نشریه آتش شماره ۱۲۹. مرداد ۱۴۰۱

به اشتراک گذاشتن
زمان مطالعه: ۳۶ دقیقه

نشریه «آتش» شماره ۱۲۹- مرداد ماه ۱۴۰۱

سرسخن: ممنوعیت حق سقط جنین در آمریکا، گامی در مسیر برده سازی زنان جهان

روز ۲۴ جون سال ۲۰۲۲ (سوم تیرماه ۱۴۰۱) دیوان عالی آمریکا که اکثریت مطلق آن در دست جمهوری خواهان و فاشیست ها است، اعلام کرد «حق قانونی در سطح فدرال برای سقط جنین وجود ندارد و ایالت ها باید جداگانه درباره این موضوع تصمیم بگیرند». مصوبه ای که دسترسی زنان به سقط جنین را قانوناً محدود کرده و عملا باعث به صفر رسیدن امکان سقط جنین در حداقل نیمی از ایالات های آمریکا خواهد شد.

این یک تهاجم فاشیستی علنی و وقیحانه به تمام دستاوردهایی است که زنان آمریکا طی پنجاه سال اخیر – به ویژه در دهۀ ۱۹۶۰ – با مبارزات شان به دست آورده بودند. هیئت حاکمۀ ایالات متحده در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ مجبور به واگذاری برخی امتیازات به ستم کشان خصوصا توده های سیاه و زنان شد. باب آواکیان دلایل و ریشه های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی این عقب نشینی دولتمردان آمریکا در آن مقطع را در بخشی از کتاب «کمونیسم نوین» به خوبی تشریح کرده است که به طور فشرده عبارت بودند از: تغییرات در اقتصاد سرمایه داری امپریالیستی آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم؛ سر بر آوردن جنبش های مبارزاتی عظیم سیاهان و زنان و جوانان در آن کشور که عمدتا متآثر از امواج خروشان چین سوسیالیستی (۱۹۴۹-۱۹۷۶) و جنبش های رهایی بخش و انقلابات در چهار گوشۀ جهان بود؛ هراس بورژوازی آمریکا از هر چه گسترده تر شدن آن خیزش ها و تبدیل شدنش به یک انقلاب؛ جنگ سرد با بلوک شوروی و دمیدن بر شعارهای تبلیغاتی مانند «جهان آزاد» و «حقوق بشر». (آواکیان ۱۳۹۷: ۴۰-۴۸) مجموعۀ این عوامل باعث به رسمیت شناخته شدن برخی امتیازات به اقشار تحت ستم جامعۀ آمریکا شد. اصلاحات و امتیازاتی که البته هرگز به معنای ریشه کن شدن کامل ستم بر زن و ستم بر سیاهان در ساختار اجتماعی و سیاسی آمریکا نبود.

حال جناح فاشیست هیئت حاکمه آمریکا که امروزه در قامت حزب جمهوری خواه عرض اندام کرده و چهره هایی همچون ترامپ، مایک پنس، استیو بَنِن، امی کنی برت (عضو فاشیست دیوان عالی و منسوب شده توسط ترامپ) آن را نمایندگی می کنند، قصد آن را کرده است تا تمام این امتیازات نیم بند را سلب کرده و هم سلطۀ فاشیستی خود را تحکیم کند و هم جامعه را بر مبنای اخلاقیات فاشیستیِ مسیحی، مرد سالارانه و مبتنی بر برتری جویی سفید انسجام ببخشد و با خود و برنامه هایش متحد کند. این نه یک مصوبۀ قانونی عادی بلکه جهشی وحشتناک برای برده کردن زنان و انکار انسانیت شان به عنوان زن است. «حمله به حق سقط جنین حرکتی است برای تشدید شرایط ستم بر زنان که پیشاپیش بسیار وحشتناک است؛ حرکتی است برای انکارِ حق کنترل آنها بر حیات و بدن شان و تقلیل زنان به ماشین فرزندآوری و تحمیل سلطۀ بی رحمانۀ مردان و جامعۀ پدرسالار مردسالار بر آنان… مادریت اجباری در واقع مترادف است با برده کردن جنس مونث…» (آواکیان: اول فوریه ۲۰۲۲)

یک جنبۀ مهم دیگر مساله این است که تصویب چنین قانونی و تحکیم سلطۀ بیش از پیش مردان بر زنان و بدن و انسانیت شان، فقط محدود به مرزهای آمریکا و ایالات آن نخواهد شد. جملاتی از این نوع که «سقط جنین در بسیاری از مناطق جهان از جمله ایران هم ممنوع است» و یا اینکه «ما مسالۀ زنان در ایران را باید حل بکنیم و تصویب قانون علیه سقط جنین در آن سوی دنیا به ما ربطی ندارد» فقط بیانگر تنگ نظری های ناسیونالیستی و کوته بینی های پراگماتیستی هستند که نه روابط موجود در جهان امروز را می فهمند و نه ابعاد و پیامدهای آنچه در امپریالیسم آمریکا طی چند سال اخیر در حال وقوع است. اما واقعیت این است که از همین امروز بسیاری از تاریک اندیشان دینمدار به ویژه در میان مسیحیان در چهارگوشۀ جهان از این تهاجم نرینه به زنان آمریکا استقبال کرده اند و آن را به عنوان گامی رهگشا جهت تجاوز به انسانیت زنان در کشورهای خود می دانند. ما فراموش نکرده ایم که چطور عروج رژیم فاشیستی ترامپ در آمریکا، باعث خیز برداشتن فاشیسم و فاشیسم مسیحی در برزیل، فرانسه، کشورهای آمریکای لاتین و شرق اروپا شد. در همین لحظه در لهستان و مجارستان، فاشیست ها و بنیادگرایان مسیحی شرایط سقط جنین را برای زنان سخت تر و محدودتر کرده اند. این مساله حتی به مذاق بنیادگرایان اسلامی، هندو و یهودی در خاورمیانه، شمال آفریقا و نیم قارۀ هند هم خوش خواهد آمد که پیشاپیش برده سازی زنان با انواع قوانین دینمدار و اخلاقیات زن ستیزانه مانند ممنوعیت حق سقط جنین، حجاب اجباری و غیره را از مدتها پیش آغاز کرده اند. پس نظر به اهمیت و نفوذ اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک امپریالیسم آمریکا در سراسر جهان، به تأکید باید گفت که از دست رفتن حق سقط جنین در آن کشور، تبعات بین المللی هولناکی برای زنان در سراسر جهان خواهد داشت و راه را برای برده سازی مضاعف زنان جهان و تقویت نیروهای فاشیست و بنیادگرای مذهبی در سراسر جهان باز خواهد کرد. بیایید این سرایت ویروس عالمگیر برده سازی زنان از امپریالیسم آمریکا به دیگر نقاط جهان را مقایسه کنیم با انقلاب سوسیالیستی اکتبر ۱۹۱۷ روسیه که چگونه جهش های بلند در مسیر رهایی زنان از جمله به رسمیت شناخته شدن حق سقط جنین، حق رأی، حق ازدواج و طلاق آزادانه، حقوق برابر زنان و مردان در تمام وجوه اجتماعی، به رسمیت شناخته شدن حقوق همجنسگرایان، مبارزه با حجاب اجباری در قفقاز و آسیای میانه، امواج رهایی بخشی و شور انگیزی را برای زنان در تمام نقاط جهان به همراه داشت. (لوتا ۱۳۹۴: ۴۵)

اما با این رسوایی و تبهکاری چه باید کرد؟ درک این نکته حیاتی است که راه حل، برگشت به همان رفرم های پنجاه سال پیش و تلاش برای اعادۀ آن ها در چارچوبۀ وضع موجود و رژیم موجود و حزب دمکرات آمریکا و روابط تولیدی و اجتماعی موجود نیست. «کلوپ انقلاب» یکی از نهادهای حزب کمونیست انقلابی آمریکا (آر سی پی) در اولین اطلاعیه اش در رابطه با همین موضوع نوشت: «این جنایت، بسیار وحشتناک و بی رحمانه است اما معضل بسیار ریشه دارتر از این ها است. مشکل این نیست که معضلی در آمریکا وجود دارد. حقیقت این است که خود آمریکا معضل است. ستم بر زنان که اکنون به سطح بالاتری جهش کرده است، همراه با تاریخ برده داری، نسل کشی و جنگ که هنوز به یک میلیون شکل خود را نشان می دهد در وجود این سیستم سرمایه داری- امپریالیسم بافته شده است». و این مرکز بحث است که این تهاجم فاشیستی برای برده سازی زنان و تمامی دیگر دهشت هایی که هر لحظه بر میلیاردها نفر از مردم ما در سراسر کرۀ زمین اعمال می شود، اساسا از دل شیوۀ تولیدی سرمایه داری و نظام سرمایه داری امپریالیستی بر آمده اند و راه حل نهایی و عاجل، ریشه کن کردن این نظام از طریق انقلاب کمونیستی است و بنای یک جامعۀ سراسر متفاوت و ملیون ها بهتر یعنی جامعۀ سوسیالیستی نوین. هشت میلیارد مردم سیارۀ ما می توانند از شّر تمام این رنج و شکنجه و وحشتی که نظام سرمایه داری به اشکال مختلف مانند فقر، گرسنگی، بی کاری، مهاجرت و آوارگی، جنگ امپریالیستی و ارتجاعی، ستم بر زن، جهل و تاریک اندیشی مذهبی، نابودی محیط زیست، ستم ملی و … اِعمال می کند، رهایی و خلاصی یابند. این تنها راه حل است که از قضا امروزه بیش از هر زمان دیگری امکان تحقق آن وجود دارد! بله درست خواندید، در دل تمامی تاریکی و تباهی ای که هر لحظه بر سرمان از آمریکا و اوکراین و سوریه تا افغانستان و ایران و چین آوار می کنند، امکان رویاندن نهال رهایی و انقلاب وجود دارد. رفیق آواکیان در اسناد مهمی که طی دو سال اخیر تولید کرده است، با تحلیل همه جانبه و علمی اوضاع حاکم بر جهان ما، مستند و مدلل کرد که ما با «اوضاع نادری» برای انقلاب کردن مواجه هستیم و اگر این وضعیت به انقلاب منجر نشود، با آینده ای بسا هولناک تر از آنچه بر سرمان آوار شده و می شود، روبرو خواهیم شد. (آواکیان. ۱۳ جولای ۲۰۲۱) و (آواکیان. دسامبر ۲۰۲۲)

حزب کمونیست انقلابی آمریکا به رهبری رفیق آواکیان، انقلاب را در قلب ایالات متحده در دستور کارش قرار داده است. او در یکی از آخرین نوشته هایش در مورد مسالۀ مبارزه برای دفاع از حق سقط جنین نوشت: «در حال حاضر به طور عاجل نیاز هست و پایه اش وجود دارد که اتحاد بسیار گسترده ای از افق های سیاسی مختلف به وجود آوریم تا در یک مقاومت توده ایِ غیر خشونت آمیز اما پایدار و مصمم برخیزند و با حرکت دیوان عالی در لگدمال کردن حق سقط جنین مقابله و آن را متوقف کنند. این نبرد به نوبۀ خودش نبردی حیاتی است. نبردی است که مبارزه علیه ستم بر زن را در خود فشرده کرده است و بخش مهمی از نبرد کلی برای ایجاد جامعه و جهانی عادلانه تر و آینده ای است که شایسته زندگی انسان باشد». همچنین سانسارا تیلور یکی از طرفداران باب آواکیان و از فعالین این حزب در اتحاد با تعدادی دیگر از فعالین مترقی جنبش زنان، کارزار وسیعی با عنوان «برای حق سقط جنین برخیزید» را به راه انداختند.

بنا بر این بر تمامی کمونیست های انترناسیونالیست، انقلابیون، فعالین جنبش زنان و بر هر انسان آزادی خواه و آزاده ای در هرکجای جهان است که علیه این مصوبه و دیگر تحرکات فاشیست های مسیحی در آمریکا علیه زنان و توده ها دست به مبارزه و مقاومت بزند و به دفاع از حزب کمونیست انقلابی آمریکا و کارزار «برای سقط جنین رخیزید» بر خیزد. این یک وظیفۀ انترناسیونالیستی است. تثبیت و تحکیم فاشیسم در آمریکا، حاوی تبعات جهانی هولناکی است که جنگ هسته ای فقط یکی از موارد آن است! بنا بر این شکست فاشیسم در ایالات متحده آمریکا از طریق انقلاب کمونیستی و بنای جمهوری سوسیالیستی نوین در این کشور که می تواند به عنوان منطقۀ پایگاهی استراتژیکی برای انقلاب جهانی کمونیستی عمل کند، به تحقق جهانی بسا بهتر و زندگی ای بسا انسانی تر برای تمام بشریت منجر خواهد شد. تمامی بشریت تحت ستم، در انقلاب کمونیستی در آمریکا منفعت دارند و تحقق این انقلاب در اوضاع نادر فعلی بسیار حیاتی و استراتژیک است.

منابع

آواکیان، باب (۱۳۹۷) کمونیسم نوین. ترجمه و انتشار از حزب کمونیست ایران (م ل م)

آواکیان، باب (اول فوریه ۲۰۲۲) مبارزه برای حق سقط جنین و رهایی زنان. ترجمه و انتشار از حزب کمونیست ایران (م ل م)

آواکیان، باب (۱۳ جولای ۲۰۲۱) دوران نادری که انقلاب را ممکن می کند، فرارسیده! ترجمه و انتشار از حزب کمونیست ایران (م ل م)

آواکیان، باب (دسامبر ۲۰۲۲) آینده ای بسیار وحشتناک یا حقیقتا رهایی بخش. ترجمه و انتشار از حزب کمونیست ایران (م ل م)

لوتا، ریموند (۱۳۹۴) تاریخ واقعی کمونیسم. ترجمه منیر امیری. انتشارات حزب کمونیست ایران (م ل م)

کلوپ انقلاب. حکم دیوان عالی علیه قانون «رو در مقابل وید» نامشروع است! باید مقاومت و انقلاب کنیم!. ترجمه و انتشار از حزب کمونیست ایران (م ل م)

 

 

بازار «آلترناتیو»ها: کرکس ها و بِرَندهای شان

ژیلا انوشه

بازار «آلترناتیو» سازی برای آینده ایران داغ است. بعد از معرفیِ «آلترناتیو» رضا پهلوی  در رسانه ها و واکنش خامنه ای به آن، نوبت به مایک پنس رسید که در دیدار از مریم رجوی و اردوگاه اشرف۳ در کشور آلبانی به تاریخ ۲۳ ژوئن ۲۰۲۲، رجوی و تشکیلات تحت رهبری وی را به عنوان «آلترناتیو» برای آیندۀ ایران معرفی کند. سخنان قیم مابانه مایک پنس که خواهان ایران «دموکراتیک و سکولار و غیر هسته ای» شد، آواز فیل اوکس خوانندۀ سیاه آمریکایی تحت عنوان «پلیس جهان» را به یاد می آورد: «و اسم سودهای ما دموکراسی است/ حال دوست داشته باشی یا نه، ما باید تو را آزاد کنیم/ چون ما پلیس جهان هستیم».

اما مایک پنس صرفا نمایندۀ متعارف و جنایتکار امپریالیسم آمریکا نیست. او یکی از نمایندگان و سخنگویان با نفوذ جریان بنیادگرای مسیحی در هیئت حاکمۀ آمریکا است که در ۳۰ سال گذشته نفوذ گسترده ای در کلیۀ سطوح و نهادهای دولت آمریکا کسب کرده و هدفش تغییر بنیادینِ قانون اساسی آمریکا بر مبنای دیدگاه های مسیحیت اوانگلیش است. مایک پنس، نمایندۀ این جریان در رژیم فاشیستی ترامپ بود که به درستی رژیم ترامپ/پنس خوانده می شد. کارکرد سیستم سرمایه داری- امپریالیستی، بستر رشد و عروج  فاشیسم کنونی در آمریکا بوده است – با این ویژگی که امروز نیروی محرکۀ آن، بنیادگرایی مسیحی است. جریان بنیادگرای مسیحی علاوه بر این که جناح قدرتمندی در هیئت حاکمۀ آمریکا است، یک جنبش ارتجاعی سازمان یافته در آن کشور هم هست. میان این فاشیسم و مردسالاریِ پرخاشگر جدید و غلیظ تر شدن ستم گری ملی در آمریکا ارتباط مستقیمی وجود دارد. با افزون تر شدن قدرت فاشیست ها و چه بسا حاکمیت مطلق آنها در آمریکا، نه تنها در داخل آمریکا کلیۀ ستم ها و جنایت های کنونی علیه زنان، سیاهان و دگرباشان جنسی و مهاجران، بیرحمانه تر و جنایتکارانه تر از پیش خواهند شد؛ بلکه هجوم بی وقفۀ دین گرایی علیه علم که هم اکنون ابرهای تاریکش را بر سر مدارس ایالت های مختلف آمریکا گسترده است، مانند حریقی تفکر انتقادی را درهم خواهد پیچید و جنگ های ویرانگر و غارت و نابودی محیط زیست ابعاد غول آسایی خواهند یافت. این است اوضاعی که در حال شکل گیری در کشوری است که حداقل از بعد از جنگ جهانی دوم به این سو یعنی در هفتاد سال گذشته قدرتمندترین و شرورترین قدرت امپریالیستی جهان بوده است. مضاف بر آن، این تحول درونی کاملا مرتبط است با تشدید خطرناکِ رقابت میان آمریکا/ناتو با امپریالیست های روسیه و چین بر سر تقسیم جهان که طلایه های آن را در جنگ اوکراین می بینیم. در پرتوی شکل گیری چنین اوضاعی در آمریکا و جهان است که باید به برنامه ها و سیاست های نیروهای سیاسی ایران از جمله سازمان مجاهدین خلق، نگریست. اتحاد مجاهدین با امپریالیست های آمریکایی بر مبنای سیاست پراگماتیستی و به غایت دروغینِ «دشمنِ دشمن من، دوست من است» (که کاربست مشخص آن این است که: «چون آمریکا دشمنِ جمهوری اسلامی است، پس نتیجه می شود که آمریکا دوست ما است») به چند دهه می رسد. اما اتحاد مستحکم تر میان مجاهدین و فاشیست های مسیحی بنیادگرا در هیئت حاکمۀ آمریکا سطح جدیدی از پراگماتیسمِ معمول مجاهدین است.

دینمداری و زن ستیزی

 تصادفا دیدار پنس و مریم رجوی در اردوگاه مجاهدین، درست یک روز قبل از آن که دیوان عالی دولت آمریکا حق سقط جنین را در سطح دولت فدرال پس از ۵۰ سال لغو کند، رخ داد. روز بعد مایک پنس در مورد الغای حق سقط جنین توسط دولت فدرال آمریکا، اعلام کرد: «تا زمانی که در تمام ایالت های آمریکا حق سقط جنین واژگون شود، نباید از پای بنشینیم». او هشت ماه پیش از دیوان عالی آمریکا خواسته بود که قانون حق سقط جنین (قانون موسوم به «رو در مقابل وید») را ملغا کند و گفته بود، «مردم آمریکا آمادۀ پایان دادن به این استبداد قانونی هستند». فرمان الغای حق سقط جنین در آمریکا پس از پنجاه سال شباهت تاریخی زیادی با فرمان حجاب اجباری روح الله خمینی در سال ۱۳۵۷ دارد که او نیز فرمان ارتجاعی اش را با «غربی» خواندن آزادی زنان در پوشش، توجیه کرده بود. همانطور که فرمان حجاب اجباری خمینی شلیک توپ آغاز استقرار یک رژیم بنیادگرای اسلامیِ همه جانبه بود، در آمریکا نیز هجوم بنیادگرایی مسیحی به حق سقط جنین، گشودن دروازه ها به روی لگدمال کردن حقوق پایه ای گسترده تر مردم و روندِ پس گرفتن امتیازاتی است که در دهۀ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ دولت زیر فشار مبارزات بزرگ جنبش حقوق مدنی، جنبش زنان و جنبش ضد جنگ و جنبش دانشجویی مجبور شده بود به مردم، به ویژه زنان و سیاهان بدهد. لگدمال کردن این حقوق پایه ای زمینه ساز استقرار تمام و کمال فاشیسم و بنیادگرایی مسیحی در جامعۀ آمریکا است. امروز رژیم فاشیستی ترامپ/پنس در کاخ سفید نیست اما در دورۀ زمامداری خود با انتصاب قضات مورد نظرش به  دیوان عالی، زمینه را برای واژگون کردنِ به اصطلاح «قانونیِ» بسیاری از حقوق پایه ای مردم ایجاد کرد. طبق متمم اول قانون اساسی آمریکا، دین امر خصوصی شهروندان است و اصل «جدایی دین از دولت» به معنای آن است که دین هرگز نمی تواند وارد حوزه های عمومی جامعه، به ویژه آموزش و قانون و قضاوت شود. اما فاشیست ها این اصل را از محتوای واقعی اش کاملا تهی کرده اند. هرچند پیشاپیش، بورژوازی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم و در چارچوب کارزار ضد کمونیستی اش، «جدایی دین از دولت» را تبدیل به امری بسیار نسبی کرده بود و حتا از دهۀ ۱۹۵۰ به بعد واژه «زیر سایۀ خدا» را به مراسم سوگند روسای جمهورش اضافه کرد، اما امروز فاشیست ها کاملا آن را از محتوای واقعی تهی کرده و با محتوا و تعاریف دلخواهشان پر کرده اند. هنگامی که ادعاهای مریم رجوی مبنی بر مخالفت اسلام مجاهدین با زن ستیزی و استبداد و بنیادگرایی دینی و غیره را در این چارچوب بگذاریم، خصلت دروغین آن عریان تر می شود.

مریم رجوی برای مایک پنس فرش قرمز پهن کرد و در چند محور خصلت «آلترناتیو» مجاهدین را برشمرد و گفت: «اسلام ما، استبداد و زن ستیزی را رد می کند. حقوق ملیت های تحت ستم را نادیده  نمی گیرد. ما راه مسیح و راه موسی و راه محمد را جدا نمی دانیم. این آلترناتیو با برافراشتن پرچم جدایی دین و دولت، هم راه حل ایران به سوی دموکراسی و هم آنتی تز پدیده شوم بنیادگرایی اسلامی در کل منطقه است.» در همین کلام مختصر می توان دید که مخالفت مریم رجوی با «استبداد و زن ستیزی» همانقدر توخالی است که ادعاهای مایک پنس در مورد «سکولاریسم». البته رجوی درست می گوید که «راه مسیح و راه موسی و راه محمد» جدا نیست؛ همه ادیان ابراهیمی، ادیان پدرسالار و اشباع شده از روابط برتری مرد بر زن و کمتر از انسان دانستن زن هستند و به طرز عریان و خشونت بار بر ضرورت تسلیم زنان به مردان، سلطۀ پدر و شوهر و هر نرینه ای بر جنس مونث در خانواده و طایفه و جامعه، تاکید می ‏کنند. با این وصف، رژیم های دینمدار مدرن که در راس یک نظام سرمایه داری نشسته اند و آن را اداره می کنند، مانند جمهوری اسلامی ایران، کیفیتا با رژیم های دینمدار عصر ماقبل سرمایه داری متفاوت اند و همان اصول عهد کهنه را در امتزاج با ابزار مدرن عصر سرمایه داری، از جمله ابزار فکری عقلمدار (راسیونال) و متعارف و حتا «مقبول» و «مطلوب» جلوه دادن اصول اجتماعی فاشیستی، تبدیل به ماشین دهشتناکی کرده اند. همۀ جریان های بنیادگرای دینی در جهان اعم از اسلامی و مسیحی و یهودی و هندو و غیره با تمام تفاوت ها  دارای وجه اشتراک معرفت شناختی و سیاسی بسیار مهمی هستند: همه شان ضد علم اند و همه شان دین گرایی را عامل عمده در منسجم نگاه داشتن جوامع تحت سلطه شان می دانند. مایک پنس و جنبش بنیادگرایانِ مسیحی او بر بخش هایی از سنت و کتاب مسیحیت به ویژه کتابِ «عهد عتیق» و همچنین «عهد جدید» انجیل تمرکز و پافشاری می کنند که به آشکارترین و تهاجمی ترین وجه بر تبعیت زنان از شوهران و سلطۀ شوهران بر زنان و به طور کلی، تسلط مردان بر زنان تاکید می کند.

دو منسوخ بنیادگرایی اسلامی و امپریالیسم

مریم رجوی در سخنانش، از «پدیده شوم بنیادگرایی در منطقه» صحبت می کند. اما این پدیدۀ  شوم دارای خصلت سیاسی و طبقاتی مشخص است؛ یک جنبش سیاسی و جریانِ دینی-ایدئولوژیکی است که تولد و عروجش کاملا مرتبط و وابسته به سوخت و ساز و کارکرد نظام سرمایه داری جهانی و به این معنا «مدرن» است و نه بازماندۀ ۱۴۰۰ سال پیش. هرچند آمریکا و دیگر قدرت های سرمایه داری امپریالیستی، متفق القول در سال ۵۷ راه را برای قدرت گیری بنیادگرایان اسلامی در ایران باز کردند، اما بنیادگرایان اسلامی ضدیت با آمریکا را تبدیل به یک ستون «مشروعیت» خود کردند. به این ترتیب، دینامیک یا تضادی در خاورمیانه حاکم شد که باب آواکیان به عنوان «دینامیک دو منسوخ»  تحلیل کرده است. کارکرد این دینامیک آن است که بنیادگرایی اسلامی و امپریالیسم، در عین خصومت، یکدیگر را تقویت می کنند و سمت گیری با هر یک موجب تقویت هر دو می شود. سازمان مجاهدین خلق، در این نزاع، سمت آمریکا را گرفت. اما همانطور که به کرات و در کشورهای مختلف ثابت شده، همدستی و اتحاد با آمریکا یا امپریالیست های دیگر هرگز نمی تواند سایه شوم بنیادگرایی را از خاورمیانه براند بلکه هرچه بیشتر آن را تقویت می کند. در هر گوشه از خاورمیانه و شمال آفریقا که نیروهای اسلام گرای «نرم» با آمریکا متحد شده اند به تقویت بنیادگرایان اسلامی خدمت کرده اند و هر زمان هم که امپریالیست ها منافع خود را در خیانت به این اسلام گرایان «نرم» دیده اند، آنها را کنار زده اند. نمونۀ افغانستان پیش چشم همه است که اسلام گراهای «نرم» با وجود خدمتگزاری خالصانه شان به امپریالیست های آمریکایی، تبدیل به تفاله های آنها شدند. مجاهدین هم طعم دوستی امپریالیست های آمریکایی را پس از خلع سلاح شان بعد از سقوط صدام و در جریان کشتارهای مکرر ساکنان اردوگاه اشرف و لیبرتی در عراق چشیده اند.

مایک پنس و مریم رجوی در دیدارشان خواستار «ایران غیر هسته ای» شدند. شک نیست که «آخوند هسته ای» پدیدۀ بسیار ترسناکی است، اما کنترل کیف هسته ایِ مهیب ترین سلاح های هسته ای جهان توسط فاشیست بیماری چون ترامپ که حتا در پایان دوره ریاست جمهوری اش به سادگی حاضر به تحویل آن نبود، چطور؟ یا کنترل همان کیف هسته ای توسط جریان بنیادگرای مسیحی که مایک پنس نماینده اش است و اعتقادات آخرالزمانی دارند؟ عوامفریبانه بر این واقعیت نمی توان پرده انداخت که در تاریخ بشر تاکنون فقط یک دولت از بمب اتمی برای کشتار جمعی استفاده کرده است و آنهم امپریالیسم آمریکا بود که در پایان جنگ جهانی دوم بر سر شهرهای هیروشیما و ناکازاکی بمب ریخت. تازه در آن زمان هنوز بنیادگرایان مسیحی دیوانه نفوذ چندانی در حکومت آمریکا نداشتند.

مالکیت خصوصی سرمایه داری و جدایی دین از دولت

مجاهدین ادعا می کنند بر خلاف بنیادگرایان اسلامی، دین و دولت را جدا خواهند کرد. اما فقط در صورتی موفق به این کار خواهند شد که محتوای تاریخیِ «جدایی دین از دولت» را تحریف و تغییر ماهیت دهند! جدایی دین از دولت، به معنای بیرون کردن دین از کلیۀ حوزه های عمومی جامعه و دولت است؛ دولت باید ضامن محدود ماندن دین در حوزۀ خصوصی شهروندان باشد. از جمله از طریق تصویب قانون اساسی و قوانینی در حوزه های مختلف آموزش ابتدایی و عالی؛ بهداشت و درمان؛ اقتصاد و مالکیت و به طور کلی در حوزۀ اختیارات و وظایف سه قوۀ مجریه و مقننه و قضایی. بنابراین «جدایی دین از دولت» خواه ناخواه، بیرون از چارچوب افق سیاسی و اجتماعی مجاهدین است. نتیجۀ منطقی و دینامیکِ به قدرت رسیدن جریانی که دین اش سیاسی است و نه «امری خصوصی»، خلق نوعی تئوکراسی است. گیریم که شکل و ادبیاتی متفاوت از بنیادگرایان اسلامی حاکم داشته باشد و قطعا شامل پدرسالاری دینی، مغزشویی و ترویج تاریک اندیشی دینی در جامعه خواهد بود. علاوه بر این، قطعا شامل دفاع از مالکیت خصوصی سرمایه داری که در عصر کنونی فقط می تواند سرمایه داری امپریالیستی افسارگسیخته باشد، خواهد بود. در چارچوب دنیایی که سرمایه داری بر آن حاکم است، در هر عرصه از روابط اقتصادی و سیاسی و اجتماعی که پای دین در میان باشد، بی تردید منافع طبقاتی و اجتماعی نیروهای اجتماعی منسوخ و ارتجاعیِ وابسته به امپریالیسم در میان خواهد بود. بنیادگرایان اسلامی حاکم در ایران و دیگر نقاط خاورمیانه، با وجود این که به تضاد با امپریالیسم رسیدند، اما هدفشان هرگز این نبوده است که از امپریالیسم و مالکیت خصوصی سرمایه داری در عصر جهانی شدن سرمایه داری، گسست کنند. بلکه افق اجتماعی و سیاسی و منافع خود را در همین نظام سرمایه داری-امپریالیستی دنبال کرده اند. در مورد مجاهدین نیز متفاوت نخواهد بود و این نه تحلیل ما بلکه حک شده در برنامه مجاهدین است.

نمایندگان نظام سرمایه داری همواره بر مبنای گزارۀ منتسب به ناپلئون عمل کرده اند که: «جامعه بدون نابرابری غیرممکن است؛ حفظ نابرابری بدون اخلاقیاتی که آن را توجیه پذیر کند ممکن نیست؛ و اخلاقیات توجیه گر، بدون دین غیرممکن است». بر پایه همین اعتقاد هنگامی که ناپلئون مصر را فتح کرد، دستور داد تا قوانینی بر اساس اسلام برای اداره مصر نوشته شود.

بسیاری از روشنفکران ایران در اواخر دهۀ ۱۳۴۰ و دهۀ ۱۳۵۰ به اشتباه و در عصری که شرایط تاریخی «اصلاح دین» کاملا به سر آمده و امری مربوط به گذشته شده بود، در دین به دنبال منبعی برای مبارزه با استبداد رژیم شاه و امپریالیسم و عدالت اجتماعی بودند. بنیان گذاران مجاهدین و جریان موسوم به «ملی مذهبی» نیز از آن دسته بودند. این مصادف شد با شکل گیری اوضاع خاصی در جهان در پنجاه سال گذشته که به ویژه، با به شکست کشیده شدن انقلاب های سوسیالیستی قرن بیستم و ورشکسته از آب درآمدن جنبش های ملی گرا و گسترش نفوذ بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه رقم خورد. بر بستر چنین اوضاعی،  امروزهر سلول دین تبدیل به نطفۀ اژدهای احیای شکل های سنتی ستم و تبعیض اجتماعی شده است. در این اوضاع نیروهایی که هنوز دست از اسلام سیاسی شان نکشیده اند، دو مسیر در مقابل دارند: هرچه بیشتر جدا کردن سیاست ورزی شان از مذهب یا هرچه غلیظ تر کردن هویت سیاسی دینی شان. سازمان مجاهدین هم از این مساله مستثنی نیست. خوش باورترین انسان ها هم نمی توانند قسم «جدایی دین از دولت» مجاهدین را باور کنند. اگر بنیان گذاران مجاهدین در دهۀ ۱۳۵۰ نیت آن را داشتند که از مذهب به عنوان نیروی مثبتی در مبارزه با ظلم و استثمار و جامعۀ طبقاتی و سلسله مراتبی استفاده کنند اما امروز میراث داران شان چند سال نوری از آن نیات دور شده اند. به طوری که متحدینشان، امپریالیست ها و بنیادگرایان دینی فاشیست و دولت های مرتجع منطقه هستند که در ستم و استثمار و حتا تاریک اندیشی دینی تفاوت ماهوی با جمهوری اسلامی و متحدین امپریالیست آن ندارند. کسانی که هنوز با یاد مجاهدین دهۀ ۱۳۵۰ یا اوایل دهه ۶۰ زندگی می کنند و شرافتمندانه با هر شکل از ستم و استثمار ضدیت دارند، باید با این حقیقت روبرو شوند و دست به انتخاب بزنند.

توده های مردم در ایران و جهان، برای به دست آوردن رهایی کامل از قید هر نوع ستم و استثمار نیاز دارند که اعتقادات دینی شان را دور بریزند و به جای آن جهان بینی و روش و رویکرد علمی نسبت به هستی اتخاذ کنند و به خصوص، اگر واقعا می خواهند ریشۀ معضلات کنونی جامعۀ بشری و راه حل آن را بفهمند باید روش و رویکرد کمونیسم نوین را اتخاذ کنند و وارد راه حقیقی مبارزه برای ریشه کن کردن هر شکل از ستم و استثمار از طریق انقلاب کمونیستی شوند. این واقعیتی است که در ایران و در دنیای امروز بسیار کسانی هستند که صمیمانه مخالف بی عدالتی و ظلم در هر شکل آن اند، ولی هنوز به اعتقادات دینی پایبندند. با این وجود، می توانند و لازم است که نقش مهمی در کمک به این انقلاب بازی کنند. اما مجاهدین در این زمره نیستند. آنان با فاشیست های مسیحی که معتقدند فقط با برده کردن نیمی از بشریت مونث می توانند جهان را اداره کنند، با کسانی که چارۀ جهان را در تحمیل اخلاقیات هوموفوبیک و نژادپرستانه و برتری طلبی امپریالیستی می دانند، کسانی که ضد تفکر انتقادی و ضد علم و ضد فکتِ اثبات شدۀ دگرگشت تکاملی داروین و انکار کنندگان نابودی محیط زیست بوده و تنها قدرتی هستند که مرتکب جنایت استفاده از بمب هسته ای شده اند، متحدند و آگاهانه چنین راهی را در پیش گرفته اند.

 

عنکبوت مقدس؛ یک روایت ناقص

حسام سیه سرانی

عنکبوت مقدس فیلم خوبی نیست. نه به خاطر فرم و فیلمنامه و روایت، بلکه به علت نحیف و قِسمی بودن نگاهش به مسالۀ مهم و چالش برانگیز قتل های زنجیره ای زنان در مشهد توسط سعید حنایی. فیلم قرار است واقع گرا باشد و لایه های عمیق تری از آنچه بود و سپری شد و ریشه ها و علل عُمقی تر آن را برای مخاطب روایت و تحلیل کند؛ اما همه چیز در سطح می ماند و در یک دور تکراری از شکار زنان تن فروش و بعد صحنه های به قتل رساندن و سپس اطلاع یافتن مطبوعات و پلیس می افتد. دو روایت موازیِ فیلم یعنی زن خبرنگار جسور و روابط خانوادۀ قاتل هم نه تنها کمکی به این تِم اصلی نمی کنند که بار قاطر و وصلۀ ناجور هم شده اند.

کارگردان در روایتِ ویژه و تَکین بودن آن جنایت و ابعاد ایدئولوژیک و اجتماعی اش به وضوح ناتوان است. در عوض می کوشد با سکانس ها یا جملات تکراری از نگرانی مردم پای دکه های روزنامه یا نماهای حرم و دیگر امکان مذهبی شهر، این کمبود را جبران کند. حتی خونسردی قاتل در حین انجام جنایت – با بازی خوب مهدی بجستانی – و آرامش قلبی اش که بر تشویش های گاه و بی گاه او غلبه می کند هم نتوانسته اندکی به عمق ماجرا و ابعاد مذهبی آن نفوذ کند.

این ناتوانی البته ربط دارد به ضعف نگاه فیلم نامه، کارگردان و دستیارش (زر امیر ابراهیمی) به مقولۀ اسلامگرایی. همان نگاه کلیشه ای لیبرالیستی که بنیادگرایی اسلامی را به «باورهای افراطی و خشن» تقلیل می دهد. بدون اشاره به بستر تاریخی-طبقاتی که پدیدۀ اسلامگرایی در بطن آن پرورده و تثبیت و متکامل شد. اشتباه نشود؛ انتظار ما از فیلم، صدور بیانیۀ سیاسی و تحلیلی نیست! اما اگر سراغ مقولات اجتماعی و خصوصا با رویکرد رئالیستی می روید، باید جامعه و تاریخ و بستر زمانی و مکانی برآمدن و سیر پدیده ها  را بشناسید. و این مهمترین فقدان محتوایی و نظری فیلم عنکبوت مقدس است.

در فاجعۀ قتل زنان تن فروش در مشهد به دست سعید حنایی، مساله فقط این نبود که یک فرد مذهبی و حزب اللهی بر اساس باورهای افراطی اش به راحتی دست به جنایت می زد و دچار عذاب وجدان نبود و حتی بخشی از جامعه به حمایت از او برخاست؛ بلکه مساله ابعاد طبقاتی-سیاسی و جغرافیای فرهنگی ای بود که جنایات در بطن آن اتفاق می افتاد. سرریز کردن اخلاقیاتِ زن ستیز و نابودگر و مرگ خوی بنیادگرایی اسلامی بود از حکومت و دستگاه ایدئولوژیک و ارزشی آن به جامعه و فرد. سعید حنایی شاید جزو نخستین آتش به اختیارانی بود که با اجتهاد شخصی از متن فقه اسلامی و توصیه های اولیه و ثانویۀ آن مبنی بر امر به معروف و نهی از منکر و با هدف پاک کردن و فساد از زمین دست به کار شد. عملکرد او ماکِت نمادینی بود از همۀ آنچه که گروه ها و دولت های بنیادگرای اسلامی از جمهوری اسلامی خمینی و خامنه ای تا امارت اسلامی طالبان و از دولت اسلامی عراق و شام تا بوکوحرام و الشباب بر سر جامعه و خصوصا زنان آوردند و می آورند. همدستی و وحدت نظام حاکم با امثال سعید حنایی، نه چنانکه که فیلم نشان می داد در سکوت طی کردن مساله یا چشم بستن بر آن یا اجرا نکردن حد شرعی شلاق، بلکه بیش از هر چیز مربوط به خصلت یک دولت سرمایه داری دینمدار است و همبستگی ایدئولوژیک با قاتل.

ما از شهر مشهد و روابط و خصوصیات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی اش در فیلم چیزی نمی بینیم؛ جز نماهایی از حرم و لهجه و نام یکی دو محله حاشیه ای. به حاکمیت اُلیگارشیِ (گروه سالاری) مالی- صنعتی- کشاورزی  که حول آستان قدس رضوی در مشهد شکل گرفته و تمامی سطوح، شهر را متأثر از خود کرده است، اشاره ای نمی شود. فیلم ساز حتی نمی گوید که تن فروشی فقط در اطراف حرم رضوی اتفاق نمی افتد و یک شبکۀ غیر رسمی اما پذیرفته شدۀ خرید و فروش سکس در داخل خود «صحن مقدس» با توجیه شرعی و صیغه و با توافق و اطلاع متولیان آستان قدس همان موقع هم وجود داشت و عمل می کرد. مُلای مفت خور، حاجی بازاری زن باره، سپاهیان بازنشسته و به پول و دزدی عادت کرده که در همه جای ایران دیده می شوند و بیان ویژگی های اقلیمی و شهری آن پدیده و آن جنایتِ مشخص نیستند. مشهد تضاد میان واقعیت انحطاط مفرط اجتماعی و فرهنگی و فقر گسترده در این نظام «مقدس» و ادعاهای آن را به طرزی انفجاری به نمایش می گذارد.

از بافت دو پارۀ شهر مشهد چیزی در فیلم نمی بینیم. مشهدِ شبه عُرفی و سکولار و مدرن شده و مشهدِ کاملا در چنبرۀ روابط مذهبی گرفتار و تنیده. فیلم به شما نمی گوید که مشهد، حاشیه خیزترین شهر ایران است و ابعاد این حاشیه ها را فقط با وجود مهاجرین افغانستانی یا مزارع کشاورزی در کنارۀ محلۀ خین عرب نمی توان توضیح داد. مشهدی که اولین شورش حاشیه نشینان پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی را در سال ۱۳۷۱ در کوی طلاب و طبرسی به نمایش گذاشت و همواره یکی از پیچیده ترین و چند لایه ترین محلات زاغه نشین و حاشیه ای ایران را در اطراف خود پرورده است.

سیمای فقر و تبعات آن از جمله در پیوند با تن فروشی، در فیلم علی عباسی کم رنگ و مَحو و ناموثر است. انگار که «خُب یک عده فقیر و گرسنه و معتاد هستند دیگر» و گویی اگر روزی «پنج سیر شیره افغانی» نکشند و بی هوا حامله نشوند و مسئولین رسیدگی کنند و خودشان سر عقل بیایند، می شود که فقیر و گرسنه نبود! نگاه فیلم عنکبوت مقدس به مقولۀ فقر، بخشاً مبتلا به همان کلیشۀ ابتذال نمایش فلاکت است که چند سالی است در سینمای ایران به دست مایۀ برخی از کارگردانانی تبدیل شده که انگار دیگر سوژۀ «طبقۀ متوسط ایرانی» ارضای شان نمی کند و بدون اندک اشاره ای به اعماق و ریشه های فقر، گذرا و بزرگ نمایی شده به حاشیه ها و گرسنگان و فلاکت شان نوکی می زنند و رد می شوند تا فیلمی با موضوع «معضل فقر» هم درکارنامه شان داشته باشند!

 

 

تلسکوپ جیمز وب: «کهکشان ها در لبه آغاز زمان»

نامه تقدیر آمیز از یک خواننده نشریه انقلاب ارگان حزب کمونیست انقلابی آمریکا

۱۸ جولای ۲۰۲۲

در این هفته قویترین تلسکوپ جهان، عکس های گرفته شده را نشان داد. نیل دو گراس تایسون ستاره شناس برجسته بعد از دیدن این تصاویر، در تیک تاک گفت: «وای خدای من، کهکشان ها در لبه آغازین زمان.»

این تلسکوپ، نمایندۀ پیشرفت عظیمی در توانایی بشر برای دیدن وفهم جهان است. این تلسکوپ توانایی گرفتن امواج ساطع شده از اولین ستاره ها از سیزده میلیارد سال قبل را دارد. آنقدر حساس است که می تواند گرمای یک زنبور را از فاصله ای به اندازه زمین تا کره ماه تشخیص دهد.

 

این عکس پنج کهکشان را نشان می دهد که هرکدام شامل میلیاردها ستاره می باشد. چهار کهکشان نزدیک یکدیگر هستند. این عکس نشان می دهد که کهکشان ها به چه صورت با یکدیگر تعامل می کنند و انرژی حاصل از این بر هم کنش، ستارگان جدیدی را تولید می کند.( کهکشان پایینی از ۴ کهکشان بالایی بسیار نزدیک تر است و با آنها برهم کنش ندارد). کهکشان بالا چالۀ سیاه بسیار پر جرمی دارد که ۲۴ میلیون برابر خورشید است؛ که به طور فعال مواد را می بلعد و انرژی نوری معادل ۴۰ میلیارد برابر خورشید را ساطع می کند. منبع عکس ناسا ای اس آ و سی اس آ و اس تی اس سی ال.

 

 

 

 

به تصویر زیر نگاه کنید، اولین عکس منتشر شده توسط تلسکوپ، تقریبا هر چیزی در این عکس یک کهکشان است (گروهی از ستارگان که توسط نیروی جاذبه دور هم جمع شده اند). نور این کهکشان ها میلیاردها سال قبل منتشر شده است. هر یک از آنها، حاوی صدها میلیارد ستاره هستند و این عکس تنها بخش بسیار کوچکی از آسمان را پوشش می دهد.

 

ستاره شناسان می گویند اگر شما در شب یک دانه شن را در مقابل آسمان  بگیرید این دانه شن تقریبا اندازه منطقه ای است که صدها میلیارد ستاره در آن قرار دارد که عکس های گرفته شده نشان می دهند. جهان بی نهایت بزرگ و در حال انبساط است. تلسکوپ جیمز وب به دانشمندان اجازه می دهد  که  به عمیق ترین شکلی زمان پیدایش جهان را بررسی کنند. برای دیدن  اولین ستاره ها که احتمالا  صد میلیون سال بعد از آغاز جهان توسط بیگ بنگ شکل گرفتند.(توضیح درضمیمه ۱) برای فهم بیشتر چگونگی تکامل جهان از این ستاره های بسیار آغازین تا به حال و دیدن بلوک های بالقوۀ سازندۀ حیات در سیارات دیگر. این ها مسائل بسیار مهمی هستند. یک بُعد  کلیدی در کمونیسم نوین  باب اواکیان رابطه بین حقیقت جوئی و رسیدن به کمونیسم، جهانی ورای استثمار و ستم و تضادهای آشتی ناپذیر طبقاتی، است. در این رابطه آواکیان به اهمیت جستجوی حقیقت در مورد واقعیت تاکید کرده است و منظورش از واقعیت، واقعیت وسیع است و نه فقط آنچه فورا ضروری و مفید می باشد. این جستجوگری بخشی از فرایند غنی و چند وجهی است که باید انتقال تاریخی جهان به کمونیسم را مشخص کند.  نقل قول از مقاله «سرمست از سم حقیقت جویی»

این عکس توسط ناسا صخره های کیهانی نامگذاری شده است. چون شبیه آسمانی است که بر فراز قله های ناهموار قرار دارد. این جا در واقع منطقۀ جوانی است که در آن ستارگان ساخته می شوند، در سحابی کارینا. ( سحابی ها مناطق وسیعی هستند از ابرهای گازی و غبار در بین ستاره ها که گهواره پیدایش ستارگان جدید از ابرهای غباری و گازی است). این منطقه قبلا توسط تلسکوپ هابل رویت شده بود اما تصویری که توسط تلسکوپ وب در نور مادون قرمز گرفته شد با وضوح بسیار بالایی گرفته شده است. این تصویر برای اولین بار مناطقی را نشان می دهد که قبلا قابل رویت نبودند و در آن ستاره ها متولد می شوند. (امواج مادون قرمز، نور مرئی، اشعه ایکس، امواج رادیویی همگی امواج الکترومغناطیسی هستند با فرکانس های مختلف، امواج مادون قرمز با فرکانس پایین خود مانند گرما هستند و با چشم غیر مسلح قابل رویت نیست.) انرژی عظیم ستاره گان تازه تولید شده در “آسمان” بخشی از تصویر گاز و غبار سحابی را می بلعد.

جهش بزرگ در شناخت جهان

دانشمندان گشایشی را که  تلسکوپ جمیز وب بوجود آورده با زمانی که ستاره شناس مشهور ایتالیایی گالیله در سال ۱۶۰۹ با تلسکوپ دست سازش برای نخستین بار به آسمان نگاه کرد، مقایسه می کنند. هرجایی را که او نگاه می کرد چیزی جدیدی را می دید که هرگزتصورش را نمی کرد. گالیله ازتلسکوپی که با دست ساخته بود برای رصد قمرهای دیده نشده مشتری و مدار زهره استفاده کرد. اکتشافات او دیدگاه غالب در مورد زمین محور بودن عالم را به چالش کشید. قدرتمندان کلیسا گالیله را تهدید به شکنجه و مرگ کردند که اگر جرات کند و کشف خود را برای جهان منتشر کند. کشفی که درک کلیسا که زمین مرکز عالم است را رد می کرد. تلسکوپ جیمز وب یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر با زمین فاصله دارد. در نقطه ای که هوا، آب و گرمای زمین نمی تواند مانع دیدن تصاویر شود. نوری که این تلسکوپ «می بیند» در محدوده نوری که چشم انسان توانایی دیدن دارد، نیست بلکه اساسا در محدوده ایی است به نام مادون قرمز( نور مادون قرمز ارتباط نزدیکی با گرما دارد). این دستگاه ها یک شاهکار فنی شگفت انگیز هستند. این ها برای دیدن باید در سرمای منفی ۲۳۱ درجه باشند که نزدیک  به صفر مطلق (سردترین دمای ممکن) است تا گرمای خود تلسکوپ نتواند تاثیر گذار بر روی سیگنال های ضعیفی که از ستاره ها و سیاره ها می آیند باشد. این نتیجۀ سی سال کار بیست هزار دانشمند، مهندس و دیگران از چهارده کشور بوده است. این تاکید می کند به این واقعیت که علم یک فعالیت جمعی است و هیچ مرزی را نمی شناسد و این دستاورد گرانبها برای و  متعلق به کل بشریت است. دانشمندانی که تلسکوپ را هدایت می کنند در این هفته ۵ عکس را منتشر کردند. آنها یک فشرده ای از کارشان دادند که این تلسکوپ در چه محدوده هایی کار خواهد کرد. در عکسی که با عنوان دیگ فیلد توضیح دادیم که در ان کهکشان ها را از  میلیارد ها سال قبل  نشان می داد دانشمندان می خواهند توسط وب عکس هایی بگیرند از ستارگان آغازین شاید  صد میلیون سال بعداز بیگ بنگ. در عکس بعدی نبولا دو تصویر را نشان می دهد از ستاره ای که منفجر شده است. و امواجی از گاز و غبار را در فضا پخش کرده است. تقریبا تمام آن عناصری که جهان ما را درست کرده اند. تقریبا تمامی عناصری که جهان ما را تشکیل داده اند مثل کربن و اکسیژن محصولی هستند که در قلب این اجاق های هسته ای ستاره ای بوجود امدند و توسط انفجارهای شبیه این پخش می شوند. این سنگ بنایی بود برای جهانی پیچیده تر و زندگی. تلسکوپ جیمز وب درک ما را  در این باره بسیار گسترش خواهد داد. و نوید گشایش های جدیدی برای جستجوی زندگی در سیارات دیگر را می دهد.

این عکس دو تصویر است که از دو دستگاه متفاوت جیمز وب از یک ستاره در حال مرگ گرفته شده است. در فاصله ۲۵۰۰ سال نوری از زمین. ( یک سال نوری فاصله ای است که نور طی می کند. معادل ۹.۷ تریلیارد کیلومتر) زمانی که یک ستاره سوختش تمام می شود یک سری مراحل بخصوص را پشت سر می گذارد. هر مرحله به صورت یک پوسته در این تصویر دیده می شود. ستاره کم نور در سمت راست تصویر برای اولین بار دیده می شود . این ستاره، همان ستاره ای است که تمام مواد اطراف را در تصویر به بیرون پرتاب کرده است. ستاره درخشان تر در تصویر جوانتر است. این غبار و موادی که از ان خارج می شود مناطق اطراف ان را غنی می کند. این غبارها ممکن است میلیاردها سال درفضا سفر کنند و در نهایت به بخشی از یک ستاره یا سیاره تبدیل شوند. منبع: همانجا

 

باید به این نکته فکر کنیم که حتی در جامعه و دنیایی مانند این که در آن نظام سرمایه داری امپریالیستی به طور کلی حقیقت و علم و روش علمی را تحریف می کند و در هم می ریزد می تواند چنین تلسکوپی را ارائه دهد (پایین را ببنید) و همزمان این دانش علمی را برای بخش مهمی از بشریت در دسترس قرار ندهد. در مقابل مسئله این جاست که در جهانی که این ستم ها وجود ندارند چه پتانسیل عظیم و غیر قابل تصوری در آن جامعه می تواند وجود داشته باشد. باب آوکیان می گوید: «کمونیسم پایان شکوفایی و تخیل نیست بلکه دامنه و فزاینده ای بسیار وسیع به آن می دهد. در یک رابطه دیالکتیکی و در یک مفهوم کلی به عنوان بخشی از معرفت شناسی علمی سیستماتیک و جامع برای درک و دگرگونی واقعیت در مقیاسی بزرگتر به تخیل پرواز خواهد داد.» (پایه ها ۴ سی)

ضمیمه یک

رازهای کثیف ناسا و جیمز وب

 

برخی از دانشمندان به شدت از نامگذاری این ماهواره انتقاد کردند. در اوائل ۱۹۶۰ جیمز وب رئیس ناسا بود. ناسا نهاد حکومت آمریکا در زمینۀ هوا فضا است که در سال ۱۹۵۸ پس از پرتاب ماهواره اسپوتنیک توسط شوروی (به سال ۱۹۵۷) تاسیس شد. طبقه حاکمه آمریکا وقتی دید رقیب امپریالیست آن ممکن است در عرصه تکنولوژی و ساخت موشک از آنها جلو بیفتند وحشت کرد. این باصطلاح عصر طلایی ناسا بود؛ زمانی که دولت پروژه های عظیمی را که ارتباط نزدیکی با آمادگی نظامی آنها در رقابت و جنگ با شوروی داشت و برای اثبات این که آمریکا در همه چیز «شماره یک» است تامین مالی می کرد. جیمز وب رئیس ناسا در این دوره بود. وی پیش از این جایگاه بالایی در وزارت خارجه داشت. وی در دپارتمانی از این وزارتخانه فعال بود که جنگ روانی علیه رقبایش را پیش می برد. جیمز وب در زمانی که در وزارتخانه فعال بود، معروف بود که افراد ال. جی. بی. تی را پاکسازی می کرد. چندین دانشمند برجسته در سرمقالۀ مهم ساینتفیک امریکن از ناسا خواستند که نام جیمز وب را تغییردهند. (برخی پیشنهاد کردند که تلسکوپ را به نام هاریت تابمن نامگذاری کنند؛ کسی که از ستارگان شب برای یافتن سمت شمال جهت فراری دادن برده های جنوب آمریکا به سوی آزادی، استفاده می کرد). ناسا قول تحقیق و جواب را به آنها داد؛ چیزی که هیچوقت متحقق نشد. زمانی که جو بایدن اولین عکس را از جیمز وب نشان داد این سنت کثیف را ادامه داد و گفت:«این ستارگان به دنیا یادآوری می کنند که آمریکا می تواند کارهای بزرگ انجام دهد و به مردم آمریکا و فرزندان ما یادآوری می کند که هیچ چیزی خارج از توانایی ما نیست.» چه بیانیه نفرت انگیز و دروغ بزرگی: زدن مُهر تجارتی آمریکا بر نوری که میلیاردها سال پیش از ستاره ها ساطع شده است. حقیقت این است که علم اساسا امری بین المللی و محصول بشریت و متعلق به وی است. در همین پروژه وب افراد بسیاری از کشورهای مختلف درگیر بوده اند. بله آمریکا و کشورهای ثروتمند دیگر دارای منابع برای چیزهایی مانند ساختن این تلسکوپ هستند، اما این منابع حاصل استثمار گسترده و وحشیانه مردم سراسر جهان توسط آن هاست. هیئت حاکمه آمریکا که با منطق سرمایه داری که همه چیز را بر پایه سود و رقابت قضاوت می کند درهم تنیده است، تنها ذره ای از ثروت اش را برای علم خرج می کند.  

ضمیمه ۲ چند مفهوم کلیدی در علم ستاره شناسی

مهبانگ

طبق نظریه علمیِ تا کنونی، منشا جهان ما از رویدادی به نام مهبانگ آغاز شد که ۱۳.۸ میلیارد سال قبل اتفاق افتاده است. مهبانگ، جهانی را که  ما می شناسیم با انبساط عظیمی آغاز کرد که هنوز ادامه دارد.

کهکشان:

کهکشان گروه بزرگی از ستارگان هستند که توسط نیروی گرانش کنار هم قرار گرفته اند. یک کهکشان متعارف می تواند صد میلیارد ستاره داشته باشد. تخمین زده می شود که صد میلیارد کهکشان وجود دارد. بسیاری از ستارگان سیاره هایی دارند که به دور آن می چرخند.

اشعه مادون قرمز:

نور مرئی، امواج رادیویی، تابش مادون قرمز و اشعه ایکس همگی امواج الکترومغناطیسی هستند با فرکانس های متفاوت. چشم ما فرکانس امواج مرئی را به شکل رنگ درک می کنند. تابش مادون قرمز فرکانس پایینی دارد که چشم ما توانایی دیدن آن را ندارد. این تابش ارتباط نزدیکی با گرما دارد.

سرعت نور و در زمان به عقب برگشتن و مشاهده کردن:

 نور با سرعت بسیار سریع اما متناهی حرکت می کند که سیصد هزار کیلومتر در ثانیه است. سال نوری یعنی مسافتی که نور در یک سال می پیماید. کهکشان های دور دستی که جیمزوب به ما نشان می دهد، به طور مثال آنهایی که ۱۳ میلیارد سال نوری دور هستند به این معناست که نوری که از آن ستاره ها به ما می رسد متعلق به ۱۳ میلیارد سال پیش است. یعنی وقتی جیمز وب از آنها عکس می گیرد این تصویر متعلق به ۱۳ میلیارد سال قبل است.

جابه جایی (شیفت) قرمز:

زمانی که یک جسم متحرک موجی را به بیرون می فرستد، هنگامی که به سمت شما در حرکت است طول موجش کوتاه تر می شود و زمانی که از شما دور می شود طول موجش بلندتر می شود. صدا یک موج است. به طور مثال  وقتی امبولانسی به شما نزدیک می شود صدای آن بلند می شود که منطبق است بر کوتاه شدن طول موجش، یعنی فرکانسش بیشتر می شود. وقتی آمبولانس از شما دور می شود طول موج آن «کشیده می شود» و صدای آن کمتر می شود. هنگامی که ستاره شناسان نورها را از فاصله دور مشاهده می کنند باید این مسئله در نظر داشته باشند و وارد محاسبات خود بکنند. آنها باید توجه کنند که جهان، خودش در حال انبساط است و نوری که از منابع دور می آید هنگام رسیدن به ما «کشیده شده است». نوری که در ابتدا آبی بوده است می تواند به شکل قرمز به تلسکوپ برسد و به اصطلاح «جا به جایی قرمز» در آن شده باشد. این «جا به جایی قرمز» می تواند آنقدر باشد که وقتی به ما می رسد با چشم قابل رویت نباشد. یعنی به صورت نور مادون قرمز یا حتی به شکل مایکرویو باشد.

«انسان ها به آن چه مذاهب «بهشت» می خوانند نگاه می کنند. ستاره ها و کهکشان ها را می بینند. می توانند بخش کوچکی از این دنیای وسیع را ببینند و وسعت عظیم تر آن را تصور کنند.  یا می توانند به مقیاس کوچکتری با میکروسکوپ نگاه کنند و یک میکروب کوچک یا چیز دیگری را ببینند و از این که در داخل آن چه می گذرد، بهت زده شوند. می توانند به رابطه بین آن چه می توانند با یک میکروسکوپ ببینند با آن چه توسط تلسکوپ می توانند ببینند، فکر و تامل کنند. این یک کیفیت اساسیِ نوع بشر است. انسان ها همیشه این تلاش را خواهند کرد. حتا فکر سرکوب این کیفیت نباید کرد و همیشه باید آن را به رسمیت شناخت و می توان و باید امکان عرض اندام هرچه کامل تر آن را فراهم کرد.

کمونیسم هرگز نقطه پایانی بر بهت و تعجب، تصور کردن و «نیاز به شگفت زدگی» نخواهد بود و درگیر هیچ شکل از سرکوب آن نخواهد شد. برعکس! به تمام این ها، چشم اندازی بسیار عظیم تر و فزاینده خواهد داد. تصور کردن را در رابطه ای دیالکتیکی با درک سیستماتیک و جامعی از بینش و روش علمی در درک و تغییر واقعیت، در ابعادی بسیار غول آساتر به پرواز در خواهد آورد.» (باب آواکیان، پایه ها/ ۴:۳۰)

 

واقعیت کمونیسم؛ اقتصاد سیاسی : بخش ۲۵: حل صحیح تضاد میان محاسبه ارزش مصرف و ارزش در اقتصاد سوسیالیستی

در شمارۀ پیش در مورد تمایز حسابرسی در اقتصاد سوسیالیستی با حسابرسی در اقتصاد سرمایه داری بحث کردیم و  گفتیم:

اگر در اقتصاد سوسیالیستی، حسابرسی و دفترداری از نوع سرمایه داری اتخاذ شود،  مالکیت اجتماعی بر ابزار تولید به ضد خود تبدیل شده و صرفا در حرف باقی می ماند. بخش مهمی از این «حسابرسی سوسیالیستی» حل صحیح تضاد میان محاسبۀ ارزش مصرف و ارزش در اقتصاد سوسیالیستی است.

می دانیم که ارزش مصرف و ارزش مبادله (ارزش) دو مقولۀ مربوط به سرمایه داری است. اما این مقوله ها در اقتصاد سوسیالیستی نیز وجود دارند زیرا اقتصاد سوسیالیستی با وجود آن که از سرمایه داری گسست کرده است اما هنوز نیازمند نهاد و سازمانی است که تولید اجتماعی را محاسبه کند و «میان توانایی من و توانائی تو برابری ایجاد کند.» (لوتا. ۲۰۰۰) این همان «روابط ارزش» است که در سوسیالیسم باید تضمین شود اما دائما محدود شود. در واقع، اصل «از هر کس به اندازه توانش، به هر کس به اندازۀ کارش» که در اقتصاد سوسیالیستی حاکم است، چنین ضرورتی را بیان می کند. پس: هرچند جامعۀ سوسیالیستی یک صورت بندی اقتصادی-اجتماعی کاملا متمایز از سرمایه داری است، اما جامعه ای در حال «گذار» است: از سرمایه داری گسست کرده است ولی هنوز به کمونیسم که در آن اصل «از هر کس به اندازه توانش، به هر کس به اندازۀ نیازش» حاکم است، نرسیده است: «در جامعه کمونیستی، دیگر موضوع حق و حقوق که با متریک های برابری اندازه گیری می شود، انگیزه و قوه محرکه مردم نخواهد بود. … دیگر متریکی که این تعادل ها رابرقرار کند ضروری نخواهد بود و موجود هم نخواهد بود. آن جامعه در یک فرآیند غنی دگرگونی انقلابی و فائق آمدن بر تولید کالائی و آفرینش وفور بادوام و آگاهی بسیار بالا متحقق خواهد شد – با نابودی ۴ کلیت. در جامعه  کمونیستی فرد پیوند لاینفک خود را باجامعه درک کرده و  دغدغه های متقابل میان انسان ها و تلاش برای تحقق نیک بختی مشترک به وی انگیزه خواهد داد. توانائی افراد و ابزارشان بطور آگاهانه به مثابه بخشی از ماتریکس جامعه درک خواهد شد. افراد به دلیل توانائی هایشان دارای جایگاه و منزلت اجتماعی خاص نخواهند شد. رسیدن به کمونیسم یک پروسه تاریخی مبارزه و دگرگونی های انقلابی است. این یک انقلاب تام است. «تام» در اینجا کلمه زشتی نیست. معنای یک انقلاب همه جانبه را می دهد. » (لوتا.۲۰۰۰)

در شمارۀ قبل گفتیم که: هدفِ جامعۀ سوسیالیستی، رسیدن به کمونیسم در جهان است و همین هدف، مختصات اقتصاد سوسیالیستی را در هر کشوری که انقلاب کمونیستی به پیروزی رسیده و سوسیالیسم برقرار می شود، تعیین می کند: در کشور سوسیالیستی، هدفِ گسستن از جامعۀ تولید و مبادله کالایی و شکل دادن به جامعۀ تولید ارزش مصرف، و به عبارت دیگر بیرون زدن از «روابط ارزش»، کلیۀ رویکردها و سیاست ها را تعیین می کند.

پس، حل صحیح تضاد میان محاسبۀ ارزش مصرف و ارزش در اقتصاد سوسیالیستی بخش مهمی از حسابرسی در اقتصاد سوسیالیستی را تشکیل می‏دهد. در اقتصاد سرمایه داری، تضاد ارزش مصرف و ارزش، قوۀ محرکه ای بنیادین در سرمایه داری است. باب آواکیان چنین تشریح می کند:

سرمایه داری سیستمی است که تولید و مبادلۀ کالایی عمومیت می یابد. کالا یعنی هر چیزی که برای مبادله (فروش) تولید می شود. این، متفاوت است با زمانی که همان چیز برای استفادۀ شخصی ( و نه برای مبادلۀ آن با دیگری) تولید می شود. … کالاها یک تضاد بنیادین در خود دارند:  تضاد بین ارزش مصرف و ارزش مبادله. ارزش مصرف به این واقعیت مرتبط است که به منظور مبادلۀ یک کالا (فروخته شدن آن)، باید فرد یا کسانی باشند که آن کالای مشخص را مفید بدانند (به آن نیازمند باشند یا مطلوب آنها باشد). ارزش مبادله به این واقعیت اشاره دارد که ارزش هر چیزی که به عنوان کالا مبادله می شود، برابر است با مقدار زمان کار اجتماعا لازم که برای تولید آن مورد نیاز است. … سیستم سرمایه داری شامل عمومیت یابی تولید و مبادلۀ کالایی است. در جامعۀ سرمایه داری، چیزها عمدتا برای مبادله (فروش) تولید می شوند و مشخصۀ دیگرِ سرمایه داری این است که نیروی کار ( توانایی کار کردن، به طور کلی) نیز یک کالا است: افرادی که استخدام می شوند، کالایی را که از آن خودشان است (یعنی، نیروی کارشان، توانایی کار کردنشان) را با کالای دیگر که پول (دستمزد یا حقوق) است، مبادله می کنند تا اینکه مبنایی برای خرید سایر کالاها مانند غذا، لباس و … داشته باشند. «راز» توسعۀ سرمایه داری، این است که نیروی کار نوع ویژه ای از کالا است:  استفادۀ نیروی کار توسط کارفرما-سرمایه دار، می تواند ثروت (ارزشی) بیشتر از آن مقدار ارزشی که در قالب دستمزد (یا حقوق) به او پرداخت می شود، بیافریند. بنابراین آنچه که در تظاهر بیرونی اش، «مبادله ای برابر» به نظر می رسد – دستمزد یا حقوق در ازای کار- در واقع مبادله ای نابرابر است. کسی که استخدام شده است، فقط به میزان زمانی که برابر با میزان ارزش دستمزد یا حقوق اش است، کار نمی کند؛ آنها باید برای تولید ارزشی مازاد – ارزش اضافی– که توسط کارفرمایشان ، سرمایه دار، انباشت و تصاحب می شود، ساعاتی مازاد کار کنند. اگر مایل به انجام چنین کاری نباشند، اخراج خواهند شد… همین امر، منبع سود سرمایه دارانه است و رابطۀ  اساسی مبتنی بر استثمار سرمایه داری را نمایندگی می کند. … این استثمار بخشی از تضاد اساسی سرمایه داری، تضاد بین تولید اجتماعی و مالکیت خصوصی است. تضاد اساسی به این واقعیت اشاره دارد که از سویی تولید به طریقی شدیدا اجتماعی انجام می گیرد؛ تولیدی که اغلب با حضور هزاران هزار نفر که در مکان های متفاوت برای تولید کالایی که بنا است به فروش برسد (اعم از غذا، لباس، کفش، ماشین، توپ فوتبال یا سایر محصولات) انجام می گیرد، به نوبۀ خود بخشی از یک سیستم کلی تولید است که میلیون ها و در نهایت میلیاردها انسان را در برمی گیرد. در حالی که محصول این کار (یعنی کالاها) به صورت خصوصی تصاحب می شود؛ کالاها توسط سرمایه دارانی به فروش می رسد که برای تولیدشان کار نکرده اند بلکه برای تولید، کار دیگران را به خدمت گرفته اند. رابطۀ بین سرمایه داران (بورژوازی) و آن هایی که توسط سرمایه داران استثمار می شوند (پرولتاریا) یکی از نیروهای محرکه های سیستم سرمایه داری است. اما نیرو محرکۀ دیگر، که حتی قاطع تر و تعیین کننده تر از اولی است، آنارشی این سیستم است. این موضوع به تضاد پایه ایِ بین ارزش مصرف و ارزش مبادله برمی گردد. به منظور تولید محصولاتی که به قصد فروش تولید می شوند، سرمایه دارن باید پول خرج کنند (یعنی سرمایه گذاری کنند). این پول خرج خرید نیروی کار ( استخدام افراد در ازای دستمزد یا حقوق)، مواد خام، ماشین و سایر وسایل تولید می شود. با این حال، … هیچ تضمینی برای بازگشت سودآور سرمایه … وجود ندارد. … اگر آنها نتوانند به «بازگشت سودآور» سرمایه دست یابند و حتی نتوانند آنقدری بازگشت داشته باشند که با میزان سرمایه گذاریشان «سربه سر» شود و این روند ادامه یابد، رقابت را به سایر سرمایه داران می بازند و ممکن است نهایتا به طور کلی «ورشکست شوند». این نیروی محرکه ای است که موجب می شود، سرمایه داران به طور مداوم در جستجوی شرایطی باشند که منطبق بر آن بتوانند افراد را هر چه شدیدتر استثمار کنند- با به خدمت گرفتن افراد با دستمزد پایین، مانند دستمزدهای روی خط گرسنگی (یا نزدیک به گرسنگی) که به افراد، از جمله به کودکان در کارگاه های عرقریزان و معادن در جهان سوم می پردازند. … رقابت بین سرمایه داران و آنارشی ای که همراه این رقابت است در مقیاسی عظیم رخ می دهد که شامل تولید و مبادله در سطح جهانی است و سرمایه همواره نیازمند آن است که برای «نهاده هایش» منابع ارزان تری به دست آورد (از جمله مواد خام و همچنین افرادی که استثمار می شوند) و در این امر هیچ توجهی به هزینه هایی که بر انسان و طبیعت تحمیل می کند ندارد. و به این معنا، تخریب ناشی از آن نیز مقیاسی عظیم و دائما گسترده تری دارد. … تضادهای مُعرف این سیستم سرمایه داری امپریالیستی، از جمله رقابت بین قدرت های امپریالیستی، به نوبۀ خود و به طور مکرر منتهی به جنگ می شود. … با وجود تمام پیچیدگی های موجود، اما همۀ اینها نهایتا در تضاد پایه ایِ ذاتی کالاها یعنی تضاد میان ارزش مصرف و ارزش مبادله– و طرقی که این تضاد در شیوۀ تولید سرمایه داری تبارز می یابد، ریشه دارند؛ شیوۀ تولیدی که پیامدهای وحشتناکی برای بشریت و آینده اش دارد. انقلاب سوسیالیستی، با هدف نهایی جهان کمونیستی، می تواند این تضاد پایه ای و هر چه را که وابسته به آن است، پایان دهد. انقلاب سوسیالیستی این کار را با حرکت به سوی محو مالکیت خصوصی وسایل تولید؛ محو تصاحب خصوصی محصولات تولید شده و محو نهایی تولید محصولات به عنوان کالا محقق می کند. انقلاب سوسیالیستی نیرو های تولیدی جامعه را به طریقی اجتماعی شده و برنامه ریزی شده، جهت تولید چیزها بر اساس آنچه در تأمین نیازهای توده های مردم و در نهایت کل بشریت مفید است سازمان می دهد و توزیع را بر اساس نیاز ، نه بر اساس ارزش مبادله ای پیش می برد.» (باب آواکیان، کالاها و سرمایه داری: و پیامدهای وحشتناک این سیستم ۲۰۲۱)

 

تضاد بنیادین میان ارزش مصرف و ارزش مبادله در سرمایه داری، سرمنشاء تضادهای پیچیده تر، بحران ها، گسترش فقر و بیکاری، نابودی محیط زیست و جنگ های ویرانگر است. اما این تضاد در سوسیالیسم هم به شکلی دیگر ادامه می یابد و چنانچه به طور صحیح حل نشود، تبدیل به عاملی در باز کردن راه احیای سرمایه داری در کشور سوسیالیستی می شود.

کتاب شانگهای تاکید می کند که، دسته بندیهای ارزشی ( value categories) در حسابرسی اقتصادی سوسیالیستی با دسته بندی های ارزشی در اقتصاد سرمایه داری تفاوت بنیادین دارند. با این وصف، بقایای نظام اقتصادی مالکیت خصوصی و بخشی  از نظام کالایی هستند و حق بورژوایی را تجسم می بخشند.  به همین علت، درک ماهیت آنها، برای تضمین خصلت سوسیالیستی اقتصاد به طور عام و به طور خاص، تضمین این که همواره تولید ارزش مصرف بر تولید ارزش الویت داشته باشد مهم است. شانگهای می نویسد: «ذخایر سرمایه ای، هزینه های تولید، سودها و سایر دسته بندیهای ارزشی در نظام حسابرسی اقتصادی سوسیالیستی با مالکیت سوسیالیستی همگانی مرتبطند. بنابراین، روابط تولیدی مشخصی را منعکس می کنند و با سرمایه، هزینه های تولید، سودها و سایر دسته بندیهای ارزشی در نظام حسابرسی اقتصادی سرمایه داری فرق می کنند. سرمایه در سرمایه داری، ارزشی است که ارزش اضافه تولید میکند، و دسته بندی ارزشیِ بازتاب روابط استثماری است …  وجوه سرمایه ای در موسسه دولتی سوسیالیستی، آن بخش از ثروت انباشت شده دولتی است که برای تولید و عملیات ها مورد استفاده قرار میگیرد. استفاده هر موسسه از این وجوه در تولید و فعالیتهای عملیاتی تابع ضروریات قانون اساسی اقتصاد سوسیالیستی است که عبارتست از رفع نیازهای فزاینده دولت و خلق و به بازتولید گسترش یابنده تولید خدمت می  کند. … سودهای سرمایه داری ارزش اضافه تغییر شکل یافته ای است که توسط سرمایه داری تصاحب می شود. سودها در موسسات سوسیالیستی، درآمد خالص اجتماعی هستند که توسط توده های کارکن آفریده شده اند. این سودها به دو شکل یعنی سودهای واگذار شده و مالیاتها در دست دولت متمرکز می شوند و عمدتا برای توسعه تولید سوسیالیستی و ارتقا سطح معیشت و استاندار زندگی مردم مورد استفاده قرار می گیرد. … تحت شرایط معینی دولت سوسیالیستی میتواند به برخی موسسات اجازه دهد که فقط دخل و خرجشان را یکی کنند و حتی با ضرر به کار خود ادامه دهند. مثلا برای آنکه قابلیتهای صنعتی در سراسر کشور بطور موزون توزیع شود، در مناطق عمقی کشور صنایع محلی توسعه یافته اند. در میان اینها ممکنست برخی موسسات بدلیل شرایط نامساعد تا مدتی سوددهی نداشته باشند. … مثال دیگری را در نظر بگیریم. برخی موسسات تولیدی که محصولات صنعتی معینی را تولید می کنند (بویژه محصولات جدید، مواد جدید و محصولاتی که برای تقویت کشاورزی لازمند) ممکن است طی دوره زمانی معینی ضرر بدهند. … از تحلیل فوق میتوان دریافت که منابع سرمایه ای، هزینه ها، سودها و سایر دسته بندی های ارزشی در حسابرسی اقتصادی سوسیالیستی بازتاب روابط تولیدی سوسیالیستی می باشند. این دسته بندی ها توسط پرولتاریا برای ساختمان سوسیالیستی بخدمت گرفته می شوند.» (کتاب شانگهای، فصل هشتم)

در سال ۱۹۷۶، بخشی از حزب کمونیست چین که تبدیل به مقر فرماندهی بورژوازی نوین شده بود و برنامۀ احیای سرمایه داری را داشت، پس از مرگ مائوتسه دون موفق به قلع و قمع کمونیست های انقلابی و کسب قدرت شد و با تکیه بر قدرت دولتی اش سرمایه داری را در چین احیاء کرد. این یک واقعۀ تاریخی و جهانی بسیار مهم بود که دروازه ها را به روی توسعۀ افسارگسیختۀ سرمایه داری- امپریالیستی نه فقط در چین بلکه در سراسر جهان باز کرد. پیش از این واقعه، یکی از جدال های مهم کمونیست های انقلابی و مائوتسه دون در حزب کمونیست چین، علیه خط مشی اولویت دادن به تولید ارزش و  در فرماندهی قرار دادن سود بود. کمونیست های انقلابی، توده های کارکن در کارخانه و بارانداز و مزارع کمونی را فرا می خواندند تا به این خط مشی انتقاد کنند و تولید ارزش های مصرفی برای تامین نیازهای دولت و مردم را در الویت قرار دهند و محاسبه ارزش را تابع محاسبه ارزش مصرف کنند. این بورژواها، از نظام حسابرسی سوسیالیستی در کشور شوروی که پیشاپیش سرمایه داری در آن احیاء شده بود تعریف و تمجید کرده و از آن الهام می گرفتند. به همین جهت، کتاب شانگهای، نظام حسابرسی سوسیالیستی را با  نظام حسابرسی در شوروی سرمایه داری را که عنوانش «حسابرسی تام اقتصادی» بود، مقایسه می کند و می گوید، هدف این نوع حسابرسی عبارت بود از قراردادن سود در فرماندهی اقتصاد و مهمترین شاخص آن برای موسسات تولیدی، سود و نرخ سود بود. کتاب شانگهای می نویسد: «در واقع هر موسسه انوع و کمیت تولیدش را برحسب سودهائی که انتظار می رود تعیین می کند. موسسات برای افزایش سود می توانند کارگران را اخراج کنند و برای کاهش هزینه های تولید، شدت کار را بالا ببرند. این “نظام حسابرسی تام اقتصادی” که سود را در مقام فرماندهی قرار میدهد، تبدیل به یک نظام استثمارگرانه شده که از سوی بورژوازی بوروکرات ـ انحصاری رویزیونیست شوروی بر مردم زحمتکش اتحاد شوروی تحمیل شده؛ و وسیله مهمی برای احیای سرمایه داری در اتحاد شوروی بوده است.  بنابراین می توانیم ببینیم که در تحلیل نهایی، در نظام حسابرسی اقتصادی سوسیالیستی تضاد بین محاسبه ارزش مصرفه و ارزش خود را بشکل مبارزه بین پرولتاریا و بورژوازی، میان راه سوسیالیستی و راه سرمایه داری به نمایش می گذارد. فقط با درک این حلقه کلیدی در مبارزه بین دو طبقه و دو راه، و تحدید حق بورژوایی در عرصه حسابرسی ارزشی است که ما میتوانیم این تضاد را بطور صحیح درک و حل کنیم؛ محاسبه ارزش را تابع محاسبه ارزش مصرف کنیم و مانع آن شویم که حسابرسی اقتصادی مسیر انحرافی در پیش گیرد.» (شانگهای. فصل ۸)

منابع:

  • گروه نویسندگان شانگهای (۱۳۸۶) اقتصاد مائوئیستی و مسیر انقلابی به طرف کمونیسم. ترجمه منیر امیری. فصل هشتم. نشر اینترنتی در در وبسایت  حزب کمونیست ایران (م ل م) (org)
  • لوتا، ریموند (۱۳۹۷) از اقتصاد و سیاست. ترجمه و انتشار از حزب کمونیست ایران (م ل م). فصل دوم «برنامه ریزی سوسیالیستی یا سوسیالیسم بازاری؟» ص ۸۷-۱۲۸
  • آواکیان، باب (۲۴. مه. ۲۰۲۱) کالاها و سرمایه داری و پیامدهای وحشتناک این سیستم. ترجمه و انتشار از حزب کمونیست ایران (م ل م)
  • لوتا، ریموند (۲۴. سپتامبر ۲۰۰۰) سوسیالیسم تنها راه چیره شدن بر این هرج و مرج مخرب است. ترجمه و انتشار از حزب کمونیست ایران (م ل م)