بشریت در لبه پرتگاه: رژهای اجباری بهسوی نابودی، یا یافتن راهی برای خروج از این دیوانگی؟ – قسمت پنجم
مسئله: سرمایهداری-امپریالیسم؛ بهزنجیرکشیدن و بهاجبار راندن بشریت بهسوی فاجعه
باب آواکیان، ۲۰۲۶ (قسمت پنجم)
راهحل: بیرونکشیدن یک انقلاب رهاییبخشِ ریشهای از دل این دیوانگی
نخست، منظور از انقلاب چیست؟ در «اوضاعی حقیقتا وحشتناک یا حقیقتا رهایی بخش» آمده است: «نهادهای سرکوب خشونتآمیز این نظام باید سرانجام درهمشکسته، شکست داده و برچیده شوند – بهدست یک نیروی انقلابی سازمانیافته. تنها در این صورت است که حرکتها میتوانند از سطح اعتراضات تودهای حتا اعتراضاتی که رادیکال و مصمم باشند، فراتر بروند و به یک انقلاب واقعی بدل شوند.»
و در نقلقولی از «اعلامیه و فراخوان» رِوکام آمده است:
«انقلاب یعنی نیرویی متشکل از میلیونها نفر، از بخشهای گوناگون جامعه، که برای نبردی تمامعیار جهت سرنگونی این نظام و جایگزینی آن با یک نظام اقتصادی و سیاسی کاملاً متفاوت و بسیار بهتر- یک نظام سوسیالیستی – سازمان یافته باشد؛ نظامی که بر پایه برآوردن نیازهای مردم و پیشبرد مبارزه برای جهانی کمونیستی بنا شده باشد؛ جهانی که در آن استثمار، ستم و نابودی محیط زیست – که در نظام سرمایهداری-امپریالیسم تنیده شده – سرانجام در همهجا پایان یابد. هر چیزی کمتر از چنین انقلابی، از اساس ناتوان از حل ریشهای مشکلات و رساندن جامعه به راهحل واقعی است.»
بهاختصار: در جهان امروز، برای تغییر بنیادی جامعه، باید قدرت سیاسی را بهدست گرفت – قدرت دولتی موجود را سرنگون کرد و قدرت دولتی نوین را بنا نهاد.
در «زمانهای عادی» – یا بهعبارت دیگر، جز در دورههای استثنایی که کارکردهای اساسی، روابط و «قواعد» نظام بهشدت مختل میشوند و «دوام» آن نه فقط برای گروهی اندک، بلکه در سطحی گسترده در جامعه زیر سؤال میرود – مردم در چارچوب نظام موجود شکل میگیرند و در آن محصور میمانند. به همین دلیل، بهطور کلی (نه بهعنوان یک اصل تغییرناپذیر)، در دورههای بحران حاد است که تغییر بنیادی ممکن میشود.
پس شرایط لازم برای انقلاب چیست؟ در «اوضاع نادری است که انقلاب ممکن میشود» توضیح داده شده است:
انقلاب، حتا در کشوری قدرتمند مانند آمریکا زمانی ممکن میشود که سه عامل اصلی پدید آمده باشد:
- بحرانی عمیق در جامعه و حکومت که «روال معمول» را مختل کند، بهگونهای که حاکمان، دیگر نتوانند به شیوه «عادی» حکومت کنند؛ شیوهای که مردم به پذیرش آن عادت کردهاند.
- مردمی انقلابی در مقیاس میلیونها نفر که پیوند ذهنیشان با این نظام گسسته شده و عزمشان برای مبارزه در راه جامعهای عادلانهتر از ترسشان از سرکوب خشونتآمیز این سیستم بیشتر باشد.
- یک نیروی انقلابی سازمانیافته – متشکل از شمار فزایندهای از مردم، از میان ستمدیدهترینها و نیز از بخشهای دیگر جامعه – که بر پایه علمیترین رویکرد برای ساختن و سپس پیشبرد انقلاب عمل کند و تودههای مردم هرچه بیشتر به آن بهعنوان نیروی رهبریکننده تغییر ریشهای که فورا مورد نیاز است، نگاه کنند.
این سه عامل، در مجموع، اکنون وجود ندارند – اما این یکی از همان زمانهای نادر است که میتوان آنها را پدید آورد.
بدون اینکه بخواهیم مکانیکی به این موضوع نگاه کنیم، قطعاً درک زندهی نقش این سه شرط – و ارتباط متقابل مداوم آنها، یا به قول خودمان رابطهی دیالکتیکی – در رابطه با امکان انقلاب اهمیت دارد. عامل نخست اساساً اکنون وجود دارد و این وضعیت پیوسته تشدید میشود – بهویژه با شتابگرفتن ماشین رژیم فاشیستی ترامپ.
اما عامل دوم و سوم بهطور جدی از عامل نخست عقب ماندهاند. درباره عامل دوم: با اینکه میلیونها – و دهها میلیون – نفر از جنایات فزاینده رژیم ترامپ/فاشیست عمیقاً خشمگین و نگراناند، تا کنون بسیار کم (تقریباً هیچ) گرایش جدی به جستوجوی راهحلی ریشهای بیرون از چارچوب نظام موجود وجود داشته و در پیوند با همین وضعیت در رابطه با عامل دوم، نیروهای کمونیست انقلابی مبتنی بر «کمونیسم نوین» هرچند وجود دارند، اما در این لحظه نسبت به آنچه که فورا مورد نیاز است بسیار عقب هستند، از نظر کمّی بسیار اندکاند و از نظر کیفی نیز در درک و بهکارگیری این رویکرد نوین بسیار ناهمگوناند.
در چارچوب تعمیق و تشدید کلی وضعیت مربوط به شرط اول، با دیالکتیک بین جنایات رژیم و مقاومت در برابر آن، باید ابتکار عمل را برای تغییر شرایط دوم و سوم، از طریق مبارزه، به دست گرفت – هم مبارزه علیه نظام ستمگر و جنایات فزاینده آن تحت رژیم فاشیستی ترامپ، و هم مبارزه ایدئولوژیک شدید برای گشودن افق دید مردم فراتر از مرزهای تنگ این نظام؛ برای قانعکردن شمار فزایندهای از مردم – از جمله کسانی که اکنون منفعلاند – به ضرورت و امکان یک انقلاب واقعی برای جاروکردن کلیت این نظام؛ نظامی که خود، در میان جنایات بیشمارش، رژیم فاشیستی ترامپ را پدید آورده است.
چنانکه پیشتر نیز در برخی آثارم گفتهام، آنچه لازم است یک قطب بندی مجدد – برای انقلاب است؛ قطب بندی مجددی که هم شامل مبارزه حیاتی علیه رژیم فاشیستی ترامپ میشود و هم درک این واقعیت که این فاشیسم از دلِ تکامل خاص نظام استثمار و ستم در این کشور برخاسته است – و این کل نظام سرمایهداری-امپریالیسم است که باید برود.
بار دیگر: واقعیت این است که اکنون زمانی نادر است که در آن انقلاب برای برچیدن و ریشهکنکردن این نظام و بناکردن نظامی کاملاً متفاوت و بسیار بهتر ممکن است. و این زمان نادر نباید هدر رود و دور انداخته شود- بلکه باید از سوی همه کسانی که در هر لحظهای در جستوجوی راهی واقعاً رهاییبخش و تعالی بخش برای زیستن و رابطهداشتن هستند، بهچنگ آورده و بر روی آن عمل شود.
درحالیکه واقعیت عینی – بهویژه سلطه این نظام بر مردم، نه فقط در شکل مادیِ استثمار و ستم، بلکه در فرهنگ و ایدئولوژی و شیوه شکلدادن به ذهنیت مردم – عامل مهمی در دشواری جذب مردم به انقلاب است، اما در کنار این، کاستیهای جدی در میان کمونیستهای نوین نیز در این دشواری نقش داشته است. مسئله اصلی این است که آیا بهطور پیگیر بر پایه کمونیسم نوین – بهویژه روش و رویکرد علمی آن – پیش میرویم یا نه؛ و آیا بر همین پایه کار لازم و مبارزه لازم را برای قانعکردن مردم به ضرورت و امکان یک انقلاب واقعی انجام میدهیم – بله، حتی در این قدرتمندترین کشور سرمایهداری-امپریالیستی – و چرا هیچ چیز معنادارتر از تلاش برای تحقق این انقلاب نیست. هرجا که این کار بهطور پیگیر انجام نشده، همین امر یکی از دلایل اصلی است که چرا صفوف کمونیستهای نوین نتوانستهاند بر موانع واقعی غلبه کنند و آنگونه که لازم است، هم از نظر کمّی و هم از نظر کیفی، تقویت شوند.
برای بیان مسئله به شکلی رک اما علمی، باید گفت که نهفقط بشریت در آستانه پرتگاه قرار دارد… بلکه «پروژه کمونیستی» نیز چنین است – و پیشروی تازهای که با کمونیسم نوین حاصل شده، تنها راهی است که میتواند آیندهای قابل زیستن را برای تودههای مردم، و در نهایت برای کل بشریت، فراهم کند.
به این واقعیت عمیق بازخواهم گشت – و به این پرسش کلی که در تلاش جدی برای دگرگونکردن وضعیت چه باید کرد. اما نخست، و بهعنوان بنیان بحث، لازم است بیشتر توضیح دهیم که چگونه همه این وحشتهایی که مردم امروز با آن روبهرو هستند، در اساس از ماهیت و دینامیک های درونی – و از تضادهای بنیادی – نظام سرمایهداری برخاستهاند؛ بهویژه اکنون که این نظام به شکلی از سرمایهداری تبدیل شده که بر استثمار جهانی بنا شده است:نظام سرمایهداری-امپریالیسم.
و در ادامه، لازم است به جهتگیری علمی پایه ای و روش و رویکردی بپردازیم که ما را به این درک حیاتی میرساند.
این امر مستلزم آن است که روش علمی ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی را بهطور جدی و نظاممند بهکار بگیریم – در برابر همه برداشتهای غیرعلمی و توجیهاتی که به حفظ این نظامِ هیولایی منسوخ خدمت می کند.
به طور پایه ای، ماتریالیسم به معنای پذیرش این است که تمام واقعیت از ماده تشکیل شده است و نه هیچ چیز دیگری – هیچ نیرو یا موجود ماوراء طبیعی، هیچ چیزی که وجود مادی و واقعی نداشته باشد (به عنوان یکی از بیانهای مهم این موضوع، اندیشه انسان خود نتیجه فرآیندهای مادی واقعی در درون انسانها، به ویژه سیستم عصبی و به ویژه مغز آنها، در تعامل با جهان مادی بزرگتر است). دیالکتیک به این واقعیت اشاره دارد که واقعیت مادی (از جمله جامعه بشری) ایستا نیست، بلکه پر از تضاد است، دائماً در حال تغییر است و در شرایط خاص میتواند دستخوش یک تغییر کیفی عمده شود (از یک شکل ماده به شکلی کیفی متفاوت – مانند تجربه روزمره که در آن آب جوشیده به بخار تبدیل میشود؛ یا وقتی گونه جدیدی در فرآیند تکامل طبیعی پدیدار میشود؛ یا وقتی انقلابی در جامعه بشری یک سیستم کیفی جدید را به وجود میآورد – به عنوان مثال، وقتی سوسیالیسم از سرنگونی سرمایهداری ناشی میشود). ماتریالیسم تاریخی، کاربرد ماتریالیسم دیالکتیکی در توسعه جامعه بشری (و همچنین طبیعت به طور کلی) است.
پس از اینجا آغاز کنیم: شیوه تولید… شیوه تولید… شیوه تولید!
شیوه تولید یعنی نظام اقتصادی – نحوه کارکرد آن – نحوه تولید، مبادله و توزیع چیزها. این بنیان جامعه را تشکیل میدهد و در نهایت ماهیت کلی جامعه را تعیین میکند: روابط اجتماعی، نهادهای سیاسی، شیوههای مسلط تفکر و فرهنگ. آنچه در ادامه، از «گشایش ها» آمده است، توضیح مهمی درباره رابطه میان زیربنای اقتصادی جامعه (شیوه تولید) و روبنا (سیاست، از جمله قوانین، و همچنین ایدئولوژی و فرهنگ) ارائه میدهد و توضیح میدهد که چرا روبنا با زیربنای اقتصادی در انطباق اساسی است و باید باشد:
در اینجا به یکی دیگر از مؤلفههای مهم درک علمی مارکسیستی میرسیم: رابطه میان زیربنای اقتصادی جامعه و روبنای سیاسی و ایدئولوژیک(ساختارها و نهادهای سیاسی، و فرهنگ و ایدههای مسلط). در نهایت ــ نه به این معنا که بهطور مکانیکی بتوان همهچیز را فوراً به این تقلیل داد، بلکه در نهایت و بهطور بنیادی ــ روبنای جامعه باید با روابط تولیدیِ زیربنایی منطبق باشد. زیربنای اقتصادی جامعه، یعنی «شیوه تولید» ــ اینکه جامعه در عمل چگونه تولید و بازتولیدِ نیازهای مادیِ زندگی را انجام میدهد و امکان بازتولید مردم را فراهم میسازد ــ شرایط و حدودی را تعیین میکند که نهادها و فرایندهای سیاسی چه خواهند بود و ایدهها و فرهنگ غالب چه خواهند بود. و من، برای مثال، در کتاب «پرنده ها نمی توانند کروکودیل بزایند اما انسان می تواند افق ها را در نوردد» (به اختصار کروکودیل) این نکته را مطرح کردهام که اگر روبنا به هر نحوِ معناداری و برای هر دورهای از زمان با زیربنای اقتصادی ناهماهنگ باشد، یا به هر شیوه اساسی با آن در تضاد باشد، جامعه از حرکت بازخواهد ایستاد… میان این دو یک ارتباط متقابل وجود دارد؛ ایدهها و فرهنگ جامعه، و نیز نهادها و فرایندهای سیاسی، تا اندازهای «حیات خاص خود» را دارند، اما در عین حال بهطور نزدیک با روابط تولیدی و روابط اجتماعی درهمتنیدهاند و در نهایت بهوسیله آنها تعیین میشوند.
بار دیگر، اگر روبنا به هر شیوه اساسی و برای هر دورهای از زمان با روابط تولیدیِ زیربنایی ناهماهنگ باشد، باعث خواهد شد که جامعه از حرکت بازبماند، و سپس نیروهایی مداخله خواهند کرد تا به هر وسیلهای، از جمله از طریق افراطیترین وسایل، بکوشند «نظم» را دوباره برقرار کنند.
برای روشن ساختن این نکته اساسی، من از مسئله «حق خوردن» استفاده کردهام ــ اینکه چرا چنین «حقی» نمیتواند یک اصلِ عملیاتی در نظام سرمایهداری باشد: همانگونه که پیشتر گفتم، در چارچوب این نظام، اگر کسانی که توانایی پرداخت هزینه غذا و دیگر نیازهای اساسی زندگی را ندارند اعلام کنند که، صرفنظر از هر چیز، حق دارند به آن نیازهای اساسی دسترسی داشته باشند، و سپس بدون پرداخت پول آن نیازها را بردارند، کل نظام سرمایهداری دچار بحرانی عمیق خواهد شد و از کار خواهد افتاد. این بیانگر همان نکته اساسی است که مارکس بر آن تأکید داشت: حقوق بهوسیله ویژگی و روابط بنیادیِ نظام اقتصادی (شیوه تولید) تعیین میشوند و نمیتوانند در تعارض بنیادی با آن باشند؛ و روبنای سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ، از جمله قانون، تجلی این واقعیت عمیق خواهد بود. یا به بیان خود مارکس: «حق هرگز نمیتواند بالاتر از ساختار اقتصادی جامعه و رشد فرهنگیِ مشروط به آن باشد.» (در کروکودیل و نیز گشایش ها، مصاحبه با من در اوایل سال ۲۰۲۵ و همچنین مصاحبهای پیشتر در برنامهٔ RNL (انقلاب و نه چیزی کمتر)در سال ۲۰۲۲، بهطور مفصلتر به رابطه میان زیربنای اقتصادی و روبنا، و اینکه چرا در هر نظامی روبنا باید در انطباقی اساسی با زیربنای اقتصادی، یعنی شیوه تولید، باشد، پرداختهام.)
شیوه تولیدِ هر جامعه معین، در هر زمانِ معین، ایستا و تغییرناپذیر نیست، بلکه پیوسته در حال تحول و دگرگونی است، زیرا رشد نیروهای مولده تغییراتی را به وجود میآورد. (نیروهای مولده به زمین، مواد خام، ساختمانها، ماشینآلات و دیگر فناوریهای مورد استفاده در تولید ــ و همچنین انسانها با دانش و تواناییهایشان، که موجب تغییر در نیروهای مولده میشوند ــ اشاره دارد.) در مقاطع معینی، رشد نیروهای مولده مستلزم یک دگرگونی بزرگ و کیفی در روابط تولیدی است ــ که آن نیز به نوبه خود مستلزم انقلابی در روبناست، تا نظام سیاسی، و بهویژه قدرت دولتی، که نظام اقتصادی (یا شیوه تولید) کهنه را به اجرا درمیآورد و از آن پاسداری میکند، برانداخته شود.
این درباره همه شیوههای تولید صادق است، از جمله شیوه تولید سرمایهداری که موضوع مورد تمرکز در اینجاست.
(در مصاحبهای در اوایل ۲۰۲۵ درباره این صحبت کردم که سرمایهداری چیست – و چه نیست – و روابط و دینامیک های اساسی آن چگونهاند، و چگونه این روابط اکنون در مقیاس جهانی عمل میکنند، از آنجا که سرمایهداری مدتهاست به نظام سرمایهداری-امپریالیسم تکامل یافته. اینجا به برخی نکات کلیدی اشاره میکنم).
در سرمایهداری، یک تضاد بنیادی و حیاتی وجود دارد که در ذات این نظامِ تولید و مبادلهٔ کالایی نهفته است. همانطور که در مقاله من کالاها و سرمایهداری – و پیامدهای هولناک این نظام توضیح داده شده، کالا چیزی است که برای مبادله تولید میشود، نه برای مصرف مستقیمِ تولیدکننده. (مثلاً اگر غذایی برای فروش در بازار کشت شود، کالا است؛ اما اگر برای مصرف خودِ کشاورز کشت شود، کالا نیست.) در سرمایهداری، تقریباً همهچیز بهصورت کالا تولید و مبادله میشود.
ویژگی متمایز دیگر سرمایهداری این است که نیروی کار (توانایی کارکردن) خود یک کالاست. وقتی کسی برای شغل درخواست میدهد، در واقع میکوشد کالای منحصربهفرد خود، یعنی نیروی کارش را، در برابر دستمزد بفروشد. این یعنی نه فقط یک نوع کار خاص، بلکه توانایی کارکردن بهطور کلی. این نکته بسیار مهم است.
این وضعیت با بردهداری و دیگر اشکال استثمار متفاوت است. در بردهداری، ویژگی تعیینکننده این است که طبقه استثمارشونده مایملک طبقه استثمارگر است – بردهداری به معنای واقعی. در فئودالیسم، مثلا طبقه استثمارشونده – به طور خاص رعایا و دهقانانی که در قطعات کوچک زمین زندگی میکردند – در رولبطی به زمین وابسته بودند که براحتی و آزادانه نمیتوانستند از آن فرار کنند.
از سوی دیگر، طبقهٔ استثمارشده در سرمایهداری، یعنی پرولتاریا، به دلیل ماهیت سرمایهداری، طبقهای بهمراتب سیالتر و متحرکتر است. در نظام سرمایهداری، برای طبقهٔ استثمارگر، یعنی سرمایهداران، سودآور نیست که کسانی را که استثمار میکنند واقعاً در مالکیت خود داشته باشند، زیرا این کار مستلزم سرمایهگذاری بزرگی برای خرید کسانی است که قرار است مالک آنها شوند، و سپس باید آن سرمایه را جبران کنند. در نظام سرمایهداری، اوضاع بسیار پویاتر از این است، و اگر واقعاً تلاش کنید افرادی را که استثمار میکنید بهعنوان برده خریداری کرده و مالک آنها شوید، احتمال زیادی وجود دارد که نیروی رقیب دیگری شما را از عرصه کسبوکار بیرون براند. بنابراین، این یک تمایز مهم است. با توجه به ماهیت و پویاییهای سرمایهداری، به نفع سرمایهدار است که در طول مدتی که کارگران برای او کار میکنند ــ و برای او ثروت تولید میکنند ــ به آنان دستمزد بپردازد. این امر به سرمایهدار امکان میدهد که، اگر منافعش ایجاب کند، کارگران را اخراج کند، بیآنکه پیش از آن مجبور شده باشد مبلغ قابلتوجهی را برای خرید آنها بهعنوان بردگان واقعی بپردازد، آن هم پیش از آنکه آنها برایش ثروت تولید کرده باشند. این تفاوت مهمی میان بردهداریِ آشکار و استثمار سرمایهدارانه است؛ تفاوتی که، بار دیگر، به ماهیت و پویاییهای بنیادی سرمایهداری، در تقابل با بردهداری، مربوط میشود.
طبقه استثمارشده در سرمایهداری، یعنی پرولتاریا، همانگونه که پیشتر گفتهام، باید از دو جهت «آزاد» باشد. نخست، باید از هرگونه مالکیت بر وسایل تولید آزاد باشد، به این معنا که هیچ انتخاب دیگری جز کار کردن برای کسی که مالک آن وسایل است نداشته باشد. نمیتواند مالک یک کارخانه باشد، نمیتواند صاحب یک کسبوکار کوچک باشد؛ باید هیچ وسیله دیگری برای گذران زندگی نداشته باشد، جز اینکه توسط یک سرمایهدار استثمار شود. این یکی از «آزادیهای» پرولتاریا در سرمایهداری است: آزادی از هرگونه مالکیت بر وسایل تولید. در غیر این صورت، هرگز نمیتوان مردم را وادار کرد که تحت شرایط استثمار سرمایهدارانه کار کنند. آزادی دوم این است: پرولتاریا باید آزاد باشد که جابهجا شود، از مکانی به مکان دیگر برود، حتی به نقاطی بسیار دور از جایی که پیشتر در آن بوده است سفر کند. همچنین باید از تحرک برخوردار باشد تا بتوان او را اخراج کرد و سپس دوباره به کار گماشت/دوباره استثمار کرد (و در وضعیت بیکاری، در موقعیتی آسیبپذیر قرار گیرد که برای استخدام دوباره توسط یک سرمایهدار، ناچار شود شرایط استثمار حتی شدیدتر و تلختری را بپذیرد).
اینها ویژگیهایی هستند که سرمایهداری و شکل استثمار آن را از دیگر نظامهای استثمار متمایز میکنند.
آنچه میان همه نظامهای استثمار مشترک است این است که ثروت طبقه استثمارگر بر پایه استثمار طبقه فرودست تولید و انباشته میشود.
اما مهم است آنچه سرمایهداری را خاص میکند، درک شود زیرا ربط به دینامیسم سرمایه داری دارد: اینکه چگونه ناگزیر است شرایط تولید را به سرعت دگرگون کند و عرصههای تازه استثمار در داخل کشور بیابد – مثلاً انتقال کارخانهها از شمال به جنوب – یا حتا در سطح جهانی. اینگونه است که سرمایهداری به پدیدهای جهانی تبدیل شده و تودههای عظیم مردم – و در نهایت کل بشریت – را در چنگال خود گرفته است.
سپس به تضاد بنیادی سرمایهداری میرسیم ــ تضادی که، بار دیگر، با همهٔ دیگر نظامهای استثمارگر متفاوت است ــ یعنی تضاد میان تولید اجتماعیشده و انباشت خصوصی. در نظام سرمایهداری، کارخانههایی را میبینید که بهمعنای واقعی کلمه هزاران نفر را زیر یک سقف گرد آوردهاند، با تقسیم کار؛ افرادی که، برای مثال، در یک خط مونتاژ، هر یک وظیفه مشخص و متفاوتی را انجام میدهند. و در مقیاسی کلی، میلیونها و در نهایت میلیاردها نفر در تولید و حملونقل کالاهای تولیدشده مشارکت دارند، از جمله از طریق زنجیرههای تأمین سرمایهداری بینالمللی، و به همین ترتیب. این نیز، بار دیگر، با دیگر نظامهای استثمار متفاوت است؛ حتی اگر در دوران بردهداری یا نظامهای دیگر نیز گروههایی از مردم در کنار هم کار میکردند، آن وضعیت با اجتماعیشدن عظیم تولید در سرمایهداری تفاوت دارد؛ اجتماعیشدنی که یکی از ویژگیهای تعیینکننده سرمایهداری است. اما انباشت آنچه تولید میشود و ثروتی که از این راه به دست میآید، اجتماعی نیست؛ بلکه خصوصی است و در اختیار سرمایهداران مختلف و رقیب قرار دارد. و این عبارت «مختلف و رقیب» اهمیت دارد، زیرا به آنارشی سرمایهداری منجر میشود، یا در آن نقش دارد؛ وضعیتی که در آن امور پیوسته دستخوش آشفتگی میشوند و بنگاههای اقتصادی دائماً بنگاههای دیگر را تصاحب میکنند. اکنون شاهد این ادغامهای عظیم در عرصه رسانهها و حوزههای دیگر هستیم. سرمایهداری از این جهت نظامی بسیار پویا است. و همین پویایی آن، همانگونه که مارکس اشاره کرد، در واقع پایه مادیِ یک نظام متفاوت، بهطور ریشهای متفاوت و بسیار بهتر را ایجاد کرده است؛ نظامی که در آن تضاد میان تولید اجتماعیشده و انباشت خصوصی از طریق این امر حل میشود که جامعه بهطور کلی، از طریق دولت خود، وسایل تولید و ثروت تولیدشده را بهطور اجتماعی در اختیار میگیرد، و سپس آنها را در جهت منافع تودههای مردم و برای برآوردن نیازهای اساسی آنان، نه فقط از نظر مادی، بلکه از نظر فرهنگی، فکری و مانند آن، به کار میگیرد. (وسایل تولید در سرمایهداری خود نیز حاصل تولید اجتماعی هستند.)
این تضاد بنیادی سرمایهداری – میان تولید اجتماعیشده و انباشت خصوصی (یا تصاحب خصوصی) – به آنارشی سرمایهداری منجر میشود، یا به آن دامن میزند، زیرا انباشت خصوصی به این معنا نیست که یک طبقه واحدِ سرمایهدار بهطور جمعی انباشت میکند، بلکه سرمایهداران جداگانه و رقیب یکدیگر در حال انباشت در رقابت با هم هستند. و در نهایت این رقابت در مقیاس بینالمللی شکل میگیرد، از جمله در قالب کشورهای سرمایهداری مختلف که در رقابت و کشمکش با یکدیگر قرار میگیرند، حتی تا حد جنگ، که تاکنون دو بار به دو جنگ جهانی ویرانگر انجامیده است.
علاوه بر تحلیلی که در گشایش ها درباره این موضوع ارائه شده است، ویژگیهای اساسی و تضادهای شیوه تولید سرمایهداری-امپریالیستی با تفصیل بیشتری در مقاله ریموند لوتا با عنوان «درباره نیروی محرکۀ آنارشی و دینامیکهای تغییر» که در شماره ۳ نشریه خطوط تمایز (م. به فارسی در سایت حزب کمونیست ایران م ل م) منتشر شده است، مورد بررسی قرار گرفتهاند.
اگر به مقوله کالاها بازگردیم: در مرکز همه اینها، همه تضادهای اساسی سرمایهداری، تضادی نهفته است که در خودِ کالاها وجود دارد. مارکس بهدلیل بسیار مهمی اثر بزرگ خود، سرمایه، را با بررسی تکامل کالاها آغاز کرد. زیرا تضاد کالاها در نهایت هسته تضادهای سرمایهداری است. منظور از این چیست؟ برای اینکه یک کالا بتواند بازگشت ارزش یا چیزی در مبادله ایجاد کند، باید دو ویژگی داشته باشد. باید ارزش مصرف داشته باشد: یعنی برای فرد یا گروهی از مردم، یا تعداد زیادی از مردم، مفید باشد (این میتواند بر اساس ترجیح باشد، نه لزوماً رفع نیاز مادی در معنای محدود). اما باید برای مردم مفید باشد. باید ارزش مصرف داشته باشد. و باید ارزش مبادلهٔ تحققیافته داشته باشد: یعنی واقعاً در بازار فروخته یا مبادله شود تا ارزش مبادلهاش تحقق یابد. (ارزش مبادلهای یک کالا با مقدار کار اجتماعا لازم که برای تولید آن صرف میشود، تعیین میشود.)
به بیان ساده، شما چیزهایی تولید میکنید و باید فروخته شوند – وگرنه به دردسر بزرگی میافتید. دلیل این دردسر این است که وقتی کالایی را به بازار میفرستید، از صفر شروع نمیکنید. هزینههای زیادی صرف تولید آن شده است: تهیه مواد خام، کار روی آنها، پرداخت دستمزد، هزینه تأسیسات و غیره. بنابراین این کالا وقتی وارد بازار میشود، مقدار زیادی ارزش در خود دارد (ارزشی که باز هم، توسط میزان کار اجتماعا لازم، در هر مرحله، که برای تولید آن صرف شده است، تعیین میشود)، اما این ارزش شامل هزینههایی است که شما، بهعنوان تولیدکننده کالا، صرف کردهاید (و اگر سرمایهدار باشید، با استثمار دیگران این کالا را تولید کردهاید). اما مشکل اینجاست که با وجود این هزینهها، هیچکس نمیتواند بداند – بهدلیل وجود سرمایهداران رقیب – که چه مقدار از محصول شما، یا اصلاً محصول شما، مصرف خواهد شد و آیا ارزش مبادله بالقوهاش تحقق خواهد یافت یا نه.
این امر به هرجومرج سرمایهداری دامن میزند، زیرا همه این سرمایهداران مختلف محصولات خود را در رقابت با یکدیگر وارد بازار میکنند، اما عوامل بیشماری میتواند تعیین کند که آیا محصول خاص آنها، یا حتی محصولات بهطور کلی، واقعاً چیزی در مبادله – مثلا پول، به عنوان رایجترین شکل مبادله – به دست میآورد یا نه. بنابراین، با شروع از این سلول بنیادی جامعه سرمایهداری، که تولید کالایی را تعمیم میدهد، یعنی کالا میتوان همه تضادهایی را دید که در سرمایهداری بروز میکنند: نیاز به اتکا به ارزش مصرف برای تحقق ارزش مبادله – یعنی برای بازگرداندن هزینه صرفشده و به امید بیشتر از آن تا بتوانید گسترش پیدا کنید و رقابت کنید.
این واقعیتها در زندگی روزمره پنهاناند و بیشتر مردم هیچ درکی از آن ندارند. برداشت رایج – و برداشت سوسیالدموکراتها و ترقیخواهان و کسانی که میگویند «من سرمایهداری را دوست ندارم، از آن متنفرم، با آن مخالفم» – این است که سرمایهداری فقط «طمع» است. اما دینامیک های درونی سرمایهداری است که به آنارشی، رقابت تلخ و درگیری نهفقط میان استثمارگران و استثمارشدگان، بلکه میان خودِ استثمارگران – از جمله در سطح دولتهای سرمایهداری که در رقابت و جنگاند – میانجامد.
با این حال، همه اینها در نهایت ریشه در تضادی دارد که در خودِ کالاها نهفته است و در سرمایهداری تعمیم یافته است. بسیار بهندرت – به عنوان بخش بسیار کوچکی از واقعیت – پیش میآید که مردم چیزهایی را که خود تولید میکنند، بدون عرضه به بازار و بدون مبادله، مصرف کنند. اما در یک نظام سرمایهداری پیشرفته، این واقعیتها برای مردم آشکار نیست. شما گوشیتان را برمیدارید و برای پرداخت استفاده میکنید، بیآنکه بدانید زیر این فرآیند، حجم عظیمی از کار و مبادله کالاها، از جمله کالای نیروی کار، وجود دارد.
بنابراین این نظام پیامدهای عظیمی دارد که اکنون در نظام امپریالیسم بهشدت تشدید شدهاند، بهویژه اکنون که نظام سرمایهداری-امپریالیستی در حال برخورد به محدوده های خود است. این پیامدها فقط شامل کسانی نیست که بهشدت استثمار میشوند – مانند کودکان در کنگو، زنان در بنگلادش، مردم در مصر و سراسر جهان، در آمریکای لاتین – بلکه شامل پیامدهای زیستمحیطی، خطر جنگ هستهای، و پیامدهای اجتماعی ناشی از دگرگونسازی جامعه برای سازگارشدن با دینامیک های سرمایهداری نیز هست.
برای کسانی که در این نظام استثمار میشوند، تنها راه بنیادی برای رهایی از وضعیت استثمار، برچیدن کل نظام است. اگر این کار را انجام ندهید، آنکاه شما دائماً به چارچوب همان نظام بالاجبار بازگردانده میشوید. به همین دلیل میگویم مردم «بهزور بهپیش رانده میشوند». آنها توسط دینامیک های نظام مشروط، مجبور، محدود و بهپیش رانده میشوند. و تا زمانی که در چارچوب بردهوار این نظام قرار دارند، بهعنوان افراد، هیچ گزینه واقعی ندارند یا گزینههایشان بسیار محدود است. شاید برخی افراد بتوانند موقعیت خود را تغییر دهند، اما همانطور که مارکس اشاره کرد، تودههای مردم نمیتوانند شرایط خود را تغییر دهند مگر با برچیدن نظام ستمگر.
بر شیوه تولید… شیوه تولید… شیوه تولید تأکید کردهام، زیرا بنیادی است. اما اشتباه و دگماتیک است که این را مکانیکی بفهمیم، گویی شیوه تولید و روابط درون آن تنها روابط مهم در جامعهاند. در «چهار کلیت» که مارکس از آن سخن گفت، روابط اجتماعیای نیز گنجانده شدهاند که منطبق با روابط تولیدیاند و بر پایه آنها استثمار طبقاتی یا روابط طبقاتی شکل میگیرد. یکی از انتقادهای رایج به مارکسیسم این است که «مارکسیسم فقط به طبقه میپردازد، نه به نژاد، نه به زنان». نه! همانطور که در «چهار کلیت» آمده، مارکسیسم به همه اینها میپردازد. شیوه تولید را بنیادی میداند، اما همچنین مجموعهای پیچیده از روابط اجتماعی وجود دارد که با شیوه تولید پیوند دارند و در نهایت بر آن متکیاند، اما زندگی و دینامیک خاص خود را نیز دارند، و فرهنگی که در پیوند با آنها شکل میگیرد. فرهنگ مسلط فقط بازتاب خطی شیوه تولید نیست؛ بلکه بازتاب همه روابط اجتماعی – ستم نژادی، ستم بر زنان، ستم جنسیتی، و رابطه با محیط زیست – نیز هست. همه اینها در فرهنگ، روبنا، ایدئولوژی و سیاست جامعه بازتاب مییابد؛ جامعهای که در نهایت بر شیوه تولید مبتنی است، اما به آن تقلیلپذیر نیست. خیلی مهم است که در این مورد تقلیلگرا نباشیم.
بنابراین دو نکته مهم وجود دارد: شیوه تولید… شیوه تولید… شیوه تولید بنیادی است. همزمان، مجموعه پیچیدهای از روابط اجتماعی در پیوند با این نیز وجود دارد که باید در هر تلاش برای تغییر مثبت جامعه در نظر گرفته شوند. (این روابط بطور مسبوط در «گشایش ها» و «پرنده ها نمیتوانند کروکودیل…..» در مجموعه آثار من بحث شده است). (م. هر دو اثر به فارسی در سایت حزب کمونیست ایران م ل م موجود است.)
برگردیم به مسئله انقلاب برای دگرگونی جامعه – و این بهویژه درباره انقلاب کمونیستی بهعنوان بنیادیترین و تاریخیترین دگرگونی صدق میکند – این دگرگونی در روبنا رخ میدهد و باید رخ دهد. انقلاب در شیوه تولید انجام نمیشود. شما نمیتوانید شیوه تولید را بهطور بنیادی تغییر دهید، مگر آنکه کل نظام را تغییر دهید – و بهویژه نظام حاکمیت، یعنی قدرت دولتیای را که شیوهٔ تولید (و روابط اجتماعی متناظر با آن) را حفظ و اعمال میکند. شما در روبنا، که آن شیوهٔ تولید را به اجرا درمیآورد، انقلاب میکنید تا این سازوکارِ اعمال و تحمیل را درهم بشکنید، و سپس به سراغ تغییر شیوهٔ تولید و روابط اجتماعی میروید. باید قدرت دولتیِ کهنه سرمایهداری، یعنی دیکتاتوری واقعی بورژوازی را که استثمار و ستم را اعمال و حفظ میکند، سرنگون کنید و بهجای آن استقرار قدرت دولتی سوسیالیستی (دیکتاتوری پرولتاریا) را تحقق بخشید – قدرتی که هدفش الغای استثمار و ستم است، نه فقط در یک کشور سوسیالیستیِ معین، بلکه در نهایت و بهطور بنیادی در سراسر جهان. با تحقق کمونیسم در سراسر جهان، سرانجام هرگونه نیاز یا مبنایی برای هر نوع دیکتاتوری از میان خواهد رفت و بهجای آن، جامعهای جهانی از انسانها پدید خواهد آمد که بر پایه اصول همکاری و تصمیمگیری جمعی استوار است و در همان بستر و چارچوب، امکان شکوفایی هرچه بیشتر انسانها را فراهم میسازد.
تعیین کننده ترین هدف و ضرورت بنیادی این انقلاب سوسیالیستی و قدرت دولتی نوین، دگرگونی ریشهای اقتصاد (شیوه تولید) است، برای ریشهکنکردن هرگونه استثمار، هر وضعیتی که در آن بخشی از جامعه با کنترل و سلطه و سودبردن از کار دیگران ثروت و قدرت انباشته میکند. این دگرگونی اقتصادی پایهای است که بر اساس آن دگرگونی روابط اجتماعی (نژادی، جنسی و جنسیتی، و دیگر روابط اجتماعی) میتواند و باید انجام شود، همراه با دگرگونی فرهنگ و اخلاق مسلط، برای از میان بردن تقسیمات ستمگرانه. بار دیگر، من درباره اینکه چگونه این کار باید دیالکتیکی انجام شود، و نه مکانیکی یا تقلیلگرایانه صحبت کرده ام.
دگرگونی شیوه تولید همچنین پایه – نه همه، بلکه پایه – برای عملکردن به مسئولیت انترناسیونالیستی در حمایت از پیشروی انقلاب کمونیستی در سراسر جهان است، بر اساس درک علمی اینکه ریشهکنکردن کامل روابط استثماری و ستمگرانه تنها با تحقق کمونیسم ممکن است، و کمونیسم تنها در مقیاس جهانی قابل تحقق است. (پرداختن عمیق تر به جنبه های کلیدی انترناسیونالیسم و پیشرفت به کمونیسم ورای گنجایش این مقاله است. در برخی آثار مثل گشایش ها، کروکودیل و استثمار، پایان گذاشتن بر استثمار و ستم… بحث های مهمی در این باره مطرح شده است. و همچنین پلیمک «کمونیسم یا ناسیونالیسم» از سازمان کمونیست های انقلابی مکزیک).
در عین حال، همانطور که تأکید کردهام، رابطه میان زیربنای اقتصادی جامعه (شیوه تولید) و روبنای سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ، و همچنین روابط اجتماعی، رابطهای ایستا و یکسویه نیست. رابطهای دیالکتیکی است – رابطهای دوسویه – که در آن زیربنا پایه است و بهطور کلی حدود را تعیین میکند، اما روابط اجتماعی دیگر و روبنا نیز بر ماهیت و جهتگیری زیربنا تأثیر میگذارند. اگر قصد تکامل شیوه تولیدی بر مبنای روابطی بدون استثمار وجود داشته باشد، اما روابط اجتماعی ستمگرانه باشند و سیاست، ایدئولوژی و فرهنگ، ستم و استثمار را ترویج کنند، توسعه یک شیوه تولید غیر استثماری بهشدت تضعیف و در نهایت معکوس خواهد شد.
آنچه در ادامه میآید (از کتاب «کمونیسم نوین» و همچنین نقلشده در «گشایش ها») دینامیک های اساسیِ مربوط به رابطه میان شیوه تولید و دگرگونی روابط اجتماعی برای از میان بردن ستم را خلاصه میکند:
در نهایت، شیوه تولید بنیان و حدود تغییر را تعیین میکند؛ یعنی اینکه چگونه میتوان هر مسئله اجتماعی را حل کرد – از جمله ستم بر زنان، یا ستم بر مردم سیاه یا لاتینتبارها، یا تضاد میان کار فکری و کار یدی، یا وضعیت محیط زیست، یا وضعیت مهاجران، و غیره. هرچند همه این مسائل واقعیت و دینامیک های خاص خود را دارند و به نظام اقتصادی تقلیلپذیر نیستند، اما همه آنها در چارچوب و درون دینامیک های بنیادی همان نظام اقتصادی رخ میدهند؛ و آن نظام اقتصادی، آن شیوه تولید، بنیان و در نهایت حدود تغییر را در همهٔ این مسائل اجتماعی تعیین میکند. بنابراین، اگر میخواهید از شر همه این اشکال مختلف ستم رها شوید، باید آنها را در جای خودشان مورد توجه قرار دهید، اما همچنین باید نظام اقتصادی را بهطور بنیادی دگرگون کنید تا بتوانید این تغییرات را بهطور اساسی پیش ببرید. به بیان دیگر: باید نظام اقتصادیای وجود داشته باشد که مانع ایجاد این تغییرات نشود، و نهتنها اجازه آن را بدهد، بلکه بنیانی مساعد برای تحقق آنها فراهم کند.
تمام اینها، بار دیگر، تنها بر پایه یک انقلاب در روبنا قابل تحقق است؛ انقلابی برای برپایی قدرت دولتی سوسیالیستی (دیکتاتوری پرولتاریا) بهجای قدرت دولتی سرمایهداری (دیکتاتوری بورژوازی).



