استمرار آن موجودیت نوع انسان و سیاره زمین را به خطر انداخته است. پایه مادی ای که انقلاب را ممکن می کند در خود این سیستم است و نه در جای دیگر. این نظام اقتصادی- اجتماعی را می توان بر مبنای آن چه در درونش هست، تغییر داد و از بین برد. آن چه توده های مردم نیاز دارند، آگاهی به این واقعیت است. توده های مردم و به خصوص جوانان برای این که بتوانند از طریق یک انقلاب اجتماعی، سرچشمه دردها و رنج های بی انتهای خود را از بین ببرند، باید در ذهن خود انقلاب کنند و «دشمن» و عملکردش را بشناسند. اهمیت این آگاهی در آن است که امروز فهم رایج از سرمایه داری این است که گویا می توان آن را «اصلاح» کرد و افراط هایش را تصحیح کرد و به دنبال ایجاد «جایی برای خود» در این سیستم بود. در حالی که به جای جستجوی «جای شایسته من» باید آن را از میان برداشت حتا اگر به سختی عوض کردن مدار چرخش سیاره زمین باشد.
[۱] حسین راغفر: استاد اقتصاد و عضو هیئت علمی دانشگاه الزهرا: «۴۲ درصد جمعیت کشور دچار فقر مطلق هستند و از حداقلهای یک زندگی انسانی محروم هستند و حدود هفت میلیون نفر از جمعیت کشور هم زیر خط گرسنگی هستند و مخارجشان سبد غذایی حداقل کالری را برایشان تامین نمیکند. … » وی علت این وضعیت را در فساد و رانت سازمان یافته و عدم شفافیت در سیاست های مالی و ارزی می داند و می گوید: مشکل ایران فقط کمبود منابع نیست، بلکه نحوه مدیریت و توزیع آنهاست. بانکها، نهادهای خصولتی (شبهدولتی) و شبکههای رانت سازمانیافته بیشترین نقش را در بازتولید فساد و نابرابری دارند.
[۲] این از نظریه های «حزب توده» و شوروی بود. بر پایه این تحلیل، راه چاره معضل فلاکت و عقب ماندگی اقتصادی ایران و دیگر کشورهای تحت سلطه امپریالیست های غرب را در «راه رشد غیرسرمایه داری» یعنی از طریق متصل شدن به ماشین اقتصاد جهانی سوسیال امپریالیسم شوروی از دهه ۱۹۶۰ تا فروپاشی اش در ۱۹۹۰-۱۹۹۱ می دیدند. نمونه های این «راه رشد غیرسرمایه داری» سوریه و مصر و هند بودند.



