شجاعت یاران در مشهد را تکثیر کنیم و از پیچیدگی صحنه مبارزه سیاسی نهراسیم
آنچه در مراسم هفتم خسرو علیکردی در مشهد رخ داد، صرفاً یک درگیری تصادفی نبود، بلکه برشی فشرده از پیچیدگیهای واقعی مبارزه طبقاتی در جامعهای است که انواع دارودسته های ارتجاعی حکومتی و بیرون- حکومتی نیز وارد صحنه ای می شوند که نیروهای سیاسی گوناگون جبهه مردمی با گرایش ها و افقهای متفاوت طبقاتی، در آن درگیر مبارزه مرگ و زندگی اند. شاخص الهام بخش حرکت مشهد، ابتکار و شجاعت کسانی است که از نقاط مختلف کشور به مردم خشمگین از جنایت های بی پایان جمهوری اسلامی پیوستند؛ آگاهانه خطر را به جان خریدند و از دل یک مراسم سوگواری، صحنهای برای مبارزه سیاسی ساختند. بار دیگر لرزه بر اندام رژیم افتاد، آن هم در ام القرای اسلامگرایان. جامعه ما نیازمند تکثیر صدباره این شجاعت سیاسی و تداوم آن است.
در مشهد، صفبندیها شفاف بود. در یک سو، انسانهایی ایستاده بودند که علیه جمهوری اسلامی و جنایتهایش فریاد اعتراض سر میدادند و افشاگری میکردند؛ در سوی دیگر، نه فقط جمهوری اسلامی، بلکه کسانی قرار داشتند که با پوشش مخالفت با رژیم، در کنار دستگاه سرکوب ایستادند. این همکاری عملی سلطنتطلبان با نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی برای حذف سمت دیگر، بار دیگر نشان داد که ارتجاع، با همه تنوع ظاهریاش، منافع طبقاتی مشترک خود را بازمیشناسد و بر همان اساس عمل میکند.
جمهوری اسلامی و سلطنتطلبان هر دو نماینده اشکال متفاوتی از حاکمیت طبقه سرمایهدار تحت سلطه سرمایهداری امپریالیسم هستند. اختلافشان بر سر «چه کسی حکومت کند» و «با چه شکل و گفتمانی» است و نه بر سر اینکه چه نظمی باید بر جامعه حاکم باشد. به همین دلیل، وقتی امکان شکلگیری نیرویی از پایین پدیدار میشود که این نظم را نه اصلاح، بلکه نفی میکند، تضادهای درونیشان موقتاً کنار میرود و همجهتی عملی شکل میگیرد. آنها از مردم میترسند چون مردمِ آگاه، افقشان را تهدید میکنند: جمهوری اسلامی را از قدرت ساقط میکنند و سلطنتطلبان را از آینده محروم. آنچه واکنش سرکوب، حذف و مصادره آنها را تعیین می کند، جایگاه طبقاتیشان در برابر امکان انقلاب است.
از این پیچیدگیها نباید ترسید، نباید به حاشیه خزید یا مبهوت شد. پرسش محوری امروز این نیست که آیا چنین تقابلهایی دوباره رخ میدهند یا نه. زیرا، واقعیت طبقاتی جامعه ما که پیکری از جهان طبقاتیِ در حال تلاطم و تغییر است، تکرار مکرر آن را ممکن می کند. پرسش این است که آیا قرار است این بار به نام «واقعگرایی»، «مصلحت» یا این ادعا که «خیابان معیار است» از دیدن ماهیت کاملاً آشتی ناپذیر این صفبندیها طفره برویم؟ آیا مبارزات ما علیه نظام جمهوری اسلامی به سمت تکرار فاجعه ۱۳۵۷ خواهد رفت که یک قشر منسوخ حکومتی جایش را به یک قشر منسوخ دیگر داد (با پشتوانه بین المللی) و بازهم اکثریت جامعه تحت ستم و استثمار باقی ماند یا این که به سمت یک تغییر بنیادین در نظام سیاسی و اقتصادی-اجتماعی به سود اکثریت جامعه مان خواهد رفت. بدون پاسخ به این پرسش هر خیزش حتی گسترده میتواند یا سرکوب یا به نفع ارتجاع مصادره شود.
این «آشوب» در صحنه سیاسی نباید در این واقعیت ابهام ایجاد کند که قدرت سیاسی حاکم، جمهوری اسلامی است و مبارزه با قدرت سیاسی یعنی مبارزه با جمهوری اسلامی. این، شکل مسلط و حاکم کنونی نظم سرمایهداری در ایران است. رژیم جمهوری اسلامی، پس از حمله نظامی اسرائیل و آمریکا آگاهانه جامعه را در وضعیت ناامیدی و تعلیق نگه میدارد. تعلیق، به عنوان استراتژی مهار و کنترل: تعلیق تصمیم، تعلیق افق، تعلیق عمل. وضعیتی که مردم مدام منتظر «رخداد بعدی» بمانند، در حالی که دستگاه سرکوب، قضا، قانون و ایدئولوژیاش را بازآرایی میکند. گیرافتادن در این تعلیق، عملاً به تثبیت نظم موجود خدمت میکند.
اما در قطب مقابل جمهوری اسلامی هم انواع نیروهای سیاسی ارتجاعی با برنامه و تشکیلات هستند که به طور قطع و یقین می خواهند چارچوبه های نظام طبقاتی در ایران، از جمله وابستگی ساختارمند آن به نظام سرمایه داری-امپریالیسم جهانی را حفظ کنند. از این منظر، افق و برنامه نیروهایی مانند سلطنت طلب ها و مجاهدین، هرچند که بیرون از ساختار حکومت فعلی اند، در همان چارچوب طبقاتیای قرار میگیرد که جمهوری اسلامی نمایندگی میکند: جبهه حفظ نظام سرمایهداری (در وابستگی به این یا آن گروه بندی از سرمایه داران انحصاری مالی امپریالیستی)، دولت سرکوبگر (با حمایت سازمان امنیت و سرکوب این یا آن کشور امپریالیستی و نهادهای امنیتی و پلیسی منطقه)، با «گفتمان»ها و پرچمهای متفاوت. این ها «خارج از حکومت» هستند اما «خارج از جبهه طبقاتی حاکم» نیستند.
در سوی مقابل این قطب، نیروهایی قرار دارند که به طور عینی دارای منافع مشترک در گذر رادیکال و بنیادین از کلیت نظام سیاسی- ایدئولوژیک و اقتصادی- اجتماعی حاکم هستند. اما لزوماً همه دارای برنامه و نقشه راهی نیستند که این گذر رادیکال و بنیادین را بازتاب داده و بیان کند.
هر برنامه و افق و نقشه راه طبقاتی، نمایندگان فکری خود را دارد. نمایندگان فکری اکثریت ستمدیدگان جامعه ما باید از میان روشنفکران مترقی – کارگر، دانشجو و معلم و استاد و وکیل و بازنشسته – برخیزند؛ کسانی که به لشگر نظریه پردازان و سخنگویان سیاسی و ایدئولوژیک مرتجعین داخل و بیرون حکومت نپیوسته اند و در جهت شفاف کردن مرزهای طبقاتی و افقهای متضاد، به سمت گشودن راه رهایی اکثریت ستمدیدگان جامعه مان فعال می شوند. نباید گذاشت، با مخدوش شدن این مرزها، سردرگمی سیاسی و فکری در میان مردمی ایجاد شود که به اضطرار نیازمند سرنگونی این رژیم هستند، بدون این که قشر منسوخ دیگری جایگزین اش شود. در سنجش این برنامه ها و افق ها و نقشه راه ها، هرگز نباید «خارج از حکومت بودن» را مترادف با «خارج از جبهه طبقاتی حاکم بودن» دانست.
هنگامی که به «نقشه» صحنه سیاسی امروز ایران می نگریم، فعالیت شدید جریان های مختلف و کثرت «پروژه ها» برای آینده ایران را می بینیم. برخی پروژه ها چنان وابسته به قطب های قدرت بین المللی و داخلی هستند که با امواج متلاطم در درون آنها، به طور مکرر دستخوش بحران می شوند. مانند پروژه پهلوی (و «کناری» هایش مانند شاخه «از تاجزاده تا شاهزاده» و شاخه های مختلف مشروطه خواهان و غیره) که حتا با وجود توانایی نظامی که در جت های جنگنده اسرائیل و آمریکا می بینند و به اصطلاح «کارآفرینان» ایرانی در آمریکا با آن پیمان بسته اند، با هر چرخش در توازن قوا میان جناح های مختلف فاشیست های حاکم در آمریکا دچار قبض و بسط روحی می شوند. پروژه مجاهدین که در شاخه ای دیگر از حزب جمهوری خواه حاکم در آمریکا قیم های خود را جسته اند، مایک پنس (معاون دور اول حاکمیت فاشیست ها در آمریکا) را به اجلاس شان دعوت می کنند که اعلام کند «مردم ایران حاضر به بازگشت شاه» نیستند و مریم رجوی را می خواهند. یا پروژه «نقد» حکومت ولی حفظ آن که یک نمونه اش جریان «محور مقاومت» است و با هر رزمایش نظامی مشترک ایران و روسیه و چین چند روزی آرامش می گیرند و باهر ملاقات میان ترامپ و پوتین یا ترامپ و شی جی پین دچار سکته و رنگ پریدگی می شوند. قشر دیگری هم هستند که رخدادهای مهم در اوضاع ایران و حرکات «بدیل»ها را به نسبت این رخدادها «تحلیل» می کنند که می توان گفت متخصصین تحلیل سیاسی (پاندیت ها) با کانال های اینترنتی متعدد هستند. عده ای از روشنفکران ادبی- سیاسی سابق نیز به جمع این تحلیل گران سیاسی پیوسته اند و با ابزارگرایی نظری، نیروهای ارتجاعی را به صرف «خارج از حکومت بودن» در قامت بدیل جا میزنند و صحبت از «واقعگرایی» و لزوم به رسمیت شناخت «تنوع» می کنند. در حالی که به شدت به واقعیت مسئله پشت می کنند. زیرا این نوع به رسمیت شناختن «تنوع»، حذف بیرحمانه اکثریت ستمدیدگان این جامعه است. حکم ما، صرفاً جانبداری از اکثریت ستمدیدگان جامعه نیست. بلکه بیان واقعیت شکاف های طبقاتی و اجتماعی ماست. حذف اکثریت، در برنامه و نقشه راه این نیروهای منسوخ حک شده است و ندیدن آن استعداد غریبی می طلبد. برای نمونه رجوع کنید به بحث و گفتگوهای میان این متخصصین در کلاب هاوس هایی که پس از واقعه مشهد برگزار شدند.
بخش مهمی از روشنفکران جامعه که شک ندارند باید در سمت اکثریت مردم تحت ستم و استثمارمان بایستند، در همین فضای تعلیق زیست و ناامیدانه تلاش میکنند، بدون اطمینان از این که آیا در صحنه سیاسی درهم برهم ایران که انواع مراکز قدرت داخلی و خارجی رویش کار می کنند و برایش «پروژه» تعریف می کنند، آیا تلاش هایشان به چیزی جز جایگزین شدن قدرت سیاسی یک قشر منسوخ با قشر منسوخ دیگر، منتهی خواهد شد؟ این ابهام و تردید بسیار خطرناک است.
در برابر آنچه در مشهد رخ داد، هیچکس نباید ساکت و بیموضع بماند. نخست، باید در برابر دو شکل ارتجاع یعنی ارتجاع حاکم و ارتجاع خارج از حکومت، موضعی روشن گرفته شود. این منطق که «فعلاً جمهوری اسلامی عمده است، پس میشود با هر نیرویی که علیه آن است کنار آمد»، دقیقاً همان زمینی است که بارها جنبشهای مترقی را به مسلخ برده است. حداقل موضع گیری این است که وقتی فاشیست های سلطنتطلب به کسانی مثل نرگس محمدی و دیگر عزیزان می گویند «ابراز وفاداری کن یا …» باید بر دهانشان زد؛ همانطور که وقتی امنیتی های جمهوری اسلامی او را تهدید به مرگ می کنند باید بر دهانشان کوبید و ماهیت سیاسی و فکری و اجتماعی و طبقاتی شان را برای مردم بیان و اعلام کرد و به عنوان فرصتی برای ایجاد قطب بندی شفاف در صحنه سیاسی درهم و برهم استفاده کرد. در این زمینه نیز باید شجاع بود و شجاعت را تکثیر کرد. علاوه بر آن، باید سطحی نگری ها را کنار زد. به طور مثال، ارجاعدادن مطلق به خیابان بهعنوان «معیار نهایی». هر نیرویی که در خیابان حضور دارد، هر شعاری که بلندتر است، هر جریانی که جمعیت بیشتری دور خود جمع میکند، گویا بهطور خودکار مجوز «مردمی» مییابد. همین سطحی نگری و پوپولیسم، موجب گیجی در مورد ماهیت خمینی و اسلامگرایان در سال ۱۳۵۷ شد. تفکر سطحی و پدیداری یک معضل در میان توده های مردم است اما وظیفه روشنفکران سیاسی و دلسوز جامعه است که به مصاف آن بروند و نه این که آن را در شکل های مختلف تکرار کنند. چنین رویکردی نهتنها نیروهای مترقی را خلعسلاح میکند، بلکه به نیروهای ارتجاعی اجازه میدهد با اتکا به پول، رسانه و سطحی از سازمانیافتگی، میدان را قبضه کنند.
ساده نگری دیگر، توهم «وحدت بدون خط» است. به مردم گفته میشود اختلافات را کنار بگذارید و فعلاً بر سر «دفع خطر فوری» متحد شوید. اما پرسش اینجاست که متحد شدن حول چه چیزی و علیه چه چیزی؟ وحدتی که بر پایه ندیدن تضادهای طبقاتی شکل بگیرد، در عمل وحدت حول افق طبقه مسلط یا نمایندگان آینده آن است. این نوع وحدت، نه پل عبور به رهایی، بلکه راه هموار بازتولید ارتجاع در شکل های جدید است.
در چنین وحدتی، نیروهای مترقی باید دائماً عقب بنشینند، از افق انقلاب دست بکشند، از نقد پروژه پهلوی و دیگر اشکال اپوزیسیون ارتجاعی صرفنظر کنند و به نام «مصلحت»، «لحظه حساس» یا «اولویتها»، خود را سانسور کنند. نتیجه، «وحدت» نیست بلکه تبدیل شدن به لشگر مرتجعین و سرکوبگران آینده است. روشنفکران دلسوز و آینده نگر باید رک و صریح با مردم حرف بزنند: پشت هر شعار، هر حرکت سیاسی و هر «بدیلی» منافع طبقاتی مشخصی قرار دارد. تا زمانی که مردم یاد نگیرند پشت شعارها، برنامه ها و ادعاها منافع طبقه ای خاص، محتوای سیاسی- ایدئولوژیک و اجتماعی- اقتصادی مشخصی را ببینند، ناگزیر قربانی فریب و خودفریبی خواهند شد.
رویکرد مشکل آفرین بعدی، هراس از پیشرو بودن است. این هراس اغلب با زبان اخلاقی یا عقلانی بیان میشود: «نباید تند رفت»، «نباید از مردم جلوتر بود»، «نباید با افکار عمومی درافتاد». اما آنچه پنهان میماند این است که جامعه نمیتواند از دل زندگی روزمرهاش، افق رهایی بسازد. جامعه میتواند به خیابان بیاید، میتواند هزینه بدهد، میتواند شورش کند؛ اما ساختن افق، تحلیل تضادها و نشاندادن راه رهایی، کاری است که نیاز به آگاهی سازمانیافته دارد.
نکته بعدی، پناهبردن به مفاهیم مبهمی چون دموکراسی، منافع ملی و مصلحت است. این مفاهیم، وقتی از بستر مادی و طبقاتیشان جدا میشوند، به ابزار فریب بدل میگردند. دموکراسی بورژوایی، بدون اشاره به بنیادهای تاریخی و اجتماعی طبقاتی، چیزی جز حمایت از دیکتاتوری طبقه مسلط نیست. ارجاع به «منافع ملی» در جامعهای که شکافهای طبقاتی عمیق دارد، یعنی ترجیح منافع طبقات بالا به نام کل جامعه.
حتی آنجا که بحث «سازماندهی» به میان میآید، محدود نگری محکوم به شکست، به شکل دیگری خود را نشان میدهد. سازماندهی در بسیاری از این تحلیلها به یک مسئله صرفاً کمی و تاکتیکی تقلیل مییابد: یعنی شبکهسازی، هستهسازی، وصلکردن افراد به هم، ایجاد کانالهای ارتباطی و… بیتردید، همه اینها ضروریاند اما محتوای آن چیست؟ این شبکهها حول چه افق و برنامه سیاسی (اعم از افق و برنامه سیاسی کوتاه مدت یا راهبردی) شکل میگیرند؟ این ارتباطات قرار است جامعه را به کجا ببرند؟ وقتی خط سیاسی رهایی بخش وجود نداشته باشد، سازماندهی حتی اگر گسترده و پیچیده باشد، میتواند بهراحتی در خدمت نیروهای سیاسی ای قرار بگیرد که از پشتوانه قدرت در داخل و جهان برخورداند.
این تقلیل سازماندهی به تاکتیک و کمیت در واقع نفی سازماندهی است، اما در لباسی عملگرایانه. گویی میتوان بدون تعیین جهت، بدون جنگ ایدئولوژیک و بدون مرزبندی طبقاتی، صرفاً با زیاد کردن پیوندها، راه رهایی را هموار کرد. اما سازماندهی پیش از هر چیز سازماندهی حول یک بدیل سیاسی است؛ سازماندهی رهایی بخش حول بدیلی است که پاسخ دهد معضل چیست، دشمن کیست، دوست کیست، هدف چیست و مسیر رسیدن به آن کدام است. اگر سازماندهی از خط جدا شود، به ابزاری بدل میشود که ممکن است نه در خدمت رهایی، بلکه در خدمت بازتولید وضع موجود عمل کند و دقیقاً از همینجا است که بحث ناگزیر به سطحی فراتر کشیده میشود یعنی مسئله حزب پیشاهنگ کمونیست، نه بهعنوان یک فرم سازمانی دیگر، بلکه بهعنوان صدای بدیل سیاسی و اقتصادی- اجتماعی مورد نیاز جامعه و ظرف تجمع کوشندگان این راه برای عملی کردنش.
این اشکالات، اگرچه در ظاهر بهصورت رویکردهای متفاوت بروز میکنند، اما همگی بر یک زیربنای فکری مشترک استوارند: گسست از تحلیل طبقاتیِ مادی و جایگزینکردن آن با نوعی عملگرایی سطحی و بیافق. در همه موارد، مبارزه از عرصه تقابل آگاهانه منافع طبقاتی به مجموعهای از سیاست و واکنشها به «آنچه هست» تقلیل مییابد. وجه مشترک همه اینها شیوه تفکری است که تضادهای واقعی جامعه را یا نامرئی میکند یا به تعویق میاندازد و بهجای پرسش از اینکه کدام طبقه، با چه افقی و برای چه نظمی میجنگد، تمرکز را بر مدیریت لحظه، کاهش تنش یا همزیستی با ارتجاع میگذارد. به همین دلیل است که این اشکال، با وجود تفاوتهای ظاهریشان، در عمل به یک نتیجه میرسند: خلعسلاح نظری و سیاسی مبارزه.
اما همینجا باید یک نکته را روشن کرد حتی رادیکالترین روشنفکران نیز، بهتنهایی قادر به حل این معضل نیستند. مسئله، فراتر از موضعگیری فردی یا نوشتن تحلیلهای درست است. مسئله، ضرورت وجود یک حزب پیشاهنگ کمونیست انقلابی متکی بر کمونیسم نوین است که این بدیل ضروری را دائماً در قالب نقشه راه به عمل در آورد، در هر مقطع، انطباق این نقشه راه با واقعیت را راستی آزمایی کند و این بدیل و نقشه راه آن را تبدیل به نیروی مادی کند. زیرا با الهام از گفته مارکس باید گفت: در میدان جنگ طبقاتی فقط نیروی مادی است که می تواند با نیروی مادی حاکم در بیفتد.
برای درک اهمیت وجود حزب پیشاهنگ کمونیست به عنوان یک قطب تاثیر گذار در تعیین سمت و سوی مبارزات جامعه باید سوءتفاهم رایج در مورد انقلاب را کنار زد: انقلاب به معنای صرفِ شکست دادن قدرت حاکم نیست. انقلاب، تغییر آگاهانه بنیانهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و افکار یک جامعه با مشارکت آگاهانه هزاران و میلیون ها نفر از مردم است. چنین تغییری از دل خیابان بیرون نمیآید. اینجا نقش حزب پیشاهنگ کمونیست تعیینکننده میشود. نه بهعنوان جایگزین مردم، بلکه بهعنوان نیرویی که صدا و بیان انقلابی است که ضرورت جامعه و مورد نیاز عاجل اکثریت تحت ستم و استثمار آن است. حزب پیشاهنگ کمونیست، پیش از آنکه یک «تشکل» باشد، تمرکزِ برنامه و سیاست و نقشه راه برای رهبری انقلاب است. جایی است که تجربههای پراکنده به یک درک منسجم از دشمن، هدف و مسیر بدل میشوند. حزب ما، حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست) که پیرو کمونیسم نوین است تلاش می کند تا صدای چنین بدیلی باشد و در عمل آن را زندگی کند. بدیلی که خصلت و اصول و عملکردهای آن به روشنی در پیش نویس «قانون اساسی برای جمهوری سوسیالیستی نوین ایران» ترسیم شده است.
نباید اجازه دهیم که طبقات مرتجع و نمایندگان فکریشان رهبری و جهت مبارزات مردم را در انحصار خود نگه دارند. مسئله فقط نقد آنها نیست؛ مسئله بیرون کشیدن مبارزه از دست آنها و طرح جسورانه و موثر بدیل «جمهوری سوسیالیستی نوین ایران» است.
بسیاری از نیروها با جمهوری اسلامی مخالفاند، اما افقشان نهایتاً بازتولید مناسبات سرمایهداری است؛ با چهرهای لیبرالتر، ملیتر یا حتی «دموکراتیکتر». می توان به طور علمی و تاریخی اثبات کرد که تنها حزب کمونیست مبتنی بر سنتزنوین کمونیسم، می تواند نماینده افقی باشد که از این چرخه بیرون میزند برای جامعهای بدون استثمار و بدون ستم و بدون دولت سرکوبگر. به همین دلیل است که این حزب، نماینده جامعه آینده در دل امروز است.
مردم علیه شرایط ستم و استثمارشان میجنگند، جان فشانی می کنند، شجاعت را تکثیر می کنند. مسئله این است که همه این ها باید یک مرکز ثقل سیاسی پیدا کند با برنامه روشن و نقشه راه برای محقق کردن آن، تا بتوانیم شکست های مکرر و تاریخی را به پیروزی تبدیل کنیم – پیروزی بدیلی که به واقع می تواند جامعه ما را از چنبره قرن ها ستم و استثمار در شکل های قدیم و جدید رها کند و به بشریت در چهارگوشه جهان نیز الهام ببخشد که «گل همینجاست، همینجا برقص!».




