امیدهای خطرناک به «مقاومت» جمهوری اسلامی! و سوء تعبیر خصلت جنگ

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

ژیلا انوشه

جفنگیات فراوانی از سوی بلندگوهای جمهوری اسلامی و مبلغان «محور مقاومتی» و برخی تحلیل‌گران آمریکایی (مانند جفری سکس و مرشایمر) تکرار می‌شود مبنی بر این که با این جنگ، ایران «چهارمین مرکز قدرت در جهان» شده است! حتی رسانه‌های دولت امپریالیستی چین، گاه بیش از صداوسیمای جمهوری اسلامی از «غیرت ملی» و «شهادت‌طلبی» سپاهیان جمهوری اسلامی تمجید می‌کنند. اما واقعیت چیز دیگری است. جمهوری اسلامی نه یک قدرت مستقل، بلکه کشوری وابسته و درگیر در نزاع‌های میان قدرت‌های بزرگتر – به‌ویژه آمریکا و چین- است و همواره به دنبال معامله با این قدرت‌ها برای یافتن «جایگاه شایسته» خود در نظام جهانی تحت سرکردگی این قدرت‌های امپریالیستی بوده است. مذاکرات کنونی جمهوری اسلامی با آمریکا نیز با همین هدف است و هر روز بیشتر روشن می‌شود که تحت نفوذ سیاست‌های چین و روسیه پیش می رود و دعواهای میان-جناحی که اکنون یکدیگر را «خائن» می‌خوانند، بخشاً بیان تضادمندی سیاست های جناح‌هایی است که هر یک گوش به فرمان چین یا روسیه هستند. این‌ها باید سرنگون شوند و نه حمایت.

بسیاری از «محور مقاومتی های» به اصطلاح «چپ» از منظر نظریه «پسااستعمار»[۱] در این جنگ از جمهوری اسلامی حمایت می کنند و «مقاومت» جمهوری اسلامی را به عنوان «ضد امپریالیسم» قالب بندی می کنند. در حالی که این نظریه سرسوزنی بازتاب واقعیت نیست. سیستم سرمایه داری-امپریالیسم، کشورهای جهان سوم را در نظام جهانی خود بافته است و در آنها، از طریق سیاست‌های آگاهانه و در اساس به واسطه کارکردهای خود سیستم، یک طبقه سرمایه‌دار وابسته و دولت تحت سلطه یا تابع تولید کرده است. در این کشورها، طبقه حاکمه سرمایه‌دار و دولت آنان، در کل، منافع این یا آن قدرت امپریالیستی یا هم زمان منافع گروهی از قدرت‌های امپریالیستی را پیش می برند. جمهوری اسلامی و پهلوی اول و دوم هم همین خصلت را داشتند. این دولت ها، هیچوقت یکدست نیستند و جناح بندی دارند. این شاریدگی گاه به حد تخاصم می‌رسد و یک جناح علیه جناح دیگر کودتای نرم یا سخت می‌کند. این شکاف‌ها، بیانگر سمت‌گیری‌های سیاسی متفاوت و تصور هر جناح از «منافع نظام» است اما در نهایت، زیر فشارِ کارکرد خودِ سرمایه‌داری (که همواره به معنای سرمایه‌های متعدد است) و رقابت میان قدرت های امپریالیستی شکل می‌گیرند.

امروز خصومت ایالات متحده با جمهوری اسلامی که در سیاست‌اش به «تغییر رژیم» نیز بازتاب پیدا می‌کند، بیش از آنکه به موضوع «هسته‌ای» مربوط باشد، به دلیل روابط گسترده و راهبردی ایران با چین و روسیه (به ویژه چین) است. برای فهم ساده‌تر این مسئله می‌توان به نمونه‌ رضا شاهاشاره کرد. در خلال جنگ جهانی دوم، رضا شاه به‌تدریج به سمت آلمان هیتلری متمایل شد؛ در حالی که حکومت او اساساً با حمایت و طراحی امپریالیسم بریتانیا شکل گرفته و تقویت شده بود. با تغییر موازنه‌ جنگ و دست بالا یافتن آمریکا و بریتانیا در برابر آلمان، این دو قدرت در نخستین فرصت رضا شاه را کنار گذاشتند و نوعی «تغییر رژیم» رقم خورد. (البته، شرایط آن زمان یک تفاوت مهم داشت: وجود دولت سوسیالیستی شوروی و این واقعیت که شکست اصلی آلمان نازی عمدتاً به دست شوروی رقم خورد. همین موضوع باعث شده بود شوروی در معادلات جهانی نفوذ گسترده‌ای داشته باشد و در نتیجه، آمریکا و بریتانیا نتوانند پس از برکناری رضا شاه هر طرح دلخواهی را آزادانه اجرا کنند. عامل دیگری نیز در رفتار آمریکا نقش داشت: ایالات متحده که خود را پیروز اصلی جنگ می‌دانست، در پی آن بود که مناطق نفوذ سنتی بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه را از دست آنان خارج کند. این رقابت درون‌امپریالیستی نیز بر نحوه‌ مداخله‌ فوری آمریکا در ایران تأثیر می‌گذاشت.)

پس جمهوری اسلامی یک عضو از پیکر کلیت نظام سرمایه داری امپریالیسم است که میدان مشخصی را برای این نظام مدیریت می کند: از سرکوب سیاسی و نظامی و امنیتی برای تضمین «امنیت و انسجام اجتماعی» تا تعلیم و پرورش متخصص و کارگر ارزان و زیرسازی برای حرکت سرمایه و شرکت در پیمان های منطقه ای و غیره. هنگامی که قدرت‌های امپریالیست وارد رقابت حاد و بالاخره جنگ با هم می شوند، دولت‌های تابع باید به آنان در زمینه‌ جنگ نیز خدمات ارائه دهند.

می بینیم که به قول باب آواکیان، واقعیت مانند یک نقشه چند وجهی و ناهموار با لایه های مختلف است و ساده کردن آن درک تحریف شده و گمراه کننده ای به ما خواهد داد و نخواهیم توانست آن را به نفع بشریت تحت ستم و در نهایت کل بشریت تغییر دهیم. 

سیاست مقابله با این جنگ چه باید باشد تا به واقع سیاست ضد جنگ باشد

فهم این واقعیت که ما با یک جنگ سرمایه داری امپریالیستی مواجهیم یک امر آکادمیک نیست. بلکه تاثیر مستقیم بر سیاست دارد. نتیجه آن که:

  • نمی توان با افق «صلح» علیه این جنگ حرکت کرد. بر بستر این جنگ باید برای انقلاب کار کرد تا به واقع تاثیری را تولید کرد که خلاف جریان جنگ حرکت می کند و نیروهای ضد جنگ پایدار در سراسر جهان به وجود می آورد.
  • این جنگ «مقاومت ضد فاشیستی» نیست. هرچند که باید علیه فاشیسم مقاومت کرد. اما باز هم با استراتژی انقلاب و نه «بازگرداندن» سیاست قدرت‌های امپریالیستی به «دوره قبل از فاشیسم».
  • این جنگ از طرف جمهوری اسلامی یک جنگ «میهنی» نیست. زیرا هدف جمهوری اسلامی نه خدمت به مردم این سرزمین بلکه خدمت به استراتژی کلان قدرت‌های امپریالیستی و همچنین چانه زنی و معامله برای یافتن جایگاه خود در شبکه تارعنکبوتی امپریالیست‌هاست.
  • اسفناک این که بسیاری از روشنفکران دلسوز مردم، انسجام و جهت گیری سیاسی‌شان را باخته اند و در این اوضاع مانند یویو شده اند. علتش آن است که به واقعیت آنگونه که واقعا هست، نمی نگرند. عده ای از آنان به صف «محور مقاومتی ها» پیوسته اند. زیرا به مساله «ویرانی ایران»، ناسیونالیستی نگاه می کنند و نمی‌بینند (یا نمی‌خواهند ببینند) که کارکرد سرمایه داری به عنوان یک نظام اجتماعی چیست، چگونه تمام بشریت را به یکدیگر بافته است و بنابراین، یک راه حل دارد: دفاع از مردم و سرزمین شان علیه کارکردهای این نظام و قدرت هایی که در لایه های مختلف، تجسم این کارکرد و کارگزار و تحمیل‌کننده آن هستند: از جمله جمهوری اسلامی. ما هشدار می دهیم که فریب «ملی گرایی» جمهوری اسلامی را نخورید! این یک جمهوری اعدام است و با تحریک احساسات «میهن پرستی»، یکی از اهداف شومش را دارد پیش می برد و آن هم توجیه‌پذیر و عادی‌سازیِ سرکوب بیرحمانه مردم است؛ هشدار که این «میهن پرستی» یک «احساس» یا «گرایش» سیاسی خنثی نیست بلکه همراه شدن با حاکمیت سیاسی است!

[۱] تفاوت کیفی گذاشتن بین امپریالیست ها و دولت های کشورهای سرمایه داری وابسته، همواره معضل مهمی برای روشنفکران دموکرات و ملی گرا بوده است. به قول مارکس، فرق میان روشنفکر دموکرات و دکاندار در آن است که اولی در حوزه فکری افق کوتاهی دارد و دومی در حیات مادی. ورود امپریالیسم به کشورهای «جنوب جهانی» یا «جهان سوم» مترادف است با تولید و بازتولید یک طبقه حاکمه معین بر مبنای یک ساختار اقتصادی -اجتماعی معین. امپریالیسم، بدون تکیه بر یک طبقه حاکمه و دولت «بومی» هرگز نمی تواند قوانین استثمار و فوق استثمار سرمایه داری را در این کشورها اعمال و طبقات تحت ستم و استثمار را سرکوب کند و این طبقه استثمارگر «بومی» بدون این که بند نافش به سیستم جهانی سرمایه داری امپریالیستی متصل باشد، بازتولید نمی شود و نمی تواند دولت دیکتاتوری طبقاتی اش را سازمان دهد.

سیستم سرمایه داری امپریالیستی، سیستم چند لایه پیچیده ای است که هرچند لایه هایش با هم برخورد یا تداخل می کنند اما همه بخشی از سوخت و ساز آن هستند. سیستمی است که هم می تواند اسراییل را تولید کند و هم جمهوری اسلامی و حماس و حزب الله را. این سیستمی است که می تواند جنبش اسلامی احرار الشام را تروریست بخواند و هم زمان آن را از چرخ گوشت آکادمی نظامی اش گذرانده و تبدیل به یک ارتش مدرن کند.

تفاوت بنیادین هست میان «مقاومتی» که در داخل چارچوبه های سیستم طبقاتی با افکار تولید شده توسط آن انجام می شود و با مقاومت انقلابی برای سرنگون کردن کلیت این ساختار و استقرار یک قدرت طبقاتی و نظام اقتصادی اجتماعی بنیاداً متفاوت از آن.