نشریه «آتش» شماره ۱۷۷- مرداد ماه ۱۴۰۵

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۹۱ دقیقه

نشریه «آتش» شماره ۱۷۷- مرداد ماه ۱۴۰۵

جنگ امپریالیسم آمریکا و جمهوری اسلامی:

ایستادگی در مقابل جنگ بر مبنای انقلاب!

جنگی که با تجاوز امپریالیسم آمریکا و اسرائیل به ایران در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ به مدت ۱۲ روز آغاز شد و سپس در ۹ اسفند ۱۴۰۴ به مدت ۴۰ روز ادامه یافت، اکنون به یک جنگ طولانی و گسترش یابنده میان آمریکا و جمهوری اسلامی تبدیل شده است.

دور سوم جنگ آمریکا، با حملات گسترده به بسیاری از نقاط جنوب ایران از شامگاه ۱۱ ژوئیه ۲۰۲۶ برابر با ۲۰ تیر ۱۴۰۵ شروع و به سرعت از سطح درگیری دوطرفه به سطح جنگ منطقه ای منتقل شد. قبل از این، ایران به سه کشتی تجاری که قصد عبور از تنگه هرمز بدون مجوز ایران را داشتند حمله کرده بود. آمریکا در «موج سوم» حملاتش، تقریباً تمام کمربند جنوبی و جنوب‌غربی ایران را هدف گرفت که سه ویژگی اصلی دارد: منطقه ای که ستون فقرات حضور ایران در خلیج فارس و تنگه هرمز است (شامل بندرهای اصلی، پایگاه های نیروی دریایی، اسکله های صیادی و تجاری و آرایش نظامی. به طور مثال، از بین بردن پل ها و جاده های مواصلاتی تا مسیرهای تدارکاتی منتهی به بندر عباس و پایگاه دریایی واقع در تنگه هرمز را قطع کند). قلب صنعت نفت، گاز و پتروشیمی ایران (بندر ماهشهر، امیدیه، شادگان، آبادان، اهواز، خرمشهر) است. و دیگر شهرهای خوزستان هم نقاط مهم بر روی خط آهن و لجستیک نظامی هستند که جنوب را به مرکز و غرب کشور متصل می کنند. 

در مقابل، جمهوری اسلامی تنگه هرمز را بست و به پایگاه‌های آمریکا در بحرین و کویت و اردن و نقاط دیگر حمله کرد (که محل استقرار ناوها، جنگنده ها و هلیکوپترهای جنگی آمریکا هستند). جمهوری اسلامی گفت که همچنین به سامانه های پاتریوت در کویت و آنتن های ماهواره ای در قطر و مخازن سوخت در بحرین حمله کرده است.

یک متخصص امور نظامی (آنتونی آگوئیلار) می‌گوید دور سوم جنگ با ایران از نظر مقیاس و نوع اهداف، با دو دور اول فرق دارد و آن را مرحله بالاتر «تشدید» (escalation) می دانند. وی تأکید می‌کند حملات گسترده به زیرساخت‌های ساحلی، انرژی و لجستیک ایران، زمینه‌ساز سناریوی محدودِ پیاده‌کردن نیروهای زمینی آمریکا در برخی نقاط بمباران‌شده است. تحلیل گر دیگر (پروفسور پیپ، استاد دانشگاه شیکاگو) دور سوم را گذار از جنگ محدود به جنگ منطقه‌ای می داند.

 حتا ترامپ هم دیگر مدعی نیست که این جنگ «کوتاه» خواهد بود. وی در جواب به یک خبرنگار که پرسید این جنگ با ایران تا کی ادامه خواهد یافت، گفت، «جنگ ویتنام ۱۹ سال طول کشید در حالی این جنگ فقط ۴ ماهه است»! [۱] در گفتمان رسمی- نیمه رسمی جمهوری اسلامی نیز جنگ دیگر به عنوان یک امر کوتاه مدت تعریف نمی شود.[۲] بلکه صحبت از جنگ چندساله می شود و حتا از لزوم سازمان دادن «اقتصاد جنگی». «کانال نظامی امروز» از محمد مرندی (استاد دانشگاه شریف) و از سخنگویان رژیم نقل کرده است که، «ایالات متحده در تدارک حمله به ایران با کمک یک کشور عرب است. ایران با خونسردی خود را برای یک جنگ بزرگ آماده می کند. اگر به این کشور حمله زمینی شود، آن کشور عرب از صحنه پاک خواهد شد.» [۳] این جنگ نه تنها طولانی است بلکه بمباران ایران با سلاح های هسته ای تاکتیکی توسط اسرائیل بسیار جدی و روی میز نتانیاهو قرار دارد.[۴] در واکنش به این احتمال، همان «کانال نظامی امروز» از سرلشگر رحیم صفوی نقل کرده است که، «حمله هسته ای به ایران غیرعقلانی ترین حرکت خواهد بود زیرا: مساحت ایران نزدیک به ۱.۶ میلیون کیلومتر مربع است. بخش بزرگی از آن کویر است و هرچند حمله با بمب هسته ای تاکتیکی، موجب تخریب جدی و تراژیک و تلفات زیاد در ایران خواهد شد، اما ایران را نابود نخواهد کرد و وسعت سرزمینی به آن اجازه بقا خواهد داد. اما در جواب ما مستقیما به تسهیلات دیمونا و دیگر مراکز هسته ای اسرائیل حمله خواهیم کرد که این برای کشور کوچکی مانند اسرائیل فروپاشی ویرانگری را در پی خواهد داشت. انتخاب با ایالات متحده آمریکا است.» (همانجا)

در شماره های گذشته نشریه آتش، نوشتیم که این یک جنگ طولانی است زیرا تضادهایی که آن را تولید کرده اند، فراتر از رابطه آمریکا و جمهوری اسلامی هستند.

در سرسخن آتش شماره ۱۷۶ با عنوان «تفاهم نامه آمریکا و جمهوری اسلامی» نوشتیم: «این تفاهم نامه و مذاکرات ۶۰ روزه ای که در پی آن می آید می تواند در را به روی جنگی گسترده تر و ویرانگر باز کند. زیرا قوای محرکه زیربنایی جنگ کماکان پابرجا هستند و به صورت مستمر در حال تشدید.» در سرسخن های پیشین نشریه آتش این قوای محرکه زیربنایی و خصلت اساسی جنگ و دلایل این حکم صحیح را به طور علمی تحلیل کردیم.[۵] نتیجه این که: با جنگی طولانی روبه‌رو هستیم که بازیگران و ذی‌نفعان آن مجموعه‌ای از قدرت‌های امپریالیستی و ارتجاعی‌اند: از امپریالیسم آمریکا، روسیه، چین، اتحادیهٔ اروپا و اسرائیل گرفته تا نیروهای مرتجع منطقه مانند جمهوری اسلامی و دولت‌های عربِ خلیج فارس. و مهمتر این که: مخالفت با این جنگ ارتجاعی را باید با مبارزه برای ریشه‌کن کردن نظام سرمایه‌داری جهانی و همه نهادهای دولتی آن در هر کشور پیوند زد.

تحلیل های سطحی و ادعاها در مورد «جنگ» و «صلح»

در آمریکا، برخی از تحلیل گران مخالف ترامپ، می گویند ترامپ خود را به عنوان «برنده همیشگی» به پایه های فاشیست اش معرفی کرده است و امروز، این «خودشیفتگی» به وی اجازه نمی دهد شکست در رسیدن به اهدافش در جنگ علیه ایران را قبول کند و از «تله جنگ نامحدود» خارج شود. گفته می شود، صنایع نظامی آمریکا از تداوم جنگ بهره می برند یا این که ترامپ با تحریکات فاشیست های نسل کش اسرائیلی این جنگ را راه انداخته است. در رابطه با جمهوری اسلامی هم از انواع تحلیل گران مخالف جمهوری اسلامی می شنویم که سرچشمه این جنگ در ضدیت ایدئولوژیک رژیم دینمدار شیعه در ایران با آمریکا و اسرائیل است یا این که مافیای تحریم و جنگ از تداوم جنگ بهره می برند و غیره.

اما، معضل بسیار عمیق‌تر از اینهاست. اینها سطح ماجرا هستند. باید از سطح به عمق رفت؛ سرچشمه‌ها و علت‌العلل زیربنایی را شناخت و فهمید که معضل اساسی جامعه ما و کل بشریت سلطه یک نظام طبقاتی اجتماعی به نام سرمایه داری- امپریالیسم است که با شقاوت جنون آمیز بر دنیا حکومت و خود را تحمیل می کند و این که راه‌حل واقعی کدام است. (باب آواکیان در «بشریت در لبهٔ پرتگاه: رژه‌ای اجباری به‌سوی نابودی، یا یافتن راهی برای خروج از این دیوانگی؟»)

دو قشر حاکم در آمریکا و ایران، برای بسیج پایه برای حاکمیت و جنگ هایشان از خودشیفتگی فاشیستی، خرافات و ایدئولوژی های آخرالزمانی استفاده می کنند. اما به ‌خاطر صفات شخصی یا اختلاف ایدئولوژیک وارد جنگ نشده اند. این دو قشر پوسیده، حاکمین دو نظام سیاسی و اقتصادی اجتماعی بسیار متفاوت اما درهم تنیده هستند؛ نظام هایی که در جایگاه های مختلف یک پیکر واحد به نام نظام سرمایه داری- امپریالیستی جهان قرار دارند: یکی در مقام سرکرده و فرمانروای این نظام جهانی و دیگری در موقعیت دولتی وابسته و تابع این نظام جهانی. در این چارچوب، هر یک با اجبارات و محدودیت هایی روبرو می شوند که کارکرد و الزامات این نظام جهانی به آنها دیکته می کند. هر کدام از آنها، سعی می کنند از میان اجبارات و محدودیت، راهی را برای خود بگشایند. اما «راه» هرگز نمی تواند فراتر از چارچوب های نظامی باشد که بخشی از آن و محصول آن هستند. جمهوری اسلامی، به عنوان یک رژیم دینمدار فاشیست هرگز نمی تواند «راهی» را برای خود بگشاید که به توده های مردم اتکاء دارد. زیرا خصلت این رژیم داشتن رابطه خصمانه با اکثریت مردم ایران را الزام آور می کند که در اعدام های روزمره و امنیتی کردن هر عرصه از زندگی مردم، گسترش فقر و محرومیت، سرکوب اعتراض های اجتماعی نهادینه شده است. جمهوری اسلامی به عنوان یک دولت سرمایه داری وابسته به سرمایه داری- امپریالیسم جهانی، هرگز نمی تواند به عنوان یک قدرت «مستقل» عمل کند. وابستگی ساختارمند، مسیر رشد و موجودیت کنونی آن را تعیین کرده است. این به معنای آن است که فقط در تبعیت از نیازهای این یا آن گروه از قدرت های امپریالیست می تواند به معضلات خود جواب دهد. جمهوری اسلامی لشگری از اندیشکده های نظامی و امنیتی در داخل و خارج دارد، از ایرانی تا آمریکایی و چینی و روسی که در انتخاب «بازی» به وی کمک کنند. اما انتخاب «بازی» وابسته به خصلت سیاسی و اقتصادی – اجتماعی آن است و نمی تواند فراتر از آن باشد. 

امروز نظام سرمایه‌داری ـ امپریالیستی جهانی به نقطه چرخش تاریخی رسیده است؛ نقطه‌ای نه صرفاً منطقه‌ای، بلکه جهانی، که در آن قدرت های امپریالیستی اصلی، در حال تدارک برای آینده‌ای هستند که احتمال ورود مستقیم آنها به جنگ را در خود دارد. بخش مهمی از این تدارک، تبدیل کشورهای وابسته جهان سوم به «اقمار» این رقابت، از جمله در جنگ های ویرانگری است که هنوز خودشان نمی خواهند با یکدیگر به صورت مستقیم روبرو شوند. بر بستر این اوضاع، جمهوری اسلامی طبق محدودیت ها و آزادی عمل هایی که وابستگی ساختارمندش به آن می دهد، «بازی» خود را انتخاب کرده است: جمهوری اسلامی، به عنوان یک عامل موثر و تبعی در اردوی چین و روسیه عمل می کند تا به پیروزی استراتژیک آنها در این هماوردی جهانی خدمت کند. اما وابستگی ساختارمند به معنای آن نیست که جمهوری اسلامی هیچ «عاملیتی» ندارد و عروسکی است که این دو قدرت امپریالیستی تکانش می دهند. خیر! جمهوری اسلامی، در عین وابستگی و بر مبنای ساختار وابستگی، نقش مستقل خود را بازی می کند: مرکز فکر دارد، نقشه می ریزد، تشکیلات و نیروی انسانی دارد که نقشه را به اجرا می گذارند تا از دل محدودیت ها، حرکت کند. به این معنا دارای «عاملیت» هست وگرنه به درد امپریالیسم چین و روسیه هم نمی خورد.

در همین جنگ، جمهوری اسلامی توانست نه تنها بقاء بیابد بلکه با در دست گرفتن کنترل یکی از مهمترین آبراه های جهان (تنگه هرمز) بر آمریکا و کشورهای خلیج فارس و از این رهگذر بر کل اقتصاد جهانی فشار بگذارد. برای امپریالیست های چین و روسیه، اینها «نمره قبولی» است! بسیاری از تحلیل گران نظامی، مزیت جمهوری اسلامی را در مقابل آمریکا و اسرائیل در آن می بینند که جمهوری اسلامی از مزیت پشت جبهه «سرزمین خودی» و جغرافیای ناهموار و وسعت سرزمینی ایران بهره می برد. اما، نه جغرافیا و خاک و صخره و کوه، بلکه «مردم» هستند که یک «پشت جبهه» را می سازند و روابط جمهوری اسلامی با مردم خصمانه است! جمهوری اسلامی، حتا در میانه جنگی که می تواند به فاجعه بمباران ایران با سلاح های هسته ای تاکتیکی منجر شود، جرات نمی کند، زندانیان سیاسی را آزاد و اعدام های کثیف و شقاوتمندانه اش را متوقف کند. مردم ایران، بزرگترین نقطه ضعف جمهوری اسلامی هستند. نقطه ضعفی که حتا امپریالیست های روسیه و چین را نگران می کند. نیزارهای ماهشهر که در خط نخست جنگ با آمریکا است، هنوز خونین است. این نقطه ضعف خواب از چشم تحلیل گران «اندیشکده» های رژیم هم می رباید و مستاصلانه سعی می کنند راهی برای «آشتی» مردم با این حکومت پیدا کنند. اما در چارچوب نظام جمهوری اسلامی، هیچ راهی ندارند بجز خدمت به دستگاه امنیتی عریض و طویل آن علیه مردم و برپا نگاه داشتن چوبه های دار و تعظیم در مقابل قاضیان جلاد.

 

مسیر این جنگ پیچ و خم های زیاد خواهد داشت. در نقطه ای می تواند کاملاً به سطحی دیگر مانند مواجهه مستقیم آمریکا با چین یا روسیه و یا هر دوی آنها در خاک ایران جهش کند. این که سرنوشت جمهوری اسلامی چگونه به دست این قدرت های امپریالیستی متخاصم رقم خواهد خورد، معلوم نیست. اما یک چیز معلوم است: جنگ ویرانگر را می توان با به میدان آوردن «عاملیت» انقلابی مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی و قطع دست همه امپریالیست ها از ایران، متوقف کرد و این مسیری است که باید باز کرد و روی باز کردن آن کار کرد.

 

«عاملیت» مردم کجای این اوضاع قرار دارد؟ «عاملیت» مردم در دیدن فرصت انقلاب در این اوضاع و استفاده از این فرصت است: این اوضاع فرصت یگانه ای را ارائه می دهد برای ریشه کن کردن کل نظام سرمایه داری در بسیاری از کشورهای جهان از جمله در ایران و آمریکا و حتا در چین و روسیه.  فرآیندی که نظام سرمایه داری امپریالیستی واردش شده است و در گسترش جنگ آمریکا و ایران (با پشتوانه چین و روسیه) خود را نشان می دهد، قدرت های ریز و درشت این سیستم (از قدرت های امپریالیستی تا دولت های وابسته مانند جمهوری اسلامی) را در  دو سطح تضعیف خواهد کرد: یکم، به لحاظ این که مردم هرچه عمیق تر نسبت به این واقعیت می توانند بیدار شوند که عاملیت شان تنها و تنها در گروی آن است که باید این قدرت ها را سرنگون کنند و یک نظام کاملاً متفاوت و سوسیالیستی را مستقر کنند. دوم، قدرت سرکوب فیزیکی همه دولت های درگیر در این جنگ ها فرسوده خواهد شد (هرچند که در ابتدا تلاش خواهند کرد تحت عنوان «امنیت ملی» و «شرایط جنگی» بر سرکوب بیفزایند و مردم را بترسانند)؛ ذخایر نظامی و اقتصادی رژیم ها تهی شده و بسیاری از وفاداران و همراهانشان را از دست داده اند و خواهند داد. این تضعیف، حاصل تضادهای ذاتی خود سیستم سرمایه داری است. این تضعیف عامل فوق العاده مهمی در به پیروزی رساندن انقلاب است. زیرا انقلاب مستلزم آن است که ستون فقرات نظام و قدرت سرکوب دولت حاکم در یک مبارزه سیاسی و نهایتاً یک جنگ انقلابی درهم شکسته شود. برای باز کردن راه انقلاب از هر فرصتی باید سود جست. جنگ فقط اوضاع را پیچیده تر نمی کند. بلکه ساده تر هم می کند. این است دیالکتیک نهفته در دل اوضاع کنونی. در جریان جنگ جهانی اول که روسیه میدان مهمی از آن بود، لنین گفت: «بورژوازی جنگ را آغاز می‌کند، اما پرولتاریا می‌تواند پایان آن را تعیین کند.» و با انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ تعیین کرد. فرجام این جنگ را باید به صورتی تعیین کنیم که یک خاورمیانه جدید، خاورمیانه بزرگ سوسیالیستی به وجود آید که در آن نه از جمهوری اسلامی اثری باشد، نه از اسرائیل و سلطنت های نفتی آمریکایی و دست همه امپریالیست ها از آن کوتاه باشد.

[۱] Donald Trump made these comments in an Oval Office interview when reporters questioned him about the ongoing U.S. military conflict with Iran. 13 july 2026

[۲] محمدجواد لاریجانی می‌گوید: «باج‌دادن به آمریکا سایهٔ جنگ را دور نمی‌کند؛ چیزی که جنگ را دور می‌کند آمادگی کامل و چند ساله برای دفاع است. باید آمریکا ببیند که ما برای جنگ ۳–۴ ساله آماده‌ایم.». مصطفی خوش چشم استاد دانشگاه که به‌طور مکرر در شبکه‌های صداوسیما، به‌ویژه شبکه افق، درباره روابط ایران و آمریکا، جنگ‌های منطقه‌ای و «جبهه مقاومت» صحبت می‌کند می گوید:«اختلاف ایران و آمریکا با یک جنگ نهایی حل می شود» (روی آنتن صدا و سیما «جنگ سومی در پیش داریم»).

[۳] Military Tube Today, 15 july 2026

[۴] دیدار نتانیاهو از مرکز هسته ای «دیمونا» در روز ۱۴ ژوئیه ۲۰۲۶(برابر با ۲۳ تیر) نگرانی ها از مقاصد هسته ای اسرائیل را بیشتر کرده است. پیش از آن، لینزی گراهام، سناتور جمهوریخواه آمریکایی که اخیراً درگذشت و متحد نزدیک نتانیاهو در حکومت آمریکا بود، در مصاحبه ای استفاده از سلاح هسته ای را عادی سازی کرده و میگوید مگر ما بمب هسته ای بر سر هیروشما و ناکازاکی نینداختیم؟ لازم به یادآوری است که این سناتور آمریکایی، پدرخوانده جریان پهلوی و شاخه کومله عبدالله مهتدی نیز بود. مهتدی در سوگ گراهام نوشت: «او هرمان بزرگ آزادی» و «دوست مردم ایران» بود! دوستی که می خواهد بمب هسته ای بر سر مردم ایران بیندازد؟

[۵] سرسخن شماره ۱۷۳: جنگی طولانی با احتمال گسترش جهانی و تخریب هسته ای! انقلاب را چطور باید پیش برد؟

سرسخن شماره ۱۷۴: سیاست رهایی بخش برای اول مه انقلابی: برای توقف جنگ بلند شویم و انقلاب را سازمان دهیم!

سرسخن شماره ۱۷۵: جنگ ادامه خواهد یافت! این جنگ بخشی از «رژه اجباری به سوی نابودی» است!

میراث خامنه ای؛ آقای ستم و استثمار ایران و نه «آقای شهید ایران»

بخش اول

در آیینِ سیاسیِ شیعه، «شهادت» همواره به مثابهٔ «رستگاری» و «مهرِ تأیید الهی» تعریف شده است، حتی اگر متوفی، سلطانی مستبد یا فقیهی جبار باشد. وارثینِ خامنه‌ای، او را «آقای شهید ایران» لقب داده اند – صفتی که از سنت صفوی[۱] و لقب «شاه شهید» برای شاه سلطان حسین گرته‌برداری کرده‌اند تا مرگِ یک حاکمِ ظالم را به «شهادتی مقدس» تبدیل کنند و مشروعیتِ از دست ‌رفتهٔ نظام جمهوری اسلامی را دوباره به جریان اندازند. او را آمریکا و اسرائیل ترور کردند. اما وی خدمت بزرگی به این متجاوزین کرد. او طی «رهبری» اش، چندین نسل را چنان با تاریک اندیشی دینی و سرکوب سیاسی و اجتماعی منکوب کرد تا امروز نیرو و فکر سازمان یافته مستقل و پویا برای به شکست کشیدن متجاوزین آمریکایی و اسرائیلی نداشته باشند. رژیم او، نه تنها ایران را «مستقل» از امپریالیسم نکرد بلکه یوغ مافوق استثمار سرمایه داری جهانی را بر گردن مردم ما محکمتر از دوران رژیم شاه کرد. بازمانده هایش، مراسم خاک سپاری او را خاری کردند در چشم مردم تا بگویند سلطنت فاشیستی روحانیون شیعه کماکان پابرجاست و آنان کماکان صاحب ایران و کار و فعالیت مردم ایران هستند. وارثین اش تلاش کردند، جانی دوباره بدهند به پایگاه اجتماعی این رژیم که در نتیجه خیزش های دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸ و به ویژه، خیزش سراسری ژینا (زن زندگی آزادی) روحیه باخته شده بودند. پیام آخرالزمانی مجتبی خامنه ای که انتقام از قاتلین پدر را زمینه سازی برای «ظهور» امام غایب شیعیان اعلام کرد، در واقع، فراخوان دینمدار کردن ماهیت جنگ با آمریکاست. هم زمان، نوادگان خمینی عربده کشان، کاندیداتوری خود را برای نشستن بر تخت این سلطنت اعلام کردند. این مراسم، به وضوح به جامعه ما نشان داد که در میانه یک تجاوز امپریالیستیِ شقاوتمندانه از سوی آمریکا، درگیر یک جنگ داخلی با یک رژیم دینمدار فاشیست هستیم. صحنه سیاسی کنونی چنین است!

بلندگوهای تبلیغاتی جمهوری اسلامی خبر از «میلیون ها» مردمی می داد که در سوگواری ها شرکت کردند. فارغ از تبلیغات غلوآمیز و سازماندهی دولتی و رژه اجباری، عده ای از مردم منزجر از این رژیم نیز برای ابراز نفرت از جنگ تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل در مراسم شرکت کردند. بسیاری از مردم دنیا که هنوز این شیادین را «ضد امپریالیست» می دانند، در سوگ او اشک ریختند. خطاب به این جماعت در بیانیه ای تحت عنوان «بر مرگ خامنه ای، رهبر این جمهوری جنایت اشک نریزید!» (۱۱ اسفند ۱۴۰۴) نوشتیم: «او کسی بود که بی‌درنگ دستور کشتار خیابانی معترضان را صادر می‌کرد؛ تبیین کننده و مروج اسارت فکری دینی و اعمال کننده بیرحم اصول اجتماعی منسوخ شریعت و دشمن روشنگری فکری و آزاد اندیشی بود. کسی که فقر مردم و بی آینده بودن جوانان را به هیچ می گرفت و به عمالش سفارش می کرد که تردیدی در غارت زندگی مردم و غارت سرزمینی ایران به خود راه ندهند.» همچنین نوشتیم: « امروز، گروه‌هایی از مردم در بغداد، کشمیر، لبنان و پاکستان در سوگ او اشک می‌ریزند؛ بی‌آنکه بدانند جمهوری اسلامی در طول چهل‌وهفت سال با مردم ایران ــ مردمی که باید از خودشان بدانند، چه کرده است. اگر می‌دانستند که پس از سقوط صدام حسین، نیروهای تحت فرمان خامنه‌ای در عراق دست به ترور شماری از نخبگان سنی و روشنفکران سکولار دانشگاه بغداد زدند و هزاران جوان دیگر را کشتند تا زمینه‌ی استقرار یک حکومت شیعی را فراهم کنند؛ اگر می‌دانستند که سپاه قدس تحت فرمان او، بی‌هیچ تردیدی به ارتش آمریکا در سرکوب اعتراضات جوانان سنی در عراق یاری رساند؛ اگر می‌دانستند که کتائب حزب‌الله عراق نقشی تعیین‌کننده در سرکوب خونین «بهار عربی» در سوریه و حفظ حکومت بشار اسد داشت؛ اگر می‌دانستند که نیروهای جمهوری اسلامی در لبنان چه نقشی در تشدید درگیری‌های فرقه‌ای ایفا کردند و در سال ۱۹۸۲، با بنیان گذاری هسته اولیه «حزب الله لبنان» در کنار نیروهای آریل شارون اسرائیل، به کشتار فلسطینیان در اردوگاه‌های صبرا و شتیلا ــ که پایگاه نیروهای ملی‌گرا و سکولار فلسطینی بود ــ کمک کردند… اگر همه‌ی این‌ها را می‌دانستند، بر مرگ او اشک نمی‌ریختند.» (همانجا)

مردم باید در سوگ دختربچه ای که نوه خامنه ای بود، اشک بریزند همانطور که در مرگ کودکان میناب اشک ریختند. این همدلی، منطبق بر ارزش های انسانی است. اما همدلی با آقای ستم و استثمار ایران هرگز! باب آواکیان مرزکشی علمی و خوبی به ما ارائه می دهد: «در یک معنای کلی، همدلی، یک کیفیت و ارزش اخلاقی مثبت است که باید در هر جامعهٔ شایسته‌ای تقویت شود. در جامعه‌ای که همدلی تشویق نمی‌شود، بلکه نکوهیده می‌شود، منجر به وضعیتی خواهد شد که انسانیتِ بنیادین آدم ها، تخریب شده و به فساد کشیده شود.» این دقیقاً همان کاری است که جمهوری اسلامی، با روش روزمره اش در سرکوب کارگران، دانشجویان، دانش آموزان، روشنفکران، مردم کردستان و بلوچستان، مهاجرین افغان؛ با اعدام های روزانه و محبوس کردن بهترین زنان و مردمان جامعه در زندان سیاسی، با جامعه ما کرده است. پس «همدلی را نمی‌توان از روابط اجتماعیِ بنیادین جدا کرد و در تقابل با آن‌ها قرار داد. … در نظام برده داری، نمی‌توان هم با برده‌داران همدلی کرد و هم با برده‌ها، به این دلیل اساسی که شرایط و منافعِ بنیادین این دو گروه در تعارض اساسی و آشتی ناپذیر قرار دارد. … هم‌دلی با برده‌داران هرگز ممکن نیست. زیرا در واقعیت به معنای همدلی نکردن با برده ها و خیانت به آنان است.»[۲]

در بیانیه مربوط به کشته شدن خامنه ای نوشتیم: «کشته شدن او به دستور ترامپ فاشیست و نتانیاهوی نسل کش نمی تواند پروندۀ این جنایتکار را ببندد.» (همانجا، اسفند ۱۴۰۴). بیایید این پرونده را در دو مورد اساسی از نظر بگذرانیم: در زمینه بنای یک رژیم دینمدار فاشیست و در زمینه «استقلال» از امپریالیسم.

ترکیب دینمداری و فاشیسم

رژیم جمهوری اسلامی، ترکیب بدیع و «بومی» است از یک تئوکراسی (رژیم دینمدار)[۳] و فاشیسم. [۴] از این رو آن را رژیم دینمدار فاشیست طبقه سرمایه داری در ایران نامیده ایم. (رجوع کنید به «مانیفست و برنامه انقلاب کمونیستی در ایران» cpimlm.org).

فاشیسم جمهوری اسلامی بسیاری از خصوصیات فاشیسمی را که هیتلر الگوسازی و برایش تولید محتوای اجتماعی و فرهنگی کرد در بر دارد. اما همان نیست و نمی تواند همان باشد. زیرا، ایران یک کشور سرمایه داری اما تحت سلطه امپریالیسم است و «بومی سازی» حکمرانی فاشیستی، بدون درهم تنیدن این فاکتور نمی تواند موثر باشد.

تعریف تمام مصادیق این فاشیسم دینمدار مهم است. زیرا، آماج مبارزات سیاسی مردم باید مشخص باشد

در مورد «رهبری» در فاشیسم هیتلری، اصل «پیشوایی» اعلام می کرد که «سخن پیشوا بالاتر از هر قانون مکتوب است». در ولایت فقیه هم سخن «رهبر» به این علت که «منصوب خدا» است، هم «مقدس» است و هم سخن اش بالاتر از هر قانون است.

فاشیسم هیتلری حقوق فردی را بر اساس نژاد و ایدئولوژی تعریف میکرد. یهودیان، کولی‌ها، کمونیست‌ها، معلولان و همجنس‌گرایان از هر نوع حق سیاسی محروم بودند. در قانون اساسی جمهوری اسلامی، مردان شیعه در حوزه‌ی حقوق سیاسی و مدنی بر دیگران برتری دارند. در قوانین کیفری نیز زنان در بسیاری موارد با مجازات‌های سنگین‌تر یا محدودیت‌های گسترده‌تر نسبت به مردان مواجه‌اند. بهاییان حتی به عنوان «اقلیت دینی» به رسمیت شناخته نمی‌شوند و از حقوقی که برای سایر ادیان غیرشیعه در نظر گرفته شده، محروم‌اند؛ از جمله حق تحصیل که به‌طور سیستماتیک از آنان سلب می‌شود. بخش‌های وسیعی از رفتار فردی، اجتماعی و هویتی بر اساس معیارهای دینی جرم‌انگاری شده‌اند و هنجارهای کیفری و مدنی به‌طور مستقیم با فقه و تفکیک‌های دینی–جنسیتی پیوند خورده‌اند. اصول بنیادین دادرسی عادلانه، مانند «اصل برائت»، حق داشتن وکیل، صدور حکم بر اساس آیین دادرسی و استقلال قاضی از دادستان ـ که از پایه‌های نظام قضایی مدرن محسوب می‌شوند ـ در عمل وجود خارجی ندارند.

فاشیسم هیتلری مبتنی بر سازمان دادن یک جمعیت فاشیست بود که کارشان کتاب سوزاندن و شکار کمونیست ها و یهودیان و دیگر «دشمنان» بود. در جمهوری اسلامی، علاوه بر ارگان های امنیتی رسمی انواع نهادهای سرکوب سیاسی و کنترل فرهنگی در مسابقه با یکدیگر اجزای اجرای فاشیسم دینمدار شدند. جمهوری اسلامی، یک جنبش توده وار فاشیستی به نام بسیج سازمان داد که کارشان سرکوب و کنترل روزمره در کارخانه، دانشگاه، مدارس، بیمارستان ها، اداره ها و محلات است. 

فاشیسم هیتلری طی ۱۳ سال عمر خود مدارس، دانشگاه‌ها و برنامه‌های آموزشی را کاملاً بر اساس ایدئولوژی فاشیستی بازسازماندهی کرد. جمهوری اسلامی ۴۷ سال، با تلاش بی وقفه، مدارس و دانشگاه ها و به طور کلی آموزش را وارد قفس بنیادگرایی اسلامی کرد.

هیتلر یک اسطوره «ملت آریایی» ساخت و سیاست هایش را بر این برتری خیالی بنا کرد و جنگ جهانی اش را هم به این واسطه توجیه کرد. جمهوری اسلامی اسطوره «تمدن اسلامی» و ایران به عنوان مرکز آن («ام القرای اسلامی») را ساخت و جنگ های داخلی و خارجی اش را با آن توجیه کرد.

میراث خامنه ای در سیستماتیزه کردن این فاشیسم

نظریه «حکومت اسلامی» توسط خمینی (بنیان گذار جمهوری اسلامی) و «ولایت فقیه» توسط منتظری، پایه های اولیه رژیم دینمدار فاشیست را گذاشتند. اما خامنه‌ای، حوزه اقتدار آن را گسترش داد و نظریه ایجاد «تمدن نوین اسلامی» در مقابل «تمدن غرب» را به عنوان قطب نمای حکمرانی در ایران تبیین کرد.[۵]به یک  کلام، بنیادگرایی اسلامی را تبدیل به یک روایت تاریخی-تمدنی کرد تا ماندگارش کرده و تقویت اش کند. [۶]

او صرفاً به تشکیل یک دستگاه دولتی بوروکراتیک اکتفا نکرد. بلکه یک «جنبش فاشیستی توده وار» را بسیج کرد. یعنی، بخشی از مردم را درگیر در یک ماموریت جمعی به عنوان جان فدای «رهبر» و «ولایت» کرد و واژه «رقیب سیاسی» را حذف و همه چیز را «دشمن» کرد تا آماج این توده های فاشیست سهل الوصول باشد.

بخشی از همین سازوکار بسیج، متهم کردن اعتراض های مردمی به «تهدید امنیتی» و «فتنه خارجی» و دادن حکم «حرام سیاسی» علیه آنها بوده است. در شکل دادن به جنبش توده ای فاشیستی، عنصر اصلی در روش خامنه ای، توسل به عقب ماندگی این جماعت، عادت دادنشان به اطاعت کورکورانه، دادن قوت قلب که تحت الحمایه یک قدرت امنیتی «مشرف بر همه چیز» هستند و مبرا از هرگونه پاسخگویی در مقابل جامعه. جنبش فاشیستی خامنه ای مجموعه ای از آتش به اختیاران را در جامعه به وجود آورد که با اجتهاد شخصی از متن فقه اسلامی و توصیه های اولیه و ثانویۀ آن مبنی بر امر به معروف و نهی از منکر و با هدف پاک کردن و فساد از زمین، نیمی از جامعه و از این طریق کل جامعه را مورد حمله مداوم قرار می دهند. از اسید پاشی تا حمله شیمیایی به مدارس دخترانه.

پروژه استقرار تمدن اسلامی و مقابله با تهاجم فرهنگی: دو بال نظریِ فاشیسم دینمدار

در دوران خامنه ای، روندهای پیشین ادامه یافته و بر «کیفیت» فاشیستی شان افزوده شد. نهادهای کنترل فرهنگی و ایدئولوژیک گسترش یافتند. از سال ۱۳۷۰ نظارت شورای نگهبان بر انتخابات، رسماً تبدیل به «نظارت استصوابی» شد و انتخابات ها قلابی تر از همیشه شدند و حتا از حالت مدیریت رقابت میان جناح های حکومتی در آمدند. وقتی در سال ۱۳۸۸ کنترل انتخابات از دست خامنه ای به در رفت، او رقبای احمدی نژاد (موسوی و کروبی و جمعی از اصلاح طلبان) را در دسته بندی «دشمن» قرار داد و همگی را راهی زندان کرد. حتا، در سال ۱۳۹۲ یک مقام امنیتی[۷] در جلسه شورای نگهبان شرکت کرد و به آنها از طرف «آقا» گفت که رفسنجانی را رد صلاحیت کنند. انتخابات به مذاق خامنه ای از عرصهٔ رقابت سیاسی درون حکومتی به مناسک حکومتی و رقابت «وفاداران» تبدیل شد.

خامنه ای در دهه ۱۳۹۰ بر نقش سپاه به عنوان «حفظ انقلاب اسلامی» تاکید کرد؛ نقش سپاه و اطلاعات سپاه علیه شهروندان فزونی یافت. در همین دهه، دستور داد تا گروه های «مقاومت» در منطقه به عنوان «حلقه های یک زنجیر» درآیند. یعنی، در یک شبکه ادغام شوند. وی بر نقش «سپاه قدس» در این کار، تاکید کرد. سپاه قدس، در «برون مرز» و به ویژه در خاورمیانه، گروه های نظامی وابسته به جمهوری اسلامی را سازمان داد (از همه جا مشخص تر، در لبنان و عراق) و همچنین نیروهای خود را داخل ارتش بشار اسد و حوثی های یمن «جاسازی» کرد. سپاه قدس تحت رهبری مستقیم علی خامنه ای، اختیارات بی سابقه در عملیات برون مرزی و دسترسی مستقیم به بودجه های ویژه پیدا کرد. این سپاه مستقیما در جنایت علیه مردم سنی عراق و علیه خیزش بهار عربی در سوریه نقش داشت و مرتکب جنایت های جنگی بیشمار شده است. از طریق این عملیات برون مرزی، یک قشر جدید از کلان سرمایه داران که پایه در ایران و شاخک های بسیار در نقاط مختلف منطقه و فراتر از آن را داشتند به وجود آمدند. (در بخش دوم بیشتر به این بخش خواهیم پرداخت).

رسالت ایجاد «تمدن نوین اسلامی» در تفکر فاشیستی خامنه ای جایگاه مهمی دارد. خصلت این نظریه، فاشیستی است. زیرا تلاش دارد امر تحقق یک «اسطوره تمدنی» را به جامعه تحمیل کند. نظریه «تمدن نوین اسلامی» او چند مرحله دارد:[۸]

مرحله اول «انقلاب اسلامی» است که شکل دولت را زیر و رو می کند. این مرحله، آغاز حرکت به سمت تمدن اسلامی است، نه پایان. مرحله دوم شکل گیری نظام اسلامی است. در این مرحله، کل پیکر و آرایش قوای حکمرانی بر اساس مبانی اسلام شکل می گیرد. مرحله سوم شکل گیری «دولت اسلامی» است. یعنی،کارگزاران، مدیران، سیاست‌گذاران و مجریان باید سبک مدیریت اسلامی را پیاده کنند. این مرحله را مرحله جاری می دانست و تاکید می کرد «دولت اسلامی» به معنای اسلامی شدن قوهٔ مجریه نیست؛ بلکه به معنای اسلامی شدن همهٔ مدیران و کارگزاران در همه قوا و همه سیاست هاست. مرحله چهارم، «جامعه اسلامی» است. یعنی مردم در رفتار، سبک زندگی، اخلاق، خانواده، اقتصاد، علم، هنر و روابط اجتماعی، ارزش‌های اسلامی را انتخاب کنند. خامنه ای از این مرحله بسیار ناامید بود و معتقد بود که این مرحله نیازمند «کار فرهنگی و نهادسازی» و غیره است. وی سبک زندگی را «بخش نرم افزاری تمدن» می نامید و می گفت بدون اصلاح سبک زندگی، «تمدن اسلامی» شکل نمی گیرد. مرحله پنجم، «تمدن اسلامی» است. یعنی ایران باید به نقطه‌ای برسد که نظام سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی‌اش برای دیگر کشورها «الگو» شود.

خامنه‌ای، «تمدن نوین اسلامی» را تداوم «تمدن تاریخی اسلام» با ویژگی‌های مختص به امروز می‌دانست، اما با تأکید بر این که این تمدن در تقابل تمدنی با «غرب» ساخته می‌شود. منظور دینمداران جمهوری اسلامی از «غرب»، ضدیت با جهش انقلابی است که در تفکر بشریت رخ داد. حوزه اولیه این انقلاب برخی کشورهای اروپایی در قرن ۱۷ و ۱۸ میلادی بود. این تحول فکری تحت عنوان «روشنگری» شناخته می شود و خود، پیش‌درآمد انقلاب‌های ضد فئودالی در اروپا بود. روشنگری یک شاخص بسیار مهم داشت: نفی مشروعیت الهی قدرت سیاسی و بیرون راندن دین از ساختار قانون، آموزش، و ادارهٔ جامعه. در عرصهٔ آموزش نیز به تثبیت تفکر علم مدرن انجامید. قدرت‌های اروپایی که با انقلاب‌های بورژوایی شکل گرفتند، بعدها به قدرت‌های استعماری بدل شدند. آنها مردم قاره‌های تحت استعمار خود را وحشی و قابل استثمارِ بیرحمانه می‌دانستند. دینمداران جمهوری اسلامی، تحت لوای مبارزه با «استعمار غرب»، دینمداری را احیاء و احکام دین را وارد قانون، ادارهٔ جامعه و آموزش کردند.

فاشیسم دینمدار، برای تحمیل رژهٔ اجباری به سمت «تمدن اسلامی»، ارگان‌های دولتی، سپاه، بسیج، نهادهای امنیتی و آموزشی، و بودجه‌های عظیم پترودلاری را به خدمت گرفت.

نقش «انقلاب فرهنگی»، مفهوم «تهاجم فرهنگی» و تحمیل حجاب اجباری در تقویت فاشیسم دینمدار

آن چه به عنوان «انقلاب فرهنگی اسلامی»[۹] تعریف شد (سال ۱۳۵۹) با بستن دانشگاه‌ها، اخراج یا حذف مخالفان و تغییر محتوا و مدیریت آموزشی، به حکومت کمک کرد تا نسل جدید تحصیل کردگان را زیر کنترل ایدئولوژیک بگیرد. این کار فقط اقدام آموزشی نبود؛ بخشی از پروژه‌ ساختن جامعه مطیع و برده وار و هم نوا با فاشیسم دینمدار بود. در وحله اول، در دو سال تعطیلی اجباری، هدف «اسلامی سازی دانشگاه ها بود» که با حذف خشونت بار نیروهای سیاسی مخالف در دانشگاه ها همراه بود. از دهه ۱۳۷۰ به بعد، علوم اجتماعی انتقادی تکفیر شد: نقد ساختار قدرت، نقد دین‌سالاری، نقد نابرابری، نقد سرکوب، همه به‌عنوان «غرب‌زدگی»، «ضداسلام»، یا «براندازی» برچسب خورد. برای «مدرن» جلوه دادن پوسیدگی حکومت دینمدار، نظریه های پسامدرن و پسااستعماری با پشتوانه دستگاه های امنیتی در دانشگاه ها ترویج شد تا اعتراض مردم به لگدمال شدن حقوق بشر و سرکوب آزادی اندیشه را «گفتمان غربی» و «استعمار معرفتی» معرفی کنند و جمهوری اسلامی را در مقام «قربانی استعمار» بازنمایی کنند و نه یک حکومت سرکوبگر دینی طبقه سرمایه داران وابسته به نظام جهانی سرمایه داری.

در عرصه علوم، بر علومی تاکید شد که به «اقتدار» رژیم کمک کند. به ‌شدت روی رشته‌هایی سرمایه‌گذاری شد که قدرت نظامی را افزایش دهند؛ توانایی‌های امنیتی و اطلاعاتی را تقویت کنند؛ تکنولوژی‌های کنترل اجتماعی را توسعه دهند؛ کادر اجرایی برای دستگاه حکمرانی تربیت کنند. [۱۰] (دانشگاه شریف از این نظر بسیار مهندسی شد). به یک کلام، تولید کادر فکری و اجرایی برای فاشیسم دینمدار.

با این اوصاف، این پروژه با دیوارهای سخت برخورد کرد زیرا، دانشگاه از شرایط کلی جامعه خفقان زده که مرتبا به زیر خط فقر سقوط می کرد تاثیر می گرفت و می گیرد.

خامنه‌ای از اوایل دههٔ ۱۳۷۰ فرهنگ را نه یک حوزهٔ اجتماعی، بلکه یک میدان نبرد ایدئولوژیک تعریف کرد.[۱۱]در این چارچوب، فرهنگ با صراحت از یک حوزهٔ اجتماعی به عرصهٔ امنیت ملی تبدیل شد؛ جایی که مقابله با نفوذ فرهنگی غرب نیازمند «درک صحیح از دشمن»، «تعمیق مبانی فکری»، و «حضور فعال در فضای مجازی» معرفی شد. سانسور نشر و مهندسی فرهنگی ابزار این «جنگ» بود و آماجش جوانان کشور. خامنه ای دانشگاه را یکی از میدان‌های اصلی مقابله با نفوذ فرهنگی غرب می‌دانست. این نگاه مبنای سیاست‌های امنیتی، گزینش، کنترل محتوای آموزشی و محدودسازی جریان‌های فکری منتقد شد. در سال ۱۳۷۸ پس از سرکوب دانشجویان در کوی دانشگاه در دیدار با مقامات کشور، آن را «فتنه ۷۸» و یک تهدید امنیتی- فرهنگی خواند و بر نقش بسیج و سپاه در کنترل آن اصرار کرد.

بازوهای خامنه ای در این «جنگ»: اول، سپاه تبدیل به ستاد مرکزی جنگ نرم شد تا تولید محتوا و روایت رسمی کند؛ در دانشگاه و مدارس حضور پیدا کند، فضای مجازی را کنترل کرده و شبکه‌سازی فرهنگی کند، در مقابله با جنبش‌های اجتماعی فعال باشد. به این ترتیب، دانشجو و معلم و استاد و نویسنده و تحلیل گر و بلاگر، به خاطر تولید فکر، سر و کارش با اطلاعات سپاه افتاد. دوم، صدا و سیما: خامنه ای تاکید می کرد که صدا و سیما دانشگاه عمومی کشور است و باید در خط مقدم جنگ نرم باشد. سوم، شورای عالی انقلاب فرهنگی. کنترل علوم انسانی، کشیدن نقشه مهندسی فرهنگی فکری دانشگاه ها و مدارس. چهارم، سازمان تبلیغات اسلامی. پنجم، حوزه های علمیه قم و مشهد. ششم، نهادهای نمایندگی رهبری در دانشگاه ها. هفتم، بسیج دانشجویی و اساتید. خامنه ای در حکم انتصاب روسای این نهاد گفته است: «تبلیغ، خط مقدم مقابله با جنگ نرم است»، «حوزه باید در برابر جنگ نرم دشمن سنگر باشد»، «دانشگاه، میدان جنگ نرم است»، «بسیج، افسران جنگ نرم اند».
در افکار فاشیستی خامنه ای، بی حجابی زنان، جایگاهی ویژه ای در «جنگ نرم دشمن» دارد. فرمان «حجاب اجباری» را خمینی صادر کرد اما خامنه ای آن را از یک اجبار قانونی (که به‌نوبه‌ خود فاشیستی است) به «حرام سیاسی» تبدیل کرد. او این اصطلاح را در فروردین ۱۴۰۲ به‌کار برد؛ به این معنا که بی‌حجابی نه فقط یک تخلف فردی، بلکه بخشی از نبرد سیاسی و امنیتی با «دشمن» تلقی می‌شود. دکترین بی‌حجابی به‌عنوان «حرام سیاسی» از این جهت بسیار مهم است که پوشش را به نشانه‌ای از وفاداری یا دشمنی تبدیل می‌کند و حکومت فاشیستی می‌تواند هر زمان که اراده کند، سرکوب بی‌حجابان را به نام دفاع از «امنیت ملی» توجیه کند. در این روایت، زن مسلمان چادرپوش، نماد «سنگر مقاومت» در برابر آمریکا و اسرائیل است؛ زن مسلمان، زاینده سرباز شیعه و نماد مقاومت کربلایی به‌شمار می‌رود. در جریان خیزش «زن، زندگی، آزادی»، بسیج ایدئولوژیک برای حملۀ شیمیایی به مدارس دخترانه، دقیقاً تحت همین دکترین «حرام سیاسی» که توسط خامنه‌ای «تبیین» شده بود، انجام گرفت.

خیزش «زن زندگی آزادی» مشتی بر سر این «تمدن اسلامی» کوبید به صورتی که آوازه اش در جهان پیچید! عقب راندن رژیم در جبهه جنگ علیه «حجاب اجباری»، زخمی کاری بر پیکر فاشیسم دینمدار در ایران وارد کرد. خامنه ای هرگز جرات نکرد دراین باره سخن بگوید.

به یک کلام، خامنه‌ای طی چند دهه، به طور سیستماتیک، چنان جنگ فراگیر و سازمان‌یافته‌ای علیه قشرهای مختلف مردم پیش برد که حتی فاشیست هایی چون ترامپ و نتانیاهو را به رشک می اندازد. بی‌تردید این دو، با خود خواهند گفت: دست‌مریزاد که این کار کثیف را برای ما انجام دادی![۱۲]

بخش دوم از میراث خامنه ای در شماره آینده: دروغگوترین مدعی «استقلال» از امپریالیسم: دکترین اقتصادی خامنه ای

[۱] در فرهنگ سیاسیِ شیعی ایران، کشته شدنِ یک شاه شیعه، در قالب «شهادت» بازخوانی می‌شود. مثلا در متون دینی از سلطان حسین صفوی با تعابیری چون «شیدای شهادت» و «شاه شهید» یاد می شود تا به نابودی کشاندن کشور توسط سیاست های او را به توطئه های «دشمنان دین» نسبت دهند و او را «شاه تنها و زاهد بی آزار» جلوه دهند. در حالی که کارنامه او تعصب دینی، سرکوب خشونت بار و قتل اقلیت ها و مخالفان، جنگ، قحطی، ریاکاری و فساد … بود. در کتاب های تاریخی بر خلاف متون دینی، این دوره را دوره تضییق، تحقیر و قتل و کشتار نسبت به اقلیت ها و مخالفان توصیف کرده اند. (به طور مثال، «تاریخ اجتماعی ایران از آغاز تا مشروطیت»، عزت‌الله نوذری). در ادبیات سیاسی انقلابی معاصر لقب «شهید» برای سلطان حسین به سخره گرفته شده است. به طور مثال در سرودی از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی (آمریکا) علیه شاهان خوانده می شود: یکی کتف اعراب سوراخ کرد؛ دگر هندیان قتل‌عام! شهی را که بیداد بی حد کرد، چگونه توان گفت «شاه شهید»؟

[۲] FASCIST CRUELTY AND ATTACK ON EMPATHY VS. THE NEW COMMUNIST VIEW OF EMPATHY 

by Bob Avakian, June 29, 2026

[۳] در دوره ماقبل سرمایه‌داری (تقریباً قرون ۵ تا ۱۵ میلادی) دین و دولت درهم تنیده بودند. پاپ نه‌تنها رهبر مذهبی، بلکه بازیگر اصلی سیاست بین‌المللی بود. حاکمان که خانواده های سلطنتی بودند، مشروعیت خود را از «حق الهی» می‌گرفتند. قوانین، اخلاق، آموزش، و نظام قضایی در بسیاری مناطق بر پایه آموزه‌های دینی شکل می‌گرفت. یکی از پایه های انقلاب های بورژوایی، جدایی دین از دولت بود.

[۴] فاشیسم، رژیمی بود که از سوی بخشی از بورژوازی امپریالیستی به عنوان راهکار «حل» بحران بیسابقه در اروپا در مقابل رژیم لیبرال دموکراسی امپریالیستی در پیش گرفته شد (در سال های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ در اروپا بر بستر بحران های اقتصادی و اجتماعی بیسابقه). فاشیسم، کلیه حقوق فردی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را ملغا کرد و به سرکوب گسترده هرگونه مخالفت کمر بست. یک بسیج توده وار حول عناصر ایدئولوژیک (نژادپرستی، ملی گرایی، اسطوره سازی)  برای پیشبرد این رژیم به راه انداخت.

[۵] خامنه ای، بیانیه گام دوم انقلاب

[۶] سعید گلکار تحلیل می کند که چگونه خامنه‌ای پروژه تمدن‌سازی را با ابزارهای اجتماعی–ایدئولوژیک پیش می‌برد.

Captive Society: The Basij Militia and Social Control in Iran

مهدی خلجی توضیح می دهد که خامنه ای نظریه خمینی را به یک پروژه تمدنی تبدیل کرد.

The New Order of the Clerical Establishment in Iran

آصف بیات تحلیل می کند که چگونه جمهوری اسلامی از یک انقلاب فقهی به یک ایدئولوژی تمدنی تبدیل شد

[۷] دویچه وله ۱۴۰۰: اظهارات وزیر اطلاعات دولت احمدی‌نژاد در این باره که رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی در انتخابات ۹۲ به توصیه او صورت گرفته است

[۸] جایگاه واژه‌سازی و نهادسازی در تاسیس تمدن بزرگ اسلامی

و سخنرانی های مختلف خامنه ای از ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۷

[۹] Shahrzad Mojab, The State and University: The “Islamic Cultural Revolution” in the Institutions of Higher Education of Iran, 1980–۸۷

نقش دانشگاه ها در انقلاب ۱۳۵۷ و تلاش حکومت برای کنترل آنها، پاکسازی گسترده دانشجویان و استادان مخالف، اعمال نظارت ایدئولوژیک بر پذیرش و استخدام، تفکیک جنسیتی، ورود روحانیون به مدیریت دانشگاه ها، تلاش برای تبدیل دانشگاه ها به ساختار مشابه حوزه های علمیه.

[۱۰]Goncheh Tazmini ,The Cultural Revolution and the Politics of Education in Iran

در باره انقلاب فرهنگی اسلامی سال ۱۳۵۹

Mehrzad Boroujerd, The Iranian University System and the Islamic State

رابطه نظام دانشگاهی در ایران و دولت اسلامی

Asef Bayat – Making Islam Democratic

آصف بیات. دموکراتیک کردن اسلام

[۱۱] Iran’s Soft War with the West: Cultural Invasion and Ideological Resistance

Middle East Journal

این مقاله تحلیل مفهوم «جنگ نرم» در سخنرانی های خامنه ای و نقش رسانه و اینترنت و فرهنگ غرب است.

Soft War and the Iranian State: A Discursive Analysis of Ayatollah Khamenei’s Speeches

Iranian Studies

این مقاله سخنرانی های خامنه ای از دهه ۱۹۹۰ تا به امروز است. نشان می دهد که «جنگ نرم» چارچوب مفهومی اوست برای تبیین تهدیدهای سیاسی و فرهنگی.

[۱۲] تشبیه طعنه آمیز است به گفته فردریش مرتس صدر اعظم آلمان که در مورد کشتار اسرائیل در غزه گفت:

«I’m grateful to you for using the term ‘dirty work.’ That’s exactly what Israel is doing for all of us.»

تاریخ سلطه و مداخله امپریالیستی در ایران و شکل دهی به طبقه حاکمه آن[۱]– قسمت دوم

برای بیش از ۱۵۰ سال، با گسترش جهانی سرمایه‌داری و ظهور امپریالیسم، ایران و خاورمیانه (یا آسیای غربی) هدف شمار اندکی از قدرت‌های غربی بوده‌اند که می‌خواستند کنترل منطقه و منابع آن را به دست آورند و در عین حال مانع از آن شوند که رقبایشان به همان هدف دست یابند. طبقه حاکمه ایران از همان زمان در وابستگی به یکی یا بیشتر از این قدرت های جهانی شکل گرفته است و همه رخدادهای مهم ایران، از جمله سرنوشت مبارزات مردم در داخل ایران برای رهایی از سلطه و استبداد توسط این وضعیت جهانی مشروط و معین شده است. از آن جایی که این تاریخ توسط سیستم های آموزشی ایران چه در دوران پهلوی و چه در دوران جمهوری اسلامی تحریف و ناقص گفته شده است، یک نگاه کوتاه به این تاریخ که متعهد به حقایق باشد، برای همه ضروری است. با فهم این تاریخ، رخدادهای اخیر از جمله حمله تجاوزکارانه آمریکا و اسراییل به ایران و گفتگوهای صلح و تغییرات در طبقه حاکمه جمهوری اسلامی را نیز بهتر می توان فهمید. در قسمت اول به این تاریخ تا سال ۱۳۵۷ پرداختیم و در این قسمت، به دوره ۵۷ تا امروز می پردازیم.

قیام ۵۷ و به قدرت رسیدن ضدانقلاب اسلامگرا

در  ۲۶ دی ماه سال ۱۳۵۷ (ژانویه ۱۹۷۹) محمدرضا شاه پهلوی از ایران گریخت و اندکی بعد آیت‌الله خمینی و هوادارانش قدرت را در دست گرفتند و یک حکومت دینمدار سرمایه دار تأسیس کردند. رهبران آمریکا از انقلاب ۵۷ ایران غافلگیر شدند؛ به‌طوری که گزارش‌های اطلاعاتی تا سال۵۶ (۱۹۷۸)همچنان ادعا می‌کردند که کشور در آستانه یک دگرگونی بزرگ نیست. با گسترش اعتراضات و تبدیل آن‌ها به ناآرامی‌های سراسری پس از سرکوب خونین رژیم شاه، دولت آمریکا در مورد نحوه واکنش به این وضعیت دچار سردرگمی شد و گزینه‌هایی همچون کودتای نظامی را بررسی کرد. هم‌زمان، این پرسش نیز مطرح بود که آیا اپوزیسیون روحانی ایران می‌تواند در مقابله با نیروهای چپ و اتحاد شوروی در خدمت منافع آمریکا قرار گیرد یا نه. هنگامی که انقلاب از کنترل آمریکا خارج شد، دولت کارتر در نهایت تصمیم گرفت با جمهوری اسلامی در حال شکل‌گیری وارد تعامل دیپلماتیک شود. یکی از مقامات ارشد آمریکا در بهمن ۵۷ (فوریه ۱۹۷۹) نوشت: «جنبش خمینی از آنچه منتقدانش ادعا می‌کنند، بسیار سازمان‌یافته‌تر، آگاه‌تر و تواناتر در مقاومت در برابر کمونیسم است.»

در این انتقال قدرت که «انقلاب اسلامی» نام گرفت، ایران از یک متحد کلیدی ایالات متحده به یکی از مهم‌ترین مخالفان نفوذ آمریکا در خاورمیانه تبدیل شد و در عین حال به تشدید تنش‌های منطقه‌ای و ظهور جنبش‌های اسلامی ضدآمریکایی یاری رساند. سرمایه‌داران بزرگ پیشین قدرت خود را از دست دادند و اسلام‌گرایانی که قدرت را به دست گرفتند، کل طبقه سرمایه‌دار بزرگ را در چارچوبی جدید بازسازماندهی کردند. اسلام‌گرایان تحت رهبری خمینی از قدرت سیاسی خود برای تبدیل شدن به یک طبقه جدید از سرمایه‌داران بزرگ استفاده کردند. با تأسیس جمهوری اسلامی، انتقال ثروت دولتی و دارایی‌های متعلق به سرمایه‌داران وابسته به شاه و مالکان بزرگ زمین به مراکز قدرت و نهادهای مالی‌ای که این طبقه بورژوازی جدید ایران در آن‌ها گرد آمده بود آغاز شد؛ فرآیندی که به شکل‌گیری انحصارات بزرگ اقتصادی انجامید. بانک‌ها، کارخانه‌ها، زمین‌ها و ساختمان‌های شهری و نیز اراضی کشاورزی روستایی، همگی بخشی از این انتقال عظیم ثروت بودند. بدین ترتیب، خمینی یک دولت تئوکراتیک را بنیان گذاشت که نظام سیاسی و نقش منطقه‌ای ایران را دگرگون کرد، بدون آن‌که به‌طور کامل از ساختارهای اجتماعی موجود گسست کند یا نفوذ گستردهٔ امپریالیستی را به‌طور کامل پایان دهد.

ادامه یافتن نظم قدیمی خود را در ادامه ستم های گذشته مثل ستم بر زنان و ستم ملی و سرکوب مخالفان و آزادی اندیشه… و حتی تشدید آنها نشان می داد. از حمله به زنان با حجاب اجباری در اسفند ۵۷ (مارس ۱۹۷۹) تا حمله به کردستان و نیروهای چپ‌ و کمونیست در تابستان ۵۸ (اوت ۱۹۷۹). برای این کار، خمینی  از نیروهای سرکوبگر پیشین (از جمله ساواک) و ارتش دوره پهلوی که به ارث برده بود، استفاده کرد. با وجود لفاظی‌های ضدآمریکایی، جمهوری اسلامی ایران هرگز به‌طور کامل نظام سرمایه‌داری جهانی را رد نکرد یا به‌طور کامل از ساختارهای مرتبط با امپریالیسم غربی جدا نشد. رهبران ایران یک اقتصاد نفت‌محور متصل به بازارهای بین‌المللی را حفظ کردند، از مالکیت خصوصی و سرمایه‌داری حمایت کردند، سرمایه‌گذاری خارجی را پذیرفتند، و چپ‌گرایان، کمونیست‌ها و نیروهای دموکراتیک داخل ایران را به‌شدت سرکوب کردند.

ایران در رقابت های جنگ سرد

این تغییرات در ایران همزمان با تشدید تنش‌های گسترده‌تر جنگ سرد بین شوروی و امریکا اتفاق می افتاد. زیرا در دی ۱۳۵۸ (دسامبر ۱۹۷۹) سوسیال امپریالیسم شوروی (سوسیالیست در نام و امپریالیست در واقعیت) به افغانستان حمله کرد. در آن زمان برژینسکی (مشاور امنیت ملی امریکا) به کارتر (رئیس جمهور وقت امریکا) نوشت: «اکنون ما این فرصت را داریم که ویتنامی برای شوروی ایجاد کنیم.» در پاسخ، آمریکا دکترین کارتر را اتخاذ کرد که متعهد می‌شد در صورت لزوم با ابزار نظامی از کنترل خلیج فارس دفاع کند – کنترل خلیج فارس در آن زمان به اندازه اتحادهای آمریکا با اروپا و ژاپن برای امپراتوری اهمیت داشت. این سیاست با گسترش عمده حضور نظامی آمریکا در منطقه پشتیبانی می‌شد. یکی از مؤلفه‌های کلیدی این راهبرد که بعداً به ضرر آمریکا تمام شد، بسیج نیروهای اسلامی علیه شوروی بود، به‌ویژه در افغانستان (کاری که پیش‌تر در الجزایر، ترکیه، اردن، مصر و اسرائیل نیز انجام شده بود). امریکا از گروه‌های اسلام‌گرا در افغانستان با دادن تسلیحات به ارزش ۳ میلیارد دلار حمایت کرد تا نفوذ شوروی را مهار کند؛ راهبردی که به رشد شبکه‌های جهادی مسلح انجامید که پیامدهای جهانی داشت. یک مقام سابق دولت کارتر بعدها توضیح داد: «نظریه این بود که یک قوس بحران وجود دارد، و بنابراین یک قوس اسلام می‌تواند برای مهار شوروی بسیج شود.»

پس از اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری در آبان سال ۵۸ (۱۹۷۹)، واکنش آمریکا به ایران بخشی از راهبرد مهار و بخشی از رقابت قدرت‌های منطقه‌ای شد. چون اقدام نظامی مستقیم خطر جنگی گسترده‌تر با شوروی را در برداشت، آمریکا به جای آن به رقبای منطقه‌ای – به‌ویژه عراق تحت رهبری صدام حسین – برای فشار بر ایران تکیه کرد.

جنگ  ایران و عراق

سیاست «تضعیف دوگانه» آمریکا باعث شد عراق – که از نفوذ انقلاب ایران بر جمعیت شیعه خود می‌ترسید- در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ (سپتامبر ۱۹۸۰) به ایران حمله کند و جنگ ایران و عراق آغاز شود. مقامات آمریکایی این درگیری را برای تضعیف ایران مفید می‌دیدند، حتی اگر نمی‌خواستند ایران به‌طور کامل فروبپاشد یا تجزیه شود. اما زمانی که نیروهای عراقی تا عمق جنوب ایران پیشروی کردند، آشکار شد که صدام حسین اهداف بزرگ‌تری دارد. بنابراین آمریکا اعلام کرد که با «هرگونه تجزیه ایران» مخالف است و وعده داد در صورت آزادی گروگان‌ها، ۳۰۰ تا ۵۰۰ میلیون دلار تسلیحات را از طریق هوایی به ایران منتقل کند. گروگان‌ها نهایتاً در ۳۰ دی ۱۳۵۹ ( ژانویه ۱۹۸۱)، در روز تحلیف رونالد ریگان، پس از ۴۴۴ روز آزاد شدند. دولت ریگان ایران را نه صرفاً یک دشمن، بلکه رژیمی می‌دید که می‌توان آن را از طریق توافق‌هایی مانند معامله مخفی «اسلحه در برابر گروگان» که بعدها در رسوایی ایران-کنترا[۲] افشا شد، مهار و حتی مدیریت کرد. با این حال، آمریکا همزمان در طول جنگ ایران و عراق از عراق حمایت اطلاعاتی و نظامی کرد تا از طریق طولانی کردن جنگ، هر دو طرف را تضعیف کند. پس از آن‌که آمریکا در اواخر دهه ۱۹۸۰ آشکارتر به سمت عراق متمایل شد، تنش‌ها بیشتر شد. تا اینکه در تیر ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) یک ناو جنگی آمریکایی، یک هواپیمای غیرنظامی ایرانی را بر فراز خلیج فارس سرنگون کرد که منجر به کشته شدن تمام ۲۹۰ سرنشین آن شد. این پیام واضحی به ایران از طرف امریکا بود. کمی بعد، ایران آتش‌بس را پذیرفت و جنگی ویرانگر که صدها هزار کشته و زخمی در هر دو طرف برجای گذاشته بود، پایان یافت.

البته برای جمهوری اسلامی همانطور که خمینی گفت، جنگ نعمت بود. هرچند جنگ ایران و عراق هشت سال با تلفات عظیم ادامه یافت و هر دو کشور را به‌شدت تضعیف کرد، اما جمهوری اسلامی نیز از این فرصت برای پاکسازی همه مخالفان خود از دولت و جامعه استفاده کرد. از به گلوله بستن تظاهرات نیم میلیون نفری ۳۰ خرداد شصت تا سرکوب خونین قیام سربداران در جنگل‌های آمل در بهمن ماه ۱۳۶۰ که یک مبارزه مسلحانه علیه جمهوری اسلامی توسط اتحادیه کمونیست های ایران (سازمان پیشاحزبی حزب کمونیست ایران م ل م) بود. دهه شصت در ایران به عنوان دهه خونین شناخته می‌شود، زمانی که جمهوری اسلامی هزاران چپ‌گرا، مجاهد و کمونیست را بازداشت و اعدام کرد. خمینی در پایان جنگ نیز زمانی که «جام زهر» می نوشید، انتقامش را با اعدام‌های گسترده سال ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) از زندانیان سیاسی گرفت. حتی آنانی که در پایان دوران محکومیت خود بودند، با یک جلسه کوتاه دادگاهی و با سؤالاتی ابتدایی مانند اینکه آیا به خدا اعتقاد دارند یا نه، به جوخه اعدام فرستاده شدند. زنان مجرد یا اصطلاحا «باکره» نیز پیش از اعدام مورد تجاوز قرار می‌گرفتند. در نهایت در ۱۳ خرداد ۶۸ ( ۳ ژوئن ۱۹۸۹)، ساعت ۲۲:۲۰ به وقت ایران، روح‌الله خمینی – این رهبر جنایت و مکافات اسلامی – در سن ۸۹ سالگی درگذشت.

دوره پساجنگ و جهانی سازی

در حالی که شکست شوروی در افغانستان به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پایان جنگ سرد به نفع آمریکا کمک کرد، این درگیری‌ها همچنین موجب ویرانی و آوارگی گسترده ای شد که احساسات ضدآمریکایی و گسترش بنیادگرایی اسلامی را افزایش داد. در همین حال، جمهوری اسلامی در طول جنگ، قدرت خود را تثبیت کرد و به صادرکننده ایدئولوژی اسلام‌گرایانه در منطقه تبدیل شد. در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، آمریکا و متحدش عربستان سعودی همچنین به‌طور مخفیانه در حال سازمان‌دهی و تأمین مالی گروه‌های اسلام‌گرای سنی ضدایرانی (از جمله طالبان) بودند تا ایران را منزوی کرده و با اسلام‌گرایان شیعه الهام‌گرفته از ایران، به‌ویژه در پاکستان و افغانستان، مقابله کنند. این توطئه‌های مخفی به تشدید بنیادگرایی مذهبی ارتجاعی و فرقه‌گرایی در سراسر منطقه کمک کرد. در مجموع، وضعیت دهه ۹۰ میلادی ترکیبی از پیروزی‌های ژئوپولیتیک آمریکا و شروع فرآیند جهانی سازی همراه با ظهور چالش‌های منطقه‌ای جدید و دشوارتر مرتبط با رشد اسلام سیاسی و بی‌ثباتی بلندمدت بود.

در دهه ۱۳۷۰ (۱۹۹۰)، دولت کلینتون سیاستی به نام «مهار دوگانه» [۳]اتخاذ کرد که هدف آن تضعیف همزمان ایران و عراق از طریق تحریم‌ها و انزوای سیاسی برای حفظ سلطه آمریکا در خاورمیانه بود. رهبران آمریکا نگران بودند که حکومت اسلامی ایران و حمایت آن از جنبش‌های اسلام‌گرا، رژیم‌های همسو با آمریکا را در سراسر منطقه به چالش بکشد و الهام‌بخش مخالفت با نفوذ آمریکا شود، به‌ویژه پس از فروپاشی شوروی و تضعیف جنبش‌های چپ سکولار. ایران همچنین با اهداف کلیدی آمریکا در منطقه، از جمله روند صلح اسرائیل و فلسطین، مخالفت می‌کرد و از گروه‌هایی مانند حزب‌الله و سازمان‌های اسلام‌گرای فلسطینی حمایت می‌کرد. همزمان، آمریکا نگران بود که جمعیت زیاد، موقعیت استراتژیک و ذخایر عظیم نفتی ایران بتواند آن را به یک قدرت مستقل بزرگ منطقه‌ای تبدیل کند. اگرچه ایران برای گسترش بخش‌های نفت، صنعت و نظامی خود به دنبال سرمایه‌گذاری خارجی بود – از جمله پیشنهاد قراردادهایی با شرکت‌های آمریکایی داد- اما ایالات متحده با اعمال تحریم‌های گسترده مانع سرمایه‌گذاری آمریکا و سپس سرمایه‌گذاری خارجی در صنعت انرژی ایران شد.

پس از فروپاشی اتحاد شوروی، کشورهای تازه‌استقلال‌یافته آسیای مرکزی با ذخایر عظیم نفت و گاز به کانون رقابت ژئوپولیتیکی شدید میان آمریکا، روسیه، چین و قدرت‌های اروپایی تبدیل شدند. استراتژی پردازان آمریکایی کنترل و نفوذ در اوراسیا را برای حفظ سلطه جهانی حیاتی می‌دانستند. ایران نیز تلاش کرد از موقعیت جغرافیایی، پیوندهای تاریخی و زیرساخت‌های خط لوله موجود خود استفاده کند تا به مسیر اصلی انتقال نفت و گاز آسیای مرکزی به بازارهای جهانی تبدیل شود. اما آمریکا با مسیرهای لوله‌کشی از طریق ایران مخالفت کرد، زیرا این امر سیاست انزوای ایران را تضعیف می‌کرد. در عوض، آمریکا مسیرهای جایگزین از طریق افغانستان و پاکستان را ترویج داد و دسترسی انرژی و نفوذ منطقه‌ای را به منبع اصلی رقابت استراتژیک در آسیای مرکزی در دهه ۱۹۹۰ تبدیل کرد.

در این دوره، ایران از یک اقتصاد جنگی به سمت نوعی اقتصاد نئولیبرال حرکت کرد که همچنان به نفت و گاز وابسته بود. ایران یکی از تأمین‌کنندگان اصلی نفت برای آمریکا بود. نمودار زیر شاخص جهانی‌شدن ایران  [۴](KOF Globalization Index) را نشان می دهد که طی دهه هفتاد شمسی پس از پایان جنگ و همراه با رشد جهانی سازی در سراسر جهان به تدریج رشد کرده و در دهه هشتاد با جهش هایی همراه بوده است که از میانگین جهانی نیز بالاتر می رود. این نمودار نشان می دهد که گزاره «ایزوله بودن اقتصادی و سیاسی ایران» در تمام دوران جمهوری اسلامی نادرست است. بالعکس، طبقه حاکمه جمهوری اسلامی بیش از پیش ایران را در ساختارهای جهانی (به ویژه در فرآیند انباشت سرمایه) ادغام کرد، با حفظ ژست اپوزیسیون.

جنگ علیه ترور

سیاست آمریکا نسبت به ایران تحت تأثیر یک بحث گسترده‌تر در طبقه حاکم آمریکا درباره نحوه حفظ سلطه جهانی پس از فروپاشی شوروی شکل گرفت. دولت کلینتون استراتژی «چندجانبه‌گرایی تهاجمی»[۵] را ترجیح می‌داد که ترکیبی از قدرت نظامی، جهانی‌سازی اقتصادی، تحریم‌ها و همکاری با متحدان برای حفظ نفوذ آمریکا بود، در حالی که ایران را تحت فشار قرار می‌داد تا برخی سیاست‌های خود را تغییر دهد بدون آن‌که دولتش سرنگون شود. در مقابل، نئوکان ها معتقد بودند که آمریکا باید از نیروی نظامی یک‌جانبه و قاطع برای بازطراحی خاورمیانه، حذف رژیم‌های خصمانه و جلوگیری از ظهور رقبای آینده استفاده کند. آن‌ها باور داشتند که بنیادگرایی اسلامی و دولت‌های بی‌ثبات خاورمیانه تهدیدی بلندمدت برای قدرت آمریکا هستند و مداخله نظامی شدیدتر لازم است. پس از ریاست‌جمهوری جورج دبلیو بوش و وقوع حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، رویکرد نئوکان ها غالب شد و به آغاز «جنگ علیه ترور» و راهبردی تهاجمی‌تر برای تغییر خاورمیانه انجامید، که در آن ایران به‌طور فزاینده‌ای به عنوان هدف اصلی فشار و تقابل آمریکا دیده شد.

این راهبرد فراتر از هدف قرار دادن القاعده بود و شامل فشار یا سرنگونی دولت‌هایی مانند عراق، ایران و سوریه نیز می‌شد؛ دولت‌هایی که مقامات آمریکایی تصور می‌کردند یا از نیروهای ضدآمریکایی حمایت می‌کنند یا مانع نفوذ آمریکا در منطقه هستند. حملات نظامی به افغانستان در ۲۰۰۱ و عراق در ۲۰۰۳ نخستین گام‌های مهم در این «جنگ علیه ترور» گسترده‌تر بودند. اگرچه ایران در واقع در جریان حمله آمریکا به افغانستان و عراق تا حدودی با امریکا همکاری کرده بود، دولت بوش همچنان به‌دلیل حمایت ایران از جنبش‌های اسلام‌گرا، نفوذ منطقه‌ای ضدآمریکایی آن، و روابط رو به رشدش با رقبایی مانند روسیه و چین ایران را یک تهدید استراتژیک بزرگ می‌دید.

پس از حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳، درون دولت بوش بحث‌هایی درباره نحوه برخورد با ایران شکل گرفت. برخی مقامات طرفدار اعمال فشار بر ایران بودند، در حالی که همچنان ارتباط دیپلماتیک محدود را حفظ کنند، تا حدی به این دلیل که ایران می‌توانست به تثبیت عراق پس از سقوط صدام حسین کمک کند. اما نئوکان ها اطراف معاون رئیس‌جمهور دیک چنی استدلال می‌کردند که آمریکا باید به شکل تهاجمی به بازطراحی خاورمیانه ادامه دهد و به جای سازش، به دنبال تغییر رژیم در ایران باشد. نگرانی‌ها درباره برنامه هسته‌ای ایران این استدلال‌ها را تقویت می‌کرد، زیرا استراتژیست‌های آمریکایی می‌ترسیدند ایرانِ دارای توان هسته‌ای، آزادی عمل آمریکا برای سلطه سیاسی و نظامی در منطقه را محدود کند. در همان زمان، ایران تمایل خود را برای مذاکره نشان داد. در سال ۲۰۰۳، ایران طبق گزارش‌ها یک پیشنهاد گسترده ارائه کرد که در آن در ازای عادی‌سازی روابط با آمریکا، امتیازهای مهمی پیشنهاد می‌داد؛ از جمله همکاری علیه القاعده، حمایت از یک دولت دموکراتیک در عراق، محدودیت در فعالیت‌های هسته‌ای، و کاهش حمایت از گروه‌های مسلحی مانند حماس. با این حال، دولت بوش این پیشنهاد را رد کرد و کانال‌های دیپلماتیک در حال گسترش را بست.

حمله آمریکا به عراق به‌طور غیرمنتظره‌ای به جای تضعیف ایران، نفوذ منطقه‌ای آن را افزایش داد. مقامات آمریکایی تصور می‌کردند سرنگونی صدام حسین و بازسازی عراق تحت کنترل آمریکا، خاورمیانه را دگرگون کرده و احتمالاً جمهوری اسلامی ایران را تضعیف خواهد کرد. اما پس از انحلال دولت، ارتش و اقتصاد عراق، آمریکا بی‌ثباتی‌ای ایجاد کرد که تنش‌های فرقه‌ای، احساسات ضدآمریکایی و نفوذ جنبش‌های سیاسی اسلامی را تشدید کرد. سیاست‌گذاران آمریکایی همچنین به اشتباه فرض کرده بودند که اکثریت شیعه عراق با ایران مخالف خواهند بود، در حالی که بسیاری از احزاب و رهبران مهم شیعه روابط نزدیکی با تهران داشتند.

با فروپاشی نظام سیاسی عراق و بازسازی آن تحت اشغال آمریکا، ایران از وضعیت استفاده کرد و با حمایت از احزاب و شبه‌نظامیان شیعه، نفوذ خود را در داخل عراق افزایش داد، در حالی که از درگیری مستقیم با آمریکا اجتناب می‌کرد. اگرچه آمریکا و ایران در برخی اهداف کوتاه‌مدت – مانند جلوگیری از بازگشت حکومت سنی‌محور و حمایت از یک دولت باثبات در عراق – به‌طور غیرمستقیم همپوشانی داشتند، اما همچنان رقبای استراتژیک باقی ماندند. گزارش سیا در پاییز ۲۰۰۴- در آستانه انتخابات ژانویه ۲۰۰۵ عراق برای تشکیل مجلس انتقالی که توسط آمریکا طراحی شده بود- اعلام کرد که ایران هفته‌ای ۱۱ میلیون دلار برای کمک به «ائتلاف ملی عراق» هزینه می‌کند؛ ائتلافی که در نهایت اکثریت کرسی‌ها را در انتخابات به دست آورد.

بنابراین چه قرار دادن ایران در فهرست کشورهای حامی «تروریسم» در ۱۹۸۴، چه فرستادن یک کتاب مقدس (انجیل) با امضای ریگان و یک کیک شکلاتی به شکل کلید – به همراه پیشنهاد میلیون‌ها دلار تجهیزات نظامی و یک رابطه استراتژیک جدید در ۱۹۸۶، چه قرار دادن ایران در «محور شرارت» در سال ۲۰۰۲ توسط بوش… همه هرچند در ظاهر متفاوت، اما در شرایط متفاوت و با تاکتیک‌های متفاوت یک هدف را  پیش می بردند: منافع امپریالیستی آمریکا – از جمله تقویت سلطه آمریکا بر ایران و کل منطقه. تغییر در رویکردها، محصول تغییرات عظیم جهانی و در نتیجه فرصت‌ها و ضرورت‌های متفاوتی است که امپریالیسم آمریکا در فاصله میان پیشنهاد ریگان و تهدیدهای بوش با آن مواجه بوده است.

گسترش نفوذ چین و روسیه

نفوذ اقتصادی چین و روسیه از سال ۲۰۱۰ به بعد در ایران تشدید شد. عوامل سیاسی بدون تردید نقش مهمی در کاهش نفوذ ایالات متحده، اروپا و به‌طور کلی «غرب امپریالیستی» در ایران داشته‌اند اما این به معنای وابستگی کمتر به امپریالیسم نیست. بلکه جایگزینی این وابستگی به چین و روسیه است.

تمرکز روسیه بر بخش هسته‌ای، همکاری‌های نظامی-امنیتی و انرژی در ایران است وشامل مناطق کلیدی خوزستان، کرمان، و سیستان و بلوچستان می‌شود. ابزارهای نفوذ شامل قراردادهای هسته‌ای و نفتی، همکاری بانکی و تبادل فناوری نظامی است. در بخش مالی، اتصال شبکه بانکی روسیه (MIR) به سیستم شتاب ایران برای تسهیل تراکنش‌های مالی، گردشگری و کسب‌وکارهای کوچک انجام شده است.

سیاست چین برای نفوذ در خاورمیانه بر مبنای اقتصاد است. چین در سرمایه‌گذاری در پروژه‌های زیرساختی، صنعت نفت و گاز، حمل‌ونقل و ارتباطات در ایران و همچنین توسعه میادین نفت و گاز ایران فعال است. در بندر گوادر پاکستان که در نزدیکی ایران قرار دارد، چین یک بندر بزرگ ساخته و می‌تواند تمام رفت‌وآمدها به داخل و خارج از تنگه هرمز را رصد کند. رابطه چین با ایران علی رغم تفکر غالب، تا حد زیادی رابطه یک قدرت امپریالیستی با کشوری تحت سلطه است. چین حتی ایران را عملا از پروژه «یک کمربند، یک راه» تحت تاثیر تحریم های امریکا کنار گذاشته است و بخش بیشتری از سرمایه گذاری هایش را به عربستان سعودی، امارات، پاکستان و آسیای مرکزی برده است. جایگاه ایران برای چین عمدتاً نقش فروشنده نفت و خریدار کالاهای مصرفی است. همین رابطه باعث شکلگیری یک طبقه جدید از سرمایه‌داران در ایران شده که برخلاف سرمایه‌داران دوره پهلوی، بیشتر به روابط خارجی، پروژه‌های دولتی و واردات وابسته‌اند تا تولید.

چرخش به سمت روسیه و چین با خروج دولت آمریکا به‌طور رسمی از برجام – که در سال ۲۰۱۵ امضا شد- در مه ۲۰۱۸ و بازگشت تحریم‌ها شدت گرفت. پس از آغاز تحریم‌های ترامپ و سیاست «فشار حداکثری»، بیشتر جناح‌های حاکم در جمهوری اسلامی (به‌جز احمدی‌نژاد) به اجماع رسیدند که از بازی میان «غرب و شرق» فاصله بگیرند و «به شرق نگاه کنند» یعنی وابستگی به شرق را بیشتر کنند. در همین راستا در سال ۲۰۲۰، برنامه یا سند همکاری ۲۵ ساله ایران و چین به عنوان یک توافق سیاسی، راهبردی و اقتصادی تصویب شد. بخشی از تحریم‌های اولیه دولت ترامپ در سال ۲۰۲۰به‌طور قابل توجهی، واکنشی جدی به همین توافق بود.

وابستگی ساختارمند طبقه حاکمه جمهوری اسلامی

همین رابطه وابستگی ساختارمند است که اقتصاد ایران را مداوما با بحران روبرو می کند. از تاثیر تحریم ها تا تاثیر سرمایه گذاری ها و عدم سرمایه گذاری های چین نشان دهنده این است که جمهوری اسلامی علی رغم ادعای استقلال، یک طبقه حاکمه بسیار وابسته به امپریالیسم است. وابستگی دولت به امپریالیسم، به معنای آن است که شکل گیری طبقه سرمایه داران انحصاری در ایران، تداوم و گسست ها و بحران های این دولت، وابسته به کارکرد نظام سرمایه داری جهانی و سیاست گزاری های آگاهانه قدرت های امپریالیستی ای است که در راس نظام جهانی سرمایه داری قرار دارند. جمهوری اسلامی نماینده این طبقه سرمایه داران انحصاری وابسته به امپریالیسم است و به اجبار باید تابع اوامر سیاسی و اقتصادی یک یا چند قدرت امپریالیستی باشد.

از بالا رفتن هزینه ها و سخت شدن معیشت مردم و کوچک شدن سفره ها که به خیزش‌های مردمی و اعتراضات خونین آبان ۱۳۹۸ با افزایش قیمت بنزین انجامید، تا سرکوب و کنترل بیشتر بر جامعه خشمگین در جنبش «زن، زندگی، آزادی» و تا «کشتار دی ماه ۱۴۰۴»… به‌عنوان سازوکاری برای ایجاد امنیت برای سرمایه و استثمار شدیدتر مردم ایران در خدمت به نظم سلطه گرانه جهانی و تحمیل جایگاهی که تقسیم کار جهانی برای ایران قائل شده به مردم… همه و همه وظایف و ضرورت های جمهوری اسلامی به عنوان یک دولت سرمایه دار وابسته است. به این معنا، امپریالیسم یک عامل صرفاً خارجی نیست، بلکه یک رابطه است که بر مردم تحت ستم ایران، چه به‌طور مستقیم و چه از طریق دولت/طبقه حاکم محلی، اعمال می‌شود. جمهوری اسلامی تجسم عینی و نهادی این رابطه تحت سلطه است؛ رابطه‌ای که در آن ساختارهای سیاسی و اقتصادی داخلی، بازتابی از منطق نظام سرمایه داری- امپریالیسم است.

تجاوز امریکا به ایران

پس از ۷ اکتبر، طرح وحشیانه امریکا برای سلطه بر خاورمیانه آشکار شد: نسل‌کشی در فلسطین، بمباران لبنان، تغییر رژیم در سوریه و تجاوز به ایران همگی اجزای یک پازل برای حل مسئله تاریخ مند امپراتوری در این منطقه هستند. همانطور که در این مقاله خواندیم، این مسئله همواره به شکلی حل‌نشده باقی مانده بود، اما اکنون زمان متفاوتی است. جرات یافتن ترامپ برای حمله مستقیم به ایران فقط ناشی از یک سو محاسبه در «آزادی»های امپریالیسم امریکا نیست بلکه نشان از «ضرورت» های حاد آن در مواجهه با افول موقعیت امریکا و بحران سیستم سرمایه‌داری-امپریالیسم نیز هست. تضادهای این سیستم به نقطه‌ای رسیده‌اند که برای ادامه بقای سیستم، کارگزارانش نیازمند متوسل شدن به اقدامات هرچه خشن‌تر و ویرانگرتر بر بشریت هستند.

اگر تجاوز به ایران را در این بستر و در ادامه تاریخ سلطه امپریالیستی بر ایران بفهمیم، نه خام این ایده می شویم که «جنگ طلبی های جمهوری اسلامی» ما را به این نقطه رسانده است و نه متوهم به اینکه جمهوری اسلامی به طریقی مدافع ایران در برابر امپریالیسم است! دقیقا از درون چنین درکی از واقعیت است که اهمیت یک مبارزه تمام عیار علیه امپریالیسم – به طور ویژه امپریالیسم امریکا که مستقیما در تدارک اشغال ایران است – و سرنگون کردن جمهوری اسلامی به عنوان یک دولت سرمایه دار وابسته به امپریالیسم خود را آشکار می کند. ما این مبارزه را نه تنها برای نجات مردم تحت ستم ایران که زیر بمب های امریکایی و تیربارهای جمهوری اسلامی هستند، بلکه به عنوان بخشی از مبارزه برای نجات بشریت از سیستمی که به کلام باب آواکیان، آنان را در رژه ای اجباری به سمت پرتگاه نابودی می برد، پیش خواهیم برد.

[۱] این مقاله بر اساس هشت مقاله تاریخی از لاری اورست (نویسنده کتاب نفت، قدرت و امپراتوری) نوشته شده است که متن کامل آن ها در آدرس زیر موجود است:
https://revcom.us/en/us-iran-history-imperialist-domination-intrigue-and-intervention-0

[۲] Iran-Contra affair
مقامات دولت ریگان به‌طور مخفیانه، با فروش تسلیحات به ایران، که در تحریم تسلیحاتی بود، کمک‌رسانی کردند. آنان امیدوار بودند که بدین وسیله آزادی گروگان‌های آمریکایی در لبنان را تضمین کرده و شورشیان کنتراهای نیکاراگوئه را تأمین بودجه کنند. رسوایی ایران-کنترا بزرگ‌ترین بحران داخلی دوران ریاست‌جمهوری رونالد ریگان بود و افشای آن در ایران هم تأثیر قابل‌توجهی گذاشت.

[۳] Dual Containment

[۴] این شاخص میزان ادغام یک کشور با جهان را از سه بُعد اصلی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی می‌سنجد.
https://kof.ethz.ch/en/forecasts-and-indicators/indicators/kof-globalisation-index.html

[۵] assertive multilateralism

 گفتگوهایی پیرامون اثر جدید باب آواکیان در کلاس های حزبی

بخش سوم

اثر مهمی از باب آواکیان رهبر کمونیست و معمار کمونیسم نوین اخیرا منتشر شده است. عنوان سند این است: «بشریت بر لبه پرتگاه: رژه ای اجباری به سوی نابودی، یا یافتن راهی برای خروج از این دیوانگی؟ مساله: سرمایه داری امپریالیسم، به زنجیر کشیدن و به اجبار راندن بشریت به قعر جهنم.

این اثر در حال انتشار در چندین بخش از نشریه آتش شماره ۱۷۳ به بعد است. حزب ما در کلاس های درسی خود حول این اثر جلسات غنی و الهام بخشی برگزار کرده است. ما در چند شماره نشریه آتش گفتگوهای این جلسات را در قالب پرسش و پاسخ منعکس خواهیم کرد. همانطور که در مقدمه بر این اثر گفته ایم، این سند: در زمانی منتشر می شود که آمریکا و اسراییل به ایران حملات گسترده ای کرده و آتش جنگ در حال گسترش است. این مطلب یک چارچوب علمی و دقیق برای درک چیستی این وضعیت و تنها راه حل آن ارائه می دهد. خواندن و درگیر شدن با مفاهیم مطرح شده در این نوشته، باید اولویت هرکسی قرار گیرد که نگران آینده مردم در ایران و تمام جهان است.

در دو شمارهٔ گذشته، به مباحث مربوط به هسته مستحکم با الاستیسیته  فراوان بر پایه همان هسته مستحکم، بر اساس این سند جدید رفیق آواکیان پرداختیم. در این شماره، به موضوع فاشیسم می پردازیم که نویسنده علل زیربنایی به قدرت رسیدن فاشیسم در ایالات متحده آمریکا را تحلیل کرده و پیامدها و معنای چنین رخدادی را برای بشریت و خطرات و چالش های مقابل رو برای بیرون راندن فاشیسم از قدرت و راه گشایی برای انقلاب کمونیستی تشریح می‌کند.

————————————————————————————————————

سوال: همانطور که در سند مشاهده می کنیم، یک موضوع که رفیق آواکیان بطور گسترده و تاریخی و در جزئیاتی مهم آن را تحلیل میکند، مساله فاشیسم است. او در این بخش به معضلات و چالش ها و خطراتی که در درک از فاشیسم و ارتباطش با شیوه تولید سرمایه داری امپریالیستی موجود است، می پردازد و رابطه میان مبارزه علیه فاشیسم و استراتژی انقلاب برای سرنگونی کل سیستم را روشن می کند. در این بخش او پافشاری می کند که باید سنتز صحیح از این فاشیسم داشت، در غیر اینصورت دچار انحراف شده و هرگز به بخش دوم عنوان این سند نزدیک هم نخواهیم شد. بخش دوم عنوان سند چیست؟ «یافتن راهی برای خروج از این دیوانگی». یعنی انقلاب و رهایی از این نظام سرمایه داری امپریالیستی. این مسائل و بسیاری موضوعات دیگر در همین زمینه در این سند پرورش یافته است. اینها را چگونه باید دید؟

پاسخ: بله. معضل بزرگی در افکار موجود است. معضل جدا کردن فاشیسم از کل این سیستم. گویی فاشیسم یک «نابهنگامی» است و به سیستم سرمایه داری امپریالیستی و روبنای دمکراسی آن در این کشور و آن کشور نمی خورد. گویی میان قبل و بعد از فاشیسم دیوار چین کشیده شده است. معضلی که در جنبش بین المللی کمونیستی نیز موجود بود و تاثیرات بسیار منفی بر این جنبش گذاشت که جلوتر به آن خواهیم پرداخت. آواکیان می گوید دیکتاتوری طبقه بورژوا به فرم های متفاوت اعمال می شود. فاشیسم اعمال آشکارِ دیکتاتوری طبقه بورژوا (سرمایه‌دار – امپریالیست) است که از طریق اتکا به ترور و خشونت عریان حکومت می‌کند؛ حقوق مدنی و قانونی را که قرار است تضمین شده باشند زیر پا می‌گذارد؛ قدرت دولت را به کار می‌گیرد و گروه‌های سازمان‌یافته‌ای از اوباش متعصب را بسیج می‌کند تا علیه توده‌های مردم، به‌ویژه گروه‌هایی که به‌عنوان «دشمن»، «نامطلوب» یا «تهدیدی برای جامعه» معرفی شده‌اند، دست به جنایت و اعمال خشونت بزنند. این فرم اعمال دیکتاتوری طبقه حاکم بورژوازی برای بشریت هزینه بسیار دارد و بر روی توان مردم برای سرنگون کردن این سیستم و رهایی انسان ها تاثیر می گذارد. فاشیسم مردم را در سراسر جهان درهم می شکند. در همه جا: آمریکا و فلسطین و ایران و… بله، دیکتاتوری بورژوایی در هر شکلی برای توده‌های مردم بسیار زیان‌بار، سرکوبگرانه و ستمگرانه است و باید سرنگون شود. اما یک دیکتاتوری آشکارا فاشیستی که حتی کوچک‌ترین تظاهر به رعایت حقوق مردم را نیز زیر پا می‌گذارد، چیزی نیست که بتوان آن را در دسته «شاید تغییری مثبت باشد، یا شاید هم تغییری منفی» قرار داد.

یک بحث: در این بخش مربوط به فاشیسم در سند، یک تحلیل مهم جلو گذاشته شده. آواکیان می گوید: «این دنیای قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم نیست و باید دید که این نوع زورگویی یک ابرقدرت و تهاجم نظامی استعمارگرانه به سبک قدیم، به کجا منتهی خواهد شد». در این ارتباط واقعیت هایی که با آن امروز مواجه هستیم به عنوان مثال آورده شده است. از جمله رفتارهای تهاجمی نظامی ترامپ در برابر آمریکای لاتین و بطور کلی. در اینجا رابطه میان فاشیسم و سیستم بطور فشرده بیان شده است. اینکه در واقع فاشیسم جلوه افراطی ماهیت غارتگرانه و روبه زوال نظام سرمایه داری امپریالیستی است. هم در آمریکا و هم گسترده تر در سطح جهان. متد آواکیان در تبیین پدیده فاشیسم ربط مستقیم دارد به شناخت او از جامعه آمریکا، تحلیل مشخص از شرایط مشخص (یعنی ویژگی های جامعه آمریکا) و به کاربست ماتریالیسم تاریخی در درک واقعیت های تغییر یافته.

یک بحث: رابطه میان فاشیسم و کل سیستم را از این سند اینطور متوجه شدم که این سیستم به دیوار محدودیت هایش برخورد کرده است. دیگر سودآوری گذشته را به دلایل مختلف که در سند تحلیل شده ندارد و به چیزی وحشتناک تر از آنچه تا کنون بوده تبدیل خواهد شد، مگر انقلاب جلوی آن را بگیرد. کارکرد این سیستم مجبورش کرده تا یک تغییر اساسی در نظم ساختاری خودش ایجاد بکند. سربلند کردن فاشیسم بیان همین مساله است. در یک تحلیل کلی باید گفت چه فاشیست ها در قدرت باشند چه دمکرات ها، این وضعیت سیستم است. اما فاشیسم پاسخ بخشی از بورژوازی است در مواجه با وضعیتی که سرمایه داری امپریالیسم امروز در آن به سر می برد. فقط به عرصه بسیار جدی تغییرات اقلیمی و تخریب محیط زیست در نتیجه کارکرد این سیستم نگاه کنیم. بنگلادش در چند سال آینده به زیر آب خواهد رفت. چه بر سر میلیون ها انسان خواهد آمد و تاثیرات جهانی و منطقه ای که خواهد داشت. سرمایه در بحرانی به سر می برد که نمی تواند از دورنش بیرون بیاید و فاشیسم جواب به این مساله است. اما اگر دمکرات ها هم سر کار بودند این ساختار سیستم نمی توانست شکل دیگری به خود بگیرد.

پاسخ: یکبار دیگر فاشیسم چیست؟ فاشیسم راه حل جناحی از طبقه حاکمه بورژوازی است برای مهار عملکرد تمام این آشوبی که دینامیک های درون سیستم آن را شکل می دهد. فاشیسم در یک شکل گروتسک جوهر این سیستم را آشکار می کند. (گروتسک ترکیبی است از ترسناک و اغراق آمیز و چندش و عجیب همراه با طنز و گاه خنده آور – در ادبیات و شعر و فیلم و نقاشی و تئاتر و…). فاشیسم دیکتاتوری صورتی رنگ، یا یک دیکتاتوری با پرده نیست. دیکتاتوری بسیار عریان است. در گذشته با دیکتاتوری مجموعه طبقه حاکمه روبرو بودیم که خیلی نرم قدرت می چرخید و تعویض میشد. امروز این فرم دیکتاتوری تبدیل شده به دیکتاتوری جناح فاشیست طبقه حاکم علیه کل جامعه از جمله علیه آن بخش دیگر هیئت حاکمه – یعنی دمکرات ها. این جناح فاشیست مصمم است تا از طریق فاشیسم کل سیستم را محافظت کند. آنها این را ماموریت الهی شان می بینند و به سبک صلیبیون بسیج می کنند. حتا آنهایی که بهش شان رای دادند را آدم حساب نمی کنند. فاشیسم خشونت بی انتها و غیرقابل تصور در سراسر جهان است. این یک پدیده سیاسی است و بیان اینکه سیستم دارد به دیواره محدودیت هایش برخورد می کند. شما یک سیستم دارید که دارای دینامیک هایی است. فاشیسم میخواهد همه مشکلاتی که این سیستم برایش ایجاد میکند را مهار کند. اما این دینامیک ها خودش قوی تر از اراده و سیاست فاشیسم هستند.

سوال: در سند تاکید زیادی گذاشته شده بر روی تشابه و تفاوت میان بخش فاشیست هیئت حاکمه آمریکا و طرف دیگر، جریان اصلی، دمکرات ها. چرا این تاکیدات شده؟ چه ارتباطی میان مبارزه علیه فاشیسم، بسیج حداکثری مردم و پیشبرد استراتژی انقلاب وجود دارد؟ چه انحرافاتی در این زمینه بروز پیدا کرده که مانع راهگشایی برای انقلاب است؟

پاسخ: این سوال مهمی است. باید در باره ضرورت داشتن سنتز صحیح در این مورد صحبت کنیم. سوال را اینطور طرح کنیم: رابطه میان داشتن سنتز صحیح در زمینه این فاشیسم با اپیستمولوژی و استراتژی انقلاب چیست؟ باب آواکیان در بیان این دشواره راه حل جلو میگذارد. او هم مسائل مرتبط با استراتژی انقلاب را روشن میکند، هم روش و رویکرد و اپیستمولوژی را. او در این بخش پافشاری بسیاری میکند که باید سنتز صحیح از این فاشیسم داشت و روشن میکند که در فقدان یک سنتز صحیح افراد یا دچار دگماتیسم میشوند و یا اینکه دنباله روی جریان اصلی (در اینجا بطور مشخص دنباله روی از حزب دمکرات). او بطور بسیار روشن، محبوس نگه داشتن مبارزه ضدفاشیستی را در چارچوب سیستم، قویا محکوم میکند. صحبت از سنتز صحیح است. سنتز در مورد چی دارد صحبت میکند؟ سنتز صحیح تضادهای درون طبقه حاکمه امر جدیدی نیست. اما تاکید بیش از اندازه در این سند بر روی آن جدید است. آنقدر این مساله مهم است که اپورتونیست ها و دمکرات ها تلاش میکنند تا کمونیست ها از اصول شان دست بکشند. اینجا گرایشی مطرح شد که همه هیئت حاکمه  طبقه بورژوازی یک چیز هستند. این هم درست است هم غلط است. یک چیز هستند. اما چگونه یک چیز نیستند؟ اگر سنتز صحیح نداشته باشیم که این ها «یک چیزند؛ و یک چیز نیستند» در صحنه سیاسی نیز کاری نمیتوانیم بکنیم. بنابراین از اصل سنتز صحیح تضادهای درون طبقه حاکمه نمیتوان دست کشید. این به چه معناست؟ به معنای این است که تمام نیروهایی را که میشود برای مغلوب کردن فاشیسم بسیج کرد، باید بسیج کرد. چه آنها خواهان انقلاب باشند چه نباشند. اما این مساله باید تضمین بشود که این بسیج در چارچوبه های سیستم باقی نمی ماند. این با تاکید در متن سند آمده است. ما انقلاب را نه بر مبنای مقاومت بلکه مقاومت را برمبنای انقلاب سازمان میدهیم. به چه معنا؟ به این معنا که علیه فاشیسم و برای مغلوب کردن آن بسیج گسترده میکنیم، از جمله عناصری را از حزب دمکرات. اما نه بر مبنای سیاستی که در چارچوبه سیستم حاکم است. این مساله با جزئیات در این متن گفته شده است. آواکیان به روشنی در این سند میگوید:

در حالی که شکست‌دادن – و برکنارکردن – این رژیم فاشیستی یک هدف فوری و حیاتی است، لازم است بار دیگر بر این نکته اساسی تأکید شود: هر امیدی به اینکه با تکیه‌کردن بر حزب دموکرات یا دنباله‌روی از آن بتوان به راه‌حلی عادلانه برای این بحران رسید؛ هر تلاشی برای تبدیل‌کردن حزب دموکرات به چیزی غیر از آنچه هست – یعنی یک حزبِ طبقه حاکم؛ و به‌طور کلی، هر تلاشی برای «کار کردن در چارچوب این نظام» به‌عنوان راهی برای پایان‌دادن به ستم و استثمار بی‌رحمانه آن، یا برای مقابله با تهدیدهای وجودی آن علیه بشریت – از نابودی محیط زیست گرفته تا خطر جنگ هسته‌ای – چنین امید یا تلاشی از بنیاد ورشکسته است و ناگزیر به شکست می‌انجامد؛ و نتیجه آن، ادامه یافتن – و حتی تشدید و تسریع – همین وحشت‌های بسیار واقعی خواهد بود…..چنان‌که پیش‌تر نیز در برخی آثارم گفته‌ام، آنچه لازم است یک قطب بندی مجدد – برای انقلاب است؛ قطب بندی مجددی که هم شامل مبارزه حیاتی علیه رژیم فاشیستی ترامپ می‌شود و هم درک این واقعیت که این فاشیسم از دلِ تکامل خاص نظام استثمار و ستم در این کشور برخاسته است – و این کل نظام سرمایه‌داری-امپریالیسم است که باید برود.

سوال: پایه مادی تضاد بین این دو بخش هیئت حاکمه بورژوازی امپریالیستی آمریکا چیست؟

 

پاسخ: پایه مادی اش این است که در داخل و بیرون این سیستم امپریالیستی، آمریکا با خطرات و چالش هایی روبرو است که تلاش میکند حلشان کند. برمبنای چگونگی حل این خطرات و چالش ها، هیئت حاکمه دچار تقسیم میشوند. این پایه مادی تضادهای درون هیئت حاکمه است. رفیق آواکیان می نویسد: «در مواجهه با بحران عظیم همین نظام [نظام سرمایه‌داری-امپریالیسم]، بخش فاشیستی طبقه حاکمه امپریالیستی (افرادی مانند ترامپ، میلر، ونس و سایرین) ماموریت خود را نجات این نظام از طریق برقراری شکل فاشیستی حکومت می دانند. از نظر آن‌ها، استقرار یک حکومت فاشیستی تنها راهی است که می تواند امپراتوری آمریکا را نجات دهد. یعنی، شکلی از حاکمیت که مبتنی بر برتری‌جویی آشکار و خشونت‌آمیز سفیدپوستان، سلطه مردان بر زنان و سرکوب مردم ال‌جی‌بی‌تی و نفرت آشکار و مقصر دانستن گسترده کسانی است که آن‌ها را «بیگانگان» می‌پندارند؛ شکلی از حکومت که آغشته به جهل ضدعلمی و مسیحیت بنیادگرای الهیاتی است؛ و شکلی که در آن دادرسی قانونی و آزادی‌های مدنی اساساً نابود شده است. استیون میلر [یکی از نیروهای اصلی در این رژیم فاشیستی] می‌گوید مهاجران از «وطن‌های ویران» می‌آیند- و باید به آنجا بازگردند… اما سؤال واقعی این است: چه کسی آن «وطن‌ها» را ویران کرد؟ و این چه چیزی را در مورد فاشیست‌هایی که اکنون بر این کشور حکومت می‌کنند به ما می‌گوید؟».

در مقابل با روش دیگری برای حفظ امپراتوری روبرو هستیم. یک مثال بزنیم. «سوزان مالونی» پژوهشگر آمریکایی و یکی از سخنگویان دمکرات ها، کتابی در باره انقلاب اسلامی ایران نوشته است. تئوری و راه حلی که او جلو میگذارد این است: «باید بر مبنای تنوع، برابری، فراگیری» سیاست ریزی بکنیم. او میگوید به این ترتیب میتوانیم امپراتوری آمریکا را حمایت کرده و نجات دهیم. در مقابل بخش فاشیست میگوید به این ترتیب امپراتوری را از دست خواهیم داد و «ما زنان پررویی مثل تو را خفه خواهیم کرد». این یک تصویرسازی از دعواهای پرچالش در جریان است.

در عین حال تضاد میان این دو جناح دارای یک پیشینه تاریخی است. به این صورت که حتا پیش از به قدرت رسیدن فاشیسم، جناح های مختلف درون طبقه حاکمه در مورد اینکه چگونه چالش های مقابل روی آمریکا را باید حل کنند، با هم تضاد و جدال داشتند. مثلا درباره مسائل مربوط به جنگ داخلی، برده داری، دهه ۶۰ و… اینکه انواع و اقسام تضادها را چه در صحنه داخلی و چه خارجی چگونه باید حل کنند. این پیشینه تاریخی در این مقطع زمانی بسیار پخته و بالغ وارد صحنه شده است. مساله این بود: سرمایه داری شمال یا سرمایه داری جنوب مبتنی بر برده داری. در آن جنگ داخلی چهار ساله بین سالهای ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۵، جنوب برده داری جنگ را باخت. امروز بخش فاشیست بورژوازی آمریکا آن باخت را قبول ندارد و میگوید آماده ایم تا دوباره شروع کنیم. بنابراین پایه مادی این جدال ها این است که سرمایه داری امپریالیستی آمریکا چگونه تکامل یافت و به اینجا رسید.

این سوال که پایه مادی تضاد میان دو بخش بورژوازی امپریالیستی آمریکا چیست، با مساله ایپستمولوژی و شناخت عمیقا مرتبط است. اینکه آیا به صورت ایدئولوژیک و اخلاقی به امپریالیسم آمریکا لعنت می فرستیم یا اینکه پایه های مادی اش را که چگونه به لحاظ تاریخی شکل گرفته و تکامل یافته و به اینجا رسیده و چالش هایی که در نتیجه کارکردش و در نتیجه تاریخش مقابل پایش است، می شناسیم و می فهمیم. اینکه با بشریت چه کرده است و چگونه باید مقابلش ایستاد. این امر دقیقا مرتبط است به اینکه پدیده های مقابل روی مان را به صورت علمی می فهمیم یا با روایت ها پیش می رویم.

 

در شماره آینده: سنتز صحیح از فاشیسم، تضادمندی آن و به کاربست آن در خط سیاسی و میدان عمل.

گزیده ای از پرسش و پاسخ  در جلسات گفتگو ریموند لوتا وسانسارا تیلور در کتابفروشی انقلاب در آمریکا

«کمونیسم هرگز کارساز نبوده است» – اشتباه!

تاریخ واقعی انقلاب‌های روسیه و چین و آینده‌ای حتی رهایی‌بخش‌تر با کمونیسم نوین

 

ریموند لوتا:

تروتسکیسم رویکردی بسیار مکانیکی به انقلاب دارد، کارگران، کارخانه‌های بزرگ و سوسیالیسم بر این پایه است، در حالی که درک کمونیستی که در ابتدا از مارکس نشأت گرفت و مائو آن را توسعه داد و اکنون آواکیان آن را به سطح کاملاً جدیدی رسانده است، چیزی که ما در مورد آن صحبت می‌کنیم یک انقلاب کاملاً دگرگون‌کننده است که می‌تواند فقط در مقیاس جهانی محقق شود. اما دیدگاه تروتسکیستی از سوسیالیسم این است که کارگران کنترل را در دست خواهند داشت. این یک رویکرد کارگری، کارگری، کارگری است.

می‌دانید که پس از مرگ لنین در سال ۱۹۲۴، مبارزه شدیدی در درون رهبری شوروی وجود داشت. سه موضع مختلف در حال رقابت بودند. یک نام مستعار به نام بوخارین وجود داشت و او گفت که ما نمی‌توانیم سوسیالیسم را بدون گذر از دوره طولانی توسعه سرمایه‌داری در اینجا بسازیم. سپس تروتسکی بود که می‌گفت ما برای ساختن سوسیالیسم بیش از حد عقب‌مانده هستیم و تنها امید ما این است که در دیگر کشورهای سرمایه‌داری توسعه‌یافته‌تر انقلاب رخ دهد و برخی از تروتسکیست‌های امروزی هنوز هم بسیار دگماتیک و نادرست به این ایده پایبندند که فقط زمانی می‌توان انقلاب کرد که سطح بالایی از توسعه داشته باشید. بنابراین تروتسکی می‌گفت که تلاش برای ساختن سوسیالیسم در این کشور یک پیشنهاد شکست‌خورده است و استالین در آن زمان از این دیدگاه حمایت می‌کرد که ما با شرایط بسیار دشواری روبرو هستیم، می‌دانید، محاصره امپریالیستی، عقب‌ماندگی و این لنین بود که وقتی به قدرت رسیدند، این نکته را مطرح کرد که خب، ما از نظر وضعیت توسعه بهترین کارت را نداریم، اما قرار است آن شرایط را برای سوسیالیسم ایجاد کنیم. بنابراین استالین گفت رویکرد اصلی او به این موضوع این است که ما می‌توانیم و باید سوسیالیسم را در اتحاد جماهیر شوروی بسازیم، هم برای برآوردن نیازهای مردم، این خیانت به کسانی خواهد بود که جان و انرژی خود را برای انقلاب گذاشته‌اند و هم خیانت به انقلاب جهانی خواهد بود اگر از این دولت سوسیالیستی دفاع نکنیم. دیدگاه اصلی او در این مورد این بود که ما این کار را با نگاهی به وقوع انقلاب در کشورهای دیگر به زودی انجام خواهیم داد. اوضاع به این شکل پیش نرفت. انقلاب‌ها در آلمان شکست خوردند، و همانطور که می‌دانید در اروپای مرکزی و فاشیسم در حال تحکیم بود. بنابراین استالین دیدگاه ساختن سوسیالیسم در این یک کشور را در پیش گرفت. در ابتدا، به عنوان انتظار و حمایت از گسترش انقلاب و به عنوان سکوی پرشی برای آن دیده می‌شد، اما سپس با افزایش خطر جنگ و مشخص شدن حمله نازی‌ها و امپریالیست‌های آلمانی به اتحاد جماهیر شوروی، این امر به خودی خود به یک هدف تبدیل شد. این ایده قوت گرفت که ما باید دریچه‌ها را ببندیم و اتحاد جماهیر شوروی را به عنوان این دژ تسخیرناپذیر سوسیالیسم ایمن کنیم و این منجر به مشکلات زیادی شد.

سوال: در مورد نروژ چطور؟ در مورد کشورهایی مانند نروژ با اقتصاد ترکیبی و متوازن چطور؟

نروژ در حال حاضر بالاترین نرخ شادی را دارد؟

ریموند لوتا: اول از همه، بیایید حقایق را بررسی کنیم.

نروژ یکی از بزرگترین تولیدکنندگان نفت در اروپای غربی است و دولت رفاهی که دارند مبتنی بر موارد زیر است:

اول، آن غارت سیاره و دوم، نروژ در ناتو ادغام شده است، در اتحادیه اروپا ادغام شده است و نروژ به عنوان یک قدرت امپریالیستی ثانویه بر سر میز ضیافت امپریالیسم نشسته است. و از شکاف بزرگ در جهان بین کشورهای سرمایه داری ثروتمند و کشورهای فقیر جنوب جهان سود می‌برد. بنابراین نکته اول این است که سطح زندگی نروژ مانند سطح زندگی در ایالات متحده بر بستری از استثمار جهانی استوار است که از طریق کانال‌های غیرمستقیم بسیار پیچیده اما بسیار مستقیم از طریق عضویت در اتحادیه اروپا و ناتو از مزایای آن بهره‌مند می‌شود و سپس همانطور که گفتم بیایید به نروژ و نفت و سوخت‌های فسیلی نگاه کنیم.

دوم، مفهوم اقتصاد ترکیبی یک مفهوم نادرست است. خب، این ایده‌ای است که ما می‌توانیم نوعی سوسیالیسم را در کنار سرمایه‌داری داشته باشیم. یک دولت رفاه، سوسیالیسم نیست. یک دولت رفاه که در اروپای غربی یا دانمارک، هر کجا که بخواهید بروید، وجود دارد، درست است؟

این همه بخشی از اقتصاد امپریالیستی کلی و ساختارهای سیاسی و اجتماعی در آن کشورهایی است که از جنگ جهانی دوم بیرون آمدند، این دولت‌های رفاه وسیله‌ای برای تثبیت جوامع خود بودند، آنها از طریق رکود و بیرون آمدن از جنگ جهانی دوم، جایی که اتحاد غرب در صدر قرار گرفت، به وجود آمدند. پایه‌ای برای ساختن این دولت‌های رفاه وجود داشت. اما اینها جوامع و اقتصادهایی در مسیر غلبه بر همه استثمار و ستم نیستند. آنها در مقیاس جهانی به استثمار و ستم گره خورده‌اند. شما نمی‌توانید یک اقتصاد مختلط از سوسیالیسم (و سرمایه‌داری) داشته باشید که طبق اصول سوسیالیستی و سرمایه‌داری عمل کند. آنها نمی‌توانند همزیستی داشته باشند. سرمایه‌داری آن را خواهد بلعید.

بنابراین پاسخ دو جنبه دارد.

اول، آن دولت رفاهِ لاف‌زن بر استثمار وحشیانه استوار است، و دوم، دولت رفاه، سوسیالیسم نیست. اوکی؟ این شیوه‌ای است که سرمایه‌داری در بسیاری از نقاط جهان با برخی برنامه‌های اجتماعی که برای تثبیت جامعه و حفظ حاکمیت سرمایه و امپریالیسم طراحی شده‌اند، عمل می‌کند.

سوال: چطور ممکن است که در یک کشور کمونیستی مثل چین میلیاردرها وجود داشته باشند؟ بخش دوم سوال من این است که این اولین باری است که از زمان مرگ صدر مائو، درباره یک تصاحب خصمانه می‌شنوم.

لوتا: خب، خنده‌دار است چون شما به نوعی به سوال خودتان پاسخ دادید، خب، من توضیح می‌دهم، اما می‌دانید چرا امروز در چین میلیاردرها وجود دارند، چون چین یک کشور سرمایه‌داری امپریالیستی است. این یک کشور سوسیالیستی نیست، و چیزی که من به آن پرداختم این بود که چگونه این رهروان سرمایه‌داری در حزب کمونیست چین توانستند در موقعیت خود مانور دهند و پس از مرگ مائو قدرت را به دست بگیرند. آنها فقط از سیاست‌های متفاوتی خوششان نیامد، آنها جامعه چین را بازسازی کردند. آنها اقتصاد را بر پایه سود قرار دادند. یکی از اولین کارهایی که آنها انجام دادند، گشودن چین به روی سرمایه‌گذاری خارجی و تبدیل چین به یک پایتخت عرق‌ریز برای سرمایه غربی بود، اما با انباشت سرمایه از طریق این فرآیند، این طبقه حاکم بورژوایی جدید توانسته است پایه‌های مستقل سرمایه‌داری خود را بنا کند و یک قدرت امپریالیستی کاملاً توسعه‌یافته است و جای تعجب نیست که هر جا سرمایه‌داری شکوفا می‌شود، این ثروت باورنکردنی و نابرابری وجود دارد، بنابراین می‌توانیم عمیق‌تر به این موارد بپردازیم: چگونگی عملکرد سرمایه‌داری دولتی در چین، نقشی که فناوری پیشرفته در رقابت و ستیز آن با امپریالیسم ایالات متحده ایفا می‌کند، تقویت قدرت نظامی آن، گسترش شاخه‌های آن در سراسر جهان، به ویژه در اطراف مواد اولیه و منابع حیاتی مانند کبالت و تیتانیوم و غیره، کنترل عملیات مهم معدنی در سراسر جهان، سرمایه‌داران امپریالیست چینی در تلاش برای ایجاد یک جایگزین، یک شبکه مالی رقیب برای امپریالیسم ایالات متحده هستند، آنها چیزی به نام ابتکار کمربند و جاده دارند که در آن در حال ایجاد زیرساخت‌ها برای تسهیل سرمایه‌گذاری از طرف خود، در کشورهای جنوب جهان هستند. بنابراین همه اینها چیزی است که از زمان آن تصرف خصمانه اتفاق افتاده است. همانطور که شما به طور کنایه‌آمیزی آن را توصیف کردید، بنابراین چیزی که باید درک کنیم این است که چین از سال ۱۹۴۹ تا ۱۹۷۶ یک کشور سوسیالیستی بود، در سال ۱۹۷۶ یک کودتای ضد انقلابی رخ داد و چین امروز یک کشور سرمایه‌داری است که در آن سود بر اقتصاد فرمانروایی می‌کند و نابرابری وحشتناکی در سراسر جامعه وجود دارد، در میان ۱۰ رودخانه آلوده جهان، بیش از نیمی از آنها به دلیل این برنامه بی‌ملاحظه توسعه صنعتی سرمایه‌داری در چین هستند. مردم ممکن است از مشکل بزرگ تولید بیش از حد در چین آگاه باشند، بنابراین این فشار برای صادرات، برای گشودن زمینه‌های جدید سرمایه‌گذاری وجود دارد و شما این را در آمریکای لاتین و آفریقا می‌بینید، بنابراین پاسخ این است که چین سوسیالیستی نیست و میلیاردرها آنجا هستند. البته، هیچ کس حریف ایالات متحده نیست، این کشور در صدر میلیاردرهای جهان قرار دارد، اما جالب اینجاست که چین در رتبه دوم قرار دارد.

 

سانسارا تیلور: ما نیاز داریم و ما مطالبه می‌کنیم: یک روش کاملاً جدید برای زندگی

یک سیستم بنیادا متفاوت!

به جای احساس ناامیدی، آیا جرات می‌کنید راه خروج را یاد بگیرید؟

ما به نیرویی نیاز داریم که در علم انقلاب آموزش دیده باشد، تا بتواند نه تنها بگوید ما انقلاب می‌خواهیم، ​​بلکه بتواند برود و این استدلال را مطرح کند که شما ماهیت بیماری را درک نمی‌کنید. و به شما داروی قلابی داده می‌شود که قرار است آن را بدتر کند.

و شما باید از این کار دست بکشید و این کار را انجام دهید، و این سخت است. اما درست مانند اگر بیماری وحشتناکی دارید، گاهی اوقات درمان، مثلاً اگر سرطان دارید، شیمی‌درمانی سرگرم‌کننده نیست، بسیاری از درمان‌ها سرگرم‌کننده نیستند، اما شما این کار را انجام می‌دهید زیرا از نظر علمی متقاعد می‌شوید که هیچ جایگزینی وجود ندارد و این یکی واقعاً شانس موفقیت دارد.

انقلاب تنها شانسی است که ما داریم، و هیچ راهی وجود ندارد که ما آن میلیون‌ها نفری را که در حال تکان خوردن هستند، از تکان خوردن صرف و نفرت از آنچه اتفاق می‌افتد و صحبت کردن و گفتن “اما ما می‌خواهیم سیستم بهتر کار کند” به درک این موضوع برسانیم که مشکل سیستم است و شما باید بخشی از مبارزه برای سرنگونی سیستم باشید. این اتفاق نمی‌افتد مگر اینکه یک نیروی پیشتاز بیرون بیاید و برای آن استدلال کند. و خلاف جهت رفتن و مطرح کردن این استدلال که بسیاری از مردم الان نمی‌خواهند بشنوند اما باید آن را بشنوند. و شما باید به همان اندازه جدی باشید که بهترین دوست یا مادرتان از یک بیماری رنج می‌برد و می‌گفت از رفتن به پزشک متنفرم، درمان را نمی‌خواهم، و اگر آنها را دوست دارید و می‌خواهید که از این بیماری عبور کنند، با آنها به شدت مبارزه خواهید کرد. و این حتی بزرگتر از این است. به همین دلیل است که… و اگر به آن متقاعد نشده‌اید، نمی‌توانید بیرون بروید و آن استدلال را به خوبی مطرح کنید و به همین دلیل است که من واقعاً از مردم می‌خواهم که ثبت نام کنند و در مطالعه جمعی سازمان یافته این موضوع شرکت کنند. در مورد آن بیاموزید، حرف من را قبول نکنید، مبتنی بر شواهد است، آن را مطالعه کنید، آن را با واقعیت بسنجید، آن را با برنامه‌های دیگر بسنجید، اما به آن بپیوندید.

چرا دیکتاتوری پرولتاریا شهرت بدی دارد، زیرا افرادی که از آن می‌ترسند، حاکمان سیستم‌های استثماری که از آن می‌ترسند و از آن متنفرند، برای شستشوی مغزی مردم در مورد آن تلاش کرده‌اند و در مورد آن دروغ گفته‌اند و دروغ گفته‌اند. آنها در مدارس در مورد آن دروغ می‌گویند، در رسانه‌ها در مورد آن دروغ می‌گویند، همیشه در مورد آن دروغ می‌گویند و افرادی را که می‌خواهند داستان‌های غم‌انگیز و ترسناک خود را تعریف کنند، تشویق می‌کنند. ببینید، در این انقلاب‌ها کارهایی اشتباه انجام شد، اما نکته اصلی چه بود؟ نکته اصلی که انقلاب‌ها را در اتحاد جماهیر شوروی و چین مشخص می‌کرد، رهایی رادیکال بود. اینها جوامعی بودند که توسط امپریالیست‌هایی که با اولین تحریم نفتی تحریم شده بودند، احاطه شده بودند. آنها ۱۴ بار به اتحاد جماهیر شوروی حمله کردند، اما تحولات بسیار عمیقی ایجاد کردند و چین حتی بیشتر از آنها این کار را انجام داد و این مهم است که شما تجربه زنده‌ای از آزادی میلیون‌ها انسان داشته باشید. مردم باید بدانند که ما توانسته‌ایم متفاوت زندگی کنیم. آنها باید این را بدانند و اگر در مورد آن دروغ گفته شده، به دلیلی به آنها دروغ گفته شده است و بنابراین ما باید در مقابل آن دروغ‌ها بایستیم. در عین حال، مردم باید این را بدانند زیرا باید یاد بگیریم که چه کاری درست انجام شده، کاستی‌ها چه بوده و چگونه دفعه بعد بهتر عمل کنیم. ما قصد داریم جامعه جدید را اداره کنیم. حالا اگر قرار است جراحی قلب باز انجام دهید، باید به تجربیات قبلی جراحی قلب باز نگاه کنید، باید نحوه انجام آن را مطالعه کنید. نباید بگویید اوه، من نمی‌خواهم به این تلاش شکست خورده نگاه کنم. نمی‌خواهم به این فرد که اشتباه کرده نگاه کنم و فقط جراحی باز انجام دهم بدون اینکه از آن درس بگیرم، باید به این موضوع بپردازید و بگویید چه کاری درست انجام شده، می‌خواهیم روی چه چیزی جامعه جدید را بسازیم، اشتباهات چه بوده و همین‌طور، ما در تلاشیم کاری بزرگ انجام دهیم. ما در تلاشیم بشریت را در مقیاس جهانی از هزاران سال زندگی به عنوان ارباب و برده به جهانی ببریم که دیگر این روند ادامه نداشته باشد.

و بنابراین شما این تجربیات گرانبها را دارید که در آن مردم انقلاب کردند و به موفقیت‌های زیادی دست یافتند و بله، در نحوه‌ی انجام آن اشتباهاتی مرتکب شدند و ما این را رواج می‌دهیم، در مورد آن یاد می‌گیریم و مهمتر از همه، به مردم می‌گوییم که دفعه‌ی بعد چه چیزهایی در مورد چگونگی انجام آن به روشی بسیار بسیار کامل‌تر و رهایی‌بخش‌تر آموخته‌ایم. اما من فکر نمی‌کنم که باید تسلیم شستشوی مغزی و دروغ‌های سیستم شویم.

یک مشکل بزرگ این است که حتی کسانی که شجاعانه عمل می‌کنند، به دنبال تغییر سیستم نیستند.

آنها به دنبال انقلاب کمونیستی نیستند.

و صادقانه بگویم، ریموند لوتا در مورد آلرژی اکثر آنها به کمونیسم و ​​حتی بررسی علمی ریشه‌های مشکل صحبت کرد.

آنها چیزی می‌خواهند که آنها را راحت کند، آنها می‌خواهند بایستند، آنها می‌خواهند این وضعیت از بین برود، اما می‌خواهند به زندگی خود بازگردند، آنها می‌خواهند به حالت عادی برگردند، آنها به دنبال تغییر اساسی به روشی که نیاز دارند، نیستند.

ما باید با آنها مبارزه بزرگی داشته باشیم، مبارزه بزرگی با آنها که می‌گوید آنچه را که واقعاً به آن اهمیت می‌دهید، دنبال کنید. شما باید از منطقه امن خود خارج شوید، نه فقط از نظر فیزیکی تا شجاع باشید، همانطور که بسیاری بوده‌اند، اما نه به اندازه کافی، بلکه از نظر ایدئولوژیکی و نظری نیز. شما باید به ایده‌هایی که به شما گفته شده به آنها نگاه نکنید، نگاه کنید. شما باید به کمونیسم نگاه کنید، شما باید به واقعیت عینی نگاه کنید، شما باید این را ارزیابی کنید، نه بر اساس اینکه آیا محبوب است، نه بر اساس اینکه آیا در اینترنت مورد تمسخر قرار می‌گیرد، نه بر اساس هویت… اوه بله، باب آواکیان یک پیرمرد سفیدپوست است، همه ما می‌دانیم که نباید به پیرمردهای سفیدپوست گوش دهیم. نه، شما به کسی گوش می‌دهید که درک علمی از مشکل و راه‌حل دارد و با درگیر شدن با آن و سنجش آن در برابر واقعیت، متوجه می‌شوید که این درست است یا نه. و این یک مبارزه بزرگ است که ما باید با افراد شریف انجام دهیم، من در مورد فاشیست‌ها صحبت نمی‌کنم، من در مورد افراد شریف صحبت می‌کنم….

جولای ۲۰۲۶ برگرفته از کانال اینستاگرام روکام

 

معرفی کتاب «رگ و پی جنگ و تجارت» – بخش سوم و پایانی

جنگ کانال سوئز، جنگ نفت‌کش‌ها، جنگ تنگه هرمز … ضرورت انقلاب

مریم جزایری

در بخش دوم و پیشین معرفی کتاب «رگ و پی جنگ و تجارت» (در آتش شماره ۱۷۶، تیر ۱۴۰۵) نوشتیم:

در دوره‌ای که خلیج فارس به یکی از کانون‌های اصلی رقابت‌های خصمانه قدرت‌های سرمایه‌داری جهانی بدل شده است، خواندن  کتاب «رگ و پیِ جنگ و تجارت: کشتیرانی و سرمایه‌داری در شبه‌جزیره عربستان» برای درک اعماق و ابعاد این منازعه مهم است. موضوع اصلی کتاب، نقش حمل و نقل دریایی در سوخت و ساز سرمایه داری جهانی است. تمرکز آن بر بنادر خلیج فارس و شبه جزیره عربستان است و نشان می دهد که حمل و نقل دریایی، دروازه های ورود سرمایه جهانی به کشورهای این منطقه بوده است. ایران کنونی به واسطه ورود سرمایه های امپریالیستی شکل گرفت –عمدتاً از اواخر قرن ۱۹ به این سو. کشف نفت و تشکیل شرکت نفت ایران و انگلیس در سال ۱۹۰۶ نقطه عطف در این روند بود و پس از جنگ دوم جهانی و تحت سلطه امپریالیسم آمریکا به صورت جهش وار پیش رفت. بنادر نفتی مانند آبادان و خارک ساخته شدند. زیرساخت‌های حمل‌ونقل رشد یافتند. راه آهن سراسری جنوب- شمال برای تسهیل جریان یابی سرمایه و نیز برای تامین «امنیت» برای سرمایه و تسهیل کنترل سرزمینی ساخته شد. تنگه هرمز، گره گاه سیم‌های تلگراف شد (و امروز گره‌گاه کابل‌های زیردریایی اینترنت). طبقه سرمایه دار جدیدی به وجود آمد. قدرت سیاسی از طبقه زمین‌دار سنتی و دربار و روحانیت به طبقه سرمایه‌دار شهری و دولت جدید که تضمین کننده وابستگی ساختارمند ایران به نظام سرمایه داری جهانی بود، منتقل شد. ارتش مدرن و پلیس و دستگاه امنیتی «مدرن» به وجود آمد.

فصل هشتم کتاب، با عنوان «غنائم جنگ» با نقل قولی از دین آچسون (معمار سیاست بین المللیِ امپریالیسم آمریکا پس از جنگ دوم و در دوران «جنگ سرد») شروع می شود: « امپراتوری‌های بزرگ اروپا از طریق مستعمرات و حوزه‌های نفوذ خود، اقتدار، نظم و احترام به تعهدات قراردادی را تقریباً در همه‌جا گسترش دادند. هر جا که فرمانشان اجرا نمی‌شد، ناوچه‌ها و کشتی های توپ دار، راه‌شان را می‌گشودند. …»[۱]

پس از این، کتاب به «مسیرهای جنگ و جنگ مسیرها» می پردازد.

کل کتاب به گردش کالایی می‌پردازد؛ فرایندی که در قلب انباشت سرمایه‌داری قرار دارد. فصل هشتم نشان می‌دهد چگونه جهان خشونت‌بار و بی‌رحم گردش کالایی با جنگ پیوندی تنگاتنگ دارد؛ جنگی که نه صرفاً ادامه همان منطق استثمار، بلکه ضرورتِ بازتولید گسترش‌یابندۀ استثمار است.

یکی از موضوعات جالب فصل هشتم، جنگ کانال سوئز (۱۹۵۶) و جنگ نفت‌کش‌ها در جنگ ایران و عراق (۸۰-۱۹۸۸)  است.

در سال ۱۹۵۶، سه کشور بریتانیا، فرانسه و اسرائیل با هدف در دست گرفتن کنترل کانال سوئز به صحرای سینا در مصر حمله کردند. کانال سوئز از نوامبر ۱۹۵۶ تا مه ۱۹۵۷ بسته ماند و همین چند ماه اختلال، تأثیری چشمگیر بر روابط تجاری آن دوره و سال‌های پس از آن گذاشت.

«جنگ نفت‌کش‌ها» نیز به حملات متقابل ایران و عراق به نفت‌کش‌های یکدیگر اشاره دارد. جنگ سوئز و جنگ نفت‌کش‌ها در جریان جنگ ایران و عراق، هر دو موجب اختلال جدی در حرکت کشتی‌های تجاری و نفتی شدند و قدرت‌های امپریالیستی، به‌ویژه آمریکا، آن را تهدیدی امنیتی تلقی کردند.

از این جهت، می‌توان میان آن‌ها و آنچه امروز «جنگ تنگه هرمز» میان آمریکا و ایران نامیده می‌شود، شباهت‌هایی دید. با این تفاوت بنیادین که جنگ تنگه هرمز هرگز یک مناقشه صرفاً منطقه‌ای نیست؛ بلکه در هسته رقابت چندقطبی میان چین، روسیه و آمریکا قرار دارد و به عرصه‌ای برای بازتعریف توازن قوای امپریالیستی بدل شده است.[۲]

پایان یک دوره تاریخی: شکست پروژه‌های استقلال‌خواهی و ناسیونالیسم عرب


نگاه تاریخی خلیلی به نتیجه سیاسی جنگ کانال‌ها، بسیار ژرف و مهم است. وی می گوید، در مقیاس تاریخی، دوران استعمارزدایی که از بعد از جنگ جهانی دوم در کشورهای مستعمره شروع شده بود، پایان یافت و پایانش با شکست آرمان های استقلال خواهی، ناسیونالیسم عرب و رهایی از سلطه غرب در جهان عرب رقم خورد. به جای آن، نیروهای ارتجاعی وابسته به غرب مانند سلطنت های نفتی خلیج قدرت را به دست گرفتند. این نه تنها یک شکست نظامی بلکه پایاین یک دوره تاریخی بود. «در می ۱۹۶۷، چشم‌انداز گسترش نفوذ شوروی به سمت جنوب، عالی به نظر می‌رسید… به نظر می رسید، نیروی دریایی شوروی با در اختیار داشتن کانال سوئز و عدن، به ‌زودی برتری خود را در دریای سرخ تثبیت خواهد کرد و رژیم‌های هر دو کرانه می‌بایست دست‌خوش تغییر جهت یا جایگزینی شوند. راه برای نفوذ بیشتر در جنوب و شرق عربستان و به‌ویژه در خلیج [فارس] هموار بود، جایی که عراق پیشاپیش در اردوگاه انقلابی [شوروی] قرار داشت و ایران نیز می‌توانست در آسیب‌پذیرترین نقطه‌اش منزوی و تهدید شود. همۀ اینها با جنگ ژوئن [۱۹۶۷] متوقف شد.»[۳]

از سال ۱۹۶۷ نیروهای مرتجع عرب که همواره خدمتگذار امپریالیست ها و تحت الحمایه آنها بودند برتری یافتند. طبق گفته روزنامه نیویورک تایمز(دسامبر۱۹۷۳)، «بارگیری نفتکش‌ها در پایانه‌های عربی و ورود آن‌ها به برخی بنادر اروپایی هرگز به این میزان بالا نبوده است». (نقل شده توسط خلیلی، ص ۲۴۷). این روزنامه نوشت: «احساس بحران ممکن است تا حدی بازتاب بزرگ‌نمایی شرکت‌هایی باشد که به دنبال قیمت‌های بالاتر هستند». شرکت بیمه لویدز لندن هم گزارش داد که میزان تُناژ صادراتی از رأس‌تنوره در عربستان سعودی، جبل‌الضنه در ابوظبی، مینا الاحمدی در کویت، خورالعمایه در عراق و بندر ماهشهر در ایران افزایش یافته است.

کانال سوئز در ۵ ژوئیه ۱۹۷۵، پس از هشت سال جنگ فرسایشی و جنگ ۱۹۷۳ و عملیات لایروبی گسترده، دوباره باز شد: «در آن زمان، جهان عرب به‌گونه‌ای غیرقابل‌بازگشت تغییر کرده بود و قدرت ژئوپلیتیک منطقه‌ای از قاهره به شبه‌جزیرهٔ عربستان منتقل شده بود»[۴]

به این ترتیب، شعارهای انقلابیِ ضداستعماریِ دوران ناصریسم تمام شد. انتقال قدرت از قاهره (مصرِ ناصری) به شبه‌جزیرهٔ عربستان (عربستان سعودی و شیخ‌ نشین‌های نفتی) یک تغییرِ ژئوپلیتیک بزرگ بود که یکی از جنگ های مهم غرب آسیا آن را متولد کرد. به بهای ویرانی و سرکوب آمال مردمی فقیر و تحت استثمار که بیهوده چشم امید به ناصریسم و حمایت شوروی سوسیال امپریالیستی دوخته بودند.

انقلابِ رهایی از کالایی‌شدگیِ انسان، دریا و خاک: بالاخره، این مساله تاریخی چگونه حل خواهد شد؟

کتاب «رگ و پی جنگ و تجارت» به‌خوبی نشان می‌دهد که قدرت در خلیج فارس نه صرفاً در دست دولت‌ها، بلکه در شبکه درهم‌تنیده‌ای از نفت، پایگاه‌های نظامی، شرکت‌های چندملیتی و سامانه‌های لجستیکیِ نظم امپریالیستی قرار دارد. بیرون راندن چنین حجمی از قدرت با خیزش‌های مقطعی یا اعتراض‌های اجتماعی ممکن نیست؛ و بی‌تردید از توان دولت‌های حاکم، از جمله جمهوری اسلامی خارج است. زیرا خود این دولت‌ها جزئی از همین ماتریس قدرت هستند.

وقتی کتاب به پایان می‌رسد، پرسشی بنیادین ذهن را می‌خراشد:  این معضل تاریخی چگونه می‌تواند حل شود؟ چه نوع انقلابی قادر است این ساختار عظیم قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامیِ امپریالیستی و دولت‌های ارتجاعی منطقه را از خلیج فارس بیرون کند و این پهنه را به کنترل مردم آن درآورد؟ همچنین چه نوع دگرگونی‌ای می‌تواند ایران را از وابستگی تاریخی به نفت رها کند و آب‌های غنی و زیبای این منطقه را به منبع معیشت، زیست‌پذیری و آینده‌سازی مردمان این منطقه بدل کند؟

تحقق این ضرورت تاریخی، مستلزم انقلابی است که در سطح محتوا و عمل، کیفیتی خارج از ماتریس سیاسی، اقتصاد و اجتماعی موجود باشد. یک انقلاب سوسیالیستی، به‌مثابه پروژه‌ای برای ریشه‌کن کردن روابط سرمایه‌داری و بازسازی روابط قدرت و روابط تولیدی. باز کردن این راه، نیاز حیاتی اکثریت مردم خلیج فارس و کل شبه جزیره عربستان است. مردم این منطقه را، از بوشهر و بندر عباس و ماهشهر تا چاه بهار و بمپور و خارک و قشم باید به محتوای این انقلاب و نقشه راه آن مسلح کرد. این، گام حیاتی امروز است که در بیرون آوردن ایران و خاورمیانه از چنبره زندگی سوز نظام سرمایه داری امپریالیسم، خصلت راهبردی دارد. نباید به ظرفیت چنین کیفیتی از کنش انقلابی کم‌بها داد یا آن را با جست‌وجوی راه‌حل‌های «میانه‌» و «آسان» یا «ممکن» جایگزین کرد. تجربه تاریخی و تحلیل علمی نشان می‌دهد که راه‌های میانه، در چارچوب ماتریس قدرت موجود، هرگز توان برهم‌زدن سازوکارهای سلطه امپریالیسم و ارتجاع را ندارند.

معرفی کتاب «رگ و پی جنگ و تجارت» را با گزیده‌ای از فصل هشتم به پایان می‌برم؛ با این امید که خواننده را درگیر پرسش و پاسخ‌ طرح‌شده در مورد «انقلاب» کند و او را به جسارتِ رویاپردازی و همتِ نقشه‌کشی برای انقلاب و ساختن آینده برانگیزد؛ آینده‌ای که در آن سرمایه‌داری امپریالیستی دیگر نتواند با مافوق‌استثمار و مکیدن خون مردم این منطقه، سوختِ چرخه‌ی جهانیِ استثمار را تأمین کند و روند نابودی محیط زیست را شتاب دهد. 

نکات بیدارکننده از فصل هشتم کتاب «رگ و پی جنگ و تجارت»

جنگ و تغییر مسیرهای دریایی و مراکز مالی منطقه ایِ امپریالیست ها[۵]

در جریان جنگ ۱۹۷۳، دگرگونی مهمی در جغرافیای حمل‌ونقل دریایی منطقه ایجاد شد. حملات هوایی اسرائیل تمام زیرساخت‌های بنادر، از جمله تأسیسات سوخت و نفت و تسهیلات حمل‌ونقل را هدف قرار داد. کشتی‌ها از دو بندر ویران‌شدهٔ سوریه – و همچنین بندر عقبه در اردن – به بندر شعیبه در کویت منحرف شدند تا کالاهای خود را برای حمل با کامیون به اردن، سوریه و عراق تخلیه کنند. اسکله‌های بیروت در سال ۱۹۷۵ توسط شبه‌نظامیان فالانژ لبنان به آتش کشیده شدند. بکتل، که در آن زمان «بزرگترین کارفرمای خارجی در لبنان» بود، کارکنان خود را در بیروت به عربستان سعودی، کویت و اردن منتقل کرد. اکثر شرکت‌های بزرگ بین‌المللی مقرّ خود را به دبی و شارجه بردند. حمل‌ونقل دریایی به بنادر سوریه، یونان و قبرس و همچنین بنادر شبه‌جزیره تغییر مسیر داد. کویت، دبی، شارجه و بحرین از جمله بهره‌برداران اصلی خروج بخش بانکداری و بیمه از بیروت بودند. در سال ۱۹۷۵، بحرین مقرراتی را تصویب کرد که این جزیره را به مرکز بانکداری برون‌مرزی (آفشور) تبدیل کرد. دبی، که پیشینه‌ای طولانی در تجارت انتقالی (انترپو) داشت، بانکداری بازرگانی را در خلیج بر عهده گرفت و تا سال ۱۹۷۸ میزبان ۵۵ بانک با ۳۵۰ شعبه بود. تغییر مسیر عظیم دلارهای نفتی از بیروت به خلیج فارس منجر به جنونی از ساخت‌وساز و مصرف شد و به تبع آن بر رونق اقتصادی شهرهای بندری افزود. ازدحام بزرگی در بسیاری از بنادر بزرگ منطقه – از جمله بصره، جده و بنادر جنوبی ایران – به وجود آمد.

در خلال جنگ ایران و عراق، دو کشور بارها به کشتی‌های تجاری در خلیج فارس حمله کردند؛ مجموعاً ۴۱۱ حمله که حدود ۶۰٪ آن کار عراق بود. آمریکا برای آنکه بتواند رسماً نفتکش‌های کویتی را اسکورت نظامی کند، نفتکش‌های کویتی را «تحت پرچم آمریکا» ثبت کرد. از دید برخی حقوقدانان آمریکایی (مثل مایکل اسنایپس)، این کار با قوانین و رویه‌های حقوقی خود آمریکا در تضاد بود. با این وصف، آمریکا قوانین و تفسیرهای حقوقی خود را به‌نفع گسترش قدرت فرامرزی‌اش تغییر داد.

طوفان صحرا و پس از آن

برای ایالات متحده، عملیات سپر صحرا / طوفان صحرا فرصتی بود تا «نظم نوین جهانی» را تحت سلطهٔ خود به رخ بکشد و همچنین، توانایی لجستیکی و قدرت نظامی خود را در سراسر جهان به نمایش بگذارد. بنادر دمام و جبیل به منطقهٔ استقرار و پشتیبانی نیروهای آمریکایی تبدیل شدند. دوحه، دبی، فجیره و بنادر عمان به گره‌های دریایی برای لجستیک، سوخت‌رسانی و تأمین آذوقه تبدیل گشتند. آژانس‌های کشتیرانی محلی، مانند کانو در بحرین، به نیروی دریایی ایالات متحده در زمینهٔ حمل محموله‌های نظامی و تأمین بیمهٔ دریایی خدمات رسانی می‌کردند.

ایالات متحده پایگاه‌های خود و به‌ویژه حضور دریایی خود را در منطقه گسترش داد. با آغاز جنگ علیه عراق و افغانستان، بخش‌های لجستیکی در بنادر کویت، بحرین، قطر، امارات متحده عربی و عمان – و همچنین در نقاط دورتر در اقیانوس هند و شاخ آفریقا – مهیا و آماده بودند تا برای تأمین نیازهای جنگ‌های افغانستان و عراق مورد استفاده قرار گیرند.

این روند به خوبی نشان می دهد که توانایی ایالات متحده آمریکا، در جنگ های نامحدود در میدان‌های نبرد متعدد و در حال گسترش، وابسته است به دسترسی به زیرساخت‌های حمل‌ونقل دریایی در خاورمیانه، اقیانوس هند و فراتر از آن.

اهمیت پایگاه‌ها و نیابتی ها

پایگاه‌های دریایی اغلب روابط نزدیکی با بنادر مجاور دارند. رقابت‌ها بر سر دسترسی به پهنه‌های آبی خاص ممکن است بر سر مزیت تجاری یا راهبردی باشد. همهٔ کشورهای منطقه برای دسترسی به بنادر تجاری در دریای سرخ با یکدیگر رقابت می‌کنند. هم اکنون ترکیه و قطر و عربستان به شدت در حال رقابت با امارات و اسرائیل در سومالی هستند. سومالی به دلیل موقعیت خاص خود، به یک نقطهٔ عطف در معادلات قدرت جهانی تبدیل شده است: در کنار شاخ آفریقا و نزدیک به باب‌المندب (یکی از مهم‌ترین آبراه‌های جهان) قرار دارد. کشورهایی مانند امارات، ترکیه، چین و آمریکا به دنبال نفوذ در بنادر سومالی برای اهداف نظامی (ایجاد پایگاه) و تجاری (دسترسی به بازار و ترانزیت کالا) هستند. امارات و اسرائیل همکاری تنگاتنگ نظامی ـ اطلاعاتی در جنگ‌های سومالی دارند و نیروهای نیابتی مسلح خود را در سومالی ایجاد کرده‌ اند. از سوی دیگر، دولت مرکزی سومالی مورد حمایت عربستان، ترکیه، مصر و قطر است.

امارات متحده عربی دارای پایگاه‌های نظامی در عصب، موگادیشو و بربرا (سومالی) است. جیبوتی میزبان پایگاه‌های نظامی چین، فرانسه و ژاپن و همچنین بزرگترین پایگاه نظامی ایالات متحده در آفریقا است. اتحادیهٔ اروپا، ناتو و اتیوپی نیز در آنجا حضور دارند. عربستان سعودی برنامهٔ ساخت یک پایگاه را دارد. بندر دوراله نیز به‌شدت میان دبی و چین مورد مناقشه است. بنادر ویران‌شده و جنگ‌زدهٔ یمن نیز حتی در حالی که جنگ ادامه دارد، مورد ادعای قدرت‌های منطقه‌ای هستند که هریک از یک گروه از نیروهای محلی حمایت می‌کنند.

سرنگونی رژیم شاه

سرنگونی نزدیک‌ترین متحد و دست‌نشاندهٔ ایالات متحده در خلیج، یعنی شاه ایران، در سال ۱۹۷۹، برای آیندهٔ وضعیت نظامی و دریایی ایالات متحده در منطقه، نقطه‌عطفی بود. از آن پس، ایالات متحده هرچه بیشتر به رژیم‌های دست‌نشانده اش تکیه کرده و تلاش کرده است روابط میان کشورهای حوزهٔ خلیج و و پاکستان و ترکیه را نزدیک کند. همچنین خواستار آن شده که عربستان سعودی و دیگر کشورهای حوزهٔ خلیج «نیازهای امنیتی منطقه‌ای» – احتمالاً ایالات متحده – را تأمین مالی کنند. به عبارت دیگر، هدف آمریکا تشکیل یک جبههٔ متحد علیه جمهوری اسلامی و وادار کردن دست‌نشانده‌های محلی به پرداخت هزینه‌های آن بود. از نظر نظامی، این چارچوب مستلزم افزایش حقوق پرواز بر فراز منطقه برای ایالات متحده، گسترش حضور نظامی آمریکا و مانورهای منظم، گسترش حمل‌ونقل هوایی و دریایی راهبردی و دسترسی به پایگاه‌ها، و استقرار پایگاه‌های  سراسر منطقه و در اقیانوس هند بود. یک گروه ویژه در سال ۱۹۸۰ تشکیل شد که هستهٔ اولیهٔ فرماندهی مرکزی ایالات متحده، سنتکام (CENTCOM) را شکل داد، که تأسیس رسمی آن در مارس ۱۹۸۳ اعلام شد.

یکی از نخستین عرصه‌هایی که سنتکام به نمایش قدرت پرداخت، عملیات‌ حفاظت از نفت کش ها در طول جنگ نفتکش‌ها (در جنگ هشت ساله ایران و عراق) بود. پس از آن، تهاجم عراق به کویت و واکنش آمریکا با عملیات های «سپر صحرا» و «توفان صحرا» در سال ۱۹۹۱ فرصت‌هایی آسمانی برای این فرماندهی بودند تا تسلط خود را در شبه‌جزیره عربستان تثبیت کند. (پس از حملهٔ عراق به کویت در ۲ اوت ۱۹۹۰، این نگرانی جدی به‌وجود آمد که صدام حسین ممکن است به عربستان سعودی نیز حمله کند. اگر این اتفاق می‌افتاد، بخش بزرگی از منابع نفتی جهان در خطر قرار می‌گرفت.برای جلوگیری از این تهدید، آمریکا و کشورهای متحدش عملیات سپر صحرا را آغاز کردند. پس از آن، در سال ۱۹۹۱ عملیات «توفان صحرا» عملیاتی بود که توسط ائتلاف بین‌المللی به رهبری آمریکا و با مجوز سازمان ملل برای آزادسازی کویت از اشغال عراق انجام شد. این عملیات از ۱۷ژانویه تا ۲۸ فوریهٔ ۱۹۹۱ ادامه داشت و شامل دو بخش بزرگ بود:  حملهٔ هوایی گسترده و  حملهٔ زمینی صدساعته)

پس از سال ۱۹۹۱ ایالات متحده پایگاه‌های بزرگی در کویت، عمان و قطر گشود. مقر منطقه‌ای سنتکام در قطر و ناوگان پنجم ایالات متحده و مقر دریایی سنتکام در منامه مستقر شدند. ایالات متحده حضور خود را در خاورمیانه، اقیانوس هند و آفریقا به طور تصاعدی گسترش داد. نیروی دریایی ایالات متحده در جبل‌علی برای انبارداری و لجستیک مالک و اجاره‌کنندهٔ زمین است و در فجیره نیز زمینی برای سوخت‌رسانی اجاره کرده است. همچنین در کویت و عمان و بحرین (در منامه، جفیر، منطقهٔ اسکلهٔ مینا سلمان و شیخ عیسی) مالک زمین است. کمپ لِمونیه در جیبوتی و دیگو گارسیا در اقیانوس هند نه تنها برای سنتکام، بلکه برای فرماندهی تازه‌تأسیس آفریقایی ایالات متحده (آفریکام) نیز حائز اهمیت هستند.

ناآرامی‌های عمومی و بسیج علیه پایگاه‌های آمریکا در مکان‌هایی مانند بحرین و عربستان سعودی، هم دولت‌ها و هم خود سنتکام را به جستجوی راه‌هایی برای کمرنگ‌تر کردن حضور پایگاه‌ها واداشت. یکی از راه‌ها، انتقال تأسیسات نظامی به درونِ بنادر عظیمی مانند جبل‌علی یا پنهان‌کردن آن‌ها در بنادر دورافتاده بود. راه دیگر، حرکت به سمت فراساحل است. مقامات سنتکام این وضعیت جدید را «دریایی‌تر شدن» توصیف کرده‌اند.

جنگ‌های نامحدود آمریکا و به وجود آمدن قشرهای جدید سرمایه‌داران بزرگ و کوچک منطقه‌ای: دلالان مرگ! 

در مکان‌هایی مانند عربستان سعودی، پروژه‌های بزرگ زیرساختی که بندرگاه‌های اقیانوس‌پیما، پایانه‌های نفتی، خطوط راه‌آهن، خطوط لوله و موارد مشابه را ایجاد کردند، با پروژه‌های نظامی که پایگاه‌ها، جاده‌ها، تأسیسات مخابراتی و تأسیسات حمل‌ونقل نظامی یا دریایی می‌ساختند، همبستگی داشتند. آرامکو و سپاه مهندسین ارتش ایالات متحده، و پیمانکارانی که به آن‌ها خدمت می‌کردند، مانند بکتل، فلور، پارسونز و دیگران، دانش، اطلاعات محلی و تجهیزات حیاتی را به اشتراک می‌گذاشتند. بکتل به طور مرتب به سی.آی.ا (سیا) دربارهٔ آنچه در عربستان سعودی می‌گذشت، گزارش می‌داد؛ در مقابل، سیا اطلاعات مورد نیاز شرکت برای کسب قراردادها را در اختیار آن می‌گذاشت. عملیات «شرکت نفت عمان» گاهی از عملیات «پیشاهنگان سواحل مصالحه» (نیروی نظامی عمان که در سال ۱۹۵۱ توسط بریتانیا تاسیس شد) قابل تشخیص نبود، زیرا بسیاری از افسران هر دو سازمان، هم در پروژهٔ استعماری بریتانیا در جهان عرب و هم در صنعت نفت آنجا خدمت کرده بودند.

پرسنل نظامی سابق، قراردادهای تجاری افسانه ای و سرمایه داری خلیج

قراردادهای «برنامهٔ تکمیل لجستیک غیرنظامی ارتش ایالات متحده» (LOGCAP) سودهای افسانه ای برای پیمانکاران دارند. قراردادهای چندساله، چندمکانی و چندمیلیارددلاری، آژانس‌های لجستیک و حمل‌ونقل نظامی ایالات متحده را با کسب‌وکارهایی در هم می‌بافند که رده‌های مدیریتی آن‌ها از افسران سابق نظامی تشکیل شده اند. بسیاری از شرکت‌های محلی در شبه‌جزیره و جهان عرب بزرگ‌تر، با دریافت قراردادهای گران‌قیمت از ایالات متحده، از سایه‌روشن‌های گمنامی به ارتفاعات آفتابی شهرت و ثروت دست یافته‌اند. این شرکت‌ها به نوبهٔ خود، پیمانکاران فرعی بسیاری را استخدام کرده‌اند و این «بخشش‌ها» را در میان آژانس‌های استخدام محلی، شرکت‌های ساختمانی، شرکت‌های حمل‌ونقل و تجارت سوخت، و هر تعداد کسب‌وکار کوچک‌تر پخش کرده‌اند.

شرکت حمل‌ونقل «دی.اچ.ال» در خلال همین جنگ‌های نامحدود تبدیل به یک غول لجستیک با شاخه های بومی شد. شرکت دیگری که دومین سهم کلان پنتاگون را به دست آورد، شرکت کویتی Agility (چابکی) بود. مسیر تحول این شرکت، پیوندهای ناگسستنی تجارت و جنگ را که در کار لجستیک تجسم یافته است، به تصویر می‌کشد. این شرکت در سال ۱۹۷۹ به عنوان یک شرکت دولتی انبارداری تأسیس شد. در سال ۱۹۹۱ کویت آن را خرید و خصوصی‌سازی کرد که ۲۵ درصد از سهام آن توسط شرکت ملی املاک سلطان عبدالعزیز خریداری شد. درآمد این شرکت پیش از حملهٔ ایالات متحده به عراق ۱۵۴ میلیون دلار بود، اما در سال ۲۰۰۸ به ۶/۳ میلیارد دلار رسید و در گرفتن قراردادهای ارتش ایالات متحده دومین شرکت پس از شرکت معروف هالیبرتون بود.

پرسنل نظامی ایالات متحده سابقهٔ طولانی در رفت‌وآمد بین دولت و کسب‌وکار دارند. درست پس از خروج از عراق، تعداد زیادی از جاسوسان و سربازان شرکت‌های مشاوره‌ای راه‌اندازی کردند و تخصص خود را در «زمینه‌های مرزی» به کارفرمایان سابق خود و دیگران در دولت‌ها و ارتش‌های منطقه می‌فروشند. این‌ها ارتباطات نظامی خود از دوران خدمت در نیروی دریایی را به شرکت‌های نظامی خصوصی تبدیل کردند. یکی از معروف‌ترین آن‌ها «بلک واتر» است. صاحب آن اریک پرینس از کهنه سربازان تکاور نیروی دریایی آمریکا و مأمور سیا بود. ظاهراً شبکه‌های جاسوسی را در خارج از آمریکا اداره می‌کرد. در سال ۲۰۰۷ کشتار میدان النسور در بغداد را انجام داد. دست آخر صرفاً به خعلت مشکلات مالی «بلک واتر» استعفا داد. هنگامی که در سال ۲۰۱۰ مشکلات قانونی «بلک واتر» زیاد شد، از طرف محمد بن زاید آل نهیان، ولیعهد ابوظبی و فردی که مسئول دستگاه‌های امنیتی امارات بود، به امارات دعوت شد. در آنجا او شرکت Reflex Responses را تأسیس کرد برای آموزش مزدوران آفریقای جنوبی و کلمبیا تا در امارت به «جمع‌آوری اطلاعات، امنیت، مبارزه با تروریسم و سرکوب هرگونه شورش» کمک کنند. پس از آن، او به عنوان فرستادهٔ نظامی امارات، همراه با مزدوران آفریقای جنوبی، در تشکیل نیروی پلیس دریایی پانت‌لند (Puntland Maritime Police Force) که مسیرهای تجارت دریایی در خلیج عدن را گشت‌زنی می‌کرد، نقش ایفا کرد. سپس در شرکت‌های معدن‌کاوی و انرژی چین در شرق آفریقا سرمایه‌گذاری کرد و وسیلهٔ او شرکت Frontier Services Group بود که در سال ۲۰۱۲ تأسیس شد. او در سال ۲۰۱۴ با مشارکت بزرگترین شرکت سرمایه‌گذاری دولتی چین، گروه سیتیک (CITIC Group)، تأسیس کرد. این شرکت بخشی از پروژه «کمربند راه» چین است. در بخش معدن کاوی و انرژی در جمهوری دموکراتیک کنگو در کنار شرکت های چینی در پروژه‌های مس و کبالت در منطقه کاتانگا  بود. پرینس یک شرکت لجستیک «اقتصاد خشن» به ارزش میلیاردها دلار را برنامه‌ریزی کرد که در کارهای شبه‌نظامی و شبه‌اطلاعاتی در مکان‌هایی که سرمایه‌گذاری‌های چین نیاز به حفاظت مسلحانه دارند، درگیر می‌شود. در نهایت، گزارش شده است که Frontier Services Group در پاکستان، جایی که چین در ساخت بندر گوادر مشارکت دارد، و در جمهوری دموکراتیک کنگو، گینه و سودان جنوبی منافعی دارد. (به زیرنویس‌های ۹۲ تا ۹۸ فصل هشتم کتاب مراجعه کنید).

 

[۱] ص ۲۴۳ کتاب «رگ و پی جنگ و تجارت»

به نقل از کتاب دین آچسون به نام

Present at thre Creation

[۲] تلاقی نفوذ و منافع؛ مسیرهای آینده چین و روسیه در خلیج فارس،  رابرت موگیلنیکی؛ فرارو، ۳۰ مهر ۱۴۰۳

این مقاله به انگلیسی از طرف بنیاد کارنگی برای صلح بین‌الملل منتشر شده. رابرت موگیلنیکی، پژوهشگر ارشد «مؤسسه کشورهای عربی خلیج فارس در واشنگتن»، مسیرهای آینده نفوذ چین و روسیه در خلیج فارس را بررسی می‌کند.

[۳] ص ۲۴۷ نقل شده توسط خلیلی از لوئیس، «قدرت های بزرگ» زیرنویس ۲۱ از فصل ۸

[۴] خلیلی، ص ۲۴۷

[۵] عنوان گذاری از من است.

مطلب پیش رو، یک بحث جدید و مهم از باب آواکیان، رهبر حزب کمونیست انقلابی امریکا و معمار کمونیسم نوین درباره وضعیت جهان است و در زمانی منتشر می شود که امریکا و اسراییل به ایران حملات گسترده ای کرده و آتش جنگ هر روز در حال گسترش است. این مطلب یک چارچوب علمی و دقیق برای درک چیستی این وضعیت و تنها راه حل آن ارائه می دهد. خواندن و درگیر شدن با مفاهیم مطرح شده در این نوشته، باید اولویت هرکسی قرار گیرد که نگران آینده مردم در ایران و تمام جهان است. این مطلب در چند قسمت در نشریه آتش منتشر خواهد شد.

بشریت در لبه پرتگاه: رژه‌ای اجباری به‌سوی نابودی، یا یافتن راهی برای خروج از این دیوانگی؟

مسئله: سرمایه‌داری-امپریالیسم؛ به‌زنجیرکشیدن و به‌اجبار راندن بشریت به‌سوی فاجعه

باب آواکیان، ۲۰۲۶ (قسمت پنجم)

راه‌حل: بیرون‌کشیدن یک انقلاب رهایی‌بخشِ ریشه‌ای از دل این دیوانگی

نخست، منظور از انقلاب چیست؟ در «اوضاعی حقیقتا وحشتناک یا حقیقتا رهایی بخش» آمده است: «نهادهای سرکوب خشونت‌آمیز این نظام باید سرانجام درهم‌شکسته، شکست داده و برچیده شوند – به‌دست یک نیروی انقلابی سازمان‌یافته. تنها در این صورت است که حرکت‌ها می‌توانند از سطح اعتراضات توده‌ای حتا اعتراضاتی که رادیکال و مصمم باشند، فراتر بروند و به یک انقلاب واقعی بدل شوند.»

و در نقل‌قولی از «اعلامیه و فراخوان» رِوکام آمده است:

«انقلاب یعنی نیرویی متشکل از میلیون‌ها نفر، از بخش‌های گوناگون جامعه، که برای نبردی تمام‌عیار جهت سرنگونی این نظام و جایگزینی آن با یک نظام اقتصادی و سیاسی کاملاً متفاوت و بسیار بهتر- یک نظام سوسیالیستی – سازمان یافته باشد؛ نظامی که بر پایه برآوردن نیازهای مردم و پیشبرد مبارزه برای جهانی کمونیستی بنا شده باشد؛ جهانی که در آن استثمار، ستم و نابودی محیط زیست – که در نظام سرمایه‌داری-امپریالیسم تنیده شده – سرانجام در همه‌جا پایان یابد. هر چیزی کمتر از چنین انقلابی، از اساس ناتوان از حل ریشه‌ای مشکلات و رساندن جامعه به راه‌حل واقعی است.»

به‌اختصار: در جهان امروز، برای تغییر بنیادی جامعه، باید قدرت سیاسی را به‌دست گرفت – قدرت دولتی موجود را سرنگون کرد و قدرت دولتی نوین را بنا نهاد.

در «زمان‌های عادی» – یا به‌عبارت دیگر، جز در دوره‌های استثنایی که کارکردهای اساسی، روابط و «قواعد» نظام به‌شدت مختل می‌شوند و «دوام» آن نه فقط برای گروهی اندک، بلکه در سطحی گسترده در جامعه زیر سؤال می‌رود – مردم در چارچوب نظام موجود شکل می‌گیرند و در آن محصور می‌مانند. به همین دلیل، به‌طور کلی (نه به‌عنوان یک اصل تغییرناپذیر)، در دوره‌های بحران حاد است که تغییر بنیادی ممکن می‌شود.

پس شرایط لازم برای انقلاب چیست؟ در «اوضاع نادری است که انقلاب ممکن می‌شود» توضیح داده شده است:

انقلاب، حتا در کشوری قدرتمند مانند آمریکا زمانی ممکن می‌شود که سه عامل اصلی پدید آمده باشد:

  1. بحرانی عمیق در جامعه و حکومت که «روال معمول» را مختل کند، به‌گونه‌ای که حاکمان، دیگر نتوانند به شیوه «عادی» حکومت کنند؛ شیوه‌ای که مردم به پذیرش آن عادت کرده‌اند.
  2. مردمی انقلابی در مقیاس میلیون‌ها نفر که پیوند ذهنی‌شان با این نظام گسسته شده و عزمشان برای مبارزه در راه جامعه‌ای عادلانه‌تر از ترسشان از سرکوب خشونت‌آمیز این سیستم بیشتر باشد.
  3. یک نیروی انقلابی سازمان‌یافته – متشکل از شمار فزاینده‌ای از مردم، از میان ستمدیده‌ترین‌ها و نیز از بخش‌های دیگر جامعه – که بر پایه علمی‌ترین رویکرد برای ساختن و سپس پیشبرد انقلاب عمل کند و توده‌های مردم هرچه بیشتر به آن به‌عنوان نیروی رهبری‌کننده تغییر ریشه‌ای که فورا مورد نیاز است، نگاه کنند.

این سه عامل، در مجموع، اکنون وجود ندارند – اما این یکی از همان زمان‌های نادر است که می‌توان آن‌ها را پدید آورد.

بدون اینکه بخواهیم مکانیکی به این موضوع نگاه کنیم، قطعاً درک زنده‌ی نقش این سه شرط – و ارتباط متقابل مداوم آنها، یا به قول خودمان رابطه‌ی دیالکتیکی – در رابطه با امکان انقلاب اهمیت دارد. عامل نخست اساساً اکنون وجود دارد و این وضعیت پیوسته تشدید می‌شود – به‌ویژه با شتاب‌گرفتن ماشین رژیم فاشیستی ترامپ.

اما عامل دوم و سوم به‌طور جدی از عامل نخست عقب مانده‌اند. درباره عامل دوم: با اینکه میلیون‌ها – و ده‌ها میلیون – نفر از جنایات فزاینده رژیم ترامپ/فاشیست عمیقاً خشمگین و نگران‌اند، تا کنون بسیار کم (تقریباً هیچ) گرایش جدی به جست‌وجوی راه‌حلی ریشه‌ای بیرون از چارچوب نظام موجود وجود داشته و در پیوند با همین وضعیت در رابطه با عامل دوم، نیروهای کمونیست انقلابی مبتنی بر «کمونیسم نوین» هرچند وجود دارند، اما در این لحظه نسبت به آنچه که فورا مورد نیاز است بسیار عقب هستند، از نظر کمّی بسیار اندک‌اند و از نظر کیفی نیز در درک و به‌کارگیری این رویکرد نوین بسیار ناهمگون‌اند.

در چارچوب تعمیق و تشدید کلی وضعیت مربوط به شرط اول، با دیالکتیک بین جنایات رژیم و مقاومت در برابر آن، باید ابتکار عمل را برای تغییر شرایط دوم و سوم، از طریق مبارزه، به دست گرفت – هم مبارزه علیه نظام ستمگر و جنایات فزاینده آن تحت رژیم فاشیستی ترامپ، و هم مبارزه ایدئولوژیک شدید برای گشودن افق دید مردم فراتر از مرزهای تنگ این نظام؛ برای قانع‌کردن شمار فزاینده‌ای از مردم – از جمله کسانی که اکنون منفعل‌اند – به ضرورت و امکان یک انقلاب واقعی برای جاروکردن کلیت این نظام؛ نظامی که خود، در میان جنایات بی‌شمارش، رژیم فاشیستی ترامپ را پدید آورده است.

چنان‌که پیش‌تر نیز در برخی آثارم گفته‌ام، آنچه لازم است یک قطب بندی مجدد – برای انقلاب است؛ قطب بندی مجددی که هم شامل مبارزه حیاتی علیه رژیم فاشیستی ترامپ می‌شود و هم درک این واقعیت که این فاشیسم از دلِ تکامل خاص نظام استثمار و ستم در این کشور برخاسته است – و این کل نظام سرمایه‌داری-امپریالیسم است که باید برود.

بار دیگر: واقعیت این است که اکنون زمانی نادر است که در آن انقلاب برای برچیدن و ریشه‌کن‌کردن این نظام و بناکردن نظامی کاملاً متفاوت و بسیار بهتر ممکن است. و این زمان نادر نباید هدر رود و دور انداخته شود- بلکه باید از سوی همه کسانی که در هر لحظه‌ای در جست‌وجوی راهی واقعاً رهایی‌بخش و تعالی بخش برای زیستن و رابطه‌داشتن هستند، به‌چنگ آورده و بر روی آن عمل شود.

درحالیکه واقعیت عینی – به‌ویژه سلطه این نظام بر مردم، نه فقط در شکل مادیِ استثمار و ستم، بلکه در فرهنگ و ایدئولوژی و شیوه شکل‌دادن به ذهنیت مردم – عامل مهمی در دشواری جذب مردم به انقلاب است، اما در کنار این، کاستی‌های جدی در میان کمونیست‌های نوین نیز در این دشواری نقش داشته است. مسئله اصلی این است که آیا به‌طور پیگیر بر پایه کمونیسم نوین – به‌ویژه روش و رویکرد علمی آن – پیش می‌رویم یا نه؛ و آیا بر همین پایه کار لازم و مبارزه لازم را برای قانع‌کردن مردم به ضرورت و امکان یک انقلاب واقعی انجام می‌دهیم – بله، حتی در این قدرتمندترین کشور سرمایه‌داری-امپریالیستی – و چرا هیچ چیز معنادارتر از تلاش برای تحقق این انقلاب نیست. هرجا که این کار به‌طور پیگیر انجام نشده، همین امر یکی از دلایل اصلی است که چرا صفوف کمونیست‌های نوین نتوانسته‌اند بر موانع واقعی غلبه کنند و آن‌گونه که لازم است، هم از نظر کمّی و هم از نظر کیفی، تقویت شوند.

برای بیان مسئله به شکلی رک اما علمی، باید گفت که نه‌فقط بشریت در آستانه پرتگاه قرار دارد… بلکه «پروژه کمونیستی» نیز چنین است – و پیشروی تازه‌ای که با کمونیسم نوین حاصل شده، تنها راهی است که می‌تواند آینده‌ای قابل زیستن را برای توده‌های مردم، و در نهایت برای کل بشریت، فراهم کند.

به این واقعیت عمیق بازخواهم گشت – و به این پرسش کلی که در تلاش جدی برای دگرگون‌کردن وضعیت چه باید کرد. اما نخست، و به‌عنوان بنیان بحث، لازم است بیشتر توضیح دهیم که چگونه همه این وحشت‌هایی که مردم امروز با آن روبه‌رو هستند، در اساس از ماهیت و دینامیک های درونی – و از تضادهای بنیادی – نظام سرمایه‌داری برخاسته‌اند؛ به‌ویژه اکنون که این نظام به شکلی از سرمایه‌داری تبدیل شده که بر استثمار جهانی بنا شده است: نظام سرمایه‌داری-امپریالیسم.

و در ادامه، لازم است به جهت‌گیری علمی پایه ای و روش و رویکردی بپردازیم که ما را به این درک حیاتی می‌رساند.

این امر مستلزم آن است که روش علمی ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی را به‌طور جدی و نظام‌مند به‌کار بگیریم – در برابر همه برداشت‌های غیرعلمی و توجیهاتی که به حفظ این نظامِ هیولایی منسوخ خدمت می کند.

به طور پایه ای، ماتریالیسم به معنای پذیرش این است که تمام واقعیت از ماده تشکیل شده است و نه هیچ چیز دیگری – هیچ نیرو یا موجود ماوراء طبیعی، هیچ چیزی که وجود مادی و واقعی نداشته باشد (به عنوان یکی از بیان‌های مهم این موضوع، اندیشه انسان خود نتیجه فرآیندهای مادی واقعی در درون انسان‌ها، به ویژه سیستم عصبی و به ویژه مغز آنها، در تعامل با جهان مادی بزرگتر است). دیالکتیک به این واقعیت اشاره دارد که واقعیت مادی (از جمله جامعه بشری) ایستا نیست، بلکه پر از تضاد است، دائماً در حال تغییر است و در شرایط خاص می‌تواند دستخوش یک تغییر کیفی عمده شود (از یک شکل ماده به شکلی کیفی متفاوت – مانند تجربه روزمره که در آن آب جوشیده به بخار تبدیل می‌شود؛ یا وقتی گونه جدیدی در فرآیند تکامل طبیعی پدیدار می‌شود؛ یا وقتی انقلابی در جامعه بشری یک سیستم کیفی جدید را به وجود می‌آورد – به عنوان مثال، وقتی سوسیالیسم از سرنگونی سرمایه‌داری ناشی می‌شود). ماتریالیسم تاریخی، کاربرد ماتریالیسم دیالکتیکی در توسعه جامعه بشری (و همچنین طبیعت به طور کلی) است.

پس از اینجا آغاز کنیم: شیوه تولیدشیوه تولیدشیوه تولید!

شیوه تولید یعنی نظام اقتصادی – نحوه کارکرد آن – نحوه تولید، مبادله و توزیع چیزها. این بنیان جامعه را تشکیل می‌دهد و در نهایت ماهیت کلی جامعه را تعیین می‌کند: روابط اجتماعی، نهادهای سیاسی، شیوه‌های مسلط تفکر و فرهنگ. آنچه در ادامه، از «گشایش ها» آمده است، توضیح مهمی درباره رابطه میان زیربنای اقتصادی جامعه (شیوه تولید) و روبنا (سیاست، از جمله قوانین، و همچنین ایدئولوژی و فرهنگ) ارائه می‌دهد و توضیح می‌دهد که چرا روبنا با زیربنای اقتصادی در انطباق اساسی است و باید باشد:

در اینجا به یکی دیگر از مؤلفه‌های مهم درک علمی مارکسیستی می‌رسیم: رابطه میان زیربنای اقتصادی جامعه و روبنای سیاسی و ایدئولوژیک (ساختارها و نهادهای سیاسی، و فرهنگ و ایده‌های مسلط). در نهایت ــ نه به این معنا که به‌طور مکانیکی بتوان همه‌چیز را فوراً به این تقلیل داد، بلکه در نهایت و به‌طور بنیادی ــ روبنای جامعه باید با روابط تولیدیِ زیربنایی منطبق باشد. زیربنای اقتصادی جامعه، یعنی «شیوه تولید» ــ اینکه جامعه در عمل چگونه تولید و بازتولیدِ نیازهای مادیِ زندگی را انجام می‌دهد و امکان بازتولید مردم را فراهم می‌سازد ــ شرایط و حدودی را تعیین می‌کند که نهادها و فرایندهای سیاسی چه خواهند بود و ایده‌ها و فرهنگ غالب چه خواهند بود. و من، برای مثال، در کتاب «پرنده ها نمی توانند کروکودیل بزایند اما انسان می تواند افق ها را در نوردد» (به اختصار کروکودیل) این نکته را مطرح کرده‌ام که اگر روبنا به هر نحوِ معناداری و برای هر دوره‌ای از زمان با زیربنای اقتصادی ناهماهنگ باشد، یا به هر شیوه اساسی با آن در تضاد باشد، جامعه از حرکت بازخواهد ایستاد… میان این دو یک ارتباط متقابل وجود دارد؛ ایده‌ها و فرهنگ جامعه، و نیز نهادها و فرایندهای سیاسی، تا اندازه‌ای «حیات خاص خود» را دارند، اما در عین حال به‌طور نزدیک با روابط تولیدی و روابط اجتماعی درهم‌تنیده‌اند و در نهایت به‌وسیله آن‌ها تعیین می‌شوند.

بار دیگر، اگر روبنا به هر شیوه اساسی و برای هر دوره‌ای از زمان با روابط تولیدیِ زیربنایی ناهماهنگ باشد، باعث خواهد شد که جامعه از حرکت بازبماند، و سپس نیروهایی مداخله خواهند کرد تا به هر وسیله‌ای، از جمله از طریق افراطی‌ترین وسایل، بکوشند «نظم» را دوباره برقرار کنند.

برای روشن ساختن این نکته اساسی، من از مسئله «حق خوردن» استفاده کرده‌ام ــ اینکه چرا چنین «حقی» نمی‌تواند یک اصلِ عملیاتی در نظام سرمایه‌داری باشد: همان‌گونه که پیش‌تر گفتم، در چارچوب این نظام، اگر کسانی که توانایی پرداخت هزینه غذا و دیگر نیازهای اساسی زندگی را ندارند اعلام کنند که، صرف‌نظر از هر چیز، حق دارند به آن نیازهای اساسی دسترسی داشته باشند، و سپس بدون پرداخت پول آن نیازها را بردارند، کل نظام سرمایه‌داری دچار بحرانی عمیق خواهد شد و از کار خواهد افتاد. این بیانگر همان نکته اساسی است که مارکس بر آن تأکید داشت: حقوق به‌وسیله ویژگی و روابط بنیادیِ نظام اقتصادی (شیوه تولید) تعیین می‌شوند و نمی‌توانند در تعارض بنیادی با آن باشند؛ و روبنای سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ، از جمله قانون، تجلی این واقعیت عمیق خواهد بود. یا به بیان خود مارکس: «حق هرگز نمی‌تواند بالاتر از ساختار اقتصادی جامعه و رشد فرهنگیِ مشروط به آن باشد.» (در کروکودیل و نیز گشایش ها، مصاحبه با من در اوایل سال ۲۰۲۵ و همچنین مصاحبه‌ای پیش‌تر در برنامهٔ RNL (انقلاب و نه چیزی کمتر)در سال ۲۰۲۲، به‌طور مفصل‌تر به رابطه میان زیربنای اقتصادی و روبنا، و اینکه چرا در هر نظامی روبنا باید در انطباقی اساسی با زیربنای اقتصادی، یعنی شیوه تولید، باشد، پرداخته‌ام.)

شیوه تولیدِ هر جامعه معین، در هر زمانِ معین، ایستا و تغییرناپذیر نیست، بلکه پیوسته در حال تحول و دگرگونی است، زیرا رشد نیروهای مولده تغییراتی را به وجود می‌آورد. (نیروهای مولده به زمین، مواد خام، ساختمان‌ها، ماشین‌آلات و دیگر فناوری‌های مورد استفاده در تولید ــ و همچنین انسان‌ها با دانش و توانایی‌هایشان، که موجب تغییر در نیروهای مولده می‌شوند ــ اشاره دارد.) در مقاطع معینی، رشد نیروهای مولده مستلزم یک دگرگونی بزرگ و کیفی در روابط تولیدی است ــ که آن نیز به نوبه خود مستلزم انقلابی در روبناست، تا نظام سیاسی، و به‌ویژه قدرت دولتی، که نظام اقتصادی (یا شیوه تولید) کهنه را به اجرا درمی‌آورد و از آن پاسداری می‌کند، برانداخته شود.

این درباره همه شیوه‌های تولید صادق است، از جمله شیوه تولید سرمایه‌داری که موضوع مورد تمرکز در اینجاست.

(در مصاحبه‌ای در اوایل ۲۰۲۵ درباره این صحبت کردم که سرمایه‌داری چیست – و چه نیست – و روابط و دینامیک های اساسی آن چگونه‌اند، و چگونه این روابط اکنون در مقیاس جهانی عمل می‌کنند، از آنجا که سرمایه‌داری مدت‌هاست به نظام سرمایه‌داری-امپریالیسم تکامل یافته. اینجا به برخی نکات کلیدی اشاره می‌کنم).

در سرمایه‌داری، یک تضاد بنیادی و حیاتی وجود دارد که در ذات این نظامِ تولید و مبادلهٔ کالایی نهفته است. همان‌طور که در مقاله من کالاها و سرمایه‌داری – و پیامدهای هولناک این نظام توضیح داده شده، کالا چیزی است که برای مبادله تولید می‌شود، نه برای مصرف مستقیمِ تولیدکننده. (مثلاً اگر غذایی برای فروش در بازار کشت شود، کالا است؛ اما اگر برای مصرف خودِ کشاورز کشت شود، کالا نیست.) در سرمایه‌داری، تقریباً همه‌چیز به‌صورت کالا تولید و مبادله می‌شود.

ویژگی متمایز دیگر سرمایه‌داری این است که نیروی کار (توانایی کارکردن) خود یک کالاست. وقتی کسی برای شغل درخواست می‌دهد، در واقع می‌کوشد کالای منحصربه‌فرد خود، یعنی نیروی کارش را، در برابر دستمزد بفروشد. این یعنی نه فقط یک نوع کار خاص، بلکه توانایی کارکردن به‌طور کلی. این نکته بسیار مهم است.

این وضعیت با برده‌داری و دیگر اشکال استثمار متفاوت است. در برده‌داری، ویژگی تعیین‌کننده این است که طبقه استثمارشونده مایملک طبقه استثمارگر است – برده‌داری به معنای واقعی. در فئودالیسم، مثلا طبقه استثمارشونده – به طور خاص رعایا و دهقانانی که در قطعات کوچک زمین زندگی می‌کردند – در رولبطی به زمین وابسته بودند که  براحتی و آزادانه نمی‌توانستند از آن فرار کنند.

از سوی دیگر، طبقهٔ استثمارشده در سرمایه‌داری، یعنی پرولتاریا، به دلیل ماهیت سرمایه‌داری، طبقه‌ای به‌مراتب سیال‌تر و متحرک‌تر است. در نظام سرمایه‌داری، برای طبقهٔ استثمارگر، یعنی سرمایه‌داران، سودآور نیست که کسانی را که استثمار می‌کنند واقعاً در مالکیت خود داشته باشند، زیرا این کار مستلزم سرمایه‌گذاری بزرگی برای خرید کسانی است که قرار است مالک آن‌ها شوند، و سپس باید آن سرمایه را جبران کنند. در نظام سرمایه‌داری، اوضاع بسیار پویاتر از این است، و اگر واقعاً تلاش کنید افرادی را که استثمار می‌کنید به‌عنوان برده خریداری کرده و مالک آن‌ها شوید، احتمال زیادی وجود دارد که نیروی رقیب دیگری شما را از عرصه کسب‌وکار بیرون براند. بنابراین، این یک تمایز مهم است. با توجه به ماهیت و پویایی‌های سرمایه‌داری، به نفع سرمایه‌دار است که در طول مدتی که کارگران برای او کار می‌کنند ــ و برای او ثروت تولید می‌کنند ــ به آنان دستمزد بپردازد. این امر به سرمایه‌دار امکان می‌دهد که، اگر منافعش ایجاب کند، کارگران را اخراج کند، بی‌آنکه پیش از آن مجبور شده باشد مبلغ قابل‌توجهی را برای خرید آن‌ها به‌عنوان بردگان واقعی بپردازد، آن هم پیش از آنکه آن‌ها برایش ثروت تولید کرده باشند. این تفاوت مهمی میان برده‌داریِ آشکار و استثمار سرمایه‌دارانه است؛ تفاوتی که، بار دیگر، به ماهیت و پویایی‌های بنیادی سرمایه‌داری، در تقابل با برده‌داری، مربوط می‌شود.

طبقه استثمارشده در سرمایه‌داری، یعنی پرولتاریا، همان‌گونه که پیش‌تر گفته‌ام، باید از دو جهت «آزاد» باشد. نخست، باید از هرگونه مالکیت بر وسایل تولید آزاد باشد، به این معنا که هیچ انتخاب دیگری جز کار کردن برای کسی که مالک آن وسایل است نداشته باشد. نمی‌تواند مالک یک کارخانه باشد، نمی‌تواند صاحب یک کسب‌وکار کوچک باشد؛ باید هیچ وسیله دیگری برای گذران زندگی نداشته باشد، جز اینکه توسط یک سرمایه‌دار استثمار شود. این یکی از «آزادی‌های» پرولتاریا در سرمایه‌داری است: آزادی از هرگونه مالکیت بر وسایل تولید. در غیر این صورت، هرگز نمی‌توان مردم را وادار کرد که تحت شرایط استثمار سرمایه‌دارانه کار کنند. آزادی دوم این است: پرولتاریا باید آزاد باشد که جابه‌جا شود، از مکانی به مکان دیگر برود، حتی به نقاطی بسیار دور از جایی که پیش‌تر در آن بوده است سفر کند. همچنین باید از تحرک برخوردار باشد تا بتوان او را اخراج کرد و سپس دوباره به کار گماشت/دوباره استثمار کرد (و در وضعیت بیکاری، در موقعیتی آسیب‌پذیر قرار گیرد که برای استخدام دوباره توسط یک سرمایه‌دار، ناچار شود شرایط استثمار حتی شدیدتر و تلخ‌تری را بپذیرد).

این‌ها ویژگی‌هایی هستند که سرمایه‌داری و شکل استثمار آن را از دیگر نظام‌های استثمار متمایز می‌کنند.

آنچه میان همه نظام‌های استثمار مشترک است این است که ثروت طبقه استثمارگر بر پایه استثمار طبقه فرودست تولید و انباشته می‌شود.

اما مهم است آنچه سرمایه‌داری را خاص می‌کند، درک شود زیرا ربط به دینامیسم سرمایه داری دارد: اینکه چگونه ناگزیر است شرایط تولید را به سرعت دگرگون کند و عرصه‌های تازه استثمار در داخل کشور بیابد – مثلاً انتقال کارخانه‌ها از شمال به جنوب – یا حتا در سطح جهانی. این‌گونه است که سرمایه‌داری به پدیده‌ای جهانی تبدیل شده و توده‌های عظیم مردم – و در نهایت کل بشریت – را در چنگال خود گرفته است.

سپس به تضاد بنیادی سرمایه‌داری می‌رسیم ــ تضادی که، بار دیگر، با همهٔ دیگر نظام‌های استثمارگر متفاوت است ــ یعنی تضاد میان تولید اجتماعی‌شده و انباشت خصوصی. در نظام سرمایه‌داری، کارخانه‌هایی را می‌بینید که به‌معنای واقعی کلمه هزاران نفر را زیر یک سقف گرد آورده‌اند، با تقسیم کار؛ افرادی که، برای مثال، در یک خط مونتاژ، هر یک وظیفه مشخص و متفاوتی را انجام می‌دهند. و در مقیاسی کلی، میلیون‌ها و در نهایت میلیاردها نفر در تولید و حمل‌ونقل کالاهای تولیدشده مشارکت دارند، از جمله از طریق زنجیره‌های تأمین سرمایه‌داری بین‌المللی، و به همین ترتیب. این نیز، بار دیگر، با دیگر نظام‌های استثمار متفاوت است؛ حتی اگر در دوران برده‌داری یا نظام‌های دیگر نیز گروه‌هایی از مردم در کنار هم کار می‌کردند، آن وضعیت با اجتماعی‌شدن عظیم تولید در سرمایه‌داری تفاوت دارد؛ اجتماعی‌شدنی که یکی از ویژگی‌های تعیین‌کننده سرمایه‌داری است. اما انباشت آنچه تولید می‌شود و ثروتی که از این راه به دست می‌آید، اجتماعی نیست؛ بلکه خصوصی است و در اختیار سرمایه‌داران مختلف و رقیب قرار دارد. و این عبارت «مختلف و رقیب» اهمیت دارد، زیرا به آنارشی سرمایه‌داری منجر می‌شود، یا در آن نقش دارد؛ وضعیتی که در آن امور پیوسته دستخوش آشفتگی می‌شوند و بنگاه‌های اقتصادی دائماً بنگاه‌های دیگر را تصاحب می‌کنند. اکنون شاهد این ادغام‌های عظیم در عرصه رسانه‌ها و حوزه‌های دیگر هستیم. سرمایه‌داری از این جهت نظامی بسیار پویا است. و همین پویایی آن، همان‌گونه که مارکس اشاره کرد، در واقع پایه مادیِ یک نظام متفاوت، به‌طور ریشه‌ای متفاوت و بسیار بهتر را ایجاد کرده است؛ نظامی که در آن تضاد میان تولید اجتماعی‌شده و انباشت خصوصی از طریق این امر حل می‌شود که جامعه به‌طور کلی، از طریق دولت خود، وسایل تولید و ثروت تولیدشده را به‌طور اجتماعی در اختیار می‌گیرد، و سپس آن‌ها را در جهت منافع توده‌های مردم و برای برآوردن نیازهای اساسی آنان، نه فقط از نظر مادی، بلکه از نظر فرهنگی، فکری و مانند آن، به کار می‌گیرد. (وسایل تولید در سرمایه‌داری خود نیز حاصل تولید اجتماعی هستند.)

این تضاد بنیادی سرمایه‌داری – میان تولید اجتماعی‌شده و انباشت خصوصی (یا تصاحب خصوصی) – به آنارشی سرمایه‌داری منجر می‌شود، یا به آن دامن می‌زند، زیرا انباشت خصوصی به این معنا نیست که یک طبقه واحدِ سرمایه‌دار به‌طور جمعی انباشت می‌کند، بلکه سرمایه‌داران جداگانه و رقیب یکدیگر در حال انباشت در رقابت با هم هستند. و در نهایت این رقابت در مقیاس بین‌المللی شکل می‌گیرد، از جمله در قالب کشورهای سرمایه‌داری مختلف که در رقابت و کشمکش با یکدیگر قرار می‌گیرند، حتی تا حد جنگ، که تاکنون دو بار به دو جنگ جهانی ویرانگر انجامیده است.

علاوه بر تحلیلی که در گشایش ها درباره این موضوع ارائه شده است، ویژگی‌های اساسی و تضادهای شیوه تولید سرمایه‌داری-امپریالیستی با تفصیل بیشتری در مقاله ریموند لوتا با عنوان «درباره نیروی محرکۀ آنارشی و دینامیکهای تغییر» که در شماره ۳ نشریه خطوط تمایز (م. به فارسی در سایت حزب کمونیست ایران م ل م) منتشر شده است، مورد بررسی قرار گرفته‌اند.

اگر به مقوله کالاها بازگردیم: در مرکز همه این‌ها، همه تضادهای اساسی سرمایه‌داری، تضادی نهفته است که در خودِ کالاها وجود دارد. مارکس به‌دلیل بسیار مهمی اثر بزرگ خود، سرمایه، را با بررسی تکامل کالاها آغاز کرد. زیرا تضاد کالاها در نهایت هسته تضادهای سرمایه‌داری است. منظور از این چیست؟ برای اینکه یک کالا بتواند بازگشت ارزش یا چیزی در مبادله ایجاد کند، باید دو ویژگی داشته باشد. باید ارزش مصرف داشته باشد: یعنی برای فرد یا گروهی از مردم، یا تعداد زیادی از مردم، مفید باشد (این می‌تواند بر اساس ترجیح باشد، نه لزوماً رفع نیاز مادی در معنای محدود). اما باید برای مردم مفید باشد. باید ارزش مصرف داشته باشد. و باید ارزش مبادلهٔ تحقق‌یافته داشته باشد: یعنی واقعاً در بازار فروخته یا مبادله شود تا ارزش مبادله‌اش تحقق یابد. (ارزش مبادله‌ای یک کالا با مقدار کار اجتماعا لازم که برای تولید آن صرف می‌شود، تعیین می‌شود.)

به بیان ساده، شما چیزهایی تولید می‌کنید و باید فروخته شوند – وگرنه به دردسر بزرگی می‌افتید. دلیل این دردسر این است که وقتی کالایی را به بازار می‌فرستید، از صفر شروع نمی‌کنید. هزینه‌های زیادی صرف تولید آن شده است: تهیه مواد خام، کار روی آن‌ها، پرداخت دستمزد، هزینه تأسیسات و غیره. بنابراین این کالا وقتی وارد بازار می‌شود، مقدار زیادی ارزش در خود دارد (ارزشی که باز هم، توسط میزان کار اجتماعا لازم، در هر مرحله، که برای تولید آن صرف شده است، تعیین می‌شود)، اما این ارزش شامل هزینه‌هایی است که شما، به‌عنوان تولیدکننده کالا، صرف کرده‌اید (و اگر سرمایه‌دار باشید، با استثمار دیگران این کالا را تولید کرده‌اید). اما مشکل اینجاست که با وجود این هزینه‌ها، هیچ‌کس نمی‌تواند بداند – به‌دلیل وجود سرمایه‌داران رقیب – که چه مقدار از محصول شما، یا اصلاً محصول شما، مصرف خواهد شد و آیا ارزش مبادله بالقوه‌اش تحقق خواهد یافت یا نه.

این امر به هرج‌ومرج سرمایه‌داری دامن می‌زند، زیرا همه این سرمایه‌داران مختلف محصولات خود را در رقابت با یکدیگر وارد بازار می‌کنند، اما عوامل بی‌شماری می‌تواند تعیین کند که آیا محصول خاص آن‌ها، یا حتی محصولات به‌طور کلی، واقعاً چیزی در مبادله – مثلا پول، به عنوان رایج‌ترین شکل مبادله – به دست می‌آورد یا نه. بنابراین، با شروع از این سلول بنیادی جامعه سرمایه‌داری، که تولید کالایی را تعمیم می‌دهد، یعنی کالا می‌توان همه تضادهایی را دید که در سرمایه‌داری بروز می‌کنند: نیاز به اتکا به ارزش مصرف برای تحقق ارزش مبادله – یعنی برای بازگرداندن هزینه صرف‌شده و به امید بیشتر از آن تا بتوانید گسترش پیدا کنید و رقابت کنید.

این واقعیت‌ها در زندگی روزمره پنهان‌اند و بیشتر مردم هیچ درکی از آن ندارند. برداشت رایج – و برداشت سوسیال‌دموکرات‌ها و ترقی‌خواهان و کسانی که می‌گویند «من سرمایه‌داری را دوست ندارم، از آن متنفرم، با آن مخالفم» – این است که سرمایه‌داری فقط «طمع» است. اما دینامیک های درونی سرمایه‌داری است که به آنارشی، رقابت تلخ و درگیری نه‌فقط میان استثمارگران و استثمارشدگان، بلکه میان خودِ استثمارگران – از جمله در سطح دولت‌های سرمایه‌داری که در رقابت و جنگ‌اند – می‌انجامد.

با این حال، همه این‌ها در نهایت ریشه در تضادی دارد که در خودِ کالاها نهفته است و در سرمایه‌داری تعمیم یافته است. بسیار به‌ندرت – به عنوان بخش بسیار کوچکی از واقعیت – پیش می‌آید که مردم چیزهایی را که خود تولید می‌کنند، بدون عرضه به بازار و بدون مبادله، مصرف کنند. اما در یک نظام سرمایه‌داری پیشرفته، این واقعیت‌ها برای مردم آشکار نیست. شما گوشی‌تان را برمی‌دارید و برای پرداخت استفاده می‌کنید، بی‌آنکه بدانید زیر این فرآیند، حجم عظیمی از کار و مبادله کالاها، از جمله کالای نیروی کار، وجود دارد.

بنابراین این نظام پیامدهای عظیمی دارد که اکنون در نظام امپریالیسم به‌شدت تشدید شده‌اند، به‌ویژه اکنون که نظام سرمایه‌داری-امپریالیستی در حال برخورد به محدوده های خود است. این پیامدها فقط شامل کسانی نیست که به‌شدت استثمار می‌شوند – مانند کودکان در کنگو، زنان در بنگلادش، مردم در مصر و سراسر جهان، در آمریکای لاتین – بلکه شامل پیامدهای زیست‌محیطی، خطر جنگ هسته‌ای، و پیامدهای اجتماعی ناشی از دگرگون‌سازی جامعه برای سازگارشدن با دینامیک های سرمایه‌داری نیز هست.

برای کسانی که در این نظام استثمار می‌شوند، تنها راه بنیادی برای رهایی از وضعیت استثمار، برچیدن کل نظام است. اگر این کار را انجام ندهید، آنکاه شما دائماً به چارچوب همان نظام بالاجبار بازگردانده می‌شوید. به همین دلیل می‌گویم مردم «به‌زور به‌پیش رانده می‌شوند». آن‌ها توسط دینامیک های نظام مشروط، مجبور، محدود و به‌پیش رانده می‌شوند. و تا زمانی که در چارچوب برده‌وار این نظام قرار دارند، به‌عنوان افراد، هیچ گزینه واقعی ندارند یا گزینه‌هایشان بسیار محدود است. شاید برخی افراد بتوانند موقعیت خود را تغییر دهند، اما همان‌طور که مارکس اشاره کرد، توده‌های مردم نمی‌توانند شرایط خود را تغییر دهند مگر با برچیدن نظام ستمگر.

بر شیوه تولید… شیوه تولید… شیوه تولید تأکید کرده‌ام، زیرا بنیادی است. اما اشتباه و دگماتیک است که این را مکانیکی بفهمیم، گویی شیوه تولید و روابط درون آن تنها روابط مهم در جامعه‌اند. در «چهار کلیت» که مارکس از آن سخن گفت، روابط اجتماعی‌ای نیز گنجانده شده‌اند که منطبق با روابط تولیدی‌اند و بر پایه آن‌ها استثمار طبقاتی یا روابط طبقاتی شکل می‌گیرد. یکی از انتقادهای رایج به مارکسیسم این است که «مارکسیسم فقط به طبقه می‌پردازد، نه به نژاد، نه به زنان». نه! همان‌طور که در «چهار کلیت» آمده، مارکسیسم به همه این‌ها می‌پردازد. شیوه تولید را بنیادی می‌داند، اما همچنین مجموعه‌ای پیچیده از روابط اجتماعی وجود دارد که با شیوه تولید پیوند دارند و در نهایت بر آن متکی‌اند، اما زندگی و دینامیک خاص خود را نیز دارند، و فرهنگی که در پیوند با آن‌ها شکل می‌گیرد. فرهنگ مسلط فقط بازتاب خطی شیوه تولید نیست؛ بلکه بازتاب همه روابط اجتماعی – ستم نژادی، ستم بر زنان، ستم جنسیتی، و رابطه با محیط زیست – نیز هست. همه این‌ها در فرهنگ، روبنا، ایدئولوژی و سیاست جامعه بازتاب می‌یابد؛ جامعه‌ای که در نهایت بر شیوه تولید مبتنی است، اما به آن تقلیل‌پذیر نیست. خیلی مهم است که در این مورد تقلیل‌گرا نباشیم.

بنابراین دو نکته مهم وجود دارد: شیوه تولید… شیوه تولید… شیوه تولید بنیادی است. همزمان، مجموعه پیچیده‌ای از روابط اجتماعی در پیوند با این نیز وجود دارد که باید در هر تلاش برای تغییر مثبت جامعه در نظر گرفته شوند. (این روابط بطور مسبوط در «گشایش ها» و «پرنده ها نمیتوانند کروکودیل…..» در مجموعه آثار من بحث شده است). (م. هر دو اثر به فارسی در سایت حزب کمونیست ایران م ل م موجود است.)

برگردیم به مسئله انقلاب برای دگرگونی جامعه – و این به‌ویژه درباره انقلاب کمونیستی به‌عنوان بنیادی‌ترین و تاریخی‌ترین دگرگونی صدق می‌کند – این دگرگونی در روبنا رخ می‌دهد و باید رخ دهد. انقلاب در شیوه تولید انجام نمی‌شود. شما نمی‌توانید شیوه تولید را به‌طور بنیادی تغییر دهید، مگر آنکه کل نظام را تغییر دهید – و به‌ویژه نظام حاکمیت، یعنی قدرت دولتی‌ای را که شیوهٔ تولید (و روابط اجتماعی متناظر با آن) را حفظ و اعمال می‌کند. شما در روبنا، که آن شیوهٔ تولید را به اجرا درمی‌آورد، انقلاب می‌کنید تا این سازوکارِ اعمال و تحمیل را درهم بشکنید، و سپس به سراغ تغییر شیوهٔ تولید و روابط اجتماعی می‌روید. باید قدرت دولتیِ کهنه سرمایه‌داری، یعنی دیکتاتوری واقعی بورژوازی را که استثمار و ستم را اعمال و حفظ می‌کند، سرنگون کنید و به‌جای آن استقرار قدرت دولتی سوسیالیستی (دیکتاتوری پرولتاریا) را تحقق بخشید – قدرتی که هدفش الغای استثمار و ستم است، نه فقط در یک کشور سوسیالیستیِ معین، بلکه در نهایت و به‌طور بنیادی در سراسر جهان. با تحقق کمونیسم در سراسر جهان، سرانجام هرگونه نیاز یا مبنایی برای هر نوع دیکتاتوری از میان خواهد رفت و به‌جای آن، جامعه‌ای جهانی از انسان‌ها پدید خواهد آمد که بر پایه اصول همکاری و تصمیم‌گیری جمعی استوار است و در همان بستر و چارچوب، امکان شکوفایی هرچه بیشتر انسان‌ها را فراهم می‌سازد.

تعیین کننده ترین هدف و ضرورت بنیادی این انقلاب سوسیالیستی و قدرت دولتی نوین، دگرگونی ریشه‌ای اقتصاد (شیوه تولید) است، برای ریشه‌کن‌کردن هرگونه استثمار، هر وضعیتی که در آن بخشی از جامعه با کنترل و سلطه و سودبردن از کار دیگران ثروت و قدرت انباشته می‌کند. این دگرگونی اقتصادی پایه‌ای است که بر اساس آن دگرگونی روابط اجتماعی (نژادی، جنسی و جنسیتی، و دیگر روابط اجتماعی) می‌تواند و باید انجام شود، همراه با دگرگونی فرهنگ و اخلاق مسلط، برای از میان بردن تقسیمات ستمگرانه. بار دیگر، من درباره اینکه چگونه این کار باید دیالکتیکی انجام شود، و نه مکانیکی یا تقلیل‌گرایانه صحبت کرده ام.

دگرگونی شیوه تولید همچنین پایه – نه همه، بلکه پایه – برای عمل‌کردن به مسئولیت انترناسیونالیستی در حمایت از پیشروی انقلاب کمونیستی در سراسر جهان است، بر اساس درک علمی اینکه ریشه‌کن‌کردن کامل روابط استثماری و ستمگرانه تنها با تحقق کمونیسم ممکن است، و کمونیسم تنها در مقیاس جهانی قابل تحقق است. (پرداختن عمیق تر به جنبه های کلیدی انترناسیونالیسم و پیشرفت به کمونیسم ورای گنجایش این مقاله است. در برخی آثار مثل گشایش ها، کروکودیل و استثمار، پایان گذاشتن بر استثمار و ستم… بحث های مهمی در این باره مطرح شده است. و همچنین پلیمک «کمونیسم یا ناسیونالیسم» از سازمان کمونیست های انقلابی مکزیک).

در عین حال، همان‌طور که تأکید کرده‌ام، رابطه میان زیربنای اقتصادی جامعه (شیوه تولید) و روبنای سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ، و همچنین روابط اجتماعی، رابطه‌ای ایستا و یک‌سویه نیست. رابطه‌ای دیالکتیکی است – رابطه‌ای دوسویه – که در آن زیربنا پایه است و به‌طور کلی حدود را تعیین می‌کند، اما روابط اجتماعی دیگر و روبنا نیز بر ماهیت و جهت‌گیری زیربنا تأثیر می‌گذارند. اگر قصد تکامل شیوه تولیدی بر مبنای روابطی بدون استثمار وجود داشته باشد، اما روابط اجتماعی ستمگرانه باشند و سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ، ستم و استثمار را ترویج کنند، توسعه یک شیوه تولید غیر استثماری به‌شدت تضعیف و در نهایت معکوس خواهد شد.

آنچه در ادامه می‌آید (از کتاب «کمونیسم نوین» و همچنین نقل‌شده در «گشایش ها») دینامیک های اساسیِ مربوط به رابطه میان شیوه تولید و دگرگونی روابط اجتماعی برای از میان بردن ستم را خلاصه می‌کند:

در نهایت، شیوه تولید بنیان و حدود تغییر را تعیین می‌کند؛ یعنی اینکه چگونه می‌توان هر مسئله اجتماعی را حل کرد – از جمله ستم بر زنان، یا ستم بر مردم سیاه یا لاتین‌تبارها، یا تضاد میان کار فکری و کار یدی، یا وضعیت محیط زیست، یا وضعیت مهاجران، و غیره. هرچند همه این مسائل واقعیت و دینامیک های خاص خود را دارند و به نظام اقتصادی تقلیل‌پذیر نیستند، اما همه آن‌ها در چارچوب و درون دینامیک های بنیادی همان نظام اقتصادی رخ می‌دهند؛ و آن نظام اقتصادی، آن شیوه تولید، بنیان و در نهایت حدود تغییر را در همهٔ این مسائل اجتماعی تعیین می‌کند. بنابراین، اگر می‌خواهید از شر همه این اشکال مختلف ستم رها شوید، باید آن‌ها را در جای خودشان مورد توجه قرار دهید، اما همچنین باید نظام اقتصادی را به‌طور بنیادی دگرگون کنید تا بتوانید این تغییرات را به‌طور اساسی پیش ببرید. به بیان دیگر: باید نظام اقتصادی‌ای وجود داشته باشد که مانع ایجاد این تغییرات نشود، و نه‌تنها اجازه آن را بدهد، بلکه بنیانی مساعد برای تحقق آن‌ها فراهم کند.

تمام این‌ها، بار دیگر، تنها بر پایه یک انقلاب در روبنا قابل تحقق است؛ انقلابی برای برپایی قدرت دولتی سوسیالیستی (دیکتاتوری پرولتاریا) به‌جای قدرت دولتی سرمایه‌داری (دیکتاتوری بورژوازی).

شهرنوش پارسی پور: رمان نویس، زندانی سیاسی، منتقد تیزبین و شجاع دین سالاری و پدرسالاری

شهرنوش پارسی پور روز جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵ در بیمارستانی در حومه سان‌فرانسیسکو در هشتاد سالگی درگذشت. او با رمان کوتاه «زنان بدون مردان» و رمان بلند «طوبا و معنای شب» شناخته می شود. همچنین کتاب «خاطرات زندان» وی در زمره نخستین و تاثیرگذارترین آثار در ژانر ادبیات زندان پس از سال ۱۳۵۷ است و به عنوان نمونه ای از تجربه زنانه در زندان های جمهوری اسلامی در دهه ۱۳۶۰ محسوب می شود. این کتاب، حاصل گذراندن بیش از چهار سال در زندان قزل حصار کرج بود. در سال‌های ۶۰ تا ۶۳ زندان قزل‌ حصار تحت مدیریت فردی به‌ نام «حاج داوود رحمانی» اداره می‌شد؛ دوره‌ای که در روایت‌های زندانیان سیاسی به‌عنوان «دوران وحشت» شناخته می‌شود. شیوه‌ شکنجه موسوم به «تابوت» از ابتکارات او بود و به‌عنوان یکی از خشن ‌ترین روش‌ های اعمال فشار روانی و جسمی بر زندانیان مورد استفاده قرار می‌گرفت. از دیگر ویژگی‌های این دوره، رفتار و کلام زن‌ستیزانه «حاج داوود» بود که زنان زندانی با تحقیرآمیزترین ادبیات و شدیدترین فشارهای روانی و جنسیتی مواجه می‌شدند. این رویکرد، بخش مهمی از سازوکار سرکوب در آن سال‌ها را تشکیل می‌داد و آثار آن تا سال‌ها در خاطرات و شهادت‌های زندانیان باقی مانده است.

پارسی‌پور نخستین بار در سال ۱۳۵۳ در اعتراض به اعدام گلسرخی و دانشیان و دستگیری عده ای دیگر افراد سیاسی و ادبی مانند فریده لاشایی، غلامحسین ساعدی، گلشیری و پرویز زاهدی استعفا داد که متعاقبا دستگیر شد و به مدت ۵۲ روز در زندان بود. متن نامه استعفایش می گوید: «به عنوان اعتراض به اعدام دو شخص مذکور و دستگیری ۴ نفری که اسم بردم استعفا می دهم. توضیح دادم که کمونیست نیستم و با انقلاب سفید مخالفتی ندارم و معترض به نظام سلطنتی هم نیستم. اما به اعدام های بی رویه و دستگیری های مشکوک معترضم. استعفا می دهم که به سهم خودم از آزادی و دموکراسی دفاع کنم».[۱] اما طولانی ‌ترین دوران حبس او به دهه شصت بازمی‌گردد که نزدیک به چهار سال و هفت ماه از عمرش را، بدون محاکمه رسمی، در زندان‌های جمهوری اسلامی به سر برد. به علت این که نشریات متعلق به برادرش هنگام ملاقات خواهر زندانیش در ماشین وی یافت شده بود.

جایگاه «خاطرات زندان» شهرنوش پارسی‌پور در ادبیات زندان

این کتاب در سال ۱۳۷۵ (۱۹۹۶) توسط نشر باران در سوئد منتشر شد و جزو اولین کتاب‌های خاطرات زندان زنان در دوران تبعید محسوب می‌شود. سندی است دست اول از شرایط زندان زنان در دهه ۱۳۶۰. این کتاب، علاوه بر روایت رنج‌ های مشترک همه زندانیان سیاسی، تفاوت رویکرد دژخیمان جمهوری اسلامی نسبت به زنان و مردان زندانی را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد چگونه شکنجه‌های جسمی و روحیِ زنان با لایه‌ای غلیظ از تحقیرهای جنسیتی و جنسی همراه بوده است. کتاب همچنین نشان می دهد که واکنش به این زن ستیزی، همبستگی زنانه را نیز شکل می داد.

کتاب حول چند درون مایه شکل گرفته است: به عنوان نمادی از مقاومت نویسنده ای که به خاطر نوشتن و فکر کردن زندانی شده است. دیگر این که این زندانی یک زن است و به قول زندانبان «مرزهای حیا را درهم شکسته». بنابراین به طور مضاعف باید شکنجه شود تا درهم شکند. کتاب مقاومت و همبستگی انسان ها در مقابل تنهایی و ترس را به تصویر می کشد: انسان هایی که بهترین های جامعه اند و توسط تفاله های جامعه به اسارت کشیده شده اند. کتاب ویژگی ای را ترسیم می کند که در اکثر کتاب های زندان غایب اند: زنِ زندانی سیاسی، دو بار مجازات می‌شود؛ یک‌بار به‌عنوان «دشمن نظام» و بار دیگر به‌عنوان زنی که حد و مرزهای تعیین‌شده برای جنسیت‌اش را شکسته است. کتاب جزییاتی را ثبت می کند و به خاطر می سپارد که معمولا در تاریخ های رسمی یا کلان وجود خارجی ندارند. از همه مهمتر جزییات مربوط به توهین های کلامی بازجو و زندانبان به زنان است. اشاره هایی که به «نجس» بودن زنان می کنند؛ این که اگر زن هستی، نویسنده بودن و فکر کردنت جرم است. فضایی که تشریح می کند: از تحقیرها و تهدیدها و لمس های آزاردهنده و یا ترس از آنچه ممکن است اتفاق بیفتد به شدت انسان را از این جماعت (از زن و مردشان) بیزار می کند.

این کتاب روایت‌های تکان‌دهنده‌ای از زندگی زنان دربند دارد. اما یکی از نافذترین توصیف هایش ماجرای دختر جوانی است که همه او را دیوانه می‌پنداشتند؛ حتی دیگر زندانیان زن. چون با خون عادت ماهانه اش بر دیوارها نقش می‌کشید. در این ماجرا، هم شدت فشارهای روانی را می بینیم و هم مقاومت را. روزی «حاج داوود» با عربده کشی همیشگی اش وارد بند شد. طبق معمول زنان را با الفاظ رکیک تحقیر کرد و رو به آن دختر جوان، با اشاره به نقش های خونی روی دیوار، فریاد زد: کثافت! دختر جوان در نهایت خونسردی  پاسخ داد: « تو از توی همین کثافت بیرون اومدی». پارسی پور می نویسد: حاج داوود خشکش زد! زندانی ها بعضا ترسیده بودند و برخی دیگر در دلشان احساس پیروزی می کردند.

فصلی از کتاب خاطرات زندان، به زندان قصر – بند مواد مخدر می پردازد. نوشتن و شرح زندگانی زنان عادی زندانی و جرم و اتهام آنان دست کم در آن دوره در خاطرات زندان، بی نظیر بود. پارسی پور در این فراز از خاطراتش ما را با ستم هایی که بر بخش کثیری از زنان تهی دست این جامعه رفته، فقر و قوانین شرعی پدرسالار، روبرو میکند.

بخش هایی از این فصل:

«زندان مواد مخدر جهانی بود بسیار متفاوت از زندان سیاسی. در زندان سیاسی افراد می کوشیدند نمونه حسن اخلاق باشند و در عین حال با تمام توان خود مطالعه می کردند و در غیبت کتاب های علمی و فلسفی از هر تکه نوشته ای برای آموختن بهره می بردند. زندان مواد مخدر اما جایگاه کسانی بود که اغلب از کودکی به حاشیه اجتماع پرتاب شده بودند و از این رو به عمد می کوشیدند این حاشیه نشینی را به رخ بکشند و به نحوی کسب هویت کنند….از آن جایی که اغلب این افراد از طریق روسپی خانه ها جذب مساله مواد مخدر و قاچاق شده بودند و از آنجایی که در روسپی خانه های ایرانی هیچ مساله ای به جز روابط جنسی معنا ندارد، این زنان نیز جز تعریف جنسی، تعریف دیگری از خود نداشتند….

زنان از من می پرسیدند برای چه دستگیر شده ام و من پاسخ میدادم به دلیل نوشتن کتاب. هیچ یک از آنها حرف مرا باور نمی کرد. عدم باور آنان چنان شدید بود که کم کم خودم هم در مورد اتهام خودم دچار شک شده بودم. اندک زمانی که گذشت وضعی پیش آمد که مرا نسبت به این زنان علاقمند کرد. پوسته دریدگی و وقاحت نخستین پاره شد و آنان گاه به گاه شروع به دردل کردند. برایم روشن میشد که حداقل ۸۵ درصد آنان منشا روستایی دارند و درست به همین نسبت بی سواد بودند… سن ازدواج آنان میان ارقام ده تا ۱۲ سال توقف میکرد….در یک مورد در سن ۸ سالگی. شوهرها اغلب بسیار مسن تر از زنان خود بودند و در بسیاری موارد روشن بود این مردان این دختران را از خانواده های روستایی آنها خریده اند تا هم کلفتی داشته باشند و هم شریکی برای رختخواب و جابجایی مواد مخدر.

در بخش روسپیان نکته قابل تاملی به چشم میخورد. بسیاری از آنان برای فرار از ازدواج های اجباری خانوادگی از خانه گریخته بودند و از آنجایی که جامعه جایی برای زنان تنها ندارد آنان نیز یک سر به دام فحشا افتاده بود…

[یکی از آنان خواست به او درس بدهم]. و من پذیرفتم… ناگهان تعداد آنان به ده نفری رسید. استعداد فوق العاده ای داشت. هرگز لازم نبود مطلبی را دوبار تکرار کنم. چنان خوب پیش می رفت که پس از یک هفته…مطالبی را از روزنامه می خواند.

این زندان بسیار بد بود… هرگز گوشت در غذا ندیدم… از آن گذشته مقدار غذا بسیار کم بود و اغلب همه نیمه گرسنه بودند… زندانیان مواد مخدر اغلب ملاقاتی ندارند… در نتیجه بسیاری از افراد در فقر شدیدی دست و پا می زنند.

(زنی قربانی یک ازدواج در سن ۱۳ سالگی است و اکنون در سن ۳۱ سالگی مادر ۶ بچه است). یکی از زندانیان برایم توضیح داد که تمام بچه های این زن بسیار زیبا هستند و در طی سال های گذشته مرتب بچه دار شده و آنها را فروخته است. زن تا مغز استخوان معتاد بود. و پرسش من این بود: به چه مناسبت باید ازدواج دختران خردسال تشویق شود؟ آخر این چه جنونی است؟ قانون گزاری که نمیتواند برای جامعه امکانات سواد و تحصیل ایجاد کند به چه حقی با تشویق ازدواج در سنین خردسالی بدبخت هایی را به بشریت هدیه میکند که در ۲۰ سالگی صاحب ۴ بچه هستند؟ و فقر روی فقر می غلتد و کثافت روی کثافت.»

 

دو رمان «زنان بدون مردان» و «طوبا و معنای شب»

دو رمان «زنان بدون مردان» و «طوبا و معنای شب» جایگاه برجسته ای در ادبیات فمینیستی معاصر ایران دارند. هر یک به شیوه ای متفاوت، تجربه زنانه، بدن و مقاومت زنان در برابر ساختارهای مردسالار را به تصویر می کشند.

رمان کوتاه «زنان بدون مردان» اولین بار توسط نشر باران در سوئد منتشر شد. به سال ۱۳۶۹. سال ها بعد در ایران نیز منتشر شد. این رمان به چندین زبان ترجمه شده است. از جمله به انگلیسی (۲۰۰۴). و توسط «آوای بوف» به شکل صوتی در آمده است (با روایت سودابه کامران).

«زنان بدون مردان» در فضای پس از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ می گذرد. زندگی ۵ زن را روایت می کند که هر یک به شکلی از سلطه پدر/مردسالاری و محدودیت های اجتماعی و سرکوب امیال جنسی شان، گریزان و منزجرند و در باغی گرد هم می آیند. این باغ نمادی از امکان رهایی است. گفته می شود، پارسی‌پور این کتاب را در سال ۱۳۵۷ در پاریس نگاشته است. در زمانه ای که یک رژیم دینمدار بنیادگرای شیعه به قدرت رسیده و در حال تثبیت قدرتش است و سرکوب زنان در محور این تلاش برای تثبیت قرار دارد.

در این رمان، تابوشکنی های شهرنوش پارسی پور عالی است. با صراحت در باره بدن زنانه، تمایلات جنسی و سرکوب آن در جامعه پدرسالار می نویسد و ازدواج سنتی را نه به‌عنوان نجات، بلکه به‌عنوان زندانی دیگر برای زنان به تصویر می‌کشد. بی تردید، در این زمینه فروغ فرخزاد پیشاهنگ بود که با اشعارش در دهه های ۳۰ و ۴۰ راه را برای نویسندگان زن بعدی باز کرد. اما پارسی‌پور در قالب داستان و با بیانی صریح ‌تر به مسائل جنسی زنان پرداخت.

رمان «زنان بدون مردان» تاثیرات بسیار بر پژوهش های دانشگاهی ایران در باره فمینیسم داشته است و به صورت های مختلف مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است. به چند نمونه در زیر نویس اشاره کرده ایم.[۲]

رمان «طوبا و معنای شب» رمانی بلند است که پارسی پور، پس از آزادی از زندان آن را بازنویسی کرد و در سال ۱۳۶۸ به دست نشر سپرد. رمان سرگذشت زنی به نام طوبا را در بستر تحولات سیاسی و اجتماعی ایران از اواخر دوره قاجار و مشروطه تا ۱۳۵۷ روایت می کند. این رمان هم به چند زبان ترجمه شده است و همچنین به صورت گسترده مورد پژوهش های دانشگاهی در ایران بوده است. در پانویس به چند نمونه اشاره شده است.[۳]

هر دو کتاب تاثیرات برجسته در باره زن و بدن زن و قدرت زن در ادبیات گذاشتند و پارسی پور را به عنوان یکی از پیشاهنگان ادبیات مقاومت زنان در برابر جامعه و قدرت پدرسالار شناساندند.

شیرین نشاط که با اقتباسی آزاد، فیلمی بر مبنای «زنان بدون مردان» ساخته است در اینستاگرامش نوشت: «شهرنوش پارسی‌پور، یکی از محبوب‌ترین انسان‌های زندگی‌ام امروز از میان ما رفت. او یک اسطوره بود؛ یکی از مهم‌ترین نویسندگان کشورش، زنی که در همه ابعاد متحمل رنج‌های بی‌شماری شد، اما هرگز تلخ‌کام نشد.»

[۱] https://www.aranpapers.ir

تحقیق مقاله شهرنوش پارسی پور

[۲]

 بررسی شخصیت زن و اندیشه های فمینیسم در رمان زنان بدون مردان شهرنوش پارسی پور نوشته هوانگ یینگ هوی

در نشریه پژوهش های نوین ادبی
سال:۱۴۰۲ | دوره:۲ | شماره:۳
(پایگاه مرکز اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی)

بررسی جامعه‌شناختی رمان زنان بدون مردان شهرنوش پارسی‌پور

محل انتشار: مجله مطالعات جامعه شناسی، دوره: ۷، شماره: ۲۵

سال انتشار: ۱۳۹۳

خوانش اکوفمینیستی داستان «زنان بدون مردان

نویسندگان: زهرا پارساپور

منبع جستارهای ادبی زمستان ۱۴۰۰ شماره ۲۱۵

پرتال جامع علوم انسانی

در گذر از روزگار مستوری و مهجوری؛ تحلیل روان‌شناختی عنصر مکان در رمان زنان بدون مردان. مجله  دانشگاه رازی کرمانشاه ۱۴۰۳

[۳] مثلا در  Noormags.ir (پایگاه مجلات تخصصی نور) – با کلیدواژهٔ «طوبا و معنای شب» حدود ۱۸ مقاله مرتبط نمایه شده است.

*بررسی تقابل سنت و تجدد در رمان طوبی و معنای شب؛ مجله دانشگاه تبریز. ۱۴۰۳

*نقد اسطوره‌ای رمان طوبی و معنای شب؛ ۱۳۹۵

چه چیزی به گردانندگان کانال تلگرامی مجوز اخاذی از دختران لرستان را داد؟

بریوان

چه چیزی به گردانندگان کانال تلگرامی مجوز اخاذی از دختران لرستان را داد؟

ناموس‌پرستی.

اما ناموس‌پرستی نیز پدیده‌ای معلق در هوا نیست؛ محصول تاریخیِ پیوند مذهب، مالکیت، دولت و نظام مردسالار است.

اسما، دختر شانزده‌ساله‌ی اهل الشتر، پس از انتشار تصاویر شخصی‌اش در یک کانال تلگرامی جان خود را از دست داد. بنا بر گزارش‌ها، پیکر او یک روز بعد در پارکی نزدیک محل سکونتش پیدا شد و در سکوت، بدون مراسمی در شأن یک انسان، در آرامستان خضر خرم‌آباد به خاک سپرده شد.

در فرهنگ بخش‌هایی از لرستان، همان‌گونه که در بسیاری از جوامع مبتنی

بر نظام ناموسی، شیوه‌ی تشییع و تدفین خود حامل پیام است. دفن بی‌سروصدا، برگزار نشدن مراسم، نداشتن سنگ قبر و حذف هرگونه یادبود، تنها بی‌احترامی به یک جسد نیست؛ اعلام رسمی این گزاره است که «مرگ او سزاوار بوده است». حتی پس از مرگ نیز زن باید مجازات شود تا هشداری برای دیگر زنان باشد.

این حذف، فقط حذف یک انسان نیست؛ حذف حافظه است.

قتل ناموسی زمانی پایان نمی‌یابد که زن کشته می‌شود؛ قتل ناموسی زمانی کامل می‌شود که جامعه اجازه ندهد حتی نام او باقی بماند.

آنچه در لرستان رخ داده، صرفاً چند خودکشی یا یک قتل خانوادگی نیست. بنا بر گزارش‌ها، پنج دختر دست به خودکشی زده‌اند، یک دختر به دست پدرش کشته شده، صدها شکایت رسمی ثبت شده و بسیاری از دختران از ترس، تصاویر پروفایل خود را حذف کرده‌اند. این فقط آمار نیست؛ این تصویر جامعه‌ای است که زنان در آن می‌آموزند دیده شدن می‌تواند مجازات مرگ داشته باشد.

بنابراین کانال تلگرامی علت اصلی این مرگ‌ها نیست.

کانال فقط ابزار بود.

پرسش اصلی این است که چه چیزی به گردانندگان آن کانال جرئت داد بدن و تصاویر دختران را به ابزار اخاذی تبدیل کنند؟

پاسخ را باید در ساختاری جست‌وجو کرد که پیشاپیش بدن زن را ملک مرد تعریف کرده است.

 هیچ شکل از ستم را نمی‌توان جدا از مناسبات مادی و ساختار قدرت فهمید. خانواده در جامعه‌ی طبقاتی صرفاً یک نهاد عاطفی نیست؛ یکی از مهم‌ترین نهادهای بازتولید نظم مسلط است. همان‌گونه که فردریش انگلس در «منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» توضیح می‌دهد، با شکل‌گیری مالکیت خصوصی، کنترل بر بدن و باروری زنان به ضرورتی اقتصادی تبدیل شد. انتقال ارث مستلزم اطمینان از نسب فرزندان بود و این اطمینان تنها از طریق کنترل جنسی زنان امکان‌پذیر می‌شد. از همین نقطه، خانواده‌ی پدرسالار، ناموس و مفهوم «غیرت» به ستون‌های نظم اجتماعی بدل شدند.

ناموس، در این معنا، یک ارزش اخلاقی نیست؛ شکلی از مالکیت است.

زن، همانند زمین، باید محافظت شود، کنترل شود و در صورت «تخطی»، مجازات گردد.

به همین دلیل است که در بسیاری از متون دینی نیز زنان در قالب مالکیت تعریف می‌شوند. آیاتی مانند «نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ…» (بقره: ۲۲۳) قرن‌ها در کنار ده‌ها حکم فقهی دیگر برای تثبیت این نگاه به کار گرفته شده‌اند؛ نگاهی که بدن زن را نه متعلق به خود او، بلکه متعلق به مرد، خانواده و شریعت می‌داند. هنگامی که بدن زن به ملک تبدیل می‌شود، دفاع از «ناموس» نیز به دفاع از مالکیت بدل می‌شود.

در چنین ساختاری، قتل ناموسی یک انحراف از قانون نیست؛ ادامه‌ی منطقی همان نظمی است که مالکیت مرد بر زن را به رسمیت می‌شناسد.

قوانین نیز این نظم را بازتولید می‌کنند. در بسیاری از پرونده‌های قتل ناموسی، ولی‌دم همان کسی است که قتل را تأیید می‌کند یا خود در آن نقش دارد. قانون، عرف و مذهب در اینجا در برابر هم قرار نمی‌گیرند؛ یکدیگر را تکمیل می‌کنند.

در نتیجه، خانواده صرفاً محل وقوع خشونت نیست؛ خانواده به بازوی اجرایی دولت، مذهب و نظم مردسالار تبدیل می‌شود.

سرمایه‌داری نیز این نظم را از میان نبرده است؛ بلکه آن را در خدمت خود بازآرایی کرده است. بدن زنان امروز هم‌زمان موضوع کنترل سنتی و کالایی‌سازی است. همان بدنی که باید «ناموس» باشد، در بازار تصاویر، شبکه‌های اجتماعی، تبلیغات و پورنوگرافی به کالا تبدیل می‌شود. سرمایه از نمایش بدن زن سود می‌برد و سنت از کنترل همان بدن. این دو در ظاهر متضادند، اما در عمل بر یک اصل مشترک استوارند: زن صاحب بدن خود نیست.

کانال تلگرامی نیز دقیقاً در همین نقطه عمل می‌کند.

اخاذی زمانی سودآور می‌شود که جامعه بداند انتشار تصویر یک دختر می‌تواند به مرگ او بینجامد. اگر مجازات اجتماعی وجود نداشت، تصویر ارزشی برای اخاذی نداشت. سرمایه‌ی اصلی اخاذان، عکس‌ها نبود؛ ترس بود.

ترسی که سال‌ها توسط مذهب، خانواده، قانون و فرهنگ تولید شده است.

اسما را کانال تلگرام نکشت.

اسما را پدرسالاری کشت.

اسما را قانونی کشت که جان زنان را کم‌ارزش‌تر از «شرف» مردان می‌داند.

اسما را فرهنگی کشت که آبرو را از انسان مهم‌تر می‌داند.

اسما را مذهبی کشت که قرن‌ها مالکیت مرد بر زن را تقدیس کرده است.

و اسما را نظامی کشت که از همه‌ی این سازوکارها برای حفظ نظم اجتماعی خود بهره می‌برد.

تا زمانی که «ناموس» به‌عنوان شکلی از مالکیت باقی بماند، هر تلفن همراه، هر کانال تلگرامی و هر فناوری تازه فقط ابزار جدیدی برای اجرای همان خشونت قدیمی خواهد بود.

مسئله، تکنولوژی نیست.

مسئله، ساختاری است که زن را انسان کامل نمی‌بیند.