مارکسیسم زنده در قیاس با مارکسیسم عامیانه شده

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۸ دقیقه

انقلاب رهایی بخش و نه رفرمیسم بی جان

باب آواکیان. ۱۸ اکتبر ۲۰۲۱

ترجمه و انتشار از حزب کمونیست ایران (م ل م)

برخی گرایش های سیاسی معین، از جمله در میان «حساس ها»[۱]، «مترقی ها» و آنها که عموما «در چپ» هستند، این یک ترجیع بند عمومی است: «مارکسیسم فقط با طبقه سر و کار دارد، و در مورد برتری طلبی سفید و برتری طلبی مردانه صحبت نمی‏کند یا راه حلی ندارد».

این صحبت ها اگر نشانه ناصداقتی آشکار نباشد، بیان جهل واقعی است.

مارکسیسم، در تکاملش از زمان خود مارکس تا کنون، همه جانبه ترین رویکرد را به کل واقعیت و به طور مشخص به دگرگون کردن جهان با هدف رهایی از هر شکل از استثمار و ستم در هر جنبه از روابط انسانی داشته و تا امروز هم این طور است.

می توان گفت که جهل و گیجی در این مورد تا حد معینی به علت این فکت است که برخی ها که به نام «مارکسیسم» صحبت می‏کنند در واقع رفرمیست های تنگ نظر و کوته نظر هستند که تئوری همه جانبه انقلابی مارکسیسم واقعی را به چیزی که در واقع «اکونومیسم» و تردیونیونیسم خام است تقلیل می دهند. («اکونومیسم» مبارزه طبقه استثمار شده کارگر را تقلیل می‏دهد به موضوعات اقتصادی و مشخصا تلاش برای بهبود اوضاع طبقه کارگر در چارچوب شرایط استثمار شده اش، مانند مطالبات دستمزد و مزایای بالاتر و غیره. در برخی نسخه های «اکونومیسم» ادعا می شود که این روش تنها روش یا بهترین رویکرد طبقه کارگر برای مبارزه نهایی برای سوسیالیسم است؛ حالا با هر درکی که از این دارند.)

این خط در واقع تحریف مارکسیسم است. مگر نه این که مارکس که همراه با همکارش انگلس جنبش کمونیستی را بنیان گذاشتند، پافشاری می کرد که کارگران باید بر پرچمشان به جای «یک روز مزد  عادلانه در مقابل یک روز کار عادلانه» بنویسند: «الغای نظام مزدی را خواهانیم»؟ به عبارت دیگر، الغای سیستم استثمار سرمایه داری.

به علاوه، در فرمولبندی ای که به «۴ کلیت» معروف است، مارکس به طرزی وسیع و هم زمان به طرزی انضمامی،  مقصود و هدف انقلاب کمونیستی را بیان کرد. در این فرمولبندی او گفت، هدف انقلاب کمونیستی عبارتست از محو کلیۀ تمایزات طبقاتی، کلیۀ روابط تولیدی که این تمایزات طبقاتی بر آن استوار است، کلیۀ روابط اجتماعیِ منطبق بر این روابط تولیدی، و انقلابی کردن کلیۀ افکاری که منطبق بر آن روابط اجتماعی است.

در این جا من زیر «روابط اجتماعی» خط کشیده ام تا تاکید کنم که این امر، علاوه بر بسیاری جنبه های دیگر، در برگیرندۀ الغای ستم بر ملیت های اقلیت و زنان است. انگلس در اثر «منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» وسیعا در مورد پایه های تاریخی به وجود آمدن و تکوین ستم بر زن و راه محو آن بحث می کند.

لنین و تکامل بیشتر مارکسیسم

البته تکامل روش و رویکرد علمی مارکسیسم باید ادامه یابد و ادامه یافته است. پس از مارکس، این لنین (رهبر انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ و پایه گذار اتحاد جماهیر شوروی به عنوان اولین دولت سوسیالیستی جهان) بود که علم کمونیسم را تکامل بیشتری داد. یک بُعد مهم همانطور که در اثرش «چه باید کرد؟» منعکس شده است مقابله مهم علیه اکونومیسم بود. با تاکید بر این که طبقه کارگرِ استثمار شده (پرولتاریا) هرگز نمی تواند از درون عرصه تنگ و فوری که او را احاطه کرده و تجربه می کند به آگاهی انقلابی کمونیستی دست یابد. و این آگاهی باید توسط یک نیروی پیشاهنگ سازمان یافته بر مبنای علم کمونیسم به میان پرولترها برده شود.

او تاکید کرد برای رشد آگاهی کمونیستی، لازم است که کارکردهای بنیادین سیستم سرمایه داری امپریالیستی و این که این کارکردها چگونه بر نیروهای طبقاتی و اجتماعی تاثیر می گذارند و آنها چگونه پاسخ می دهند درک شود، تا روشن گردد که چه نوع انقلابی لازم است و چه نوع انقلابی منطبق بر منافع اساسی پرولتاریا در محو ستم و استثمار است: نه فقط محو استثمار خود پرولتاریا بلکه محو تمام روابط ستم گرانه در جامعه. این کار لنین، تشریح همان حرف معروف مارکس بود که پرولتاریا تنها زمانی می تواند خود را رها کند که تمام بشریت را رها کند.

لنین در زمینه دیگری نیز درون بینی حیاتی مارکس را به لحاظ تئوریک تکامل داد و آن این که استقرار یک جامعه سوسیالیستی نوین صرفا با تصرف ماشین دولتی موجود که به سیستم سرمایه داری خدمت کرده است ممکن نیست بلکه به جای آن ضروری است که ماشین دولتی درهم شکسته شده و یک قدرت نوین دولتی برقرار شود. و البته، لنین در روسیه دقیقا همین فرآیند را رهبری کرد.

هم زمان لنین تحلیل کرد که سرمایه داری به یک سیستم جهانی استثمار، به سرمایه داری امپریالیسم تکامل یافته است و بر اهمیت انقلاب در مناطق وسیعی از جهان تحت سلطه استعماریِ قدرت های امپریالیستی خارجی تاکید کرد. 

مائوتسه دون و جهش دیگری در تکامل کمونیسم

این مائوتسه دون بود که در فرآیند رهبری انقلاب چین در جریان چند دهه که از اواخر ۱۹۲۰ شروع شده بود استراتژی انجام انقلاب در کشوری مانند چین را تکامل داد. کشوری که در انقیاد «نیمه مستعمره» (تحت سلطه چند قدرت امپریالیستی) و «نیمه فئودالیسم» (روابطی که چند میلیون دهقان توسط زمین داران همراه با تکامل روابط سرمایه داری به ویژه در شهرها، بیرحمانه استثمار می شدند) بود.

مائو تاکید می کرد که مهم است کمونیست ها به طور انضمامی، شرایط جاری در کشورهای خاص خود را (در چارچوب اوضاع جهانی کلی) تحلیل کنند و بر آن اساس حرکت کنند. اما این رویکرد استراتژیک وی به انقلاب، برای شمار عظیمی از کشورهای جهان سوم (آمریکای لاتین، آفریقا و خاورمیانه و آسیا) کاربست داشت. زیرا شرایط انها مشابه چین بود. لازم است توجه کنیم که در دوره خیزش های قدرتمند دهه ۱۹۶۰ مائو دو بیانیه در حمایت از مردم سیاه در ایالات متحده آمریکا صادر کرد و هم زمان بر اهمیت حیاتی رابطۀ این مبارزه با مبارزه برای سرنگون کردن نظام سرمایه داری در کلیت خودش تاکید کرد.

بعد از پیروزی انقلاب چین در سال ۱۹۴۹، مائوتسه دون به تکامل تئوری کمونیستی ادامه داد که منجر به پیشرفت های تاریخی در تئوری کمونیستی شد. او تجربه اتحاد جماهیر شوروی را که سرمایه داری در آن از اواسط دهه ۱۹۵۰ به بعد رشد کرده بود جمعبندی کرد. البته شوروی پس از آن به مدت چند دهه کماکان خود را «سوسیالیست» می خواند. مائو علاوه بر تجربه شوروی، تجربه خود چین را هم جمعبندی کرد زیرا می دید همان نوع ضد انقلاب در خودِ چین در حال رشد است. او تئوری ضرورت ادامه انقلاب در کشور سوسیالیستی و استراتژی این انقلاب را تدوین کرد. بدین ترتیب، مائو تحلیل کرد که تضادهای درون جامعه سوسیالیستی (و همچنین وجودِ تاثیرات و عمل کردهای امپریالیست ها و دیگر دولت های ارتجاعی) تا مدت زمان طولانی در چین نیروهایی را تولید خواهد کرد که به دنبال احیای سرمایه داری خواهند بود. تحلیل های مائو در این زمینه فرسنگ ها جلوتر از آن چه بود که قبلا در جنبش کمونیستی طرح شده بود. مائو تحلیل کرد، از آن جا که حزب کمونیست پیشاهنگ، نیروی رهبری کننده جامعه سوسیالیستی است، پس فشرده ترین و قدرتمندترین نیروهای احیای سرمایه داری در درون آن و به ویژه در سطوح بالای آن تولید می شود. یعنی در میان کسانی که مائو گفت: «کسانی که در قدرت هستند و راه سرمایه داری را در پیش گرفته اند». انقلاب فرهنگی پرولتاریایی چین، در طول ده سال از اواسط ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۶ پیش رفت و دربرگیرنده چند صد میلیون نفر در مبارزه بر سر جهت گیری جامعه بود. این انقلاب، تبارز انضمامی و بیان توده ایِ تئوری و استراتژی ادامه انقلاب در جامعه سوسیالیستی بود.

اما حقیقت تراژیکی که باید با آن رو در رو شد این است که پس از مرگ مائو در سال ۱۹۷۶ همان کسانی که مائو گفته بود، «کسانی که در قدرت هستند اما راه سرمایه داری را در پیش گرفته اند» موفق شدند تا قدرت سیاسی را بگیرند و دست به سرکوب خشونت بار نیروهای انقلابی که در مقابل این کودتای سرمایه داری ایستاده بودند بزنند و چین را به راه احیای سرمایه داری بکشند. در نتیجۀ احیای سرمایه داری، چین دیگری به وجود آمد که نه تنها یک دولت سوسیالیستی و پایگاه و حامی انقلاب در جهان نیست، بلکه تبدیل به دولتی سرمایه داری امپریالیستی شده است. این واقعه، به طرزی طنزآمیز اما تلخ، تحلیل مائوتسه دون در مورد وجود خطر احیای سرمایه داری در جامعه سوسیالیستی را به اثبات رساند.

مانند مارکسیسم به طور کلی، جهت گیری و خدمات مائو هم صرفا در عرصه سیاست نبود (حتا اگر سیاست را در وسیع ترین معنایش در نظر بگیریم). در واقع این جمله پر مغز را مائو نوشته است که: مارکسیسم عرصۀ فیزیک و به طور کلی عرصۀ علم و همچنین هنر – و در واقع هر جنبه از موجودیت انسان و به طور کلی واقعیت — را، در بر می گیرد اما جایگزین آنها نمی شود.

گشایش بیشتری که با کمونیسم نوین صورت گرفت

با سرنگون شدن انقلاب در چین و احیای سرمایه داری در آن جا، اولین مرحله انقلاب کمونیستی (که با عمر کوتاه کمون پاریس در ۱۸۷۱ شروع شده بود) پایان یافت. در همه جا، کمونیست ها با ضرورت عاجل تحلیل علمی از آن چه، در واقع توسط کودتا در چین رخ داده بود (که سرمایه داری احیاء شده بود) و چراییِ این رخداد مواجه شدند.  

در اواخر ۱۹۷۶، درست بعد از کودتا، من خود را وقف این چالش کردم. بعد از تحلیل از این واقعه، وارد جمعبندی علمی عمیق تر از تجربه تاریخی جنبش کمونیستی و جوامع سوسیالیستی که جنبش کمونیستی به وجود آورده بود — اول در شوروی و سپس در چین — شدم. در طول چند دهه، جنبه های عمدتا مثبت این تجربه را شناسایی و از آن دفاع کردم اما همچنین دست به بررسی نقادانه برخی از جنبه های منفی که درجه دوم اما در مواردی بسیار جدی بودند زدم. و از تجربه وسیع انسانی در عرصه های مختلف بهره بردم و نتیجه این کار سنتزی نوین بود: کمونیسم نوین.

در طول چند دهه، به شناسایی و دفاع از جوانب عمدتا مثبت این تجربه و همچنین به بررسی نقادانۀ برخی از جنبه های منفی آن که هرچند که فرعی بودند اما گاهی بسیار جدی بودند، پرداختم و از طیف وسیعی از تجربه بشری بهره بردم. نتیجۀ این کار تکامل بیشتر و سنتزنوین کمونیسم بود که کمونیسم نوین می خوانیم. 

در کتابِ گشایش ها، گشایش تاریخی توسط مارکس و گشایش بیشتر توسط کمونیسم نوین (یک چکیده) و از آن بیشتر در کتاب کمونیسم نوین، به تفصیل بحث می کنم که کمونیسم نوین، «تداوم تئوری کمونیستیِ است که در گذشته تکامل یافته است اما همچنین نمایندۀ یک جهش کیفی به ورای آن می باشد و در جنبه های مهمی، حاوی گسست از آن نیز هست» .

یک بُعد تعیین کننده از کمونیسم نوین این است که هم زمان با تمرکز بر گفتۀ پر مغزِ مارکس در بارۀ «۴ کلیت»، از اهمیت مبارزه برای رهایی مردم سیاه و دیگر خلق های تحت ستم (که در گفتار توده ها رنگین پوستان خوانده می شوند) و همچنین رهایی زنان، به مثابه مولفه های واجب و قوای محرکۀ قدرتمند در انقلاب کمونیستی تحلیل کرده و تاکید بسیار زیادی روی آن می گذارد. کمونیسم نوین همچنین این درک را تکامل یافته تر کرده است که حرکت بر مبنای انترناسیونالیسم، و داشتن جهت گیریِ «در الویت اساسی قرار دادنِ پیشروی مبارزه انقلابی و هدف نهایی کمونیسم در سراسر جهان» اهمیت بسیار دارد.  

با به کار بست کمونیسم نوین در حل معضل انقلاب کردن، به ویژه در کشور قدرتمندی مثل آمریکا، من رویکرد استراتژیک پایه ای ای را برای این انقلاب تکامل داده و همچنین قانون اساسی برای جمهوری سوسیالیستی نوین در آمریکای شمالی را تالیف کرده ام که مبینِ نقشۀ یک جامعۀ بنیادا نوین و رهایی بخش است و در عین این که چشم انداز وسیعی دارد اما انضمامی هم هست.

همانطور که در گشایش ها نوشته ام: «تکامل کمونیسم نوین یک کار در حال پیشروی است و بخش مهمی از این پیشروی، تداوم در  یادگیری از و سنتز بیشتر تجربۀ اولین موج بزرگ انقلاب کمونیستی است که با گشایش تاریخی مارکس آغاز شده بود.

بالاخره، یکی از اساسی ترین و حیاتی ترین عناصر کمونیسم نوین مبارزۀ خستگی ناپذیری برای ریشه کن کردن مفهوم سمی «هدف وسیله را توجیه می کند» در جنبش کمونیستی بوده است. («هدف وسیله را توجیه می کند» یعنی این که اگر هدفمان حق طلبانه باشد، آن گاه مجاز به استفاده از هر روشی هستیم). همراه با این کار تاکید کرده ام که مقصود و هدف انقلاب انتقام گیری نیست (به عبارت دیگر، هدف این نیست که «آنها که پایین بودند بیایند بالا و بالایی ها بروند پایین») بلکه هدف رهایی تمام بشریت از طریق محو کلیۀ وضعیتی است که مردم را به «بالا و پایین» تقسیم می کند.

زیربنا تمام این ها و نخ تسبیحی ;I از همه آن ها رد می شود، این واقعیت است که کمونیسم نوین، بیان و تجسم حل کیفی یک تضاد جدی است که از همان زمان پیدایش کمونیسم تا کنون، در آن وجود داشته است: تضاد میان روش و رویکرد اساسا علمی کمونیسم با جوانبی از آن که در مغایرت با جنبۀ اساسا علمی کمونیسم قرار داشته اند….

آن چه در کمونیسم نوین اساسی ترین امر است تکامل و سنتز بیشتر کمونیسم به مثابه روش و رویکرد علمی و به کاربست منسجم تر این روش و رویکرد علمی در رابطه با واقعیت به طور عام و به طور خاص و ویژه در رابطه با مبارزه انقلابی برای سرنگون کردن تمام نظام ها و روابط استثمار و ستم و پیشروی به سمت استقرار یک جهان کمونیستی است. این روش و رویکرد زیربنای تمام عناصر اصلی و مولفه های اساسی سنتزنوین است. 

بنابراین می توان دید، این ادعا که کمونیسم فقط در مورد طبقه حرف می زند و هر چیزی را فقط بر حسب «طبقه علیه طبقه» مطرح می کند و به دیگر ابعاد مهم ستم و مبارزه برای رهایی از آن ستم ها نمی پردازد، یک تحریف خام است.

باید دوباره تاکید کنم که: مارکسیسم  در جریان تکاملش از زمان خود مارکس تا همین امروز، همه جانبه ترین رویکرد به واقعیت به طور کلی، و به ویژه به تغییر جهان بوده است و هدفش رهایی از هر شکل استثمار و ستم، در هر جنبه از روابط میان انسان ها، بوده است. 

این مقاله ترجمه ای است از:

Living Marxism vs. Vulgarized Marxism. Liberating Revolution, Not Lifeless Reformism. by Bob Avakian. October 18, 2021.


[۱] Woke