بشریت در لبه پرتگاه: رژهای اجباری بهسوی نابودی، یا یافتن راهی برای خروج از این دیوانگی؟
مسئله: سرمایهداری–امپریالیسم؛ بهزنجیرکشیدن و بهاجبار راندن بشریت بهسوی فاجعه
باب آواکیان، ۲۰۲۶ (قسمت اول)
در مانیفست کمونیست، مارکس و انگلس به تجربههای تاریخی اشاره میکنند که در آن مبارزه میان طبقات متخاصم – میان گروههای ستمگر و ستمدیده در جامعه – گاه به پیروزی یکی از طرفین انجامیده و گاه نیز به «ویرانی مشترکِ طبقات درگیر» منتهی شده است.
(نمونههای چشمگیر بسیاری از این موضوع در کتاب جدید نفرین جالوت نوشتهٔ نیک کِمپ آمده است)[۱]
امروز، چشمانداز «ویرانی مشترک»- نه فقط برای طبقات و نیروهای اجتماعی متخاصم، بلکه برای کل بشریت – بهدلیل گرفتار بودن انسانها در روابط و پویاییهای هولناک نظامی که بر جهان سلطه دارد، یعنی نظام سرمایهداری–امپریالیسم، یک امکان واقعی و هولناک است. این واقعیت، معنای مشخص و فوریتِ این گفتهٔ من را برجسته میکند:
ما مردم جهان، دیگر نمیتوانیم اجازه دهیم این امپریالیستها همچنان بر جهان سلطه داشته باشند و سرنوشت بشریت را تعیین کنند. آنها باید هرچه سریعتر سرنگون شوند. و این یک حقیقت علمی است که ما مجبور نیستیم اینگونه زندگی کنیم.
از زمان پیدایش تقسیمات و تضادهای طبقاتی و اجتماعی میان انسانها – هزاران سال پیش – و شکلگیری دولتهای قدرتمند و ستمگر، تاریخ همواره با ظهور و سپس سقوط امپراتوریها مشخص شده است؛ امپراتوریهایی که تنها جای خود را به امپراتوریهای دیگر داده اند. اما جهان امروز متفاوت است.
امروز خطر بسیار واقعی و روبهافزایشِ جنگ هستهای وجود دارد – بهویژه میان امپریالیستهای آمریکا از یکسو و روسیه و چین، که آنها نیز سرمایهداری-امپریالیستیاند، از سوی دیگر. همچنین شاهد تخریب مداوم و بهسرعت تشدیدشونده محیط زیست هستیم.
در revcom.us، در تعدادی از آثار ریموند لوتا و دیگران، و همچنین در پاسخهایی که من به مصاحبهای به درخواست نشریه «مرکز ریویو»[۲] ارائه دادم (پاسخهایی که آنها از انتشارشان امتناع کردند)، تحلیل علمیای وجود دارد درباره اینکه چگونه ضرورتهای پایه ای و دینامیک های زیربنایی نظام سرمایهداری، خطر فاجعه اقلیمی را تسریع میکنند. آمریکا مدت هاست که یکی از عمده آلوده کنندگان محیط زیست بوده است و با روی کار آمدن رژیم فاشیستی ترامپ در این کشور اوضاع بهسرعت از بسیار بد به فاجعهبار در حال حرکت است.
ترامپ با شعار(drill baby drill!) «حفاری کن عزیزم، حفاری کن» کاندیدای ریاست جمهوری شد. و از زمان به قدرت رسیدن، مناطق جدیدی از جمله زمینهای عمومی را برای اکتشاف و بهرهبرداری از نفت و سایر منابع – بهویژه سوختهای فسیلی – گشوده است. او، از جمله در سخنرانی خود در سازمان ملل، واقعیت بحران اقلیمی را یک «کلاهبرداری» خواند: «این یک کلاهبرداری است، فقط بازندهها به آن باور دارند…» و کنفرانس اخیرCOP 30 در برزیل، کلا ماجرایی مضحک بود. آنها حتی در حرف هم نتوانستند بر سر آنچه قرار بود یک تعهد بیمعنی برای کاهش سوختهای فسیلی باشد به توافق برسند، چه برسد به این که استفاده از سوخت های فسیلی مهار یا متوقف شود. در واقع، همانطور که گفتم، غارت سوختهای فسیلی در حال افزایش است.
در حال حاضر ذوب شدن یخهای قطبی بخشی از روند کلی گرمشدن سیاره است. و در اینجا نکتهای بسیار قابل توجه وجود دارد: این امپریالیستها در سراسر جهان در برابر این ذوب شدن یخهای قطبی چه میکنند؟ آیا میگویند: «اوه، این وحشتناک است، این موضوع به شکل عمدهای به تسریع بحران اقلیمی کمک خواهد کرد»؟ خیر! آنها این موضوع را بهعنوان مسئلهای مربوط به رقابت استراتژیک برای کنترل مسیرهای مهم دریایی میبینند که اکنون با ذوب شدن یخها باز میشوند. این موضوع ارتباط زیادی دارد با اینکه چرا ترامپ مدام اعلام میکند که او «به این یا آن شکل» کنترل گرینلند را در دست خواهد گرفت. این موضوع کاملاً با آنچه درباره رقابت استراتژیک گفتم مرتبط است. این همان شیوهای است که نظام امپریالیستی و رهبران آن در برابر یک تحول مهم در بحران اقلیمی واکنش نشان میدهند.
در عین حال، ترامپ آنچه را بسیاری «دکترین مونروی جدید» نامیدهاند، اعلام کرده است: اصرار بر اینکه قاره آمریکا «حیاط خلوت» ایالات متحده است. این موضوع با تغییر نام خلیج مکزیک به «خلیج آمریکا» توسط او همراه است -دستکم در ذهن خودش و بسیار هم در نحوه واکنش برخی دیگر به آن مشهود است. او در یک تجاوز نظامی آشکار علیه ونزوئلا مشارکت کرده است، با هدف اعلامشدهی تصاحب و «اداره» آن کشور به خاطر ذخایر عظیم نفتیاش. او همچنین کوبا و رئیسجمهور کلمبیا و رئیسجمهور مکزیک را تهدید کرده، در امور برزیل، آرژانتین و هندوراس دخالت کرده است -همه اینها با هدف اصرار بر این ایده و تقویت آن است که قاره آمریکا حیاط خلوت و به عنوان حوزه نفوذ و ایالتی است که باید تحت سلطه امپریالیسم آمریکا باشد.
ترامپ با شدت نقش قلدر امپریالیست کلاسیک را احیا میکند و با ارتکاب اقدامات تجاوزکارانه و جنایات جنگی بیشتر علیه کشورهای کمتوانتر، در راستای سنت طولانی و تبه کارانه مداخله نظامی یانکیها به ویژه در آمریکای مرکزی و جنوبی عمل میکند. با این وصف، این دنیای قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم نیست و باید دید که این نوع زورگویی یک ابرقدرت و تهاجم نظامی استعمارگرانه به سبک قدیم، به کجا منتهی خواهد شد.
در ابعاد گستردهتر، اقدامات تهاجمی ترامپ علیه آمریکای لاتین بخشی از رقابت امپریالیستی قدرتهای بزرگ، بهویژه با چین است که به نیرویی عمده در تجارت و روابط با کشورهای آمریکای لاتین، از جمله ونزوئلا تبدیل شده است؛ چین در حال حاضر منبع اصلی صادرات نفت ونزوئلا است. (ترامپ و فاشیستهای همسو با او، چین و نه روسیه را رقیب و تهدید اصلی برای سلطه جهانی ایالات متحده میدانند؛ حتی رویکرد ترامپ به روسیه و جنگ اوکراین نیز دستکم تا حدی با هدف قطع یا دستکم تضعیف روابط روسیه با چین است.)
موضعگیری و اقدامات نظامی تهاجمی ترامپ در قبال آمریکای لاتین و به طور کلی، بیانگر نظام هیولایی سرمایهداری-امپریالیسم است که فاشیسم را به عنوان جلوه افراطی ماهیت غارتگرانه و رو به زوال این نظام، هم در این کشور و هم به عنوان پدیدهای گستردهتر در جهان، پدید آورده است.
بیانیه «رفیوز فاشیسم» که مردم را فرا می خواند که وارد یک مبارزه غیرخشونت آمیز اما مصممانه و فراگیر برای بیرون کردن رژیم ترامپ شوند، ماهیت جامع این رژیم فاشیستی را تشریح می کند و می گوید: «رژیم فاشیستی ترامپ حاکمیت قانون را به زباله دانی می اندازد. این رژیم، آیین های دادرسی را تبدیل به یک مضحکه کرده است. این رژیم، مهاجرین و دیگر مردم رنگین پوست را ناپدیدسازی کرده و در اردوگاه های وحشیانه حبس می کند. این رژیم به صورت تهاجمی برتری طلبی سفید را که خصلت نسل کشانه دارد، احیاء می کند. این رژیم نه تنها دستاوردهای دهه ۱۹۶۰ بلکه حتا دستاوردهای جنگ داخلی و دوره بازسازی[۳] را واژگون میکند. رژیم فاشیستی ترامپ، روند قانونی را به سخره می گیرد، نیروهای نظامی را به طور غیرقانونی در خاک آمریکا به کار می گیرد، دست به ناپدید سازی مهاجرین و دیگر افراد غیر سفید پوست زده و آنها را به اردوگاه های کار اجباری بیرحمانه می فرستد، بطور تهاجمی احیای برتری طلبی سفید پوستان نسل کش، به بردگی کشاندن زنان از طریق خشونت و خفقان مادری اجباری، حذف و محو دگرباشان جنسی، پایمال کردن حقوق دمکراتیک، نقض قوانین بین المللی، حمله و تهدید سیاستمداران و قضات، هموار کردن مسیر برای تروری بیحد و مرز علیه مردم، تسریع فروپاشی اقلیمی، کاهش بودجه و تضعیف علم و پزشکی، به بهای جان میلیونها انسان، تهیسازی ذخیره دانش بشری، نابود کردن حقیقت، خاموش کردن صدای عقل، به بند کشیدن هنر در چنگال بیرحمی و همشکلی فاشیستی، هدف قرار دادن هر آنچه شایسته، اخلاقی و خوب است و همه اینها به میل یک مستبد منحط و دیوانه.»
به طور خلاصه، این یک رژیم فاشیستی برتری طلب سفید، رژیم «مردانه» زن ستیز، عظمت طلب آمریکایی، رژیم فاشیستِ ضدعلمیِ بنیادگرای مسیحی که قدرتش را با ترور و خشونت عمدی علیه «دشمنانِ» واقعی یا خیالی اعمال میکند، علیه هر کسی است که آنان را در حال مقاومت واقعی یا بالقوه یا مانع شدن از حکومت بربرمنش فاشیستی اش میبیند.
مقالهای در revcom.us این موضوع را تیز و موجز خلاصه میکند:
«در مواجهه با بحران عظیم همین نظام [نظام سرمایهداری-امپریالیسم]، بخش فاشیستی طبقه حاکمه امپریالیستی (افرادی مانند ترامپ، میلر، ونس و سایرین) ماموریت خود را نجات این نظام از طریق برقراری شکل فاشیستی حکومت می دانند. از نظر آنها، استقرار یک حکومت فاشیستی تنها راهی است که می تواند امپراتوری آمریکا را نجات دهد. یعنی، شکلی از حاکمیت که مبتنی بر برتریجویی آشکار و خشونتآمیز سفیدپوستان، سلطه مردان بر زنان و سرکوب مردم الجیبیتی و نفرت آشکار و مقصر دانستن گسترده کسانی است که آنها را «بیگانگان» میپندارند؛ شکلی از حکومت که آغشته به جهل ضدعلمی و مسیحیت بنیادگرای الهیاتی است؛ و شکلی که در آن دادرسی قانونی و آزادیهای مدنی اساساً نابود شده است. استیون میلر [یکی از نیروهای اصلی در این رژیم فاشیستی] میگوید مهاجران از «وطنهای ویران» میآیند- و باید به آنجا بازگردند… اما سؤال واقعی این است: چه کسی آن «وطنها» را ویران کرد؟ و این چه چیزی را در مورد فاشیستهایی که اکنون بر این کشور حکومت میکنند به ما میگوید؟»
یورش فاشیستی علیه مهاجران ــ که عمدتاً افراد غیرمجرم را هدف گرفته – بر مردم کشورهای جهان سوم متمرکز است. کسانی که بسیاری شان سالها در آمریکا زندگی کرده و نقش مهمی در اقتصاد داشتهاند. چنین رویکردی بخشی از تلاش فاشیستی ترامپ برای «آمریکا را دوباره سفیدپوست کنیم» به شمار میرود. در حالیکه، همانطور که ریموند لوتا یادآور شده است: «مهاجران جهان سوم برای سودآوری بخشهای کلیدی اقتصاد آمریکا نقشی حیاتی دارند.» این نقلقول از مقاله لوتا است با عنوان: انگلوارگی امپریالیستی و ترکیب بندی جدید طبقاتی–اجتماعی در آمریکا از دههٔ ۱۹۷۰ تا امروز: بررسی روندها و دگرگونیها.
فاشیسم، فشردهترین نمودِ واقعیتی است که نشان میدهد نظام سرمایهداری–امپریالیسم به محدوده های خود رسیده است. در حالی که ادعا میشود در این کشور «آزادی و عدالت برای همه» برقرار است، تاریخ طولانی و واقعیت امروز از نابرابری خشن و ستم بیرحمانه – و گاه مرگبار- علیه سیاهان و دیگر گروههای تحت ستم حکایت دارد. تبعیض مبتنی بر جنس و جنسیت همچنان پابرجاست. حتی بدون جنگ مستقیم میان قدرتهای امپریالیستی، همین نظام سرچشمه جنگهای پیدرپی، ویرانی محیط زیست و غارت کشورهای جهان سوم است؛ روندی که میلیونها نفر را ناچار به مهاجرت به آمریکا و دیگر کشورهای سرمایهداری-امپریالیستی کرده است. همهی اینها سنگ بناهای روابط اساسی، دینامیک ها و اجبارهای درونی این نظام اند و از آنها برمیخیزند – نظامی که توان ارائه راهحلی مثبت برای این بحرانها را ندارد.
در عین حال، هر جا ستم وجود داشته باشد، مقاومت نیز شکل میگیرد؛ و همین مقاومتِ برحق در برابر روابط و اقدامات سرکوبگرانه، میل به فاشیسم را در میان بخشهایی از جامعه و طبقه حاکم تقویت کرده است – گروههایی که میخواهند نهتنها روابط ستمگرانه موجود، بلکه افراطیترین شکلهای آن را با خشونت تحمیل کنند. در آمریکا این گرایش در شعار «آمریکا را دوباره باشکوه کنیم» متبلور شده است؛ هم زمان در اروپا و دیگر نقاط جهان، شکلهای متفاوتی به خود گرفته و به رشد نیروهای فاشیستی قدرتمند انجامیده است – نیروهایی که تجلی هولناک همین تضادهای بنیادیاند (در پیام شماره ۱۱۸ در شبکههای اجتماعی @BobAvakianofficial، به برخی ابعاد این موضوع با جزئیات بیشتری پرداختهام)
برای تأکید دوباره بر نکته بسیار مهمی که در بیانیه سال نوِ ژانویه ۲۰۲۱ مطرح کرده بودم باید بگویم،
تا زمانی که امور در چارچوبهای همین نظام حفظ شود، نتیجهاش تشدید فجایعی خواهد بود که در ذات این نظام نهفته است. تداوم آن چارچوب، تقویت کننده نیروهای زیربنایی اقتصادی (و اجتماعی و سیاسی) خواهد بود که به رشد بیشتر فاشیسم منجر خواهد شد – فاشیسمی که پیشاپیش در این کشور و (و چند کشور دیگر) صاحب قدرت بزرگی شده است.
اما فاشیسم،
به نیابت از نظام استثمارگر و انگل واره سرمایه داری، شکلی آشکار و تهاجمی از دیکتاتوری آن است که قانون را پایمال و فاسد میکند، بر خشونت و ارعاب تکیه دارد و با تلاشی افراطی سعی می کند شکافهای عمیق اجتماعی و بحرانهای شدید داخلی و جهانی را مهار کند. البته، شاید بتواند برای مدت کوتاهی، اوضاع را به شکلی بسیار منفی «سرِ پا نگه دارد»، اما در تحلیل نهایی نمی تواند پیروز شود. چنین رویکردی نه میتواند نظام سرمایهداری-امپریالیسم کنونی را برای همیشه حفظ کند و نه آیندهای جز تداوم دهشت برای بشریت رقم بزند – اگر اصلا آیندهای باقی بماند. و «بدیل» ادعایی، که برای نمونه در حزب دموکرات آمریکا تجسم پیدا میکند و بر شیوهای «دموکراتیکتر» برای اعمال حاکمیت همین نظام تکیه دارد، کماکان رنجهای عظیم و کاملاً غیرضروری برای تودههای مردم را ادامه خواهد داد و کماکان تهدیدی وجودی برای کل بشریت خواهد بود؛ حتی اگر بر مبنای نسخه فاشیستیِ دیکتاتوری سرمایه داری عمل نکند که مبتنی است بر ماشین ترمز بریده و عریانِ خشونت و ویرانگری.
در اینجا بد نیست نگاهی به گذشته بیندازیم و تاریخ این کشور و نظام حاکم بر آن را از زمان «اعلامیه استقلال» و «قانون اساسی آمریکا» تا امروز که یک هیولای سرمایهداری-امپریالیسم منسوخ است، مرور کنیم. در آغاز شکلگیری ایالات متحده و همزمان با شروع جنگ استقلال (که دوست دارند آن را «جنگ انقلابی» بنامند)، اعلام شد که «همه انسانها برابر آفریده شدهاند». اما تمام تاریخ این کشور از آن زمان تاکنون نشان داده که در عمل هیچ برابری برای همه وجود نداشته است. حتی در همان دورهای که اعلامیه استقلال و سپس قانون اساسی نوشته شد، شمار عظیمی از انسانها در بردگی به سر میبردند. سرزمین های مردمان بومی آمریکا در حال دزدیده شدن بود و خودشان با کشتار و جنایتهای نسلکُشی مواجه بودند. زنان تقریباً هیچ حقی نداشتند و قطعاً حقوقی برابر با مردان برایشان به رسمیت شناخته نمیشد. بهطور خلاصه، نظامی بر پایه استثمار وجود داشت که با رهایی از استعمار بریتانیا، نیروی بیشتری برای گسترش یافتن پیدا کرد. وقتی مثلاً مجموعهٔ «کن برنز» دربارهٔ انقلاب آمریکا را تماشا میکنید (و از ستایشهای چندشآور درباره اینکه این انقلاب چقدر بزرگ بوده، اینکه بزرگترین اتفاق تاریخ بشر بوده و از این حرفها عبور کنید)، در آن مجموعه برخی از همان نکاتی را که من گفتهام میبینید. اما همه اینها در چارچوب چیزی ارائه میشود که لیبرالهای امروز دوست دارند دربارهاش حرف بزنند: «بله، یکسری نقصها وجود داشت – ما مرتکب بردهداری شدیم و بله، با بومیان آمریکا که مردمی بدون مالکیت بودند، کارهای وحشتناکی کردیم و زنان را هم از حقوق برابر با مردان ثروتمند محروم کردیم؛ با این اوصاف همیشه در مسیر رسیدن به یک اتحاد کاملتر حرکت کردهایم.». در حالی که در واقعیت، مسیری که با انقلاب آمریکا بر بستر جهان بزرگتر متولد و پیموده شد، مسیر به سوی یک نظام کاملاً هولناک سرمایهداری-امپریالیستی است. این نظام مدتهاست که منسوخ شده و از تاریخ مصرف آن گذشته است. بنابراین، تداومش فقط میتواند موجب رنجهای عظیم و مداوم بر بشریت شود.
بسیار حیاتی است که این حقایق اساسی را درک کنیم و شمار روزافزونی از مردم را نیز به درک آنها توانمند سازیم-حقایقی که «بدیهی» نیستند، بلکه از طریق خودِ کارکرد سیستمی که در آن زندگی میکنیم، یعنی نظام سرمایهداری-امپریالیسم، پنهان و مستور شدهاند – حقایقی که باید از طریق بهکارگیری یک روش و رویکرد علمی به واقعیت، آشکار شوند.
نظام سیاسی در این کشور، حکومت یا دیکتاتوریِ بخشی از جامعه است که بر نظام اقتصادی تسلط دارد: طبقه سرمایهدار-امپریالیست. دیکتاتوریای که در انحصار قدرت سیاسی و بهویژه انحصار خشونت «مشروع» که توسط نمایندگان سیاسی این نظام و طبقه حاکم بر آن اعمال میشود، تجلی متمرکز خود را مییابد. تمام فرآیندها و نهادهای مسلط این نظام (از جمله انتخابات آن) اساساً در خدمت و حامی این دیکتاتوری هستند. این دیکتاتوری در شکل «عادی» خود و به مدیریت بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم، دیکتاتوریای است که منافع طبقه سرمایهدار را به طور کلی نمایندگی میکند و تا حدودی تحت عنوان «دموکراسی» و «حکومت مردم» پنهان شده است، با پایبندی اساسی به «اصل حاکمیت قانون» که در نهایت روابط اساسی در جامعه را تجسم و منعکس میکند و در حالی که به طور نابرابر بر مردم جامعه به طور کلی اعمال میشود، به منافع بنیادین طبقه حاکم خدمت میکند.
بهعنوان یکی از نمونههای مهم از نحوهای که این دیکتاتوری و «حاکمیت قانون» آن، در نهایت روابط اساسی در جامعه را تجسم و بازتاب میدهد و در خدمت منافع بنیادین طبقه حاکم قرار میگیرد، این واقعیت وجود دارد که در چارچوب این سیستم، کاملاً قانونی است که سرمایهداران تودههای عظیمی از مردم را «اخراج» کنند، اگر دیگر نتوانند آنها را بهطور سودآور استثمار کنند – حتی اگر این امر به آن معنا باشد که افرادی که «اخراج» شدهاند ممکن است بیخانمان شوند یا حتی از گرسنگی بمیرند. اما در عین حال، کاملاً غیرقانونی است که افرادی در چنین وضعیت درماندهای، صرفاً نیازهای اولیهای را که فاقد آن هستند، بدون پرداخت پول به دست آورند – حتی اگر دلیل ناتوانی آنها در پرداخت، این باشد که از اشتغال محروم شدهاند. تمام اینها با «روابط مالکیت» اساسی نظام سرمایهداری مطابقت دارد. «حاکمیت قانون» در هر نظامی، اساساً بیان این روابط مالکیت بنیادی است و در بنیادیترین سطح، بیان روابط تولیدیِ شیوهٔ تولید زیربنایی آن نظام است. (در ادامه، بیشتر به نقش حیاتی شیوهٔ تولید بهعنوان بنیان هر نظام پرداخته خواهد شد؛ بنیانی که در نهایت ماهیت آن نظام، از جمله سیاست، ایدئولوژی، فرهنگ و روابط اجتماعی آن را تعیین میکند.)
در بُعد آشکارتر سیاسی، همانطور که در پیام شمارهٔ ۱۷ من در شبکههای اجتماعی مطرح شد، در زیر پوستهٔ ظاهری «دموکراسی» در این کشور، شواهد زندهای وجود دارد که نشان میدهد این بهاصطلاح «دموکراسی بزرگ آمریکایی» در واقع یک دیکتاتوری است. دیکتاتوریای که در آن قدرت نهادهای حاکم برای تعقیب، مجازات، و حتی حذف افرادی که تهدیدی برای منافع طبقهٔ حاکم محسوب میشوند، بهطرزی بیرحمانه به کار گرفته میشود. در کنار قتل هزاران نفر بهدست پلیس و زندانی کردن توده ای میلیونها نفر در این کشور، سرکوب خشنی نیز علیه افرادی اعمال میشود که در اعتراض به نسلکشی در فلسطین – که توسط اسرائیل و با حمایت کامل دولت ایالات متحده و هر دو حزب سیاسی طبقه حاکم (دموکرات و جمهوریخواه) انجام میشود – به خیابان آمدهاند.
چرا این اتفاق میافتد؟ زیرا منافع بنیادی سرمایهداری-امپریالیسم آمریکا در معرض خطر قرار دارد.
نمونههای بسیاری دیگر نیز وجود دارد که این حقیقت اساسی را دربارهٔ دیکتاتوری واقعیِ موجود در زیر حاکمیت «عادیِ دموکراتیک» این نظام بهروشنی نشان میدهد—از جمله غیرقانونی اعلام کردن مخالفت با نقش ایالات متحده در جنگ جهانی اول، و زندانی کردن مردم ژاپنیتبار در اردوگاههای کار اجباری در جریان جنگ جهانی دوم (که در دوران ریاستجمهوری قهرمان بزرگ دموکراتهای بورژوای «مترقی»، فرانکلین دلانو روزولت، انجام شد).
حکومت رژیم ترامپ، دیکتاتوریِ بخشی از طبقهٔ حاکم است که مصمم است فاشیسم را بهعنوان شکل حاکمیت سرمایهداری-امپریالیستی تحمیل کند؛ با بهرهگیری از زور و خشونت دولتی (نیروهای پلیس و نظامی و نهادهای سرکوبگر حکومتی مانند افبیآی، «امنیت داخلی» و غیره)، نهتنها علیه مردم جامعه بهطور کلی، بلکه حتی علیه بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم. در فاشیسم، دیکتاتوری بهشکل آشکار، عریان و بیپرده ظاهر میشود، و استثمار و ستمی که بنیان واقعی و ماهیت این نظام سرمایهداری-امپریالیستی را – چه در داخل این کشور و چه در سطح بینالمللی- تشکیل میدهد، بهصورت استثمار و ستمی عریان و بیپرده بروز میدهد، بدون آنکه به «هنجارها» و «قواعد» دیکتاتوری «متعارف» سرمایهداری-امپریالیستی مقید باشد. آنچه در ادامه میآید، از مقاله «آینده ای وحشتناک یا واقعاً رهاییبخش»، بهروشنی نشان میدهد که در واقع اکنون چه چیزی در حال وقوع است:
با توجه به ماهیت، اهداف و اقدامات فاشیستها، امکان وقوع یک جنگ داخلی واقعی وجود دارد. اما با توجه به ماهیت، اهداف و اقدامات بخش «متمدن» طبقه حاکم که توسط حزب دموکرات و رسانههایی مانند MSNBC اکنون MS-NOWو نیویورک تایمز و سیانان و با توجه به وضعیت کنونی آن دسته از افراد در بخشهای مختلف جامعه که گرایش به حمایت از این بخش «اصلی» طبقه حاکم دارند و از نظر سیاسی دنبالهرو آن هستند، این امکان وجود دارد که فاشیستها بدون جنگ داخلی به قدرت برسند و آن را مستحکم کنند، با تمام پیامدهای وحشتناکی که به دنبال این تثبیت قدرت فاشیستی خواهد آمد. یا، همانطور که در «اعلامیه و فراخوان» از سوی revcoms تأکید شده است، در آنچه به جنگ داخلی یکجانبه منجر میشود، این فاشیستها میتوانند کشتاری از کسانی که از آنها متنفرند به راه بیندازند، از جمله مردم سیاه و دیگر رنگینپوستان، «مهاجران غیرقانونی»، «زنان سرکش» و کسانی که با روابط و «هنجارهای» جنسی و جنسیتی «سنتی» مطابقت ندارند.
در هر صورت، این یک واقعیت مرگبار و جدی است که این فاشیستها مصمم هستند هر فرد و هر چیزی را در هر نقطهای از جامعه که سد راه اجرای اهداف هولناکشان شود، به هر قیمتی که لازم باشد، سرکوب کنند.
درک هر دو بخش این وضعیت از اهمیت حیاتی برخوردار است: تفاوت واقعی و مهمی بین حکومت «جریان اصلی» و حکومت فاشیستی وجود دارد؛ و هر دو، حکومت فاشیستی و حکومت «جریان اصلی»، اساساً اشکالی از دیکتاتوری طبقه سرمایهدار حاکم هستند که منافع نظام سرمایهداری-امپریالیستی را نه تنها در این کشور بلکه در سراسر جهان نمایندگی و تحمیل میکنند.
در «امید برای بشریت بر یک مبنای علمی، گسست از فردگرایی، انگل وارگی و شوونیسم آمریکایی»، که در دوره اول رژیم ترامپ نوشته شده است، این بحث مهم درباره تفاوتهای بسیار واقعی و مهم، و همچنین وحدت نهایی و زیربنایی میان بخشهای مختلف طبقه حاکم مطرح شده است: در مقالهای در نیویورکتایمز با عنوان «نژادپرستی از گنجه بیرون میآید»، پل کروگمن اشاره میکند که نه تنها دونالد ترامپ بلکه کل حزب جمهوریخواه به نژادپرستی dog whistling (صدای سوتی که همه میشنوند ولی فقط یک گروه خاص معنی واقعیاش را میفهد) به بیان آشکار و زمخت آن روی آوردهاند. کروگمن این مقاله را اینگونه به پایان میرساند و به کنار گذاشتن حتی هرگونه تظاهر به مخالفت با نژادپرستی توسط حزب جمهوریخواه اشاره میکند:
آدم وسوسه می شود که بگوید ادعاهای جمهوریخواهان برای حمایت از برابری نژادی همیشه ریاکارانه بوده است؛ حتی وسوسه میشویم که این حرکت [از سوی آنها] از «dog whistling» به نژادپرستی آشکار را خوشامد بگوییم. اما اگر ریاکاری ادای احترامی است که رذیلت به فضیلت میکند، آنچه اکنون میبینیم حزبی است که دیگر حتی احساس نمیکند لازم است این احترام را ادا کند؛ و این موضوع عمیقا ترسناک است.
کرگمن یک نکته مهم و مرتبط را مطرح می کند، البته تا جایی که می تواند. اما مشکل این است که این دیدگاه به اندازه کافی پیش نمیرود و بهویژه از چارچوب تنگ تضادها و درگیریهای میان احزاب طبقه حاکم (جمهوریخواهان و دموکراتها) بیرون نمیآید. این موضع ریاکارانه که خود را مخالف چنین جنایاتی چون سرکوب نژادپرستانه نشان میدهند، در حالی که در واقع بهعنوان نمایندگان، کارگزاران و مجریان سیستمی عمل میکنند که این سرکوب در ذات آن نهفته است و بدون آن نمیتواند وجود داشته باشد – تنها به حزب جمهوریخواه در گذشته مربوط نمیشود… بلکه به حزب دموکرات نیز مربوط میشود. آنچه در این وضعیت برجسته است، نیاز به شناخت و مدیریت صحیح یک تضاد بسیار واقعی و حاد است: این واقعیت که از یک سو، حزب دموکرات، به همان اندازه حزب جمهوریخواه، حزبی از سیستمی است که به طور مداوم مرتکب جنایات عظیم علیه تودههای بشریت میشود و ناچار به این کار است، و به تهدیدی وجودی برای خودِ آینده بشریت تجسم میبخشد؛ و از سوی دیگر، (به زبان دیگری از آنچه در بالا از مقاله کروگمن نقل شد) یک تفاوت بسیار واقعی و یک خطر بسیار مستقیم در این واقعیت نهفته است که یکی از این احزاب طبقه حاکم (جمهوریخواهان) آشکارا بخش بزرگی از تظاهر به اینکه چیزی جز یک غارتگر طمعکار و بله، نژادپرست و نابودگر محیط زیست است را رها میکند. این امر مستلزم ترکیب صحیحِ مخالفت با کل سیستم، که هر دو این احزاب ابزار آن هستند، و تلاش فعال و مستمر در جهت هدف استراتژیکِ براندازی این سیستم است، و در عین حال، با همان چشمانداز استراتژیک بنیادین، خطر فوری و شدید [در آن زمان] رژیم ترامپ/پنس باید به رسمیت شناخته شود، و کار فوری اینست: به میدان آوردن تودههای مردم [در فعالیتی] غیرخشونت آمیز اما مستمر حول مطالبه این رژیم باید برود!
همین درک اساسی و سرنوشتساز در مقاله اخیر وبسایت revcom.us با عنوان «ونزوئلا و راه فاشیستی جنگ: قتل عام قانونی است چون ما چنین میگوییم» بیان شده است:
ارتش ایالات متحده همواره ماشینی برای ارتکاب جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت بوده است. برای یافتن کوهها از شواهد، کافی است مجموعه «جنایت آمریکایی» را در این وبسایت، revcom.us، مرور کنید. (برای مثال، به پرونده شماره ۹۶ جنایت آمریکایی: ویتنام، ۱۶مارس ۱۹۶۸ و پرونده جنایت آمریکایی شماره ۹۳، تهاجم آمریکا به کره—۱۹۵۰.) اما هگست در تلاش است تا هرگونه تظاهر به قانونی بودن را از بین ببرد. این یک دکترین نظامی فاشیستی است که هدف آن بازسازی ارتش موجود آمریکا و تبدیل آن به یک نیروی رزمی فاشیستی است: نیرویی که آماده و مایل به اجرای دستورات غیرقانونی و کشتن غیرنظامیان است، صرفاً به این دلیل که دیکتاتور فاشیست چنین گفته است.
در حالی که امپریالیستهای «جریان اصلی» و نهادهایی مانند حزب دموکرات، با فاشیستها اختلافات بسیار جدی دارند، نمیتوانند با این فاشیستها آنطور که باید مبارزه کنند و نخواهند کرد. (بهعنوان یکی از نشانههای مهم این موضوع، این واقعیت وجود دارد که دولت بایدن، به جای اقدام با «سرعت سنجیدهشده» لازم برای محاکمه ترامپ به اتهام جرایم آشکارش، بهویژه تلاش او برای کودتا پس از شکست در انتخابات ۲۰۲۰ و امتناع از پذیرش نتایج آن و بسیج نیروها در تلاش برای براندازی غیرقانونی آن، روند محاکمه ترامپ را طولانی کرد و ابتکار عمل و شتاب سیاسیای را که دولت بایدن به دلیل خشم عمومی از کودتای نافرجام ترامپ داشت، هدر داد. دولت بایدن و دادستان کل آن، مریک گارلند، در متهم کردن ترامپ به سرعت و قاطعیت عمل نکردند، زیرا نمیخواستند به نظر برسد که «فرآیند را سیاسی میکنند!» این همان نوع منطقی است که بایدن زمانی که از اقدام برای گسترش دیوان عالی کشور خودداری کرد به کار برد، در حالی که این نهاد از قبل آشکارا «سیاسی» شده بود و نتیجه بیعملی بایدن این بود که دیوان عالی همچنان تحت سلطه فاشیستها باقی ماند، با تمام پیامدهای آن، بهویژه اکنون که ترامپ با کینهای دوچندان به قدرت بازگشته است.)
[۱] Goliath’s Curse, by Nick Kemp
[۲] Markaz Review
[۳] Reconstruction
در تاریخ آمریکا به دورهای گفته میشود که پس از پایان جنگ داخلی آمریکا و بین سالهای ۱۸۶۵ تا ۱۸۷۷ جریان داشت. این دوره تلاشی گسترده برای بازسازی جنوبِ ویرانشده و ادغام میلیونها بردهٔ آزادشده در ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایالات متحده بود.


