میراث خامنه ای؛ آقای ستم و استثمار ایران و نه «آقای شهید ایران»

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۱۴ دقیقه

بخش اول

در آیینِ سیاسیِ شیعه، «شهادت» همواره به مثابهٔ «رستگاری» و «مهرِ تأیید الهی» تعریف شده است، حتی اگر متوفی، سلطانی مستبد یا فقیهی جبار باشد. وارثینِ خامنه‌ای، او را «آقای شهید ایران» لقب داده اند – صفتی که از سنت صفوی[۱] و لقب «شاه شهید» برای شاه سلطان حسین گرته‌برداری کرده‌اند تا مرگِ یک حاکمِ ظالم را به «شهادتی مقدس» تبدیل کنند و مشروعیتِ از دست ‌رفتهٔ نظام جمهوری اسلامی را دوباره به جریان اندازند. او را آمریکا و اسرائیل ترور کردند. اما وی خدمت بزرگی به این متجاوزین کرد. او طی «رهبری» اش، چندین نسل را چنان با تاریک اندیشی دینی و سرکوب سیاسی و اجتماعی منکوب کرد تا امروز نیرو و فکر سازمان یافته مستقل و پویا برای به شکست کشیدن متجاوزین آمریکایی و اسرائیلی نداشته باشند. رژیم او، نه تنها ایران را «مستقل» از امپریالیسم نکرد بلکه یوغ مافوق استثمار سرمایه داری جهانی را بر گردن مردم ما محکمتر از دوران رژیم شاه کرد. بازمانده هایش، مراسم خاک سپاری او را خاری کردند در چشم مردم تا بگویند سلطنت فاشیستی روحانیون شیعه کماکان پابرجاست و آنان کماکان صاحب ایران و کار و فعالیت مردم ایران هستند. وارثین اش تلاش کردند، جانی دوباره بدهند به پایگاه اجتماعی این رژیم که در نتیجه خیزش های دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸ و به ویژه، خیزش سراسری ژینا (زن زندگی آزادی) روحیه باخته شده بودند. پیام آخرالزمانی مجتبی خامنه ای که انتقام از قاتلین پدر را زمینه سازی برای «ظهور» امام غایب شیعیان اعلام کرد، در واقع، فراخوان دینمدار کردن ماهیت جنگ با آمریکاست. هم زمان، نوادگان خمینی عربده کشان، کاندیداتوری خود را برای نشستن بر تخت این سلطنت اعلام کردند. این مراسم، به وضوح به جامعه ما نشان داد که در میانه یک تجاوز امپریالیستیِ شقاوتمندانه از سوی آمریکا، درگیر یک جنگ داخلی با یک رژیم دینمدار فاشیست هستیم. صحنه سیاسی کنونی چنین است!

بلندگوهای تبلیغاتی جمهوری اسلامی خبر از «میلیون ها» مردمی می داد که در سوگواری ها شرکت کردند. فارغ از تبلیغات غلوآمیز و سازماندهی دولتی و رژه اجباری، عده ای از مردم منزجر از این رژیم نیز برای ابراز نفرت از جنگ تجاوزکارانه آمریکا و اسرائیل در مراسم شرکت کردند. بسیاری از مردم دنیا که هنوز این شیادین را «ضد امپریالیست» می دانند، در سوگ او اشک ریختند. خطاب به این جماعت در بیانیه ای تحت عنوان «بر مرگ خامنه ای، رهبر این جمهوری جنایت اشک نریزید!» (۱۱ اسفند ۱۴۰۴) نوشتیم: «او کسی بود که بی‌درنگ دستور کشتار خیابانی معترضان را صادر می‌کرد؛ تبیین کننده و مروج اسارت فکری دینی و اعمال کننده بیرحم اصول اجتماعی منسوخ شریعت و دشمن روشنگری فکری و آزاد اندیشی بود. کسی که فقر مردم و بی آینده بودن جوانان را به هیچ می گرفت و به عمالش سفارش می کرد که تردیدی در غارت زندگی مردم و غارت سرزمینی ایران به خود راه ندهند.» همچنین نوشتیم: « امروز، گروه‌هایی از مردم در بغداد، کشمیر، لبنان و پاکستان در سوگ او اشک می‌ریزند؛ بی‌آنکه بدانند جمهوری اسلامی در طول چهل‌وهفت سال با مردم ایران ــ مردمی که باید از خودشان بدانند، چه کرده است. اگر می‌دانستند که پس از سقوط صدام حسین، نیروهای تحت فرمان خامنه‌ای در عراق دست به ترور شماری از نخبگان سنی و روشنفکران سکولار دانشگاه بغداد زدند و هزاران جوان دیگر را کشتند تا زمینه‌ی استقرار یک حکومت شیعی را فراهم کنند؛ اگر می‌دانستند که سپاه قدس تحت فرمان او، بی‌هیچ تردیدی به ارتش آمریکا در سرکوب اعتراضات جوانان سنی در عراق یاری رساند؛ اگر می‌دانستند که کتائب حزب‌الله عراق نقشی تعیین‌کننده در سرکوب خونین «بهار عربی» در سوریه و حفظ حکومت بشار اسد داشت؛ اگر می‌دانستند که نیروهای جمهوری اسلامی در لبنان چه نقشی در تشدید درگیری‌های فرقه‌ای ایفا کردند و در سال ۱۹۸۲، با بنیان گذاری هسته اولیه «حزب الله لبنان» در کنار نیروهای آریل شارون اسرائیل، به کشتار فلسطینیان در اردوگاه‌های صبرا و شتیلا ــ که پایگاه نیروهای ملی‌گرا و سکولار فلسطینی بود ــ کمک کردند… اگر همه‌ی این‌ها را می‌دانستند، بر مرگ او اشک نمی‌ریختند.» (همانجا)

مردم باید در سوگ دختربچه ای که نوه خامنه ای بود، اشک بریزند همانطور که در مرگ کودکان میناب اشک ریختند. این همدلی، منطبق بر ارزش های انسانی است. اما همدلی با آقای ستم و استثمار ایران هرگز! باب آواکیان مرزکشی علمی و خوبی به ما ارائه می دهد: «در یک معنای کلی، همدلی، یک کیفیت و ارزش اخلاقی مثبت است که باید در هر جامعهٔ شایسته‌ای تقویت شود. در جامعه‌ای که همدلی تشویق نمی‌شود، بلکه نکوهیده می‌شود، منجر به وضعیتی خواهد شد که انسانیتِ بنیادین آدم ها، تخریب شده و به فساد کشیده شود.» این دقیقاً همان کاری است که جمهوری اسلامی، با روش روزمره اش در سرکوب کارگران، دانشجویان، دانش آموزان، روشنفکران، مردم کردستان و بلوچستان، مهاجرین افغان؛ با اعدام های روزانه و محبوس کردن بهترین زنان و مردمان جامعه در زندان سیاسی، با جامعه ما کرده است. پس «همدلی را نمی‌توان از روابط اجتماعیِ بنیادین جدا کرد و در تقابل با آن‌ها قرار داد. … در نظام برده داری، نمی‌توان هم با برده‌داران همدلی کرد و هم با برده‌ها، به این دلیل اساسی که شرایط و منافعِ بنیادین این دو گروه در تعارض اساسی و آشتی ناپذیر قرار دارد. … هم‌دلی با برده‌داران هرگز ممکن نیست. زیرا در واقعیت به معنای همدلی نکردن با برده ها و خیانت به آنان است.»[۲]

در بیانیه مربوط به کشته شدن خامنه ای نوشتیم: «کشته شدن او به دستور ترامپ فاشیست و نتانیاهوی نسل کش نمی تواند پروندۀ این جنایتکار را ببندد.» (همانجا، اسفند ۱۴۰۴). بیایید این پرونده را در دو مورد اساسی از نظر بگذرانیم: در زمینه بنای یک رژیم دینمدار فاشیست و در زمینه «استقلال» از امپریالیسم.

ترکیب دینمداری و فاشیسم

رژیم جمهوری اسلامی، ترکیب بدیع و «بومی» است از یک تئوکراسی (رژیم دینمدار)[۳] و فاشیسم. [۴] از این رو آن را رژیم دینمدار فاشیست طبقه سرمایه داری در ایران نامیده ایم. (رجوع کنید به «مانیفست و برنامه انقلاب کمونیستی در ایران» cpimlm.org).

فاشیسم جمهوری اسلامی بسیاری از خصوصیات فاشیسمی را که هیتلر الگوسازی و برایش تولید محتوای اجتماعی و فرهنگی کرد در بر دارد. اما همان نیست و نمی تواند همان باشد. زیرا، ایران یک کشور سرمایه داری اما تحت سلطه امپریالیسم است و «بومی سازی» حکمرانی فاشیستی، بدون درهم تنیدن این فاکتور نمی تواند موثر باشد.

تعریف تمام مصادیق این فاشیسم دینمدار مهم است. زیرا، آماج مبارزات سیاسی مردم باید مشخص باشد. 

در مورد «رهبری» در فاشیسم هیتلری، اصل «پیشوایی» اعلام می کرد که «سخن پیشوا بالاتر از هر قانون مکتوب است». در ولایت فقیه هم سخن «رهبر» به این علت که «منصوب خدا» است، هم «مقدس» است و هم سخن اش بالاتر از هر قانون است.

فاشیسم هیتلری حقوق فردی را بر اساس نژاد و ایدئولوژی تعریف میکرد. یهودیان، کولی‌ها، کمونیست‌ها، معلولان و همجنس‌گرایان از هر نوع حق سیاسی محروم بودند. در قانون اساسی جمهوری اسلامی، مردان شیعه در حوزه‌ی حقوق سیاسی و مدنی بر دیگران برتری دارند. در قوانین کیفری نیز زنان در بسیاری موارد با مجازات‌های سنگین‌تر یا محدودیت‌های گسترده‌تر نسبت به مردان مواجه‌اند. بهاییان حتی به عنوان «اقلیت دینی» به رسمیت شناخته نمی‌شوند و از حقوقی که برای سایر ادیان غیرشیعه در نظر گرفته شده، محروم‌اند؛ از جمله حق تحصیل که به‌طور سیستماتیک از آنان سلب می‌شود. بخش‌های وسیعی از رفتار فردی، اجتماعی و هویتی بر اساس معیارهای دینی جرم‌انگاری شده‌اند و هنجارهای کیفری و مدنی به‌طور مستقیم با فقه و تفکیک‌های دینی–جنسیتی پیوند خورده‌اند. اصول بنیادین دادرسی عادلانه، مانند «اصل برائت»، حق داشتن وکیل، صدور حکم بر اساس آیین دادرسی و استقلال قاضی از دادستان ـ که از پایه‌های نظام قضایی مدرن محسوب می‌شوند ـ در عمل وجود خارجی ندارند.

فاشیسم هیتلری مبتنی بر سازمان دادن یک جمعیت فاشیست بود که کارشان کتاب سوزاندن و شکار کمونیست ها و یهودیان و دیگر «دشمنان» بود. در جمهوری اسلامی، علاوه بر ارگان های امنیتی رسمی انواع نهادهای سرکوب سیاسی و کنترل فرهنگی در مسابقه با یکدیگر اجزای اجرای فاشیسم دینمدار شدند. جمهوری اسلامی، یک جنبش توده وار فاشیستی به نام بسیج سازمان داد که کارشان سرکوب و کنترل روزمره در کارخانه، دانشگاه، مدارس، بیمارستان ها، اداره ها و محلات است. 

فاشیسم هیتلری طی ۱۳ سال عمر خود مدارس، دانشگاه‌ها و برنامه‌های آموزشی را کاملاً بر اساس ایدئولوژی فاشیستی بازسازماندهی کرد. جمهوری اسلامی ۴۷ سال، با تلاش بی وقفه، مدارس و دانشگاه ها و به طور کلی آموزش را وارد قفس بنیادگرایی اسلامی کرد.

هیتلر یک اسطوره «ملت آریایی» ساخت و سیاست هایش را بر این برتری خیالی بنا کرد و جنگ جهانی اش را هم به این واسطه توجیه کرد. جمهوری اسلامی اسطوره «تمدن اسلامی» و ایران به عنوان مرکز آن («ام القرای اسلامی») را ساخت و جنگ های داخلی و خارجی اش را با آن توجیه کرد.

میراث خامنه ای در سیستماتیزه کردن این فاشیسم

نظریه «حکومت اسلامی» توسط خمینی (بنیان گذار جمهوری اسلامی) و «ولایت فقیه» توسط منتظری، پایه های اولیه رژیم دینمدار فاشیست را گذاشتند. اما خامنه‌ای، حوزه اقتدار آن را گسترش داد و نظریه ایجاد «تمدن نوین اسلامی» در مقابل «تمدن غرب» را به عنوان قطب نمای حکمرانی در ایران تبیین کرد.[۵]به یک  کلام، بنیادگرایی اسلامی را تبدیل به یک روایت تاریخی-تمدنی کرد تا ماندگارش کرده و تقویت اش کند. [۶]

او صرفاً به تشکیل یک دستگاه دولتی بوروکراتیک اکتفا نکرد. بلکه یک «جنبش فاشیستی توده وار» را بسیج کرد. یعنی، بخشی از مردم را درگیر در یک ماموریت جمعی به عنوان جان فدای «رهبر» و «ولایت» کرد و واژه «رقیب سیاسی» را حذف و همه چیز را «دشمن» کرد تا آماج این توده های فاشیست سهل الوصول باشد.

بخشی از همین سازوکار بسیج، متهم کردن اعتراض های مردمی به «تهدید امنیتی» و «فتنه خارجی» و دادن حکم «حرام سیاسی» علیه آنها بوده است. در شکل دادن به جنبش توده ای فاشیستی، عنصر اصلی در روش خامنه ای، توسل به عقب ماندگی این جماعت، عادت دادنشان به اطاعت کورکورانه، دادن قوت قلب که تحت الحمایه یک قدرت امنیتی «مشرف بر همه چیز» هستند و مبرا از هرگونه پاسخگویی در مقابل جامعه. جنبش فاشیستی خامنه ای مجموعه ای از آتش به اختیاران را در جامعه به وجود آورد که با اجتهاد شخصی از متن فقه اسلامی و توصیه های اولیه و ثانویۀ آن مبنی بر امر به معروف و نهی از منکر و با هدف پاک کردن و فساد از زمین، نیمی از جامعه و از این طریق کل جامعه را مورد حمله مداوم قرار می دهند. از اسید پاشی تا حمله شیمیایی به مدارس دخترانه.

پروژه استقرار تمدن اسلامی و مقابله با تهاجم فرهنگی: دو بال نظریِ فاشیسم دینمدار

در دوران خامنه ای، روندهای پیشین ادامه یافته و بر «کیفیت» فاشیستی شان افزوده شد. نهادهای کنترل فرهنگی و ایدئولوژیک گسترش یافتند. از سال ۱۳۷۰ نظارت شورای نگهبان بر انتخابات، رسماً تبدیل به «نظارت استصوابی» شد و انتخابات ها قلابی تر از همیشه شدند و حتا از حالت مدیریت رقابت میان جناح های حکومتی در آمدند. وقتی در سال ۱۳۸۸ کنترل انتخابات از دست خامنه ای به در رفت، او رقبای احمدی نژاد (موسوی و کروبی و جمعی از اصلاح طلبان) را در دسته بندی «دشمن» قرار داد و همگی را راهی زندان کرد. حتا، در سال ۱۳۹۲ یک مقام امنیتی[۷] در جلسه شورای نگهبان شرکت کرد و به آنها از طرف «آقا» گفت که رفسنجانی را رد صلاحیت کنند. انتخابات به مذاق خامنه ای از عرصهٔ رقابت سیاسی درون حکومتی به مناسک حکومتی و رقابت «وفاداران» تبدیل شد.

خامنه ای در دهه ۱۳۹۰ بر نقش سپاه به عنوان «حفظ انقلاب اسلامی» تاکید کرد؛ نقش سپاه و اطلاعات سپاه علیه شهروندان فزونی یافت. در همین دهه، دستور داد تا گروه های «مقاومت» در منطقه به عنوان «حلقه های یک زنجیر» درآیند. یعنی، در یک شبکه ادغام شوند. وی بر نقش «سپاه قدس» در این کار، تاکید کرد. سپاه قدس، در «برون مرز» و به ویژه در خاورمیانه، گروه های نظامی وابسته به جمهوری اسلامی را سازمان داد (از همه جا مشخص تر، در لبنان و عراق) و همچنین نیروهای خود را داخل ارتش بشار اسد و حوثی های یمن «جاسازی» کرد. سپاه قدس تحت رهبری مستقیم علی خامنه ای، اختیارات بی سابقه در عملیات برون مرزی و دسترسی مستقیم به بودجه های ویژه پیدا کرد. این سپاه مستقیما در جنایت علیه مردم سنی عراق و علیه خیزش بهار عربی در سوریه نقش داشت و مرتکب جنایت های جنگی بیشمار شده است. از طریق این عملیات برون مرزی، یک قشر جدید از کلان سرمایه داران که پایه در ایران و شاخک های بسیار در نقاط مختلف منطقه و فراتر از آن را داشتند به وجود آمدند. (در بخش دوم بیشتر به این بخش خواهیم پرداخت).

رسالت ایجاد «تمدن نوین اسلامی» در تفکر فاشیستی خامنه ای جایگاه مهمی دارد. خصلت این نظریه، فاشیستی است. زیرا تلاش دارد امر تحقق یک «اسطوره تمدنی» را به جامعه تحمیل کند. نظریه «تمدن نوین اسلامی» او چند مرحله دارد:[۸]

مرحله اول «انقلاب اسلامی» است که شکل دولت را زیر و رو می کند. این مرحله، آغاز حرکت به سمت تمدن اسلامی است، نه پایان. مرحله دوم شکل گیری نظام اسلامی است. در این مرحله، کل پیکر و آرایش قوای حکمرانی بر اساس مبانی اسلام شکل می گیرد. مرحله سوم شکل گیری «دولت اسلامی» است. یعنی،کارگزاران، مدیران، سیاست‌گذاران و مجریان باید سبک مدیریت اسلامی را پیاده کنند. این مرحله را مرحله جاری می دانست و تاکید می کرد «دولت اسلامی» به معنای اسلامی شدن قوهٔ مجریه نیست؛ بلکه به معنای اسلامی شدن همهٔ مدیران و کارگزاران در همه قوا و همه سیاست هاست. مرحله چهارم، «جامعه اسلامی» است. یعنی مردم در رفتار، سبک زندگی، اخلاق، خانواده، اقتصاد، علم، هنر و روابط اجتماعی، ارزش‌های اسلامی را انتخاب کنند. خامنه ای از این مرحله بسیار ناامید بود و معتقد بود که این مرحله نیازمند «کار فرهنگی و نهادسازی» و غیره است. وی سبک زندگی را «بخش نرم افزاری تمدن» می نامید و می گفت بدون اصلاح سبک زندگی، «تمدن اسلامی» شکل نمی گیرد. مرحله پنجم، «تمدن اسلامی» است. یعنی ایران باید به نقطه‌ای برسد که نظام سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی‌اش برای دیگر کشورها «الگو» شود.

خامنه‌ای، «تمدن نوین اسلامی» را تداوم «تمدن تاریخی اسلام» با ویژگی‌های مختص به امروز می‌دانست، اما با تأکید بر این که این تمدن در تقابل تمدنی با «غرب» ساخته می‌شود. منظور دینمداران جمهوری اسلامی از «غرب»، ضدیت با جهش انقلابی است که در تفکر بشریت رخ داد. حوزه اولیه این انقلاب برخی کشورهای اروپایی در قرن ۱۷ و ۱۸ میلادی بود. این تحول فکری تحت عنوان «روشنگری» شناخته می شود و خود، پیش‌درآمد انقلاب‌های ضد فئودالی در اروپا بود. روشنگری یک شاخص بسیار مهم داشت: نفی مشروعیت الهی قدرت سیاسی و بیرون راندن دین از ساختار قانون، آموزش، و ادارهٔ جامعه. در عرصهٔ آموزش نیز به تثبیت تفکر علم مدرن انجامید. قدرت‌های اروپایی که با انقلاب‌های بورژوایی شکل گرفتند، بعدها به قدرت‌های استعماری بدل شدند. آنها مردم قاره‌های تحت استعمار خود را وحشی و قابل استثمارِ بیرحمانه می‌دانستند. دینمداران جمهوری اسلامی، تحت لوای مبارزه با «استعمار غرب»، دینمداری را احیاء و احکام دین را وارد قانون، ادارهٔ جامعه و آموزش کردند.

فاشیسم دینمدار، برای تحمیل رژهٔ اجباری به سمت «تمدن اسلامی»، ارگان‌های دولتی، سپاه، بسیج، نهادهای امنیتی و آموزشی، و بودجه‌های عظیم پترودلاری را به خدمت گرفت.

نقش «انقلاب فرهنگی»، مفهوم «تهاجم فرهنگی» و تحمیل حجاب اجباری در تقویت فاشیسم دینمدار 

آن چه به عنوان «انقلاب فرهنگی اسلامی»[۹] تعریف شد (سال ۱۳۵۹) با بستن دانشگاه‌ها، اخراج یا حذف مخالفان و تغییر محتوا و مدیریت آموزشی، به حکومت کمک کرد تا نسل جدید تحصیل کردگان را زیر کنترل ایدئولوژیک بگیرد. این کار فقط اقدام آموزشی نبود؛ بخشی از پروژه‌ ساختن جامعه مطیع و برده وار و هم نوا با فاشیسم دینمدار بود. در وحله اول، در دو سال تعطیلی اجباری، هدف «اسلامی سازی دانشگاه ها بود» که با حذف خشونت بار نیروهای سیاسی مخالف در دانشگاه ها همراه بود. از دهه ۱۳۷۰ به بعد، علوم اجتماعی انتقادی تکفیر شد: نقد ساختار قدرت، نقد دین‌سالاری، نقد نابرابری، نقد سرکوب، همه به‌عنوان «غرب‌زدگی»، «ضداسلام»، یا «براندازی» برچسب خورد. برای «مدرن» جلوه دادن پوسیدگی حکومت دینمدار، نظریه های پسامدرن و پسااستعماری با پشتوانه دستگاه های امنیتی در دانشگاه ها ترویج شد تا اعتراض مردم به لگدمال شدن حقوق بشر و سرکوب آزادی اندیشه را «گفتمان غربی» و «استعمار معرفتی» معرفی کنند و جمهوری اسلامی را در مقام «قربانی استعمار» بازنمایی کنند و نه یک حکومت سرکوبگر دینی طبقه سرمایه داران وابسته به نظام جهانی سرمایه داری.

در عرصه علوم، بر علومی تاکید شد که به «اقتدار» رژیم کمک کند. به ‌شدت روی رشته‌هایی سرمایه‌گذاری شد که قدرت نظامی را افزایش دهند؛ توانایی‌های امنیتی و اطلاعاتی را تقویت کنند؛ تکنولوژی‌های کنترل اجتماعی را توسعه دهند؛ کادر اجرایی برای دستگاه حکمرانی تربیت کنند. [۱۰](دانشگاه شریف از این نظر بسیار مهندسی شد). به یک کلام، تولید کادر فکری و اجرایی برای فاشیسم دینمدار.

با این اوصاف، این پروژه با دیوارهای سخت برخورد کرد زیرا، دانشگاه از شرایط کلی جامعه خفقان زده که مرتبا به زیر خط فقر سقوط می کرد تاثیر می گرفت و می گیرد.

خامنه‌ای از اوایل دههٔ ۱۳۷۰ فرهنگ را نه یک حوزهٔ اجتماعی، بلکه یک میدان نبرد ایدئولوژیک تعریف کرد.[۱۱]در این چارچوب، فرهنگ با صراحت از یک حوزهٔ اجتماعی به عرصهٔ امنیت ملی تبدیل شد؛ جایی که مقابله با نفوذ فرهنگی غرب نیازمند «درک صحیح از دشمن»، «تعمیق مبانی فکری»، و «حضور فعال در فضای مجازی» معرفی شد. سانسور نشر و مهندسی فرهنگی ابزار این «جنگ» بود و آماجش جوانان کشور. خامنه ای دانشگاه را یکی از میدان‌های اصلی مقابله با نفوذ فرهنگی غرب می‌دانست. این نگاه مبنای سیاست‌های امنیتی، گزینش، کنترل محتوای آموزشی و محدودسازی جریان‌های فکری منتقد شد. در سال ۱۳۷۸ پس از سرکوب دانشجویان در کوی دانشگاه در دیدار با مقامات کشور، آن را «فتنه ۷۸» و یک تهدید امنیتی- فرهنگی خواند و بر نقش بسیج و سپاه در کنترل آن اصرار کرد.

بازوهای خامنه ای در این «جنگ»: اول، سپاه تبدیل به ستاد مرکزی جنگ نرم شد تا تولید محتوا و روایت رسمی کند؛ در دانشگاه و مدارس حضور پیدا کند، فضای مجازی را کنترل کرده و شبکه‌سازی فرهنگی کند، در مقابله با جنبش‌های اجتماعی فعال باشد. به این ترتیب، دانشجو و معلم و استاد و نویسنده و تحلیل گر و بلاگر، به خاطر تولید فکر، سر و کارش با اطلاعات سپاه افتاد. دوم، صدا و سیما: خامنه ای تاکید می کرد که صدا و سیما دانشگاه عمومی کشور است و باید در خط مقدم جنگ نرم باشد. سوم، شورای عالی انقلاب فرهنگی. کنترل علوم انسانی، کشیدن نقشه مهندسی فرهنگی فکری دانشگاه ها و مدارس. چهارم، سازمان تبلیغات اسلامی. پنجم، حوزه های علمیه قم و مشهد. ششم، نهادهای نمایندگی رهبری در دانشگاه ها. هفتم، بسیج دانشجویی و اساتید. خامنه ای در حکم انتصاب روسای این نهاد گفته است: «تبلیغ، خط مقدم مقابله با جنگ نرم است»، «حوزه باید در برابر جنگ نرم دشمن سنگر باشد»، «دانشگاه، میدان جنگ نرم است»، «بسیج، افسران جنگ نرم اند». 
در افکار فاشیستی خامنه ای، بی حجابی زنان، جایگاهی ویژه ای در «جنگ نرم دشمن» دارد. فرمان «حجاب اجباری» را خمینی صادر کرد اما خامنه ای آن را از یک اجبار قانونی (که به‌نوبه‌ خود فاشیستی است) به «حرام سیاسی» تبدیل کرد. او این اصطلاح را در فروردین ۱۴۰۲ به‌کار برد؛ به این معنا که بی‌حجابی نه فقط یک تخلف فردی، بلکه بخشی از نبرد سیاسی و امنیتی با «دشمن» تلقی می‌شود. دکترین بی‌حجابی به‌عنوان «حرام سیاسی» از این جهت بسیار مهم است که پوشش را به نشانه‌ای از وفاداری یا دشمنی تبدیل می‌کند و حکومت فاشیستی می‌تواند هر زمان که اراده کند، سرکوب بی‌حجابان را به نام دفاع از «امنیت ملی» توجیه کند. در این روایت، زن مسلمان چادرپوش، نماد «سنگر مقاومت» در برابر آمریکا و اسرائیل است؛ زن مسلمان، زاینده سرباز شیعه و نماد مقاومت کربلایی به‌شمار می‌رود. در جریان خیزش «زن، زندگی، آزادی»، بسیج ایدئولوژیک برای حملۀ شیمیایی به مدارس دخترانه، دقیقاً تحت همین دکترین «حرام سیاسی» که توسط خامنه‌ای «تبیین» شده بود، انجام گرفت.

خیزش «زن زندگی آزادی» مشتی بر سر این «تمدن اسلامی» کوبید به صورتی که آوازه اش در جهان پیچید! عقب راندن رژیم در جبهه جنگ علیه «حجاب اجباری»، زخمی کاری بر پیکر فاشیسم دینمدار در ایران وارد کرد. خامنه ای هرگز جرات نکرد دراین باره سخن بگوید.

به یک کلام، خامنه‌ای طی چند دهه، به طور سیستماتیک، چنان جنگ فراگیر و سازمان‌یافته‌ای علیه قشرهای مختلف مردم پیش برد که حتی فاشیست هایی چون ترامپ و نتانیاهو را به رشک می اندازد. بی‌تردید این دو، با خود خواهند گفت: دست‌مریزاد که این کار کثیف را برای ما انجام دادی![۱۲]

بخش دوم از میراث خامنه ای در شماره آینده: دروغگوترین مدعی «استقلال» از امپریالیسمدکترین اقتصادی خامنه ای 

[۱] در فرهنگ سیاسیِ شیعی ایران، کشته شدنِ یک شاه شیعه، در قالب «شهادت» بازخوانی می‌شود. مثلا در متون دینی از سلطان حسین صفوی با تعابیری چون «شیدای شهادت» و «شاه شهید» یاد می شود تا به نابودی کشاندن کشور توسط سیاست های او را به توطئه های «دشمنان دین» نسبت دهند و او را «شاه تنها و زاهد بی آزار» جلوه دهند. در حالی که کارنامه او تعصب دینی، سرکوب خشونت بار و قتل اقلیت ها و مخالفان، جنگ، قحطی، ریاکاری و فساد … بود. در کتاب های تاریخی بر خلاف متون دینی، این دوره را دوره تضییق، تحقیر و قتل و کشتار نسبت به اقلیت ها و مخالفان توصیف کرده اند. (به طور مثال، «تاریخ اجتماعی ایران از آغاز تا مشروطیت»، عزت‌الله نوذری). در ادبیات سیاسی انقلابی معاصر لقب «شهید» برای سلطان حسین به سخره گرفته شده است. به طور مثال در سرودی از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی (آمریکا) علیه شاهان خوانده می شود: یکی کتف اعراب سوراخ کرد؛ دگر هندیان قتل‌عام! شهی را که بیداد بی حد کرد، چگونه توان گفت «شاه شهید»؟

[۲] FASCIST CRUELTY AND ATTACK ON EMPATHY VS. THE NEW COMMUNIST VIEW OF EMPATHY 

by Bob Avakian, June 29, 2026

[۳] در دوره ماقبل سرمایه‌داری (تقریباً قرون ۵ تا ۱۵ میلادی) دین و دولت درهم تنیده بودند. پاپ نه‌تنها رهبر مذهبی، بلکه بازیگر اصلی سیاست بین‌المللی بود. حاکمان که خانواده های سلطنتی بودند، مشروعیت خود را از «حق الهی» می‌گرفتند. قوانین، اخلاق، آموزش، و نظام قضایی در بسیاری مناطق بر پایه آموزه‌های دینی شکل می‌گرفت. یکی از پایه های انقلاب های بورژوایی، جدایی دین از دولت بود.

[۴] فاشیسم، رژیمی بود که از سوی بخشی از بورژوازی امپریالیستی به عنوان راهکار «حل» بحران بیسابقه در اروپا در مقابل رژیم لیبرال دموکراسی امپریالیستی در پیش گرفته شد (در سال های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ در اروپا بر بستر بحران های اقتصادی و اجتماعی بیسابقه). فاشیسم، کلیه حقوق فردی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را ملغا کرد و به سرکوب گسترده هرگونه مخالفت کمر بست. یک بسیج توده وار حول عناصر ایدئولوژیک (نژادپرستی، ملی گرایی، اسطوره سازی)  برای پیشبرد این رژیم به راه انداخت.

[۵] خامنه ای، بیانیه گام دوم انقلاب

[۶] سعید گلکار تحلیل می کند که چگونه خامنه‌ای پروژه تمدن‌سازی را با ابزارهای اجتماعی–ایدئولوژیک پیش می‌برد.

Captive Society: The Basij Militia and Social Control in Iran

مهدی خلجی توضیح می دهد که خامنه ای نظریه خمینی را به یک پروژه تمدنی تبدیل کرد.

The New Order of the Clerical Establishment in Iran

آصف بیات تحلیل می کند که چگونه جمهوری اسلامی از یک انقلاب فقهی به یک ایدئولوژی تمدنی تبدیل شد

[۷] دویچه وله ۱۴۰۰: اظهارات وزیر اطلاعات دولت احمدی‌نژاد در این باره که رد صلاحیت هاشمی رفسنجانی در انتخابات ۹۲ به توصیه او صورت گرفته است

[۸] جایگاه واژه‌سازی و نهادسازی در تاسیس تمدن بزرگ اسلامی

و سخنرانی های مختلف خامنه ای از ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۷

[۹] Shahrzad Mojab, The State and University: The “Islamic Cultural Revolution” in the Institutions of Higher Education of Iran, 1980–۸۷

نقش دانشگاه ها در انقلاب ۱۳۵۷ و تلاش حکومت برای کنترل آنها، پاکسازی گسترده دانشجویان و استادان مخالف، اعمال نظارت ایدئولوژیک بر پذیرش و استخدام، تفکیک جنسیتی، ورود روحانیون به مدیریت دانشگاه ها، تلاش برای تبدیل دانشگاه ها به ساختار مشابه حوزه های علمیه.

[۱۰]Goncheh Tazmini ,The Cultural Revolution and the Politics of Education in Iran

در باره انقلاب فرهنگی اسلامی سال ۱۳۵۹

Mehrzad Boroujerd, The Iranian University System and the Islamic State

رابطه نظام دانشگاهی در ایران و دولت اسلامی

Asef Bayat – Making Islam Democratic

آصف بیات. دموکراتیک کردن اسلام

[۱۱] Iran’s Soft War with the West: Cultural Invasion and Ideological Resistance

Middle East Journal

این مقاله تحلیل مفهوم «جنگ نرم» در سخنرانی های خامنه ای و نقش رسانه و اینترنت و فرهنگ غرب است.

Soft War and the Iranian State: A Discursive Analysis of Ayatollah Khamenei’s Speeches

Iranian Studies

این مقاله سخنرانی های خامنه ای از دهه ۱۹۹۰ تا به امروز است. نشان می دهد که «جنگ نرم» چارچوب مفهومی اوست برای تبیین تهدیدهای سیاسی و فرهنگی.

[۱۲] تشبیه طعنه آمیز است به گفته فردریش مرتس صدر اعظم آلمان که در مورد کشتار اسرائیل در غزه گفت:

«I’m grateful to you for using the term ‘dirty work.’ That’s exactly what Israel is doing for all of us.»