اتحاد با ملی گرایان و علیه ناسیونالیسم

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۸ دقیقه

اتفاقات مشهد در مراسم هفتم خسرو علیکردی، وکیل مدافع بسیاری از معترضان و بازداشتی های خیزش ژینا و دیگر مخالفان جمهوری اسلامی، به لحاظ هم دستی اوباش شاه و شیخ، یادآور حملات سخیف وقایع مرداد ۱۳۳۲ بود. در آن زمان اوباش شعبان بی مخ پهلوی چی با همراهی رهبران دینی آن دوره کاشانی و بهبهانی، دست اندر کار سرکوب نیروهای ملی و چپ و کمونیست که در مقابل کودتای سیا علیه دولت ملی دکتر مصدق مقاومت می کردند، شدند. در مشهد نیز، به گواه شاهدان عینی و همانطور که در بیانیه جبهه ملی ایران – شاخه خراسان (که دکتر خسرو علیکردی سخنگو و هموند آن بوده) آمده است، «گروهی اندک ولی منسجم و سازمان یافته با برنامه ریزی قبلی با دادن شعارهای سلطنت طلبانه و توهین به خانواده و نزدیکان دکتر علیکردی اقدام به متشنج کردن فضا و برهم زدن نظم مراسم نمودند. محو شدن این گروه قلیل همزمان با آغاز حمله نیروهای امنیتی انتظامی از صحنه، نشان از هماهنگی کامل آنان با نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی دارد. حتی تعدادی از این گروه همسو و همراه با نیروهای امنیتی در حمله و ضرب و شتم حاضرین در مراسم نقش داشتند! گواه این ادعا این است که با هیچ یک از این افراد توسط مامورین جمهوری اسلامی کوچکترین برخوردی صورت نگرفت…»

در حالیکه همکاری اسلام گرایان شیعه با رژیم شاه در سرکوب نیروهای ملی و چپ و کمونیست تاریخ دارد، امروز هم جریان پهلوی خود را مدعی «ملی گرایی» می داند، هم جمهوری اسلامی به ویژه پس از حمله اسرائیل/آمریکا به ایران بر تبلیغات «ملی گرایانه» خود افزوده و درصدد است از این طریق میان مردم و حاکمیت ایجاد اتحاد کند.

به این دلیل و همچنین به علت وجود عینی مسئله ملی در کشورهای تحت سلطه امپریالیسم و سربلند کردن ملی گرایی در مواجهه با آن (موضوعی که همواره در جنبش کمونیستی یکی از دغدغه های مهم بوده است) ما را وا می دارد که به این موضوع بپردازیم: ملی گرایی در ایران به چه معناست؟ چه پیشینه ای داشته و امروز به کجا رسیده است؟ چه تفاوت هایی بین جریانات مختلف «ملی گرا» موجود است؟ و آیا اتحادی بین کمونیست ها و ملی گرایان در مبارزه با جمهوری اسلامی و امپریالیسم می تواند وجود داشته باشد؟

برای بررسی این مسئله، مثل هر مسئله دیگر باید از ساختار واقعیت شروع کرد. ملی گرایی و هر برنامه و گرایش سیاسی دیگری در جهان سرمایه داری امپریالیستی توسط ویژگی های همین سیستم شکل گرفته و تقسیم می شوند. واقعیت جهانی که با شکاف بین کشورهای امپریالیستی و کشورهای تحت سلطه رقم خورده است، گرایش ملی گرایی در این دو نوع کشورها را نیز شکاف می دهد. ملی گرایی در کشورهای امپریالیستی، چیزی جز شوونیسم امپریالیستی نیست. این شوونیسم امپریالیستی، به عنوان یک ایدئولوژی کلیدی توسط بورژوازی حاکم استفاده می شود تا اهالی تحت ستم و استثمار در آن کشور را در دفاع از دخالت ها و سلطه گری هایش در کشورهای «جهان سوم» و همچنین در رقابت سیاسی و نظامی با قدرت های امپریالیستی دیگر، همدست خود کند.  تقویت این شوونیسم امپریالیستی در میان مردم کشورهای امپریالیستی، صرفاً متکی بر «ایدئولوژی سازی» نیست. بلکه پایه مادی در رفاه نسبی ای دارد که بورژوازی کشورهای امپریالیستی قادر است برای بخش های بزرگی از اهالی از جمله پرولتاریای این کشورها تامین کند: رفاهی که منبع آن فوق استثمار میلیاردها انسان در «جهان سوم» از جمله ۱۵۰ میلیون کودک کار توسط امپریالیست هاست. همین رابطه، پایه مادی تولید و بازتولید ملی گرایی در کشورهای تحت سلطه امپریالیسم هم هست.

پایه ریزی دولت مرکزگرای مدرن در ایران توسط رضاخان تحت قیمومیت امپریالیسم بریتانیا، از جمله با هدف یکدست سازی اجباری ملل مختلف تحت نام ایران و همراه با سرکوب و ستم بر ملل غیر فارس بود. برای این دولت مرکزگرا یک ایدئولوژی شوونیستی ملی گرایانه ساخته شده که ایرانی- گری است. این شوونیسم ایرانی گری توسط جمهوری اسلامی تبدیل شد به شوونیسم ایرانی- شیعه.

طبقه حاکمه شکل گرفته در ایران از رضاخان تا جمهوری اسلامی، بورژوازی وابسته ایست که ماحصل سلطه امپریالیستی است. اینان همواره از امپریالیسم شکایت می کنند که چرا جایگاه با ثبات و امنی برایشان فراهم نمی کند و حتا توسط قدرت های امپریالیستی «قربانی» می شوند. به این علت که خود سیستم سرمایه داری جهانی به واسطه تضادهایش آنقدر تلاطمات و بحران های اقتصادی و سیاسی دارد که همواره موکلین بورژوازی امپریالیستی باید کلنجار بروند که در این تلاطمات از بین نروند. 

گرایش های ملی گرایانه در مقابله با رژیم پهلوی و قدرت های امپریالیستی بریتانیا و آمریکا که قیمومیت این رژیم را داشتند شکل گرفت. این گرایش، در دوره پس از جنگ جهانی دوم به ویژه از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به این سو اوج گرفت. این نوع ملی گرایی، گرایشی است که در میان قشرهایی از سرمایه داران کوچک که مرتبا توسط انحصارات خرد می شوند و در میان متخصصان و خرده بورژوازی مدرن رشد می کند و بیان سیاسی پیدا می کند. اما، این حس مقاومت در برابر رابطه سلطه گرانه در میان قشرهای وسیع مردم هم وجود دارد. بنابراین، ملی گرایی یک واکنش محقانه است به ستم گری امپریالیستی. اما معضل «افق ملی» که بیان خود را در احزاب و افراد (مثلا، جبهه ملی و چهره های شاخص آن) می یابد در آن است که پایه مادی یپروزی علیه این ستم گری و رژیم استبدادی و ارتجاعی که توسط سلطه امپریالیستی تولید و بازتولید می شود را ندارد. چون افق ملی گرایی، اسیر چارچوب عصر سرمایه داری است که خودش منبع تولید سلطه گری کشورهای امپریالیستی بر کشورهای تحت سلطه است. حل تضاد ستم امپریالیستی، در چارچوبه های این عصر غیرممکن است. در ادامه بیشتر به این مسئله خواهیم پرداخت.

این رابطه سلطه، فقط حس مقاومت در میام مردم تحت سلطه به وجود نمی آورد، بلکه یک احساس حقارت ملی نیز در میان توده ها به وجود می آورد که درونی سازی ایدئولوژی امپریالیستی است. احساسی که از موقعیت کشورهای تحت سلطه از جمله ایران برمی خیزد: مقایسه وضعیت استبدادی و فقر و نبود اولیه ترین امکانات زندگی مثل آب و برق و هوای سالم با «دموکراسی» و رفاه و ثبات نسبی در کشورهای امپریالیستی شمال جهانی، برخی مردم را به طور خودبخودی به این فکر وامی دارد که شاید «ما»، کمتر و پایین تر از آن مردمان هستیم و «از ماست که بر ماست» و… و شاید «آنها»، با پروژه های کودتا و جنگ و رژیم چنج شان پیام آوران دنیای بهتر باشند! ایدئولوژی ای که عمیقا در خدمت توجیه شکاف ناعادلانه موجود در جهان است. درحالیکه در واقعیت، رفاه و دموکراسی «آنها» بر فقر و استبداد «ما» بنا شده است و بدون آن نیز بقایش ممکن نخواهد بود. این یک توهم بسیارخطرناک است. . بنابراین نوعی از ملی گرایی که در مبارزه و ضدیت با احساس حقارت ملی قرار دارد، دارای عناصری پیشرو است، هرچند که نباید شکل «عظمت طلبی و برتری طلبی» ایرانی به خود بگیرد. خیلی ساده به این معناست که مردمان این جغرافیای سیاسی، نه کمتر و نه بیشتر از مردمان دیگر نقاط جهانند و حق و توان آن را دارند که سرنوشت خود را به دست خود بگیرند.

در کنار به رسمیت شناختن این شکاف تعیین کننده در عصر امپریالیسم، باید توجه کرد که تضاد با امپریالیسم باعث تخفیف همه تضادهای دیگر در درون یک ملت نمی شود. هر ملت تحت ستمی نیز، خود به طبقات تقسیم می شود و هنگام حرف زدن از «منافع ملی»، همیشه باید پرسید منافع کدام طبقه؟ طبقه حاکم در ایران مثل هر جای دیگر در دنیا، سعی دارد بر این شکاف طبقاتی سرپوش گذاشته، و منافع طبقه حاکمه را منافع مردم ایران جلوه دهد. درحالیکه همین طبقه حاکمه است که منافع مردم را با وابستگی به این و آن قدرت امپریالیستی پایمال کرده و رقابت ها و جنگ های اقتصادی و سیاسی و نظامی چین و آمریکا را به ایران کشانده است. مردم ایران با مردم فلسطین و افغانستان و اوکراین و آمریکا، اشتراک منافع استراتژیک و عینی دارند، اما با طبقه حاکمه خود (چه در قدرت: جمهوری اسلامی و چه خارج از قدرت: جریان پهلوی یا مجاهدین) که پرچم ملی گرایی ارتجاعی را در دست دارد، نه! جریان ملی گرا بدون تشخیص این واقعیت، به راحتی پشت جبهه استثمارگران و ستمگران جدید یا کهنه می شود. «مردم خاورمیانه و شمال آفریقا هم استعمار و امپریالیسم را در درنده خوترین اشکال آن تجربه کرده اند؛ هم شکست ملی گرایی را در شکل مصدقیسم و ناصریسم و عرفاتیسم و نیز بنیادگرائی اسلامی را که جنبش های ضد امپریالیستی مردم منطقه را دزدیده و عقب مانده ترین روابط اجتماعی و فرهنگ قرون وسطائی را به عنوان «راه رهائی» به خورد مردم ستمدیده این منطقه داده است.»[۱]

پتانسیل اتحاد ما کمونیست ها با قشری از ملی گرایان که در برابر دخالت و سلطه خارجی مقاومت می کنند، اصلا به معنای صحه گذاشتن بر خیال ساختن یک کشور مدرن سرمایه داری سکولار دموکراتیک نیست که بتواند «ماموریت» انقلاب مشروطه را تمام کند! همانطور که در سرمقاله آتش در آغاز هزاره جدید نوشتیم: «جامعه ایران هرچند به طور ناقص، اما از «بیرون» از آن مرحله گذشته و تضاد اساسی عصر سرمایه داری امپریالیستی را به شکل خاص و ویژه بازتاب می دهد و نیازمند آن است که طبقه ای که منافعش در گذر از این عصر است، یعنی طبقه پرولتاریا، تغییر رادیکال جامعه و جهت این تغییر را رهبری کند.»[۲]

نه تنها در کشورهای امپریالیستی، آنطور که لنین می گوید: «جنبش ملی متعلق به گذشته‌ای برگشت‌ناپذیر است و تلاش برای احیای آن، یک آرمان‌شهر ارتجاعی پوچ خواهد بود.» بلکه در کشورهای تحت سلطه هم در دوران امپریالیسم رویای انجام انقلاب های بورژوایی یک آرمانشهر تاریخ مصرف گذشته و پوچ است. چرا که ما از دوران فئودالیسم و استعمار گذشته ایم. ایدئولوژی ملی در آن دوران برای مبارزه علیه فئودالیسم برای تشکیل دولت-ملت‌ها کارکرد داشت. با گسترش سرمایه داری-امپریالیستی به سراسر جهان، رسالت آن نوع انقلاب ها به طور عینی خاتمه یافته و امری متعلق به گذشته شده اند. پس در این کشورها هم هدف مبارزه ملی، تلاش برای تکرار روند انقلاب بورژوا-دمکراتیک که در اروپا جریان داشت، نمی تواند باشد، بلکه توسعه مبارزه ضد امپریالیستی به عنوان گامی در راه انقلاب کمونیستی به عنوان تنها راه حل مثبت برای شکاف موجود بین کشورهای امپریالیستی و تحت سلطه است.

با وجود اینکه در ملت‌های تحت ستم امپریالیسم، ملی گرایی خواهان استقلال از امپریالیسم می‌تواند نقش مترقی در مبارزه ایفا کند، اما هنگامی که تبدیل به یک برنامه و افق سیاسی شود به این معنی خواهد بود که حتی به اهداف خود نخواهد رسید و به زودی به نقطه مقابل خود تبدیل خواهد شد. در عصر سرمایه داری، تمام معضلات حل نشده و از گذشته برجای مانده (مانند وابستگی به سیستم سرمایه داری امپریالیسم، وجود انقیاد سنتی و طایفه ای و فئودالی در روابط اجتماعی، وجود شکاف میان ملل مختلف یک کشور …) فقط می تواند در چارچوبی که از خود سرمایه داری گسست می کند حل شوند.

با کسانی که از موضع ملی گرایی، نه تنها با جمهوری اسلامی بلکه علاوه بر آن، با امپریالیسم امریکا و جنگ افروزی اش در ایران یا با نفوذ امپریالیست های روسیه و چین در ایران، مخالفت می کنند، می توان و باید متحد شد و هم زمان، با آنها مبارزه علمی و صادقانه کرد در مورد این که به واقع در جامعه ما «معضل چیست و راه حل چیست» و از آنها دعوت کرد که انگاره های خود را مقایسه کنند با آن جامعه ای که تصویرش در طرح پیشنهادی «قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین ایران» آمده است و به واقع رهایی بخش است. از سوی دیگر، نمی توان با کسانی که تحت نام «کمونیست» خط میهن پرستی و ناسیونالیستی را برای رهبری انقلاب پیش می گذارند، همان رویکرد اتحاد-مبارزه را اتخاذ کرد. دنباله روی از ناسیونالیسم، یک مشکل تاریخی در جنبش کمونیستی بوده است که به شکست ها و نتایج فاجع بار از منظر منافع واقعی مردم انجامیده است.

به طور مثال دیمیتروف، دبیرکل کمیته اجرایی کمینترن (انترناسیونال سوم) از عبارت پوشالی «نهیلیسم ملی» برای توصیف و حمله به هر دیدگاهی استفاده می کرد که از نظر ایدئولوژیکی و سیاسی بر احساسات میهن‌پرستانه مبتنی نبود. که عنصری مهم در خط جبهه متحد ضد فاشیسم دوران استالین و اساساً راهی برای هموار کردن مسیر برای لغزش به سمت «دفاع از سرزمین پدری» در طول جنگ جهانی دوم بود. درحالی که در مانیفست کمونیست نوشته مارکس و انگلس تاکید می شود: «کمونیست‌ها به خاطر تمایل به الغای کشورها و ملیت مورد سرزنش قرار می‌گیرند. کارگران کشوری ندارند. ما نمی‌توانیم چیزی را که ندارند از آنها بگیریم.» کلمات مانیفست کمونیست امروز بیش از هر زمان دیگری صادق است. مانیفست حتی درباره کشورهای تحت سلطه نیز گفته است: «در مبارزات ملی پرولتاریای کشورهای مختلف، آنها [کمونیست‌ها] منافع مشترک کل پرولتاریا را، مستقل از هر ملیتی، برجسته و مطرح می‌کنند.»[۳] این دیدگاه انترناسیونالیستی است، نه ملی‌گرایانه، که باید مطرح شود، حتی زمانی که مبارزه نیازمند برنامه‌ای برای رهایی ملی است.

ما یک ملت جدا افتاده از دیگر ملت ها و جا مانده از تاریخ نیستیم. ما هم بخشی از یک فرآیند تاریخی جهانی هستیم که امروز بیش از هر زمانی، با هر چه جهانی تر شدن سرمایه و کار اجتماعی، سرنوشت مان به سرنوشت دیگران گره خورده است. تعیین کننده بودن این واقعیت بزرگتر اجتماعی جهانی به همین سیستم سرمایه داری جهانی بر می گردد و نه صرفا به خط سیاسی و ایدئولوژیک انترناسیونالیستی ما. خط ما بازتاب واقعیتی است که در آن زندگی می کنیم.

[۱]  بیانیه اول ماه مه ۱۳۹۰: از ایران به هم رزمان انقلابی در خاورمیانه و آفریقای شمالی

[۲] در آستانه قرن جدید، نشریه «آتش» شماره ۱۱۳- فروردین ماه ۱۴۰۰

[۳] مانیفست کمونیست، مارکس و انگلس