پروژه امنیتی پهلوی: حتا بدتر از «خدای ساواک»!
لیلی بابایی
تمرکز «دفترچه اضطرار» پهلوی در دوران گذار بر حفظ ثبات است، نه بر فروپاشی کامل ساختارهای جمهوری اسلامی و ایجاد نهادهای تازه. هدف اصلی این طرح، نه تغییر بنیادین نظم موجود، بلکه جلوگیری از «هرجومرج» ناشی از خیزش مردم و فعال شدن صداها و آلترناتیوهای متفاوتی است که تا کنون سرکوب شده اند. هدف اصلی جلوگیری از به راه افتادن فرآیندی است که ممکن است ثبات و استحکام نهادهای طبقاتی حاکم- چه به لحاظ اقتصادی مالی و چه امنیتی نظامی و حتی حقوقی – را به چالش بکشد و به این ترتیب، نه فقط جمهوری اسلامی، بلکه آلترناتیوهای مشابه آن، مثل جریان پهلوی نیز به زباله دان تاریخ بروند. این طرح با برچسب «تجزیهطلبی»، سرکوب ملل تحت ستم را توجیه میکند و اعتراضات احتمالی علیه حکومت جدید را تهدیدی جدی میداند. «دفترچه اضطرار» خشونت سازمانیافته را بهعنوان ابزار لازم برای کنترل جامعه و کاهش هزینههای گذار به «دموکراسی» معرفی میکند، اما هدف واقعی آن مهار پتانسیل انقلابی مردم و جلوگیری از شکلگیری نظمی متفاوت و رهاییبخش است.
وارونهسازی معنای خشونت سازمانیافته فقط به «دفترچه اضطرار» محدود نیست. بسیاری از روشنفکرانِ مدعی دموکراسی نیز، در چارچوب ایدئولوژی سرمایهداری، سرکوب نظامی را «ضرورت دوران گذار» جلوه میدهند و خیزش مردم علیه ستم و استثمار را «غیردموکراتیک» مینامند. این وارونهگویی سابقهای طولانی دارد؛ حتی در بیانیه استقلال آمریکا نیز رابطه میان بومیان آمریکا و مهاجمان اروپایی که با کشتار و سرقت سرزمین بومیان ایالات متحده آمریکا را تاسیس کردند، بهگونهای توصیف میشود که جای قربانی و متجاوز عوض میشود.
رضا پهلوی برای کنترل امنیتی این «گذار» بر چند پایه تکیه می کند: حمایت حداکثریِ موساد و سازمان سیا و ارتش آمریکا؛ جذب حداکثری نیروهای امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی و ایجاد رژیم نظامی – امنیتی تحت آموزش و رهبری اسرائیل؛ و سازمان دادن هسته ای از هوادارانش به صورت لشگری از اوباش فاشیست و تهی مغز به نام «گارد جاویدان».
پهلوی آشکارا به جذب نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی تمایل دارد و این رویکرد را «واقعگرایانه» معرفی میکند. بر اساس این نگاه، او بدون اتکا به بخشهایی از سپاه و ساختار امنیتی موجود ـ یا بدون مداخله نظامی آمریکا ـ شانسی برای رسیدن به قدرت ندارد. به همین دلیل از یکسو نیروهای نظامی جمهوری اسلامی را به پیوستن فرا میخواند و از سوی دیگر چشمبهراه اقدام خارجی است. «دفترچه اضطرار» صریحاً میگوید که پهلوی قصد دارد خلأ قدرت پس از «حمله خارجی یا قیام مردمی» را پر کند (ص ۹۱) و بخش اصلی دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی را، با تصفیههایی محدود، به دولت گذار منتقل کند (ص ۷۶) ؛ تنها نهادهایی مانند گشت ارشاد، سپاه قدس و بسیج منحل خواهند شد. این الگو شباهت زیادی به سال ۵۷ دارد؛ زمانی که نیروهای سرکوبگر رژیم شاه تقریباً دستنخورده به حکومت جدید منتقل شدند و در سرکوب مردم کردستان، عرب خوزستان، ترکمنصحرا و دیگر مناطق نقش کلیدی ایفا کردند.
پهلوی و همراهانش با طرح «هزینهٔ گذار» پیشنهاد میکنند که بهجای دادخواهی و محاکمهٔ مسئولان جنایات جمهوری اسلامی، «بخشش ملی» اعلام شود؛ اقدامی که عملاً به نیروهای سرکوب پیام میدهد جایگاه و نقششان حفظ خواهد شد. در مقابل، هواداران پهلوی، مخالفان پهلوی را با عنوان «سه فاسد» تهدید به سرکوب و شکنجه و «بازگشت ساواک» می کنند؛ ساواک که هرگز ناپدید نشد و صرفاً در وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ادغام شد.
در «دفترچه اضطرار»، مهمترین تغییر در حوزه امنیتی این است که روسیه و چین «قدرتهای مخرب» معرفی میشوند و راهحل، ائتلاف امنیتی با اسرائیل، ناتو و متحدان غربی دانسته میشود؛ تا جایی که آموزش نیروهای امنیتی آینده را نیز به اسرائیل واگذار میکند. در عمل، ساختار سرکوب حفظ میشود و تنها تأمینکنندهٔ دکترین و تجهیزات از روسیه و چین به اسرائیل تغییر میکند؛ دولتی که سابقه طولانی در سرکوب، آپارتاید و آموزش نیروهای امنیتی رژیمهای سرکوبگر در آمریکای لاتین، آفریقای جنوبی، ترکیه و حتی ساواک داشته است. افراشتن پرچم اسرائیل در کنار پرچم شیر و خورشید از سوی هواداران پهلوی نیز نشانه همین جهتگیری است: امنیت مورد نظر آنان بر همان منطق خشونت و سرکوبی استوار است که مردم غزه در سالهای اخیر با تمام وجود تجربه کردهاند.
پس به هرکس که خواب است می گوییم بیدار شوید! به هرکس که نسبت به نسل کشی مردم غزه «بی تفاوت» بود، می گوئیم این حقیقت را درک کنید که بشریت یک پیکر واحد است و باید به مثابه یک پیکر واحد، نه فقط در مقابل جمهوری اسلامی بلکه در مقابل همه مراکز جنایت علیه بشریت در سراسر جهان، قد علم کند!
برخی، این طرح سرکوبگرانه را به عنوان «ضرورت دوران گذار» توجیه و ادعا میکنند که پس از جمهوری اسلامی هنوز شرایط برای دموکراسی مهیا نیست. این نگاه بازتاب همان ایدئولوژی امپریالیستی «گذار به دموکراسی» است که معنایش این است: کشورهای تحت سلطه باید مدتی زیر دیکتاتوریهای نظامی بمانند تا برای دموکراسی «آماده» شوند. انگار، رابطه میان کشورهای امپریالیستی و کشورهای تحت سلطه امپریالیسم، صرفاً این است که این تحت سلطه ها، «عقب تر» هستند. اما واقعیت این است که، یکم: جهان به اقلیتی از کشورهای امپریالیستی و اکثریتی از کشورهای تحت سلطه تقسیم شده است. دوم: دموکراسی پدیدهای بیطرف و بدون محتوای طبقاتی نیست؛ بلکه شکل سیاسی حاکمیت طبقات سرمایهدار در کشورهای امپریالیستی است که برخی آزادیهای سیاسی را برای شهروندان این کشورها به رسمیت می شناسد. سوم: نهاد دموکراسی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی (و همچنین رفاه نسبی که شهروندان این کشورها دارند) وابسته است به مافوق استثمار میلیاردها انسان، از جمله میلیون ها کودک کار، توسط سرمایههای امپریالیستی. آزادیهای نسبی شهروندان این کشورها ربط دارد به سرکوب خشن و استبدادی مردم کشورهای تحت سلطه توسط رژیمهای محلی که وابسته به نظام سرمایه داری امپریالیستی هستند. فقط به تاریخ رژیم های استبدادی و نظامی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین بنگرید تا ببینید چگونه توسط قدرت های امپریالیستی به قدرت رسیده و دوام آورده اند. تنها زمانی که بهدلیل مبارزات مردم و اوضاع جهانی، این رژیم ها تضعیف شده اند و قدرتهای امپریالیستی نیز قادر به حمایت مؤثر از آنها نبودهاند، فضای آزادی نسبی پدید آمده است؛ مانند دورهی ۱۳۲۰ تا کودتای ۱۳۳۲.
ماهیت سرکوبگرانهٔ پروژهٔ گذار پهلوی نه از ویژگیهای شخصی یا خانوادگی، بلکه از منطق یک دولت سرمایهداری وابسته به امپریالیسم ناشی میشود. در چنین چارچوبی، سرکوب برای حفظ امنیت سرمایه و امکان فوق استثمار گسترده ضروری تلقی میشود، فارغ از اینکه رضا پهلوی شخصاً سلطنتطلب باشد یا خیر. در مقابل، گسست از این چارچوب و ایجاد جمهوری سوسیالیستی نوین میتواند زمینهٔ گستردهترین آزادیهای سیاسی و اجتماعی را فراهم کند؛ آزادیهایی که در نظام سرمایهداری ممکن نیست. در الگوی سوسیالیستی مبتنی بر «کمونیسم نوین» باب آواکیان، آزادی بیان نهتنها محدود نمیشود، بلکه مخالفت و نقد حتا علیه دولت سوسیالیستی و سوسیالیسم و حزب کمونیست، تشویق می شود. این پویایی (یا دینامیک) در کارکرد و اصول جمهوری سوسیالیستی نوین تعبیه شده است؛ به این علت اساسی که دامن زدن به تنوع افکار و مبارزه افکار و برنامه های متضاد، برای دستیابی به حقیقت و توانمند کردن جامعه در فرآیند دستیابی به حقیقت ضروری است و جمهوری سوسیالیستی نوین بدون این رویکرد، نمی تواند بر جاده سوسیالیسم به سمت کمونیسم و تحقق «دو گسست بزرگ» و محو «چهار کلیت» باقی بماند[۱]. به وجود آوردن چنین تحرک و جوشش فکریای، در جامعهی بشریِ دنیای کنونی پایههای مادی مستحکمی برای تحقق دارد و هرگز «اتوپیایی» نیست. چنین اصلی نه تنها در چارچوب نظام سرمایه داری نمی گنجد. بلکه، در جوامع سوسیالیستی پیشین نیز وجود نداشت.
در پایان، باید متوجه بود میان برنامه اقتصادی و نظامی–امنیتی هر آلترناتیو، پیوندی درونی وجود دارد. اقتصاد مورد نظر پهلوی، که بر بازار آزاد سرمایهداری و تضمیمن مافوق استثمار از کارگران ایران و غارت آب و زمین و منابع طبیعی ایران استوار است، بدون دستگاه سرکوب گسترده در داخل و حمایت از خارج، قابل اجرا نیست. در مورد جمهوری اسلامی هم این طور است. دو بخشِ زیربنا و روبنای یک نظام طبقاتی، کل واحدی را تشکیل میدهند و یکی بدون دیگری دوام نمیآورد. در هر نظام اجتماعی، روبنای سیاسی باید در خدمت زیربنای اقتصادی باشد؛ وگرنه تضاد میان قوانین و روابط مالکیت، کل ساختار را دچار بحران و فروپاشی میکند. از همین رو، برنامهٔ امنیتی پهلوی کاملاً با برنامه اقتصادیاش هماهنگ است.
در سوسیالیسم نیز اگر قوانین از مردم در مبارزه با تمایزات طبقاتی، جنسیتی و ملی پشتیبانی نکنند، اقتصاد سوسیالیستی فرو میپاشد؛ و اگر اقتصاد به سمت احیای سرمایهداری برود، روبنای سیاسی نیز بهسرعت در اختیار نیروهای بورژوازی قرار گرفته و قدرت سوسیالیستی را سرنگون میکند.
در برابر قد علم کردن آلترناتیوهای فاشیستی و ارتجاعی، نباید عقب نشست. برعکس، باید با صدایی بلندتر نوشت، گفت، سازمان داد و آگاهی جمعی را نسبت به برنامه و چشمانداز «جمهوری سوسیالیستی نوین»بالا برد. مختصات این آلترناتیو در پیشنویس قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوینمنتشر شده و هرکس باید آن را بخواند، نقد کند و اگر با اصول آن همراه است، برای تقویت صدای این گزینه در برابر پروژههای فاشیستی آینده ایران به آن بپیوندد. گام دوم، ساختن جنبشی واقعی برای انقلاب از همین امروز است. نامیدن خیزشهای خودجوش مانند خیزش دیماه یا ژینا بهعنوان «انقلاب» کمکی به شکلگیری یک انقلاب واقعی نمیکند؛ انقلابی که نیازمند سازمانیافتگی، آگاهی و برنامهمندی است.
بله، مبارزه مردم شجاعانه و برحق است، اما هنوز تفاوت میان «انقلاب» و «رژیمچنج» در آگاهی عمومی جا نیفتاده است. انقلاب واقعی یعنی برچیدن کامل ساختارهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی موجود و ساختن نهادهایی نوین که رهایی از ستم و استثمار را ممکن کنند. مردم ما از همه اقشار، خواهان پایان جمهوری اسلامیاند، اما بسیاری نمیدانند چه نظمی باید جایگزین شود تا چرخهٔ سرکوب، فقر و تبعیض تکرار نشود. همین خلأ، میدان را برای مصادرهٔ مبارزات ما توسط نیروهای ارتجاعی باز میگذارد. پس: یکمً، باید مفهوم انقلاب را به فهمی همگانی تبدیل کنیم. دوم، باید چارچوبهای کلی «چه آیندهای میخواهیم» باید به بحث عمومی بگذاریم و هر آلترناتیو را بر اساس آن بسنجیم. چارچوبه های «چه آینده ای می خواهیم» به صورت کلی در مطلبی به همین نام[۲] در سایت ما منتشر شده است. این چارچوبه ها باید به موضوع بحث همگانی تبدیل شود و هر آلترناتیوی بر مبنای این مختصات سنجیده شود. نظام اقتصادی آن بر مبنای تولید سود است یا رفع نیازهای مردم؟ بر مبنای رقابت است یا همکاری؟ نظام اجتماعی آن بر مبنای ریشه کن کردن ستم های ملی، جنسی و جنسیتی و… است یا ادامه این ستم ها؟ متأسفانه اکثریت مردم هیچ تصوری از مختصات جامعه ای که نه تنها ضرورت فوری جامعه ما است بلکه قابل تحقق است، ندارند. گاهی سقف آرزوها به «مثل ترکیه یا امارات شدن» تقلیل مییابد. چنین افق کوتاهی، امکان ساختن آیندهای بنیاداً متفاوت را به تعویق میاندازد. در این شرایط، وظیفهٔ روشنفکران و فعالان سیاسی آن است که به مردم کمک کنند آیندهای ریشهاً متفاوت را تصور کنند؛ آیندهای که امکانش واقعی است و مختصاتش در اسناد مورد اشاره توضیح داده شده است.
نهایتا این کارها باید بطور سازمان یافته انجام شود، نه پراکنده تا تاثیرگذاری بیشتر و هم افزایی پیدا کند. زیرا نه تنها ارتجاع حاکم بلکه نیروهای سیاسی ارتجاعی که در برابر ما هستند، به شدت سازمان یافته اند. این یک جنگ طبقاتی است و نیروهای طبقات دیگر، چه آنها که اکنون حاکم اند و چه آنها که «اپوزیسیون» هستند، به راحتی میدان را خالی نخواهند کرد. کار دشوار است. زیرا، این حکومت و این «اپوزیسیون» نه تنها ذخایر مادی و رسانه قدرتمند دارند بلکه خود بخشی از نظام فرمانروایی سیستم جهانی سرمایه داری امپریالیسم هستند. اما، ما یک مزیت کیفی نسبت به آنها داریم. ما جهان را آنطور که واقعا هست و بر اساس دینامیک های واقعی آن می بینیم. ما می بینیم که این بحران ها نه فقط زاده حکمرانی جمهوری اسلامی، که زاده شیوه کارکرد نظام سرمایه داری در جهان است و بنابراین، با یک نوع دیگر از حکومت در همین چارچوب پاسخ نخواهد گرفت و حل نخواهد شد. اگر ما می گوییم راه حل برای این بحران ها داریم، یک وعده وعید توخالی و فانتزی نیست بلکه بر اساس ساختار همین واقعیت، می بینیم که چطور باید با آن رفتار کرد و چطور می توان آن را تغییر داد تا پاسخ مطلوب را بدست آورد. بنابراین وظیفه هر انسان آزادی خواهی است که بخشی از این راه حل شود وگرنه میدان را به راه حل وحشتناک این وضعیت تسلیم خواهد کرد.
[۱] دو گسست و محو چهار کلیت را از مارکس گرفته ایم و محتوایش این است: گسست از مالکیت سنتی و افکاری سنتی؛ محو کلیه تمایزات طبقاتی، محو کلیه روابط تولیدی استثمارگرانه، محو کلیه روابط اجتماعی ستم گرانه و محو افکاری که این تمایزات و استثمار و ستم را بازتولید می کنند.
[۲] https://cpimlm.org/1404/08/29/future/

