خیانت آمریکا به روژاوا غیرمنتظره نبود! چشم امید بستن به این جنایتکاران غیرقابل قبول است!
«این نخستین بار نیست که آمریکا، متحدانش را که در نبردی سخت علیه نیروهای ارتجاعی جنگیدند و هزاران قربانی دادند، رها میکند.»
این جمله از زبان یکی از اهالی قامیشلی، نه بیان یک تجربه فردی، بلکه خلاصه الگویی تاریخی است که بارها از سوی آمریکا در سیاست خاورمیانه تکرار شده است.
در جواب باید گفت، چرا نباید رها کند؟ سوال این است که چرا ی.پ.گ مبارزات مردم روژاوا را وابسته به آمریکا و اسرائیل کرد؟ امپریالیسم آمریکا، فقط نسبت به امپریالیسم آمریکا تعهد دارد و به همین علت نیاز داشت که ی.پ.گ را به خودش وابسته کند تا به عنوان مهره ای در سیاست هایش در خاورمیانه از آن استفاده کند. رابطه کردستان و آمریکا از جنگ جهانی اول آغاز شد.[۱] کل این رابطه را هنری کسینجر، هنگامی بیان کرد که در سال ۱۹۷۵ آمریکا از حمایت نیروهای حزب دموکرات کردستان عراق تحت رهبری ملامصطفی بارزانی دست کشید. هنگامی که در کنگره آمریکا از کسینجر پرسیده شد چرا آمریکا پس از توافق الجزایر (۱۹۷۵) حمایت از کردها را یکباره قطع کرد و آنها را در برابر ارتش عراق تنها گذاشت، او گفت: «عملیات مخفی خرابکاری را با فعالیت انسان دوستانه عوضی نگیرید». (رجوع کنید به گزارش کمیته پایک در کنگره آمریکا) خیانت آمریکا به اعتماد رهبران حزب دموکرات کردستان و قطع حمایت رژیم محمدرضا پهلوی از آنها، باعث فروپاشی نیروی این حزب و آغاز موجی از سرکوب وحشیانه صدام حسین در کردستان عراق شد.
یکی از عجایب این است که رهبران احزاب مختلف کردستان، همواره در توجیه سیاست همکاری با جنایتکارترین قدرت های جهان و منطقه (از امپریالیسم آمریکا و اسرائیل تا دولت های ترکیه و سوریه و ایران) با تفرعن علیه «شعارپردازی انقلابی» و در دفاع از رویکرد «رئال پلتیک» سخن می گویند. اما وقتی که از پشت خنجر می خورند، نمی گویند که این همان «رئال پلتیک» آمریکایی هاست که به ما درس داده بودند و الان علیه شان استفاده کردند.
این سیاست کهنه و منسوخ رهبران فئودال و بورژوای کردستان گاه منتهی به همکاری های جنایت کارانه علیه انقلابیون کمونیست و روشنفکران کردستان شده است. به طور مثال، رابطه حزب دموکرات کردستان عراق ( تحت رهبری ملامصطفی بارزانی) با رژیم شاه را در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ نباید فراموش کرد. شاه کمک های تسلیحاتی، مالی و لجستیکی به این گروه می کرد و در مقابل انتظار داشت که بارزانی علیه فعالیت انقلابیون کرد در ایران، با ساواک همکاری کند. طبق نوشته های رفیق امیر حسن پور، بارزانی در دهه ۶۰–۷۰ میلادی در هماهنگی با ساواک عمل میکرد، برخی فعالان کرد ایرانی توسط شبکه بارزانی شناسایی و تحویل ساواک شدند و این سیاست بخشی از «معامله سیاسی» میان شاه و بارزانی بود. (در این مورد رجوع کنید به نوشته های امیرحسن پور به نام «جنبش های کردی و دولت های منطقه» و «ناسیونالیسم و زبان در کردستان ۱۹۱۸- ۱۹۸۵».)
امروز نیز همزمان با عقبنشینی عملی امپریالیسم آمریکا از هرگونه تعهد سیاسی نسبت به روژاوا، واکنشها و اعتراضهایی در بخشهای مختلف کردستان و در میان دیاسپورا شکل گرفت که از سیاستهای آمریکا خشمگین هستند. با این وصف، هنوز صدای رسایی شنیده نمی شود که اعلام کند، رویکرد امپریالیسم آمریکا، غیر منتظره نبود و آن چه خودفریبی و فریب بزرگ بود، انتظارات متفاوت و توهمات رهبری ی.پ.گ بود. امپریالیست ها در اتخاذ این گونه تصمیم ها، فقط منافع خودشان و ثبات دولت هایی را در نظر می گیرند که پایگاه های منطقه ای شان هستند (در این مورد، دولت سوریه و دولت ترکیه). در این گونه تصمیم ها، حق تعیین سرنوشت و جان مردم کردستان ذره ای اهمیت ندارد.
نهادهای سیاسی خودگردانی روژاوا در معرض کاهش قدرت و محدود شدن جدی هستند و احتمالاً بسیاری از آنها به ساختارهایی نمایشی و فاقد قدرت واقعی تقلیل مییابند. این روند نه تصادفی است و نه اجتنابناپذیر؛ بلکه پیامد سیاستهایی است که از ابتدا حیات روژاوا را وابسته به تضادها و معادلات قدرت های امپریالیسم آمریکا و روسیه و رژیم های منطقه مانند جمهوری اسلامی و رژیم اسد و رژیم اردوغان و اسرائیل کرده بود. ایالات متحده تا زمانی از روژاوا حمایت کرد که در معادلات منطقه ای و مقابله با نیروهایی مانند داعش برای آمریکا کارکرد نظامی داشت و هزینه سیاسی اندکی بر آمریکا و اسرائیل تحمیل میشد. با پایان این مرحله، حمایت نیز پایان یافت.
در ادامه، فشار و خشونت از سوی نیروهای دولت مرکزی سوریه نیز ادامه یافته است که هرگز نمی تواند بدون اطلاع و رضایت آمریکا و اسرائیل باشد. گزارشهایی از جنایات نیروهای احمد شرع علیه مردم کرد، از جمله صحنه پرتاب پیکر یک جنگجوی زن کرد از ارتفاع، یادآور آن است که ستم ملی علیه کردها نتیجه «بازی های» قدرتهای خارجی نیست، بلکه بخش ساختارمند از حاکمیت سرمایه داری- امپریالیسم در این منطقه است و به واسطه ساختارهای دولتی که ساخته اند و تحت حمایت شان است، بازتولید می شود. همزمانی از پشت خنجر زدن به ی.پ.گ و روژاوا از سوی آمریکا و سرکوب داخلی به دست رژیم سوریه، وضعیت فاجعه باری را در روژاوا شکل داده است که باید علیه آن مقاومت بزرگی صورت گیرد و بر بستر این مقاومت، سیاست ها و رهبران بورژوای کرد به چالش کشیده شود. نباید گذاشت که بورژوازی کرد، بیش از این افق معیوب خود را به کارگران و زنان و زحمتکشان کردستان تحمیل کند. یوغ این تفکر و این رهبری بورژوازی را باید دور افکند. چالش اصلی این جاست!
رهبری سیاسی روژاوا را باید بهعنوان یک رهبری بورژوایی فهم کرد؛ رهبریای که افق آن بیش از آنکه بر منافع مادی و تاریخی ستمدیدگان استوار باشد، بر مدیریت قدرت، ثبات و بقا در چارچوب نظم مسلط منطقهای شکل گرفت. حتا در مورد جنایات اسرائیل در غزه سکوت کرد. این چه تفکری است که یک رژیم نسل کش که هشتاد سال استعمار از نوع کهنه و خشن را بر مردم فلسطین تحمیل کرده است می تواند «دوست کردها» باشد؟ این سوالی است که کارگران و زحمتکشان و زنان کردستان باید از رهبری کنونی روژاوا بکنند.
بله در روژاوا گفتمان عدالت اجتماعی، آزادی زنان و رهایی ملی و خودگردانی محلی مطرح شد، اما ساختار سیاسی و ارتشی که رهبری روژاوا درست کرد متکی بر سیاست های منطقه ای امپریالیسم آمریکا و اسرائیل و درآمدش از چاه های نفت بود که در بازار سرمایه داری امپریالیستی تبدیل به درآمد می شود! این مسیر، هرگز نمی توانست منتهی به ایجاد قدرت سیاسی و ساختار اقتصادی اجتماعی شود که بتواند آمال زنان و مردان تحت ستم و استثمار روژاوا و رزمندگان آن را محقق کند.
این تحلیل با دیدگاه امیر حسنپور در نقد ناسیونالیسم در کردستان همراستا است. او نوشته است که: «جنبشهای ملی و خودگردانیهای بورژوایی، حتی اگر با شعار رهایی و عدالت همراه باشند، غالباً نماینده منافع طبقه حاکم یا بورژوازی منطقهایاند و نه منافع واقعی مردم ستمدیده. یکی از مشخصات وضع فعلی در کردستان و همه جای دیگر عقب بودن عامل ذهنی از شرایط عینی است، منظورم از شرایط ذهنی بیش از هر چیز وجود حزبی است که مبارزه را در جهت رهائی سیاسی و اجتماعی رهبری کند. اما احزاب ناسیونالیست اکثریت مردم را که دهقان و کارگر و دیگر زحمتکشان هستند به ذخیره جنگی و ابزار ملت سازی و کسب امتیاز و شرکت در قدرت سیاسی حاکم تبدیل کرده اند. این وضع غیر منتظره نیست و شکل صریحی از روابط طبقاتی و آشتی ناپذیری منافع آن ها است. جنبش های ملی با ستم ملی مبارزه می کنند، اما در هیچ جای دنیا و در هیچ دورانی نخواسته اند که به رفع استثمار طبقاتی و ستم جنسیتی بپردازند.» رفیق امیر در مورد خط مشی پ ک ک و احزاب هم خط با آن می نویسد که آنان «اعلام می کنند که از ناسیونالیسم گسست کرده اند، معتقد به حق تعیین سرنوشت و ایجاد دولت مستقل یا ملت-دولت کرد نیستند، و در چهارچوب مرزهای موجود به برپائی «اتونومی دمکراتیک» و «کنفدرالیسم دمکراتیک» می پردازند. در این خط مشی، دمکراسی از طبقه جدا شده است، دمکراسی و دیکتاتوری دو فرم اعمالِ قدرت یک طبقه نیستند بلکه مستقل از هم و در تضاد با هم قرار می گیرند، و با این زمینه چینی ها، دمکراسی بورژوائی در بسته بندی جدیدی به عنوان آلترناتیو «مدرنیته سرمایه داری» عرضه می شود. بر همین روال، پ ک ک بنیاد دولت را رد می کند اما در درون مرزهای ملت-دولت ترکیه و سوریه با پروژه اتونومی سازی و کنفدرالیسم سازی به ساختن ملت و دولت کرد می پردازد. پوشیده نیست که با سیاست اصلاح دمکراسی بورژوائی نمی توان به مقابله با دنیای کهنه رفت و دنیای نوینی خلق کرد. خروج از مغاک نظام سرمایه داری و گذار به جامعه کمونیستی بیش از هر چیز به تئوری انقلابی یعنی مارکسیسم نیاز دارد… ناتوانی انقلابیون در کردستان و منطقه در دامن زدن به جنبش نوین کمونیستی و انجام انقلاب کمونیستی ناشی از کمبود مبارز و مبارزه نبود. در واقع در هر گوشه این سرزمین نشانی از جسارت، فداکاری، ازخودگذشتگی، و بی باکی آزادیخواهان کمونیست و غیرکمونیست در جنگ با ارتجاع و امپریالیسم به چشم می خورد. مانع اصلی ناتوانی در گسست از جهان بینی، سیاست، و ایدئولوژی بورژوازی و در پیش گرفتن جهان بینی، سیاست، و ایدئولوژی کمونیستی بود» (امیر حسن پور، بر فراز موج نوین کمونیسم؛ مقاله: «مقدمه ای بر نسخه کردی کتاب تاریخ واقعی کمونیسم»)
[۱] آمریکا و متحدانش در جنگ جهانی اول ایده ایجاد یک دولت مستقل برای کردها را مطرح کردند. معاهده سور(۱۹۲۰) یک «میهن کوچک» برای کردها در نظر گرفت، اما معاهده لوزان (۱۹۲۳) آن را لغو کرد و کردها دوباره میان چهار کشور تقسیم شدند. در دهه ۱۹۷۰، آمریکا برای تضعیف حکومت بعث عراق، از گروههای چریکی کرد حمایت کرد. اما اوایل دهه ۱۹۸۰ این حمایت ناگهان قطع شد و زمینه سرکوبهای شدید علیه کردها را فراهم کرد. این ربط داشت به پایان «جنگ سرد». جنگ سرد، رقابت میان امپریالیست های «غرب» به رهبری آمریکا با امپریالیست های بلوک «شرق» به رهبری شوروی بود. شوروی پس از سرنگونی سوسیالیسم در میانه دهه ۱۹۵۰ و احیای سرمایه داری تبدیل به یک قدرت سرمایه داری امپریالیستی شده بود که با «بلوک غرب» به رهبری آمریکا، برای گسترش نفوذ جغرافیایی- سیاسی و جغرافیایی- اقتصادی رقابت می کرد. آمریکا دوباره برای سرنگونی صدام و اشغال عراق، از سازمان های کرد که برای خودمختاری می جنگیدند حمایت کرد. کردها یکی از مهمترین متحدان آمریکا در عراق جدید شدند. در جنگ با داعش، کردهایی که در سوریه تحت نام ی.پ.گ و تحت نفوذ افکار اوجالان شکل گرفته بودند، در اتحاد با نیروهای اقلیم کردستان و سپاه قدس جمهوری اسلامی و ارتش آمریکا علیه نیروی داعش جنگیدند.
