بشریت در لبه پرتگاه: رژه‌ای اجباری به‌سوی نابودی، یا یافتن راهی برای خروج از این دیوانگی؟ (قسمت دوم)

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۱۵ دقیقه

مسئله: سرمایه‌داری–امپریالیسم؛ به‌زنجیرکشیدن و به‌اجبار راندن بشریت به‌سوی فاجعه

باب آواکیان، ۲۰۲۶ (قسمت دوم)

اکنون رژیم ترامپ در تلاشی بی‌وقفه برای سرکوب خشن مخالفان و مقاومت در برابر حکومت فاشیستی خود است – از جمله با اعلام اینکه هر نیرویی ای که «ضد سرمایه‌داری» یا «ضد آمریکایی» یا «ضد مسیحی» باشد، و به طور کلی به هر کسی که رژیم ترامپ «دشمن» می‌نامد (از جمله با استفاده از اصطلاح مبهم و کلیِ «آنتیفا» که برای هر چیزی استفاده می‌شود) مهر «تروریست داخلی» زده و تحت سرکوب شدید دولتی قرار می دهد.

در همین حال، نیروهایی که شاخه یا همسو با حزب دموکرات (و به طور کلی بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم) هستند، با دادن تفسیرهای «مترقیانه» خاص خودشان به حملات علیه «رفیوز فاشیسم» و کمونیست های انقلابی پیوسته‌اند؛ کمونیست های انقلابی که به همراه دیگران با دیدگاه‌های سیاسی گوناگون، در «رفیوز فاشیسم» فعال هستند. این بیانگر عزم سرسختانه برای نگه داشتن امور در چارچوب و بر اساس «هنجارهای این سیستم» است – هنجارهایی که فاشیست‌ها آشکارا آنها را به چالش می‌کشند و لگدمال می‌کنند (و «هنجارهایی» که در واقع، از همان ابتدا جنایتکارانه هستند).

به‌عنوان یکی از ابعاد مهم این موضوع، این بیان دیگری از این واقعیت است که به محض اینکه هر چیزی که ما کمونیست های انقلابی با آن مرتبط هستیم، مورد توجه قرار می‌گیرد – به محض اینکه فراخوان «رفیوز فاشسیم» برای بسیج توده‌ها به واشنگتن دی‌سی حول خواست واحد «رژیم فاشیستی ترامپ باید همین حالا برود»، احساسات سیاسی را برانگیخته و حمایت فعال تعداد قابل توجهی از مردم را، حتی اگر نه میلیون‌ها نفری را که خواستار آن بوده، به دست آورده است، شمشیر‌ها کشیده می‌شوند. این تکرار تجربه‌ سال ۲۰۲۲ است، زمانی که مشخص شد این امکان واقعی وجود دارد که دیوان عالی کشور با نقض حکم «Roe v. Wade»، حق سقط جنین را از بین ببرد – و کمونیست های انقلابی با دیگران متحد شدند تا «برای حق سقط جنین بپا خیزید!» را تشکیل دهند، و مصمم به بسیج مخالفت توده‌ای با جنایتِ نقض حکم Roe v. Wade بودند – به جای پیوستن به RiseUp و ده‌ها هزار نفری که آن را بسیج می‌کرد، گروهی ناهمگون از فرصت‌طلبان حملات افتراآمیزی را علیه RiseUp و revcoms آغاز کردند.

این حملات، علیه RiseUp و اکنون علیه Refuse Fascism، در سطح آن فیلم قدیمی و دیوانه‌وار و کارتونی «جنون ماری‌جوانا» است که در آن هیستری ضدکمونیستی غیرعقلانی ترویج می‌شود و شامل تحریفات بی‌اساس و دروغ‌های مضحک و از مدتی پیش مردودشده درباره revcoms و باب آواکیان است، از جمله اتهام بی‌محتوای «فرقه» [cult].

موضع اساسی و بسیار مضر کسانی که این حملات بی‌اصول را مطرح می‌کنند این است که، بله، همه کسانی که میتوان علیه این فاشیسم متحد کرد را متحد کنیم – تا زمانی که در چارچوب هنجارها و محدودیت‌های نظام سرمایه‌داری-امپریالیستی باقی بماند.

روش اصلی، نه درگیر شدن و ابراز مخالفت اصولی با مواضع و فعالیت‌های واقعی «رفیوز فاشسیم» یا «رِوکام‌ها» است، بلکه تکرار و اتکا به شایعات سطح پایین، گمانه‌زنی‌ها و کنایه‌های آشکارا احمقانه است؛ دروغ گفتن بی‌پروا و امید به اینکه هیچ‌کس به دروغ های گفته شده، رسیدگی نکند.

این نوع حملات، فرصت‌طلبی را بدنام می‌کنند. [جمله طعنه‌آمیز است. یعنی رفتار این افراد آن‌قدر بد است که حتی فرصت‌طلبی (که خودش مثبت نیست) را بدنام میکند]. اگر فرصت‌طلبان امروز فکر میکردند باید طوری ظاهر شوند که گویی به ماهیت و اصل مسائل می پردازند (همانگونه که سابقا فرصت طلب ها گاهی چنین میکردند) در اینصورت باید نشان میدادند که با جوهرواقعی آنچه باب آواکیان و کمونیسم نوین ارائه کرده است (که در مجموعه آثار وی و در سایت روکام و متمرکز شده در قانون اساسی جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکا، نشان داده شده) درگیر هستند. حتا با تحریف ناشیانه. این حملات فرصت طلبانه حتی تظاهر هم نمیکند که با اصل مساله سر و کار دارد. در عوض، آنها متکی به فرهنگ متعفنی هستند که اکنون به طور کلی در جامعه و به ویژه در میان کسانی که خود را «پیشرو» یا «چپ» می‌دانند، رواج دارد: فرهنگی که بیش از حد در «طعنه‌پرانی» غرق است؛ فرهنگی که شباهت زیادی به رویکرد طرفداران ترامپ دارد. رویکردی که به جای اینکه به شکل جدی به مسائل مهم نگاه کند، بررسی کند که افراد و گروه‌ها واقعاً چه می‌گویند و چه می‌کنند و بفهمد این چه ارتباطی با واقعیتی دارد که باید با آن روبه‌رو شد و دیدگاه‌ها و برنامه‌های مختلف اگر اجرا شوند به کجا خواهند رسید، به چیزهایی مثل «خیلی‌ها واقعاً فکر می‌کنند» یا «خیلی‌ها می‌گویند» تکیه می‌کند.

تشخیص احتمال دست داشتن عوامل حزب دموکرات و بخش «جریان اصلی» طبقه حاکم در تمام این ماجراها، کار دشواری نیست؛ این افراد به شدت مشتاقند که اوضاع را در چارچوب، شرایط و «هنجار‌های» این سیستم نگه دارند، حتی اگر این به معنای سازش با فاشیسم ترامپ/ماگا و تسلیم شدن در برابر آن و همچنین اعمال همه‌جانبه و پرشتاب وحشت‌های بسیار واقعی بر بشریت باشد.

در مواجهه با همه این‌ها، حیاتی است که به اصول پایه‌ای که در پیامم در رسانه‌های اجتماعی شماره ۱۲۹ بر آن تأکید کردم، پایبند بمانیم و آن را با قاطعیت به کار گیریم: «نباید اجازه داد که این تحریف های فرصت‌طلبانه و بی‌مسئولیت، در اتحاد میلیون‌ها نفری که برای بیرون راندن رژیم فاشیستی ترامپ لازم است، خرابکاری و اخلال ایجاد کنند.»

تمام این‌ها این نکته مهم را که در پیام شماره ۱۱۹ من در شبکه‌های اجتماعی بیان شده بود، برجسته می‌کند: سیاستمداران حزب دموکرات ممکن است به مبارزه حیاتی علیه فاشیسم ترامپ/ماگا کمک کنند اما حزب دموکرات این مبارزه را به جایی که باید برود، رهبری نخواهد کرد و نمی‌تواند.

دلیل اساسی، بار دیگر، این است که دموکرات‌ها نمایندگان همان نظام هیولایی و رو به مرگ هستند که فاشیست‌ها هستند. این موضوع به شکلی بسیار واضحی در این واقعیت نهفته است که دولت بایدن و حزب دموکرات به طور کلی، از اسرائیل در نسل‌کشی‌ای که در فلسطین مرتکب می‌شود حمایت و به آن کمک کرده‌اند؛ اسرائیلی که به طور گسترده توسط ایالات متحده، تحت هر دو دولت دموکرات و جمهوری‌خواه، مسلح شده است. اما، در حالی که این یک نمونه به ویژه هولناک است، واقعیت این است که تاریخچه طولانی و کاملی از جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت وجود دارد که تحت ریاست دموکرات‌ها و همچنین جمهوری‌خواهان صورت گرفته است؛ امری که به طور گسترده در مجموعه «جنایت آمریکایی» و دیگر آثار موجود درrevcom.us مستند شده است. همان‌طور که یک پزشک داوطلب در غزه که پیامدهای وحشتناک قتل‌عام بی‌امان و تخریب گسترده اسرائیل را برای فلسطینی ها در آنجا، از جمله کودکان، از نزدیک شاهد بوده است، به‌طور تیزی مطرح کرده است: اینکه هیچ حزب سیاسی عمده‌ای در ایالات متحده، نه جمهوری‌خواه و نه دموکرات، وجود ندارد که نسل‌کشی برایش یک «خط قرمز» باشد، چه معنایی دارد؟!

همان‌طور که در پیام شماره ۷ خود در شبکه‌های اجتماعی اشاره کردم:

اسرائیل به عنوان یک پایگاه پشتیبانی به شدت مسلح، نقش «ویژه‌ای» به عنوان مدافع امپریالیسم آمریکا در بخشی از جهان که از نظر استراتژیک اهمیت دارد («خاورمیانه») ایفا می‌کند. و اسرائیل نیروی کلیدی در ارتکاب جنایاتی بوده است که به حفظ حاکمیت ستمگرانه امپریالیسم آمریکا در بسیاری از نقاط دیگر جهان کمک کرده است.

و از پیام شماره ۳۵:

حفظ اسرائیل به عنوان یک دولت «غرب‌گرا» برای امپریالیست‌های آمریکایی از اهمیت سرنوشت‌ساز برخوردار است، و به نوبه خود، ماهیت صهیونیستی (برتری‌جویانه یهودی) اسرائیل در حفظ آن به عنوان پایگاه پشتیبانی از سلطه آمریکا، به ویژه در مقابل نفوذ ایران – و فراتر از آن روسیه، و به طور فزاینده‌ای چین – در این منطقه استراتژیک، از اهمیت حیاتی برخوردار است.

با وجود همه اینها، تفاوت‌های بسیار واقعی و عمیقی میان بخش‌های مختلف طبقه حاکم وجود دارد، که به ویژه در مورد حفظ امپراتوری آمریکا و «نظم جهانی» که آمریکا از پایان جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ با خشونتی ویرانگر بطور گسترده تحمیل و اعمال کرده است، بسیار چشمگیر است. این تفاوت‌ها – و این واقعیت که طبقه حاکم این کشور عمیقاً تقسیم شده و نمی‌تواند به عنوان یک طبقه حاکم متحد به حکومت خود ادامه دهد – در رابطه با ضرورت فوری و مبرم راندن رژیم فاشیستی ترامپ (همانطور که در پیام ۱۴۱ خود در شبکه‌های اجتماعی به آن پرداخته‌ام) و فراتر از آن، در رابطه با ضرورت و هدف اساسی انقلاب برای الغا، ریشه‌کن کردن و فراتر رفتن از کل این نظام سرمایه‌داری-امپریالیستی، اهمیت قطعی دارد.

در عین حال، مهم است که درک کنیم مشکل فوری که با آن روبرو هستیم «استبداد» یا «الیگارشی» نیست و تضاد اساسی «دموکراسی در برابر الیگارشی» یا «دموکراسی در برابر استبداد» نیست.

اشاره به پیام رسانه‌های اجتماعی من شماره ۱۱۴:

آن امر مشخص و اساسی که توسط رژیم ترامپ نمایندگی و اعمال می‌شود، «الیگارشی» نیست، «میلیاردرها» نیستند: بلکه فاشیسم است.فاشیسم روشی کیفیاً متفاوت است که این سیستم برای تحمیل سلطه خود بر مردم به کار می‌گیرد… اما در مورد «الیگارش‌ها» و «میلیاردرها»، حزب دموکرات و همچنین حزب جمهوری‌خواه، حمایت مالی سنگینی از سوی ابرثروتمندان، رؤسای شرکت‌های بزرگ و غیره دریافت می‌کنند. بنیادی‌تر اینکه، هر دوی این احزاب ابزارهای نظام سرمایه‌داری-امپریالیسم هستند که بر استثمار بی‌رحمانه میلیاردها انسان و اعمال سرکوب به معنای واقعی کلمه کشنده بر توده‌های مردم، هم در اینجا و هم در سراسر جهان، استوار است. به همین دلیل است که حزب دموکرات و کسانی که به آن وابسته یا همسو هستند، هرگز به شیوه‌ای که برای شکست واقعی لازم است، با حکومت ترامپ به چالش نخواهند پرداخت. برای این نمایندگان «جریان اصلی» (یا به اصطلاح «مترقی») نظام سرمایه‌داری-امپریالیسم، ثبات این نظام و جایگاه مسلط امپریالیسم آمریکا در جهان، از شکست دادن واقعی فاشیسم ترامپ/ماگا اهمیت بیشتری دارد.

(اصطلاح «اقتدارگرایی» [authoritarianism] و کاربرد نادرست آن، به طور مفصل‌تر در یکی از مقالات من در مورد جنگ اوکراین با عنوان «شوونیسم آمریکایی بی‌شرمانه: «ضد اقتدارگرایی» به عنوان پوششی برای حمایت از امپریالیسم آمریکا، به‌روزرسانی‌شده با یادداشتی افزوده، ۵ ژوئن ۲۰۲۳، مورد تحلیل قرار گرفته است.)

برای بازگشت به یک نکته حیاتی در رابطه با همه اینها: «دموکراسی» بورژوایی (یعنی سرمایه‌داری) در واقع شکلی از دیکتاتوری بورژوازی (طبقه سرمایه‌داری) است.

این موضوع اتهام فرصت‌طلبانه مبنی بر اینکه ما کمونیست های انقلابی (مدافعان کمونیسم نوین) به «دموکراسی» باور نداریم – یا با آن مخالفیم – را در چشم‌اندازی صحیح قرار می‌دهد. آنچه این فرصت‌طلبان از «دموکراسی» منظور دارند، در واقع، حاکمیت سرمایه‌داری-امپریالیستی است، که در آن سرمایه‌داری-امپریالیسم «دموکراتیک»ِ «آمریکای خوب و قدیمی» بر جهان مسلط است و به مردم جهان چنگ می‌اندازد. ما قطعاً با آن مخالفیم. (آنچه در اینجا مطرح است، ارتباط زیادی با این موضوع دارد که چرا من دهه‌ها پیش کتابی با عنوان عمدتا تحریک‌آمیز «دموکراسی: آیا بهتر از آن نمی‌توانیم» نوشتم؟)

ماهیت موضوع – در تقابل با دامن زدن به توهمات درباره نظام این کشور و «دموکراسی بزرگ» آن – در این سه جمله خلاصه می‌شود:

در دنیایی که مشخصه آن تقسیمات طبقاتی عمیق و نابرابری اجتماعی است، صحبت کردن از «دموکراسی» – بدون صحبت کردن درباره ماهیت طبقاتی آن دموکراسی و اینکه به کدام طبقه خدمت می‌کند – بی‌معنی و حتی بدتر از بی معنی است. تا زمانی که جامعه به طبقات تقسیم شده است، نمی‌تواند «دموکراسی برای همه» وجود داشته باشد: یک طبقه یا طبقه‌ای دیگر حکومت خواهد کرد و آن نوع دموکراسی را که در خدمت منافع و اهدافش است، حفظ و ترویج خواهد کرد. سؤال این است: کدام طبقه حکومت خواهد کرد و آیا حکومت آن، و نظام دموکراسی‌اش، در خدمت ادامه، یا لغو نهایی تقسیمات طبقاتی و روابط استثمار، ستم و نابرابری متناظر با آن خواهد بود.

همچنین، بخش زیر از «امید برای بشریت»، در بخش «منافع خاص و منافع عمومی – منافع طبقاتی متفاوت و عالی‌ترین منافع بشریت» مرتبط است:

در «هجدهم برومر لویی بناپارت»، مارکس این نکته را مطرح می‌کند که هر دیدگاه طبقاتی، منافع خاص طبقه‌ای را که نمایندگی می‌کند با منافع عمومی جامعه یکی می‌داند.

این امر قطعاً در مورد طبقه سرمایه‌دار حاکم – بورژوازی – صادق است، در حالی که در مورد کسانی که دیدگاه طبقه متوسط (بورژوازی کوچک) را بیان می‌کنند نیز صادق است؛ طبقه‌ای که خود را «فراتر از» (یا «خارج از») تضادهای بنیادین در جامعه تصور می‌کند و به طور خودجوش برای نوعی «دموکراسی بی‌طبقه» تلاش می‌کند، برای شکلی از حکومت که منافع هیچ نیروی قدرتمند و مسلطی در جامعه را تجسم نکرده و به آن خدمت نکند – نه طبقه سرمایه‌دار استثمارگر، و نه طبقه استثمارشده تحت نظام سرمایه‌داری، یعنی پرولتاریا، که منافع بنیادینش در لغو کامل تمام استثمار و هرگونه ستم و در همه‌جا نهفته است. در حالی که دستیابی به این رهایی باید از یک گذار تاریخی عبور کند که در آن حاکمیت سوسیالیستی، دیکتاتوری پرولتاریا، در خدمت پیشرفت به سوی «چهار کلیت» است که مارکس آن را هدف انقلاب کمونیستی می‌دانست: برچیدن همه تمایزات طبقاتی، همه روابط تولیدی که این تمایزات طبقاتی بر آن‌ها استوار است، همه روابط اجتماعی منطبق با آن روابط تولیدی، و دگرگون‌سازی همه ایده‌هایی که متناظر با آن روابط اجتماعی هستند.

این بیانگر سومین جمله‌ آن سه جمله درباره‌ دموکراسی است: پرسش این است: کدام طبقه حکومت خواهد کرد و آیا حکومت آن، و نظام دموکراسی‌اش، در خدمت ادامه‌ تقسیمات طبقاتی و روابط متناظر استثمار، ستم و نابرابری خواهد بود، یا در خدمت لغو نهایی آن‌ها.

(چگونگی تحقق این لغو نهایی به شیوه‌های کیفتا نوین، در «قانون اساسی جمهوری نوین سوسیالیستی در آمریکای شمالی» که من آن را تألیف کرده‌ام، تجلی یافته است.)

با توجه به این موضوع، ارزش دارد که یک حماقت برجسته فاشیستی را بررسی کنیم – که در اصول، توسط تمام مدافعان سرمایه‌داری، چه فاشیست، چه «جریان اصلی» یا «مترقی»، مشترک است و اغلب در این سؤال اشتباه و ساده‌لوحانه بیان می‌شود: «کمونیسم کی تا به حال کار کرده است؟» (یا اصرار مستقیم بر اینکه «کمونیسم هرگز کار نکرده است»).

برای مثال، کوین، برادر «محافظه‌کار» مورین داود، ستون‌نویس نیویورک تایمز (که مورین یک‌بار در سال در ایام روز شکرگزاری ستونش را به او می‌سپارد)، در این ستون (یکشنبه، ۳۰ نوامبر ۲۰۲۵) بی‌پرده (می‌خواستم بگویم بی‌کیفیت، اما به هر حال بی‌پرده) ادعا کرد: «سوسیالیسم هرگز در هیچ کجای جهان کار نکرده است.» او سپس اضافه می‌کند: «کشور ما بر سرمایه‌داری بنا شده است، و این برای نزدیک به ۲۵۰ سال به خوبی به کار ما آمده است»! این نمونه‌ای برجسته از ضرب‌المثل قدیمی است که می‌گوید کاغذ هرچه روی آن چاپ شود را تحمل می‌کند – مهم نیست چقدر به طور زمخت واقعیت را تحریف کند.

ابتدا آخرین بخش را مطرح می‌کنم («کشور ما بر پایه سرمایه‌داری بنا شده و این برای ما تقریباً ۲۵۰ سال به خوبی خدمت کرده است») و پرسشی را که این جمله پیش می‌کشد («منظورتان از “ما” چیست، مرد سفیدپوست ارتجاعی؟») کنار می‌گذارم. پاسخ اساسی به این پرسش چنین است (از سخنرانی من در سال ۲۰۱۷ با عنوان «رژیم ترامپ/پنس باید برود!»):

«ایالات متحده کشوری است که قلمرو خود را از طریق فتح مسلحانه سرزمین، نسل‌کشی، برده‌داری و استثمار بی‌رحمانه موج‌های متوالی مهاجران به آمریکا پایه‌گذاری و ثروت خود را بر آن بنا نهاد. و این کشور به عنوان کشوری که با برتری سفید، پدرسالاری و برتری نرینه و دیگر تقسیمات ستمگرانه مشخص می‌شود، ادامه یافته است، در حالی که سلطه خود را به یک امپراتوری‌ گسترش داده که سراسر جهان را در بر می‌گیرد و بر فراز جهانی وارونه با نابرابری‌های عمیق و غارت محیط زیست قرار دارد. (برای اینکه باقی جهان بتواند همان نوع «جامعه مصرفی» را داشته باشد که در ایالات متحده وجود دارد، تقریباً منابع پنج کره زمین دیگر لازم است) – همه اینها با پشتیبانی و اعمال یک ماشین عظیم مرگ و ویرانی، یعنی ارتش ایالات متحده، و با بمباران مداوم ایده‌ها و فرهنگی که این ستم و تخریب را موجه و توجیه‌پذیر می‌کند، و از طریق یک ماشین به همان اندازه عظیم در شکل‌دهی افکار عمومی، تقویت شده است.»

این بر پایه بنیاد تاریخی نظام سرمایه‌داری به‌طور کلی بنا شده است – بنیادی که مارکس آن را با این عبارت‌های گویا و به‌شدت طعنه‌آمیز بیان کرد: کشف طلا و نقره در آمریکا، نابودی، برده‌سازی و زنده‌به‌گور کردن جمعیت بومی در معادن، تبدیل آفریقا به مکانی برای شکار تجاری سیاهان، طلوع گلگون عصر تولید سرمایه‌داری را نوید داد… [سرمایه پدیدار می‌شود] درحالیکه از سر تا پا، از هر منفذش، خون و چرک می‌چکد.

(اگرچه این کتاب نهایتا از منظر بورژوا-دموکراتیک نگاشته شده است، «لعنت گولیات» شامل تحلیل‌های قابل توجهی از پیامدهای وحشتناک امپراتوری‌های سرمایه‌داری و نیز امپراتوری‌های پیشین است.)

این بنیاد تاریخی و اکنون توسعه سرمایه‌داری به امپریالیسم، با جهانی‌شدن تشدید شده و انگل وارگی متناظر با آن (که از استثمار مردم در سراسر جهان و فوق‌استثمار شدید در جهان سوم، شامل بیش از ۱۵۰ میلیون کودک، تغذیه می‌کند): این همان پایه‌ای است که بر اساس آن نظام سرمایه‌داری به توسعه اقتصاد ایالات متحده و به ویژه طبقه حاکم این کشور «به خوبی خدمت کرده» است.

(این تاریخ به صورت عمیق در «انگل وارگی امپریالیستی و تغییر در پیکربندی طبقاتی اجتماعی در ایالات متحده از ۱۹۷۰ به این سو…» توسط ریموند لوتا تحلیل شده است. در سایت  revcom.usموجود است.) [می توانید ترجمه فارسی آن را در سایت حزب کمونیست ایران (م.ل.م) بخوانید]

اما در مورد آن حماقت رایج که کوین داود تکرار می‌کند – اینکه کمونیسم (یا جامعه سوسیالیستی تحت رهبری کمونیست‌ها) «هرگز کار نکرده است» – پاسخ کامل به آن نیازمند زمان و حجم مطالب بسیار بیشتری است که در اینجا ممکن نیست، اما موارد زیر برخی از عناصر مهم رد این حماقت و جایگزینی ساده‌لوحانه جهل پیش‌داورانه به جای تحلیل جدی است. در اینجا می‌خواهم بر برخی جنبه‌های کلیدی تجربه جوامع سوسیالیستی به رهبری کمونیست‌ها در اتحاد جماهیر شوروی از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۵۶، پیش از احیای سرمایه‌داری در آنجا؛ و در چین از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۷۶، زمانی که پس از مرگ مائو در آنجا نیز سرمایه داری احیا شد، تمرکز کنم.  (برای پیش‌زمینه مهم‌تر در همه این موارد، مصاحبه با ریموند لوتاست.) [در فارسی با عنوان «تاریخ واقعی کمونیسم» در وبسایت cpimlm.org موجود است]

به‌طور مختصر، درباره تجربه اتحاد جماهیر شوروی. این نخستین انقلاب سوسیالیستی موفق در تاریخ جهان بود که بلافاصله با موانع و مشکلات عظیمی روبه‌رو شد. تقریباً بلافاصله پس از به دست گرفتن قدرت توسط این انقلاب در سال ۱۹۱۷، کشور در جنگ داخلی فرو رفت؛ جنگی که نمایندگان جامعه کهنِه ارتجاعی و ستمگر، از جمله سرمایه‌داران، زمین‌داران بزرگ، ژنرال‌های ارتجاعی و غیره، علیه این جامعه نوین رهایی‌بخش به راه انداختند. (و این نیروهای ارتجاعی با کمک تعدادی از کشورهای امپریالیست-سرمایه‌داری، از جمله ایالات متحده یاری شدند.) نتیجه همه این‌ها آن بود که چند میلیون نفر جان باختند و کشور در فقر وحشتناکی فرو رفت.

این همان چیزی بود که اتحاد جماهیر شوروی با آن مواجه شد، هنگامی که انقلاب در پایان آن دهه و در آستانه دهه ۱۹۲۰ در تثبیت قدرت موفق شد و دستاوردهای عظیمی به دست آمد، دگرگونی‌های رهایی‌بخش عظیم – توسعه اقتصاد (که کمی بیشتر درباره‌اش صحبت خواهم کرد)؛ رهایی زنان، از جمله حق سقط جنین (اتحاد جماهیر شوروی نخستین کشور مدرن بود که سقط جنین را قانونی کرد- و این موضوع برای مثال، با ایالات متحده آن زمان تضاد آشکاری داشت)؛ پیشرفت‌های چشمگیر در غلبه بر فقر، بی‌سوادی و نفوذ خرافات مذهبی در میان توده‌های مردم، به‌ویژه در روستاها؛ شکوفایی واقعی در هنر و فرهنگ. همه این‌ها نشانگر پیشرفت اتحاد جماهیر شوروی در دهه ۱۹۲۰ و اوایل دهه ۱۹۳۰ بود.

همچنین در دهه ۱۹۳۰ توسعهٔ اقتصادی نیز رخ داد. هرچند آنها دوست ندارند در این باره صحبت کنند، واقعیت این است که در حالی که کل جهان سرمایه‌داری در رکود بزرگ فرو رفته بود که تمام دهه ۱۹۳۰ را در بر گرفت، اقتصاد شوروی پیش رفت و کشور را از نظر اقتصادی به طور اساسی دگرگون ساخت. اما در این زمینه مشکلاتی وجود داشت که برخی از آنها را مائو مطرح کرد. تأکید بیش از حد بر توسعه صنعت سنگین در مقابل توسعه همه‌جانبه کشاورزی، صنعت سبک و صنعت سنگین وجود داشت. این امر تفاوت میان شهر و روستا و مردمی که در این دو مکان زندگی می‌کردند را که می‌تواند به یک تفاوت ستمگرانه تبدیل شود، ادامه داد و حتی در برخی جهات تشدید کرد.

و از دهه ۱۹۳۰ به بعد، در حالی که اقتصاد به پیش می‌رفت، عقبگرد در برخی از تحولات اجتماعی عمده‌ رخ داده بود، از جمله عقبگرد از حق سقط جنین صورت گرفت. این تا حدی از بیانیه استالین (استالینی که در آن زمان رهبر اتحاد جماهیر شوروی بود) نشأت می‌گرفت؛ بیانیه‌ای در اوایل دهه ۱۹۳۰ مبنی بر اینکه یا ما به اقتصادهای جهان امپریالیستی می‌رسیم یا آنها ما را نابود خواهند کرد. (این یک برداشت آزاد است، اما جوهر دیدگاه او را بیان می‌کند.) این امر، صنعتی‌سازی سریع اتحاد جماهیر شوروی را در دهه ۱۹۳۰ هدایت کرد.

اما، دقیق‌تر اینکه در اتحاد جماهیر شوروی در دههٔ ۱۹۳۰، در واکنش به یک تحول بزرگ در جهان، تغییر قابل‌توجهی رخ داد. این امر به‌ویژه در حوالی سال ۱۹۳۴ رخ داد. تغییر بزرگ در جهان، و نه فقط در آن کشور خاص، پیروزی فاشیسم در آلمان بود که یک قدرت امپریالیستی عمده بود و تحت رهبری هیتلر از ابتدا اتحاد جماهیر شوروی را به‌عنوان دشمن اصلی خود شناسایی کرده بود، و پس از مدت کوتاهی از یک توافق، تهاجمی تمام‌عیار به اتحاد جماهیر شوروی آغاز کرد. جنگ متعاقب آن منجر به مرگ حدود ۲۵ میلیون نفر در اتحاد جماهیر شوروی شد – که ضمناً این رقم ۵۰برابر تعداد تلفات آمریکایی‌ها در جنگ جهانی دوم است.

این تحولات بسیار مهم – با پیروزی فاشیسم در آلمان و تهدیدی که برای اتحاد جماهیر شوروی به وجود آورد – به ویژه بر همین اساس بود که اوضاع در اتحاد جماهیر شوروی بسیار سرکوبگرانه تر شد. (این امر همچنین پس از تلاش اتحاد جماهیر شوروی در اواسط دهه ۱۹۳۰ برای تشکیل یک جبهه متحد علیه آلمان فاشیست با کشورهای امپریالیست غیرفاشیست، به‌ویژه بریتانیا و فرانسه صورت گرفت؛ تلاشی که از سوی آن کشورها رد شد.)

در این وضعیت، در نیمه دوم دهه ۱۹۳۰، استالین به طور فزاینده‌ای اجازه مخالفت را نمی‌داد و برای سرکوب هر نوع مخالفتی اقدام می‌کرد و تفاوت میان انتقاد و اقدامات و خرابکاری‌های واقعی دشمن را نادیده می‌گرفت. بسیاری از افراد به اشتباه درگیر این سرکوب شدند، هرچند تمام این ماجراها توسط مدافعان و سخنگویان نظام امپریالیستی به شدت تحریف شده است.

بنابراین در طول جنگ جهانی دوم، با وجود تمام مرگ و ویرانی در اتحاد جماهیر شوروی، این کشور – برخلاف آنچه در این کشور مدام به ما گفته می‌شود – نیروی اصلی در شکست دادن امپریالیسم نازی آلمان بود. شکست آلمان در نبرد استالینگراد در شوروی، چند سال پس از آغاز جنگ، کمر ماشین جنگی نازی را شکست و نقطه عطف اصلی در کل جنگ جهانی دوم به شمار می‌رفت.

بنابراین، اتحاد جماهیر شوروی نقش حیاتی در شکست دادن فاشیست‌ها ایفا کرد. اما بر چه اساسی؟ در اینجا باید چند نکته منفی مهم را جمع‌بندی کرد. جنگ به‌طور ناپخته ای بر پایه میهن‌پرستی نسبتاً سنتی روسی به پیش برده شد، از جمله برجسته کردن مردم روس بزرگ به‌عنوان نخست در میان ملت‌های شوروی.

و بنابراین، پس از آن جنگ، این پرسش که آن جامعه به کجا خواهد رفت، به‌شدت مطرح شد. سوسیالیسم در چارچوب جنگ و پیروزی نهایی در آن، به‌طور قابل‌توجهی خدشه‌دار شده بود. نباید چالش عظیمی را که این جنگ و تهاجم ماشین جنگی نازی به اتحاد جماهیر شوروی واقعاً به همراه داشت، دست‌کم گرفت. با این وجود، در دوره‌ای پس از جنگ جهانی دوم، مسئله سوسیالیسم به نوعی در معرض مناقشه قرار داشت. و طولی نکشید که، اندکی پس از مرگ استالین، تضاد میان سوسیالیسم و ملی‌گرایی سنتی و در نهایت سرمایه‌داری، با احیای سرمایه‌داری تحت رهبری خروشچف در اواسط دهه ۱۹۵۰ حل شد.

همچنین مهم است که بر تضاد عمیق بین وضعیت اتحاد جماهیر شوروی پس از جنگ جهانی دوم و وضعیت ایالات متحده تأکید کنیم: بار دیگر، اتحاد جماهیر شوروی متحمل ویرانی گسترده و تلفات جانی عظیم در آن جنگ شد، و جبهه اصلی آن جنگ در خاک شوروی به نبرد کشیده شد، در حالی که جنگ هرگز در خاک ایالات متحده روی نداد و این کشور از آن جنگ بسیار قدرتمندتر بیرون آمد. این امر ایالات متحده را در رقابتی جهانی که طی دهه‌های بعدی بین امپراتوری امپریالیستی آمریکا و امپراتوری امپریالیستی نوظهور شوروی درگرفت، در موقعیتی بسیار برتر قرار داد، تا آنکه اتحاد جماهیر شوروی در اوایل دهه ۱۹۹۰ «از هم پاشید» و روسیه تضعیف‌شده و ناتوان، به جای آن باقی ماند.

اما اگر به کل این ایده که «سوسیالیسم و کمونیسم هرگز کار نکرده‌اند» برگردیم، می‌توانید ببینید که همین مختصراً آنچه را اینجا تشریح کردم، دروغ بودن این ادعا را روشن می کند – اینکه چگونه این ادعا تحریف خام و ساده‌انگارانه تاریخ بسیار غنی و مهمی است که مردم باید درباره آن بیاموزند. فکر کنید اگر در این کشور چیزی حدود ۵۰ میلیون نفر در نتیجه جنگی که در خاک این کشور رخ داده بود جان می‌باختند، چه معنایی داشت! حکومتی که برای شکست دادن آن تهاجم (یا هر شکل خاص دیگری از جنگ) جنگیده بود، تا چه حد سرکوبگرانه عمل می‌کرد. این همان نوع وضعیتی است که اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک جامعه سوسیالیستی در طول جنگ جهانی دوم تجربه کرد. و کل این تجربه سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی باید با این دیدگاه تاریخی ارزیابی شود – از ابتدا، از به دست گرفتن قدرت اولیه، تا انتها در طول جنگ جهانی دوم، و با تهدید حمله از سوی ایالات متحده که از جنگ جهانی دوم با سلاح بمب اتمی بیرون آمده بود.

در اینجا می‌توانم یک اظهارنظر بسیار جنجالی مطرح کنم: تا کنون تنها یک کشور سلاح هسته‌ای به‌کار برده است – ایالات متحده، با بمباران اتمی دو شهر ژاپن در پایان جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۵ – تنها یک کشور این کار را انجام داده و آن کشور هم فقط یک‌بار این کار را کرده است. اما قطعاً باید در نظر گرفت که یکی از دلایل اصلی اینکه آمریکا بیش از یک‌بار این کار را انجام نداد، این است که اتحاد جماهیر شوروی نیز اندکی پس از پایان جنگ جهانی دوم سلاح‌های اتمی ساخت، و پرسش کاملاً متفاوتی درباره استفاده از سلاح‌های هسته‌ای مطرح شد – اگرچه امپریالیست‌های آمریکایی طرح‌هایی برای جنگ هسته‌ای علیه شوروی و چین تهیه کردند، با این محاسبه که این کار جان چند صد میلیون نفر را خواهد گرفت! این ذات امپریالیست‌هایی است که ما با آنها سر و کار داریم، کسانی که دم از این می‌زنند که سرمایه‌داری چقدر برایشان عالی بوده و «سوسیالیسم و کمونیسم هرگز کار نکرده است»، در حالی که آنها همیشه تلاش کرده‌اند نگذارند این نظام «کار کند»، و این حتی با وجود تمام پیشرفت‌های عظیمی است که در مواجهه با آن به دست آمده است.