نشریه «آتش» شماره ۱۷۱- بهمن ماه ۱۴۰۴

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۶۰ دقیقه

نشریه «آتش» شماره ۱۷۱- بهمن ماه ۱۴۰۴

سرنگون باد نظام فاشیستی جمهوری اسلامی!

دست پیمانکاران بین المللی مرگ از انقلاب ما کوتاه!

در شهرهای ایران بوی باروت به مشام می رسد و رد انگشتان مردمی که با خون «مرگ بر جمهوری اسلامی» و نام آزادی را بر سیمان دیوارها حک کردند هنوز باقی است. امروز ۲۹ دی ۱۴۰۴ است؛ در حالی‌ که خون ده‌ها هزار نفر از مردم ما در کشتاری بی‌سابقه خشک نشده، در حالی‌ که هزاران خانواده در سوگ فرزندان، جوانان و عزیزانشان شب را به صبح می‌رسانند، قالیباف، رئیس مجلس، در صحن رسمی حکومت، با وقاحتی عریان گفت: «خون ملت ما هدیه به رهبر است». این جمله یک سند جنایت است. این میزان از بی‌شرمی، بی‌اعتنایی به جان انسان‌ها و تحقیر رنج یک ملت، حتی در میان مقامات همین نظام هم کم‌سابقه است. این همان منطق یک رژیم فاشیستی است که جان انسان را ابزار بقا می‌بیند. اراجیف شرورانه قالیباف مانند هذیان های واپسین سران رژیم‌های فاشیستی از جمله هیتلر است؛ همان‌ها که تا آخرین لحظه دست از خونریزی برنداشتند و گمان می‌کردند مصون از حسابرسی‌اند. اما ما کاری خواهیم کرد که یک بار دیگر، خلافش ثابت شود. نخواهیم گذاشت، مردمی که داغدار و خشمگین‌اند، این سخنان را فراموش کنند. سازمان شان خواهیم داد تا دیر یا زود، به حساب شما و این سیستم پوسیده، فاسد و تبهکارتان برسند و نظام تان را به خاک بکشند.

در اعتراضات دی ماه، عمق قساوتی که جمهوری اسلامی علیه مردم به کار بست، مرزهای همیشگی سرکوب را جابجا کرد. در برابر خیزش مردم جان به لب رسیده، رژیم اسلامی از استراتژی سرکوب بیرحمانه و ساختارمند استفاده کرد. نیروهای امنیتی، سپاه پاسداران، نیروهای پلیس و لباس شخصی ها به صورت وسیع از سلاح های مرگبار و تیراندازی مستقیم استفاده کردند. به توصیف کادر درمانی بیمارستان ها «هدف گیری اندام های حیاتی عمدی بوده است». هنوز به دلیل تاریکی اطلاعاتی، آمار جانباختگان این خیزش معلوم نیست. هزاران هزار است. جانباختن انسان‌هایی که کار می کردند، جاده و بیمارستان می ساختند، وکالت مردم را بر عهده داشتند، هنر می آفریدند، تعلیم می دادند، درمان می کردند، درس می خواندند، ورزشکار بودند…. و هزاران آرزو برای خودشان و جامعه داشتند. این سرکوب یک‌بار دیگر اثبات کرد که جمهوری اسلامی فقط با جنایت علیه مردم می تواند نفس بکشد و بقای خود را تضمین کند. با علم به این حقیقت، نبرد با چنین رژیمی را باید جدی گرفت. از روش‌هایش شناخت علمی داشت، الگوی سرکوبش را بررسی کرد و بر اساس چنین شناختی مبارزه با آن را طوری پیش برد که صفوف مردم را هرچه آگاه تر و سازمان یافته تر کند و صفوف دشمن را هرچه از هم گسیخته تر و در نهایت، ما را به موقعیتی برساند که یک جنگ انقلابی را برای دفن نهایی آن آغاز کنیم. طی این مسیر مستلزم آن است مردم میلیونی تحت رهبری حزب کمونیست باشند. به جای تکیه بر وعده های دروغین و توهمات با اتکا به نیروی خود، ابتکار، خلاقیت و شجاعت شان را به میدان آورده و برای جامعه ای متفاوت از هر نظام ستمگر، نبرد کنند.

شخص خامنه ای فرمان قتل‌عام را صادر کرد. برای اینان که نظام شان را در آستانه فروپاشی می دیدند، دست زدن به کشتاری چنین هولناک فقط ابزار نیست. یک مساله وجودی است. جمهوری اسلامی هیچگاه پس از سال های ۵۹ تا ۶۱ که با سرکوب و کشتار وسیع کمونیست ها و انقلابیون و سایر آزادیخواهان موفق به تثبیت خود شد، تا این حد با تهدید وجودی روبرو نشده بودند. اما رنج تحمیل شده به مردم، صرفا محصول شلیک گلوله ها نیست. این جنایات ریشه در ساختاری دارد که در هم کوبیدن روح و جان مردم و اعمال قهر ضدانقلابی علیه توده های ستمدیده را به قاعده بدل کرده است؛ ساختاری که جان انسان فقط تا جایی ارزش دارد که بتوان از آن بهره کشی کرد. این حقیقت را باید عمیقا درک کرد: تا زمانی که کل این سیستم با تمام نهادها، منطق و ایدئولوژی اش ریشه کن نشود و یک نظام بنیادا نوین و رهایی بخش جایگزین آن نشود، این چرخه نابود کننده تکرار خواهد شد.  

 

نقش آفرینی امپریالیست ها و دیگر نیروهای مرتجع برای بهره برداری از خیزش مردم

مردم ایران، نه‌تنها قربانی یک رژیم سرکوبگرند، بلکه قربانی نزاع قدرت‌های امپریالیستی بر سر نظم آینده جهان شده اند. در کشتارهای اخیر، رد پای تشدید تضادهای امپریالیستی به‌روشنی دیده می‌شود. در جریان خیزش دی ۱۴۰۴، دخالت‌های سازمان‌یافته موساد و سیا با هدف منحرف‌کردن مبارزه مردم به سمت حمام خون صورت گرفت تا آمریکا در رقابت با چین و روسیه بر سر خاورمیانه و به‌ویژه ایران، دست بالا را پیدا کند. از سوی دیگر، بدون حمایت چین و روسیه، دستگاه نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی نمی توانست، با کشتار وسیع و هماهنگ، بقای جمهوری اسلامی را تضمین کند. در منازعات میان قدرت های امپریالیستی، مسئله فقط بود و نبود جمهوری اسلامی نیست؛ جایگاه ایران در نظم امپریالیستی در حال بازترسیم است. آمریکا خاورمیانه را حوزه انحصاری خود می‌خواهد و چین و روسیه نیز مدعی سهم بزرگی از آن هستند.

در همان زمانی که نیروهای جمهوری اسلامی مردم معترض را به گلوله می‌بستند، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور فاشیست ایالات متحده، با ژست «هشدار» اعلام کرد که اگر جمهوری اسلامی به کشتار مردم ادامه دهد، آمریکا آماده مداخله نظامی است. چند روز بعد، او با وعده‌های فریبکارانه از مردم خواست به اعتراضات ادامه دهند، آنان را ـ که جز جان خود چیزی در کف نداشتند ـ به تسخیر نهادهای دولتی تشویق کرد و گفت «کمک در راه است». اما عقب نشست، مدعی شد که کشتار متوقف شده و حتی روایت رسمی جمهوری اسلامی را تکرار کرد. این چرخش عریان نشان داد که رژیم فاشیستی ترامپ، که جهان را صرفاً از دریچه «ماگا» و در چارچوب رقابت‌های امپریالیستی و منافع ژئوپلیتیک آمریکا می‌بیند، عملاً جان مردم ایران را به بازی گرفت. او نه‌تنها دست جمهوری اسلامی را برای سرکوب بازتر کرد، بلکه خون مردم را به ابزار فشار سیاسی بدل ساخت. برای کسانی که با تاریخ جنایات امپریالیسم آمریکا و ماهیت رژیم فاشیستی ترامپ آشنا هستند، این سیاست نه غافلگیرکننده بود و نه استثنایی. امپریالیسم آمریکا هرگز دلسوز مردم هیچ نقطه‌ای از جهان نبوده و نیست. اما خطرناک‌ترین پیامد این وضعیت، ایجاد توهم و «امیدهای واهی» نسبت به منجی‌بودن ترامپ بود. این‌که مردمی که شجاعانه به میدان آمده بودند، در میانه مبارزه چشم امید به رژیمی فاشیستی بدوزند که هدفش تحکیم امپراتوری جنایت علیه بشریت است، عملاً مانند تیر خلاص عمل می‌کرد؛ تیری که می‌توانست مردم را برای همیشه از صحنه مبارزه کنار بزند.

از سوی دیگر، دو قدرت امپریالیستی چین و روسیه، از جمهوری اسلامی حمایت همه‌جانبه کردند. جناح‌های مختلف جمهوری اسلامی، تا مغز استخوان پادوی این دو قدرت‌اند. چین و روسیه با افزایش حمایت‌های اطلاعاتی، فناورانه، امنیتی و سیاسی، مستقیماً ماشین سرکوب جمهوری اسلامی را تقویت کردند و مانع فروپاشی رژیم شدند. این حمایت‌ها به رژیم امکان داد تا با ابزارهای پیشرفته‌تر اعتراضات را شناسایی، کنترل و سرکوب کند.

رژیم نسل‌کش اسرائیل نیز در همان روزهای نخست خیزش، با ادعای قرار گرفتن در «صف مردم» وارد صحنه شد؛ نه از سر همبستگی، بلکه در راستای منافع امنیتی و منطقه‌ای خود و در هماهنگی با امپریالیسم آمریکا. چنین موضع‌گیری‌هایی به جمهوری اسلامی امکان داد تا سرکوب وحشیانه‌اش را توجیه کند. هرچند هیچ ادعایی نمی‌تواند خون مردم را از دستان جمهوری اسلامی بشوید، اما فقدان شناخت بخشی از جامعه نسبت به ماهیت جنایتکار رژیم اسرائیل و حرکت بر اساس منطق ساده‌انگارانه «دشمنِ دشمن من دوست من است»، خود به معضلی جدی بدل شده است. بارها و با ده ها فکت تاریخی اثبات کرده ایم که این منطق فقط فاجعه به بار می آورد. از تجربه عراق و ظهور داعش تا چنگ اندازی های امپریالیسم آمریکا در افغانستان و ظهور طالبان تا لیبی و غیره.

در کنار این‌ها، رضا پهلوی ـ این مهره دست‌آموز امپریالیسم آمریکا ـ نیز به میدان آمد. او با وعده‌های دروغین و تصویرسازی‌های غیرواقعی از «پایان کار رژیم»، تلاش کرد بخشی از مردم را که شناختی از پروژه ارتجاعی «پهلوی» نداشتند، فریب دهد. شکل گیری یک نیروی فاشیست سلطنت طلب توسط این جریان را باید جدی گرفت. الگوی آنان برای سازمان دادن یک حرکت فاشیستی ایرانی، جنبش «ماگا» در آمریکاست. «ماگا»، الگویی برای «گارد جاویدان» پهلوی است برای ایجاد یک پایگاه اجتماعی جنایتکار و تهی مغز که برای خود «مأموریت نجات ایران» را تعریف کرده است. این جریان، اپوزیسیون نیست؛ بلکه پیمانکار و دلال است: دلال تحریم، جنگ و معامله بر سر جان مردم.

عنصر مثبت در این اوضاع آن است که ارباب این «اپوزیسیون» یعنی، امپریالیسم آمریکا، خودش در بحرانی سخت دست و پا می زند و در موقعیت کنترل کامل اوضاع نیست. زیرا با چالش های جهانی پر قدرتی روبروست. هنجارها و شیوه‌های دیرینه اداره امور جهان در حال از هم گسیختن اند. طبقه حاکمه آمریکا دیگر نمی‌تواند به همان شیوه قدیمی که مردم را عادت به پذیرش داده بود، حکومت کند. در مقابل رژیم ترامپ و فاشیست های «ماگا»، ده ها میلیون نفر دیگر هستند که ضد فاشیست اند و اوضاع آمریکا به گونه ای است که به گفته باب آواکیان، شرایط نادری شکل گرفته که امکان انقلاب را در این کشور بیشتر از همیشه می کند.

خاورمیانه و ایران، صحنه ویرانی و جنایت های بی بدیل خواهد بود که قوه محرکه آن رقابت افسارگسیخته میان قدرت های امپریالیستی است. اوضاع خطرناکی است. اما خطرناک تر از این اوضاع، وجود توهمات خطرناک در میان مردم در مورد راه برون رفت از این اوضاع است. باید با این توهم که گویا، حمله آمریکا به ایران می تواند «نجات بخش» باشد با جدیت مقابله کرد. مقابله نکردن با این توهم، مانند دادن طناب دار به دست مردم خسته و مستاصل از حاکمیت جمهوری اسلامی است.

پرسش محوری امروز این نیست که آیا صحنه مبارزه سیاسی در ایران، پیچیده ترخواهد شد یا نه. مطمئناً خواهد شد. زیرا جامعه ما پیکری از جهان طبقاتیِ در حال تلاطم و تغییر است. اما در دل همین پیچیدگی فرصت عظیمی برای یک انقلاب واقعی نهفته است. سوءتفاهم رایج در مورد انقلاب را باید کنار زد: انقلاب به معنای صرفِ شکست دادن قدرت حاکم نیست. انقلاب، تغییر آگاهانه‌ بنیان‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و افکار یک جامعه با مشارکت آگاهانه هزاران و میلیون ها نفر از مردم است. چنین تغییری از دل خیابان بیرون نمی‌آید. این‌جا نقش حزب پیشاهنگ کمونیست تعیین‌کننده می‌شود. حزب پیشاهنگ کمونیست، پیش از آن‌که یک «تشکل» باشد، تمرکزِ برنامه و سیاست و نقشه راه برای رهبری انقلاب است. جایی است که تجربه‌های پراکنده به یک درک منسجم از دشمن، هدف و مسیر بدل می‌شوند. حزب ما، حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست) که پیرو کمونیسم نوین است تلاش می کند تا صدای چنین بدیلی باشد و در عمل آن را زندگی کند. بدیلی که خصلت و اصول و عملکردهای آن به روشنی در پیش نویس «قانون اساسی برای جمهوری سوسیالیستی نوین ایران» ترسیم شده است. نباید اجازه دهیم که طبقات مرتجع و نمایندگان فکری‌شان رهبری و جهت مبارزات مردم را در انحصار خود نگه دارند. مسئله فقط نقد آن‌ها نیست؛ مسئله بیرون کشیدن مبارزه از دست آن‌ها و طرح جسورانه و موثر بدیل «جمهوری سوسیالیستی نوین ایران» است. بدون پیوستن به این حزب و تقویت آن و ساختن «جنبشی برای انقلاب»، هیچ راه نجاتی نیست.

طناب دار دیگری به گردن جامعه: جایگزین کردن فاشیسم جمهوری اسلامی با فاشیسم پهلوی؟

سخنرانی مریم جزایری در کلاب هاوس به تاریخ ۱۰ژانویه ۲۰۲۶

این سخنان را می توانید در ساند کلاود حزب کمونیست ایران (م ل م) بشنوید.[۱]

 

در میدان سرنگونی جمهوری اسلامی، نیروهای گوناگونی با منافع متضاد حضور دارند. هم ما  در این میدان هستیم  و هم گروه‌های وابسته به امپریالیسم آمریکا و نیروهای گریخته از حکومت. در داخل و خارج از ساختار جمهوری اسلامی، باندهای ارتجاعی برای تصاحب قدرت رقابت می‌کنند. هم‌زمان، مهندسی افکار عمومی با سرمایه‌گذاری گسترده شدت گرفته است و می بینیم چه همکاری حیرت انگیزی در سرکوب مردم می شود: خامنه ای با لحنی که به روال متعارف، از آن نفرت و انزجار نسبت به مردم سرریز می کند، تهدید کرد که «سرجایتان خواهیم نشاند» و ترامپ با لبخند تحقیرآمیز کلنیالیستی اش و با مهر نسبت به خامنه ای گفت، «کشته ها مال زیر دست و پا له شدن بود»!

از طرف دیگر، متاسفانه، جبهه و اردوی ما، در برابر شدت عمل نیروهای ارتجاعی حکومتی و باندهای ارتجاعیِ «اپوزیسیون»، در موقعیتی تدافعی قرار گرفته است. همان‌گونه که ییتس شاعر ایرلندی گفته بود، «بدترین‌ها با حرص عمل می‌کنند و بهترین‌ها دچار تردیدند»[۲]. ضروری است با جسارت و بلندپروازی و با اتکاء به آلترناتیو رهایی‌بخش خودمان وارد میدان شویم. تردید مطرح نیست! وگرنه آینده ای وحشتناک‌تر از امروز در انتظار جامعه و مردم خواهد بود. پشتوانه چنین جسارتی آن است که بدانیم ما آلترناتیو داریم، آگاه شویم که ماهیت و اصول آن چیست و چرا آلترناتیوهای دیگر یا ارتجاعی اند یا پایه در واقعیت مادی ندارند و لاجرم محتوم به شکست و باز کردن راه برای برای «آینده‌ای وحشتناک‌تر» هستند. باید به‌طور علمی و تاریخی این تفاوت‌ها را روشن کنیم و نیاز واقعی جامعه، یعنی انقلاب کمونیستی و استقرار جمهوری سوسیالیستی نوین را برجسته کنیم. در زیر، نمونه‌ای از این مقایسه را در نقد «پروژهٔ شکوفایی ایران» ارائه‌شده از سوی رضا پهلوی نشان خواهیم داد.

برای بررسی ماهیت هر آلترناتیو، عمدتاً باید به سه جنبه نگاه کرد.   

اول: نظام اقتصادیِ هر آلترناتیوی. پرسش اصلی این است که آیا می‌تواند پس از کسب قدرت سیاسی، فوراً بر فقر، بیکاری، نابرابری‌های طبقاتی و تبعیض‌های جنسیتی، ملی و منطقه‌ای ضربه وارد کند و روند ازمیان‌بردن استثمار و نابرابری‌های اجتماعی را آغاز کند؟ همچنین باید دید آیا توان ایجاد اقتصادی خودکفا و مقاوم در برابر بحران‌های سرمایه‌داری جهانی را دارد و می‌تواند کشاورزی و صنعت را در ساختاری یکپارچه برای تأمین نیازهای رو‌به‌گسترش مردم سامان دهد؟ اگر پاسخ مثبت است، باید روشن شود این توانایی به واسطه چه  سازوکارهایی ممکن می شود و گام های فوری ای که از چنین چشم اندازی منتج می شوند و بلافاصله پس از سرنگونی جمهوری اسلامی می توان برداشت، کدامند؟

دوم: نظام سیاسی و حکومتیِ هر آلترناتیو، بر چه اصول، ساختارها و نهادهایی استوار خواهد بود. حقوق و آزادی های اساسی شهروندان، اعم از حامیان و مخالفینش چیست و این حقوق و آزادی ها را با چه مکانیسم هایی تضمین خواهد کرد؟ نظام کیفری اش چه اصولی داشته و چگونه کار خواهد کرد؟ مردم با چه ابزاری خواهند توانست دولت و نهادهای اجرایی و قضایی و قانونگذار آن را کنترل و پاسخگو کنند؟

سوم:  رابطه این آلترناتیو با نظام سیاسی و اقتصادی حاکم بر جهان، یعنی سرمایه داری امپریالیستی جهانی و دولت ها و نهادهای آن چه خواهد بود؟ اولا، با قراردادها و پیمان های اقتصادی و سیاسی و نظامی رژیم پیشین چه خواهد کرد و ثانیا، تحت محاصره چنین دنیایی، چگونه استقرار یافته و پیشروی خواهد کرد؟

پاسخ ما به این سوالات اساسی، درطرح پیشنهادی  قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین ایران آمده است و چکیده ای از آن در نشریه آتش شماره ۱۶۷ در سرسخن «چه می خواهیم و چگونه به دست خواهیم آورد».

از اقتصاد شروع کنیم. چون اساس و شالودۀ هر شکل از نظام اجتماعی، اقتصاد یا شیوه تولیدی آن است.

در «پروژه شکوفایی ایران»  سه فاز تعریف شده است: یکم، فاز اضطرار: مدیریت بحران و تثبیت اولیه، که در عمل به معنای حاکمیت یک گروه دست چین شده و استقرار نوعی حکومت نظامی است. دوم، فاز گذار: ایجاد ساختارهای موقت و برگزاری انتخابات پس از پایان دورهٔ اضطراری. سوم،  چشم‌انداز بلندمدت: توسعهٔ پایدار و بازسازی کامل.

 

این پروژه بر دو عوامفریبی ایدئولوژیک تکیه دارد. نخست، انکار فقر، بیکاری و ناکارآمدی اقتصادی دوران پهلوی؛ دوم، نسبت دادن مشکلات امروز به «اقتصاد دستوری» در  جمهوری اسلامی و «نامتعارف» بودن روابط آن با «غرب». در حالی که شواهد تاریخی نشان می‌دهد، هم اقتصاد پهلوی با فقر و فساد همراه بود و هم سیاست‌های اقتصادی جمهوری اسلامی تحت تأثیر نهادهای «غربی» مانند بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول قرار داشته است.

اما تنظیمات اقتصادیِ خودِ پروژه پهلوی، کاملاً «دستوری» است. سند آنان می گوید: در روزهای اول پس از سقوط یک نظام، که هنوز «نهادهای نظارتی» (بخوانید: نهادهای اعمال دیکتاتوری بورژوازی) مستحکم نیستند یا شکل نگرفته اند، استقرار یک حکومت اضطراری لازم است (بخوانید: استقرار حکومت نظامی). «دفترچه اضطرار» که توسط اینان مدون شده است می نویسد که در شش ماه اول،  ورود سرمایه باید مدیریت‌ شود؛ خصوصی‌سازی ممنوع است؛ فروش دارایی‌های ملی ممنوع است؛ سرمایه‌گذاری خارجی فقط در پروژه‌های اضطراری و با نظارت کامل مجاز است.

در ادامه می نویسد، «پس از تثبیت»، درهای اقتصاد به‌تدریج باز می‌شود!

برنامه اقتصادی «پروژه شکوفایی» چند محور دارد که مهمترین آن، مدرنیزه کردن بخش انرژی و احیاء صنعت نفت است و بزرگترین دغدغه فوری این پروژه آن است که چگونه امنیت سرمایه ها و مالکیت ها را حفظ کنند. این جا وعده می دهند که به حداکثر، قشر سرمایه داران حاکم در جمهوری اسلامی (متشکل از سرمایه داران «هسته ای»، سرمایه داران تحریم ها، سرمایه داران سدها و معادن و برج ها و مناطق آزاد تجاری و بندرها …) را جذب کرده و سیستم پرداختی و بانکی را حفاظت خواهند کرد.  

این که معضل وابستگی این سرمایه ها به امپریالیست های چین و روسیه را چگونه حل خواهند کرد، مطرح نشده است. زیرساخت های حیاتی، انرژی، تجارت و فن آوری در ایران وابسته به چین و روسیه و تحت کنترل سرمایه داران وابسته به این دو قدرت امپریالیستی هستند. این سرمایه داران، دارای انحصار سیاسی، نظامی، امنیتی و رسانه ای در جمهوری اسلامی می باشند. هر تغییری در وضعیت این انحصار سیاسی و اقتصادی، وابسته به تعاملات آمریکا با روسیه و چین است.

در جواب به این «پروژه شکوفایی» توضیح شفاف و علمی دو واقعیت، برای آگاهی مردم حیاتی است: یکم، خصلت یک رژیم سیاسی و اقتصاد آن را نمی توان با واژه هایی مانند اقتصاد «آزاد» یا «دستوری»، «دموکراتیک» یا «بوروکراتیک» و حتا «عادلانه» و «غیر عادلانه» تعریف کرد. این واژگان برای پنهان کردن ماهیت شیوه تولید استثمارگرانه است. در عصر کنونی که سرمایه داری بر جهان حاکم است، هر شکل از اقتصاد با هر اسمی، توسط قانون ارزش (یعنی سازمان دادن تولید برای کسب سود حاصل از استثمار کارگران) هدایت می شود. تنها بدیل مقابل اقتصاد سرمایه داری، اقتصاد سوسیالیستی است که مبتنی است بر مصادره مالکیت های خصوصی بر ابزار تولید ثروت (زمین، آب، معادن، کارخانجات، فن آوری) و تبدیل آن ها به مالکیت سوسیالیستی در شکل های مختلف و توسعه اقتصاد بر مبنای برنامه ریزی سوسیالیستی. دوم، سوسیالیسم مترادف با سرمایه داری دولتی نیست! اما مطمئناً «دستور» در کارش هست. مسئله این است که چه دستوری و به چه جهتی؟ بازار آزاد، خود سخت ترین دستورها را بر مبنای سودآوری برای اخراج میلیون ها کارگر در سراسر جهان و مکیدن جان زمین صادر می کند.

در نشست «پروژهٔ شکوفایی» یکی از سخنرانان (الکس فاطمی) اقتصاد جمهوری اسلامی را «سوسیالیسم رفاقتی» نامید. اما واقعیت این است که اقتصاد ایران کاملاً سرمایه‌داری است؛ با این تفاوت که برخلاف اقتصادهای امپریالیستی مانند آمریکا، چین یا آلمان، در جایگاهی وابسته و فرودست در نظام سرمایه‌داری جهانی قرار دارد. از این نظر، ایران بیشتر شبیه کشورهایی مانند ترکیه، عربستان، برزیل یا مکزیک است. در دوران پهلوی نیز سرمایه‌داری ایران همین ساختار را داشت: ترکیبی از بخش دولتی، شبه‌دولتی و خصوصی.

مشخصۀ اساسی این سرمایه داری، از آن زمان تا کنون، نه در ترکیب دولتی و خصوصی آن، بلکه در این بوده است که اولا، سوخت و ساز آن با نیازهای اقتصاد جهانی سرمایه داری تعیین و تنظیم شده است. وظیفۀ تامین سوخت فسیلی برای اقتصاد جهانی به آن داده شده است و کل اقتصاد از طریق این شاهرگ به اقتصاد جهانی، پول جهانی، مراکز مالی جهانی وصل شده است. در همه ادوار، نهادهای اقتصادی مانند صندوق بین المللی پول و بانک جهانی تعیین کرده اند که به جز نفت، اقتصاد در چه زمینه هایی توسعه بیابد. ثانیا، همین شیوه زیست، سرمایه داری ایران را مفصل در رفته و معوج کرده است. (رجوع کنید به «برنامه و مانیفست انقلاب کمونیستی در ایران. فصل دوم، ساختار اقتصادی صفحه ۳۴)

جمهوری اسلامی، مانند رژیم پهلوی، از طریق فروش نفت و گاز، بودجه دولت (پول و ارز خارجی) را تامین می کند. اما مهمتر از آن، «روابط ارزش» جهانی (از جمله میزان بهره وری و فوق استثمار) را بر تمام اقتصاد ایران اعمال می کند. اینکه بزرگترین هولدینگ های اقتصادی ایران وابسته به سپاه و حکومت هستند، آن ها را صرفاً تبدیل به یک انحصار بزرگ سرمایه داری مانند باقی انحصارهای سرمایه داری جهان می کند. این از خصوصیات عام سرمایه داری در عصر امپریالیسم است که سرمایه بیش از پیش تجمیع یافته، انحصاری شده و حرکت کلی آن توسط طبقه حاکمه کنترل می شود.

«پروژهٔ شکوفایی»، تغییری در این ساختارایجاد نمی‌کند. سرمایه‌گذاران خارجیِ مرتبط با این طرح، همچنان بر تداوم یک اقتصاد سرمایه‌داری وابسته و مبتنی بر صدور نفت و گاز تکیه دارند؛ با این تفاوت که کنترل آن را به دست لایه‌ای دیگر از سرمایه‌داران بزرگ می‌سپارند که تحت حمایت سیاسی و نظامی آمریکا قرار دارند و از محدودیت‌های تحریمی نیز مصون‌اند.

صنعت نفت ایران در چارچوب نظام سرمایه داری-امپریالیستی ثروتی سرشار برای طبقه حاکمه سرمایه دار در ایران و فقر و محرومیت برای اکثریت مردم به بار می آورد و منبع اصلی در عقب ماندگی و وابستگی اقتصادیِ ایران است. قطع این رابطه اقتصادی با اقتصاد جهانی سرمایه داری- امپریالیستی برای ایجاد و گسترش یک اقتصاد متنوع و منسجم و خودکفای سوسیالیستی ضروری است. جمهوری سوسیالیستی نوین ایران، قراردادهای بین المللی نفتی را لغو کرده و «اقتصاد نفت محور» را از بین خواهد برد. این اقدام، به معنای گسستن از سلطه بازار جهانیِ سرمایه و دیکتاتوریِ معیارهای سودآوریِ لازم آن است.

رابطه سیاسی پرتنش جمهوری اسلامی با امپریالیسم آمریکا، بر توسعه اقتصاد سرمایه داری ایران تاثیر منفی گذاشته و سرمایه داران اسلام گرا به تلافی دست به تشدید استثمار و چپاول دارایی های کارگران و کارمندان و غارت چپاول سرزمینی زده اند؛ اما بی تردید اقتصاد ایران عمیقاً بخشی از اقتصاد جهانی و وابسته به سرمایه داری جهانی است.

 

«پروژه شکوفایی» برای رشد اقتصادی، کاهش خدمات دولتی و اتکاء به وام خارجی را پیشنهاد می‌کند؛ همان مسیری که جمهوری اسلامی و بسیاری از کشورهای «جهان سوم» پیموده‌اند و نتیجه‌اش کاهش بیمه درمانی، خدمات آموزشی و دیگر خدمات عمومی بوده است.

مسئلهٔ اصلی برای آیندهٔ اقتصاد ایران این است که توسعه‌ی اقتصادی با کدام شیوه تولیدی پیش خواهد رفت؟ آیا توسعه به واسطه‌ی شیوه تولید سرمایه داری صورت خواهد گرفت؟ خوب می‌دانیم که نتیجه اش گسترش تمایزات طبقاتی و اجتماعی و انباشت فقر در یکسو و ثروت در سوی دیگر خواهد بود. یا از طریق شیوه تولید سوسیالیستی که هدفش از بین بردن تمایزات طبقاتی و اجتماعی و شکاف های میان مناطق مختلف و به طور کلی، توسعه یک اقتصاد منسجم مستقل از نظام جهانی سرمایه داری است؟ پاسخ، قطعاً دومی است.

 

جمهوری سوسیالیستی نوین در آغاز کار دو گسست اساسی در اقتصاد ایجاد می‌کند: نخست، قطع شاهرگ هایی که اقتصاد ایران را به طور تبعی در اقتصاد سرمایه داری جهانی ادغام و حیات روزمره اقتصاد و معیشت مردم را وابسته به شبکه مالی و تجاری جهانی و نیازهای سودآوری سرمایه در بازار جهانی می کند. دوم، مصادره تمام ابزار تولید و دارایی و منابع همه نهادها و شخصیت ها و وابستگان جمهوری اسلامی. این ها دو منبع عمده تولید و بازتولید روابط اقتصادی ستم و استثمار سرمایه داری در ایران هستند.

این اقتصاد را چهار معیار هدایت خواهد کرد: یکم، توسعه یک اقتصاد مستقل از نظام سرمایه داری- امپریالیستی، پی ریزی اقتصاد سوسیالیستی با هدف فوری پایان دادن به فقر و بیکاری و تامین نیازهای مادی و آموزشی و فرهنگی روز افزون همه شهروندان و ساکنین این جمهوری. دوم، تولید یک ثروت مادی اشتراکی در خدمت به توسعه همه جانبه جامعه و آحاد مردم، مقابله با تقسیمات ستم‌گرانه میان کار فکری و بدنی، میان شهر و روستا، میان مناطق مختلف، میان ملیت های مختلف و میان زن و مرد. سوم، حمایت، حفاظت و ترمیم محیط زیست و اکوسیستم ها و تنوع انواع حیات در قلمرو این جمهوری و خدمت به همین امر در خاورمیانه و تمام دنیا. در همین زمینه، مقابله با تداوم ساختار استفاده نظام سرمایه داری- امپریالیستی از سوخت فسیلی که زیست بوم جهانی بشر را به صورت تصاعدی نابود کرده است. چهارم، خدمت به پیشروی انقلاب جهانی برای رهایی تمام بشریت از نظام سرمایه داری.

چه کسانی آن را اجرایی خواهند کرد؟ ساختن اقتصاد و اداره جامعه سوسیالیستی بر دوش نیروی میلیونی خواهد بود که در  خودِ روند انقلاب شکل می‌گیرند و تبدیل به یک قدرت کلکتیو می شوند. از میان آنان، صدها هزار نفر تبدیل به رهبران انقلاب و رهبران ساختمان سوسیالیسم می شوند. نقش هر کس و ابتکارات هر کس برای ساختن این جامعه تعیین کننده است. به وجود آوردن چنین نیرویی از مردم انقلابی که می دانند نیاز و ضرورت جامعه ما چه نوع انقلابی است؛ استقرار چه نوع جامعه ای را می خواهیم، «جنبشی برای انقلاب» نام دارد.

در جریان سرنگونی جمهوری اسلامی، «شورای حکومت موقت» شکل می گیرد که دارای فرمان های سه گانه است. بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی، تحت فرمان های سه گانه شورای حکومت موقت، شوراها و تشکلات کارگران و کارکنان که در فرآیند انقلاب سوسیالیستی تشکیل شده اند، اداره نهادها و موسساتی را که به مالکیت همگانی-دولتی در آمده اند، در دست خواهند گرفت. این شامل همه نهادهای آموزشی و بهداشت و غیره نیز خواهد بود.

طبق «فرمان های سه گانه شورای حکومت موقت»، به عنوان گام های فوری، دارایی های حکومت پیشین، دارایی وزارتخانه ها، بانک ها و ذخایر مالی آن ها در خارج از ایران فورا تحت مالکیت دولت سوسیالیستی نوین در خواهند آمد. … ابزار تولید اصلی مانند مجتمع های فولاد، تصفیه خانه ها، میادین نفت و گاز، سدها، کارخانه ها و ابزار صنعتی-کشاورزی مقیاس بزرگ، سیستم های مخابرات و ارتباطات، سیستم های حمل و نقل، سیستم های انبارداری و شبکه تجارت و توزیع صنعتی/کشاورزی تحت مالکیت همگانی-دولتی قرار خواهند گرفت. … نظام بانکی- مالی تماما تحت مالکیت و کنترل دولت خواهد بود. زمین، منابع آب، جنگل ها، معادن و دیگر منابع طبیعی به عنوان «دارایی همگانی» مورد حمایت قرار گرفته و اداره خواهند شد. مالکیت دولتی سوسیالیستی حافظ و ضامن «دارایی اشتراکی» (هوای سالم، اقیانوس ها، دریاها، حیات وحش و غیره) برای کل نوع بشر و برای نسل های آینده خواهد بود…  بر اساس این تغییر بزرگ در مالکیت، ابزار تولید (زمین، کارخانه ها و منابع ضروری فرآیند تولید اقتصادی) با الویت بر توسعه مناطق محروم بازتوزیع می شوند. قراردادهای بین المللی نفتی با شرکت های بین المللی لغو می شوند. بدین ترتیب یک عامل تعیین کننده در روابط سلطه نظام سرمایه داری-امپریالیستی بر جامعه و همراه با آن، وابستگی نیازهای اساسی مردم به صدور سرمایه های خارجی و متاثر از نوسانات قیمت نفت در بازار بین المللی از بین می رود. با این اقدام، ایران دیگر شریک جرم نظام سرمایه داری جهانی که سوخت فسیلی را تبدیل به جنایت علیه بشریت کرده است،

این ها کلیات و برخی جزییات نظام اقتصادی رهایی بخشی‌ست که باید بر خاکستر نظام جمهوری اسلامی بنا کرد. هیچ شکل از نظام اقتصادی «وسط» و «میانگین» نمی تواند آلترناتیوی برای وضع موجود باشد. هر آلترناتیوی بخواهد تحت عناوینی مانند «مرحله انتقالی» و «مرحله سازماندهی دمکراتیک اقتصادی» مابینِ این دو نظام اقتصادی (سرمایه داری و سوسیالیسم) بازی کند، حاصل آن مطمئنا چیزی شبیه همین نظام اقتصادی جمهوری اسلامی خواهد بود. حتا اگر جریان های چپِ مترقی و طرفدار عدالت اقتصادی در راس چنین اقتصادی قرار گیرند. اصلاح ناپذیر بودن رژیم جمهوری اسلامی، علت ساختاری دارد. این ساختار جنایت پیشگانی از این قبیل را تولید می کند. هرکس در راس آن بنشیند، مانند اینها خواهد شد.

[۱] https://on.soundcloud.com/prNcRzsGXu4IfiNu6k

[۲] سطوری از شعر «ظهور دوم» اثر ویلیام باتلر ییتس

ییتس در این شعر صحبت از فروپاشی نظم قدیم و احساس نزدیک بودن یک «دگرگونی بزرگ» می کند: نظم قدیم از هم پاشیده، مرکز دیگر نمی تواند جهان را نگاه دارد، بهترین‌ها دچار تردید و دودلی‌اند. بدترین‌ها سرشار از شدت و شور و نیروی ویرانگرند.

به عبارت دیگر: جهان در گردابی افتاده، هیچ چیز سر جای خود نیست؛ آنانی که باید راه نشان دهند، خاموش و مرددند؛ اما آنان که باید خاموش باشند، با شوری کور و ویرانگر پیش می‌تازند.

پروژه امنیتی پهلوی: حتا بدتر از «خدای ساواک»!

لیلی بابایی

تمرکز «دفترچه اضطرار» پهلوی در دوران گذار بر حفظ ثبات است، نه بر فروپاشی کامل ساختارهای جمهوری اسلامی و ایجاد نهادهای تازه. هدف اصلی این طرح، نه تغییر بنیادین نظم موجود، بلکه جلوگیری از «هرج‌ومرج» ناشی از خیزش مردم و فعال شدن صداها و آلترناتیوهای متفاوتی است که تا کنون سرکوب شده اند. هدف اصلی جلوگیری از به راه افتادن فرآیندی است که ممکن است ثبات و استحکام نهادهای طبقاتی حاکم- چه به لحاظ اقتصادی مالی و چه امنیتی نظامی و حتی حقوقی – را به چالش بکشد و به این ترتیب، نه فقط جمهوری اسلامی، بلکه آلترناتیوهای مشابه آن، مثل جریان پهلوی نیز به زباله دان تاریخ بروند. این طرح با برچسب «تجزیه‌طلبی»، سرکوب ملل تحت ستم را توجیه می‌کند و اعتراضات احتمالی علیه حکومت جدید را تهدیدی جدی می‌داند. «دفترچه اضطرار» خشونت سازمان‌یافته را به‌عنوان ابزار لازم برای کنترل جامعه و کاهش هزینه‌های گذار به «دموکراسی» معرفی می‌کند، اما هدف واقعی آن مهار پتانسیل انقلابی مردم و جلوگیری از شکل‌گیری نظمی متفاوت و رهایی‌بخش است.

وارونه‌سازی معنای خشونت سازمان‌یافته فقط به «دفترچه اضطرار» محدود نیست. بسیاری از روشنفکرانِ مدعی دموکراسی نیز، در چارچوب ایدئولوژی سرمایه‌داری، سرکوب نظامی را «ضرورت دوران گذار» جلوه می‌دهند و خیزش مردم علیه ستم و استثمار را «غیردموکراتیک» می‌نامند. این وارونه‌گویی سابقه‌ای طولانی دارد؛ حتی در بیانیه استقلال آمریکا نیز رابطه میان بومیان آمریکا و مهاجمان اروپایی که با کشتار و سرقت سرزمین بومیان ایالات متحده آمریکا را تاسیس کردند، به‌گونه‌ای توصیف می‌شود که جای قربانی و متجاوز عوض می‌شود.

رضا پهلوی برای کنترل امنیتی این «گذار» بر چند پایه تکیه می کند: حمایت حداکثریِ موساد و سازمان سیا و ارتش‌ آمریکا؛ جذب حداکثری نیروهای امنیتی  و نظامی جمهوری اسلامی و ایجاد رژیم نظامی – امنیتی تحت آموزش و رهبری اسرائیل؛ و سازمان دادن هسته ای از هوادارانش به صورت لشگری از اوباش فاشیست و تهی مغز به نام «گارد جاویدان».

پهلوی آشکارا به جذب نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی تمایل دارد و این رویکرد را «واقع‌گرایانه» معرفی می‌کند. بر اساس این نگاه، او بدون اتکا به بخش‌هایی از سپاه و ساختار امنیتی موجود ـ یا بدون مداخله نظامی آمریکا ـ شانسی برای رسیدن به قدرت ندارد. به همین دلیل از یک‌سو نیروهای نظامی جمهوری اسلامی را به پیوستن فرا می‌خواند و از سوی دیگر چشم‌به‌راه اقدام خارجی است. «دفترچه اضطرار» صریحاً می‌گوید که پهلوی قصد دارد خلأ قدرت پس از «حمله خارجی یا قیام مردمی» را پر کند (ص ۹۱) و بخش اصلی دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی را، با تصفیه‌هایی محدود، به دولت گذار منتقل کند (ص ۷۶) ؛ تنها نهادهایی مانند گشت ارشاد، سپاه قدس و بسیج منحل خواهند شد. این الگو شباهت زیادی به سال ۵۷ دارد؛ زمانی که نیروهای سرکوبگر رژیم شاه تقریباً دست‌نخورده به حکومت جدید منتقل شدند و در سرکوب مردم کردستان، عرب خوزستان، ترکمن‌صحرا و دیگر مناطق نقش کلیدی ایفا کردند.

پهلوی و همراهانش با طرح «هزینهٔ گذار» پیشنهاد می‌کنند که به‌جای دادخواهی و محاکمهٔ مسئولان جنایات جمهوری اسلامی، «بخشش ملی» اعلام شود؛ اقدامی که عملاً به نیروهای سرکوب پیام می‌دهد جایگاه و نقششان حفظ خواهد شد. در مقابل، هواداران پهلوی، مخالفان پهلوی را با عنوان «سه فاسد» تهدید به سرکوب و شکنجه و «بازگشت ساواک» می کنند؛ ساواک که هرگز ناپدید نشد و صرفاً در وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ادغام شد.

در «دفترچه اضطرار»، مهم‌ترین تغییر در حوزه امنیتی این است که روسیه و چین «قدرت‌های مخرب» معرفی می‌شوند و راه‌حل، ائتلاف امنیتی با اسرائیل، ناتو و متحدان غربی دانسته می‌شود؛ تا جایی که آموزش نیروهای امنیتی آینده را نیز به اسرائیل واگذار می‌کند. در عمل، ساختار سرکوب حفظ می‌شود و تنها تأمین‌کنندهٔ دکترین و تجهیزات از روسیه و چین به اسرائیل تغییر می‌کند؛ دولتی که سابقه طولانی در سرکوب، آپارتاید و آموزش نیروهای امنیتی رژیم‌های سرکوبگر در آمریکای لاتین، آفریقای جنوبی، ترکیه و حتی ساواک داشته است. افراشتن پرچم اسرائیل در کنار پرچم شیر و خورشید از سوی هواداران پهلوی نیز نشانه همین جهت‌گیری است: امنیت مورد نظر آنان بر همان منطق خشونت و سرکوبی استوار است که مردم غزه در سال‌های اخیر با تمام وجود تجربه کرده‌اند.

پس به هرکس که خواب است می گوییم بیدار شوید! به هرکس که نسبت به نسل کشی مردم غزه «بی تفاوت» بود، می گوئیم این حقیقت را درک کنید که بشریت یک پیکر واحد است و باید به مثابه یک پیکر واحد، نه فقط در مقابل  جمهوری اسلامی بلکه در مقابل همه مراکز جنایت علیه بشریت در سراسر جهان، قد علم کند!

برخی، این طرح سرکوبگرانه را به عنوان «ضرورت دوران گذار» توجیه و ادعا می‌کنند که پس از جمهوری اسلامی هنوز شرایط برای دموکراسی مهیا نیست. این نگاه بازتاب همان ایدئولوژی امپریالیستی «گذار به دموکراسی» است که معنایش این است: کشورهای تحت سلطه باید مدتی زیر دیکتاتوری‌های نظامی بمانند تا برای دموکراسی «آماده» شوند. انگار، رابطه میان کشورهای امپریالیستی و کشورهای تحت سلطه امپریالیسم، صرفاً این است که این تحت سلطه ها، «عقب تر» هستند. اما واقعیت این است که، یکم: جهان به اقلیتی از کشورهای امپریالیستی و اکثریتی از کشورهای تحت سلطه تقسیم شده است. دوم: دموکراسی پدیده‌ای بی‌طرف و بدون محتوای طبقاتی نیست؛ بلکه شکل سیاسی حاکمیت طبقات سرمایه‌دار در کشورهای امپریالیستی است که برخی آزادی‌های سیاسی را برای شهروندان این کشورها به رسمیت می شناسد. سوم: نهاد دموکراسی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی (و همچنین رفاه نسبی که شهروندان این کشورها دارند) وابسته است به مافوق استثمار میلیاردها انسان، از جمله میلیون ها کودک کار، توسط سرمایه‌های امپریالیستی. آزادی‌های نسبی شهروندان این کشورها ربط دارد به سرکوب خشن و استبدادی مردم کشورهای تحت سلطه توسط رژیم‌های محلی که وابسته به نظام سرمایه داری امپریالیستی هستند. فقط به تاریخ رژیم های استبدادی و نظامی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین بنگرید تا ببینید چگونه توسط قدرت های امپریالیستی به قدرت رسیده و دوام آورده اند. تنها زمانی که به‌دلیل مبارزات مردم و اوضاع جهانی، این رژیم ها تضعیف شده اند و قدرت‌های امپریالیستی نیز قادر به حمایت مؤثر از آنها نبوده‌اند، فضای آزادی نسبی پدید آمده است؛ مانند دوره‌ی ۱۳۲۰ تا کودتای ۱۳۳۲.

ماهیت سرکوبگرانهٔ پروژهٔ گذار پهلوی نه از ویژگی‌های شخصی یا خانوادگی، بلکه از منطق یک دولت سرمایه‌داری وابسته به امپریالیسم ناشی می‌شود. در چنین چارچوبی، سرکوب برای حفظ امنیت سرمایه و امکان فوق استثمار گسترده ضروری تلقی می‌شود، فارغ از این‌که رضا پهلوی شخصاً سلطنت‌طلب باشد یا خیر.  در مقابل، گسست از این چارچوب و ایجاد جمهوری سوسیالیستی نوین می‌تواند زمینهٔ گسترده‌ترین آزادی‌های سیاسی و اجتماعی را فراهم کند؛ آزادی‌هایی که در نظام سرمایه‌داری ممکن نیست. در الگوی سوسیالیستی مبتنی بر «کمونیسم نوین» باب آواکیان، آزادی بیان نه‌تنها محدود نمی‌شود، بلکه مخالفت و نقد حتا علیه دولت سوسیالیستی و سوسیالیسم و حزب کمونیست، تشویق می شود. این پویایی (یا دینامیک) در کارکرد و اصول جمهوری سوسیالیستی نوین تعبیه شده است؛ به این علت اساسی که دامن زدن به تنوع افکار و مبارزه افکار و برنامه های متضاد، برای دستیابی به حقیقت و توانمند کردن جامعه در فرآیند دستیابی به حقیقت ضروری است و جمهوری سوسیالیستی نوین بدون این رویکرد، نمی تواند بر جاده سوسیالیسم به سمت کمونیسم و تحقق «دو گسست بزرگ» و محو «چهار کلیت» باقی بماند[۱]. به وجود آوردن چنین تحرک و جوشش فکری‌ای، در جامعه‌ی بشریِ دنیای کنونی پایه‌های مادی مستحکمی برای تحقق دارد و هرگز «اتوپیایی» نیست. چنین اصلی نه تنها در چارچوب نظام سرمایه داری نمی گنجد. بلکه، در جوامع سوسیالیستی پیشین نیز وجود نداشت.

در پایان، باید متوجه بود میان برنامه اقتصادی و نظامی–امنیتی هر آلترناتیو، پیوندی درونی وجود دارد. اقتصاد مورد نظر پهلوی، که بر بازار آزاد سرمایه‌داری و تضمیمن مافوق استثمار از کارگران ایران و غارت آب و زمین و منابع طبیعی ایران استوار است، بدون دستگاه سرکوب گسترده در داخل و حمایت از خارج، قابل اجرا نیست. در مورد جمهوری اسلامی هم این طور است. دو بخشِ زیربنا و روبنای یک نظام طبقاتی، کل واحدی را تشکیل می‌دهند و یکی بدون دیگری دوام نمی‌آورد. در هر نظام اجتماعی، روبنای سیاسی باید در خدمت زیربنای اقتصادی باشد؛ وگرنه تضاد میان قوانین و روابط مالکیت، کل ساختار را دچار بحران و فروپاشی می‌کند. از همین رو، برنامهٔ امنیتی پهلوی کاملاً با برنامه اقتصادی‌اش هماهنگ است.

در سوسیالیسم نیز اگر قوانین از مردم در مبارزه با تمایزات طبقاتی، جنسیتی و ملی پشتیبانی نکنند، اقتصاد سوسیالیستی فرو می‌پاشد؛ و اگر اقتصاد به سمت احیای سرمایه‌داری برود، روبنای سیاسی نیز به‌سرعت در اختیار نیروهای بورژوازی قرار گرفته و قدرت سوسیالیستی را سرنگون می‌کند.

در برابر قد علم کردن آلترناتیوهای فاشیستی و ارتجاعی، نباید عقب نشست. برعکس، باید با صدایی بلندتر نوشت، گفت، سازمان داد و آگاهی جمعی را نسبت به برنامه و چشم‌انداز «جمهوری سوسیالیستی نوین»بالا برد. مختصات این آلترناتیو در پیش‌نویس قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوینمنتشر شده و هرکس باید آن را بخواند، نقد کند و اگر با اصول آن همراه است، برای تقویت صدای این گزینه در برابر پروژه‌های فاشیستی آینده ایران به آن بپیوندد. گام دوم، ساختن جنبشی واقعی برای انقلاب از همین امروز است. نامیدن خیزش‌های خودجوش مانند خیزش دی‌ماه یا ژینا به‌عنوان «انقلاب» کمکی به شکل‌گیری یک انقلاب واقعی نمی‌کند؛ انقلابی که نیازمند سازمان‌یافتگی، آگاهی و برنامه‌مندی است.

بله، مبارزه مردم شجاعانه و برحق است، اما هنوز تفاوت میان «انقلاب» و «رژیم‌چنج» در آگاهی عمومی جا نیفتاده است. انقلاب واقعی یعنی برچیدن کامل ساختارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی موجود و ساختن نهادهایی نوین که رهایی از ستم و استثمار را ممکن کنند. مردم ما از همه اقشار، خواهان پایان جمهوری اسلامی‌اند، اما بسیاری نمی‌دانند چه نظمی باید جایگزین شود تا چرخهٔ سرکوب، فقر و تبعیض تکرار نشود. همین خلأ، میدان را برای مصادرهٔ مبارزات ما توسط نیروهای ارتجاعی باز می‌گذارد. پس: یکمً، باید مفهوم انقلاب را به فهمی همگانی تبدیل کنیم. دوم، باید چارچوب‌های کلی «چه آینده‌ای می‌خواهیم» باید به بحث عمومی بگذاریم و هر آلترناتیو را بر اساس آن بسنجیم. چارچوبه های «چه آینده ای می خواهیم» به صورت کلی در مطلبی به همین نام[۲] در سایت ما منتشر شده است. این چارچوبه ها باید به موضوع بحث همگانی تبدیل شود و هر آلترناتیوی بر مبنای این مختصات سنجیده شود. نظام اقتصادی آن بر مبنای تولید سود است یا رفع نیازهای مردم؟ بر مبنای رقابت است یا همکاری؟ نظام اجتماعی آن بر مبنای ریشه کن کردن ستم های ملی، جنسی و جنسیتی و… است یا ادامه این ستم ها؟ متأسفانه اکثریت مردم هیچ تصوری از مختصات جامعه ای که نه تنها ضرورت فوری جامعه ما است بلکه قابل تحقق است، ندارند. گاهی سقف آرزوها به «مثل ترکیه یا امارات شدن» تقلیل می‌یابد. چنین افق کوتاهی، امکان ساختن آینده‌ای بنیاداً متفاوت را به تعویق می‌اندازد. در این شرایط، وظیفهٔ روشنفکران و فعالان سیاسی آن است که به مردم کمک کنند آینده‌ای ریشه‌اً متفاوت را تصور کنند؛ آینده‌ای که امکانش واقعی است و مختصاتش در اسناد مورد اشاره توضیح داده شده است.

نهایتا این کارها باید بطور سازمان یافته انجام شود، نه پراکنده تا تاثیرگذاری بیشتر و هم افزایی پیدا کند. زیرا نه تنها ارتجاع حاکم بلکه نیروهای سیاسی ارتجاعی که در برابر ما هستند، به شدت سازمان یافته اند. این یک جنگ طبقاتی است و نیروهای طبقات دیگر، چه آنها که اکنون حاکم اند و چه آنها که «اپوزیسیون» هستند، به راحتی میدان را خالی نخواهند کرد. کار دشوار است. زیرا، این حکومت و این «اپوزیسیون» نه تنها ذخایر مادی و رسانه قدرتمند دارند بلکه خود بخشی از نظام فرمانروایی سیستم جهانی سرمایه داری امپریالیسم هستند. اما، ما یک مزیت کیفی نسبت به آنها داریم. ما جهان را آنطور که واقعا هست و بر اساس دینامیک های واقعی آن می بینیم. ما می بینیم که این بحران ها نه فقط زاده حکمرانی جمهوری اسلامی، که زاده شیوه کارکرد نظام سرمایه داری در جهان است و بنابراین، با یک نوع دیگر از حکومت در همین چارچوب پاسخ نخواهد گرفت و حل نخواهد شد. اگر ما می گوییم راه حل برای این بحران ها داریم، یک وعده وعید توخالی و فانتزی نیست بلکه بر اساس ساختار همین واقعیت، می بینیم که چطور باید با آن رفتار کرد و چطور می توان آن را تغییر داد تا پاسخ مطلوب را بدست آورد. بنابراین وظیفه هر انسان آزادی خواهی است که بخشی از این راه حل شود وگرنه میدان را به راه حل وحشتناک این وضعیت تسلیم خواهد کرد.

[۱]  دو گسست و محو چهار کلیت را از مارکس گرفته ایم و محتوایش این است: گسست از مالکیت سنتی و افکاری سنتی؛ محو کلیه تمایزات طبقاتی، محو کلیه روابط تولیدی استثمارگرانه، محو کلیه روابط اجتماعی ستم گرانه و محو افکاری که این تمایزات و استثمار و ستم را بازتولید می کنند.

[۲] https://cpimlm.org/1404/08/29/future/

الگوی سرکوب جمهوری اسلامی را بهتر بشناسیم!

شراکت جهانی در جنایت علیه مردم ایران در دی ۱۴۰۴

ژیلا انوشه

در اطلاعیه ای با عنوان «جنگ تلفات دارد؟!» نوشتیم: «جنگ رضاپهلوی با جمهوری اسلامی، جنگ میان سازمان های امنیت موساد و آمریکا و دیگر کشورهای منطقه با دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی است و سال هاست که در جریان است.» (این اطلاعیه را در همین شماره آتش بخوانید).

اکنون می دانیم که حضور نیروهای موساد در میانه خیزش مردم، صرفاً باد در غبغب انداختن رسانه های اسرائیلی نبود. بلکه واقعیت داشت. امری تا کنون بی‌سابقه. شاهدین عینی متعدد گزارش می دهند که آنها ساختارمند حرکت کرده و هرکس را که  شعار «پهلوی بر میگرده» را نمی داد تهدید می کردند. دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی، از وقوع این رخنه مطلع بود و از آن به عنوان فرصتی «طلایی» برای کشتار بی تبعیض مردم سود جست. شرم بر این فاشیست های دینمدار که این بار دستشان را چنان به خون مردم آلوده کردند که در تاریخ ایران معاصر بی سابقه است و ننگ و نفرت بر این نسل کشان و نوکر ایرانی شان، رضا پهلوی.

اما کشتار مردم ما، شرکای بین المللی دیگری هم داشت. در این کشتار، دستگاه های امنیتی جمهوری اسلامی از همکاری مشخص و بی‌سابقه‌ی دستگاه های امنیتی روسیه و چین برخوردار بودند. این واقعیت ها باید در تهیه ادعانامه علیه کشتار مردم در خیزش دی ماه ۱۴۰۴ به دست نیروهای مسلح جمهوری اسلامی (اعم از سپاه و بسیج و نیروهای «چندملیتیِ» سپاه قدس) پر رنگ شوند و شراکت اسرائیل و چین و روسیه در این کشتار، در انظار بین المللی افشا شده و به چالش کشیده شود.

با این مقدمه می پردازیم به سرکوب خیزش دی ۱۴۰۴. آنچه تا کنون می‌دانیم این است: کشتار هزاران نفر در سراسر کشور، مجروح شدن بیش از صد هزار نفر و تخریب اموال مردم، حمله به بیمارستان ها و دزدیدن و کشتن مجروحین از بیمارستان ها، زدن تیر خلاص به مجروحان، تبدیل مراکز درمانی به مراکز کشتار.

پس از تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران در ماه خرداد ۱۴۰۴، خبرگزاری فارس (نزدیک به سپاه پاسداران) نوشت: «چرا نباید تجربه و اعدام‌های سال ۶۷ را تکرار کنیم؟ آیا فکر نمی‌کنید زمان تکرار آن تجربه موفق همین الان است … که به ما کمک کرد تا سال‌ها بدون هیچ مشکلی کشور را اداره کنیم و مجبور نباشیم با مشکل تروریسم دست و پنجه نرم کنیم … اگر از شر دشمنانمان درست به همان روشی که در سال ۶۷ از شر آنها خلاص شدیم، خلاص شویم، می‌توانیم احساس امنیت کنیم.»

بنابراین، جمهوری اسلامی آماده بود برای ارتکاب این جنایت. دستگیری ها و اعدام های ماه های بعد از آن و ابلاغ قانون «تشدید مجازات جاسوسی» که در مهرماه ۱۴۰۴ توسط پزشکیان ابلاغ شد، کاملاً از تدارک برای یک جنایت بزرگ خبر می داد.

دکترین و ساختار سرکوب در کلیاتش

حال بپرازیم به دکترین و ساختار سرکوب در جمهوری اسلامی. همه می دانند که در جمهوری اسلامی، امنیت و بقای این رژیم تعیین کننده سیاست های آن است. نگرش جمهوری اسلامی این است: اعتراض در جامعه دائمی است و نه مقطعی؛ پس مدل سرکوب هم باید دائمی باشد. مدل سرکوب دائمی، بخشی از هویت جمهوری اسلامی است. این خصلت عام دکترین امنیتی جمهوری اسلامی است. اما به طور مشخص، برای سرکوب جامعه جوان شهری تنظیم شده است. با نگاهی به سن و سال جانباختگان خیزش های دی ۹۶، آبان ۹۸، خیزش ژینا و خیزش دی ۱۴۰۴ می توان این واقعیت را دید.  

مدل سرکوب در ایران، هیبریدی است از روش‌های چینی و روسی و ترکیب آنها با داشته ها و ساختارهای بومی. البته، به علت آن که دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی، میراث دار دستگاه سرکوب سازمان یافته در دوران رژیم شاه است، از روش های کشورهای غرب نیز بی بهره نیست. اما هسته سخت دکترین سرکوب جمهوری اسلامی، امروزه، وامدار روش های چینی و روسی است.

از چین دکترین موسوم به «ضربه سخت» را گرفته است. «ضربه سخت» یک سیاست ساختاری برای اعمال کنترل شدید بر جامعه است. بر پایه ترس، سرعت و شدت عمل پیش می رود و روایت را کنترل می کند. اصل کلیدی «ضربه سخت» در رابطه با اعتراضات بزرگ این است که با شوک شدید تلاش می کند اعتراضات را متوقف کند. ابزار «ضربه سخت» شامل اعدام های گسترده و در عملیات خیابانی شامل استفاده از سلاح جنگی، کشتار بی تبعیض و هماهنگ در چندین شهر، حمله به بیمارستان‌ها و بازداشت های انبوه است.  

مدل سرکوب جمهوری اسلامی، از روسیه، اعمال خشونت نامتقارن و عملیات خاکستری و رعب انگیز را وام گرفته است. الگوهای سرکوب روسیه در آفریقا (به‌ویژه توسط ارتش خصوصی واگنر که تحت کنترل دولت روسیه است) به‌عنوان یکی از خشن‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین مدل‌های «کنترل جمعیت و سرکوب سیاسی» شناخته می‌شود. خشونت نامتقارن یعنی در مقابل هر ذره «خشونت» یا دفاع از خود از سوی مردم، استفاده هزارباره از خشونت با عملیات های رعب انگیز. قاسم سلیمانی در سرکوب مردم سوریه، هم از «واگنر» یاد گرفت و هم یاد داد.

این مدل شامل سرکوب شدید و کشتار جمعی، تیراندازی مستقیم به غیرنظامیان، عملیات «پاکسازی» در مناطق معترض، استفاده از سلاح‌های جنگی سنگین، ناپدیدسازی، تیر خلاص و انتشار روایت‌های ساختگی برای توجیه سرکوب است. هدف این است: «بازدارندگی از طریق ترس».

جمهوری اسلامی بخشی از روش‌های سرکوب ساواک را حفظ کرد و آن را با ایده‌ی خمینی در سال ۵۸ و ۵۹ در مورد تشکیل «ارتش ۲۰ میلیونی» پیوند زد که نتیجه  اش، ایجاد شبکه‌ای گسترده از نیروهای بسیج در محله‌ها، مدارس، کارخانه‌ها و ادارات بود؛ شبکه‌ای بومی، ارزان و پراکنده که کنترل امنیتی و مذهبی را در سراسر کشور ممکن می‌کند. بسیج مرتبا در شهرها و روستاها عضوگیری می کند و بودجه ای عظیم دارد.

جمعبندی

حزب ما همواره با مساله «تئوری بقای جمهوری اسلامی» دست و پنجه نرم کرده و تلاش کرده است با شناخت دقیق از دستگاه سرکوب، دکترین و روش های عملیاتی اش، روشی ساختارمند را در مقابله با آن تبیین کند و این دانش را به جوانانی که پا به عرصه مبارزه علیه رژیم می گذارند منتقل کند. پرسش در مواجهه با سرکوب، همواره این است: چه کنیم تا بتوانیم سرکوب را به ضد خود بدل کنیم و مردم را در سطح گسترده تر به مبارزه برانگیزیم. در مرکز پاسخ به این پرسش، خط سیاسی و ایدئولوژیک قرار دارد و رعایت اصول فنی و تاکتیکی تابع آن است. در این راستا، سندی تحت عنوان «انباشت نیرو و سازماندهی برای انقلاب» (گزیده ای از اسناد پلنوم یازدهم کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران/م.ل.م) می نویسد، «تا کنون در طول راهمان با موانع بزرگی برخورد کرده ایم و بازهم برخورد خواهیم کرد. … در این مسیر باید اعصاب استراتژیک خود را حفظ کنیم. هنگام توفان ها و ضربات و عقب گردها، سرمان را از آب بیرون نگاه داریم، جهت را گم نکنیم و تسلیم «نمی شود» ها و «ایزوله می شویم» ها و «چرا زودتر دست به فلان حرکت نمی زنیم»ها نشویم. این جهت گیری پایه ای را نه به شکل اراده گرایانه بلکه با درک علمیِ مشکلات و جستجوی راه حل باید در دست نگه داریم. اگر نگاه علمی به مسائل را از کف بدهیم بی شک اعصاب استراتژیک خود را هم از دست خواهیم داد.» به عبارت دیگر، مبارزه سیاسی با خط صحیح، عامل تعیین کننده در مقابله با دستگاه سرکوب و تبدیل هر سرکوب به مبارزه ای گسترده تر و بادوام تر علیه جمهوری اسلامی است. اکنون نیز در پرتو سرکوب خیزش دی ۱۴۰۴، یک بار دیگر، باید ساختار قدرتی را که با آن مواجه هستیم و عواملی که به آن قدرت ماندگاری می دهد را بررسی کنیم. 

جمهوری اسلامی، پس از تجاوز نظامی آمریکا و اسراییل در خرداد ۱۴۰۴، هرچه بیشتر سرنوشت خود را به رقابت های حاد میان امپریالیست های چین و روسیه با امپریالیسم آمریکا گره زد. چین و روسیه در ازای این سرسپردگی، به ترمیم دستگاه نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی پرداختند. هم زمان، جمهوری اسلامی در رویکردش نسبت به نارضایتی ها و خیزش های مردم، رویکرد «نارضایتی مردم یعنی تداوم جنگ ۱۲ روزه» را اتخاذ کرد و برای کشتار تدارک دید. رخنه نیروهای نیابتی اسرائیل به درون خیزش مردم، به جمهوری اسلامی فرصتی داد تا به خیزش مردم بی سلاح اعلان جنگ کند و تحت عنوان «در جنگ هستیم و دشمن نفوذ کرده» صفوف درون حاکمیت را متحد کند و حتا عده ای از روشنفکران دینی و اصلاح طلبان و ملی مذهبی ها را با خود همراه کند.  

همین تحلیل به ما می گوید که اکیداً باید با سیاست هایی که می خواهند خیزش های مردم را به درون رقابت های امپریالیستی بکشند مقابله کنیم. وقتی عده زیادی از زنان و مردان مبارز صحنه سیاسی و نیروهای مختلف درگیر در آن را بشناسند و مقاصدشان را تحلیل کنند، آنگاه می توانند مانع از آن شوند که توده های مردم به دنبال فرمان های صدتا یک غاز ترامپ فاشیست و دستگاه های امنیتی موساد و پیمانکارشان رضا پهلوی بروند.

اهمیت داشتن تئوری و سیاست مقابله با سرکوب، همردیف است با داشتن تئوری و سیاست مقابله با دینمداری رژیم، با آزادی کشی رژیم، با حجاب اجباری و ستم گری ملی آن، با جنگ های ارتجاعی منطقه ای اش و غیره.

اکنون یک میدان نبرد اصلی و تعیین‌کننده با جمهوری اسلامی، تبدیل سرکوب از ابزار بقای نظام به موتور محرک اصلی سرنگونی آن است. موفقیت در این میدان دشوار، مستلزم خلق و تقویت جنبشی قدرتمند است که دو ویژگی را همزمان در خود داشته باشد: هم توان مقاومت فعال و تاثیرگذار در برابر خفقان سهمگین و ماشین سرکوب گسترده داخلی را داشته باشد و نیز بتواند دست لاشخورهای وابسته به اسرائیل و آمریکا را از میان مردم کوتاه کند و مانع از قطب بندی مسموم «دشمن دشمن من دوست من است» شود. موفقیت در این مبارزه وابسته به آن است که هزاران تن از جوانانی که جان بر کف در این خیزش ها به پا خاستند، صاحب افکار انقلابی شوند. درک روشنی از دوستان و دشمنان انقلاب داشته باشند. نه تنها علیه جمهوری اسلامی باشند بلکه در مقابل امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های چین و روسیه که پشتیبان جمهوری اسلامی هستند نیز صف آرایی کنند و از مردم این کشورها در سرنگون کردن حکومت هایشان حمایت کنند.  پیش شرط تبدیل سرکوب به ضد خود و به یک جنبش وسیع تر در آن است که این مواضع سیاسی در میان مردم فراگیر شود. این فاکتور سیاسی برای هرچه ایزوله تر کردن جمهوری اسلامی در داخل و در سطح بین المللی تعیین کننده است. اگر این مواضع انقلابی را نداشته باشیم، موفق به ایجاد وسیع ترین اتحاد مردمی در داخل کشور و جلب حمایت مردم کشورهای جهان نخواهیم شد. این سیاست باید در شعارهای مردم بازتاب یابد. شعاری که باید طنین انداز شود و بر در و دیوار نقش ببندد این است: مرگ بر جمهوری اسلامی، زنده باد جمهوری سوسیالیستی نوین.

دلار، ولایت فقیه واقعی در جمهوری اسلامی ایران!

شوک دلار، به خاک کشیده شدن ریال و نابودی قدرت بقاء اکثریت مردم

ششم دی ماه ۱۴۰۴ (۲۷ دسامبر ۲۰۲۵) دلار به بالای ۱۴۵ هزار تومان جهش کرد. بازارهای تهران (علاء الدین، چارسو و مراکز مرکزی) کرکره ها را پایین کشیدند و این اعتراض به سرعت به شهرهای دیگر گسترش یافت. اما، این چه اقتصادی است که چنین بی ثبات و بحران زاست که در ۲۴ ساعت، میلیون ها انسان را بی چیز می کند؟ این یک اقتصاد معوج و مفصل دررفته با وابستگی ساختاری به نظام سرمایه داری جهانی است که سرمایه داران ایران با ترفندهای مالی، دستمزد و دارایی های مردم را از دست شان بیرون می کشند تا سودآوری حداکثری سرمایه هایشان را تضمین کنند.  

در طول یکسال گذشته، رقمی معادل ۲۷ میلیارد دلار ارز صادراتی به چرخه اقتصاد ایران بازنگشته است. طبق محاسبات صندوق بین المللی پول تولید ناخالص داخلی ایران در ۱۴۰۳ نزدیک به ۴۰۰ میلیارد دلار بود. بنابراین رقم ۲۷ میلیارد دلاری که به چرخه اقتصادی بازنگشته، معادل ۶.۷ درصد اقتصاد ایران است. این عدد بسیار بزرگی برای وارد کردن یک شوک ارزی است. طبق آمار رسمی اوپک درآمد نفتی ایران در سال ۲۰۲۴ نزدیک به ۴۶ میلیارد دلار بود. به عبارت دیگر، ارز مکیده شده از چرخه اقتصاد ایران در یک سال به اندازه نیمی از درآمد صادرات نفتی بود.

بخش بزرگی از کالاها و نهاده‌های تولید در ایران وابسته به واردات است و وقتی دلار گران می شود قیمت واردات این مواد بالا می رود. دولت به سمت تعطیل کردن فعالیت های خدماتی خود می رود. بانک مرکزی زیر فشار کلان سرمایه داران وادار می شود که بدون داشتن پایه اقتصادی، پول چاپ کند. در واقع برای دادن وام های کلان به وام گیرندگان کلان تحت عنوان «صادرات» پول چاپ می کند. به این ترتیب، «نقدینگی» یعنی کاغذهای پولی بدون پشتوانه اقتصادی زیاد می شود. خود همین مساله اعلام بی ارزش بودن پول است و باعث «تورم» می شود. یعنی، قیمت کالاهای مصرفی مردم مرتبا بالا می رود.

در یک سال گذشته هفت هزار همت (هر همت معادل هزار میلیارد تومان)  به دو درصد از سپرده گذاران، وام داده شده است. این ها از عوامل اصلی بازنگرداندن ارزها به چرخه اقتصاد هستند. همان کسب‌وکارهایی که بیشترین وام را گرفته‌اند، ارز صادراتی را بازنگردانده‌اند.[۱] صادرکنندگان بزرگ، شرکت های دولتی و نزدیک به مراکز قدرت حکومت هستند. به اعتراف وزیر اقتصاد، برخی شرکت‌های زیرمجموعه دولت یا شرکت‌های خصولتی ارز را برنگردانده‌اند. یعنی شرکت هایی که معمولاً بیشترین تسهیلات بانکی را می‌گیرند و در بخش‌های بزرگ مثل فولاد، پتروشیمی، معدن و صادرات مواد خام فعال‌اند. بخش‌های معدن، پتروشیمی و انرژی در اختیار نهادهای بزرگ شبه‌دولتی است. این شامل مجموعه‌هایی است مانند ستاد اجرایی فرمان امام، قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیاء، بنیاد مستضعفان، صندوق‌های بازنشستگی.

 تمرکز شدید عدم بازگشت ارز در تعداد بسیار کمی صادرکننده است. فقط ۱۵ کارت بازرگانی حدود ۶ میلیارد دلار ارز را بازنگردانده‌اند (روزنامه دنیای اقتصاد). برخی از وام های کلان به جای تولید وارد بازار طلا و ارز شده است. زیرا سفته بازی بیشتر از تولید، «سود» دارد. وام ارزان قیمت می گیرند و آن را تبدیل به ارز و طلا میکنند. «رانت» یعنی این که وام های کلان فقط به خواص و افراد دارای روابط یا بنگاه های بزرگ که آنها هم تحت کنترل خود حاکمیت است داده می شود. این گروه‌ها راحت‌تر می‌توانند منابع را به سمت فعالیت‌های غیرمولد ببرند.

چرا ارز را بر نمی گردانند؟ اینجا می رسیم به حرکت طبیعی سرمایه. هدف سرمایه دار، تولید نیازهای مردم و توسعه اقتصادی و غیره نیست. هدفش حداکثرسازی سود است. پس، وقتی می تواند با سفته بازی در بازار ارز و طلا، به حداکثر ممکن دارایی های توده های مردم را بمکد، دیگر سراغ چرخه تولید که نرخ سودش پایین تر و زمان بازگشت سودآورش بیشتر است، نمی رود. وقتی تولیدات به کف می خورد، پول بی ارزش می شود.

حالا که علت فوری شوک ارزی را گفتیم، پرسش اساسی را طرح کنیم: ساختار اقتصادی ایران چیست که این طور توسط دلار کنترل می شود و تمام اقتصاد با یک شوک ارزی فشل شده و مفصل هایش در می رود؟

در این جا توضیح کوتاهی در مورد «ساختار اقتصادی اجتماعی» لازم است: یک روش علمی مهم در جنبش کمونیستی همواره این بود که احزاب کمونیست باید هدف و استراتژی سیاسی انقلابی خود را استوار کنند بر درک شالوده های مادی جامعه. شالوده های مادی جامعه را ساختار اقتصادی و ترکیب اجتماعی حاصل از کارکرد آن ساختار اقتصادی تشکیل می دهد. بر این مبنا است که پیکربندی طبقاتی را در هر دوره ای می توان مشخص کرد، موانع اساسی مقابل رها شدن اکثریت مردم از انواع ستم های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را دید و حتا منبع بروز روابط خصمانه میان خود مردم را نشان داد و به یک کلام، نتیجه گرفت که جامعه برای رهایی نیازمند چه نوع انقلابی است، آماج انقلاب یا دشمنان انقلاب کیانند، نیروهای انقلاب که نیازمند چنین انقلابی هستند کدامند و در میان نیروهای انقلاب، کدام طبقه پتانسیلا نیروی رهبری کننده انقلاب است، کدام قشرها نیروهای سنگ بنایی انقلاب اند، کدام طبقات باید جلب به اتحاد با این انقلاب شوند و کدام ها خنثی شوند تا با قدرت حاکم که آماج انقلاب است همدستی نکنند. بالاخره این که، استراتژی سیاسی انقلاب را چگونه باید تبدیل به یک استراتژی نظامی برای رویارویی با ارتش دشمن و درهم شکستن ستون فقرات نظامی قدرت سیاسی حاکم کرد.

بنابراین، اصل ماجرا در کارکرد رنج آور اقتصاد ایران، ساختار اقتصادی وابسته به امپریالیسم و ناموزونی مفرط حاصل از آن است. نوع سرمایه داری وابسته ای که در ایران توسعه یافته، اقتصاد آن را به این شکل درآورده است که به شدت معوج و بحران زاست.  در سرسخن نشریه آتش ۱۶۹ این موضوع را به تفصیل شرح داده ایم: جمهوری اسلامی صرفا یک رژیم دینمدار فاشیست نیست. بلکه، گرداننده دولتی است که محصول وابستگی ساختارمند ایران به امپریالیسم است و حیات آن وابسته به بازتولید روابط سلطه‌گرانه‌ای است که جایگاه ایران را در نظام جهانی تعیین می‌کند. ایران، نه در رژیم پهلوی و نه اکنون در رژیم جمهوری اسلامی، کشوری مستقل نبوده است. … هر رژیم دیگری، با هر روش و ترکیبی در راس این وابستگی ساختارمند بنشیند، وضعیت کنونی را به شکلی دیگر و تفاوت های ناچیز، بر مردم تحمیل خواهد کرد. وابستگی به دلار، بیان این روابط تولیدی امپریالیستی است.

اقتصاد ایران به ویژه از بعد از جنگ جهانی دوم دلاری شد. دلار صرفا ارز خارجی نیست بلکه روابط تولیدی است. دلار قدرت تعیین شکل توسعه اقتصادی ایران را دارد و حتا طبقه حاکمه داخلی را شکل می دهد و در واقع، هم اکنون در حال تعیین سرنوشت ولایت فقیه در ایران است. دلار وابستگی اقتصادی کشورهای «جهان سوم» را تبدیل به وابستگی سیاسی می کند. تاریخچه تبدیل دلار به این قدرت تعیین کننده در جهان چیست؟ چرا هیچ ارز جهانی دیگری در چارچوب کنونینظام امپریالیستی، هرگز قادر نیست جای آن را بگیرد: حتا یوآن چین.

حال بیایید از دریچه شوک دلاری به این مساله ورود کنیم.

به طور اساسی، قدرت یک ارز ملی در اقتصاد سرمایه داری، وابسته است به پایه های تولیدی اقتصادی آن کشور در نسبت با شاخص های اقتصاد سرمایه داری جهانی. طبق آمار صندوق بین المللی پول تولید ناخالص ملی غیر نفتی ایران در فاصله ۲۰۱۲ و ۲۰۱۴ نزدیک به ۵۶ درصد بوده است که بالاترین درصد در تمام خاورمیانه بود. سال ۲۰۱۵ حدود بیست درصد بود. ۲۰۲۰ رسید به ده درصد. اکنون به ۹ درصد رسیده است. یعنی، کل رقم تولید ناخالص داخلی از فعالیت های غیر نفتی، ۹ درصد است و ۹۱ درصد از نفت.[۲] این شاخص مهم است چون تولیدات یک اقتصاد، ارزش پول آن را تعیین می کند.

چرا این شاخص از ۵۶٪ به حدود ۹٪ سقوط کرده است؟ رشد بخش غیرنفتی ایران تحت فشار تحریم‌ها، کمبود انرژی و فرار سرمایه ها بوده است. فرار سرمایه ها به کجا؟ به خارج و به بخش های سفته بازی مالی. این جا پرسش دیگر مطرح می شود: در سال ۲۰۲۰ تولید ناخالص ملی غیر نفتی ایران ده درصد بود، اما جهش ارزی رخ نداد. چون این شاخص فقط نشان می‌دهد دولت چقدر از اقتصاد غیرنفتی درآمد دارد نه اینکه چقدر دلار وارد کشور می‌شود، چقدر ارز در بازار آزاد موجود است، چقدر نقدینگی چاپ شده است. در آن سال جهان با اپیدمی کرونا مواجه شد. در نتیجه، تبادلات جهانی کند شدند و مذاکرات هسته ای با دولت بایدن شروع شد. اینها مانع از فرار سرمایه ها می شد.

 اما با ورود عوامل دیگری که بسیار قوی‌تر از «درآمد غیرنفتی» هستند دلار جهش کرد. جنگ اوکراین، بی ثباتی سیاسی شدید حاکمیت در ایران در نتیجه خیزش ژینا و سپس از دست دادن نیروهای شبه نظامی نیابتی اش در لبنان و سقوط رژیم بشار اسد، تشدید تضاد آمریکا و چین، تجاوز نظامی اسرائیل و آمریکا در خرداد ۱۴۰۴، سایه جنگی دیگر، باعث فرار سرمایه های حکومتی و منصوبان حکومت از طریق بازنگرداندن دلارهای حاصل از فروش نفت، گرفتن وام های سنگین که صرف خرید ‌‌‌‌‌ذخایر ارزی و خارج کردن آن شد. یعنی منصوبان بسیار نزدیک به هسته مرکزی قدرت در جمهوری اسلامی این شوک ارزی را وارد کردند.

ارزش پول ایران اساسا وابسته به نفت است. ایران، ارز خارجی خود را عمدتا از طریق فروش نفت به دست می آورد. نفت یعنی دلار و دلار پشتوانه واردات ذخایر ارزی است. تولید ناخالص غیر نفتی هم بر ارزش پول تاثیر دارد اما این تولید داخلی هم وابسته به جریان یابی سرمایه های نفتی است. جریان یابی سرمایه های نفتی در این اقتصاد (از جمله از طریق زیرسازی های عظیم توسط دولت که بودجه آن عمدتا از راه فروش نفت تامین می شود) عامل مهمی در رشد سرمایه داری (یعنی تولید سرمایه دارانه و نه تجارت) بوده است. این واقعیت نیز مانند صنایع نفت، تاریخ خود را دارد و به دوران بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ می رسد که امپریالیسم آمریکا اقتصاد «سه جانبه» را به ایران دیکته کرد: توسعه نفت، تجارت و صنایع «جایگزینی واردات» که توسط سه ضلعیِ آمریکا- اروپا- ژاپن بهره برداری می شد. اما رشد بخش های غیر نفتی اقتصاد در  دوره «جهانی شدن» (دهه ۱۹۹۰ به بعد)، همراه با جا به جایی های مهم در ساختار اقتصادی جهان و به وجود آمدن مراکز انباشت جدید در جهان سوم، جهش وار بود. بنابراین، علاوه بر نفت، تولید داخلی هم مولفه مهمی در پشتوانه پول است. اما اگر این تولید داخلی با استانداردهای «قانون ارزش» که در مقیاس جهانی تعیین می شود همراه نباشد، تولید داخلی برای سرمایه، سودآور نیست و فرار می کند. حتا سرمایه های کوچک. گفتیم که سودآوری تولیدات داخلی توسط استانداردهای جهانی «قانون ارزش» تعیین می شود. قانون ارزش، روابط ارزش را تعیین می کند. یعنی این که، رابطه خرید و فروش کالا، نسبت آنها و از همه مهمتر خرید و فروش نیروی کار کارگر. استانداردهای جهانی، ضرورت های فن آوری تولیدات هر کشور را تعیین می کند. فن آوری، بهره وری کار را تعیین می کند. بنابراین، برای سرمایه، کارگر در ایران به اندازه کافی ارزان نیست و فن آوری تولید هم به اندازه کافی بالا نیست. در نتیجه، سودآور شدن اقتصاد سرمایه داری ایران، لزوما به بالا رفتن دستمزدها و اشتغال منجر نخواهد شد. مهم نیست در چه حکومتی. این اتفاق در نیویورک هم نخواهد افتاد.

اقتصاد ایران هم از طریق نفت وابسته به دلار است و هم از طریق «هزینه» یعنی واردات و غیره. دولت ایران ریال چاپ می کند اما پشتوانه اش دلار است. اقتصاد ترکیه تولید ناخالص ملی نفتی و گازی ندارد. تقریبا صفر است. اما اقتصادش وابسته به دلار است: نه از طریق درآمدها بلکه از طریق هزینه ها. یعنی برای ورود نهاده ها و فن آوری برای اقتصاد داخلی اش باید ذخیره ارزی داشته باشد. کاهش ارزش لیر ترکیه هم ربط دارد به فرار سرمایه ها و نیامدن سرمایه گذاران خارجی. اما، موقعیت ایران به لحاظ بی ثباتی سیاسی کاملا متفاوت است. ترکیه به عنوان کشور عضو ناتو، از شوک های اقتصادی حفاظت می شود.

سوال بعدی: چرا در اقتصاد ایران، یوآن و روبل و دِرهم نمی توانند جایگزین دلار بشوند؟ این پرسش دقیقاً به ساختار واقعی نظام مالی جهان برمی‌گردد، نه فقط به وضعیت ایران. خود این ارزها هم برای مبادله با هر ارز دیگر و برای هر تراکنش مالی در این دنیا اول باید به دلار تحویل شوند.۶۰٪ ذخایر ارزی بانک‌های مرکزی جهان دلار است.۸۰٪ تجارت جهانی با دلار انجام می‌شود.۹۰٪ معاملات فارکس یک طرفش دلار است.این یعنی همه کشورها برای تجارت، ذخیره‌سازی و پرداخت‌های بین‌المللی به دلار نیاز دارند. سیستم بانکی جهانی بر پایه دلار ساخته شده است. سیستم‌های اصلی مالی جهان: سوئیفت، خزانه داری آمریکا (فدرال رزرو) و غیره همه با دلار کار میکنند. اگر ایران بخواهد با یوآن یا روبل معامله کند، باز هم تسویه نهایی معمولاً باید از طریق بانکی انجام شود که به دلار متصل است. ارزهای دیگر نقدشوندگی جهانی ندارند. نقدشوندگی یعنی:  چقدر راحت می‌توان یک ارز را در هر نقطه دنیا خرج یا تبدیل کرد. ارزهای غیر دلاری قابل تبدیل آزاد نیستند. دِرهم امارات به دلار پگ شده یعنی خودش وابسته به دلار است. بازارهای مالی عمیق فقط در آمریکا وجود دارد. حالا چرا در اقتصاد ایران این ارزها جایگزین دلار نمی‌شوند؟ کشورهایی که کالا به ایران می‌فروشند، دلار می‌خواهند، نه یوآن یا روبل. این ارزها خودشان به دلار وابسته‌اند. بنابراین قیمت همه چیز در ایران با دلار سنجیده می‌شود.

تاریخ دلار به عنوان ستون فقرات نظام مالی جهان

ریموند لوتا[۳] در «قرن آمریکایی: استانداردهای جدیدی از بربریت امپریالیستی» می گوید: امپراتوری آمریکاییِ بعد از جنگ جهانی دوم بر دنیا مسلط شد. بیش از هر امپریالیست دیگر دنیا را تحت سلطه خود بافت. اقتصاد داخلی آمریکا «پایگاه اصلی» شبکه‌ای جهانی از استثمار و غارت است. امپراتوری آمریکا با هزاران میلیارد دلار سرمایه‌گذاری خارجی به‌هم پیوسته است. از فعالیت‌های خود در دیگر کشورهای سرمایه‌داری-امپریالیستی سود به‌دست می‌آورد. از سرمایه‌گذاری مستقیم در کارخانه‌ها و معادن «جنوب جهانی» سودهای فوق‌العاده استخراج می‌کند. همچنین از طریق زنجیره‌های تأمین جهانی که شرایط کار کودکان و کارگاه‌های عرق‌ریزی قرن نوزدهم را با فناوری پیشرفته، ارتباطات و هماهنگی قرن بیست‌ویکم ترکیب می‌کنند. «اپل» بدون ۴۰ هزار کودکی که در معادن کنگو تونل می‌کنند و کلتان حمل می‌کنند، ممکن نیست. این مافوق استثمار و غارت را دو مولفه قدرت سیاسی نظامی تامین می کند: یکم، ارتش و سازمان های امنیتی خود آمریکا. دوم، شبکه ای از رژیم های حاکم در کشورهای «جنوب جهانی» که از شکنجه گر زندانش تا ارتش و دکترین اقتصادی اش را آمریکا تعلیم داده است. آمریکا از طریق نهادهای مالی جهانی اش که دلار و قدرت دلار آن را نمایندگی می کند، همه رژیم‌های به اصطلاح مستقل در جهان سوم را تحت سلطه دارد. بعد از جنگ دوم جهانی، توافق میان قدرت های امپریالیستی چنین بود که دلار به طلا و برعکس تبدیل پذیر باشد. اما سال ۱۹۷۱ آمریکا به صورت یک جانبه این معادله را متوقف کرد و عملاً نظام برتون وودز و استاندارد طلا پایان یافت. این به چه معنا بود؟ طبق نظام برتون وودز، کشورها می‌توانستند دلارهای خود را با طلا معاوضه کنند. با قطع تبدیل‌پذیری دلار به طلا، آمریکا توانست مانع از کنترل کشورهایی که سریع رشد کرده بودند، مانند ژاپن و آلمان بر سیاست پولی اش باشد و بتواند بدون محدودیت در داشتن پشتوانه طلا، پول چاپ کند و دلار را به ارز اصلی جهان تبدیل و قدرت آمریکا را پشتوانه این ارز جهانی کند.

در حالی که کشورهای تحت ستم «جنوب جهانی» به‌طور رسمی مستقل‌اند، اما این ظاهر ماجراست. دلار آمریکا نقش ویژه‌ای به‌عنوان ارز کلیدی در نظام مالیِ به‌شدت یکپارچه‌ی امپریالیسم جهانی ایفا می‌کند. نفت با دلار قیمت‌گذاری می‌شود؛ وام‌های کشورهای جهان سوم عمدتاً با دلار بازپرداخت می‌شود؛ و جایگاه ممتاز بین‌المللی دلار به آمریکا امکان می‌دهد کسری‌های دولتی بی‌سابقه‌ای ایجاد کند تا این امپراتوری مافوق استثمار و غارت را حفظ و تغذیه کند. اقتصادهای جهان سوم را تابع نیازهای اقتصادی و منافع استراتژیک خود می کند و این رابطه را از طریق سازوکار کنترل‌کننده‌ی دولت نواستعماری اعمال می‌کند. رژیم هایی مانند جمهوری اسلامی، به واسطه این که موضوع رقابت میان قدرت های امپریالیستی نوظهور و آمریکا هستند، مستقل به نظر می آیند. مانند مرغی که از دو وطرف بال هایش کشیده می شود و قد بلند به نظر می آید. وفاداری و تابعیت رژیم‌های نواستعماری نسبت به امپریالیسم آمریکا از طریق توافق‌های تجاری و سرمایه‌گذاری، انتقال سلاح و آموزش ارتش‌ها، برنامه‌های کمک‌رسانی و موارد دیگر تضمین می‌شود. این امپراتوری نمی تواند بدون جنگ و اعمال قهرآمیز سلطه اش پیش برود. هزینه‌ی نظامی آمریکا از مجموع هزینه‌های ۹ کشور بعدی (از جمله چین و روسیه) بیشتر است.

پس از جنگ جهانی دوم، آمریکا یک برنامه‌ گسترده‌ نابودی فیزیکیِ چپ‌ها و کمونیست‌ها را آغاز کرد. رژیم شاه و پس از آن جمهوری اسلامی در این جنایت شریک بودند. افق تنگ حق بورژوایی مانع از آن می شود که نیروهای مترقی این ماهیت امپریالیسم آمریکا را ببینند و در مورد دموکراسی آن افسانه سرایی می کنند. چه در ایران و چه در خود آمریکا (به طور مثال، در جایی مانند نیویورک که یک سوسیال دموکرات شهردار آن شده است) خیلی ها در مورد دموکراسی آمریکایی خودفریبی می کنند.

جمهوری اسلامی فقط یک حکومت دین‌مدارِ فاشیست نیست. بلکه، گرداننده دولتی است که محصول وابستگی ساختارمند ایران به امپریالیسم است و حیات آن وابسته به بازتولید روابط سلطه‌گرانه‌ای است که جایگاه ایران را در نظام جهانی تعیین می‌کند. جمهوری اسلامی تجسم عینی و نهادی این رابطه تحت سلطه است؛ رابطه‌ای که در آن ساختارهای سیاسی و اقتصادی داخلی، بازتابی از منطق نظام سرمایه داری- امپریالیسم است.

درک عامیانه این است که چون جمهوری اسلامی با آمریکا سرشاخ است پس بخشی از پیکر این نظام جهانی نیست. این درک عامیانه را باید کنار گذاشت و درک علمی از رابطه طبقات حاکم در ایران که توسط جمهوری اسلامی نمایندگی می شوند با نظام جهانی سرمایه داری امپریالیستی به دست آورد. این رژیم، کارگزار امپریالیسم در ایران است. گاه به این قدرت امپریالیستی متصل است و گاه به دیگری. درک این رابطه است که محتوای مبارزه ما برای سرنگونی جمهوری اسلامی را کاملا از محتوای تلاش جریان های دیگر مخالف جمهوری اسلامی متفاوت می کند.

اگر این معضل درک نشود و سیاست بر مبنای آن تصور و تبیین و عملی نشود، معنی اش در انتظار معجزه بودن است. اما معجزه ای رخ نخواهد داد و تنها شاهد فاجعه خواهیم بود.

[۱] عدم بازگشت ارز صادراتی از ریاست همتی تا فرزین، ۲۹ آذر ۱۴۰۴، نقشه فرار ارزهای صادراتی، دنیای اقتصاد

[۲] GDP غیرنفتی یعنی ارزش کل تولیدات و خدماتی که هیچ ارتباطی با نفت و گاز ندارند.

این شامل: صنعت و تولیدات کارخانه‌ای، کشاورزی، خدمات (بانکداری، حمل‌ونقل، گردشگری، آموزش، سلامت و…)، فناوری و ارتباطات، ساخت‌وساز، تجارت داخلی است.

[۳] VIII. The “American Century” Sets New Standards of Imperialist Barbarism

ماهیت امپریالیستی چین در نظام جهانی امروز – بخش چهارم:

سرمایه داری چین: ماشین استثمار از مشقت خانه های چین تا میدان غارت خاورمیانه

سمیه کارگر

فروپاشی شوروی (۱۹۹۰–۱۹۹۱) برای سرمایه‌داری جهانی آزادی عملی ایجاد کرد تا انباشت سرمایه در جهان را تجدید ساختار کند و روابط میان قدرت‌های سرمایه‌داری امپریالیستی را از نو تنظیم نماید. اما پیش از فروپاشی شوروی، بزرگ‌ترین دریچه برای بسط ‌یابی سرمایه‌های امپریالیست‌های غربی، به‌ویژه ایالات متحده آمریکا، در دهه ۱۹۸۰ گشوده شده بود: احیای سرمایه‌داری در چین پس از واژگون شدن سوسیالیسم در سال ۱۹۷۶ و اتصال مدارهای اقتصادی این کشور به بازار جهانی، به‌ویژه از سال ۱۹۸۰ به بعد.

گشوده شدن دروازه‌های چین به روی آمریکا، به‌عنوان پیروزی‌ای بزرگ از سوی سرمایه‌داران انحصاری آمریکا جشن گرفته شد؛ به‌ویژه آن‌که بحران اقتصادی‌ای که از دهه ۱۹۷۰ گریبان آمریکا را گرفته بود، همچنان ادامه داشت. در ۱۹ اکتبر ۱۹۸۷، بازار بورس آمریکا سقوط بزرگی را تجربه کرد که به «دوشنبه سیاه» معروف شد.

در اواخر دهه ۱۹۸۰، چین با نخستین بحران اقتصاد سرمایه‌داری خود روبه‌رو شد. دولت در سپتامبر ۱۹۸۸ یک برنامه ریاضت اقتصادی اضطراری را آغاز کرد تا مانع افزایش تورم شود. بسیاری از اقتصاددانان بورژوا، دلایل اقتصادی خیزش میدان تیان‌آن‌من (میدان صلح آسمانی) در ژوئیه ۱۹۸۹ را به تصمیمات دولت چین برای توسعه اقتصاد سرمایه‌داری ـ یا به گفته آنان «اقتصاد بازار آزاد» ـ نسبت می‌دهند (کوز و نینگ وانگ، ۲۰۰۴)۱. این خیزش با حمایت آمریکا به‌شدت سرکوب شد. هزاران نفر در حمله ارتش به دانشجویان و کارگران معترض کشته شدند؛ سرکوبی که هدفش «امن» کردن محیط برای تاخت‌وتاز سرمایه‌های خارجی در چین بود.

اما آنچه این روند را دستخوش تغییرات بسیار بزرگ‌تری کرد، فروپاشی شوروی بود. این فروپاشی آزادی عملی برای سرمایه‌های بلوک سرمایه‌داری–امپریالیستی «غرب» ـ که چین نیز پس از احیای سرمایه‌داری به آن متصل شده بود ـ فراهم آورد تا امکان بسط و گسترش سودآور سرمایه در مقیاس جهانی مهیا شود؛ روندی که به «گلوبالیزاسیون» یا جهانی‌سازی معروف شد. در گلوبالیزاسیون نیز، رشد سرمایه‌داری در چین عامل تعیین‌کننده بود و بورژوازی حاکم در چین، با حمایت آمریکا، سیاست‌های نئولیبرالی را بی‌رحمانه به اجرا گذاشت؛ سیاست‌هایی که ساختار کار را به‌طور کامل دگرگون کردند.

مروری بر روند احیای سرمایه‌داری در چین

طبقه سرمایه‌داری جدید چین، پس از آن‌که مائوئیست‌ها را سرکوب و قلع‌وقمع کرد و قدرت خود را بر دولت تثبیت نمود، از آغاز دهه ۱۹۸۰ برنامه‌ای اقتصادی و اجتماعیِ جامع را برای احیای سرمایه‌داری و اتصال مدارهای اقتصاد چین به سرمایه‌داری جهانی به اجرا گذاشت. برای القای حس «تداوم» و جلوگیری از شورش‌های اجتماعی علیه این عقب‌گرد، همچنان خود را کمونیست و سوسیالیست معرفی کردند و مدعی شدند در حال پیوند زدن «سوسیالیسم» با «بازار» هستند.

ورود سرمایه خارجی به جمهوری خلق چین تا سال ۱۹۷۷ ممنوع بود. پس از واژگونی دولت سوسیالیستی، شرکت‌های بزرگ آمریکایی و اروپایی به‌تدریج در چین سرمایه‌گذاری کردند و این کشور را به مشقت‌خانه تولیدی سرمایه‌داری بین‌المللی بدل ساختند. بورژوازی نوخاسته چین در سال ۱۹۸۰میلتون فریدمن را به چین دعوت کرد تا یک دوره آموزشی فشرده درباره نظریه‌های قیمت برای بوروکرات‌های چینی برگزار کند. البته آنچه سرمایه‌داری چین را به‌صورت جهش‌وار توسعه داد، این کلاس‌ها نبود.

پس از واژگون شدن دولت سوسیالیستی (۱۹۷۶)، دو عامل بیش از هر عامل دیگر در توسعه جهش‌وار سرمایه‌داری و تبدیل چین به یک قدرت سرمایه‌داری امپریالیستی تعیین‌کننده بودند. عامل نخست ـ که شاید «عجیب و غیرقابل تصور» به نظر برسد ـ انسجام اقتصادی‌ای بود که چین سوسیالیستی در مدت‌زمانی کوتاه به آن دست یافته بود. چین سوسیالیستی دارای زیرساخت‌های صنعتی بنیادین، شبکه حمل‌ونقل، و نیروی کاری تحصیل‌کرده و آموزش‌دیده بود که در دوران سوسیالیسم پرورش یافته بودند. بورژوازی نوخاسته چین این ذخایر را در مسیر سرمایه‌دارانه کردن کشور به کار گرفت.

عامل دوم، جمعیت عظیم چندصد میلیونیِ کارگران ارزان بود که عمدتاً در نتیجه نابودی کشاورزی کلکتیو چین فراهم شد.

نابودی کشاورزی کلکتیو

کشاورزی خصوصی به‌طور رسمی از ژانویه ۱۹۸۲ در روستاهای چین آغاز شد. به گفته ویلیام هینتون۲، در کتاب واژگونی بزرگ: خصوصی‌سازی در چین ۱۹۷۸–۱۹۸۹، مزارع اشتراکی و کمون‌های سابق قطعه‌قطعه شدند؛ یا به تعبیر خود روستاییان چینی، به «رشته‌های ماکارونی و نخود» تبدیل گشتند. زمین‌ها تکه‌تکه شد، کشاورزی معیشتی خانواری جایگزین کمون‌ها گردید، تجزیه دهقانی صورت گرفت و اکثریت دهقانان به مغاک فقر سقوط کردند.

هینتون این تخریب عظیم را با دوران انقلاب سوسیالیستی مقایسه می‌کند. او پیش از پیروزی انقلاب چین در سال ۱۹۴۹ به این کشور سفر کرده و با حزب کمونیست چین همراه شده بود؛ دوره‌ای که حزب کمونیست چین، تحت رهبری مائوتسه‌دون، در روستاها «جنگ درازمدت خلق» را پیش می‌برد و دهقانان را برای ریشه‌کن کردن روابط فئودالی و پدرسالارانه بسیج می‌کرد. هینتون از نزدیک فرآیند «انقلاب ارضی» را مشاهده کرد؛ فرآیندی که بنا به برخی روایت‌ها «بزرگ‌ترین بازتوزیع ثروت در تاریخ انسان» بود. او پس از بازگشت به آمریکا، کتاب معروف فنشن را نوشت که شرح تجربه انقلاب ارضی و قدرت‌گیری دهقانان فقیر و بی‌زمین است. تغییرات روستایی پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی (۱۹۴۹) نیز ادامه یافت. در مجموع، اراضی کشاورزی فئودال‌های بزرگ میان ۲۰۰ میلیون دهقان فقیر توزیع شد، ابزار تولید به‌سرعت رشد کرد و تعاونی‌های روستایی و سپس مزارع اشتراکی و کمون‌ها با حضور و ابتکار توده‌ها سازمان‌دهی شدند.

چین سوسیالیستی در آغاز دهه ۱۹۷۰ موفق شد مسئله غذا برای یک میلیارد نفر را حل کند و گرسنگی را ریشه‌کن سازد. کارزارهای بزرگی برای رهایی زنان روستایی به راه افتاد و به‌ویژه در دوران انقلاب فرهنگی پرولتاریایی (۱۹۶۶–۱۹۷۶)، کمپین‌های گسترده‌ای برای کاهش تبعیض میان شهر و روستا شکل گرفت. سطح زندگی روستاییان به‌طور کیفی ارتقا یافت و دسترسی آنان به بهداشت، آموزش، حمل‌ونقل، هنر و تفریحات به‌شکل چشمگیری افزایش پیدا کرد.

هنگامی که سرمایه‌داری در چین احیا شد، هینتون کتاب واژگونی بزرگ را نوشت؛ اثری که شرح نابودی دستاوردهای انقلاب سوسیالیستی چین در روستاهاست. او نشان می‌دهد که چگونه پس از نابودی کمون‌ها، نابرابری و شکاف طبقاتی گسترش یافت و رقابت سرمایه‌دارانه جایگزین روحیه همبستگی جمعی شد. این کتاب، علاوه بر روایت تاریخی اصلاحات اقتصادی چین در سال‌های ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۹، جایگاهی مهم در مطالعات چین‌شناسی و نقد اقتصاد سیاسی دارد.

شرکت‌های خصوصی کشاورزی بین‌المللی از اواسط دهه ۱۹۹۰ سرمایه‌گذاری در بخش کشاورزی چین را آغاز کردند. ۱۳۰ میلیون روستایی که توان ادامه زراعت خصوصی نداشتند، زمین را رها کرده و برای یافتن کار راهی شهرها شدند تا در مشقت‌خانه‌های مناطق صنعتی جنوب چین به کار گمارده شوند؛۳ بزرگ‌ترین مهاجرت جمعیتی در تاریخ بشر!

تأثیرات این توسعه سرمایه‌داری فقط به مرزهای چین محدود نماند. بهای لباس‌های ارزان، اسباب‌بازی‌ها و کالاهای مصرفی در فروشگاه‌های اروپا و آمریکا را صدها میلیون کارگر در چین، ویتنام، کامبوج، سریلانکا، بنگلادش و دیگر کشورهای جهان سوم می‌پردازند.

چین به‌تدریج به یک قدرت سرمایه‌داری امپریالیستی تبدیل شد و همانند دیگر قدرت‌های امپریالیستی، به کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته مانند آمریکا و اروپا نیز سرمایه صادر می‌کند.

چین به‌عنوان قدرت سرمایه‌داری امپریالیستی در خاورمیانه و ایران

آنتونی مورس، مستندساز سنگاپوری۴، تصویر زنده‌ای از حرکت سرمایه چین ارائه می‌دهد. چین از طریق ایجاد زیرساخت‌های مواصلاتی، اقتصادی و فرهنگی در مناطق مختلف، از جمله خاورمیانه، حوزه‌های نفوذ خود را گسترش داده است. هدف استراتژی «ابتکار کمربند–جاده» اتصال ۶۵ کشور با جمعیتی بالغ بر ۴ میلیارد و ۴۰۰ میلیون نفر، یعنی حدود ۶۰ درصد جمعیت جهان، است. این پروژه توسط شی جین‌پینگ در سال ۲۰۱۳ آغاز شد و در پی آن است که اقتصاد خاورمیانه، از جمله ساختار مبتنی بر سوخت‌های فسیلی آن را بازسازمان‌دهی کند.

در میان کشورهای عربی، مصر اهمیت ویژه‌ای برای چین دارد. در سال‌های اخیر، حجم سرمایه‌گذاری چین در مصر از سرمایه‌گذاری کشورهای غربی پیشی گرفته و بزرگ‌ترین شرکت‌های صنعتی فعال در این کشور متعلق به چین هستند.

چین فقط نفت و گاز وارد نمی‌کند، بلکه در حال خرید سهام شرکت‌های نفتی است و بنا به مستندات این فیلم، بخشی از شرکت آرامکوی عربستان سعودی و شرکت ملی نفت ایران را نیز خریداری کرده است. روابط اقتصادی با ایران گسترده است و حوزه‌هایی چون فاینانس پروژه‌های راه‌آهن، همکاری هسته‌ای، سرمایه‌گذاری در بخش‌های بالادستی و پایین‌دستی نفت و گاز، معدن، سوخت فسیلی و انرژی‌های تجدیدپذیر، حمل‌ونقل، توسعه بنادر، صنایع، بازرگانی و خدمات را دربرمی‌گیرد.

بر اساس این مستند، «متروی تهران از صفر با سرمایه و مهندسی چینی ساخته شده است» و ستون فقرات زیرساخت اینترنتی اقتصاد جدید ایران، سیستم بانکی و تجارت الکترونیکی نیز توسط چین ایجاد شده است. مجیدرضا حریری، رئیس اتاق بازرگانی ایران و چین، می‌گوید: «تجارت ایران و چین به‌شکل بسیار جدی در حال رشد است. از ۶۵ میلیارد دلار تجارت ما با چین، ۳۰ میلیارد دلار آن صادرات نفت ایران به چین است…» (هم‌میهن، ۱۰ آذر ۱۴۰۴).

پروژه «جاده ابریشم جدید» صرفاً به معنای نفوذ اقتصادی و لجستیکی نیست، بلکه شامل گسترش «قدرت نرم» نیز می‌شود. سالانه هزاران نفر از کشورهای خاورمیانه بورسیه تحصیل در چین دریافت می‌کنند و انستیتوهای کنفوسیوس در سراسر منطقه در حال گسترش‌اند.

در چارچوب پروژه کمربند–راه، هر منطقه جهان به یکی از استان‌های چین متصل می‌شود. استان مسلمان‌نشین نینگشیا۵ مقر فرماندهی سرمایه‌داران چینی در رابطه با خاورمیانه است. این استان با صدها مسجد و تولید هزاران امام با هزینه دولت چین، نقش ویژه‌ای در پیوند اقتصادی–فرهنگی ایفا می‌کند. شهر یی‌وو نیز به‌گفته خبرگزاری ایرنا «بهشت بازرگانان ایرانی» است.۶

نه آمریکا، نه چین؛ مساله انقلاب است

آنچه در این مقاله مورد بررسی قرار گرفت، نه صرفا روایت تحول اقتصاد چین و نه فقط توصیف گسترش نفوذ این قدرت در خاورمیانه و ایران یا جهان، بلکه افشای یک واقعیت بنیادی و ساختاری در نظم جهان کنونی است. چین امروز به شکلی تمام عیار به یک قدرت سرمایه داری–امپریالیستی بدل شده و حرکت آن در سطح جهان، تابع ضرورت های درونی انباشت سرمایه، صدور سرمایه و رقابت میان بلوک های امپریالیستی است. این حرکت نه ربطی به ضد امپریالیسم دارد، نه نسبتی با مقاومت و نه نشانی از تلاش برای شکل دادن به نظمی «عادلانه یا چندقطبی» به سود توده ها.

کوشش برای ادغام ایران در یکی از اردوگاه های مسلط نظم جهانی سرمایه داری، پدیده ای نو یا استثنایی به شمار نمی رود. این روند، با پرچم ها و گفتمان های متفاوت، همواره وجود داشته و همواره نیز با تحریف واقعیت های طبقاتی، پنهان سازی مناسبات سلطه پیش رفته است. جمهوری اسلامی، همانند رژیم پیشین، بقای خود را در پیوند ارگانیک با نظم جهانی سرمایه جست و جو کرده و اکنون، در شرایط تشدید بحران، تحریم و… این پیوند را از مسیر چین دنبال می کند. این چرخش نه نشانه استقلال سیاسی است و نه بیانگر ایستادگی در برابر امپریالیسم، بلکه شکلی از ادغام و بازآرایی های جاری نظم امپریالیستی جهان است؛ ادغامی که بار اصلی آن بر دوش زحمتکشان و توده های ایران قرار دارد.

نفوذ و گسترش سرمایه چین در ایران، از حوزه انرژی و زیرساخت و حمل و نقل تا معدن، ارتباطات، فناوری و عرصه فرهنگی، نه حاصل هم سویی ایدئولوژیک است و نه نتیجه دشمن مشترک با امریکا. این روند بخشی از راهبرد مشخص صدور سرمایه، تضمین مسیرهای انباشت و تثبیت جایگاه چین به عنوان یک قدرت امپریالیستی در حال صعود به شمار می رود. در این میان، دولت جمهوری اسلامی، نهادهای شبه دولتی و دستگاه های اقتصادی–امنیتی، نقش واسطه ها و شریک های محلی این پروژه را ایفا می کنند. آنچه در این مناسبات تعیین کننده است، ماهیت روابط تولیدی و ساختار سلطه امپریالیستی است، نه رنگ پرچم، نه ادبیات دیپلماتیک و نه شعارهای شرق گرایانه. از همین رو، چین نمی تواند و نخواهد توانست بدیل امپریالیسم امریکا در خدمت منافع مردم ایران باشد؛ همان گونه که هیچ قدرت امپریالیستی دیگری، فارغ از جایگاه خود در رقابت جهانی، نمی تواند ابزار رهایی توده ها گردد.

شناسایی و افشای ماهیت امپریالیستی چین، هم زمان یک وظیفه سیاسی و یک وظیفه انترناسیونالیستی است. نقد سرمایه داری چین نه به معنای هم صدایی با امپریالیسم غرب است، نه در خدمت پروژه های حقوق بشری بورژوایی، و نه واکنشی به سیاست های جمهوری اسلامی. این نقد بخشی جدایی ناپذیر از مبارزه جهانی پرولتاریا علیه کل نظام سرمایه داری–امپریالیستی به شمار می رود. از منظر انقلابی، پیروزی یا شکست سوسیالیسم در هر کشور، از جمله چین، مساله ای صرفا ملی یا داخلی نیست، بلکه به طور مستقیم به توازن قوای طبقاتی در مقیاس جهان گره خورده است. افشای احیای سرمایه داری در چین، شرط لازم برای بازگشایی افق انقلاب سوسیالیستی دوباره، نه فقط در آن کشور بلکه در سراسر جهان است.

بر این پایه، وظیفه نیروهای انقلابی در ایران، انتخاب میان قطب های امپریالیستی، امید بستن به شرق، یا پناه بردن به توهم سرمایه داری با شر کمتر نیست. مساله، انقلاب است؛ انقلاب برای سرنگونی جمهوری اسلامی، درهم شکستن پیوندهای وابستگی امپریالیستی و گسست آگاهانه از نظم جهانی سرمایه داری. چنین انقلابی، نه تنها راه رهایی مردم ایران است، بلکه سهمی واقعی در تضعیف کل سیستم امپریالیستی جهان خواهد داشت؛ سیستمی که از واشنگتن تا پکن، بر استثمار، غارت و سرکوب بنا شده است. از همین منظر، آن گونه که مائو تاکید می کرد، سرنوشت سوسیالیسم در چین بخشی از مبارزه طبقاتی جهان است و نمی تواند از نقد، داوری و مداخله آگاهانه پرولتاریای جهان مصون بماند.

پانوشت

۱. رونالد کوز (Ronald Coase)، اقتصاددان برجسته و برنده جایزه نوبل، و نینگ وانگ (Ning Wang)، پژوهشگر مؤسسه کوز.

۲.
Hinton, William (1990). The Great Reversal: The Privatization of China 1978–۱۹۸۹.
New York: Monthly Review Press.

۳. فیلم مستند «چین آبی» ساخته میکا پِلِد (Micha Peled) که این دوره را مستند می‌کند.

۴. Anthony Morse, Belt and Road Initiative، مستندساز سنگاپوری، ۲۰۱۷.

۵. تاریخ این منطقه خودمختار مسلمان‌نشین به سال‌های ۱۳۰۰ بازمی‌گردد؛ زمانی که پادشاه چین با کمک لشکر عباسیان موقعیت خود را مستحکم کرد و پس از آن اعراب در این منطقه ساکن شدند و جمعیت مسلمان آن شکل گرفت.

۶. ایوو چین، بهشت تجار و بازرگانان ایرانی، وب‌سایت ایرنا، ۲ آبان ۱۳۹۷.

منابع

  • Moconomy, March 29, 2021:
    Iran Deal and China. China’s Middle East Strategy. The New Silk Road. World Trade War.
  • Moconomy, December 8, 2020:
    The New Silk Road. China and the Middle East. Egypt and Iran. The Arab Connection.

یورش جهانی ترامپ و منطق پشت این دیوانگی

  ۱۲ ژانویه ترجمه از روکام

هفته گذشته، ایالات متحده کشور مستقل ونزوئلا را بمباران کرد و بیش از ۱۰۰ غیرنظامی را کشت و رئیس جمهور، نیکولاس مادورو را ربود. از آن زمان، ترامپ و دیگر نیروهای رژیم فاشیستی او به شدت وحشی شده‌اند: تهدید به حمله و ادعای حق خود برای تسلط، کنترل و حمله به هر کشوری در هر کجا – بدون هیچ گونه محدودیت قانونی. اما در حالی که ترامپ دیوانه به نظر می‌رسد، این فقط دیوانگی نیست. آنها در حال تدوین استراتژی فاشیستی خود برای بازسازی جهان به نفع آمریکای فاشیست هستند تا بتوانند با کسی که آنها به عنوان رقیب اصلی امپریالیستی خود می‌بینند، یعنی چین، رقابت کنند.

در جهانی که رقابت شدید و بی‌رحمانه‌ای بین قدرت‌های مسلح به سلاح هسته‌ای وجود دارد، اقدامات نظامی فاشیستی ترامپ و تلاش‌های او برای قلدری علیه کشورها و کل مناطق جهان، خطر جدیِ تبدیل شدن به یک رویارویی هسته‌ای را به همراه دارد که واقعاً می‌تواند منجر به انقراض بشریت شود.

در این مقاله قصد داریم به تهدیدات ظالمانه ترامپ، توجیهات فاشیستی، استراتژی و پویایی‌های پشت آنها، شتاب گرفتن روند درگیری جهانی – و اینکه منافع بشریت در کجا قرار دارد و در کجا قرار ندارد – بپردازیم.

اگر از راه آسان انجام ندهیم، از راه سخت انجام خواهیم داد

از شنبه گذشته، ترامپ کوبا و کلمبیا را تهدید کرده، مکزیک را به حمله زمینی تهدید کرده و ایران را به حمله تهدید کرده است. او تهدید آشکار گانگستری برای حمله به گرینلند را تکرار کرده است: «ما کاری در گرینلند انجام خواهیم داد، چه آنها دوست داشته باشند چه نداشته باشند، زیرا اگر این کار را نکنیم، روسیه یا چین گرینلند را تصرف خواهند کرد… اگر این کار را از راه آسان انجام ندهیم، از راه سخت انجامش خواهیم داد.»

این فقط تهدیدی علیه گرینلند نیست، بلکه تهدیدی علیه متحدان دیرینه آمریکا در ناتو است (گرینلند توسط کشور امپریالیستی اروپایی دانمارک کنترل می‌شود). این نوع تهدید نظامی علیه متحدان اروپایی بی‌سابقه است و اگر قدرت‌های بزرگ اروپایی تسلیم خواسته ترامپ برای گرینلند نشوند (که خیلی ممکن است تسلیم شوند)، می‌تواند منجر به جنگ یا انحلال ناتو شود.

مشابه استدلال ترامپ در دفاع از حمله به ونزوئلا، استفن میلر، مشاور کلیدی ترامپ و غول فاشیست، در مصاحبه‌ای با سی‌ان‌ان استدلال کرد:

ایالات متحده بدون هیچ عذرخواهی از ارتش خود، برای تأمین منافع ما در نیمکره خود استفاده می‌کند… ما یک ابرقدرت هستیم. و تحت ریاست جمهوری ترامپ، ما قرار است مانند یک ابرقدرت رفتار کنیم. این مضحک است که ما به ملتی در حیاط خلوت خودمان اجازه دهیم که به تأمین‌کننده منابع دشمنان ما، اما نه برای ما، تبدیل شود. برای دشمنان ما سلاح ذخیره کند، بتواند در موقعیتی قرار گیرد که به عنوان یک دارایی علیه ایالات متحده عمل کند و نه به نفع ایالات متحده.

میلر این را صریح نگفت، اما وقتی از «دشمنان» آمریکا صحبت می‌کرد، منظورش چین بود؛ کشوری که بیش از نیمی—و شاید بسیار بیشتر—از نفت ونزوئلا را خریداری می‌کرد و در مجموع، طی دهه گذشته، تجارت، سرمایه‌گذاری و کمک‌های خود در آمریکای لاتین را به طرز چشمگیری افزایش داده است

ترامپ تنها با «اخلاق» فاشیستی خودش مهار می شود

این بازسازی نظم جهانی شامل از بین بردن هرگونه تظاهر به قوانین بین‌المللی، شکستن اتحادهای قدیمی و با خشونت و زور بسیار بیشتر، ادعای حق و توانایی ایالات متحده برای تسلط بر نیمکره غربی و کل جهان است.

باب آواکیان، رهبر انقلابی، بطور قدرتمندی این موضوع را در پیامی در شبکه های اجتماعی در بهار گذشته  توصیف کرد: فاشیسم روشی کیفیتا متفاوت است که این سیستم برای اعمال حاکمیت خود بر مردم به کار می‌گیرد.

فاشیسم ترامپ رژیمی است که آشکارا و به طور تهاجمی حقوق اساسی را سلب می‌کند و آشکارا اعلام می‌کند که هیچ حاکمیت قانون و روند قانونی به جز آنچه خود دیکته می‌کند، وجود ندارد و این قدرت ویرانگرعریان است که باید در عرصه بین‌المللی حاکم باشد، بدون اینکه حتی تظاهر به پایبندی به قوانین بین‌المللی یا نگرانی در مورد حاکمیت یا حتی حق وجود مردم و کشورهای کمتر قدرتمند داشته باشد.

هفته گذشته، ترامپ خودش در مصاحبه‌ای با نیویورک تایمز، این موضوع را به طرز تکان‌دهنده‌ای روشن کرد. این مکالمه این بود:

خبرنگار ۱: آیا هیچ مانعی بر قدرت خود در صحنه جهانی می‌بینید؟

ترامپ: بله. یک چیز وجود دارد. اخلاق خودم. ذهن خودم. این تنها چیزی است که می‌تواند جلوی من را بگیرد.

خبرنگار ۲: نه قانون بین‌المللی؟

ترامپ: من به قانون بین‌المللی نیاز ندارم. من به دنبال آسیب رساندن به مردم نیستم.

یک دقیقه روی این موضوع مکث کنید: تنها مانع بر سر راه ترامپ «اخلاق خودش» و «ذهن خودش» است. این واقعیت را کنار بگذارید که بدون حاکمیت قانون، عدالتی وجود نخواهد داشت – هر کسی که در قدرت باشد. اما این ترامپ سرد و حسابگر است که مثل نفس کشیدن دروغ می‌گوید. ترامپی که از سیاهان و رنگین‌پوستان و «خارجی‌ها» متنفر است و آنها را به عنوان «حیوانات، جنایتکاران و متجاوزانی که خون کشورمان را مسموم می‌کنند» تحقیر می‌کند. ترامپی که کاملاً فاقد شفقت و همدلی است و از رنج کسانی که آنها را ضعیف یا «لکه ننگ» جامعه می‌داند، لذت می‌برد و جنبشی را برای میم‌سازی(میم کردن یعنی تبدیل یک موضوع یا جمله به یک شوخیِ اینترنتی که سریع پخش می‌شود و همه آن را تکرار می‌کنند.) نفرت و تجلیل شادمانه از ظلم نژادپرستانه‌ وحشیانه رهبری کرده است. ترامپی که آشکارا در مورد اعدام مخالفان خود خیال‌پردازی می‌کند و از انتقام و تلافی لذت می‌برد. ترامپی که سکان هدایت نیرویی دیوانه متشکل از میلیون‌ها نفر را در دست دارد که فکر می‌کنند از سوی خدا منصوب شده است تا آمریکا را به عنوان یک ملت مسیحی سفیدپوست که با خشونت بر جهان تسلط دارد، نجات دهد.

و وقتی ترامپ می‌گوید: «من به دنبال آسیب رساندن به مردم نیستم»، در ذهن بیمار خود، منظورش همین است. زیرا او کسانی را که قبلاً به آنها آسیب رسانده است – و تمام میلیون‌ها نفری را که قصد آسیب رساندن به آنها را دارد – «مردم» نمی‌داند. ترامپ مهاجران و زنان، افراد LGBT، کسانی که با او مخالفند و میلیاردها نفر از کشورهای «کثافتخانه» را انسان نمی‌بیند.

این یک اخلاق نامشروع و فاشیستی است: اخلاقی که میلیون‌ها انسان شریف باید آن را تشخیص دهند و برای شکست دادنش متحد شوند!

استراتژی برای تسلط فاشیستی آمریکا بر کره زمین

از سوی بخش فاشیستی طبقه حاکم، این دیدگاه وجود دارد که کل اتحاد جهانی ناشی از جنگ جهانی دوم به مانعی برای تسلط کامل جهانی ایالات متحده تبدیل شده است که اکنون توسط چین در حال ظهور به چالش کشیده شده است. این نظم قبلی شامل ایالات متحده بود که در صدر اتحادهای استراتژیک با اروپا قرار داشت و با پوشش نازکی از رعایت “قوانین بین المللی” یا عمل به “نام دموکراسی” بر جهان تسلط داشت.

حقیقت این است که سلطه آمریکا به معنای استثمار شدیدتر مردم جهان و محیط زیست از طریق شبکه های جهانی کارگاه های تولیدی، معادن و زمین های کشاورزی بوده است که همگی در خدمت نیازهای امپراتوری هستند. ایالات متحده از زمان جنگ جهانی دوم این غارت را با کشتار میلیون ها نفر – از کره گرفته تا ویتنام، اندونزی، هائیتی و آمریکای لاتین، عراق، افغانستان و بسیاری از کشورهای دیگر – به طرز خشونت آمیزی اعمال کرده است. تخریب گسترده ناشی از این [وضعیت]، همراه با تغییرات اقلیمی تشدید شده، میلیون‌ها نفر را از خانه و کاشانه خود بیرون رانده است.

اما این کار با دروغ‌های متکبرانه و همکاری با متحدان انجام شد.

فاشیست‌ها در حال تخریب همه این‌ها هستند و قصد دارند استراتژی و دیدگاه متفاوتی را تحمیل کنند. استراتژی‌ای که به آنچه آنها چالش‌های وجودی برای حکومت آمریکا می‌دانند، می‌پردازد. این موضوع در بیانیه امنیت ملی که دسامبر گذشته منتشر شد، به تفصیل آمده است.

به عنوان بخشی از این [سیاست‌ها]، ترامپ، میلر و بقیه، نسخه ترامپ از «دکترین مونرو» را تبلیغ کرده‌اند. این به دکترینی اشاره دارد که توسط رئیس جمهور مونرو در سال ۱۸۲۳ صادر شد. مونرو کل نیمکره غربی را به عنوان «حوزه نفوذ» ایالات متحده اعلام کرد و به قدرت‌های اروپایی هشدار داد که از آن دوری کنند. این یک سیاست توخالی نبود. از آن زمان، ایالات متحده حداقل ۱۰۰ بار در آمریکای جنوبی و مرکزی مداخله کرده است – از طریق تهاجم، کودتاهای سیا، آموزش جوخه‌های مرگ و موارد دیگر. این امر منجر به مرگ صدها هزار نفر و بدبختی بی‌پایان برای مردم آن کشورها شده است.

اکنون، فاشیست‌ها فوریت شدیدی را برای کنترل شدیدتر کل نیمکره غربی احساس می‌کنند تا هم توانایی چین برای فعالیت در منطقه را کاهش دهند و هم پایه و اساس منطقه‌ای را برای رقابت با چین تقویت کنند. ترامپ در کنفرانس مطبوعاتی که حمله به ونزوئلا را اعلام کرد، تهدید کرد: “طبق استراتژی جدید امنیت ملی ما، تسلط آمریکا در نیمکره غربی هرگز دوباره زیر سوال نخواهد رفت.”

اما همه اینها آسان نخواهد بود. در حالی که این فاشیست‌ها می‌توانند از طریق زور و خشونت به موفقیت‌های زیادی دست یابند، اما همه چیز را در کنترل ندارند و آینده بسیار نامشخص و خطرناک است.

دموکرات‌ها: محکوم کردن ترامپ در چارچوب امپریالیسم ایالات متحده

برخی از دموکرات‌ها به صورت انفرادی، غیرقانونی بودن نقض آشکار قوانین بین‌المللی و داخلی توسط ترامپ را اعلام کرده‌اند. نماینده جیم هیمز، دموکرات ارشد کمیته اطلاعات مجلس، گفت که ربودن مادورو توسط ترامپ «به‌وضوح طبق قوانین بین‌المللی غیرقانونی است.»

اما سیاستمداران اصلی و برجسته حزب دموکرات فقط از ترامپ به خاطر عدم دریافت تأیید کنگره انتقاد کرده‌اند. حکیم جفریز، رهبر دموکرات‌های مجلس، بیانیه خود را با این جمله آغاز کرد: «نیکلاس مادورو یک دیکتاتور جنایتکار و مستبد است که سال‌ها به مردم ونزوئلا ظلم کرده است. او رئیس مشروع دولت نیست.» پس از یک پاراگراف کامل در همین راستا، جفریز طوری رفتار کرد که انگار مشکل این است که ترامپ برنامه کافی برای «گام‌های بعدی» ندارد و در نهایت به انتقاد از نحوه دور زدن غیرقانونی کنگره توسط ترامپ پرداخت.

در این اظهارات ذکر نشده است که بزرگترین رئیس دولت جنایتکار و نامشروع در جهان در حال حاضر، رئیس فاشیست ستمگر شماره ۱ جهان، دونالد ترامپ است که هیچ حقی برای حمله به کشورها و سرقت منابع آنها مانند یک خون‌آشام وحشی ندارد.

بزرگترین نگرانی‌ها مربوط به این واقعیت است که اقدامات ترامپ می‌تواند به چین و روسیه چراغ سبز نشان دهد تا همین کار را انجام دهند. هایمز پس از انتقاد از غیرقانونی بودن اقدامات ترامپ استدلال کرد: «بنابراین آنچه چین و روسیه تازه فهمیده‌اند این است که چراغ راهنمای آزادی و حاکمیت قانون در جهان، اکنون به عملیات ربایش در استونی، تایوان، هر کجا که شی و پوتین تصمیم بگیرند که بعداً به آنجا بروند، چراغ سبز نشان داده است.»

اما همه این نگرانی‌ها در چارچوب آنچه در خدمت این سیستم هیولایی و خونین است – همان سیستمی که باعث ظهور این فاشیسم شده است – محدود می‌شود.

رقابت و نزاع تب‌آلود ناشی از این سیستم سرمایه‌داری-امپریالیسم

این حرکات خطرناک از سوی بخش فاشیست حاکمان نه تنها ناشی از طمع یا جنون فاشیستی افسارگسیخته است، بلکه ناشی از پویایی‌های اساسی سیستم سرمایه‌داری-امپریالیسم است. باب آواکیان در سخنرانی خود در سال ۲۰۱۸ با عنوان «چرا به یک انقلاب واقعی نیاز داریم و چگونه واقعاً می‌توانیم انقلاب کنیم»، به پویایی «گسترش یا مرگ» این سیستم جان بخشید:

…ما در جهانی به شدت نامتوازن زندگی می‌کنیم – جهانی که در آن چند ده میلیاردر به اندازه نیمه فقیر بشریت ثروت دارند و تعداد کمی از طبقات حاکم، در تعداد کمی از کشورها، بر سرنوشت توده‌های عظیم بشریت را تحت سلطه، ستم و کنترل خود دارند با پیامدهایی که همین حالا هم وحشتناک هستند و می‌توانند به زودی فاجعه‌بار شوند. و در هر آنچه که من در موردش صحبت کرده‌ام – در مورد جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، تحت سلطه سرمایه‌داری-امپریالیسم – ما شاهد عواقب سیستمی هستیم که مبتنی بر تصاحب خصوصی ثروت توسط مراکز رقیب سرمایه است، ثروتی که به صورت اجتماعی از طریق شبکه‌های تولیدی شامل تعداد زیادی – در نهایت میلیاردها نفر – از مردم در سراسر جهان تولید می‌شود، کسانی که مجبور به کار در روابط تولیدی و شرایطی هستند که آنها را استثمار و انسان زدایی می‌کند. این صرفاً حرص و طمع نیست که این سرمایه‌داران را به جستجوی مداوم راه‌هایی برای استثمار بی‌رحمانه‌تر مردم سوق می‌دهد – این واقعیت است که اگر آنها این کار را نکنند، یا اگر برخی دیگر از سرمایه‌داران این کار را با موفقیت بیشتری (یعنی حتی بی‌رحمانه‌تر) انجام دهند، در آن صورت آنها با این احتمال روبرو خواهند شد که نه تنها عقب بیفتند، بلکه در واقع توسط کوسه‌های دیگر سرمایه‌داری بلعیده شوند. این تصاحب خصوصی ثروت تولید شده اجتماعی و آنارشی – رقابت و نزاع تب آلود – ناشی از آن است که در نهایت زیربنای و محرک تمام وحشت‌هایی است که در «۵ توقف» و شرایطی که توده‌های بشریت در معرض آن قرار دارند، متمرکز شده‌اند.

«این سیستم کاملاً پوچ است – به طرز جنایتکارانه‌ای، به طرز وحشتناکی پوچ – و کاملاً منسوخ شده»

از همه اینها می‌توانیم ببینیم که ستمگران در راس قدرت حاضرند برای رقابت بر سر جایگاه «بزرگترین استثمارگر جهان» زندگی همه موجودات زمین را به خطر بیندازند. این دیوانگی محض است. به خصوص وقتی که تمام فناوری و دانشی که برای ساخت ماشین‌های مرگ و شبکه‌های استثمار به کار می‌رود، می‌تواند برای رفع نیازهای بشر آزاد باشد – اگر ما یک سیستم کاملاً متفاوت داشته باشیم.

اختلافات شدید بین حاکمان این سیستم و ناتوانی آنها در حکومت به شیوه‌هایی که توده‌های مردم در ایالات متحده به پذیرش آنها شرطی شده‌اند، زمان نادری را ایجاد می‌کند که انقلاب – انقلاب واقعی برای ایجاد آن سیستم کاملاً متفاوت – امکان‌پذیرتر است. در حال حاضر، بیش از «زمان‌های عادی»، عدم مشروعیت مطلق این سیستم برای همه آشکار است. اما مردم باید به چالش کشیده شوند تا با سیستمی که این را هدایت می‌کند، مقابله کنند و دیدگاه خود را به این واقعیت ارتقا دهند که ما مجبور نیستیم به این شکل زندگی کنیم:

این سیستم کاملاً پوچ – به طرز جنایتکارانه‌ای، به طرز وحشتناکی پوچ – و کاملاً منسوخ شده است: مدت‌هاست که از تاریخ انقضای آن گذشته، از زمانی که می‌تواند به هر چیز مثبتی برای بشریت منجر شود، گذشته است – و برعکس، به عنوان مانع مستقیم رهایی بشریت از این همه جنون، قساوت و رنج غیرضروری ایستاده است. ظهور فاشیسم، در بسیاری از کشورهای دیگر و همچنین در خود ایالات متحده، نشانه آشکاری از ماهیت کاملاً منسوخ این سیستم و خطر فزاینده‌ای است که برای کل بشریت ایجاد می‌کند.

ما اکنون در نقطه‌ای هستیم که بیش از پیش ضروری است که از کل این سیستم هیولایی فراتر برویم – فراتر از وضعیتی که در آن مردم مجبورند فقط برای بقای فردی مبارزه کنند، در حالی که همه مجبورند در رقابت و درگیری با دیگران باشند، و توده‌های مردم در همه جا توسط روابط ستمگرانه منسوخ به زنجیر کشیده شده‌اند، در حالی که آینده و موجودیت بشریت به طور فزاینده‌ای در معرض خطر است.

و اکنون می‌توان از همه اینها فراتر رفت.

یک شیوه زندگی کاملاً متفاوت امکان‌پذیر است: یک شیوه کاملاً متفاوت برای سازماندهی جامعه، با یک پایه اقتصادی و سیستم سیاسی کاملاً متفاوت، روابط رهایی‌بخش بین مردم و یک فرهنگ متعالی – همه اینها با هدف برآوردن نیازهای اساسی و تحقق بالاترین منافع توده‌های مردم. این امر، به طور گسترده و مشخص، در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی، که من (باب آواکیان) نوشته‌ام، بیان شده است. خلاصه نکات اساسی این قانون اساسی – که نوری بر شیوه‌ی واقعاً رهایی‌بخشی که می‌توانیم زندگی کنیم می‌تاباند – در اعلامیه‌ی «ما نیاز داریم و مطالبه می‌کنیم: یک شیوه‌ی کاملاً جدید برای زندگی، یک سیستم اساساً متفاوت» آمده است.

جمهوری اسلامی باید برود!

اطلاعیه حزب کمونیست ایران (مارکسیست لنینیست مائوئیست) ۱۶- دی ۱۴۰۴

خامنه ای آدمکش و کلیت نظام دینمدار، غارتگر، زن ستیز، آزادی کش جمهوری اسلامی را دفن خواهیم کرد!

درهای زندان ها را خواهیم شکست! زندان جای رهبر و سران سیاسی، امنیتی، نظامی و چپاولگران اقتصادی جمهوری اسلامی است، نه جای مردم!

پروژه ترامپ فاشیست و نتانیاهوی نسل کش و نوکران ایرانی شان برای آینده ایران را درهم خواهیم شکست!

همراه با مردم جهان، برای رهایی بشریت از همه این دشمنان انسان و طبیعت نبرد خواهیم کرد!

 

جمهوری اسلامی باید برود!

اکنون خروش خشم ۴۷ سال رنج و ستم و فقر و سرکوب در سراسر ایران پژواک انداخته است. بیشمار مردم در نبردی نابرابر و خشماگین چشم در چشم سرکوب گران دوخته و بی هراس از مرگ، فریاد زندگی و رهایی سر داده اند. فرزندان این کشور برای زنده ماندن و داشتن یک زندگی شرافتمند و انسانی به میدان آمده و جان های شیفته خود را وثیقه این رهایی کرده و خون هایشان بر زمین جاری می شود. این فداکاری ها فراموش نخواهد شد و این جنایت ها بی پاسخ نخواهد ماند.

سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی نیاز عاجل اکثریت جامعه است. انقلابی که ریشه کلیت نظام جمهوری اسلامی را از جا بکند و نظام سیاسی، اقتصادی، اجتماعی بنیادا متفاوتی که پاسخ گوی منافع فوری و درازمدت مردم تحت ستم و استثمار ما باشد را بنا کند. انقلابی که این جنایتکاران و تمام دم دستگاه اقتصادی و بوروکراتیک و نظامی اش را در هم بکوبد؛ انقلابی که با اتکا به شعور و شور و توان و مشارکت همه مردم، فقر و ستم را جاروب کند. انقلابی که اجازه ندهد حاصل کار میلیون ها انسان و منابع این سرزمین به انحصار و کنترل اقلیتی از کلان سرمایه داران اسلامی و غیر اسلامی و اربابان امپریالیست آنها درآید تا حیات روزمره مردم را هم کنترل کنند و در به همان سیاق سابق بچرخد. نه! اینها را اجازه نخواهیم داد.

سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی دستور کار فوری است. انقلابی که درهای زندان ها را بشکند و مبارزان اسیر شده را آزاد کند؛ توان و شجاعت و آگاهی شان را برای گسترش و پایه گیری انقلاب و ساختن نظام سوسیالیستی بنیادا متفاوت و نوین به کار گیرد. زندان جای این عزیزان نیست. زندان جای خامنه ای و سران سیاسی، امنیتی، نظامی و چپاولگران اقتصادی جمهوری اسلامی است تا پس از استقرار نظام سوسیالیستی آینده، طبق پیشرفته ترین و مترقی ترین آئین های دادرسی حسابرسی بشوند.

سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی دستور کار فوری است. اما اجازه نمی دهیم پای اشرار «پروژه پهلوی» با حمایت ترامپ فاشیست و نتانیاهوی نسل کش، به ایران برسد و جایگزین اسلام گرایان فاشیست شوند و برنامه ای را به جامعه دیکته و تحمیل کنند که ماهیتاً تفاوتی با جمهوری اسلامی ندارد و کمترین ربطی به نیازهای اولیه مردم ما که محرک خیزش کنونی بود نیز ندارد. اجازه نمی دهیم، به جای دستگاه امنیتی و سرکوب جمهوری اسلامی، این بار «ساواک» در پیوند با بسیجی و سپاهی و تحت رهبری «موساد» فرزندان این کشور را به قل و زنجیر بکشند و تاریخ اسارت تکرار شود.

سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی. این دستور کار فوری است. اما اجازه نمی دهیم ترامپ رئیس جمهور فاشیست آمریکا سرنوشت ما را تعیین کند و مبارزات ما علیه جمهوری اسلامی را دستمایه امپریالیسم افسارگسیخته اش کند و جامعه ما را در چنبره و اسارت روابط امپریالیستی که فلاکت کنونی ریشه در آن دارد، باقی بگذارد.

سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی. این دستور کار فوری است. اما، اجازه نمی دهیم انواع «اصلاح طلبان» و «تحول خواهان» حکومتی و خارج از حکومت که در هراس از خشم و مبارزه عادلانه مردم نسخه «آرامش» و «تعامل» می پیچند و دهه ها به همین سیاق سر مردم را شیره مالیدند و به سازش با نظم ضدبشری جمهوری اسلامی تشویق کردند، میدان دار این وضعیت بحرانی و خطیر بشوند.

جمهوری اسلامی نظام دینمدار فاشیست و منسوخ با شالوده سرمایه داری وابسته به نظام سرمایه داری- امپریالیسم است. لاجرم و ذاتاً بقای خود را بر غارت زندگی مردم، قوانین ارتجاعی شریعت اسلام، بی حقی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی مردم، سرکوب و زندان و اعدام، ضدیت با آزادی اندیشه و علم، ستم ملی و زن ستیزی، نابودی محیط زیست بنا کرده و اکنون مورد تنفر اکثریت مطلق مردم ایران است؛ به عبارت دیگر، «مشروعیت» صفر! امروز، اقلیتی از این مردم، جان برکف ایستاده اند تا پایان این رژیم را رقم بزنند. این صف باید گسترش یابد و جمهوری اسلامی به  محاصره سراسری مردم در آید. اما این خیزش، روی لبه تیغ راه می رود. زیرا می داند چه نمی خواهد اما «چه می خواهیم و چگونه آن را به دست خواهیم آورد» در اذهان مردم به طرز خطرناکی غبارآلود و در ابهام است. آیا به جای این رژیم یک رژیم مخوف دیگر بر پیکر زخم خورده مردم سوار خواهد شد؟ یا با گسترش آگاهی اجتماعی نسبت به این که انقلاب واقعی چیست، وظیفه سرنگونی جمهوری اسلامی راه را باز خواهد کرد برای یک انقلاب واقعی و جایگزین کردن این رژیم نه با یک رژیم ستمگر و استثمارگر دیگر، بلکه با جمهوری سوسیالیستی نوین. سرنگونی جمهوری اسلامی در دستور کار فوری است اما جواب به این چالش، از آن حیاتی تر است.  

 

جنگ تلفات دارد؟!

اطلاعیه حزب کمونیست ایران (م ل م) – ۲۴ دی ۱۴۰۴

جمهوری اسلامی پشته از کشتار مردم ساخت و آن را در تلویزیونش به نمایش گذاشت تا هم بترساند و هم بگوید، قتل سازمان یافته دولتی مردم خشمگین و خسته از ۴۷ سال ظلم و سرکوب بی وقفه موجه است. اما نه کشتار دی ۱۳۹۶، نه کشتار آبان ۱۳۹۸ و نه کشتار در خیزش ژینا، هرگز در اذهان مردم مشروعیت نیافت و آن چه مشروعیت یافت، خیزش برای سرنگونی این رژیم بود که در دی ماه ۱۴۰۴ ابعاد عظیم و شگفت انگیز به خود گرفت. این بار اما، اوباش خامنه ای تنها نبودند. اشرار پهلوی نیز هرچه از دستشان برآمد کردند تا صدای خیزش مردم را مصادره کنند و از این کشتار برای حملات نظامی ترامپ فاشیست و نتانیاهوی نسل کش، که بی تردید با خود کشتار و تخریب غیرقابل تصور خواهد داشت، پوشش موجه سیاسی و حقوق بشری درست کنند. ننگ و نفرت بر اینان.

حتا تحلیل گران دست چندم آمریکا فرمان های «جنگی» رضا پهلوی را نه تنها کودکانه، بلکه فاجعه بار توصیف کرده اند. اما پهلوی با پررویی می گوید، «خب جنگ است و جنگ تلفات دارد». در حالی که این یک خیزش خودجوش است که جمهوری اسلامی به آن اعلان جنگ یک طرفه داده است.

اگر آمریکا وارد جنگ با جمهوری اسلامی شود، در واقع برای کنار زدن خیزش مردم است و به نام دفاع از مردم ایران می خواهد سیاست بین المللی امپریالیسم آمریکا را پیش ببرد. جنگ رضاپهلوی با جمهوری اسلامی، جنگ میان سازمان های امنیت موساد و آمریکا و دیگر کشورهای منطقه با دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی است و سال هاست که در جریان است. هر جریان و گروه و هر صدایی که وارد این چارچوب شود، مردم را گوشت دم توپ این جنگ های امنیتی میان نیروهای تا مغز استخوان ضد مردم می کند. بدیل طرفین این است: جایگزین کردن یک رژیم دینمدار فاشیست تا مغز استخوان ضد مردم با یک رژیم غیر دینمدار فاشیست تا مغز استخوان ضد مردم. نه جمهوری اسلامی سقفی در کشتار و تخریب دارد و نه اسراییل و آمریکا و گروه های تحت امرشان.  

روی سخن با زنان و مردان جوان است: ما نسل اندر نسل، ۴۷ سال در جنگ با جمهوری اسلامی فداکاری های بزرگ کرده ایم و بازهم خواهیم کرد. استقلال سیاسی و عملیاتی در این نبرد از اصول ما بوده است.

بدون جنگ با جمهوری اسلامی ما قادر به سرنگونی آن نخواهیم شد. اما، برای این که بتوانیم برای چنین جنگی آماده شویم باید خیزش سیاسی علیه جمهوری اسلامی را هرچه سراسری تر و وسیع تر و با تاب آوری بیشتر کنیم. برای دفاع از این «سراسری تر، وسیع تر، با تاب آوری بیشتر» مرتبا باید چاره اندیشید و قوای سرکوب را غافلگیر کرد. اما از آن مهمتر، محتوای سیاسی خیزش های ما باید بیان گر خواست های تمام و کمال قشرهای مختلف مردم باشد که در این ۴۷ سال فریاد زده اند و خواسته اند. فقط این گونه است که می توانیم رژیم را در گوشه بیندازیم و در عین حال مانع از مصادره مبارزه مان توسط کسانی شویم که فرق ماهوی با جمهوری اسلامی ندارند و تنها فرقشان در آن است که داخل حکومت نیستند. مطالبات هر خیزشی باید مطالبات ۴۷ سال گذشته همه قشرهای مردم باشد و برای آنها بجنگد و به مردم بیاموزد که تریبون همه آنها باشند و آن را زندگی کنند. هر خیزشی باید تریبون آزادی و برابری زن و مرد، تریبون آزادی و برابری همه ملل ایران، تریبون آزادی زندانیان سیاسی و توقف اعدام، توقف کار کودکان، تریبون متوقف کردن نابودی محیط زیست، خواهان گسست کامل از دینمداری، خواهان توقف نسل کشی مردم غزه، خواهان کوتاه کردن دست امپریالیست های آمریکا و چین و روسیه از ایران، خواهان نابودی الیگارش های نفتی و پتروشیمی و بانکی و آبی و معدنی باشد. اکثریت مردم ما از اینها رنج می برند و همین رنج ضرورت فوری سرنگونی جمهوری اسلامی را نشان می دهد.

رویکردمان به این خیزش نباید رویکرد «جنگ» باشد، چون نیست. بلکه باید به عنوان «مدرسه جنگ» یا به عبارت دیگر، به عنوان تدارک سیاسی میلیون ها تن مردم برای جنگ طبقاتی خودمان، برای استقرار دولت خودمان باشد. این خیزش را باید تبدیل به ماشین بذر پاشِ آگاهی نسبت به دولت متفاوت خودمان که جمهوری سوسیالیستی نوین است کنیم؛ تبدیل به بستر آگاهی دهنده در مورد ضرورت و چیستی جنگ انقلابی کنیم. زیرا بدون چنین جنگی، نه قادر به شکستن ستون فقرات نظامی رژیم خواهیم بود و نه قادر به کوتاه کردن دست قدرت های جهانی که امروز بر بستر تکه پاره کردن ایران با هم رقابت می کنند.

در جهان امروز، فقط یک نوع جنگ موجه می تواند وجود داشته باشد و آن هم جنگی است برای تحقق انقلاب و ایجاد جامعه ای بدون تمایزات طبقاتی و اجتماعی. هر جنگی که توسط اسرائیل و آمریکا و نیروهای وابسته شان مثل اشرار پهلوی به راه افتد، با هدف تقویت حاکمیت طبقات سرمایه دار در ایران خواهد بود که خواست ها و آرزوهای مردم را دفن خواهد کرد و از آنان مثل گوشت دم توپ استفاده کرده و به زباله دانی خواهد افکند. حزب کمونیست ایران م ل م، راه و استراتژی جنگ انقلابی برای انقلاب را در ایران تدوین کرده است و هم اکنون در حال بازبینی و تکامل بیشتر آن است. در اوضاع خود ویژه ای به سر می بریم که بسیار متفاوت از پیش است و توده های مردم بیش از همیشه نیاز دارند که به کیفیت رهایی بخش چنین جنگی پی ببرند.

در آینده خلاصه ای از اصول این استراتژی را منتشر خواهیم کرد.